خانه » وقتی در برابر مشکلات کم می آورم…

وقتی در برابر مشکلات کم می آورم…

توسط محمدرضا شعبانعلی

وقتی احساس میکنم مشکلات به حدی بزرگ شده اند که به راحتی نمیتوانم از کنارشان عبور کنم شعری از Portia Nelson را می خوانم. نام شعر «زندگینامه من در پنج فصل» است. این شعر یکی از نیایشهای اختصاصی من است. امیدوارم خواندن آن برای شما هم منبع الهام باشد.

 

فصل اول – در خیابان قدم می زدم،

چاهی در مسیر من قرار گرفت، درون چاه سقوط کردم. در چاه گم شدم. خسته و نومید.

می دانستم که سقوط، به خاطر اشتباه من نبود. مدتها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم.

 

فصل دوم – در خیابان قدم می زدم،

چاهی در مسیر من قرار گرفت، سعی کردم وانمود کنم چاه را نمی بینم.

دوباره در چاه افتادم! باور نمیکردم دوباره گرفتار همان چاه شوم و سقوط کنم. سقوطی که به خاطر اشتباه من نبود.

مدتها طول کشید تا راهی به بیرون یافتم.

 

فصل سوم – در خیابان قدم می زدم،

چاهی در مسیر من قرار گرفت، چاه را دیدم. اما عادت کرده بودم که درون چاه بیفتم.

دوباره در چاه افتادم. میدانستم که سقوط در چاه، اشتباه من است. به سرعت بیرون آمدم.

 

فصل چهارم – در خیابان قدم می زدم،

چاهی در مسیر من قرار گرفت. از کنار آن گذشتم.

 

فصل پنجم – در خیابان دیگری قدم زدم…

————————————————————-

کسانی که مفهوم نمایشنامه زندگی را میدانند از فصل سوم این شعر، لذت بیشتری می برند. من این شعر را همچون نیایشی آسمانی در مواجهه با مشکلات می خوانم و میکوشم مسیر زندگی خود را به شکلی عوض کنم که اگر هم در چاه می افتم، لااقل در چاه تکراری نیفتم.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

25 دیدگاه

بهمن محمدی ۴ مهر، ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۵

درود و خدا قوت
چگونه از مشکلات زندگی عبور کنیم؟

این حل مشکلات است که باعث می‌شود شما قویتر از قبل شوید.شاید لازم شده است که از محیط امنتان خارج شوید، کسی چه می داند، شاید مشکل پیش آمده مسیر زندگی شما را به سمتی پیش ببرد که آرزویش را داشتید.

بهمن محمدی ۴ مهر، ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۴

درود و خدا قوت
چگونه از مشکلات زندگی عبور کنیم؟

این حل مشکلات است که باعث می‌شود شما قویتر از قبل شوید.شاید لازم شده است که از محیط امنتان خارج شوید، کسی چه می داند، شاید مشکل پیش آمده مسیر زندگی شما را به سمتی پیش ببرد که آرزویش را داشتید.

علی طاعتی مرفه ۱۴ فروردین، ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۰

یاد این نقل قول افتادم:
Only a fool learns by his own experiences.
گوینده را نمی شناسم. از کتاب The Feldman Method نقل کردم.
اعتراف می کنم که چه کارهای احمقانه ای انجام دادم! یا به تعبیر شاعر در چاه افتاده ام.

reza ahmadpour ۱۲ دی، ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۴

فصل پنجم
دوباره از آن خیابان گذشتم، ان چاه را پر کردم
دیگر هیچ کس در ان چاه نمی افتد…

نیکو ۸ دی، ۱۳۹۴ - ۰:۳۰

سلام
اگه بخوام شعرو ربط بدم به “مسیر اصلی” که گفتین داستان های تکراری زندگیتونو بنویسید. برا من میشه:
دختری که درگیر عشق یک طرفه ی کاملا غیر معقول میشه با اینکه خودشم می دونه کارش اشتباهه!(ینی پسره هیچ توجهی بهش نداره روحشم خبر نداره و تو دو تا دنیای کاملا جدا هستن!) خب بعدش باید چکار کنم که دوباره این مشکل برام پیش نیاد؟(اصلا آیا دختری هست که این طوری نباشه؟!)

سارا ۵ مهر، ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۹

البته اونجوری دیگه نمیشه اسمش رو نیایش آسمانی گذاشت ؛)

سارا ۵ مهر، ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۶

چقدر حس این شعر برای آدمی که درگیر مشکلاته امیدوارکننده و الهام بخشه تو فصل چهارم از کنار چاه میگذره تو فصل پنجمم مسیرشو عوض میکنه اما نمیدونم چرا حسم به یه فصل دیگه نزدیکتر بود اینکه بره تو چاهو دیگه نیاد بیرون

فاطمه ۱۷ شهریور، ۱۳۹۴ - ۱۴:۳۲

سلام
قبل از اینکه بند آخر رو بخونم، خوندن این شعر حس عجیبی به من داد.
من فصل سوم رو زندگی کردم. دقیقا وقتی که با خودم گفتم این اشتباه من هست حس کردم از توی چاه بیرون اومدم.

نگاه ۹ دی، ۱۳۹۳ - ۱۵:۴۵

خیلی جالب بود، سپاس از شما و شاعرش که چه تشبیه جالبی کرده. شاید من هم بعنوان نیایش در سختیها ازش استفاده کنم 🙂
فکر کنم گاهی هم ممکنه از یک راه دیگر وارد خیابان بشیم به خیال اینکه خیابان را عوض کرده ایم و دوباره ظاهرن ناخواسته خود را در چاه بیندازیم…

مجیبه ۱۱ آذر، ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۵

زیبا بود خیلی… همیشه اون جایی از زندگی که قبول نکردم اشتباه از من بوده بیشتر توی چاه موندم و کمتر راه حلی رو دیدم، این روز هم دارم یاد میگیرم مسیرهایی از زندگی رو که شاید قشنگ بنظر برسه ولی علاقه و آرامشم در اون نیس رو رها کنم و شاید در خیابان دیگه ای قدم بزنم…

سارا ۱۶ مرداد، ۱۳۹۳ - ۲۱:۵۴

امیدوارم خدا مثل همیشه کنارتون باشه، اگر امکانش هست نیایش روزانتون را می خواستم. سپاس

آزاده ۸ فروردین، ۱۳۹۳ - ۱۶:۰۵

سلام.سلام.سلام.سلام.سلام .سلام.سلام.به قداست عدد هفت شروع میکنم.آقای استاد محمد رضا من یک ویزیتور 4 ماهه بیمه هستم .دلی با همایش فنون مذاکره جنابعالی در دانشگاه کاشان به تاریخ 1392/12/7وارد شدم.آدمای بزرگ و شعارهاشونو زود باور نمیکنم و براشون به راحتی دست نمیزنم الان روز 8فروردین از ساعت 11با شما و حرفاتون راهی رو شروع میکنم نمیدونم باور شما برام دست زدن داره یا نه .ولی با اجازه خودمو شما یه یاعلی به خودم میگم.شما موفقتر باشید و من با شما و حرفاتون وقت رو از دست نداده باشم چون وقت برای من دم و بازدمه

كيان ۲۴ اسفند، ۱۳۹۲ - ۲۰:۲۶

هميشه در زندگي وقتي به دو راهي رسيدم ،بدون استثناء
ميدونستم كه راه درست كدومه ولي هميشه راه اشتباه رو
انتخاب كردم، چون راه درست لعنتي هميشه بدون هيجان
بود!!!!
حالا ميفهمم كه چرا تو فصل سوم زندگي موندم!
اين روزها فصل پنجم رو ترجيح ميدم فقط نميدونم چرا
نميتونم راهم رو تغيير بدم؟!!!

بی نام ۱۹ اسفند، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۷

استاد خدا قوت ما همچنان منتظر نیایش روزانتون که گفته بودید یه روز برامون مینویسید هستیم.شاد و سلامت باشید

آسمان ۱۷ بهمن، ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۵

آقای محمدرضا، این سایت شما مثل یه غاری می مونه که همینطور یه غارهای دیگه راه داره.. و وقتی واردش میشی نمی دونی چطور بیای بیرون!! کمک.. کمک.. 🙂

mina90 ۱۷ بهمن، ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۶

چه تشبیه دقیقی:-)

شهرزاد ۱۶ بهمن، ۱۳۹۲ - ۲۱:۲۴

وااای … خیلی زیبااا بود و الهام بخش. ممنون.

ناشناس ۱ بهمن، ۱۳۹۱ - ۲۳:۳۴

افتادن درمشکلات دل میخواد

پرستو ۱۹ مرداد، ۱۳۹۱ - ۱۰:۱۲

چقدر دلنشین!
من الان تو شرایط سختی هستم…
شرایطی که عادت باعث انتخاب دوباره ودوباره اون مسیر اشتباه شده بود!
فصل سوم رو دوست دارم…

خسروپور ۱۷ مرداد، ۱۳۹۱ - ۰:۱۰

من فصل 4 دوست دارم چون میتونم درک کنم که مشکلات همیشه میتونه اطرافم باشه اما تجربه های کسب کرده ، قدرت تصمیم گیری درست و احاطه بر ذهنو هدیه ام کرده اند تا دچار اشتباهات بزرگ نشم.
آیا می شود بدون اشتباهات بزرگ زیست یا آدمی با این اشتباهات است که آدم می شود؟

baran ۱۲ مرداد، ۱۳۹۱ - ۱۹:۲۸

خیلی قشنگ بود ممنون.

دلا ۲۴ تیر، ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۵

ما در یک چاه خیلی خیلی بزرگ هستیم و از چاه و چاله ای به چاه و چاله ی دیگر می افتیم!

آرزو ۱۹ تیر، ۱۳۹۱ - ۱۴:۰۸

محمدرضای عزیز
واقعا شعر زیبایی انتخاب کردی .
از خلاقیت جدیدت هم خیلی خوشم اومد . احساس میکنم راحت تر میشه ارتباط برقرار کرد .
چه قدر خوبه که گاهی یا همه چیز راحت باشیم و بدون نقاب حرف بزنیم . من به این میگم شهامت .
دلم برای تو و گروهت خیلی تنگ شده .
موفق باشید .

رضا ۱۷ تیر، ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۱

خیلی قشنگ بود مهندس. این فصل اخری خیلی تکونم داد.

نظرات بسته شده اند