این مطلب، توسعه یافته و تکمیل شده و به متمم منتقل شده است: لینک محل جدید مطلب درباره کتابخوانی ضمن اینکه ممکن است مطالب سری #مهارت یادگیری در متمم هم که از همین جنس است، برای شما مفید باشد.
کتاب
داستان بینوایان را حتماً خوانده اید. زیباترین بخش داستان از نظر من، تعامل ژان والژان و کارآگاه ژاور است. ژان والژان که زمانی مجرم بوده است، اکنون زندگی سالمی را تجربه میکند: کمک به دختر تهیدست، کمک به مردی که زیر گاری است، خدمتگزاری در سمت شهردار به بهترین شکل، هیچکدام نمیتوانند سابقه منفی ژان والژان را محو کنند. کارآگاه ژاور که همه جا در تعقیب ژان والژان است، نماد گذشته است. گذشته وانسانهای گذشته گرا. انسانهایی که با بازگشت به گذشته، تجربه آینده را از خود و اطرافیان خود میگیرند. شما با کدام یک احساس نزدیکی بیشتری دارید؟ ژان والژان (با گذشته ای نا مطلوب و در تلاش برای ساختن آینده ای مطلوب) یا ژاور (در تعقیب گذشته دیگران و بی توجه به امروز و فردای آنان)؟ *** پی نوشت یک: این متن را خیلی سال پیش نوشته بودم. …
همه می میرند (سیمون دوبوار) – روایت فرار از جاودانگی
دو کتاب در کتابخانه ام، همیشه کنار هم قرار گرفته اند: «درد جاودانگی» نوشته اونامونو و «همه می میرند» نوشته سیمون دوبوار. نخستین کتاب، شاید برای خواندن چندان روان و جذاب به نظر نرسد، اگر چه عمیق و زیباست و در آن آرزوی ازلی انسان (جاودانه شدن) به خوبی و زیبایی مورد بررسی قرار گرفته است. اما در مورد کتاب «همه می میرند…»: ممکن است خواندن نیمه اول کتاب، برای شما خسته کننده باشد. داستان های ساده و مشابهی، بارها و بارها تکرار میشوند. اما این ضرورت داستان است: تا روند خسته کننده و تکراری تحولات تاریخی واجتماعی و زندگی فردی را لمس نکنیم، آماده ادامه ماجرا نمیشویم… صحنه پایانی داستان همیشه در خاطرتان خواهد ماند. شاهی را می بینیم که با خوردن یک دارو، عمر جاودان یافته و از این تکرار مکرر و بیهوده زندگی رنج می برد. زمانی …
پس از پایان همایش امروز، محمد معیری، یکی از دوستانم، به آرامی کتاب «اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار» نوشته «دکتر محمود سریع القلم» را هدیه ام داد و رفت. هنوز در صفحات اول کتاب هستم. اما هر چند دقیقه، کتاب را می بندم و پشت آن را می خوانم. نوشته «تقدیم» کتاب، به خوبی نگرش زیبای نویسنده را منعکس کرده است. گفتم با هم بخوانیم: مانند یک نیایش! تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده،
بنجامین یا باکسر؟ در قلعه حیوانات مسئله این است
اگر روزی مجبور شوم تنها ده کتاب را از کتابخانه ام بردارم و باقیمانده را دور بریزم، یکی از آنها قلعه حیوانات خواهد بود. در قلعه حیوانات، شخصیت های مختلفی را می بینیم. گوسفندانی که مستقل از سخنی که میشنوند، شعار میدهند و بع بع میکنند. مادیانی که مستقل از تغییر نظام حاکم در مزرعه، تنها پرسشش این است که «آیا در شرایط جدید هم، میتوانم به دم خودم روبان ببندم؟!». بنجامین الاغی که نسبت به تغییرات بی تفاوت است و همیشه اعتقاد دارد که الاغ ها زیادتر از آن عمر کرده اند و بیش از آن تجربه دارند که با تغییرات هیجان زده شوند و «هیچکس تا کنون الاغ مرده ندیده است». و باکسر، اسب ساده ای که احساس میکند کلید تمام مشکلات مزرعه بیشتر کار کردن است. او برای حل هر مشکلی تصمیم میگیرد ساعتی زودتر از خواب …
چندی پیش مطلبی نوشتم به نام: علم، ضد علم و شبه علم به بهانه این عنوان، توضیحاتی در خصوص کتاب Female Brain نوشتم. برخی دوستان ایمیل زدند که وقتی کتاب را ندیده ایم، نقد آن چه فایده ای دارد. یکی از دوستان فایل دیجیتال کتاب را در اختیار من قرار داد. گفتم شاید دیدنش برای شما مفید باشد. لینک کتاب Female Brain
سالهاست که هر وقت به من میگویند چه توصیه هایی برای پیشرفت بیشتر و بهتر داری، من کتاب خواندن را توصیه میکنم. اخیراً بعضی دوستانم میگویند که ما میخواهیم، اما به هزار و یک دلیل نمیشود. به عنوان آدمی که پانزده سال اخیر متوسط روزانه 70 صفحه کتاب را خوانده ام، سعی کردم چند نکته مهم در این زمینه را اینجا بنویسم: اول اینکه) تلاش کنید غیر از فارسی زبان دومی را هم بدانید. طبیعی است دست شما در پیدا کردن کتاب مناسب بازتر میشود. شاید برای کسانی که کار فنی میکنند یا فلسفه میخوانند، زبان آلمانی، برای مدیریت و اقتصاد زبان انگلیسی و برای شیفتگان ادبیات زبان فرانسه گزینه های جذابی باشند. البته من در این مورد صاحب نظر نیستم و این حرف کاملاً سلیقه شخصی من است. دانستن زبان دوم حتی میزان درک زبان اول را نیز بالا …
اخیراً کتاب Machiavelli in Hell را میخوانم. هوشمندی نویسنده کتاب را می ستایم. ماکیاولی در جایی از کتاب میگوید: Heaven for the climate, Hell for the company بهشت را به خاطر هوای خوب میخواهم، جهنم را به خاطر همنشین خوب…
آدم بزرگها اعداد را دوست دارند. وقتی با آنها از دوست تازه ای صحبت میکنی، هیچوقت از تو راجع به آنچه اصل است نمیپرسند. هیچوقت به شما نمیگویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع میکند؟ بلکه از شما میپرسند: “چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟” و تنها در آن وقت است که خیال میکنند او را می شناسند! اگر شما به آدم بزرگها بگویید: “من خانه زیبایی دیدم که روی پشت بامش کبوتران…” نمیتوانند آن خانه را مجسم کنند. باید به آنها بگویید: “یک خانه صدهزار دلاری دیدم!” آنوقت بلند فریاد می زنند: به به! چه خانه قشنگی! ( کتاب شازده کوچولو – اگزوپری)
