خانه » رویایت را چند می فروشی؟

رویایت را چند می فروشی؟

توسط محمدرضا شعبانعلی
محمدرضا شعبانعلی

یکی از نخستین بارهایی که به خارج از کشور رفته بودم، در وین، پیرمردی از من پرسید:

بزرگترین رویای تو چیست؟ گفتم: «معلمی و نویسندگی». اما به دلیل شرایط اقتصادی حاکم بر کشورم، شغل بازرگانی را برگزیده ام.

پرسید: رویاهایت را چند فروختی؟

گفتم: مگر رویا فروختنی است؟

گفت: تو رویاهایت را به سازمانی که تو را استخدام کرده فروخته ای. اگر ماهی ٣٠٠ دلار حقوق بگیری یعنی سالی ٣۶٠٠ دلار و طی ٣٠ سال حدود ١١٠ هزار دلار.

تو بزرگترین رویای زندگیت را ١١٠ هزار دلار فروختی!

و من شرمسار از خودم، ساعت ها به آن حرف می اندیشیدم.

————————————-

پی نوشت: تصویری که می بینید مربوط به همان روزهاست – کنار دانوب – پشت عکس نوشته ام: «قیمت رویاهایم چقدر است؟ 2001 – لینز»

محمدرضا شعبانعلی

محمدرضا شعبانعلی در 22 سالگی!

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

81 دیدگاه

آرامه ۳۰ آبان، ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۹

سلام محمدرضا
دردناکه وقتی میبینی رویاهاتو فروختی…. اما میدونی دردناکتر وقتی هست که ندونی رویای تو چی هست… الان خیلی وقته این سوالو از خودم میپرسم . 26 سالم هست و هنوز در مورد خیلی چیزا تردید دارم و احساس میکنم الان به نقطه ای رسیدم که نمیدونم کی هستم. همه چیز جای سوال هست برام ….. آدما ججوری میفهمن رویاهاشون چی هست؟فکر کنم سوال احمقانه ای پرسیدم ولی اشکال نداره این روزا همه چیز برام سواله.

ياسين اسفنديار ۳۱ شهریور، ۱۳۹۴ - ۸:۴۰

سلام محمدرضا
اين نوشته ات را خيلي دوست دارم
هرازچند گاهي يك سري بهش ميزنم و ميخونمش
رويايت را چند ميفروشي؟
زماني روياي من فروشندگي بود. درمقابل مخالفت خانواده از شغل كارمندي بيرون آمدم و وارد بازار شدم .
الان روياي ديگري دارم .كه فروشندگي جزئي از آن است.

زهرا ۱۰ خرداد، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۶

لذت می برم خیییلی زیاد وقتی می بینم شما از همه می آموزید..

Pouya ۱۳ اسفند، ۱۳۹۳ - ۱:۲۴

انتخاب مسیر شغلی مهمه محمدرضای عزیز، من دقیقا تو بیست و پنج‌سالگی تو این دوراهی موندم، معلمی یا مهندسی و مدیرت ؟ البته نه معلم کنکور و المپیاد، معلم خاطرات….
ولی بنظر میاد تو رویاتو داری پس میگیری و تونستی که اینکارو بکنی….
شرایط اقتصادی حاکم بر کشورم که بیش از پیش با رکود و تورم همراهه….
من پی موفقیت نیستم، میترسم که رضایتمو از دست بره…
به شرایط اقتصادی کشورت، عقلانیت و توسعه یافتگی و حرف مردم و آپورچونیستی هم اضافه کن

نرمین ۲۱ مرداد، ۱۳۹۳ - ۱۷:۰۷

سلام
چه تلنگری!
من رویاهام رو دارم مفت می قروشم! چقدر تلخ! خدایا!

فاطمه ۱۱ مرداد، ۱۳۹۳ - ۱۳:۰۰

واقعا دیدن یه ادم 22 ساله که اینقدر موفقه خیلی لذت بخشه .من تو این سن میخواستم نوبل اقتصاد بگیرم .
ولی هیچ وقت هیچ کاری براش انجام ندادم.والان تو 31 سالگی به ادمی مثل محمدرضا تبریک میگم و امیدوارم مثل همیشه موفق باشند.

سجاد ۱۰ خرداد، ۱۳۹۳ - ۸:۰۲

ممدرضا در 22سالگی کنار دانوب غرق تفکر در هدف خویش
و من در 22سالگی پر از چند راهی و سردرگمی!

شهرزاد ۳ اسفند، ۱۳۹۲ - ۰:۴۵

… و میدونی بزرگترین راز موفقیتت که قلبهای بسیاری رو هم با خودش همراه کرده، چیه محمدرضا جان؟… «اینکه عاشق کارت هستی و عاشقانه انجامش میدی»…
به نظر من، این ساده ترین و البته بزرگترین راز موفقیت همه انسان های بزرگ دنیاست…

مهسا ۲ اسفند، ۱۳۹۲ - ۱:۱۲

معلمی بهتریییییییییین شغل دنیاست.درود و خسته نباشید به تمامی معلم ها ی مهربون.
من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد نه اندیشه ها را.استاد مطهری

ناشناس ۱۵ آذر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۲۰

جایی که رویا نیست
قوم سرکش میشود…

عاطفه ۱۵ آبان، ۱۳۹۲ - ۱:۳۶

حالا بزرگترین دغدغه زندگی من رویاهامه………… رویاهام رو به رضایت پدر و مادرم بفروشم یا رضایت پدر و مادرم رو به رویاهام………..وای که اگه این دغدغه برام حل می شد …

مهسا ۲ اسفند، ۱۳۹۲ - ۱:۰۳

حرف دل منو زدی عاطفه جان.من روز ها و ساعت ها با خودم فکر می کنم.ولی من پدر و مادرم رو ترجیح می دم.چون وقتی ناراحت میشن دنیا واسم تیره وتار میشه.

مهسا ۲ اسفند، ۱۳۹۲ - ۱:۰۶

ولی هنوزم به رویاهام فکر میکنم. نا امید نیستم.

میترا ۷ آبان، ۱۳۹۲ - ۱۹:۵۱

همزمان با وقتی که این نوشته رو خوندم، متوجه شدم من رویامو گم کردم. زندگی بدون رویا شبیه دلمردگیه. اینو الان میفهمم که پیداش کردم، از لابلای تمام نوشته هام، ترسهام و امیدهام. رویا و امید به تحققش، با زندگی آدم معجزه میکنه!!!

محمود ۷ آبان، ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۰

محمد رضا جان باز هم سلام
خيلي جالبه منو به فكر فرو بردي دارم قيمت فروش چند تا از ارزوهام رو حساب ميكنم
كتابي كه نوشته نشد…
ترجمه اي كه ناقص انجام شد و ادامه نيافت …
مقاله اي كه تكميل و ارسال نشد….
موسسه اي كه تاسيس نشد…
چطوري ميشه بين شرايط اقتصادي حاكم و درگيري هاي روزمره به ارزوها هم رسيد؟ ارزو و روياهايي كه غير ممكن نيستند و توانايي انجام انها وجود داره

منیژه ۱۵ مهر، ۱۳۹۲ - ۲۰:۴۱

سلام آقای شعبانعلی
اگه رویا نداشته باشی چی؟!چطور میشه که کسی رویا نداشته باشه؟! نه اینکه نومیدباشه نه! نه اینکه از زندگی چیزی نخواد نه!اما رویا نداره..کسیکه رویا نداشته باشه هیچی هم نداره؟!

رویا ۱۸ شهریور، ۱۳۹۲ - ۱۹:۳۱

من رویاهامو نگه داشتم هزینه ای که دادم این بود مردم فهمیدند من فرشته و قدیس نیستم ،آدمم !

ز.احمدی ۱۷ مرداد، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۴

دوباره خریدم رویاهامو ولی برام گرون تموم شد…

صابر ۱۷ مرداد، ۱۳۹۲ - ۱۸:۳۲

من رویاهام رو تا حالا به هیچ چیزی نفروختم. البته یه چیزی هست که مردم بهش می گن عشق که به خاطر تجربه کردنش دارم زندگیمو به گند می کشم. برای اینکه برای زودتر تجربه کردنش عجله دارم بعضی از رویاهام رو از دست می دم یا شاید به خاطر اینه که فکر می کنم اون کسی که شاید بیشتر از همه بتونم دوستش داشته باشم داره از دستم میره. من تا الان خیلی موفق بودم. البته از نظر خودم کافی بوده ( ولی می تونسته بهتر هم باشه ) ولی بعد از اینش رو نمی دونم. اگه بخوام با کسی که شاید از دستش بدم و بعدا پشیمون بشم که چرا ازدستش دادم ازدواج کنم از برنامه ای که برای زندگیم چیدم دور می افتم. یکم سردرگمی برام می آره اما شاید بتونم یه فکری براش بکنم.

مسعود ۱۷ مرداد، ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۸

خدا می‌دونه چه بر من گذشته و چه تلاشی می‌کنم که رویامو نفروشم. بعضی رویاها سخت و پرهزینه هستن؛ اما هر چقدر نزدیکتر بشی لذت بیشتری می‌بری. مهم نیست راهت تنگ‌تر بشه. حالا اگه این رویا یه راه باشه و نه یه نقطه‌ی ثابت …

alireza16 ۴ مرداد، ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۴

سلام استاد
الان من واقن گیج شدم.من ی پسری هستم 22 ساله.198 سانتیمتر بلندای قامتمه.مشکل سربازی هم ندارم.بسکتبال بازی میکنم.اینکه من برای به تحقق پیوستن آرزوم ک پوشیدنه پیراهنه تیم ملیه کشورم هست و بازی کردن در تیم های اروپایی قیده دانشگاهو رشته معماریو زدم بنظر شما کاره اشتباهیه؟؟ اینکه من شبانه روز تمرین کنم و تمرینو تمرین تا به آرزوی خودم برسم اشتباهه؟؟محمدصمد نیکخواه بهرامی کاپیتان تیم ملی بسکتبال الان 30 سالشه و تازه رفته دانشگاه.میدونم مقایسه کردن کلن اشتباهه ولی بنظره شما کاره اشتباهیه ک منم تمام زمانمو بذارم برای بسکتبال تا خودمو مطرح کنم و بعدادامه تحصیل بدم؟؟؟ بخدا خیلی درگیره این قضیمو فکرمو خیلی مشغول کرده.لطفن کمکم کنید چون ب راهنماییتون خیلی نیاز دارم.ممنون

حسین ۳۰ تیر، ۱۳۹۲ - ۱:۱۱

دانشجوی لیسانس که بودم علاوه بر کار پاره وقت در یک شرکت، تدریس خصوصی هم می کردم. خیلی تدریس رو دوست دارم و همیشه وقتی به آینده ام نگاه می کردم و می کنم تدریس رو به عنوان یک فعالیت می بینم. نه به عنوان یک شغل به عنوان یک علاقه. چند وقت پیش به سرم زده بود که دوباره شروع کنم. داشت فراموشم می شد که این نوشته دوباره تازه کرد داغ دلم رو. نمی دونم تشکر کنم یا گله، ولی می خوام برای چند جا رزومه خودم رو بفرستم شاید بتونم دوباره تدریس رو کمی جدی تر شروع کنم. کار خودتو کردی آخر 🙂

گل پیاز ۲۹ تیر، ۱۳۹۲ - ۲۰:۱۱

رویایم را به خواب فروختم …

ُسینا ۳۰ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۶

منم همینطور بودم … میخوام از خواب بلند شم ولی خیلی سخته خیلی

طاهره ۲۹ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۱

چقدر ارزون خودمونو میفروشیم… به نظرم رویاهامون واقعاً خودمونن! هیچوقت فکرنمیکردم رویایی که تو 16 سالگی give up کردم انقدر راحت و بیخود رها شده باشه!
امروز بار اوله که تو سایتتون میام. برای رادیو مذاکره اومدم، اما از اینجا سر در آوردم! نوشته هاتون عالین! منو میبرن تو اون دنیاهایی که دلم براشون تنگ شده. ممنون ازاینکه اون فضا رو برام ایجاد کردین استاد…

عابد ۲۹ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۶

چه تيپي. خيلي جوون بودي؟ بزنيم به تخته خوب موندي.
يه سوال؟ اين كت و شلوار طوسي رو نمي خواي عوض كني

عباس ملكشاه ۲۸ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۰

تو عکس های فامیل مشابه این تیپ ژست عکس را زیاد دیدم.
این تیپ ژست ها دهه هفتاد خیلی مرسوم بود
از شوخی گذشته عکس زیبایی بود و مطلبی تامل بر انگیز استاد

دلارام ۲۷ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۸:۵۳

گاهى روياى يك نفر به قيمت سوزاندن روياى افراد زيادى تمام مى شود!
اى كاش خسارت روياهايمان را تنها خودمان مى داديم.

aseman ۲۷ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۸

چقد چهره ات عوض شده!

علی ۲۷ تیر، ۱۳۹۲ - ۲:۰۰

برات آرزوی موفقیت میکنم

شاهان ۲۷ تیر، ۱۳۹۲ - ۱:۰۲

استاد ، ايميل دادم جواب ندادى ، زنگ زدم جواب ندادى ، اينجا گفتم جواب ندادى ، من كارت دارم …………..

حامد ۲۷ تیر، ۱۳۹۲ - ۰:۴۴

عکس قشنگیه 🙂 کلاً مخلصیم… البته میدونم رویاهاتو نفروختی… یا حداقل ارزون نفروختی 😉

نوید ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۵۳

چه ژستی محمدرضا……………معلومه که هدفدار بودی و جدی تو زندگی ………….خداروشکر به جاهای خوبی هم رسیدی………….رویاهاتم که داره محقق میکنی

چنارانه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۴

ولی شبیه به فروش نبوده… انگار همه این چیزها در خدمت رویاهای شما بوده است.
🙂

آرشام ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۶

سلام محمدرضا
میخوام بدونم میتونم ازت قول بگیرم که با کمک متمم تا 2 سال دیگه تو شرکت های ایرانی و خارجی معروف بشم ؟
من الان تو 19 هستم.

ناشناس ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۵

سلام استاد
عالی بود ولی من خیلی ناراحتم که جواب سوالمو ندادین
از اینکه معطل موندم ناراحتم….

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۹

خواهش میکنم کمی به من مهلت بده.

پرویز ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۵۵

سلام
گاهی ترس هایی توی دل آدم هست که ….
بماند، آپدیت نوشته‌هات توی فید خوانم (feedly) نمی‌آد.

بهنام ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۵۱

22 سالگی جذب اتریش شدی.واقعا محشری

faeze ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۸

خاطراتی که اینجا خوانده ام هرکدام برایم درسهایی داشته اند درسهایی که فقط یک معلم به معنای حقیقی کلمه میتواند انرا تعلیم دهد.روزنوشته هایی که هرکدام را با بها بدست اورده ای و رایگان دراختیارما مینهی.سپاس

پگاه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۰

این پست و خیلی دوست میداشتم و دیلیل دوباره اومدنم هم همینه….یه چیزی که به ذهنم رسید گذر همچنی آدمایی از زندگیامون مثل همون پیرمرد داستان شما و پیامی که به شما داد و رفت و شمایی که پیغام رو گرفتی ….نمیدونم این انسانهای گذرای تاثیر گذار تو زندگی همه هستن یا تو زندگی عده خاصی و میشه مصداق همون که وقتی شاگرد آماده باشه استاد هم از راه میرسه….شهودم میگه این آدما تو زندگی همه هستن مهم عکس العمل ما و تیز بودن ماست که مطلب و بگیریم چیزی که نیاز وجودمونه در اون زمان …سوالی که شاید سالهاست چالش کردیم…..هستی و زندگی به طور اعجاب انگیزی تیز و باهوشه و توی هیچ مسیری مارو تنها نمیذاره مهم ما هستیم که چشم و گوشمون رو به روی این پیامها بستیم یا نه!!!!….من همیشه میگم حواسمون باشه تو زندگی بقیه چیکار میکنیم یه موقعی یه نفر پنج دقیقه تو زندگی ما حضور داره ولی تاثیر این پنچ دقیقه میشه یه اندازه یک عمر پس خیلی باید حواسمون باشه تو این مسیر که از کنار هم عبور میکنیم چه پیامی رو به هم انتقال میدیم و همینطور چه پیامی رو میگیریم….

شیوا ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۶:۳۵

پگاه جان منم با شما هم عقیده ام. حرفاتون رو دوست داشتم و باور دارم…

م.ر ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۶

آقای شعبانعلی سلام خدا قوت . یه سووال ذهن منو مشغول کرده اگر جواب بدید ممنون میشم . شما با تسلطی که به زبان دارید پشتکاری که در تمام مراحل زندگی داشتید و با تحصیلاتی که دارید چرا از ایران نمی روید تا در گوشه ای دیگر از این دنیا با آرامش خاطر بیشتری فعالیتهای خود را ادامه بدهید ؟

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۰

من اینجا تا نفس باقی است می مانم،
من از اینجا چه میخواهم نمیدانم…

دنیا ۲۹ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۲

دارید بذرهایی میکارید تا خاک میهن سبز و شاداب و آبادتر از پیش باقی بماند .

سبز باشید و پایدار

هومن کلبادی ۳ آبان، ۱۳۹۳ - ۹:۵۸

سلام به دوستان عزیزم
به لطف یاسین اسفندیار عزیز ، این پست زیبا و با مفهوم رو دیدم . محمدرضای عزیز ، امیدوارم در این راه عاشقی که انتخاب کردید ، بتونم مثل یک سرباز ، مثل یک پادو ، مثل یک دوست ، مثل یک شاگرد یا به هر عنوان و کارکرد دیگه ، در رکابتون باشم و به شما و هم خونه ای های عزیزم ، خدمت کنم . امیدوارم تنتون سالم ، دلتون شاد و آروم و لبتون خندون باشه . به وجودِ باوجودتون افتخار می کنیم و قدر تمامیِ زحماتِ خودتون و تیمِ زحمتکشتون رو می دونیم .
ارادتمند – هومن کلبادی

علیرضا داداشی ۳ آبان، ۱۳۹۳ - ۱۲:۲۶

سلام.
خواستم بدانید همه ی اینهایی که هومن گفت، حرف من هم هست.
همین.

میلاد ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۵

ای کامنت رو منتشر نکن

محمد رضای عزیز، دوباری برایت ایمیل زدم که جواب ندادی و در یکی از کامنت هایی که در باره بورس سوال شده بود وعده دادی که مطلبی (تا شب) در مورد بورس قرار بدی.
چون احساس کرم کامنت ها رو بیشتر می خونی تا ایمیل اینجا سوالم رو می پرسم:

دنبال PDF کتاب technical analysis of the financial markets نوشته مورفی میگشتم. تو اینترنت پیداش کردم ولی اسکن شدس و کیفیتش پایینه (با حجم حدود 21 مگابایت) شما اورجینالش رو دارید؟

و اینکه اصلا این کتاب برای شروع آشنایی و ورود به بازار بورس کتاب مناسبی هست؟ شما خودتون چی پیشنهاد می کنید؟

ممنون

مسعود نصیری ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۶

میتونم بپرسم چه جوری امکانش پیش اومد که تونستید برید به اتریش؟

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۰

من از 18 سالگی در چاله سرویس، کار تعمیراتی میکردم. کم کم به دلیل کیفیت کار و علاقه و انرژی که برای کار میگذاشتم، فرصت های رشد بیشتر برایم ایجاد شد…
از همان سالها – تا کنون – روزی 20 ساعت کار کرده ام و کمتر از 4 ساعت خوابیده ام.

imtish ۱۱ اسفند، ۱۳۹۳ - ۱۵:۰۰

سلام، ببخشین 4 ساعت میخوابین؟!!!!!! چطور ممکنه؟؟؟

مسعود نصیری ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۲

سلام جناب شعبانعلی عزیز…
خیلی دلم می خواد بدونم،تو سن بیست و دو سالگی،برای چه کاری رفته بودید به وین؟چه شغلی داشتین؟در ایران چه کار می کردید؟از چه سنی و با چه کاری شروع به فعالیت در بازار کردید؟اون موقع هدفتون چی بود و الان چیه؟می دونم که پاسخ به این سوالات در این جا نمی گنجه اما اگه براتون امکانش هست در چند کلمه برام شرح بدید یا در پست جداگانه ای برای همه ما علاقمندان،در این مورد بنویسید.

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۳

شاید یک روزی کامل بنویسم. اما به هر حال، من از 20 سالگی برای شرکت پلاسر اتریش کار میکردم و فعالیت من، ارائه خدمات پس از فروش برای محصولات ریلی آنها بود (ترکیبی از هیدرولیک، پنوماتیک، اتوماسیون و الکترونیک و …). سالهای اول برای یادگیری دانش فنی و سالهای بعد برای آموختن آن به دیگران، دائماً به رفت و آمد به آنجا ادامه دادم…

مهدی قدیمی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۱۶

به نام خدا
محمد رضای عزیز سلام
شاید از این حرف من ناراحت بشی ولی مدتی است که سایت شما از یه سایت آموزشی قوی به یه دفترچه خاطرات و یا
یه سایت سرگرمی ضعیف تبدیل شده و فعالیت آموزشی جدی توش انجام نمیشه . به شدت دچار افت شده. به امید روز هایی که وقت بیشتری برای سایتت بزاری.

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۴

مهدی جان. ما برای طرح متمم، یک تیم بزرگ با یک هزینه زیاد مستقر کرده ایم. فکر میکنم کمک به حدود 11000 نفر (که تا الان در طرح متمم ثبت نام کرده اند) کار کمی نیست.

اگر چه من عنوان سایتم را روزنوشته ها نوشته ام تا خاطره نویسی در آن راحت و بی قید و بند باشد، اما بعضی اوقات خاطره ها آموزنده تر از کلاس و اسلاید هستند.

مطالب من را به شکل زیبا و روان در کتابها و کلاسها و … میتوان شنید. اما خاطره ی «رویاهایت را چند می فروشی» چیزی است که اگر امروز نشنویم، ممکن است در لحظه مرگ، برای تمام عمرمان حسرت بخوریم.

آموزش، همیشه فایل صوتی و اسلاید و کتاب نیست. گاه یک خاطره ی شخصی، میتواند از یک عمر کلاس و مدرسه آموزنده تر باشد.
یا لااقل من اینطور فکر میکنم.

rezaA ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۰

منم همینطوری فکر میکنم..از کلاس ارتعاشات جیزی یادم نیست ولی حرف ها و خاطراتش استادو هم ب کار میبرم هم خاطرم هست..من پدرم معلم ادبیات بود دانش اموزایی بودن که تو همون راهنمایی ترک تحصیل کردن ولی شعر ها یا نقل قول هایی که بابام میگفت خاطرشون مونده..من به شخصه فوق العاده علاقه دارم ب روز نوشت هاتون..من حتی وبلاگ برای فراموشی رو دوبار کامل خوندم..

سمانه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۷:۴۶

به جرئت میتونم بگم که سالهایی که تحصیل کردم ،چه مدرسه وچه دانشگاه ،اگر چیزی یاد گرفتم ودر ذهنم باقی مونده ودر زندگیم کارایی بیشتری داشته .چیزهایی بوده که از دل همین خاطرات اساتید ومعلمین یاد گرفتم .نه کتاب وجزوه واسلایدو فیلم و…
به قول شما کتاب ودرس ومدرسه ودانشگاه ،شاید!!! شاید به ما یاد بده چطور موفق زندگی کنیم .اما هیچ وقت از دل کتابهایی درسی نمیشه برای زندگی واقعی درسی گرفت …

malihe khammar ۱۷ مهر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۹

دقیقا درسته استاد برای من این سایت با همه مطالبش همیشه آموزشی بوده و عالی

behnaz ۱۴ آذر، ۱۳۹۲ - ۱۸:۴۳

ostad in tarhe matamem e shoma be koja reside,man k y mail zadam javabi nagrftam
omidvaram k harche zodtar rah biofte va ma ham betoonim komaketoon konim
rastesh be khatere y hamchin tarhe moshavere ee k be shedat behesh niaz dahtam y baste ro be soorate interneti kharidari kardam k hazinash 400,000 toman bode
va kheyli sakht polesh ro joor kardam,ama didam hame ye tablighatesh dorogh bode va vaghean moteasefam k ye dr e maroof tu sarzaminemon bekhatere pol hamchin tablighate doroghi dashtan,omidvaram ashkhasi mesle shoma hamishe shado sarzende bashan va be ham mihananeshon komak konand
be har hal agar az man ham komaki bar miad baraye in kar khoshhal misham komaketoon konam
paydar o bargharar bashid
montazere pasokh haye garmetoon hastam

محمدرضا شعبانعلی ۱۴ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۰:۳۹

پینگلیش نمی‌تونم بخونم خیلی کنده. لطف میکنی فارسی کامل یا انگلیسی کامل بنویسی؟

هیوا ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۳:۵۵

محمد رضا ،قصد داری زندگی نامه تو بنویسی ؟

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۰

هیوا. لحن نوشته رو نفهمیدم.
منظورت اینه که پیشنهاد میکنی بنویسم؟
یا داری میگی مطالبی که دارم مینویسم، شبیه زندگی نامه شده؟

هیوا ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۲۲

پرسیدم که آیا قصد داری در آینده کتابی در مورد زندگیت بنویسی؟(بیوگرافی) .
فکر کنم خیلی خواندنی باشه .

محمدرضا شعبانعلی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۸

هیوا جان.
با وجودی که از آرزوهای خودم، نوشتن چنین کتابی است، اما به چند دلیل خاطرات من قابل انتشار نیست.
1) آنقدر عجیب و غریب هست که پس از نوشتنش، به اغراق و دروغ گویی متهم شوم.
2) بخش های زیادی از آن، فعالیتهای اقتصادی تخصصی برای شرکت ها بوده که به دلیل حفظ اسرار تجاری، امکان ارائه گزارش یا تعریف جزییات آنها وجود ندارد.
3) در اطراف من افراد و مدیرانی بوده اند و هستند که بسیار به حریم شخصی خود حساس هستند و بسیاری تمایل ندارند داستان های مربوط به ایشان منتشر شود.

🙁

صابر ۱۷ مرداد، ۱۳۹۲ - ۱۸:۲۸

واقعا کار درستیه که نمی نویسین. من خودم هم در یه وبلاگ نوشتم و روی تمام مطالب رمز گذاشتم که رمزش رو فقط و فقط خودم می دونم.
انسان زندگیش با بقیه انسان ها مرتبط هست و به هیچ شرطی حق نداره زندگیش رو علنی کنه چون بقیه هم توش دخیل هستن

فاطمه یوسفیان ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۱

دارم حساب میکنم من رویاهایم را به چه چیز فروخته ام
شاید به رویایی دست نیافتنی تر
دارم هرروز با رویاهایم رویایی ترین زندگی را میکنم
غرق شده ام در رویاهایم
شاید تفاوت تو من در همین باشد منطقی تر فکر کردی و از رویاهایت در آن زمان جدا شدی و به سراغ زندگیه جدیدی رفتی اما من هنوزهم در رویاهایم پرسه میزنم پرسه میزنم
عکس جالبیست چقدر عوض شدی
اما الان هم معلمی هم نویسنده و اینجا در ایران نفس میکشی نه در کنار دانوب
بنظرم یه عکس کنار زاینده رود یا کارون ایران بگیری و مقدار واقعی رویاهات رو پشتش بنویسی هم بد نیست چندسالی که فروختی را از مابقی زندگیت کم کن

سعیده (آذر) ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۰:۲۸

امان از دست این پیرمردهای وینی……

مجتبی ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۷

خراب عکسم!

پگاه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۸

ببخشید انگلیسی فارسی قاطی شد مشکل از فرستندس 🙂 … واقعا این متن امروز من رو روشن کرد….شاد باشید و سلامت

Nima ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۳

کاش میشد رویا را عملی کرد اما با وجود مشکلات جامعه ما معمولا مسیری را برای زندگیت بر می گزینی که در خلاف جهت رویاهات می باشد و اگر خیلی خوش شانس باشی در مسیری کنار مسیر رویاهات قرار میگیری.
عده اندکی به رویاهای واقعی خود میرسند.
به نظر من تمام شرایط باید مناسب باشد تا یک رویا به حقیقت بپیوندد و رویایی به فروش گذاشته نشود.

پگاه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۹:۵۸

بسیییییی لذت بردیم 🙂
درسته و هرچیزی در این دنیا قیمتی داره مهم اینه که آدم اگرم می خواد بفروشه ارزون نفروشه , که البته قیمت گذاری و تشخیص گرون و ارزون هم با هم فرق داره یعنی کلا مظنش فرق داره و البته دنبال کردن رویاها و رسیدن بهش هم هزینه ای داره و برای تشخیص قیمت و مظنه we need to feel our hearts….شاید یکی از هزینه هاش برای شما تفاوت این عکس باشه با عکس صفحه اول….و به قول عزیزی This is life
(و من چقدر این جمله رو دوست دارم مخصوصا وقتایی که سوتیهای بزرگ زندگیمو میدم و ناراحتم و زندگی رو حس نمیکنم)

سمانه ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۶:۰۲

بیا اینگونه ببینیم
تو رویایت را نفروختی محمدرضا ،حتی آن زمان که بازرگان بودی
تو برای رسیدن به رویایت ،در آن شرایط و آن زمان هم ،2001 لینز هزینه کردی.
مگر نه اینکه برای رسیدن به رویا ها باید تلاش کرد،مگر نه اینکه شیرینی و لذت داشتن خواسته هامان به این است ،که چه اندازه برای آنها رنج برده ایم.

طبق قانون اول سمانه :رویا نه فروختنی است ونه ازبین رفتنی ،فقط از زمانی که شکل میگیرد تا زمانی دیگر، که به وقوع بپیوندد با ما همراه است تا حقیقی شود .لااقل حقیقی اگر نشد ،واقعی شود.

من در زندگیم قانون های دیگری هم دارم .
قانون دیگر این است که هرگز به خاطر انتخاب هایی که داشته ام پشیمان نشوم وخود را سرزنش نکنم .چرا که «بااطلاعات و شرایطی که داشته ام ودر آن قرار گرفته ام» ،بهترین تصمیمم را انتخاذ کرده ام.

و…..
که اینجا جای گفتن همه شان نیست .
و من این قوانین را از همین محمدرضا شعبانعلی بازرگان 22 ساله ی سالهای نه چندان دور ،و معلم ونویسنده ی همین روزهایی که نفس میکشم ،یاد گرفته ام.نه از سیبی که از درختی افتاده باشد .
اگر هم سیبی بوده ، این سیب را تو به دست ما دادی،«سیب دانایی» و ما دوباره هبوط کردیم ،این بار از بهشت ندانسته هامان ،وبا درد دانایی سرگردانیم …
بخند به همه ی روزهایی که گذشت .میدانم ،زخم هایش را تو با خود جابه جا میکنی ،زخم از دست دادن هایی که این روزها ،حاصل دست آوردهایت را به ما هدیه میدهی.
شاید آنگونه که برای رستگاری «رها»یت از جنس رستگاری وزندگانی مینویسی،رستگار نشویم .اما راز ورمزهای موفقیت ورستگاری را به ما نشان داده ای ونشان میدهی .
من ،تو را یک« معلم» میدانم ،نه یک بازرگان . و به پاس معلمی ، قیام میکنم در برابرت و سر خم میکنم .
بگذار بگویند محمدرضا شعبانعلی 34 سال بیشتر ندارد! من که میدانم ارزش واقعی هر کسی،به عمق زخم های اوست…

این متن رو نوشتم ودوست ندارم برگردم واز اول بخونم واصلاحش کنم .این حس من بعد از خوندن این نوشته تو بود که قبلتر هم خونده بودمش ،اما 5 ونیم صبح امروز اتفاق عجیبی رو برای من رقم زد …

حسین ۲۶ تیر، ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۸

شاد

1 2

نظرات بسته شده اند