در سالهای اخیر، بازار آموزش کارآفرینی و کسب و کار به کودکان رونق پیدا کرده است؛ هم در جهان و هم در کشور خودمان. هم دورههای آموزشی در این زمینه زیاد شده و هم کتابهای فراوانی در این زمینه عرضه شده است.
تشخیص علت و انگیزهٔ رونق این بازار هم چندان دشوار نیست. والدین برای فرزندانشان راحتتر از خودشان هزینه میکنند. اگر ثروتمند باشند، بهسادگی هزینه میکنند و اگر وضع مالیشان خوب نباشد، حاضرند از نان شبشان بزنند و خرج آموزش فرزندانشان کنند.
طبیعی است عرضهکنندگان خدمات آموزشی و فرهنگی، یعنی موسسات آموزشی، نویسندگان و ناشران هم وقتی چنین بازار درآمدزایی را میبینند، نمیتوانند چشمشان را به روی پولی که در این حوزه است ببندند. تقاضا هست. پس عرضه هم به وجود میآید.
طبیعتاً میدانید که من طرفدار کنترل در سمت عرضه نیستم. یعنی در عین اینکه – خواهم گفت – عرضهٔ چنین خدماتی را اخلاقی نمیدانم، معتقد نیستم رسماً باید آنها را محدود کرد. در عوض معتقدم اگر والدین آگاهانهتر به این موضوع نگاه کنند، احتمالاً در دوران کودکی و نوجوانی فرزندانشان را در معرض این نوع کلاسها و کتابها قرار نخواهند داد.
چرا «من» اینها را مینویسم؟
در طول این چند سال آنقدر برایم واضح بود که چنین کاری نادرست است که فکر میکردم بهسرعت جامعه در برابر آن موضع خواهد گرفت. اما دیدم چنین اتفاقی نیفتاده است. علت این نیست که لزوماً همهٔ روانشناسها با این کار موافقند. بلکه ماجرا در این است که «توسعه فردی» و «تقویت مهارتهای کسبوکار» و «کارآفرینی» آنقدر به ارزشهای روز تبدیل شده و بخشی از روح زمان (zeitgeist) ماست که احتمالاً روانشناسها ترجیح میدهند وارد مخالفت با این موضوعات نشوند (مخالفتی که دردسر دارد، اما منفعت ندارد).
خوب یادم هست که سالها پیش با یکی از اساتید مطرح مدیریت که حدود بیست سال از من بزرگتر است صحبت میکردم. از آثار مخرب شبکههای اجتماعی میگفت. گفتم: چرا این حرفها را نمیگویید و نمینویسید؟ پاسخ صادقانهای داد. گفت «روح زمانه» با تکنولوژی همراه است. من را بهعنوان «فردی آشنا با تکنولوژی» نمیشناسند. بنابراین اگر این حرفها را بزنم، نهایتاً بهعنوان فردی عقبمانده که مخالف تکنولوژی است شناخته خواهم شد.
فکر میکنم این ترسی است که در عدهای از روانشناسها هم وجود دارد. اما بعید میدانم کسی من را به ناآشنایی با کسبوکار یا مخالفت با آموزش کسبوکار متهم کند. بنابراین بدون آن نگرانی، میتوانم نقدها و نگرانیهایم را بنویسم.
در ادامه خواهم گفت که مخالفت من با آموزش «سواد مالی» نیست. بلکه با آموزش کسبوکار، کارآفرینی و حاشیههای آن است. در زمینهٔ سواد مالی هم، اما و اگرها و ملاحظاتی دارم که به آنها اشاره خواهم کرد.
اصرار ندارم که نظر من را در این باره بپذیرید. اما استدلالهایم را میگویم و تأکید میکنم که من این مقوله را نهتنها ناکارآمد بلکه غیراخلاقی میدانم و معتقدم به آیندهٔ جامعه لطمه میزند.
این نوشته را بعداً کامل میکنم…
تا اینجای مطلب، یاد نوشته ی معروف چرا دکترا نمیخوانم افتادم و منتظر یه نوشته ی عالی در همون سطح و بالاتر هستم. البته امیدوارم این انتظار موجب کمال گرایی شما نشه.
چقدر من این نوشته هایی که با منطق، در خلاف روندهای امروز هست رو دوست دارم.