جزیرهای که من در آن زندگی میکنم، پر است از آدمهای ناجور؛ مثل خودم. یکی از آنها، مردی سی و چندساله است که تنها در کلبهای چوبی روی یک صخره، با سنگی زندگی میکند و میکوشد به او حرف زدن بیاموزد. همانطور که حدس میزنید، شایعههای بسیاری در مورد او وجود دارد. البته بسیاری از آنها، حرفهای الکی و بیپایه و اساسی است که عموماً جوانترها در موردش میسازند. اما یک واقعیت قطعی وجود دارد: اینجا تقریباً همه به تلاش لری احترام میگذارند؛ درست مثل من. دقیقاً به علت همین احترام است که من سعی میکنم حریم این مرد (یا این زن) را حفظ کنم و شما را با جزئیات گیج کنم تا به سادگی وارد فضای شخصی زندگیاش نشوید. مثلاً شاید او با تودهای از ماسهها حرف میزند؛ و حتی شاید با بادی که از شمال میوزد؛ شاید هم …
برچسب:
