مامان نازنین زهرا، یکی از دوستان ما در این خانهی مجازی است. برای من در کامنت نوشتهی قبلی (آن پنجمین کتاب) متنی نوشت که خواندنش حالم رو خوب کرد. حال خوب در این روزگار نعمتی است که به سختی به دست میاد. منهم مثل مامان نازنین زهرا، نمیخوام از واژهی خوانندهی خاموش استفاده کنم. اما واژهی دیگهای نیست. مدتهاست به دلیل تراکم کارها، «خوانندهی خاموش» کامنتهای سایت خودم هستم! کمتر جواب می نویسم اگر چه با جان و دل نوشتههای دوستانم رو اینجا میخوانم. خواستم در جواب مامان نازنین زهرا، کمی حرف بزنم و بنویسم. دیدم که نازنین زهراها و مامانهای اونها کم نیستند. شاید خیلی از اونها، ساکت و آروم در میان ما زندگی میکنند. این بود که جواب اون کامنت رو اینجا مینویسم و با عذرخواهی شدید، کامنتهای این نوشته رو میبندم. چون مقاله کامنت داره اما قاعدتاً …
محمدرضا شعبانعلی
این مطلب را برای عصر ایران نوشتم: آنچه اینجا مینویسم برداشت و نظر و تجربهی شخصی من است. قطعاً پخته نیست. اما دیواری است که امروز در تحلیلها و تصمیمهایم به آن تکیه می کنم. طولانی است. خواندنش حوصله میخواهد. شاید فایده هم ندارد. اما باید جایی مینوشتم. نمیدانم چرا. نمینویسم که بگویم این نگاه درست است. مینویسم که بگویم این نگاه هم وجود دارد: در مدل ذهنی من و در انتخاب استراتژیام برای یادگیری و زندگی. دوست دارم – به دلیلی که کمی پایینتر مینویسم – اگر زیر این نوشته کسی برایم چیزی نوشت، راجع به نگاه من به یادگیری نباشد. بلکه بیانی از نگاه خودش به یادگیری باشد. اما اگر هر انسانی را ایمانی باشد و ایمان چیزی باشد که هرکس حاضر است جانش را برای آن بدهد، میتوان گفت: آنچه مینویسم ایمان من است. معیارهای مختلفی برای …
سکوت سخت است. خیلی سخت. معمولاً نمیتوانیم سکوت طولانی را در میانهی یک گفتگو تحمل کنیم. این است که ترجیح میدهیم، اگر سکوت بر فضا حاکم شد، به هر شیوه و بهانهای، حرفی برای گفتن بیابیم. نخستین روزهای هر رابطه را ببینید. چگونه زن و مرد، میکوشند حرف بزنند. از همه چیز بگویند. از حرفهای مشترک. از دغدغههای غیرمشترک. از هر جملهای و عبارتی که بر فضای ساکت گفتگو مسلط شود. اما، به تدریج که عمق دوستی و رابطه بیشتر میشود، نه تنها میتوان سکوت را تحمل کرد، حتی میشود آن را دوست داشت. حالا کنار یکدیگر مینشینیم و هر از چند گاهی، چند کلامی هم حرف میزنیم. بی آنکه وظیفهای در کار باشد. دیگر اگر حرفی هم زده میشود، هدف انتقال مفهوم است، نه پر کردن خلاء وحشتناک سکوت. و زمانی که یک رابطه، کاملاً عمیق میشود، «بودن کنار …
با دستگاه ضبط و پخش mp3 که تازه خریده بود بازی میکرد و هر کاری میکرد نه صدایی از آن در میآمد و نه صدایی به آن فرو میرفت! همه دکمه ها را زد. همه دکمه ها را دوتا دوتا زد. حتی یکی دوبار به دستگاه ضربه زد. گفتم: خوب این دفترچه راهنما رو بردار. حتماً نوشته که چگونه کار میکنه. گفت: نه بابا. این دفترچه ها مال آدمای خنگه. اینقدر توش توضیح واضحات نوشته حوصلم سر میره. من الان خودم می فهمم چیکار کنم. و این حرکت ساده، میشود اساس فرهنگ رفتاری ما. ابزارها را میگیریم بی آنکه حاضر باشیم دستورالعملها را بخوانیم. گاهی هم خودمان دستورالعمل جدید مینویسیم. گاهی هم دستورالعمل خودمان را به سازنده ابزارها هدیه میدهیم تا اطلاعات و دانششان افزون شود.
در هر کسب و کاری، رویای تو این است که روزی جلوتر از دیگران باشی. اما رویای یک معلم، این است که دیگران روزی جلوتر از او باشند. —————– پی نوشت: آرزویم این است که روزی معلم بشوم. نه اینکه خودم بگویم که اطلاق عنوان به خود، ساده است. اینکه وقتی نبودم، بگویند: معلم بود. بدون یک کلمه بیشتر یا کمتر. دو نوشتهی مرتبط: نوشته روز معلم (سال ۹۶) نوشته روز معلم (سال ۹۷)
قبلاً در مورد سهیل رضایی نوشته بودم. او در بنیاد فرهنگ زندگی در حوزهی روانشناسی فعالیت میکند و سالهای اخیر را صرف مطالعه در حوزهی کارهای یونگ و انتشار کتب مربوط به این مکتب روانشناسی به زبان فارسی نموده است. برخی از بهترین کتابهای این حوزه توسط بنیاد او منتشر شده است. اگر چه او سالها به عنوان کارشناس در مراکز مختلف آموزشی و صدا و سیما فعالیت کرده و به آموزش مردم کمک کرده است، من در این گفتگوی ۹۰ دقیقهای، تلاش کردم یک جلسهی آموزشی با موضوع مشخص و متمرکز ایجاد نشود. دستور جلسه هم تنظیم نکردیم. نشستیم و حرف زدیم و باور من بر این است که حاصل این گفتگو یکی از دو یا سه مورد بهترین فایلهایی است که در رادیو مذاکره عرضه شده است. پیشنهاد میکنم شما هم به این فایل گوش بدهید. اگر هم …
این مطلب را برای عصر ایران نوشتم: جعبه فلزی را باز کردند. کاغذها، مانند اسناد با ارزش بانکی، یکی پس از دیگری بیرون آورده شدند. هیجان جمع را فرا گرفته بود. دست نوشتههای نیوتن پس از ۳ قرن، در حراجی در لندن در سال ۱۹۳۶ در حال عرضه بود. نوشتههایی که قبل از آن هرگز منتشر نشده بودند. جان کینز (که ما او را به بنیانگذاری یک مکتب اقتصادی میشناسیم) از عاشقان نیوتن بود. او خبر حراج را دیر شنید و وقتی رسید، بخشهای زیادی به فروش رفته بود. او تعدادی از برگهها را خرید و در همانجا به تبادل و معاملهی برگهها با کلکسیونرها پرداخت. آنقدر این کار را انجام داد تا بخشی از نوشتههای نیوتن به صورت پیوسته جمعآوری شد. بخشی که از نظر بقیه بیاهمیتتر بود و حاضر شده بودند با او معامله کنند. احتمالاً بسیاری از …
وقتی بلیط نمایش سقراط را هدیه گرفتم، خیلی خوشحال نشدم. سقراط را از زمان دبیرستان میشناختم. زمانی که ویل دورانت، تلخی زندگی سقراط را برایم به نمایش کشید. خوب به خاطر دارم که یک شب تا صبح، چشمانم خیس بود. سالها بعد، وقتی تایم، سخنرانی سقراط را برترین سخنرانی تاریخ بشر اعلام کرد، یک بار دیگر به خواندن آن متن، ترغیب شدم. خواندم و این بار بیشتر از قبل گریستم. اما به هر حال، بلیط نمایش را هدیه گرفته بودم و تصمیم گرفتم به دیدن آن بروم. نمایش ساعت هفت آغاز میشد. ساعت هفت و سه دقیقه رسیدم. درهای سالن بسته شده بود و مستقیم به بالکن هدایت شدم. رفتم و نشستم. صندلی خودم در بهترین نقطهی ردیف جلو، آن پایین، خالی بود و من سه منظره را میدیدم: سقراط را. مردم شهر خودم را – که به نمایندگی مردم …
نظر شما در بارهی این جمله چیست؟ آمارها نشان میدهند که نرخ طلاق در حال افزایش است. این خبر خوب است یا بد؟
از همون وقتی که توی مدرسه، به ما گفتند «علی سه پرتقال دارد و دو پرتقال دیگر هم میخرد. حالا چند پرتقال دارد؟» بنیاد فکری ما خراب شد! هر کس یکی از سوالهای زیر را میپرسید به او میخندیدیم: – چرا پرتقال؟ سیب بهتر نبود؟ – چرا سه پرتقال؟ آنها را از کجا آورده؟ پرتقالها از کی دستش بوده؟ – مگر آن سه پرتقال کافی نبود که حالا دو تا پرتقال دیگر میخرد؟ – پولش را از کجا میآورد؟ – پرتقالها برای خوردن است یا تزیینی است؟
