برای اون دسته از آدمهای شتابزدهٔ امروزی در جامعهٔ دوقطبیشدهٔ ما که آدمها رو از روی تکجملههای نقلشده، تکعکسها و تکسکانسها میشناسن، و جز دوگانهٔ تحسین یا تقبیح، راه دیگهای برای مواجهه با انسانها بلد نیستن، رضا امیرخانی “سوژهٔ” پیچیدهای نیست. گروهی امیرخانی رو نویسندهٔ رمانها و گزارشهایی میبینن که در اونها مسئولین ارشد جمهوری اسلامی تبلیغ و تحسین شدهان. گروه دیگهای اون رو با “نفحات نفت” به یاد میارن. نوشتهای که در اون حاکمیت در ایران رو به پدری معتاد و ورشکسته تشبیه میکنه که از سر ناتوانی داره طلای مادر رو میفروشه تا خرج خودش کنه و در پایان نوشته میگه: «مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت… این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروختهاند! در چنین خانوادهای تنها مایهٔ نجات، همت فرزندان است… از پدر …
درباره اشخاص
نوشتهٔ بهرام بیضایی برای ناصر تقوایی و یادی از شعر «سبک» از بوکوفسکی
من عامدانه و آگاهانه در زمان فوت آقای تقوایی چیزی ننوشتم. قطعاً در بزرگی ایشون و نقش و جایگاهشون در فرهنگ و هنر ما تردیدی نیست. اما چون خودم سررشتهای از هنر سینما ندارم و حتی چشمها و گوشهای پرورشیافتهای برای دیدن و درک فیلم ندارم، حس کردم کار معناداری نیست. معمولاً اگر در زندگی کسی بهش اشاره نکرده یا دربارهاش ننوشته باشم، معذب میشم که پس از مرگ بخوام در مورد اون فرد بنویسم، جوری که حس بشه صرفاً سوار شدن بر موج تسلیتهاست. اما حیفم اومد متن زیبای بهرام بیضایی دربارهٔ ناصر تقوایی رو نقل نکنم. احتمالاً بیشتر شما این متن رو خوندید. اما برای معدود دوستانی که ندیدنش و نخوندنش، اینجا میذارمش. ظرافت، دقت و زیباییِ این نوشتهٔ محترم مثالزدنیه. اما بیش از همه، من خشمِ متینِ نشسته در دلِ این متن را دوست داشتم: عمرتان دراز …
امروز خبر بستری شدن دکتر مهدی گلشنی را در رسانهها دیدم (+) و مجموعهای از تصویرها، شنیدهها و خاطرات دوران دانشجویی برایم زنده شد. آن نام بزرگ سال هفتادوشش که من وارد دانشگاه شدم، اسم دکتر گلشنی را زیاد میشنیدیم. در دانشکده فیزیک، ذرات بنیادی درس میداد. از سالبالاییها و دانشجویان دانشکدههای دیگر میشنیدیم که یکی از اسمهای بزرگ دانشگاه ماست. میگفتند «در فیزیک به اسم خودش نظریه دارد.» آن روز، برخلاف امروز، مبهم بودن چنین جملهای را نمیفهمیدیم. فقط میدانستیم که اسم بزرگی دارد. و علم و معنویت و دنیا و آخرت را به یک اندازه میفهمد و در قالب چارچوبهای ریاضی و فیزیک کنار هم قرار میدهد. تجربهٔ دنیا برای ما در آن سالها، خصوصاً سال نخست، محدود به دستگاههای VAX با سیستم عامل VMS بود و مانتیورهای منوکروم قدیمی. آن هم در اینترنتی که هنوز تقریباً خالی …
پیشنوشت: این مطلب زیرمجموعهٔ گفتگو با دوستان محسوب میشود. حرفهایی که در پاسخ به صحبتها، نظرات، سوالها و تحلیلهای دوستانم مینویسم. میلاد زیر مطلبی که دربارهٔ ایلان ماسک و کاهش کارآمدی دولت نوشته بودم، کامنتی نوشته بود که میشد همانجا جواب داد. اما دیدم فرصت خوبی است که آن کامنت را به بهانه کنم دربارهٔ چند نکته حرف بزنیم. هم میلاد مخاطب خوبی است و هم صورتبندی مسئله را جوری انجام داده که به اندازهٔ کافی جا برای حرف زدن من باز کرده است (میلاد. ممنونم). این بحث در نهایت قرار است به حرفهایی دربارهٔ نسیم طالب برسد. به همین علت، عنوان «نسیم طالب؛ شام خوب، صبحانهٔ بد» را برایش انتخاب کردهام. اما آنچه در ادامه میگویم به نسیم طالب محدود نیست. ترتیب موضوعاتی که مینویسم به این صورت خواهد بود: اختلافنظر میان اقتصاددانها ظرفیت اقتصاددانها در پیشبینی اقتصاد (و متغیرهای …
آخرین تعظیم | از ریچارد داوکینز (شعر طبیعت) تا شان کرول (طبیعتگرایی شاعرانه)
این نوشته، حاوی اطلاعات چندانی نیست. صرفاً وعدهای است جدید که به فهرست طولانی وعدههای جا مانده از قبل اضافه میشود. تعظیم آخر در روزهای آتی ریچارد داوکینز آخرین تور زندگیاش را برگزار خواهد کرد. او که عادت داشت هر بار با انتشار کتابهایش، به شهرهای بزرگ اروپا و آمریکا برود و سلسله سخنرانیهایی را در قالب رونمایی آن کتابها اجرا کند، این بار هم قرار است برای نوزدهمین و احتمالاً آخرین کتاب زندگیاش، یعنی The Genetic Book of the Dead همین کار را تکرار کند. بر خلاف بسیاری از کتابهای کلاسیک داوکینز که انتشارات دانشگاه آکسفورد آنها را منتشر میکرد، این بار این کتاب با همکاری انتشارات دانشگاه Yale منتشر خواهد شد (احتمالاً هفتهٔ بعد نخستین نسخهها عرضه میشوند). در بعضی از منزلگاههای این تور آخر، برخی از صاحبنظران و بزرگان معاصر میزبان آخرین سلسله سخنرانی او خواهند بود. …
یک سایت آمریکایی هست به نام شاپل. دربارهی تاریخ مطالب متعددی داره و طبیعتاً بیشتر تاریخ آمریکا. اما بخشی از این سایت کار ارزشمندی کرده و این کار، جمع آوری نسخه های دستنوشته تاریخی بزرگانه. داشتم توی این سایت دنبال یک نامهی دیگه میگشتم که خیلی تصادفی این نامه رو دیدم. نامهای که اینشتین به پسر یازده ساله اش آلبرت نوشته. نمیدونم چرا احساس عجیبی در این نامه بود. گفتم بخشهایی از اون رو با هم بخونیم. سال 1915 که نامه در اون نوشته شده، سالی است که نظریه نسبیت عام تقریباً به سر و سامان رسیده بود و از طرف دیگه حدود یک سال بود که آلبرت اینشتین جدا از همسرش میلوا و فرزندانش (تته و آلبرت) زندگی میکرد. البته همونطور که میبینید متن اصلی به زبان آلمانیه. من با تکیه بر ترجمهی انگلیسی این خلاصه رو برای شما …
