یاد داستان رحمان و همسرش که سال گذشته توی وبت نوشتی بودی افتادم
که این جمله را برایم کاملا قابل درک کرد…….
سینا ۱۵ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۸:۳۶
همیشه تناقض زیبایست.
صفورا ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۱:۰۵
راحت باش … همه چیز عادی است …
(لیک به خون جگر)
مهتاب.ص ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۹:۲۰
like
نسیم ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۶
سلام .یک سوال شما چه قدر از مردن می ترسید؟
shabanali ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۰:۵۳
تجربه نزدیک به مرگ را سه بار داشته ام.
تنها رویدادی است که با تمام وجود پذیرای آن هستم و انتظارش را میکشم.
اما این دلیل نمیشود که تا آن لحظه عزیز، تلاشم را برای بهتر کردن کیفیت زندگی خود و اطرافیانم به خرج ندهم 🙂
سارا.ر ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۸:۴۱
سلام، عالی بود
رها(اسفند) ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۱
اشک ها و لبخندها…به گفته ی ندا دیدزیبابینی دارید همانند جبران خلیل جبران…
Elham ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۵:۰۲
و همون جاست که یهش میگی :
” تو تپانچهای هستی در دست من
که با آن
مرگ را از پا در میآورم! ” …
(یغما گلرویی)
Nima ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۶
این همان درک درست از طرف مقابل است که نخواهی به هیچ وجه از طرفت ناراحت باشی و با همه کمی و کاستی ها صبورانه کنار بیایی
الناز.د ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۵
چقدر دوست دارم این لبخند و این سیما را …
کوشا ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۸
عالی بود
س - شادی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۱۰:۵۸
سلام
واقعاً این لبخندها در عین زیبایی چقدر دردناک است که خود پیام فداکاری و از خود گذشتگی را در بردارد.
کربلایی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۹:۰۵
سلام
درسته این لبخند ها رو اغلب در چهره مادران میتوان دید.
Neda.sh ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۰:۵۸
سلام
همون اشكها ست كه لبخند رو زيبا كرده گاهي تفاوتها و تضادها زيبايي رو خلق ميكنند
من هم اشك و لبخند رو باهم ديدم اما نه به اين مفهوم
حس و حال عجيب و سختيه چون اشك متعلق به خودته و لبخند هديه به ديگري فكر ميكنم اين لبخند رو هميشه و رو لب هر كسي نميشه ديد!
چشم زيبا بيني داريد استاد 🙂
فاطمه کیانی ۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۴
فاصله ای بین خنده و گریه نیست..وقتی عمیق بشیم می بینیم هر دو از یک جنس هستند…بقول خلیل جبران:توآنقدرمرامیخندانی که به گریه می افتم و آنقدر رنجم می دهی که خنده ام میگیرد….
مویدباشید
21 دیدگاه
خيلي عالي بود
چقدرحس خوبي …
مطمئنم این جمله مصداق بارز لبخند همسرتون هست
اگه ظاهری نباشه، آدمها رو نمیشه به ظاهر شناخت.
یاد داستان رحمان و همسرش که سال گذشته توی وبت نوشتی بودی افتادم
که این جمله را برایم کاملا قابل درک کرد…….
همیشه تناقض زیبایست.
راحت باش … همه چیز عادی است …
(لیک به خون جگر)
like
سلام .یک سوال شما چه قدر از مردن می ترسید؟
تجربه نزدیک به مرگ را سه بار داشته ام.
تنها رویدادی است که با تمام وجود پذیرای آن هستم و انتظارش را میکشم.
اما این دلیل نمیشود که تا آن لحظه عزیز، تلاشم را برای بهتر کردن کیفیت زندگی خود و اطرافیانم به خرج ندهم 🙂
سلام، عالی بود
اشک ها و لبخندها…به گفته ی ندا دیدزیبابینی دارید همانند جبران خلیل جبران…
و همون جاست که یهش میگی :
” تو تپانچهای هستی در دست من
که با آن
مرگ را از پا در میآورم! ” …
(یغما گلرویی)
این همان درک درست از طرف مقابل است که نخواهی به هیچ وجه از طرفت ناراحت باشی و با همه کمی و کاستی ها صبورانه کنار بیایی
چقدر دوست دارم این لبخند و این سیما را …
عالی بود
سلام
واقعاً این لبخندها در عین زیبایی چقدر دردناک است که خود پیام فداکاری و از خود گذشتگی را در بردارد.
سلام
درسته این لبخند ها رو اغلب در چهره مادران میتوان دید.
سلام
همون اشكها ست كه لبخند رو زيبا كرده گاهي تفاوتها و تضادها زيبايي رو خلق ميكنند
من هم اشك و لبخند رو باهم ديدم اما نه به اين مفهوم
حس و حال عجيب و سختيه چون اشك متعلق به خودته و لبخند هديه به ديگري فكر ميكنم اين لبخند رو هميشه و رو لب هر كسي نميشه ديد!
چشم زيبا بيني داريد استاد 🙂
فاصله ای بین خنده و گریه نیست..وقتی عمیق بشیم می بینیم هر دو از یک جنس هستند…بقول خلیل جبران:توآنقدرمرامیخندانی که به گریه می افتم و آنقدر رنجم می دهی که خنده ام میگیرد….
مویدباشید
like
نظرات بسته شده اند