مقدمهٔ اول
فکر میکنم باربارا تاکمن (۱۹۱۲ تا ۱۹۸۹) را در ایران بیش از هر چیز با کتاب تاریخ بیخردی میشناسند. کتابی که بههمت نشر ارزشمند کارنامه و با ترجمهٔ حسن کامشاد به بازار عرضه شده است (از کامشاد در متمم خود-زندگینامهاش با عنوان حدیث نفس و نیز ترجمه کتابهای آداب روزانه و درک یک پایان معرفی شده است).
تاکمن معمولاً برای مخاطبان عام مینوشت و دوست داشت جامعه (و نه لزوماً دانشگاهیان) آثارش را بخوانند. در همین راستا سهم داستان و روایت هم در نوشتههایش پررنگ است. و بههمین علت، گاهی حرفهایش با سادهسازیهایی همراه میشود (در داستان، اصالت با روایت منسجم است و نه تحلیل همهجانبه). در عین حال، همین سبک زیبای آمیخته با روایت باعث میشود نوشتههایش جذاب و خواندنی باشند و ذهن را بهشدت درگیر کنند.
نکتهٔ دیگری هم در مورد تاکمن هست که بد نیست اینجا به آن اشاره کنم. تاکمن یک یهودی با تعصب بسیار جدی بر روی اسرائيل است. بههمین علت، بهترین متنهای تاریخیاش آنهایی هستند که به اسرائیل مربوط نیستند.
مقدمهٔ دوم
تاکمن در سال ۱۹۷۲ (سال ۱۳۵۱ خودمان) مقالهٔ جالبی با عنوان «اگر مائو به واشنگتن آمده بود…» در نشریهٔ Foreign Affairs منتشر کرد (اینجا). بنابراین ما در اینجا مقالهای را میخوانیم که حدود نیمقرن پیش دربارهٔ تصمیمی که حدود ربع قرن پیش از آن گرفته شده (نشده) نوشته شده است.
بهنظرم مقالهٔ زیبا و جذابی است و برایم جالب است که از چند سال پیش که اتفاقی آن را دیدم، بارها به علل مختلف دوباره در ذهنم تداعی شده است.
اگر بحثهای تاریخی برایتان جذاب است، بهتر است مقاله را کامل بخوانید. اما من علیالحساب چند بخش از آن را ترجمه کردهام و در ادامه میآورم (ترجمهٔ من سریع و سرسری است و نه حرفهای).
بعد از اینکه متن را خواندید چند توضیح کوتاه هم دربارهٔ مقاله نوشتهام که اگر حوصله داشتید آنها را هم بخوانید.
اگر مائو به واشنگتن آمده بود
یکی از «اگر»های بزرگ و تناقضهای گزندهٔ تاریخ این است که در ژانویهٔ ۱۹۴۵، چهار سال پیش از آنکه مائو تسهتونگ و چوئنلای قدرت را در چین به دست گیرند، آنان در تلاشی برای برقراری رابطهای کارآمد با ایالات متحده، پیشنهاد کردند به واشنگتن بیایند و شخصاً با رئیسجمهور روزولت گفتوگو کنند. سرنوشت آن پیشنهاد را مدتها هیچکس نمیدانست تا اینکه با انتشار اسناد طبقهبندیشده، اکنون برای نخستینبار میدانیم که ایالات متحده هیچ پاسخی به آن پیشنهاد نداد. بعد از بیستوهفت سال، دو جنگ، چند میلیون قربانی، و ویرانیهای بیشماری که از دل سوءظن و ترس متقابل دو ابرقدرتی که حتی با هم سخن نمیگفتند، برآمد، رئیسجمهور دیگری در آمریکا با وارونه کردن سفری که در سال ۱۹۴۵ هرگز انجام نشد، به پکن رفت تا با همان دو رهبر چینی وارد گفتوگو شود. آیا این فاصلهٔ زمانی میشد بهشکل دیگری پیش برود؟
در آن پیشنهاد – که در تاریخ ۹ ژانویه توسط سرگرد ری کراملی، سرپرست هیئت ناظران نظامی آمریکا در یِنان، به ستاد ژنرال ودمایر در چونگکینگ ارسال شد – گفته شده بود که مائو و چوئنلای میخواهند درخواستشان به «بالاترین مقامات ایالات متحده» منتقل شود. متن کامل پیشنهاد (که در اینجا برای نخستینبار منتشر میشود) به شرح زیر است:
«دولت یِنان میخواهد گروهی غیررسمی، تکرار میشود غیررسمی، به آمریکا اعزام کند تا وضعیت کنونی و مسائل چین را برای شهروندان و مقامهای علاقهمند آمریکایی تفسیر و تشریح کنند. نکتهٔ بعدی هم پیشنهادی مطلقاً غیررسمی از سوی همان منبع است: مائو و چوئنلای آمادگی دارند بلافاصله چه به تنهایی و چه بهصورت مشترک برای کنفرانسی مقدماتی به واشنگتن بیایند؛ مشروط بر اینکه رئیسجمهور روزولت تمایل خود را برای پذیرش آنها در کاخ سفید، بهعنوان رهبران یکی از احزاب اصلی چین ابراز نماید.»
چوئنلای درخواست کرد که در صورت صدور دعوتنامهای از سوی روزولت، امکان سفر هوایی به ایالات متحده برای او فراهم شود و در صورتی که چنین دعوتی صورت نگرفت، درخواست مائو و چوئنلای کاملاً محرمانه باقی بماند تا رابطهٔ آنها با چیانگ کایشک که در آن زمان درگیر مذاکرات حساس [داخلی و خارجی] بود آسیب نبیند.
این پیام که [آمریکاییها] در تاریخ ۱۰ ژانویه در چونگکینگ دریافت کردند، هرگز بهشکل مستقیم به رئیسجمهور، وزارت امور خارجه یا وزارت جنگ ارسال نشد (جز اینکه جایی در چارچوبی دیگر در قالب نکتهای فرعی به آن اشاره شد). پیام به دلیل ممانعت سفیر که ژنرال ودمایر (دریافتکنندهٔ اصلی درخواست) را هم تحت فشار با خود همراه کرده بود، در چونگکینگ متوقف شد.
پیش از آنکه به بررسی شرایط و دلایل این روند بپردازیم، بیایید تصور کنیم که به جای این اتفاق، در قالب روندی عادیتر، آن پیام به «عالیترین مقامهای» ایالات متحده ارسال شده و پاسخی مثبت دریافت کرده بود. اتفاقی که بهاحتمال بسیار بالا بعید بود اما کاملاً ناممکن نبود.
اگر مائو و چوئنلای به واشنگتن میرفتند و موفق میشدند رئیسجمهور روزولت را متقاعد سازند که خردهدولتِ در حال رشدِ آنها از دولت مرکزی و رو-به-زوال نیرومندتر است، و اگر آنچه را که برایش آمده بودند بهدست میآوردند (از جمله مقداری تسلیحات و توقف حمایت بیقید و شرط آمریکا از چیانگ کایشِک و فشار قاطع ایالات متحده بر چیانگ برای پذیرش کمونیستها با شرایطی معقول در قالب دولتی ائتلافی)، مسیر تاریخ چگونه رقم میخورد؟
[…] دولت آمریکا ناظران کارکشتهای را بهطور خاص در نظر گرفته بود تا با حضور میدانی دولت ما را مطلع نگه دارند. اما چرا اطلاعات و دیدگاههایی که این ناظران مطرح کردند، پیوسته و مکرر نادیده گرفته شد؟
پاسخ را باید در بیاعتمادی عمیق آمریکاییانِ آن دوران به دیپلماسی و دیپلماتها جُست. همان حسی که اجازهٔ پوشیدن شلوارک به سبک دیپلماتهای اروپایی را برای آمریکاییان مجاز نمیدانست. دیپلماسی، در ذهن بسیاری، مترادف بود با همهٔ ابزارهای ناپسند دنیای قدیم: (چانهزنی برای حفظ) حوزههای نفوذ، توازن قوا، پیمانهای محرمانه، اتحادهای سهجانبه و در دورهٔ میان دو جنگ، سیاستِ سازش و مصالحه با فاشیسم.
روزولت این نگاه را در برخوردش با دستگاه رسمی امور خارجه بازتاب میداد؛ دستگاهی که آن را متشکل از اشرافِ شیکپوش خودبزرگبین میدانست که از دل ثروتهای ریشهدار و موروثی برآمده (بسیاری واقعاً چنین بودند) و نمایندهٔ واقعی آمریکا نیستند و احتمالاً در نقش ابزارهایی برای منافع بریتانیا عمل میکنند […].
چند نکته و توضیح
نکتهٔ اول اینکه شلوارک که در متن آمده، معنا و پیام خاصی دارد (با ماجرای شلوارک و پوشش اجباری که ما در ایران گرفتارش هستیم فرق دارد). شلوارهای کوتاهی که اروپاییها تا اوایل قرن بیستم میپوشیدند، نماد لباس لوکس و طبقهٔ آموزشدیده و اشرافی بود. آمریکاییها که این نوع لباس را معمولاً بر تن دیپلماتهای اروپایی میدیدند، آن را نماد «دیپلماتها» و «فرهنگ دیپلماسی» میدانستند. بنابراین شلوارک معنایی فراتر از مد و فشن داشته. تقریباً شبیه پیراهنهای یقهآخوندی مسئولان ایرانی از منظر آمریکاییها یا کتوشلوارهای سورمهای و کراواتهای قرمز آمریکاییها از منظر مسئولین ایرانی.
نکتهٔ دوم اینکه آمریکاییهای آن دوران، چنانکه تاکمن هم اشاره میکند، هنوز تصویر مثبتی از دیپلماسی در ذهن نداشتند. آنها دیپلماسی رو نوعی بازی دروغین، کلک زدن، دو-دوزه بازی کردن و فریبکاری به سبک سیاستمداران اروپایی میدانستند. همان فرهنگی که نهایتاً در گریز از آن چیزی به اسم آمریکای جدید شکل گرفته بود. اگر آن زمان نظر سیاستمداران آمریکایی را دربارهٔ دیپلماسی میپرسیدید، احتمالاً پاسخ میشنیدید: «من دیپلمات نیستم. من آمریکاییام.» دیپلماسی به معنای مدرن و امروزی آن (که به لابیهای فردی محدود نیست و نهادها و فرایندها هم در آن سهم دارند) برای آمریکاییها در نیمهٔ دوم قرن بیستم و پس از تأسیس نهادهای مثل سازمان ملل متحد معنای مقبول پیدا کرد (هنوز هم این رویکرد را کموبیش در بخش محافظهکارتر جمهوریخواهان آمریکایی میشود دید).
نکتهٔ سوم اینکه باید مراقب باشیم این نوع تحلیلها – که در کارهای کسانی مثل تاکمن فراوانند – از جنس تاریخسازی موازی یا ضد تاریخ (یا counterfactual history یا alternative history) هستند. یعنی ما یک نقطهٔ ساده از تاریخ را در نظر میگیریم و از خود میپرسیم: «اگر همین یک نقطه تغییر میکرد چه میشد؟» واقعیت این است که هیچوقت یک تکنقطه یا تکاتفاق در تاریخ تغییر نمیکند. تاریخ مجموعهٔ درهمتنیدهای از اتفاقها و رویکردهاست (شکل فردی ماجرا این است که گاهی کسی میگوید: «اگر من فرزند پدری پولدار بودم …» و تصور نادرستش این است که این امکان وجود داشته که همهٔ جنبههای دیگر زندگیاش مثل الان بماند و فقط ثروت پدرش تغییر کند).
در عین حال اینکه «ممکن بود در نقطهای از تاریخ اتفاقی دیگر بیفتد…» بیش از آنکه حسرتی بر گذشته برانگیزد، میتواند اخطاری برای حال باشد و اینکه در هر لحظه گزینههایی وجود دارند که دیده یا انتخاب نمیشوند و مسیر آینده را برای همیشه تغییر میدهند.
نکتهٔ چهارم در سیاست، مدیریت و اقتصاد، هیچ فرصتی برای تکرار وجود ندارد. هر لحظه منحصربهفرد است. اگر چیزی خراب شد، هرگز و هرگز و هرگز نمیشود آن را دوباره ساخت. اگر هم دوباره ساخته شد، دیگر همان چیز قبلی نیست. چون منابع جدید برای آن صرف شده است (پول، زمان، فرصت و …). اگر تصمیمی امروز گرفته نشد و فردا گرفته شد، آن تصمیم همین تصمیم امروز نیست. بلکه تصمیم دیگری است. حتی اگر تکتک کلماتش مثل تصمیم امروز باشد. «زمان» را نمیشود از ماهیت «انتخابها» جدا کرد. فرصتها، فرزند زمان خود هستند و فرصتی که از دست رفت، فرزندی است که برای همیشه از دست رفته است. همانطور که به هیچ مادر و پدری نمیشود گفت: با از دست دادن فرزندتان، چیزی از دست ندادهاید. فرصت برای بارداری دوباره هست.
باور به تکرارناپذیر بودن لحظهها، نوع تصمیمگیری، سیاستگذاری، سیاستورزی و تخصیص منابع را تغییر میدهد.
محمدرضا عزیز سلام
امیدوارم حالت خوب باشه و در سلامت کامل روحی و جسمی باشی.
چقدر من خودم از این دست counterfactual ها در زندگی شخصی برای خودم میسازم. به نظرم هم کار جالبی نیست و در زندگی فردی لحظهای که گذشته دیگر گذشته.
در همین راستا مشخصاً دربارهی نکته چهارم که نوشتی و من رو به فکر جدی واداشت سوالی برام پیش اومد:
تو نکته چهارم را ناظر بر سیاست، مدیریت و اقتصاد نوشتی چون که کلیت متن چنین هدفی داشت، آیا به نظرت در زندگی شخصی افراد هم به همین کم و کیف این نکته صادقه؟
یا ملاحظاتی وجود داره که باید بهش توجه بشه؟
شاگرد همیشگی
چقدر موضوع جالب توجهی رو مطرح کردین.
به نظرم نکتهی سوم از نکات پایانی، ارتباط مهارت تفکر سیستمی و مهارت تصمیمگیری رو خوب نشون میده.
یاد یکی از درسهای متمم (احتمالا ذیل دروس تصمیمگیری) هم افتادم که در موضوع باقیماندن و همراهی درد و اثر انتخابهای نکرده با آدمی بود.
یه سوالی که خیلی وقتا به ذهنم میاد اینه که آیا تصمیمگیران حاکم از قوت سناریوپردازی و تحلیل الترناتیوهای مختلف و نتایج احتمالی هر سناریو برخوردار هستند؟
و سوالی که، به ویژه در یکی دو ماه اخیر، ذهنم رو اذیت میکنه اینه که ما مردم چه الترناتیوهایی برای تاثیرگزاری بر تصمیمات حاکمان فعلی داریم؟
نمیخوام سریع بگم، در این جهت، کاری از دست ما برنمیاد، ولی کاری هم به نظرم نمیرسه.
محمدرضا. من باور قلبی و قطعیم اینه که بسیاری از تصمیمگیران فعلی، اساساً نمیدونن شغلشون چیه یا چه انتظاری ازشون میره (ناتوانی در مقابله و مقایسهٔ کارآمدی دوگانههای «امت/حکومت» و «ملت/دولت» و عدم فهم تعارض در ذات این دو مدل که اونها رو مانعة الجمع میکنه). در چنین وضعیتی، حتی سناریوپردازی و تحلیل آلترناتیوها هم بهفرض که انجام بشه، اثربخشی چندانی نداره.
بهخاطر همین در جواب امیر پورمند هم بهشکل دیگهای گفتم که مشکل ما این نیست که اینها مسیر رو اشتباه میرن. مشکل اینه که نمیدونن اصلاً به چی میگن «مسیر».
من مدتها پیش در قالب پیام و پیامک یه اشارهای به تناقضآمیز بودن اصل یازدهم قانون اساسی داشتم. هنوز هم باورم اینه که اون کسانی که اون روز قانون اساسی رو نوشتن و چنین اصلی (و اصلهای مشابهی) رو در اون گنجوندن، یا عامدانه و یا ناخودآگاه و از سر بیسوادی (که به نظرم این دومی درسته) این «مینها» رو زیر ساختار سیاسی و تصمیمگیری کشور کار گذاشتن که الان میبینیم دارن زیر پای اقتصاد و مدیریت و سیاستگذاری ما منفجر میشن.
در کشورهای دموکراتیک، معمولاً دو یا سه حزب وجود داره (و میشه از نظر ریاضی اثبات کرد که با افزایش تعداد، بهتدریج کیفیت تصمیمگیری کاهش پیدا میکنه) که وقتی کشور در بحران ناکارآمدی گرفتار میشه، حزب در انتخابات بعدی کنار میره و حزب دیگه میاد سیاست متفاوتی رو دنبال میکنه.
کشور ما عملاً داره تکحزبی اداره میشه و عملاً یک حزب «جمهوریخواه» داریم که اسمش هست «جمهوری اسلامی». اینه که عملاً هر تغییری در درون این حزب، نهایتاً تغییر بنیادی ایجاد نمیکنه.
یه زمانی گروچو مارکس گفته بود «من حاضر نیستم عضو باشگاهی بشم که من رو به عضویت میپذیره.» منظورش این بود که باشگاه اگر باشگاه باشه، محاله من رو عضو خودش کنه. اگر هم من رو عضو خودش کنه، دیگه اسمش رو نمیشه باشگاه گذاشت و من حاضر نیستم عضو یه همچین جای مزخرفی بشم که امثال من رو به عضویت میپذیره. این جملهٔ پارادوکسیکال، خیلی زیباست. خیلی. و برخلاف ظاهر پارادوکسیکالش، در سیاستگذاری کاملاً عملی و اجراییه.
الان ساختار فعلی تصمیمگیری و سیاستگذاری در کشور یه راهحل خوب داره. اونم اینه که حاضر نباشه کسی رو که به کارآمدی ساختار اعتقاد داره در نقاط تصمیمگیری و سیاستگذاری قرار بده (این اثرش تقریباً شبیه تغییر حزب در یک انتخابات آزاد میمونه).
مرحوم رئيسی، با وجود محدودیت دانش و ظرفیت شناختی، این رو متوجه شده بود. مدام میگفت «بانیان وضع موجود» رو نباید در ساختار سیاسی جا داد. اما متأسفانه، به علت همون دو محدودیتی که داشت و اشاره کردم، مسئله رو در حد خودش و رقبای انتخاباتیش میدید و نهایتاً منظورش دولت قبل بود. اگر افق بازتری داشت و مصداق حرف خودش رو بهتر متوجه میشد، بهنظرم بزرگترین و کارآمدترین راهحل برای برونرفت از وضع فعلی – به تعبیری که خودش میپسندید – از «حلقوم» آقای رئيسی در اومده.
اینایی که گفتم جواب نگرانی تو (که در دو سه سطر آخر کامنتت گفتی) نیست. اما حداقل اینه که بهانهای بود تا من حسم رو بگم تا بعداً یه جایی دربارهٔ اون دو سه خط آخر جداگانه حرف بزنیم.
اقا معلم ممنون از وقتی که گذاشتین
راستش گفتگوی شما با امیر پورمند رو بعد از ارسال کامنتم خوندم و لذت بردم و احساس کردم جواب سوال اولم توی صحبت شما بود، ولی الان باز خوشحالم که کامنتم رو قبلش گذاشته بودم تا با این جملات پاسخ شما و اشاره به اصل ۱۱، عمق مطلب برام بیشتر بشه.
آقا شما به ریشههای مشکلِ شناختی و تئوریک این سیستم خیلی خوب اشاره کردین که راهکار اصلاح رو هم به نوعی تو این ریشهیابی بیان کردین،
در سطح سواد من هم، از درسهای تفکر سیستمی که خروجی سیستم هدف سیستم رو نشون میده، این سیستم با همهی عوامل داخلی و خارجی تاثیرگذارش و همه پیچیدگیهای اون، در کل کاملا تعطیله و فشله و داره به قهقرا میره و ما رو هم برده و میبره.
برای شنیدن بیشتر در مورد اون دو سه سطر آخر بازهم بیصبرانه منتظرم.