خانه » شیر و روباه…

شیر و روباه…

توسط محمدرضا شعبانعلی

این داستان را وقتی 14 سالم بود، به عنوان انشاء برای محمد ایوبی استاد بزرگوار ادبیاتم نوشتم. یک بار هم در وبلاگ سابقم منتشر کردم. اما دوست داشتم دوباره بخوانمش:

هر روز زمزمه‌هايي در مورد مخالفت با حكومت شير شنيده مي‌شد. ريشه اين زمزمه‌ها به روباه‌ها باز مي‌گشت. آنها هميشه معتقد بودند كه حكومت شير بر پايه استبداد است و همه چیز را برای خود و فرزندانش میخواهد. روباه ها فكر مي‌كردند كه مي‌شود جنگل را با نظر جمعي حيوانات اداره كرد. شير سخنراني‌هاي زيادي كرد و از آنها خواست كه شورش نكنند. حتي بخشي از اداره جنگل را به آنها داد. اما كارساز نبود. شیر جز غرش ابزاری نداشت و روباهان، به سلاح کلمات مسلح بودند.  شير با خود انديشيد كه چه بسا به زودي،‌ ساير حيوانات نيز چنين بيانديشند.

يك روز صبح، وقتي حيوانات بيدار شدند ديدند شير در خانه خود نيست. همه از شادي فرياد زدند. روباه‌ها به سرعت به سمت خانه دويدند و آن را تصاحب كردند. اما در ميانشان درگيري به وجود آمد. هر كس مدعي بود حاكميت از آن اوست. روبا‌ه‌ها به چند دسته تقسيم شدند و خواستند جنگل را عادلانه ميان خود تقسيم كنند. اما بر سر معناي «عادلانه»، به جنگ پرداختند. خون و خون‌ريزي شد و درگيري سر گرفت. گرگ ها در این میانه خانه شیر را اشغال کردند. اما روباه ها خود را مالک خانه میدانستند و به سادگی خانه را ترک نمی کردند. هنوز خورشيد غروب نكرده بود كه حتي يك گرگ یا روباه هم در جنگل زنده نمانده بود.

فرداي آن روز، شير به خانه خود بازگشت و با آسودگي و در احترام كامل، به حكومت خود ادامه داد.

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

18 دیدگاه

کوروش ۲۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۵

ممنون عالی بود لذت بردم وبهم نیرو وقوت داد موفق باشید.

محسن ۲۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۰:۱۱

چقدر این داستان شبیه اوضاع روزگار ماست، افسوس…

آرشام ۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۱:۲۶

بله بله منظورم همون کتابه. اسم ایشونو اشتباه نوشتم
متشکر

آرشام ۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۹:۱۳

امیدوارم پرانرژی باشید
میشه اسم کتابی که از آقای شهریاری هدیه گرفتید رو بگید ؟(در مورد کارآفرینی)
علاقه دارم منم مطالعش کنم قطعا میتونه کمک کنه
اینو زیر پست همون رادیو مذاکره نوشتم اما فکرمیکنم شما به اونا سرنمیزنید به همین دلیل اینجا هم تکرار کردم
تشکر یه عالمه

shabanali ۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۹:۴۵

سلام. فکر کنم کتابی رو میگید که آقای شاهین فاطمی گفتند. به محض اینکه خونه برسم چک میکنم و میگم.

آرشام ۲۱ تیر، ۱۳۹۲ - ۸:۲۶

سلام محمد رضا . میدونم این مدت سرت شلوغ بوده اما الان میشه خواهش کنم یه چک کنی و اسم این کتاب رو بگی

امير قرباني ۲۱ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۰:۲۴

محمد رضا دلم برات تنگ شده برامون بيشتر بنويس
مي دونم با اين حجم كار توقع زياديه اما دله ديگه، بيشتر بنويس

نسیم ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۷:۳۰

داستانش از روی کدم کتاب نوشته بودید؟

ناشناس ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۹

بینظیره…. تطابق موضوع در دنیای پیرامن امروزی ما و داستان مشهوده!

علی ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۰:۵۳

باز هم یک داستان زیبای دیگر
امیدوارم همین جوری یاد این داستان افتاده باشی و علت آن بیرونی نباشد !

امير قرباني ۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۷

اين لايك دادنا روزنوشته ها رو بي روح كرده قبلا همه فكر مي كردن تا يه چيز جالب بنويسن اما الان با يه كليك زحمت فكر كردنو از خودشون صلب مي كنن.

س - شادی ۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۸

سلام
داستان جالبی است، از اون داستانایی که در حد قصه نیست و در هر زمان و مکانی تمثیل آن را در زندگی ما آدما می توان دید. شیر کار عاقلانه ای کرده یه جورایی دور اندیشی خودشو و احمق بودن دشمناشو نشون داده.
از طرفی اینکه شما بعنوان یه نوجوان 14 سال یه همچین قصه ای بعنوان انشاء نوشتید واقعاً تحسین برانگیزه!

زهرا ۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۰:۴۶

استاد آخه يه پسر بچه نابغه اين انشا رو مينويسه
چقدرخواندني

حسین ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۱:۱۱

سلام من از برنامه ماه عسل محمد رضارو شناختم چقدر خوش شانس بودم خیای به دل نبشته هات علاقه دارم به هر حال تحویلمون بگیری بد نیست ربطی به پست بالا نداره فقط عرض ارادت

ناشناس ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۱:۱۰

سلام من از برنامه ماه عسل محمد رضارو شناختم چقدر خوش شانس بودم خیای به دل نبشته هات علاقه دارم به هر حال تحویلمون بگیری بد نیست ربطی به پست بالا نداره فقط عرض ارادت

حسين ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۰:۳۰

استاد يه سوال :
يني كسي ميتونه بگه اين كاري كه الان كردم و تصميمي كه الان گرفتم “عادلانه نبوده ” ؟؟؟
حتي پشت ظالمانه ترين رفتارها و در فكر ديكتاتورترين ادمها هم يه اعتقادي بوده كه فكرميكنه اين تصميم منطقي و عادلانه هست.
شايد خيلي بعدها و با توجه به اطلاعات جديد به اين نتيجه برسيم كه رفتار قبلي مون عادلانه نبوده اما انگار در لحظه ي عمل ، همه آدمها (حتي اون شير و روباه و گرگ داستان هم) خودشون رو محق و عادل ميدونن .

حسين ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۰:۱۷

چه معلم بزرگي بوده كسي كه شاگردش توي 14سالگي اين داستان رو خلق كرده..
همه “عدالت” را ميخواهند ، چه براي خودشان چه براي ديگران . اما با كدام معنا و كدام شيوه ؟!!

مهسا ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱:۱۷

برام جالبه تو 14 سالگی! به نظر ادمایی با شاخصه های شما در کنار تلاششون یه خصوصیات ذاتی هم دارن اخه کدوم بچه 14 ساله ای همچین انشایی مینویسه؟راستی فکر کنم مشابه این اتفاق در طول تاریخ کم نبوده.
ضمنا یه دلیل اختلاف بین گرگ ها و روباه ها میتونه این باشه که تا قبل اون تحت سلطه بودن .شاید اگه از اول شیری نبود در گیری هم بین سایر حیوونا اتفاق نمی افتاد.

نظرات بسته شده اند