خانه » تکیه‌گاه‌های ما | کسانی که بودنشان ذهن‌مان را مطمئن و آرام می‌کند

تکیه‌گاه‌های ما | کسانی که بودنشان ذهن‌مان را مطمئن و آرام می‌کند

توسط محمدرضا شعبانعلی
تکیه‌گاه‌های ما

پیش‌نوشت یک: مطلبی است که مدت‌هاست گوشهٔ ذهنم مانده و دوست داشته‌ام درباره‌اش بنویسم. اما تا امروز فرصتی پیش نیامده است. این بود که تصمیم گرفتم کمال‌طلبی را کنار بگذارم و فعلاً – ولو در حد چند عنوان – نوشتنش را شروع کنم. شاید همین مکتوب شدن، انگیزه‌ای شود تا آن را ادامه دهم و تکمیل کنم.

پیش‌نوشت دو (موقت): یکی از نوشته‌های مهمی که تکمیل کردن باقی مانده (مهم از نظر خودم)، توهم هوش مصنوعی است. به‌ویژه این که نگاهم به این بحث با روش و رویکرد تکنیکال فاصله دارد و برایم مهم است که آن را دقیق‌تر شرح دهم. اما وقتی تیتر چند نوشتهٔ آخر روزنوشته را دیدم، فکر کردم بهتر است چیزی این وسط‌ها اضافه کنم تا همهٔ نوشته‌های آخر روزنوشته خشک و جدی نباشند.

***

روحیهٔ اَبَرانتقادی این روزهای ما

یکی از روندهایی که در چند دههٔ اخیر شکل گرفته و به گمانم همه آن را کم‌و‌بیش مشاهده و تجربه کرده‌ایم، روحیهٔ ابرانتقادی است.

در گذشته‌های دور، مثلاً چند قرن یا چند هزاره قبل، انسان‌ها بسیار بیشتر از امروز «تابع» بودند. آن‌ها هر چیزی را می‌پذیرفتند. انسان‌ها آن‌قدر در پذیرش ادعاها راحت بودند که حاکمان از ادعای خدایی هم ابا نداشتند. نمی‌گویم همهٔ انسان‌ها در دوران کهن، همین‌قدر ساده بودند و همه‌چیز را می‌پذیرفتند. یا همه فکر می‌کردند حاکمان‌شان خدا هستند. اما به هر حال، سطحی از پذیرش در جامعه وجود داشته است. وگرنه چنین ادعاهایی در نطفه خفه می‌شد.

کافی است کمی عجایب‌نامه‌های قدیمی را بخوانید؛ مثلاً‌ عجایب‌المخلوقات و غرائب‌الموجودات نوشتهٔ القزوینی (این ال اول قزوینی هم خودش قصه‌ای است). عجایب‌نامه‌ها معمولاً گزارش‌ها و حکایاتی بودند که افراد اهل مطالعه، فرهنگ‌شناس، سفر کرده و دنیادیده گرد هم می‌آوردند و بقیهٔ مردم هم با ذوق و شوق می‌خواندند و نقل می‌کردند.

وقتی عجایب‌نامه‌ها را می‌خوانید، از خودتان می‌پرسید واقعاً بشر چگونه این‌قدر ساده این‌ها را می‌پذیرفته است؟ حتی اگر فرض کنیم همهٔ آن‌ها واقعی‌اند، مگر به صِرف این‌ که در کتابی آمده‌اند و فرد معتبری آن‌ها را شنیده یا دیده، می‌شود چنین حرف‌هایی را باور کرد؟

عجایب‌نامه‌ها تا دوران معاصر – با لحنی نرم‌تر و ادعاهایی ساده‌تر – ادامه پیدا کرد. یادم هست مادربزرگم چند کتاب مذهبی در خانه داشت که یکی از آن‌ها «داستان‌های شگفت» (نوشتهٔ آقای دستغیب) بود. هر وقت خانه‌شان می‌رفتیم، چون حوصلهٔ نشستن طولانی کنار جمع نداشتم، برای چندمین بار، داستان‌های شگفت را می‌خواندم. چیز زیادی یادم نیست. جز یکی از داستان‌ها که نسبت به بقیه باورپذیرتر بود. راجع به این که در اثر اتفاقی – که جزئياتش یادم نیست – از آسمان باران ماهی باریده بود و همه مردم ماهی‌دار شده بودند. یادم هست که هر وقت از ژانر «داستان‌های شگفت» خسته می‌شدم، به آلترناتیو در دسترس یعنی داستان راستان (نوشتهٔ آقای مطهری) که پشت به پشت آن در کتابخانه نشسته بود پناه می‌بردم تا کمی مغزم خنک شود.

هنوز هم در وب و شبکه‌های اجتماعی لیست‌ها و داستان‌هایی تحت عنوان‌های «نکات باورنکردنی» و «حقایقی که قطعاً نمی‌دانید» و «Mind-blowing facts about» وجود دارد. اما نه رونق گذشته را دارند و نه مخاطب به سادگی قبل آن‌ها را می‌پذیرد.

اگر طیفی را در نظر بگیریم که یک سمت آن نگاه «بسیار تابع / پذیرنده / غیرنقاد / hypocritical» و سمت دیگر آن نگاه «بسیار نقاد / شکاک / hypercritical» قرار داشته باشد،‌ انسان امروز به تدریج از سمت پذیرنده به سمت فوق‌نقاد حرکت کرده است:

طیفی که در یک سمت آن نوشته شده بسیار نقاد و در سمت دیگر نوشته شده بسیار پذیرفته

خلاصه این که انسان از هزاران سال قبل تا همین چند دهه قبل، وقتی کسی را می‌پسندید و به او تکیه می‌کرد، حتی دربارهٔ این که با کدام پا وارد دستشویی شود از او نظر می‌خواست، اما امروز به جایی رسیده که وقتی یک آدم کاملاً معمولی و غیرمتخصص در کف خیابان، می‌خواهد دربارهٔ یک فیلسوف، فیزیکدان، جامعه‌شناس صحبت کند می‌گوید: «البته حرف‌های اشتباه هم زیاد زده و همهٔ حرف‌های او مورد تأیید من نیست اما …»

اوج این نگاه فوق‌نقاد را در جایی می‌بینید که حتی گاهی نمی‌دانند چه چیزی مورد تأییدشان نیست.

همین چند وقت پیش آشنایی در اینستاگرام جمله‌ای از هایک نقل کرده بود و زیرش نوشته بود: «حالا کاری به بقیهٔ حرف‌هایش ندارم، اما فلان حرفش واقعاً درست است.»

من که بعید می‌دانستم اهل خواندن هایک باشد، پیامی دادم و بعد از کمی  شوخی پرسیدم: «برایم جذاب است که با کدامیک از حرف‌هایش کاری نداری؟» گفت کلاً گفتم. پرسیدم: یعنی چی؟ پاسخ داد: گاهی یک جمله‌هایی می‌پسندم و می‌نویسم، بقیه کامنت می‌گذارند و به خاطر حرف دیگری که جای دیگری گفته، به من اعتراض می‌کنند. من هم این را می‌نویسم که دهان آن‌ها را ببندم.

چرا چنین روندی شکل گرفته؟

من در این‌جا چند مورد را که به ذهنم می‌رسد، تیتروار می‌نویسم. طبعاً این فهرست می‌تواند جامع‌تر باشد. دربارهٔ هر یک از این‌ها هم می‌شود بیشتر نوشت و حرف زد:

فرهنگ فردگرا: انسان در روند تکاملی خود به سمت فردگرایی حرکت کرده است. از آن گله‌های حیوانی به تدریج به قبیله و قوه و عشیره رسید و هر چه متمدن‌تر شد از زندگی گله‌ای فاصله گرفت. نهادهای اجتماعی هم به این فردگرایی کمک کردند. وقتی آموزش را از مدرسه می‌گیری، وقتی آینده‌ات را بیمه تأمین می‌کند، وقتی غذا را فردی تهیه می‌کنی (و نه با شکار جمعی و با همکاری ساکنان غار مجاور) و وقتی درآمدت را از یک شرکت کسب می‌کنی (و نه از فروش محصولات کشاورزی و دامداری به همسایه) و وقتی برای قضاوت سراغ قوهٔ قضاییه می‌روی و نه ریش‌سفید محل و وقتی سوالت را از گوگل می‌پرسی و نه آن پیرمرد یا پیرزن. اتصال به جمع و تکیه بر نسل قبل دیگر چندان معنا و کارکردی ندارد.

در کشورهایی که نهادها بهتر کار می‌کنند، فردگرایی هم قوی‌تر شده. اما جالب این‌جاست که در کشورهایی مثل ما هم که نهادها ضعیفند، فرد ترجیح می‌دهد از زیر یوغ جمع بیرون بیاید. ولو این‌که حمایت چندانی نداشته باشد. اگر می‌بینید پیرمردهای نسل قبل این‌قدر به تکاپو افتاده‌اند که سبک زندگی و پوشش مورد پسندشان را به نسل جدید تحمیل کنند، علت همین زندگی فردگرایانه است و نسلی که از زندگی قبیله‌ای فاصله گرفته و دیگر ریش سفید را که قبلاً «آن‌چه را جوان در آینه نمی‌دید، در خشت خام می‌دید» دقیقاً «آینهٔ تمام‌نمای خامی و عقب‌ماندگی» می‌بیند. در فرهنگ جمع‌گرا، انسان‌ها هم‌چون گله‌ای گوسفندها هستند که دنبال چوپان می‌گردند. اما فرهنگ فردگرا، چوپان‌پذیر نیست. در فرهنگ فردگرا، آن گوسفندها به ببر و پلنگ و گربه و پاندا تبدیل می‌شوند.

نظر و سلیقهٔ شخصی: یکی از نتایج طبیعی فرهنگ فردگرا، خودمختاری است و بخشی از خودمختاری،‌ اختیار در قضاوت است. این روزها اکثر ما وقتی عبارت «در حد یک نظر شخصی …» را به اول یا آخر حرف‌هایمان اضافه می‌کنیم،‌ خود را محق می‌دانیم که هر چه خواستیم بگوییم. چند دقیقه پیش از نوشتن این مطلب، دیدم که کسی در اینستاگرام زیر مصاحبه‌ای از فرانسیس فورد کاپولا نوشته بود: «من که می‌گویم آشغال ساخته. الکی مشهور شده. البته این سلیقهٔ‌ من است.» این نوع حرف زدن، پدیده‌ای قدیمی نیست و در قرون اخیر رایج شده است.

تواضع بیشتر علم: علم که تا چند قرن قبل، تسلیم کلیسا بود، ابتدا با غرور زیاد روبه‌روی کلیسا ایستاد. اما به سرعت فهمید که علت سقوط کلیسا، جزم‌اندیشی آن بوده است. کلیسا می‌خواست در جهانی که هر ساعت تغییر می‌کند، هزاران سال بدون تغییر باقی بماند. این بود که دیواری دورش کشیده شد و در جایی مثل واتیکان، محصور ماند. این روزها توریست‌های رم، واتیکان را در فهرست موزه‌ها و اماکن تاریخی می‌بینند و نه به عنوان قلب تپندهٔ اندیشهٔ جهان.

علم که از نیوتن تا انقلاب صنعتی و قرن نوزهم، مغرور بود و فکر می‌کرد جهان را کامل فهمیده، ضد روش مذهب جلو رفت. ایستاد و گفت: «من آمده‌ام که غلط بودنم ثابت شود. هر کس مرا رد کند با افتخار، تاج و تختم را به او تقدیم می‌کنم.» اوج این تواضع علمی را در آن جملهٔ معروف توماس کوهن می‌بینید که می‌گوید (نقل به مضمون): «علم با پارادیم‌های جدید، به حقیقت نزدیک نمی‌شود. بلکه آن‌چه که قاطعانه می‌شود گفت این است که از پارادیم فعلی دور می‌شود.» 

این تواضع علمی خودش را در تردیدی که در زبان دانشمندان است، نشان می‌دهد. در پس گرفتن نظریه‌ها، در صحبت‌های دانشمندان علیه یکدیگر. در متن پایانی تک‌تک مقاله‌های پژوهشی، در آن‌جا که از «محدودیت‌های خود» حرف می‌زنند.

کسانی که کار تخصصی علمی انجام نداده‌اند، معمولاً این «عدم قطعیت» را با «شک» اشتباه می‌گیرند و برای مردمی که هزاران سال «ایمان» را واژه‌ای مقدس دانسته‌اند، «شک» معنای خوبی ندارد. چرا باید دانشمندان و صاحب‌نظران را جدی گرفت؟ وقتی خودشان هم خودشان را قبول ندارند؟

علم متواضع، راه را برای این که «فرد» جسورتر شود و خود را صاحب «رأی» بداند بازتر کرده است.

اینترنت: دوستی می‌گفت اینترنت هم مثل پ.و.ر.ن است. در جمع همه آن را تحقیر می‌کنند، اما در خلوت به سراغش می‌روند. تا در جمع می‌نشینید، همه می‌گویند: البته ویکی‌پدیا که غلط زیاد دارد. سوشال مدیا که پر از اراجیف است. سایت‌ها هم اکثراً معتبر نیستند. این روزها مطالعه کم شده. مطالعه به کانال‌های تلگرامی محدود می‌شود.

اما در خلوت که می‌روند، دقیقاً خودشان هم همین کار را می‌کنند. سواد خود را از سوشال مدیا می‌گیرند. در تلگرام می‌چرخند. تلگرام می‌خوانند و اغلب، منبع حرف‌ها و گفته‌ها را بررسی نمی‌کنند.

همین دسترسی سریع به اطلاعات، باعث می‌شود که هر کس معتقد باشد خودش می‌تواند دانش دیگران و تخصص دیگران را راستی‌آزمایی کند. در این باره می‌شود کتاب‌ها نوشت. که چگونه دسترسی به انبوهی اطلاعات غیردقیق و آلوده به داده‌های غلط، به ما اعتماد به‌ نفس می‌دهد تا حرف تحصصی یک فرد صاحب‌نظر را اعتبارسنجی کنیم. اما فعلاً هر چه هست این است که دسترسی به اینترنت، راه نقد را راحت‌تر کرده است.

قبلاً منتقدان و کسانی که توان نقد داشته باشند کم بودند. علاوه بر این، افراد کمی به منتقدان دسترسی داشتند. اما امروز، در عین این که ممکن است فردی از روخوانی کتاب یک نوبلیست فیزیک یا اقتصاد عاجز باشد، می‌تواند «نقد کتاب …» را جستجو کند و اگر کمی حرف‌ها را به هم بچسباند، به نظر خودش قضاوتی دربارهٔ آن شخص پیدا می‌کند.

خوب دقت کنید: زمانی بود که ما اگر سوار خودرو بنز یا بی‌ام‌دبلیو نشده بودیم، نظری در مورد کیفیت سواری‌اش نداشتیم. زمانی بود که اگر ما آمریکا نرفته بودیم، نظری در مورد جامعه آمریکا نداشتیم. زمانی بود که ما اگر نسبیت نمی‌فهمیدیم، نقدی بر نسبیت نداشتیم. اما زمان عوض شده. ما امروز می‌توانیم در مسیر پیادهٔ بین مسجد و میخانه، از کاهش کیفیت تولید خودروهای آلمانی بگوییم و دربارهٔ بی‌دقتی‌های اینشتین در نسبیت حرف بزنیم و افزایش فساد در فلان ایالت آمریکا را تحلیل کنیم. بی‌ آن‌که هیچ درک و تصوری از این سه موضوع داشته باشیم.

 

ادامه دارد…

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

144 دیدگاه

مسیح ۲۱ آبان، ۱۴۰۳ - ۳:۵۴

با درود ادب

ارادت

مخلصیم

علیرضا ۲۱ آبان، ۱۴۰۳ - ۱:۳۷

چه خبرخوبی. با کمال میل.

مهدی محمدکریمی ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۷:۵۹

سلام خدمت محمدرضای عزیز و سایر دوستان خوب متممی

خوشحال ام که اولین کامنت من در روزنوشته ها، اعلام آمادگی حضورم در این دورهمی هست.

همینجا این اعتراف را بکنم که، متاسفانه من کمتر به سایت روزنوشته ها رجوع می کنم و الانم با تقلبی که میثم به من رساند متوجه این رویداد بزرگ شدم.

 

مائده طبائیان ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۵۹

بچه که بودیم، توی بازی‌ها به اون بچه‌ای که از بقیه‌ی بچه‌ها خیلی کوچیک‌تر بود و بازی رو بلد نبود می‌گفتیم : «نخودی». بهش می‌گفتیم:« تو هم بیا بازی ولی نخودیِ بازیمون باش. »

حالا میشه منم به عنوان یه آدم خیلی درونگرا که همه‌ی جرعتشو جمع کرده تا با n نفر آدم جدید رفیق بشه، نخودیِ مهمونیتون باشم؟

محمدرضا ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۴۴

سلام محمدرضا
 

اگه جا باشه مام هستیم

علی مظفری ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۰:۳۵

سلام محمدرضای عزیز،

بسیار مشتاق دیدارم.

الهام ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۸:۲۶

سلام خدمت شما

من هم خیلی دوست دارم در این دورهمی باشم.

مهدی باغیانی ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۶:۴۰

سلام به محمدرضا شعبانعلی و همه دوستان متممی

این اولین کامنت من در روزنوشته‌هاست. چند ماهی است که مجوزش را دارم اما منتظر موضوع مناسب و حرف مناسب و درخور بودم.
این اولین را خرج حضور در گفتگوی آنلاین با تو محمدرضای عزیز و شما دوستان متممی می‌کنم.

اگه اجازه هست منم باشم محمدرضا.

مریم رئیسی ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۶:۳۶

سلام. 

من هم دوست دارم توی این جمع باشم. لطفا من رو هم ادد کنید 🙂

محمد صداقت ۲۰ آبان، ۱۴۰۳ - ۵:۱۳

با افتخار هستم.

سعید محمدزاده ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۹:۵۸

سلام محمدرضا جان

باعث خوشحالی منه که بتونم در این جمع دوستانه حضور داشته باشم.

حسین ریحانی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۹:۳۴

سلام استاد بزرگوار.

ممنون میشم در صورت امکان برای من هم لینک دورهمی ارسال بفرمایید.

حمید طهماسبی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۸:۰۷

سلام
اگر جا بود خوشحال میشم منم باشم

مهدی تقوی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۷:۲۴

سلام

 

خیلی خوشحال میشم منم بتونم تو جمع حضور داشته باشم

محمدرضا قره‌داغی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۶:۴۸

سلام

با افتخار، خوشحال میشم در جمع دوستان باشم.

ناتاشا جعفری ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۳:۳۰

 

بعد از ۳۹۳۳ روز همراهی با متمم، بالاخره اولین کامنت من تو روزنوشته‌ها میشه اینکه: « منم خیلی دوست دارم تو این جمع‌شدن حضور داشته باشم»😊

امیرحسین کامیابی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۲:۳۹

سلام.

منم دوست دارم باشم.

لیلا ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۵۴

سلام آقا معلم

خوشحال میشم در این جمع باشم

منصور سجاد ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۴۰

لطفا منم باشم

استرآبادی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۳۳

سپاس از این فرصت حضور

پوریا ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۱:۰۲

سلام وقت‌بخیر

ممنون میشم منم در جمعتون بپذیرید.

رسول فتح پور ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۹:۵۸

سلام دوستان 

محمد رضا جان

با افتخار مشتاق دیدار و معاشرت با شما هستم. 

سعیده ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۸:۳۷

سلام

با اجازه منم دوست دارم شرکت کنم

بابک یزدی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۷:۴۶

سلام. اگر ظرفیت باشه من هم تمایل به حضوردارم محمدرضاجان.

حسام مرحمتی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۷:۱۱

سلام محمدرضا جان

 

اگر ظرفیت وجود داشت من هم خیلی مشتاقم که حضور داشته باشم اما چون قبلاً هم شرکت کردم دوست ندارم جای دوستانی که تمایل دارن حضور داشته باشند گرفته بشه.

 

#درخواست حضور

مژگان ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۶:۲۷

با درود

بینهنایت خوشحال میشم منم باشم . جا نمونم.

مرتضي كاظمي ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۴:۲۸

با سلام و احترام

منم خوشحال مي شم اگر ظرفيت بود حضور داشته باشم.

معصومه دارینی ۱۹ آبان، ۱۴۰۳ - ۵:۵۶

مشتاق به حضور هستم   با سپاس

سید علیرضا تفتی ۱۸ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۸:۵۷

سلام 

بالأخره به عنوان اولین دیدگاهم ، خوشحالم میشم که در جمع شما حضور پیدا کنم 

هیوا ۱۸ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۸:۲۰

سلام محمدرضا جان و سلام به بقیه

من هم خیلی مشتاقم 🙂

معصومه دارینی ۱۸ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۷:۳۹

با سپاس از پیشنهاد عالی من هم مشتاقانه اعلام آمادگی میکنم برای حضور

سید اکبر مصطفوی ۱۸ آبان، ۱۴۰۳ - ۱۷:۰۵

سلام 

من هم خوشحال میشم که در برنامه حضور داشته باشم. 

1 2

نظرات بسته شده اند