دوستان عزیزم، اعضای ویژهٔ متمم سلام. امیدوارم در این روزها، که از تلخترین روزهای تاریخ معاصر ماست، سلامت باشید. ما ترجیح میدادیم در این روزها، دربارهٔ موضوعی که نسبت به مسائل جاری ایرانمان بسیار کوچک و ناچیز است، صحبت نکنیم. با این حال، بهعلت مسئولیت اخلاقی و تعهد حرفهای به اعضای ویژهٔ متمم – که از متمم اشتراک ویژه خریدهاند و ما متعهدیم خدمات آموزشیمان را به آنها ارائه دهیم – وظیفه داشتیم این پیام را در اینجا منتشر کنیم. همانطور که احتمالاً تا کنون متوجه شدهاید، چند روزی است سایت متمم در دسترس نیست. امیدواریم این مسئله در کوتاهمدت حل شود. با این حال، در راستای همان تعهد و مسئولیتی که بالاتر گفتیم (چون اعضای ویژه برای دریافت خدمات هزینه پرداخت کردهاند)، در هفتههای آتی تا زمانی که مسئله برطرف شود، میخواهیم فضایی برای حفظ ارتباط آموزشیمان ایجاد کنیم …
محمدرضا شعبانعلی
سلام بر آنها که دیگر بین ما نیستند. وقتی رنجها سنگین میشوند به خودم میگویم: شاید ما در سختترین نقطهٔ تاریخمان باشیم. لحظهٔ اول وسوسه میشوم که این حرف را از خودم بپذیرم. اما کمی بیشتر که مرور میکنم میبینم نه. تاریخ ما پر از اتفاقهای تلخ و روزهای سخت بوده است. آنچه ما را بیش از هر چیز به گذشتهمان وصل میکند، نه رویدادهای شاد و لحظات آسودگی، که بحرانهای بزرگ، تجربههای تلخ و اتفاقهای غمانگیز است. ما زخمهای زیادی را در این هزاران سال با خود حمل کردهایم. زخمی که بر تن ملتها میخورد، با زخمی که بر پیکر یک انسان مینشیند یکسان نیست. زخم انسان خوب میشود و صرفاً جای خراش آن بر تن میماند. اما ملتها، در عین اینکه خراش زخم را از چهرهٔ خود میزدایند، آثار غم و رنج آن را برای همیشه در خود …
سقوط مادورو | تصویری واقعیتر از جهان چندقطبی معاصر
مادورو هم رفت. مردی بیکفایت که با نادانی و بیسوادی و اصرار بر سیاستهای غلط و چپگرایانه، نادیده گرفتن نارضایتیها و سرکوب مخالفان، بیمیلی به تعاملات سازندهٔ بینالمللی و استقبال از انزوای سیاسی و اقتصادی، کشورش رو در سطح جهان بیآبرو کرد. ورد زبانش به جای رفاه مادی و توسعه اقتصادی، جنگ اقتصادی بود. بهرغم بهرهمندی ونزوئلا از نفت و انبوه منابع زیرزمینی و سرمایههای ارزشمند انسانی، سقوط ارزش پول و نابودی اقتصاد کشورش رو رقم زد و با فقیر کردن مردمش اونها رو در عرصهٔ جهانی حقیر و تحقیر کرد. ونزوئلا در دوران او به مثال استاندارد ناکارآمدی، بدبختی و فلاکت در محافل دانشگاهی و کتابهای اقتصاد و مدیریت سراسر جهان تبدیل شد. متن بالا را در کانال تلگرامم منتشر کردم. اما نکتهٔ دیگری هم وجود دارد که حیف است در سرنگونی این رهبر سیاسی از چشممان دور بماند. …
مقدمه نوذر صیفوری عزیز زیر متنی که دربارهٔ رضا امیرخانی نوشته بودم، موضوعی را مطرح کرده بود که ارزش دارد بهتفصیل دربارهاش حرف بزنم (و حرف بزنیم). خلاصهٔ حرف من این بود که اگرچه باورهای مذهبی و سیاسی رضا امیرخانی را نمیپسندم، اما معتقدم آثار ادبی ارزشمندی داشته، در ادبیات داستانی ما صاحب سبک بوده، و نیز کسی بوده که – به قضاوت من – اگر چیزی مینوشته، آن را عمیقاً باور داشته است. خلاصهٔ حرف نوذر هم این بود که تفکیک کردن حرف یا اثر یک فرد از خود او و شخصیت او چندان ساده نیست و در کنار امیرخانی، به محمدرضا شجریان (در اوایل انقلاب و در سالهای پایانی زندگیاش) و علیرضا قربانی (و سیمکارت سفیدش) اشاره کرده بود. و به من گفته بود مسیر استدلالیات یا منطق ذهنیات را توضیح بده و بگو چگونه انسانها را از کارها …
برای اون دسته از آدمهای شتابزدهٔ امروزی در جامعهٔ دوقطبیشدهٔ ما که آدمها رو از روی تکجملههای نقلشده، تکعکسها و تکسکانسها میشناسن، و جز دوگانهٔ تحسین یا تقبیح، راه دیگهای برای مواجهه با انسانها بلد نیستن، رضا امیرخانی “سوژهٔ” پیچیدهای نیست. گروهی امیرخانی رو نویسندهٔ رمانها و گزارشهایی میبینن که در اونها مسئولین ارشد جمهوری اسلامی تبلیغ و تحسین شدهان. گروه دیگهای اون رو با “نفحات نفت” به یاد میارن. نوشتهای که در اون حاکمیت در ایران رو به پدری معتاد و ورشکسته تشبیه میکنه که از سر ناتوانی داره طلای مادر رو میفروشه تا خرج خودش کنه و در پایان نوشته میگه: «مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت… این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروختهاند! در چنین خانوادهای تنها مایهٔ نجات، همت فرزندان است… از پدر …
پیشنوشت: مطلبی که اینجا مینویسم، کاملاً شخصی است و مناسب فضای عمومیتر نیست. چند روز پیش یکی از دوستانم پرسید «اوضاع پزشکیان را چطور میبینی؟» و من هم کمی برایش توضیح دادم. بعد با خودم گفتم روزنوشته فضای شخصی و شبهخصوصی من است و خوانندگانش دوستان نزدیکم هستند. شاید آنها هم بدشان نیاید پاسخ من به آن دوستم را بدانند. فقط باید پیشاپیش توضیح دهم که من ارتباط مستقیم یا غیرمستقیمی با دولت ندارم. بنابراین، حرفهایی که میزنم را مبتنی بر اطلاعات درونی و معتبر در نظر نگیرید. دادههای خام من، چیزهایی است که در سایتهای خبری ایران و جهان میخوانم، روندهایی که در کشور دنبال میکنم، و دادههای جانبی که در گفتگو با مدیران صنایع مختلف کشورمان کسب میکنم. بنابراین حرفهای من بیش از آنکه از جنس «تحلیل» باشند، «حدس»هایی هستند که البته با خواندهها و آموختههایم اندکی تقویت شدهاند …
با وجودی که همیشه با کتاب مأنوس بودهام و بخش بزرگی از زندگیام به خواندن و نوشتن گذشته و میگذرد، و اگر دینی به جای تفریح و عیش و نوش، وعدهٔ بهشتی پر از کتاب میداد، بیتردید به آن ایمان میآوردم، متوجه نمیشوم که چرا گاهی عدهای کتاب نخواندن دیگران را دستمایهٔ طنز، تحقیر، ملامت و تمسخر قرار میدهند. کتاب خواندن برای بسیاری از حرفهها ضروری است (و گاهی میشود فردی را با توجه به حرفهاش، بهخاطر نخواندن کتاب ملامت کرد). کتاب در زندگی فردی هم میتواند دریچهای رو به جهان بگشاید یا به تجربهٔ ما از حضور در جهان، عمق ببخشد. اما انسانهای بسیاری هستند که واقعاً میتوانند بدون کتاب سر کنند و دانستهها و تجربهٔ لازم برای یک زندگی متعارف را از طریق تعاملات اجتماعی، گفتگو با دیگران و دیدن فیلم یا گوش دادن موسیقی یا هزاران روش …
برای مصطفی | دربارهٔ فروش تک محصولی آنلاین (با سایت و سئو)
پیشنوشت ۱: مصطفی یک کامنت زیر بحث فروشگاه روستایی نوشته بود دربارهٔ فروش تکمحصولی. برای من خیلی جالب بود که ذهن مصطفی از نظر آنالوژی اونقدر قوی بود که این دو بحث رو مشابه (یا مربوط) در نظر بگیره. در حالی که ظاهرشون کمی متفاوته. اول خواستم زیر کامنت مصطفی جواب بدم، اما دیدم طولانی میشه و خوندنش سخته. ضمن اینکه شاید بعدها کسی خواست زیر این بحث کامنتی بذاره. همونطور که امروز مصطفی زیر بحث روستایی کامنت گذاشت. اینه که تصمیم گرفتم جوابم رو جدا بنویسم. پیشنوشت ۲: من این بحث رو با مثالی که به حرف مصطفی مربوطه پیش میبرم، اما این رو میشه دربارهٔ هر نوع فروش تک محصولی هم (با اندکی تغییر) مطرح کرد. مقدمه مصطفی. بهنظرم اینکه تو – حداقل فعلاً – قصد داری تنوع مدل نداشته باشی، و صرفاً روی یه محصول، یه مدل و …
نوشتهٔ بهرام بیضایی برای ناصر تقوایی و یادی از شعر «سبک» از بوکوفسکی
من عامدانه و آگاهانه در زمان فوت آقای تقوایی چیزی ننوشتم. قطعاً در بزرگی ایشون و نقش و جایگاهشون در فرهنگ و هنر ما تردیدی نیست. اما چون خودم سررشتهای از هنر سینما ندارم و حتی چشمها و گوشهای پرورشیافتهای برای دیدن و درک فیلم ندارم، حس کردم کار معناداری نیست. معمولاً اگر در زندگی کسی بهش اشاره نکرده یا دربارهاش ننوشته باشم، معذب میشم که پس از مرگ بخوام در مورد اون فرد بنویسم، جوری که حس بشه صرفاً سوار شدن بر موج تسلیتهاست. اما حیفم اومد متن زیبای بهرام بیضایی دربارهٔ ناصر تقوایی رو نقل نکنم. احتمالاً بیشتر شما این متن رو خوندید. اما برای معدود دوستانی که ندیدنش و نخوندنش، اینجا میذارمش. ظرافت، دقت و زیباییِ این نوشتهٔ محترم مثالزدنیه. اما بیش از همه، من خشمِ متینِ نشسته در دلِ این متن را دوست داشتم: عمرتان دراز …
دربارهٔ مفهوم آگاهی از برند | هوش مصنوعی مولد مشتریاش را ناراضی نمیکند
امروز داشتم گزارش حمید طهماسبی دربارهٔ «آگاهی از برند» خدمت از ما را میخواندم. هم بهخاطر دوستی نزدیک من و حمید و ارادتم به حبیب، و هم علاقهام به خدمت از ما، معمولاً هر چیزی که حمید و حمید دربارهٔ خدمت از ما مینویسد میخوانم (بچهٔ دوستِ آدم، مثل بچهٔ خود آدم، دوستداشتنی است). در گذشته هم دربارهٔ خدمت از ما در روزنوشته زیاد حرف زدهایم (مثلاً اینجا). دیدم خروجیای که چت جی پی تی به حمید داده اشتباه است. نه اینکه عددها اشتباه باشند، بلکه جواب اساساً اشتباه است. تقریباً شبیه این شده که بپرسیم «قد محمدرضا چقدر است؟» و جواب بگیریم: «حدود ۲۰۰ گرم. البته کمی بیشتر. حدود ۲۵ ثانیه بیشتر از ۲۰۰ گرم». گفتم فرصت خوبی است از این خروجی برای یادآوری یک نکتهٔ آموزشی استفاده کنم. من البته دربارهٔ جایگاه برند خدمت از ما در ذهن …
