سلام محمدرضا،
بعضی از این کمتر خوانده شدهها ارزشش خیلی زیاده! پنجشنبه تصمیمم قطعی شد و بعد از دوسال بالاخره داره تموم میشه مسیری که بهم نشون داد که راه انتخابی من درست نیست و من پلی رو بعد از کلی فکر شکستم و الآن دارم پلی میسازم برای یک راه جدید! پل قبلی هشت سال طول کشید ساخته بشه این یکی احتمالاً کمتر….
کاش، خراب کردن راحت بود مثل اینکه داری بخشی از هستیات رو پاش میدی! و به اندازه یا حتی بیشتر از اون برایت هزینه داره….
راستی محمد رضا اگه میتونی یه خبری درباره همایش “فردای شکست” بده! اگر جور بشه خیلی دوست دارم که بیام میآم
روزهای خوبی داشته باشی
رها(اسفند) ۱۳ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۹
کدام پل کجای این جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد…
مهتاب ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۷:۵۹
سلام
دراین جمله پل استعاره از چیست؟
اگرمیشه بیشترتوضیح بدید.
بازهم ممنون
سارا.ر ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۶:۱۳
سلام، واقعا انتخاب واسه ادامه مسیر زندگی سخته ولی همیشه دست خودمون نیست گاهی باید دید روزگار چه نقشه ای و روبه روت قرار میده اونوقت فقط مجبوری از پل رد شی، همیشه انتخاب با ما نیست.
علي ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۸
مثل هميشه عالي ….
صفورا ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۲:۱۷
همه چیز بر میگرده به تصمیم گیری وانتخاب
یه انتخاب غلط باعث یه تصمیم غلط میشه و چه بسا مشمول اون شعر نیما یوشیج بشیم که:
کچبی* دید عقاب خودسر
می برد جوجگکان را یکسر
خواست این حادثه را چاره کند
ببرد راهش و آواره کند
کرد اندیشه و کرد اندیشه
بر گرفت از بر خود آن تیشه
رفت از ده پی آن شرزه عقاب
پل ده را سر ره کرد خراب
راه دشمن همه نشناخته ایم
تیشه بر راه خود انداخته ایم
*کچبی:با سر کش بر روی ک و چ خوانده میشود کچب دهی در ناحیه دابو از نواحی آمل که اهالی آن به سادگی شهره بودند. است.
سید جعفر شاه نوری ۳ دی، ۱۳۹۲ - ۶:۵۲
این شعر ی که نیما گفت اولا اصلا خودش کچب را ندید وموضوع دروغ محض است پس شعر گفتن او بی دلیل بود او باید پیش خدا پاسخگو باشد
رها(اسفند) ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۰
یکی ازدوستام یه نصیحتی به من کرد.
بهم گفت:وقتی یه رودخونه جلوت دیدی یه پل درست کن که فقط خودت بتونی ازش رد بشی.بعدشم بزن خرابش کن.
نمی دونم شایدم با توجه به امروزه درست باشه؟!!
رها(اسفند) ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۱:۵۳
شایدم ربطی نداشته باشه استاد ولی نمیدونم چرا یاد کاریکلماتوری که به قلم پرویز شاپور افتادم:
آنقدر آرزو به گور برده ام که محلی برای جسدم باقی نماند.
بهاره ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۱۱:۱۵
You’re alive. Do something. The directive in life, the moral imperative was so uncomplicated. It could be expressed in single words, not complete sentences. It sounded like this: Look. Listen. Choose. Act
Barbara Hall
ثنا ۱۲ مهر، ۱۳۹۱ - ۹:۲۹
سلام محمدرضای عزیز
یه سوال، چرا در مورد سخنرانیت توی سومین کنفرانس مدیریت اجرایی چیزی نگفتی؟!
11 دیدگاه
سلام محمدرضا،
بعضی از این کمتر خوانده شدهها ارزشش خیلی زیاده! پنجشنبه تصمیمم قطعی شد و بعد از دوسال بالاخره داره تموم میشه مسیری که بهم نشون داد که راه انتخابی من درست نیست و من پلی رو بعد از کلی فکر شکستم و الآن دارم پلی میسازم برای یک راه جدید! پل قبلی هشت سال طول کشید ساخته بشه این یکی احتمالاً کمتر….
کاش، خراب کردن راحت بود مثل اینکه داری بخشی از هستیات رو پاش میدی! و به اندازه یا حتی بیشتر از اون برایت هزینه داره….
راستی محمد رضا اگه میتونی یه خبری درباره همایش “فردای شکست” بده! اگر جور بشه خیلی دوست دارم که بیام میآم
روزهای خوبی داشته باشی
کدام پل کجای این جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد…
سلام
دراین جمله پل استعاره از چیست؟
اگرمیشه بیشترتوضیح بدید.
بازهم ممنون
سلام، واقعا انتخاب واسه ادامه مسیر زندگی سخته ولی همیشه دست خودمون نیست گاهی باید دید روزگار چه نقشه ای و روبه روت قرار میده اونوقت فقط مجبوری از پل رد شی، همیشه انتخاب با ما نیست.
مثل هميشه عالي ….
همه چیز بر میگرده به تصمیم گیری وانتخاب
یه انتخاب غلط باعث یه تصمیم غلط میشه و چه بسا مشمول اون شعر نیما یوشیج بشیم که:
کچبی* دید عقاب خودسر
می برد جوجگکان را یکسر
خواست این حادثه را چاره کند
ببرد راهش و آواره کند
کرد اندیشه و کرد اندیشه
بر گرفت از بر خود آن تیشه
رفت از ده پی آن شرزه عقاب
پل ده را سر ره کرد خراب
راه دشمن همه نشناخته ایم
تیشه بر راه خود انداخته ایم
*کچبی:با سر کش بر روی ک و چ خوانده میشود کچب دهی در ناحیه دابو از نواحی آمل که اهالی آن به سادگی شهره بودند. است.
این شعر ی که نیما گفت اولا اصلا خودش کچب را ندید وموضوع دروغ محض است پس شعر گفتن او بی دلیل بود او باید پیش خدا پاسخگو باشد
یکی ازدوستام یه نصیحتی به من کرد.
بهم گفت:وقتی یه رودخونه جلوت دیدی یه پل درست کن که فقط خودت بتونی ازش رد بشی.بعدشم بزن خرابش کن.
نمی دونم شایدم با توجه به امروزه درست باشه؟!!
شایدم ربطی نداشته باشه استاد ولی نمیدونم چرا یاد کاریکلماتوری که به قلم پرویز شاپور افتادم:
آنقدر آرزو به گور برده ام که محلی برای جسدم باقی نماند.
You’re alive. Do something. The directive in life, the moral imperative was so uncomplicated. It could be expressed in single words, not complete sentences. It sounded like this: Look. Listen. Choose. Act
Barbara Hall
سلام محمدرضای عزیز
یه سوال، چرا در مورد سخنرانیت توی سومین کنفرانس مدیریت اجرایی چیزی نگفتی؟!
نظرات بسته شده اند