ماجرای من و کتاب رابرت پیرسیگ به اسم Zen and The Art of Motorcycle Maintenance یه ماجرای طولانیه. فکر میکنم پنج سال توی ویترین کتابفروشی دیده بودمش و هر بار فکر میکردم که بخرمش یا نه. اما نهایتاً پشیمون میشدم. شاید به خاطر آلرژی من به کلمهی ذن باشه. توی نگاه من، از اون کلمههاییه که میخواد به زور یه عالمه ایده و مفهوم و معنای اضافی رو تحمیل کنه به چیزهای خیلی عادی و معمولی. اما خوب. به تدریج یاد گرفتم که توی ادبیات انگلیسی، هر وقت فکر میکنن یه حرف حسابی دارن میزنن و یه کم عمیق فکر کردهان، از این اصطلاح استفاده میکنن و Zen برای اونها جنسِ “مکتب فکری” نداره. نمونهی خوبش هم کتاب Presentation Zen که گری رینولدز نوشته و قاعدتاً قصد نداره استفاده از پاورپوینت رو به عنوان یک ابزار مکتبی ترویج و تبلیغ کنه. …
قصه کتابهای من
چند روزی درگیر مرتب کردن کتابهایم بودم و این کار علاوه بر کتابهای دم دستی، شامل کتابهای انبار شده و انباشته شده بر روی یکدیگر نیز میشد. در میان آنها، کتابی را دیدم که درست بیست سال قبل خریده بودم. اگر چه رنگ از چهرهاش پریده بود و زرق و برق آن سالهای نخست را نداشت، اما چراغ خاطرات قدیمی را در ذهنم روشن کرد. کتابی کوچک که نام هفتهزار نفر را در خود جا داده است. روزی که این کتاب را خریدم، هنوز شرکت گوگل تأسیس نشده بود و یاهو هم، اگر چه حاکم بلامنازع دنیای موتورهای جستجو بود، از جستجوی بسیاری از نامها دستخالی و شرمنده باز میگشت. چون هنوز اینترنت، تقریباً خالی بود. برای نسل امروز که گوگل برایش دیگر اسم خاص نیست و گوگل کردن را به عنوان فعل بهکار میبرد، نسلی که اگر نام کسی را در وب جستجو …
نام مدرسهای که کلاس اول تا چهارم دبستان را در آن درس خواندم، شیخ طوسی بود. مدرسهای کوچک و دولتی در جنوب شرق تهران. نزدیک به خیابان هفدهم شهریور و پایینتر از جایی که امروز به بزرگراه محلاتی شناخته میشود و آن سالها، کوچهای باریک بیش نبود. شاید علت اینکه در میان خیل بزرگان ایران و اسلام، به او کمتر از بسیاری دیگر ارادت داشتهام و دارم، این است که شیخ طوسی را بیش از آنکه به واسطهی خدماتش به اسلام بشناسم، به عنوان ساختمانی قدیمی در خیابان مخبر در جنوب شرق تهران به خاطر دارم که بهترین سالهای کودکیام را – مانند بسیاری از مدارس دیگر در بسیاری از نقاط جهان – بلعید و هرگز پس نداد. میانْ توضیح: همیشه گفتهام که کاش بیشتر دقت کنیم که اسم چه کسانی را روی چه چیزهایی میگذاریم. چون تاثیر نامها بر اشیاء …
هر بار که کتابهای جدیدی را به کتابخانهام اضافه میکنم، کتابهای قبلی را به کتابخانههای فرعی (داخل اتاقها، کمدها، انباری و جاهای مشابه) منتقل میکنم تا جا برای جدیدترها باز شود. اما دو کتاب هست که به هر زور و زحمتی شده جایی برایشان در کنار دست خودم باز میکنم. موقعیتشان را به شکلی انتخاب میکنم که حتماً با هر بار نگاه کردن به کتابخانه، چشمم به آنها بیفتد: این کتابها، کتابهای واقعی نیستند. در واقع شابک و ناشر و این جور حرفها ندارند. آن زمان من کلاس مذاکره حرفه ای برگزار میکردم و در میانهی کلاس به نتیجه رسیده بودم که بهتر است برخی منابع را در اختیار دانشجوها قرار دهم. از هر کتاب مذاکره چند صفحه برداشتم و آنها را کنار هم گذاشتم و نهایتاً دو کتاب شد که هر کدام سیصد یا چهارصد صفحه بود. آنها …
فیلم سینما پارادیزو را ندیدم و هرگز نخواهم دید
پیش نوشت یک- بخشی از نوشتههای من در روزنوشتهها، به قصه کتابهایم مربوط میشود. کتاب – اگر آن را به دستور مدرسه و دانشگاه و برای نمره آخر ترم نخریم – بخشی از زندگی ما میشود. زمان که در مکان فشرده شده و لحظه های گذرای زندگی را ماندگار میکند. این نوشته هم از همان سری قصهی کتابهاست. پیش نوشت دو- خدمت یکی از دوستانم بودم. DVD فیلم Correspondence را روی میز گذاشتند و گفتند: هر وقت فرصت کردی ببین. زیباست. اسم کارگردان را که زیر فیلم دیدم، لبخند بر لبانم آمد: جوزپه تورناتوره گفتم: میشناسمش. خوب میشناسمش. خیلی خوب. فیلم سینما پارادیزو را ساخته. من عاشق سینما پارادیزو هستم. گفتند: پس سینما پارادیزو را دیدهای. لحظهای سکوت کردم. شاید در حد چند ثانیه. اما چند هفته (و شاید چند ماه) برایم تداعی شد. گفتم: نه. ندیدهام. حالا من سکوت کرده …
برای یونا لرر نویسنده کتاب تصمیم گیری- آیا مغز، فریب خوردهی یک احساس است؟
قبلاً در مورد بعضی از کتابهای کتابخانهام و حاشیههای آنها، برای شما مینوشتم و اسمش را قصه کتابهای من گذاشته بودم. در ادامهی آن سبک،این بار میخواهم کمی در مورد حاشیه های مربوط به کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر برایتان بگویم و یا اگر صادقانه بگویم، درد و دل کنم. این کتاب را سال 90 خریدم. امیدوارم استفادهی همزمان از علامت تعجب و سوال برای جمله روی جلد را بر ناشر و ویراستار ببخشید. سنت اشتباهی که به مدد شبکه های اجتماعی، گسترش هم یافته است. همینطور استفاده از سه نقطه را. به قول مرحوم ایوبی که در زنگ انشا به خاطراتم از او اشاره کردم: اکثر سه نقطهها زائد هستند. اگر حرفی داری بنویس و اگر نداری، مگر مریضی که سه نقطه میگذاری؟ تنها جایی که سه نقطه معنا دارد در مثال زدن است. آن هم وقتی حداقل …
خودآموز بنایی با بتن و ماجرای فونداسیون کارگاه
احتمالاً به خاطر دارید که هر از چندگاهی، من قصهها و خاطرات یکی از کتابهای کتابخانهام را برایتان تعریف میکنم. اسم این سلسله قصهها را هم گذاشتهام: قصه کتابهای من. این بار میخواهم قصهی کتاب خودآموز بنایی با بتون را برای شما تعریف کنم. بله. همانطور که میدانید من درس عمران نخواندهام و شاید به سادگی نتوانید حدس بزنید که چرا کتاب خودآموز بنایی با بتون در میان کتابهای کتابخانهام وجود دارد. شاید سوال مهمتر این باشد که چرا این کتاب در فهرست کتابهای مهم و حیاتی، در کتابخانهی اتاقم است و مانند چند هزار کتاب دیگر که تاریخ مصرفشان گذشته، به انباری منتقل نشدهاند. سال 1381 بود. شرکت ما – که در میان فعالیتهایش نمایندگی فروش دستگاههای تراش را هم بر عهده داشت – دستگاهی را فروخته بود و قرار بود دو ماه بعد، کارشناسان خارجی برای نصب آن به ایران …
کتابهایی که برایت قصه میگویند: گنجینه دانستنیها
گفته بودم که از قصه کتابهایم برایتان خواهم نوشت. با اولین کتاب شروع میکنم… هشت سالم بود. تا آن زمان بیشترین چیزی که میخواندم مجلات زن روز بود. مجلاتی که از دوران جوانی مادرم، باقی مانده بود و امروز که دیگر حال و هوای کشور و جامعه عوض شده بود در آب انبار کوچک انتهای زیرزمین، نگهداری میشد. خوب یادم هست که اجازه میگرفتم و آنها را بالا میآوردم و ورق میزدم. عکسهای نشریات دهه چهل و پنجاه، با عکسهای سالهای کودکی ما فرق داشت. شادتر و رنگیتر و طبیعتاً در تنها مجلات موجود در خانهی ما: زنانهتر! خوب یادم هست که تا چشم مادرم دور میشد، شیطنت آمیز، صفحههای خاص مجله را نگاه میکردم و سعی میکردم مدل سه بعدی تصاویر زیبای مجله را که آن زمان، دیگر دو بعد را هم کامل نداشتند تصور کنم. همیشه انگشتم میان …
شادی قلی پور، همکار خوب من است که هفت روز هفته را با حوصله، جوابگوی صدها نفر افرادی است که به هر دلیل با من کاری دارند و خوب میدانم که این کار، اعصابی از فولاد و صبر و حوصله ای چون ایوب میخواهد. امروز میخواستم برای یادگیری زبان، کتابی به او هدیه دهم. تمام خانه را گشتم و در نهایت کتابی پیدا کردم که هرگز نمیتوانم قیمتی روی آن بگذارم. ساعتی کتاب را پیش رویم گذاشتم و نگاه کردم. کتاب برایم داستانهای زیادی را تداعی کرد. روبرویم روی میز، ساکت و آرام، داستان زندگیم را روایت کرد… کتاب مربوط به سال 1988 است. دبستان می رفتم. 17 تومان پولش را داده ام. شاید زیاد به نظر نیاید اما خوب یادم هست که برایم گران بود و مدتها فکر میکردم که آیا باید چنین هزینه ی سنگینی برای یادگیری زبان …
