طی سالهای اخیر، تعدادی از سازمانها و همینطور دوستان عزیزم لطف داشتند و قابل دانستند و به من پیشنهاد دادند که برنامههایی گفتگومحور در شکل لایو یا پادکست یا مصاحبه داشته باشیم. این پیشنهادها من را ترغیب کرد تا به اجرای چنین برنامهای فکر کنم. هنگام طرحریزی برنامه به نتیجه رسیدم که شاید بهترین گزینه، گفتگو با تعدادی تعدادی از دوستان متممیام باشد. چرا که نزدیک به یک دهه است که در کنارم هستند و دغدغهها و اولویتها و جنبههای پنهان و پیدای زندگیام را بهتر میشناسند و چون عضو جامعهٔ متمم هستند، قاعدتاً پرسشها و موضوعات مد نظرشان به دغدغههای متممیها نزدیکتر است. بر این اساس احتمالاً متممیها به عنوان میزبان، نسبت به سایر عزیزانی که به من لطف داشتند، زحمت کمتری متحمل خواهند شد. از میان متممیها به سه نفر از دوستانم که تجربهٔ میزبانی پادکست داشتند پیشنهاد …
محمدرضا شعبانعلی
میخواستم در جواب کامنت مصطفی خودمانی، چند جملهای دربارهٔ «انحصار در تأمین امنیت» بنویسم و با تکیه بر بهانهای که حرفهای پیمان در یکی از کامنتها دربارهٔ کرونا به دستم داده بود، کمی هم راجع به حاشیههای مدیریتی کرونا حرف بزنم. اما دیدم که فضای روزنوشته خیلی رسمی و جدی شده. به همین خاطر، چند عکس از گوشه و کنار گوشی پیدا کردهام و اینجا میگذارم تا بین نوشتههای جدی فاصله بیفتد. پیشاپیش از اینکه به کیفیت عکسها گیر نمیدهید ممنونم. توضیح اول: پایین این مجموعه عکس، یک کلیپ ویدئویی کوتاه از کوکی و بلوط گذاشتهام. توضیح دوم: دو تا از عکسها را قبلاً در اینستاگرام قرار دادهام و تکراری است.
مهمترین انگیزه از گذاشتن این عکس – همانطور که معمولاً اشاره میکنم – فاصله انداختن میان نوشتههایی است که چندان روان یا دوستداشتنی نیستند یا طعمشان شیرین نیست. خصوصاً اینکه دو سه مطلبی هم که قصد دارم در روزهای آتی بنویسم، باز خشک و جدی هستند و لازم بود در میانهی آنها، فاصلهای ایجاد شود. ما این کار را در متمم، با انتشار عکس گرگ و جغد و روباه و گاو تحت عنوان زنگ تفریح انجام میدهیم. اما وقتی خودم هستم دیگر به سگ و گاو نیازی نیست و همین نوع عکسها همان نوع کارکردها را دارند. دومین انگیزه هم، اشارهی جواد در یکی از کامنتها بود که عکس بگذار و چون جواد به ندرت خواستهای را مطرح میکند، وقتی حرفی میزند نمیشود انجام نداد. سوم هم اینکه خواستم در کنار کتابخانهی جدیدم عکسی داشته باشم تا آخرین تصویری که از من …
با توجه به اینکه اخیراً عکسی از بعضی سبزیجات و علوفههای روی زمین منتشر کردم (ریحونها)، حس کردم انتشار یک عکس از خودم هم منطقی باشه. البته علت دومش هم مثل همیشه، بهانهای برای بهروز کردن وبلاگه؛ در وقتهایی که حرفی برای گفتن ندارم، یا حرفهایی که دارم گفتنی نیستند.
در چند روز اخیر، تراکم کارها و فشرده بودن برنامهها در حدی بوده که کمتر فرصت کردم به روزنوشتهها سر بزنم و اگر هم اینجا آمدم بیشتر به ستون کنار نگاه کردم تا آخرین نوشتههای دوستانم را ببینم. راستش را بخواهید ذهنم چنان درگیر کارهای دیگر بود که نتوانستم آن را مرتب کنم و چیزی بنویسم. با وجودی که فهرست بلندبالایی از موضوعاتی که باید در روزنوشتهها بنویسم و منتشر کنم در دست داشتم و دارم. این بود که در میان فایلهایی که روی لپتاپ داشتم گشتم و گفتم این سه عکس را اینجا بگذارم. بعد با خودم فکر کردم که خیلی حس بدی است که عکسی از خودت منتشر کنی (اگر دقت کرده باشید هر وقت کفگیر محتوای من به تهِ دیگ میخورد چنین کاری میکنم). برای اینکه حداقل دیدن این پست به کلیک کردنی که زحمتش را کشیدهاید …
این عکس خیلی هم جدید نیست. اما به هر حال متعلق به هفتههای اخیر است که بار دو پروژهی سنگین – سمینار و دانشگاه – از دوشم برداشته شده و این را از چهرهام میتوان فهمید (لااقل خودم حس میکنم میشود فهمید. شاید هم اثر تلقین باشد). حالا که این عکس را گذاشتم. دوست داشتم یک سلیقهی کاملاً شخصی را هم با شما در میان بگذارم. همهی عکسهای دنیا را به سه دسته تقسیم میکنم و دقیقاً به همین ترتیب دوستشان دارم:
یه مدت بود عکس شخصی نداشته بودم و مطالب هم کمی رسمی و جدی بود. گفتم شاید با گذاشتن عکس شخصی دوباره فضای این وبلاگ، کمی به وبلاگ نزدیک بشه. توضیح اینکه عکس مربوط به نیمههای شبِ یک روز شلوغ و پرکار هست. خستگی چهره و تار بودن تصویر به این مسئله برمیگرده.
هفتهی گذشته فرصتی دست داد تا با دوست خوبم میثم نوایی در دیجی کالا بنشینیم کمی گپ بزنیم. اگر چه من معمولاً عادت داشتهام و دارم که در این نوع فایلهای صوتی، میزبان باشم و با طرف مقابل مصاحبه کنم، این بار میثم میزبان بود و او با من مصاحبه میکرد. حاصل این گفتگو، یک پادکست ۵۰ دقیقهای شد که اگر دوست داشته باشید میتوانید آن را در زیرمجموعه پادکست از مجموعه محتواهای دیجی مگ در سایت دیجی کالا بشنوید. پادکستهای دیگر میثم هم آنجا هستند و من چند موردی را که فرصت شده و گوش دادهام، دوست داشتهام. امیدوارم برای شما هم، چنین باشد. جا دارد اینجا در کنار میثم، از فرشتهی عزیز هم که با دقت و حوصله فایل را تنظیم و تدوین کرده تشکر کنم.
به نتیجه رسیدهام که بهترین شکل عکس گذاشتن اینه که فاصلهی زمانی قابل توجهی با زمان حال داشته باشه. اینطوری احتمالاً سوال در مورد اینکه چرا چاق یا لاغر هستی یا چرا بلوزت این رنگیه یا چرا موهات اونرنگیه یا چرا موهات ریخته یا چرا موهات نریخته به حداقل ممکن کاهش پیدا میکنه. 😉
علیرضا نخجوانی امروز این عکس را برایم فرستاد که فکر میکنم حدوداً بین ۱۲ شب تا ۱ بامداد روز ۲۰ شهریور سال ۹۴ (بعد از سمینار رفتارشناسی در کسب و کار) ثبت شده است. جدا از فشارها و تراکمهای کاری قبل از سمینار، روز سمینار هم طولانی و بیانتها به نظر میرسید و بعد از پایان سمینار حوالی ساعت ۸، تا حدود ساعت ۱۱ در دانشگاه ماندم تا با بچهها سلام و احوال پرسی کنم. بعضی لحظات هست که اگر در زندگیات نباشد، انگار زندگی نکردهای. اما حاضری تمام زندگیات را هم بدهی، تا یک بار دیگر در آن نقطه نباشی. عکس زیر دقیقاً آن لحظه را ثبت کرده است.
