پیش نوشت: مینا رهنما زیر مطلب لطفاً با دنده سنگین حرکت کنید لطف کرده بود و تبریک یلدا گفته بود و پرسیده بود که امسال فال حافظ نداریم؟ مطلبِ زندگی تقویمی را به بهانهی حرف مینا مینویسم. زندگی تقویمی مینا جان. ما همه یاد گرفتهایم که بین این چند نوع اظهارنظر تفاوت و تمایز قائل شویم: گزارش/توصیه/رفتار/تصمیم بر اساس سلیقه شخصی گزارش/توصیه/رفتار/تصمیم مبتنی بر تجربه شخصی گزارش/توصیه/رفتار/تصمیم مبتنی بر روش علمی بنابراین لازم است تأکید کنم آنچه در اینجا برای تو مینویسم از جنس حرفهای دستهی اول است. ماجرای شب یلدا در وبلاگ من به زمانی مربوط میشود که از وبلاگِ برای فراموش کردن به وبلاگ شخصی خودم کوچ کردم. اولین شبهای یلدا، موضوعی را تعیین میکردیم و با هم در مورد آن حرف میزدیم؛ موفقیت، برنامه ریزی، هدف گذاری و معنای زندگی، از جمله بحثهایی بود که مطرح میشد. گاهی هم جنبههای شخصیتر زندگیمان …
شب یلدا
طولانی ترین شب سال، یلدا نیست. طولانی ترین شب سال، گاهی وقتی که منتظرش نیستی، به سراغت می آید. طولانی ترین شب سال، نه با قصه کوتاه میشود و نه با ترانه. نه با آجیل و نه هندوانه. طولانی ترین شب سال برای هر کس، به بهایی و بهانه ای می آید متفاوت با دیگری. و تو را به هیچ چیز و هیچ جا وصل نمیکند. نه به خویشاوندان و بستگان نه به خنده ی مهمانی همسایگان و نه به خاطره ی پایکوبی نیاکان. هم نشینی با طولانی ترین شب سال را هر کس باید جدا از دیگران و به تنهایی تجربه کند. و تنها به این امید دل بسپارد که فردا با سر زدن خورشید، طولانی ترین روز سال آغاز نشود. پی نوشت: گفتند این روزها زیاد پیچیده مینویسی. گفتم: چشم. ساده مینویسم. این شد.
سالیان سال است که ما شب یلدا را جشن میگیریم. نه به دلیل اینکه طولانیترین شب سال است. بلکه به دلیل اینکه شبهای طولانی سال به پایان رسیده و عمر شبها، از این پس، یکی پس از دیگری کوتاه میشود. شب تا بوده، نماد ظلمت بوده و روز تا بوده، نماد روشنی. نمیدانم که هنوز هم، این نمادها رنگ سابق خود را در پس ذهن ما دارند یا نه. این روزها، به هزار و یک دلیل، زندگی بسیاری از ما شب هنگام آغاز میشود. روز، به جبر فرهنگ و جامعه و اقتصاد و سنت، هر یک نقابی به چهره میزنیم و بیرون میرویم و شب، به لطف تاریکی و خوابیدن محتسبان و به لطف ابزارهای نوین، بخش دیگری از زندگی را که در آن آزادی و اختیار بیشتری وجود دارد، تجربه میکنیم. نمیدانم، شاید زمانی برسد که ما، کوتاه ترین …
این متن را در شب یلدا، برای شهیدان نوشتم و خواندم. آنها که رفتنشان، مایهی ماندن ما شد و هنوز هم، یا غریباند و یا قربانی! دانلود فایل صوتی شهید – محمدرضا شعبانعلی شما مرد جنگ نبودید. شما مرد خون نبودید. مرد فریاد و نارنجک و گلوله مرد زخم و آتش و آهن. حتی مرد عشق و عرفان… آن هنگام که «بودن و نبودن»، دغدغهی خانهها و خانوادههای ما بود. بر عکس این روزها، فرصت زیاد نبود. فرصت برای حرف زدن. فرصت برای بحث کردن. فرصت برای شعار دادن. فرصت برای فلسفه بافتن. فرصت برای کلام و وام… این بود که شما، بدون حرف و بحث و شعار و فلسفه، راه افتادید و به جنگ رفتید. مرگ برای شما نه فرصت بود و نه تهدید او هر لحظه با غرش و فریاد، هزار بار نامش را در گوش شما فریاد …
