قوانین یادگیری من (۲): ذهن مصداق یاب

خیلی طولانی شده. خیلی. ببخشید. خودم دوباره خوندمش خجالت کشیدم.

در نوشته‌ی قبل خواستم این بحث را شروع کنم که: چرا یاد نمی‌گیریم؟

اما مقدمه چنان طولانی شد که شروع واقعی بحث به این نوشته کشید. به نظر می‌رسد که یادگیری یک مهارت است. هر مهارتی – خواه نواختن موسیقی باشد و خواه صحبت به زبانی دیگر و خواه ساختن صنایع دستی – نیازمند دانستن تعدادی اصول پایه و تمرین کردن روی آن است. هر چیزی که تسلط بر آن، نیازمند تمرین و اجرایی کردن نباشد، از جنس «دانش» است و نه «مهارت».
ویژگی دیگر هر مهارتی، فرد محور بودن آن است. وقتی از نواختن یک ساز موسیقی حرف می‌زنیم،‌ بلافاصله می‌گویند: پای درس چه کسی نشسته‌ای؟ اما حوزه‌ی دانش چنین نیست. دانش توسط دانشمندان تولید می‌شود اما مستقل از دانشمندان، معنا و بقا پیدا می‌کند.

به محض اینکه گفتیم «فرد محور»، باید به خاطر داشته باشیم که نتیجه‌ی بعدی آن «سلیقه محور» بودن است.

«نقطه‌ی جوش آب»  و «جدول ضرب اعداد» چیزی از جنس دانش است و نه مهارت. فردمحور نیست (آزمایش‌کننده و آموزش دهنده‌اش مهم نیست) و سلیقه هم در آن جایی ندارد.

اما نقاشی و موسیقی و سایر جنبه‌های هنر، نمونه‌های واضحی از مهارت هستند. نام استاد و سلیقه‌ی استاد در کارهای هنرآموز می‌ماند و به تدریج که تسلط بیشتری بر آن حوزه پیدا کرد، نام خود و سلیقه‌ی خود را هم به آن می‌افزاید.

با این اوصاف،‌ من هم وقتی از مهارت یادگیری می‌گویم، از سلیقه‌ی خودم می‌گویم. سلیقه‌ای که در طول این سالها، از نشستن و کار کردن با کسانی شکل‌گرفته است که هر یک به شیوه‌ای معلمم بوده‌اند.

امروز نمی‌توانم آن معلمان را تفکیک کنم. از شریعتی که تلاش‌های موفق و ناموفق‌اش را برای یاد گرفتن دستاوردهای دنیای توسعه یافته و ورود آنها به فرهنگ کشورم می‌بینم. تا ماریو دوست و همکار از دست رفته‌ام، که تلاشش را برای یاد گرفتن فرهنگ غریبی که نمی‌شناخت اما وادار شده بود در کنار آن زندگی کند می‌دیدم. تا اساتید خوبم در دانشگاه که وقتی از تجربیات و آموخته‌های خودشان می‌گفتند، می‌دیدم که از یک رویداد ساده کاری یا یک مطالعه سنگین علمی، چه چیزهایی را می‌شود یاد گرفت و چه چیزهایی را باید به فراموشی سپرد. از ولتر و لوتر وقتی که به تغییر جامعه‌ی خودشان فکر میکردند. از مولوی، وقتی که رکیک‌ترین واژه‌ها را با هدف یاد دادن و آموزش،‌ به ابزارهایی پاک و مقدس تبدیل می‌کرد تا از سعدی که داستان می‌گفت تا مقاومت مخاطب را در برابر یادگیری کاهش دهد.

look-for-applications-not-exceptions

یکی از شیوه‌های فسادانگیز در تربیت ما، باور به مفهوم «درست بودن مطلق» و تربیت «ذهن غلط یاب و تناقض یاب» است.

ما در درس دیکته، یاد گرفتیم که نمره از بیست شروع می‌شود و با هر اشتباه نمره‌مان کم می‌شود. هیچکس به ما به خاطر دویست و پنجاه لغتی که درست نوشتیم، امتیاز نداد. اما به جای هر غلطی که نوشتیم، نمره‌ای کم شد.

ما در درس ریاضی، برهان خلف را یاد گرفتیم. برای اینکه ثابت کنیم چیزی درست است، فرض می‌کردیم که چنین نباشد و آنقدر ادامه می‌دادیم که به یک تناقض برسیم.

برای ما در کنکور، گزینه درست مهم نبود. فکر کردن به گزینه درست، زمان می‌برد و رقابت چنان تنگاتنگ بود که نمی‌شد به گزینه‌ی درست فکر کرد. این بود که آموختیم به دنبال گزینه‌های اشتباه بگردیم. آنها را حذف کنیم تا تنها یک گزینه بماند. کسی که در کنکور موفق می‌شود،‌ صدها گزینه‌ی نادرست را حذف کرده‌ است! همین! مهارت غلط یابی بیشتر از مهارت حل مسئله می‌توانست موجب موفقیت ما شود.

جانداران دست‌آموزی بودیم که سالها، تربیت شدیم تا به «غلط‌ها» واکنش نشان دهیم. سر، برافراشته و دندان، تیز کرده، آماده باشیم تا «غلط»ها را بیابیم و پیروزمندانه، در نقض گفتار دیگران، نبوغ و هوشمندی را تجربه کنیم.

این جانداران پرورش یافته، وارد گروه بزرگتری شدند که جامعه نام داشت. جایی که هیچ چیز به صورت مطلق درست نیست. تاکید میکنم: هیچ چیز! درست نبودن هم، معنی غلط بودن نمی‌دهد. چون کمتر چیزی به صورت مطلق، نادرست و اشتباه است.

حالا با این نگرش، می‌خواهیم از حرف و رفتار و عقیده دیگران، «یاد بگیریم». بیایید یک مثال را بررسی کنیم.

بحث مهاجرت پیش می‌آید. جایی می‌خوانم: «متوسط هوش کسانی که از یک کشور مهاجرت می‌کنند، بیشتر از کسانی است که در آن کشور می‌مانند».

همان «ذهن غلط یاب» راه می‌افتد و جستجو می‌کند. به دنبال مثال نقض می‌گردد. یاد پسر همسایه می‌افتد که از لحاظ ذهنی تعطیل بود! درس نخواند. دانشگاه نرفت. روابط اجتماعی نمی‌دانست و همه‌ی محل می‌دانستند که او روزی گرسنه و معتاد، در جوی آبی می‌افتد و می‌میرد. اما حالا او در کانادا است. شاید زندگی عجیبی ندارد. اما در جوی آب هم نیست. شاد و خندان است و هر روز،‌ با در و دیوار عکس می‌اندازد و در فیس بوک می‌گذارد و همه‌ی همسایه‌ها را تگ می‌کند!

همین یک مثال کافی است که ادعا نقض شود. اگر مهمانی باشد،‌ حرف گوینده را قطع می‌کنم تا داستان پسر همسایه را بگویم. اگر سایت باشد،‌ باقی متن را رها می‌کنم و به سمت قسمت کامنتها می‌روم تا بیسوادی و نفهمی و کم‌تجربگی و نگرش محدود نویسنده را به سخره بگیرم. اگر شبکه‌های اجتماعی باشد،‌ با سایر همسایگان هماهنگ می‌کنیم و شبانه، به صفحه‌ی گوینده حمله می‌کنیم و فحش می نویسیم. یا مودبانه کامنت می‌گذاریم و تاکید می‌کنیم که «همه‌ی جنبه‌ها دیده نشده است».

حالا احساس خوبی داریم. احساس غرور. احساس فهم. احساس تجربه داشتن. احساس نقد کردن. احساس اینکه من چیزی به حرف گوینده افزودم که او نمی‌دانست یا نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بفهمد.

حاصل آن مهمانی،‌ یا مطالعه آن متن، یا حضور در آن شبکه اجتماعی، نوع مدرنی از «ارضاء خود» است و حال عجیبی که در آن شرایط دست می‌دهد. البته حال می‌رود و قال فراموش می‌شود و ساعتی دیگر یا روزی دیگر،‌ به دنبال قربانی جدیدی می‌گردیم.

«ذهن غلط یاب»، این فرصت را از «ذهن مصداق یاب» من گرفت تا با خودم فکر کنم: «چه کسانی را می‌شناسم که به دلیل اینکه از متوسط جامعه خود هوشمندتر بوده‌اند، تحمل شرایط جامعه برایشان سخت بوده و مهاجرت کرده‌اند؟». حتی فرصت نمی‌کنم که به ذهنم بسپارم که: «ممکن است یکی از دلایل مهاجرت، بالاتر بودن قدرت هوش و تحلیل فرد،‌ نسبت به متوسط جامعه‌اش باشد».

عکس ماجرا هم درست است. جایی می‌خوانم که: «مهاجران، کسانی هستند که مسئولیت پذیر نیستند و نمی‌خواهند مسئولیت اصلاح و بهبود جامعه خود را بپذیرند. به کشوری دیگر می‌روند و صورت مسئله را پاک می‌کنند».

«ذهن غلط یاب»، دوباره به سراغ خاطراتش می‌رود. به سراغ دخترخاله‌ی عزیزم که اینجا درس خواند و در فلان سازمان دولتی گزینش نشد. هفته‌ای یک بار هم «ارشاد» می‌شد. او الان در یکی از دانشگاه‌های خوب در دنیای غرب، تحصیل کرده و یک مدیر ارشد در یک مرکز تحقیقاتی است.

دوباره همان ماجرا. اگر مهمانی است حرف را قطع می‌کند و اگر سایت است کامنت می‌نویسد و اگر مقاله است ایمیل می‌زند و اگر شبکه اجتماعی است حمله می‌کند و …

«ذهن غلط یاب» فرصت را از «ذهن مصداق یاب» گرفت تا به خاطر بیاورد که کسانی هم هستند که به سختی‌های اطرافیانشان نیشخند می‌زنند و می‌گویند: این مشکل من نیست. مشکل آنهاست. من پول دارم و وقت دارم و فرصت دارم و می خواهم از حق زندگیم استفاده کنم. دیگرانی بوده‌اند که قرنها در نقاط دیگر جهان،‌ نهال رفاه و توسعه را کاشته‌اند و من به جای عرق ریختن در این بیابان، ترجیح می‌دهم در سایه‌ی آن نهال استراحت و زندگی کنم.

این است که فرصت نمی‌کنم به ذهن بسپارم که: «ممکن است یکی از انگیزه‌های انسانها برای مهاجرت، عدم احساس مسئولیت نسبت به اطرافیان باشد».

این انسان غلط یاب،‌ سالها زندگی کرده است. سالها کتاب خوانده. درس خوانده. دکتر شده! مهندس شده! مدیر شده! عروس دارد. داماد دارد. کارمند دارد. خوب حرف می‌زند. اما…

وقتی حرف‌ می‌زند، اگر صدا و تصویر را بگیرند و متن تحلیل‌هایش را بدهند، احساس می‌کنی حرف‌های مسافر کج فهم و کم سواد و خسته‌ی یک تاکسی است که ترجیح داده است خستگی مسیر طولانی سفر درونشهری را، به قیمت حرف‌های پوچ و لغو و بی‌معنی، کمتر کرده و به فراموشی بسپارد.

او هیچ کار خاصی نکرده است. هیچ حرف جدیدی نزده است. دنیا، از روزی که او واردش شده تا امروز که آن را ترک می‌کند، هیچ تغییر مثبتی را،‌ هر چند کوچک، به واسطه‌ی حضور او تجربه نکرده است. او یک «منتقد حرفه‌ای» است. امروز می‌تواند از اوباما تا روحانی را در مسیر پنج دقیقه‌ای ولیعصر تا هفت‌تیر نقد کند. کیارستمی و حاتمی‌کیا و سالها سوابق و زحماتشان را، در یک گفتگوی یک ساعته، نقد کند.

خطر اصلی این شیوه، در این است که آنکس که با «کشف تناقض» ارضا می‌شود،‌ جدای از اینکه آموخته جدیدی نداشته، به سرعت لذت کشف قبلی را فراموش می‌کند و باید به دنبال تناقض بعدی بگردد. اما آنکس که با «کشف مصداق» خوشحال می‌شود، همیشه و همه جا می‌تواند لذت یادگیری را تجربه کند.

سالها پیش، در کلاس مذاکره با یکی از دوستان نزدیکم نشسته بودیم. معلم جمله‌ای را گفت که شما هم بعدها از من بارها و بارها شنیده‌اید. او گفت: «خلاصه‌ی تجربه‌ی تمام سالهای مذاکره‌ی من، این بوده است که آن امتیازهایی را که با سکوت می‌توان گرفت هرگز با حرف زدن و موضع‌گیری صریح نمی‌توان به دست آورد».

من در ذهن خودم به دنبال مثال‌هایی در زندگی خودم و اطرافیانم گشتم که سکوت، اثربخش بوده باشد. چند مورد به ذهنم رسید. دوست کناری من – که هنوز هم با هم دوست هستیم – به من گفت: «محمدرضا! مزخرف میگه. من همین پارسال که حقوقم رو بر خلاف بقیه اضافه نکردند هیچی به مدیرمون نگفتم. امسال هم که حقوق همه اضافه شد باز حقوق من اضافه نشد. سکوت کردم، بدبخت شدم!».

او اجازه گرفت. حرف معلم را قطع کرد و دو مثال مختلف مطرح کرد که نقض نظر معلم بود. هنوز هم که هنوز است، با هم که می‌نشینیم مثالهای دیگری می‌زند که «خاک بر سر فلانی! اینجا هم که سکوت کردیم بدبخت شدیم. دلم می‌خواد یک بار توی خیابون ببینمش. بزنم توی گوشش!».

من اما در آن کلاس همزمان دو درس را یاد گرفتم.

درس اول: «سکوت کردن در مذاکره می‌تواند امتیازهای زیادی برای ما کسب کند».

درس دوم: «سکوت کردن در مذاکره میتواند باعث شود که امتیازهای زیادی از دست بدهیم».

برای هر درس چند مثال هم شنیدم. برخی از معلم. برخی از دوستم.

الان هر وقت در مذاکره امتیاز می‌خواهم، به خودم می‌گویم: دو راه دارم. یا باید سکوت کنم یا باید حرف بزنم و اعتراض کنم. برای هر کدام هم ده‌ها مثال و خاطره و مصداق بلدم و از روی آنها می‌توانم حدس بزنم کدام گزینه، مناسب این مذاکره است.

شانس من برای کسب امتیار در مذاکره، از معلمم بیشتر است. او فقط یک گزینه پیش رویش داشت (سکوت)

شانسم از دوستم هم بیشتر است. او هم فقط یک گزینه می‌دانست (حرف زدن و اعتراض).

من هر روز در هر مذاکره‌ای، مصداقی برای یکی از دو درس بالا پیدا میکنم و بیشتر یاد می‌گیرم. و دوستم، هر روز، مثال نقض دیگری می‌بیند. چیزی که بیشتر او را عصبی می‌کند و مشتاق تا معلم آن سالها را ببیند و …

درس مرتبط در متمم: تفاوت مصداق و مثال

+699
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


110 نظر بر روی پست “قوانین یادگیری من (۲): ذهن مصداق یاب

  • زهره خلیلی گفت:

    فوق العاده بود،مخصوصا
    ما در درس دیکته، یاد گرفتیم که نمره از بیست شروع می‌شود و با هر اشتباه نمره‌مان کم می‌شود. هیچکس به ما به خاطر دویست و پنجاه لغتی که درست نوشتیم، امتیاز نداد. اما به جای هر غلطی که نوشتیم، نمره‌ای کم شد.

    ما در درس ریاضی، برهان خلف را یاد گرفتیم. برای اینکه ثابت کنیم چیزی درست است، فرض می‌کردیم که چنین نباشد و آنقدر ادامه می‌دادیم که به یک تناقض برسیم.

    برای ما در کنکور، گزینه درست مهم نبود. فکر کردن به گزینه درست، زمان می‌برد و رقابت چنان تنگاتنگ بود که نمی‌شد به گزینه‌ی درست فکر کرد. این بود که آموختیم به دنبال گزینه‌های اشتباه بگردیم. آنها را حذف کنیم تا تنها یک گزینه بماند. کسی که در کنکور موفق می‌شود،‌ صدها گزینه‌ی نادرست را حذف کرده‌ است! همین! مهارت غلط یابی بیشتر از مهارت حل مسئله می‌توانست موجب موفقیت ما شود.
    خیلی جالب بود،نگاهتون به این چند مورد

  • مسعود اردکانی گفت:

    چقدر تلاش کردم ذهن تناقض یایم تا آخر مطلب دوام بیاره!
    الانم پره از تناقض و مثال نقض اما در چند سال اخیر یاد گرفتم کنترل کنم…
    بنابراین به جای نقض گویی به یک نکته اشاره میکنم : اونم اینه که وقتی سراغ مصداق یابی میریم به نوعی داریم ذهن خودمون رو دچار سوگیری می کنیم، مثلا اگه دنبال مصداق خارج رفته های خنگ باشیم پیداشون می کنیم و اگر دنبال نخبه ها باشیم پیداشون می کنیم! قطعا مطلق نگری در این موضوع اشتباهه ، اما به نظرم باید منصفانه به مؤیدها و نقض های موضوع پرداخت و گفت نسبتا این گزاره درسته ! یا گفت : به شکل معنا داری خروج مهاجرت افراد از کشور با ضریب هوش اونها نسبت مسقیم داره…
    به نظرتون این روش متعادل تر نیست؟

  • همراه گفت:

    با کلیت فرمایشتون موافقم اما به نظر من ذهن تناقض یاب هم بعضی وقتها می تواند مفید باشد.من در کلاسهای درس دانشگاهی همواره در ذهنم سعی می کردم گفته های استاد را به چالش بکشم.نه اینکه نپذیرم بلکه سعی کنم در قالب مشخصی که استاد می خواهد ، محدود نشوم ابعاد مختلف موضوع حتی تناقضات احتمالی آن را با موضوعات دیگر و….ببینم و این روحیه باعث شد من در دروسم بسیار موفق باشم و با اصطلاح ، مطالب را ریشه ای و عمقی یاد بگیرم.بلا تشبیه و با عرض پوزش از مثالم تا آنجایی که شنیدیم می گویند: “روشنفکر کسی است که چیزهایی را که برای دیگران بدیهی می نماید مورد سئوال قرار می دهد”

  • محمدرضا گفت:

    استاد
    یه خواهش داشتم ازتون
    اگه قالب سایت رو کمی تغییر بدید حداقل در رنگ تکراری آبی یا فونت ها تاثیر بیشتری در اشتیاق ما برای خوندن مطالب خوبتون داره

  • حمیدرضا گفت:

    محمدرضا دوستت دارم

  • سیما گفت:

    خیلی یاد گرفتم مرسی

  • علیرضا گفت:

    سلام
    وقتتون بخیر
    واقعیتش من یه شاه کلیدی از مولانا دارم که بسیاری امور رو با اون میسنجم
    و اگر چه مسیر استنتاج و روند ردیف نمودن کلمات و الفاظ برام تازگی داشت اما نتیجه نه!
    چرا ؟
    چون مولانا میگه که ، پختگی جو، در یقین منزل مکن
    تفسیر هم اینه که یقین حالتی از جزمیت با اطلاعات نسبی تر هست که درصورت وجود اطلاعات بیشتر شاید یقین به نتبجه گیری و یا روش آن رنگ خواهد باخت و این یعنی همان که استاد نه سکوت رامادام وسیله اخذ نتیجه میداند و نه جنگندگی و حضوررا

  • الهام گفت:

    بالاخره تموم شد…بعد از مدتها که قصد داشتم،دیروز هر پنج قسمت رو پرینت گرفتم و امروز کم کم خوندم تا الان که تموم شد.(آخه همینطور که خودتون هم میدونید قبلا کتابهای۴۰۰صفحه ای رو ی روزه میخوندیم اما با اومدن شبکه های اجتماعی به ده خط در فیس و بعد دو خط در توءیتر و اینروزها فقط عکس در اینستاگرام عادت کردیم)
    راستش این قسمت خیلی داغ هام رو تازه کرد.واقعا جامعه ما رو به سمت ذهن تناقض یاب سوق داده…متاسفانه تو هر جمعی که داریم صحبت می کنیم اگه بحث حرفهای جدی باشه، کلاس کار اینه که حرف بقیه رو قبول نکنی و مثال نقض بیاری. مخصوصا این روزها که موقع دفاع از پایان نامه هاست میدونیم که اساتید اصولا در جلسه ی دفاع به این دقت نمیکنند که تو در این چند ماه چه کارهایی انجام دادی، چه نتیجه ای گرفتی،برای ادامه ی کار کمکت کنند.اونها فقط اومدن که دنبال این باشند که تو ی جای کار حتی سهوا ی چیزی رو اشتباه بگی، و بعد بگن این با فلان بحث تناقض داره..جلسه ی دفاعی که غلط املایی و نگارشی گرفتن بیشتر وقت میگیره…دانشجوهای ترم بالاتر فقط اومدن که از تو ایراد بگیرند…من هیچوقت کسی که روز سمینارم وقتی فهمیده بود من سمینار دارم،به استادش گفته بود( برم مچشو بگیرم)رو فراموش نمیکنم…
    خلاصه اینکه((ما جانداران دست آموزی بودیم که سالها تربیت شدیم تا به غلط ها واکنش نشان دهیم،سر برافراشته و دندان تیزکرده، آماده باشیم تا غلط ها رو بیابیم و پیروزمندانه در نقض گفتار دیگران، نبوغ و هوشمندی را تجربه کنیم.))با تک تک سلولهام درکش میکنم و آه میکشم….

  • نرگسی گفت:

    عالی بود . لذت بردم و به دانشتون غبطه خوردم

  • بانى گفت:

    محمدرضا جان، به حق، عنوان معلمى، که براى خودت برگزیدى شایسته توست. بعد از خوندن قریب به اتفاق نوشته هات که از عمق بسیارى برخوردارن دلم میخواد راهى پیدا کنم که همه مردم دنیا به نوشته هاى تو و طرز فکر ناب تو دسترسى داشته باشن. بخونن، عمقش رو درک کنن و راهى به سوى تغییر نگرش آدمها باز بشه. تغییرى که جامعه ما بشدت نیازمند اونه. کارى که تو میکنى آسون نیست. میبینى و تحمل میکنى و در جهت اصلاح قلم میزنى… درود بر تو
    من هم این نگرش فوق العاده رو چند بار خوندم… خودم رو در آینه و دیگران رو در حاشیه دیدم… امیدوارم من هم بتونم از رهروان این نگرش باشم

  • احمد حلت گفت:

    این یک نگرش فوق العاده است چند بار خواندم تا درونى شود سپاس

  • سعید عباسپور گفت:

    ممنونم از انتشار ..
    .
    همراه شما .. سعید عباسپور

  • مهرنوش گفت:

    سلام؛
    ساده گویی شما برای یادگیری بی ملال روش خیلی خوبیه.
    خوشحالم که وقتمو دارم در جای درستی صرف می کنم.

  • منیراحسان گفت:

    عالی

  • حسین گفت:

    من برای اینکه نشون بدم حرف شما درسته باید برای خلاف حرفتون مثال نقض بیارم،‌پس همیشه هم غلط یابی بد نیست
    هرچند که خود کامنت من یه نمونه غلط یابی از حرف شما بود…
    کلا نگاه صفر و یکی به مسایل رو نمیپذیرم
    هم منتقد
    هم مصداق یاب

  • فریزاد گفت:

    ممنون بابت مطلب خوبتون … فراموش نمی کنم 🙂

  • نوشین تاسا . گفت:

    فوق العاده بود . متشکرم از مطلب جذابتون .

  • شکیبا گفت:

    یکی از مدیرایی که باهاشون کار می کردم مصداق صحبت هاتون بود. هر کسی هر ایده یا نظری را مطرح می کرد. می گشت و دقیقا مثال نقض پیدا می کرد تا حرف گوینده رو نفی کنه. نمی دونم چه لذتی داشت براش، ولی لذت بحث و گپ و گفت رو از جمع می گرفت. من شخصا هیچ بحثی باهاش نمی کردم چون می دونستم به نتیجه مثبتی نمی رسم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *