دوستان خوب و عزیزم، چه کسانی که در این سالها حضوری خدمتشان بودهام، چه آنها که در طرح متمم کنارشان بوده و هستم، چه آنها که روزنوشتهها را با هم خواندهایم و یا آنها که از طریق رادیو مذاکره با هم آشنا شدهایم، به همت هومن کلبادی عزیز، کتابی برایم درست کردند که برای سی و پنجمین سالگرد تولدم به عنوان هدیه به دستم رسید. هر صفحهی این کتاب، برگهای است که کار یک نفر است. یکی نقاشی کشیده. یکی حرف زده. یکی عکس فرستاده و دیگری درد و دل کرده. یکی محبت بیدریغ را هدیه کرده و دیگری خاطرات را مرور کرده. از زمانی که این کتاب به دستم رسید تا الان، بارها و بارها آن را خواندهام. یکی از دوستداشتنیترین هدیههایی است که در تمام زندگی دریافت کردهام. این پست را نوشتم، فقط برای تشکر کردن از آن …
تولد
چند روز پیش برای تولد یکی از دوستانم متنی نوشته بوده و امروز که تولد خودم (ششم مهر ماه) نزدیک است، احساس کردم آن حرفها را باید به خودم هم یادآوری کنم. محمدرضا شعبانعلی – از ۱ سالگی تا ۳۴ سالگی روزگاری بود که انسان، جز شکار و کاشت و برداشت نمیدانست. در آن روزگار، برآمدن و فرو رفتن خورشید، مهمترین رویداد زندگی هر انسان بود. هر روز را میشمرد. هر هفت روز را یک هفته نامید و هر چهار هفته را یک ماه و هر دوازده ماه را یک سال و هر سال را سالگردی میگرفت برای شادمانی تولدش… روزگار، دیگر گشته است ولی آن سنت عصر شکار و کشاورزی، همچنان باقی است. هر سال، یک روز را به جشن مینشینیم و شمعی برافروخته را با بازدم خود خاموش میکنیم، نمیدانم به چه نشانهای. به نشانهی سالی که گذشت …
سی و سه سال گذشت… ششم مهر ماه به دنیا آمدم. سال پنجاه و هشت. اما پیامهای تبریک تولد یک ماهی است شروع شده. چون شناسنامه ام را ششم شهریور گرفته اند. همراه اول، اولین تبریک را یک ماه قبل گفت به تاریخ رسمی. بانک ها ادامه دادند. بعد پیامهای فیس بوک شروع شد و بعد از آن پیامک های سایر دوستان.
