سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)

پیش نوشت صفر: این مطلب در ادامه‌ی چهار مطلب قبلی (گام اول، گام دوم، گام سوم، گام چهارم) نوشته شده و در صورتی که فرصت نکرده‌اید چهار مطلب قبلی را بخوانید، پیشنهاد (و در واقع خواهش) من این است که ابتدا سری به آنها بزنید.

پیش نوشت ۱: گران ترین چوب لباسی دنیا

با یکی از دوستانم در مورد دستگاه تردمیل حرف می‌زدیم، گفت: ما تردمیل خریدیم و برای مدت کوتاهی از آن استفاده کردیم. اما به سرعت، شور و شوق آن از بین رفت و به یک چوب لباسی در کنار اتاقم تبدیل شده.

تردمیل‌های چوب لباسی شده، قبلاً هم به چشمم آمده بودند. اما شاید چون کسی برایشان نامی نگذاشته بود، آنها را ندیده بودم. چیزهای زیادی هست که به چشم می‌آید اما دیده نمی‌شود. همچنانکه صداهای زیادی به گوش می‌رسد اما شنیده نمی‌شود.

طی این مدت، با هر یک از دوستانم صحبت می‌کردم که در خانه‌اش تردمیل داشت، در مورد چوب لباسی می‌پرسیدم و بسیاری از آنها، حرفم را تایید می‌کردند.

این داستان را فعلاً تا همین‌جا نگه داریم و به سراغ بحث اصلی برویم.

پیش نوشت دو: رویای بازنشستگی

دوستی دارم که هر وقت من را در حال مطالعه می‌بیند می‌گوید: محمدرضا. برنامه دارم که وقتی بازنشسته شدم، تقریباً تمام وقتم را به مطالعه بپردازم.

من هم همیشه به شوخی، واقعیتی جدی را به او یادآوری می‌کنم و می‌گویم:

اگر سری به بهشت زهرا بزنی و متوسط سن فوت شدگان تهران را ببینی، متوجه می‌شوی که احتمال اینکه بازنشستگی را ببینیم، چندان زیاد نیست. به نظرم اگر برنامه‌ای داری همین روزها انجام بده!

او هم همیشه می‌گوید:

اگر قرار است تا این حد زود بمیرم، به نظرم گزینه‌های بهتری در مقایسه با کتابخوانی وجود دارد! (گزینه‌اش را هم می‌گوید. اما من خجالت می‌کشم بگویم. همان چیزی است که شما هم احتمالاً الان دارید به آن فکر می‌کنید).

آخرین جمله‌ی من هم این است که:

اگر دانش دغدغه‌ات نیست، لااقل به بهداشت توجه داشته باش!

این مکالمه، بارها بین ما انجام شده است.

پیش نوشت ۳: تمام آنچه در این مطلب می‌گویم، صرفاً‌ یک تجربه‌ی شخصی است. تجربه‌ی یک مشاهده‌گر. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما اگر کسی بود که به من می‌گفت: محمدرضا به تو اعتماد دارم و حاضرم یکی از صدها و هزاران حرف و نوشته‌ات را بدون استدلال علمی و پشتوانه‌ی تحقیقات آکادمیک بپذیرم، از او خواهش می‌کردم که آن اعتماد را در اینجا سرمایه گذاری کند. چون نمونه‌هایی که در تایید این حرفهایم دیده‌ام کم نیستند و به بخشی از باورهایم تبدیل شده است.

اصل بحث:

فرض کنید امروز می‌خواهیم برای سالهای آتی خود، برنامه ریزی و هدف گذاری کنیم. هیچ کس هم افکار ما و نوشته‌های ما را نمی‌بیند. در خلوت خودمان هستیم و فکر می‌کنیم و می‌نویسیم.

بالای صفحه نوشته‌ایم: توصیف یک هفته از زندگی معمولی و روتین من در ده سال (یا بیست سال)‌ بعد.

به فرض اینکه ذهن خود را آزاد بگذاریم و به موانع عملی دسترسی به این رویاها فکر نکنیم می‌توان حدس زد که در برگه‌ی بسیاری از ما، چیزهایی از این جنس ظاهر می‌شود:

آن روز شرکت خودم را دارم.

دیگر مثل الان، به این در و آن در نمی‌زنم. خانه‌ی بزرگی در بهترین نقطه‌ی شهر دارم. صبح بیدار می‌شوم. در باغ بزرگ خانه‌ام پیاده روی می‌کنم. شاید هم روی تردمیل خانه‌ام که روبروی پنجره‌ای رو به یک باغ بزرگ قرار داده شده، بدوم. بعد هم چای یا قهوه درست می‌کنم و می‌نشینم و آن را می‌نوشم و کمی مطالعه می‌کنم. بعد کم کم (حدود ۱۱ صبح) ماشین گرانقیمت خودم را برمی‌دارم و به دفتر کارم می‌روم و کمی با همکارانم در مورد پروژه‌های بزرگی که داریم صحبت می‌کنم.

عصرها، زودتر از کار بیرون می‌آیم و با کسی که دوستش دارم، عصرانه‌ای می‌خورم یا قدم می‌زنم.

دوست دارم هر هفته،‌ حداقل یک شب، به تئاتر یا کنسرت بروم. حتماً قبل از خواب، در اتاق مخصوصی که در خانه‌ام برای کتاب و کتابخوانی درست کرده‌ام، تنم را روی کاناپه رها می‌کنم و چند صفحه‌ای کتاب می‌خوانم. به نظرم آخر هفته‌ها را هم، باید مهمانی‌های بزرگ بگیرم و همه‌ی دوستانم را دعوت کنم تا دور هم خوش باشیم.

مطمئنم که بسیاری از دوستانی که الان، این نوشته را می‌خوانند، حداقل یک بار در طول زندگی، این شکل از هدف‌گذاری را انجام داده‌اند:

ترسیم چشم اندازی چشم نواز از آینده و نوشتن آن بر روی کاغذ

واعظان موفقیت می‌گویند اگر اهدافت را بنویسی، احتمال عملی شدن آنها بیشتر است. حتی اگر هر روز آنها را مرور کنی، احتمال اینکه کائنات هم – از روی مهر یا ترحم – با تو همراهی کند زیاد است. حتی می‌گویند راز بزرگ عالم هم، همین تصویرسازی‌های ذهنی و نیندیشیدن به موانع احتمالی است.

نمی‌خواهم بگویم اینها درست نیست یا دروغ است. اما باور دارم که ساده‌سازی‌های زیادی در این توضیحات انجام شده.

کسی که امروز، دیر از خواب بیدار شده و شتابزده از این سو به آن سو می‌دود و لقمه‌اش را در راه می‌خورد و دنبال آخرین اتوبوس یا تاکسی می‌دود تا به آن برسد و تمام راه در استرس دیر رسیدن به یک جلسه کلاس یا جلسه‌ی کاری است، حتی اگر (به فرض محال) روزی رولزرویز فانتوم هم سوار شود، آن تصویر رویایی هالیوودی را تجربه نخواهد کرد: مرد یا زن اتوکشیده‌ای که روزنامه در دست دارد و در صندلی عقب ماشین، سر در کاغذ فرو برده و با آرامش و وقار و کاریزمای خاصی، اخبار را نگاه می‌کند.

بلکه احتمالاً با همان ماشین لوکس، پشت چراغ قرمز ایستاده. مدام بوق می‌زند تا شاید دل پلیس بسوزد و وضعیت چراغ را تغییر دهد. به زمین و زمان فحش می‌دهد و درست مانند سگی که در قفس افتاده، بال بال می‌زند.

کسی که امروز، وقتی از خواب بیدار می‌شود، نرمش یا پیاده روی نمی‌کند. کسی که برای رفتن به نانوایی کوچه بالایی هم به دنبال سوییچ ماشین می‌گردد،‌ اگر روزی حیاط خانه‌اش باغی بزرگ باشد و اتاق خوابش هم به تردمیل مجهز باشد، نه در آن باغ قدم خواهد زد و نه بر روی آن تردمیل رو به باغ، خواهد دوید.

کسی که امروز، کتاب نمی‌خواند و فرصت خلوت خود را در شبکه های اجتماعی پرسه می‌زند، در بازنشستگی هم، کتاب نخواهد خواند. بلکه به دنبال شیوه‌های جدید خاله زنک بازی خواهد رفت.

دانشجویی که امروز دنبال جزوه‌ی خلاصه درس است تا مجبور نشود کل کتاب درسی را بخواند، اوج مطالعه‌ی سالهای بعدش هم، خواندن جملات کوتاه و نقل قول خواهد بود و در زمان پیری هم، به یک مغز چروکیده‌ی تعطیل با حرف‌ها و تحلیل‌های کوتاه و تکراری تبدیل می‌شود که فرزندان و نوه‌ها، اگر هم به فرض پای حرفش بنشینند و به او لبخند بزنند یا از سر ترحم است و یا تحقیر.

جدای از تجربه‌های زیادی که – لااقل برای من – چنین فرضی را تایید می‌کند، می‌توان استدلالی هم برای آن پیدا کرد.

سبک زندگی ما، بر اساس الگوهای ارزشی و مدل ذهنی ما شکل می‌گیرد. به عبارتی، معیارهای ذهنی به کندی و به سختی تغییر می‌کنند و آنچه در دنیای واقعی تغییر می‌کند، مصداق‌های آن معیارهاست.

من اگر امروز برای سلامت خودم وقت نمی‌گذارم (حتی در حد نرمش ساده داخل خانه) می‌توان نتیجه گرفت که در نظام ارزشی ذهن من، سلامت جایی ندارد و یا لااقل اولویت ندارد.

تصویر ذهنی باشگاه رفتن یک روز در میان و داشتن استخر بزرگ در پشت بام و یا باغ بزرگ اختصاصی برای پیاده روی، حتی اگر از لحاظ مالی قابل دستیابی باشد، از آنجا که با الگوی ارزشی ذهن من سازگار نبوده و نیست، جایگاهی در زندگی‌ام نخواهد یافت.

کسی که امروز، خواندن چند صفحه کتاب را  نمی‌تواند در برنامه روزانه‌اش قرار دهد و مدام از گرفتاری‌ها حرف می‌زند، آن روزها هم از آمد و رفت فرزند و نوه و انجام یک پروژه کاری به عنوان کمک خرج بازنشستگی حرف خواهد زد.

کسی که امروز، نمی‌تواند موبایلش و چراغ‌های اتاقش را یک ساعت خاموش کند و یک آلبوم موسیقی را تمام و کمال و با روح و جان بشنود، در اوج رفاه و ثروت هم، کنسرت جزو برنامه‌های زندگی‌اش نخواهد شد و اگر هم بشود، گپ‌های قبل از کنسرت و اتفاق‌های بعد از کنسرت است که در زندگی‌اش سهم خواهد یافت.

کسی که امروز، نمی‌تواند حوصله کند و یک نمایشنامه را از اول تا آخر بخواند، اگر روزی ثروتی داشته باشد که بتواند نمایشی اختصاصی را صرفاً‌ برای خودش روی صحنه‌ی سالن مرکزی تئاتر شهرشان ببرد، باز هم احتمالاً‌ چنین کاری نخواهد کرد.

کسی که امروز، نمی‌تواند در پارک اطراف خانه‌اش قدم بزند و از دیدن درختان لذت ببرد، اگر سالها بعد در ونگن سوییس و در دامنه آلپ هم باشد، از آنجا دستاوردی جز چند سلفی نخواهد داشت.

کسی که این روزها، نمی‌تواند نیم ساعت در روز را خالی کند تا با شریک عاطفی‌اش، تلفنی یا حضوری حرف بزند و یا حتی، چت کند (بدون اینکه ۵۵ نفر دیگر هم همزمان مسیج بزنند و سه کار موازی هم انجام دهد) اگر سالها بعد در اوج رفاه و ثروت هم باشد، آن لذت قدم زدن روزانه با معشوقه‌اش را تجربه نخواهد کرد.

سطح زندگی ما به تدریج تغییر می‌کند اما سبک زندگی ما آنقدر که در ابتدا به نظر می‌رسد، تغییر نخواهد کرد. یا اگر بخواهم دقیق‌تر و قابل دفاع‌تر بگویم:

بر خلاف تصور عامه‌ی مردم، تغییر سبک زندگی دشوارتر از تغییر سطح زندگی است.

ضمن اینکه تغییر سطح زندگی، زمان نسبتا‌ً‌ زیاد می‌خواهد و تغییر سبک زندگی، اراده‌ی زیاد.

مسئله اینجاست که اگر بپذیرم که سبک زندگی خود را بررسی کنم و تغییر دهم، سهم زیادی از بار زندگی بر دوش خودم خواهد افتاد و این برای بسیاری از ما شیرین نیست.

بهتر است برای سطح زندگی هدف گذاری کنم. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه مربوط به زمان‌های دور است و این خود به معنای نوعی به تعویق انداختن و اهمال کاری است. پس می‌توانم فعلاً هدف بگذارم و هیچ کار خاص بزرگی نکنم.

دوم هم اینکه می‌توانم بعداً خیلی‌ها را مقصر اعلام کنم. مثل همان دوست من که در توجیه رشد نکردن و شکست‌هایش می‌گفت بیل گیتس هم اگر در ایران بود، دور میدان ولیعصر، سی دی می‌فروخت!

پی نوشت یک : دوستانی که اینجا توضیح می‌دهند که فشار زندگی زیاد است و هزار بدبختی داریم و این حرف‌ها زیادی رویایی است و …، به نظرم بد نیست که بحث اختیار حداقلی را بخوانند.

پی نوشت دو: به فرض که بعضی دوستان، اصل بحث من را پذیرفته باشند که سبک زندگی و مدیریت و تغییر آن مهم است، حق دارند بگویند که: تا اینجا به عنوان یک حرف خوب یا شعار خوب، این را می‌پذیریم. اما با حرف نمی‌شود کاری کرد.

تعریف دقیق‌تر تو از سبک زندگی چیست؟ اگر می‌خواهیم آن را تغییر دهیم، چگونه باید این کار را کرد؟ آیا می‌شود تغییراتی را از الان شروع کنیم که تا همین عید (که تو از آن حرف می‌زنی) اثراتش را ببینیم؟

این بحث، موضوع گام ششم خواهد بود.

پی نوشت سه: چند وقت پیش، همین حرف‌ها را به شکل خلاصه در اینستاگرام گذاشته بودم.

سبک زندگی یا سطح زندگی

شاید حالا که این همه پرحرفی من را دیدید، بهتر درک کنید که چرا اینستاگرام را برای تنفس، تنگ دیدم و رها کردم و به اینجا آمدم.

پی نوشت ۴ – این چیزی که نقل می‌کنم، مستقیماً ربطی با بحث‌های فوق ندارد. اما بعد از نوشتن این بحث، جمله‌ای از آقای علیرضا داداشی دوست متممی خوبمان به یادم آمد:

اگزوپری که من می‌شناسم، اگر خلبان هم نمی‌شد، باز هم دنیا را از آسمان می‌دید.

برنامه ریزی

 

+489
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


96 نظر بر روی پست “سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا (گام پنجم)

  • […] میتوانیم سبک زندگی را تغییر دهیم. آنچه تغییر میکند سطح زندگی است. ممکن است سطح زندگی و طبقه اجتماعی (که البته امروزه […]

  • […] (فقیر) ناراحت در همین تخیل و سبک تفکر است. شعبانعلی در «سبک زندگی یا سطح زندگی؟ گران‌ترین چوب لباسی دنیا» استادانه و موثر، این موضوع را به نوشتار تبدیل کرده […]

  • […] ما برشی کوتاه از زندگی ده و یا بیست سال آینده ماست(+).از حالا تا ده سال آینده اگر زنده باشیم به همین مسیر […]

  • آنت گفت:

    سلام به محمدرضا و همه دوستان
    محمدرضا وقتی این جمله رو در جواب به یکی از کامنتام گفتی : “اکثر افرادی که سردرگم هستند، همزمان به دنبال پاسخ بیش از یک سوال می‌گردند!” خیلی باخودم فکر کردم سوالهای ذهن من چیه؟
    چندسال پیش که هنوز متمم به دنیا نیومده بود وبلاگی داشتم (تنها وبلاگم که تونستم بیش از تعداد انگشتهام توش پست بذارم و البته اونم نیمه کاره رها کردم) عنوانش بود: من کی ام؟ و همونجا هم نوشتم که این بزرگترین سوال ذهن منه. و بعد از مدتی متوجه شدم که دنبال سبک زندگی خاصی هستم. اما اصلا نمی دونستم سبک زندگی یعنی چی و حتا فکر می کردم یه سبک زندگی خاصی وجود داره و ما باید بگردیم پیداش کنیم و همه طبق اون زندگی کنیم. مثلا چیزایی شنیده بودم شبیه سبک زندگی اسلامی! اما واقعا هیچ درک درست و حسابی ازش نداشتم.
    وقتی متمم رو شناختم احساس کردم دارم به هدفم نزدیک می شم و حتما یادته که بارها اونجا نوشتم که اولویت اول من توی متمم پیداکردن سبک زندگی دلخواهمه. اما راستش باز هم اونقدرا برام قضیه شفاف نشده بود تا اینکه اینجا انقدر زیبا و روشن توضیح دادی. ممنونم.
    و اما اینکه چرا من که میدونم سوال اصلی ذهنم چیه اما همچنان سردرگم هستم؟
    خودم جواب این سوال رو در پاسخی که به کامنت roza توی گام چهارم دادی جستجو می کنم. اونجا که گفتی:
    “بخش قابل توجهی از ابهام‌های ما در دنیای مدرن امروز، تلاش برای حفظ نگرش سنتی و در عین حال، عدم توانایی چشم پوشی از دستاوردهای دنیای مدرن است.
    این نوع ابهام‌ها، از ضعف دانش و نگرش و بینش ما سرچشمه می‌گیرند و نه از پیچیدگی محیط بیرونی.”
    حالا دو تا سوال دارم:
    ۱٫ دو مفهوم “حفظ اصول و ارزش ها” و “بت شکنی و بازآفرینی” هردو به نظر میاد مهم باشن اما درعین حال ممکنه مقابل هم قرار بگیرن. هرکدوم اینا به چه معناست و در کجا کاربرد داره و کجا از هم تفکیک می شن و کجا در کنار هم میتونن قرار بگیرن؟
    ۲٫ برای تقویت دانش و نگرش و بینش چه باید کرد؟ فکر کنم احتمالا دانش رو تا حدی می فهمم و مثلا با مطالعه میشه به دانش رسید ولی نگرش و بینش رو خیلی نفهمیدم.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    علیرضا داداشی، امروز در جنگ نابرابر بین «سطح» و «سبک» گرفتار شده و دارد به خودش می پیچد. همه ی تلاشی که می کند برای ارتقاء «سبک زندگی» است. از کودکی هم به شکلی ناقص و به هم ریخته به همین موضوع فکر می کرده.
    اما این کاری دشوار است.
    دشوار نه از آن جهت که به نقل بعضی ها از بیل گیتس نوشتی، از آن جهت که سبک زندگی عوض شدنی نیست. من شخصاً روزی به شناخت سبکی از زندگی رسیده ام که به نظر خودم با عده ی زیادی از اطرافیانم متفاوت بوده و البته این اصلا برایم مهم نبوده. حدود ۴۰ سال است تلاش می کنم این سبک را که متفاوت از دیگران است حفظ و البته به روزش کنم.
    هنوز به نقطه ی رضایت بخش این سبک نرسیده ام. بعید هم می دانم که برسم. دستاوردهای خوبی داشته ام ولی با توجه به تلفاتی که من داده ام و مرتبا دارم می دهم (همان چیزهایی که دیگران دارند و برای من مهم نیست و خیلی وقت ها مجبورم برایشان بی اهمیتی اش را توضیح بدهم.)، اگر انرژی ذخیره ای داشته باشم صرف ادامه ی مسیر رسیدن به این سبک خواهد شد.
    حال، چطور می توانم بعد از آن، سبک دیگری را جای گزین کنم؟ چطور سبک زندگی ام را عوض کنم؟ باور کن نمی شود مگر به هزینه ی بسیار.
    پس به این فکر می کنم که کمک حال دیگرانی باشم که می توانند با تجربیات من و کمک های من احتمالا سبک درست تری را پیدا کنند.
    ولی محمدرضای عزیزم، کمتر کسی مایل است حتی دموی این سبک زندگی را ببیند؛ چه برسد به این که انتخابش کند و کمک مرا بپذیرد.
    کمی غُر بزنم؟ نه فقط دانشجوهای بسیاری دنبال گذران وقت هستند، بلکه استادانی هم می بینم که همین شیوه را انتخاب کرده اند. پدر و مادرها هم،کودکان و نوجوانان هم. نویسندگان بسیاری که قلم شان را غلاف کرده اند، هنرمندان که همیشه گمنام بوده اند، روشنفکران که … بماند.
    دنبال تلاش برای ارتقاء کیفیتی، می گویند مگر اینجا فلان جاست و دانشگاهش فلان دانشگاه. مگر مردم ما مردم فلان نقطه هستند و مگر … و مگر…. و تا بخواهی از این دست حرف ها.
    ذهن پریشان را جمع کنم: در سبک انتخابی من، بهبودِ یک نفره معنا ندارد. ولی نفر دومی کو که به بهبود همدیگر کمک کنیم؟

    دل پری دارم محمدرضا. در حال جنگ با خودم بودم که سیمین ابراهیمی مهربان مرا از وجود این پست دوست داشتنی ات با خبر کرد. خدا حفظش کند. فقط همین را کم داشتم. شاید باید روز اول این مطلب را نمی دیدم تا امروز که بهانه ی بیشتری برای نوشتن دارم بخوانمش.
    راستش خیلی نمی دانم چه نوشتم. آن که مرا می شناسد،مفهوم نوشته و سخنم را فراتر از کلماتم درک خواهد کرد.
    سایه ات برقرار معلم عزیزم.

  • سمانه هرسبان گفت:

    فکر کنم بعد خوندن دوباره این مقاله، چگونه آشتی کردن با ابهام برام روشنتر شد. خیلی راحتره بر اساس جایی که میخواهم باشم سبک زندگیمو عوض کنم. انگار قدم ها کوچیکتر میشن و خلاصه میشه حرکت کرد

  • محسن نوری گفت:

    وقتی چشم انداز رویایی ای که محمدرضا گفته بود رو خوندم خیلی به چشم انداز من نزدیک بود. اما چیزی که محمدرضا در مورد تایم لاین سبک زندگی گفت کاملا برام قابل درک بود و منطقا میدیدم که امتداد این خط سبک زندگیم از اون چشم اندازی که تصور کردم داره روز به روز دورتر میشه.

    چند روز پیش داشتم به کلیپ بالانس فکر میکردم و دیدم چقدر زندگی رو باید روی بالانس نگه داشت. بالانس خانواده و محیط کار. بالانس تفریح و کار. در شرکتمون بالانس واحد تولید و فروش. حتی در معاملات بالانس رضایت مشتری و سودآوری ما. به نظرم هنر انسانهای موفق نگهداشتن همین بالانسها توی زندگی هستش.

    میگن قدرت یک زنجیر به اندازه قدرت ضعیف ترین حلقه اونه.

    یک بزرگراه دویست کیلومتری با پهنای دویست متر اگه فقط در یک نقطه به پهنای دو متر برسه ارزش اون بزرگراه با آن عظمت به اندازه یک جاده دو متری خواهد بود. حالا هزاران نفر هم بیان و بگن دویست کیلومتر جاده رو به خاطر یک متر محدودیت زیر سوال نمیبرن! من و شما که تجربه رانندگی در شرایط مشابهش رو داریم نظرمون عوض نمیشه.

    شاید بتونیم بگیم ارزش زندگی ما به اندازه پایین ترین قسمت بالانس زندگیمون باشه.

    مثلا اگه بالانس زندگی رو با سه شاخص سلامت، درآمد و شادی در نظر بگیریم، کسی که بالاترین درامد رو داره (مثلا با نمره ۱۰۰) اما سطح شادی و سلامتش پایینه (مثلا شادی و سلامتش نمره پنج داره) با کسی که در هر سه مورد پایین ترین نمره اون رو داره تفاوتی نداره (مثلا کسی با سطح شادی۵ سلامت۵و درآمد ۵).

    با این اوصاف به نظرم میشه گفت که هر وقت یک سطح زندگی رو بالاتر بردیم اون سطح رو در همون وضعیت بهتره نگه داریم و انرژیمون رو روی سایر سطوح بذاریم تا یک رشد لذتبخش داشته باشیم.

    شاید چشم انداز آرمانی ما که نمونه اش رو محمدرضا گفت گزینه خوبی باشه برای پیدا کردن شاخصهای اصلی زندگی تا بتونیم بعد اون شاخصها رو هم سطح با هم رشد بدیم تا به اون ایده آل خودمون برسیم.

     

  • محسن نوری گفت:

    محمدرضا ممنونم. نکته ای رو گفتی که سالهای سال هستش دارم مسیر خلافش رو طی میکنم. یعنی هر روز سبک زندگیم رو سخت تر از قبل کردم به امید سطح زندگی بالاتر در آینده و ساختم سبک زندگی بهتر!الان که این رو خوندم میبینم نیاز به یه تجدید نظر روی سبک زندگیم دارم.

  • سجاد سلیمانی گفت:

    سلام و مثل همیشه سپاس.
    چند روزی به شدت مریض بودم و متاسفانه نتوانستم همراه به روز بحث باشم، امشب از گام پنجم شروع کرده ام به مطالعه و رسیدن به گام های بعدی.
    این نوشته با همه ظرافتی که در بیانش داشتی، برای من تداعی کننده محتوای کانال مدلِ ذهنی بود. بعد خواندن آن کانال باید اعتراف کنم که تکان عجیبی خورده ام و شاید هنوز در گیجی یافتن و دیدن مسیر درست هستم. اما هنوز موفق نـشده ام، ابهام آلود تلاش میکنم
    .
    یک اعتراف که شاید برای دوستان پیگیر این محتوا «سبک و سطح زندگی» به درد بخورد :
    تقریبا سه ماهی هست که گرفتار ِ مفهوم مدل ذهنی شده ام و حتی مطالب ارسالی را هم به شکل جـزوه در آورده در دسترس خود دارم؛ اما واقعا بحث بسیار بسیار جدی تر از آنچیزی هست که در نگاه و مطالعه نخست با آن مواجه می شویم.
    اگر بخواهم از دلیل ناکامی ِ شیرین خود بگویم که شاید هم برای شما جالب باشد این است که سه ماه است درگیر این درس و مفهوم هستم و تلاش ها و میکرواکشن های ریزی را هم تجربه کرده ام و انجام می دهم اما دیشب اتفاقی افتاد که فهمیدم هنوز کار زیادی دارم و بحث ِ سبک زندگی بسیار عمیق تر از آن حرفهاست
    دیشب به همراه دوستم پس از پایان یک سمینار قدم زنان به خیابان فرشته در ولیعصر رسیدیم، به دوستم گفتم بیا برای اولین بار در این خیابان معروف مولتی میلیاردرها قدم بزنیم و در مورد کار صحبت کنیم. (قبل از آن هیچوقت برای قدم زدن آنجا نرفته بودم) از سبک خانه ها و تردد ِ ماشین های گرانقیمت و توقف در جلوی یک نمایشگاه با ماشین های رویایی و قدم زدن در مرکز خرید و….. دیده ها و گفته های ما بود
    امشب که این مطلب را دوباره خواندم و مطالب مدل ذهنی را مرور کردم، به محتوای حرفها و آرزوهای دو جوان جویای نام 🙂 که فکر میکنم می بینم بالای ۶۰ درصد از دغدغه من هنوز از جنس سطح زندگی بوده و این یک تلنگر عجیب و سخت است. برای کسی که فکر می کند تئوری را عمل میکند! اما در واقع فعلا در مرحله پذیرش ِ ناقص هستیم!
    چه رسد به زندگی با آن و مهارت شدن ِ مدل زندگی و دغدغه ی سبک زندگی.
    .
    این تطبیق خوب امشب با قدم زدن دیشب و سنجش ِ آنچه سبک و سطح زندگی نامیده شد، برای من کافیست تا دشواری و سخت بودن مسیر ِ تغییر و اصلاح سبک زندگی را بیشتر باور کنم
    راه درازی پیش روست معلم عزیزم.
    با تو و دوستان دیگر همراهم.

  • مسافر گفت:

    استاد عزیز سلام
    هر زمان خودم یا کسی به بهونه کمبود وقت، از انجام بعضی از کارها شونه خالی میکنه بیاد کتاب “استاد عشق” دکتر حسابی میفتم که جناب دکتر در اوج کارهای مهم و حیاتی ساعت ۹تا ۱۰شب برای مرور درس با پسر باغبانش وقت میذاشت و ساعت ۱۰تا ۱۱ شب نوبت به کار کردن با بچه های خودش بود. در حالیکه من که شخصی با مسوولیت بسیار ناچیز در زندگی هستم برای وقت گذاشتن با خانواده ام فرصت ندارم، چه برسه به اینکه بخوام برای کارهای بزرگ زندگیم برنامه ریزی کنم.

  • اکبری گفت:

    سلام، فقط میتونم بگم این متن مثل پتک خورد تو سرم. حالا میفهمم چرابااینکه تو چندماه گذشته کل شرایط زندگیم تغییر کرده و به چیزی که میخواستم نزدبکترشده ولی همچنان کلی از کارایی که میخواستم انجام بدمو ازقبیل ورزش روزانه به تعویق میندازم. ممنونم، خیلی ممنونم. انگارواسه انجام یه سری کارها ،چیزی باید درون ادم تغییر کنه ، نه بیرون.

  • علیرضا گفت:

    سلام محمدرضا جان
    نمیدانم چی بگم و از کجا بگم. من تا بحال به این صورت نگاه نکرده بودم. من بر اساس اهدافی که تعیین میکنم مسیرم رو طی میکنم. بر اساس آنها تمام تلاشم رو انجام میدم و با تمام وجودم برای رسیدن به آنها دست و پا میزنم ولی مصداق آهسته و پیوسته رو تو زندگی ام سعی کردم اجرا کنم. به آرامی و آهستگی و پیوسته کاری رو انجام بدم. بیشتر وقتها به اهدافم فکر میکنم. به مواردی که دوست دارم بدست بیارم فکر میکنم و به رویاهام فکر میکنم. واقعا برنامه های چندساله تو ذهن داشتم و سعی میکنم برای خودم درست کنم. این هدفها و رسیدن بهشون “حس خوب” بهم میدن. ولی تا بحال به سبک زندگی فکر نکردم. به اینکه به جای “اهداف”، “سبک زندگی” برای خودم درست کنم. این مورد که اشاره کردی موضوع جدیدی برای من هستش. تا جایی که تجربه دارم برای رسیدن به اهدافم مجبور شدم “سبک زندگی ام” رو عوض کنم. مجبور شدم مسیر طی نشده رو طی کنم. مجبور شدم هم اکنون برای رسیدن به اهداف که با تصویرسازی برای خودم ساختم به نواقص خودم پی ببرم و میزان مطالعه ام رو بیشتر و بیشتر کنم. مجبور شدم دیدن تلویزیون رو تا حد چندساعت در هفته کم کنم. اینها باعث شد سبک زندگی من عوض شود ولی “سبک زندگی” هدف من نبود بلکه تصویرهایی که از آینده برای خودم ساخته بودم و حس شیرین رسیدن بهش رو داشتم باعث شد سبک زندگی ام تغییر کنه.
    من موافق نظرت نیستم. من با تجربه ای که دارم موافق انتخاب هدف و راه رفتن برای رسیدن به آن و تصویرسازی برای رسیدن بهش و انتخاب اینکه دلیل من باعث تغییر سبک زندگی ام بشود هستم. اینکه سبک زندگی معلول هدفهام هست رو حس کردم و تجربه و حس خوبی بهش دادم.

    دوست دارم محمدرضا ☺

  • محسن رنجبر گفت:

    سلام
    خوشبختی یه حس دوست داشتنیه که اختیار اینکه همین الان داشته باشیم یا بعدا بهش برسیم دست خودمونه
    من از اینکه افکار مثبتی داشته باشم و اطرافیانم همفکر من و مثل من مثبت اندیش باشن و در کل من و اونها سبک زندگی خوبی داشته باشن احساس خوشبختی می کنم
    ولی خودم هر وقت به این فکر می کنم که کی به فلان آرزو خواهم رسید که ازش لذت ببرم به شدت نگران میشم چون شاید هیچ وقت به اون آرزو یا به روز تحقق اون آرزو نرسم
    پس از همین الان که نزدیک ترینم خودمم و این نزدیک ترین اخلاق و سبک زندگی خوبی داره لذت می برم
    ممنون از محمدرضا که همیشه حرفهاش آموزنده است و کمک می کنه سبک زندگیم بهتر بشه و چشم بصیرتم بازتر شه
    حکمت تان فراوان

  • نيلوفر گفت:

    محمدرضای عزیز، دوست خوبم ، پیش از بیان نظرم بخاطر این قسمت بطور اختصاصی سپاسگزارم.
    چند روزی میشه که میام اینجا و این مطلب رو میخونم و بدون گذاشتن کامنت اینجا رو ترک میکنم، اما نه به این دلیل که نظری نمیشه گذاشت بلکه به این دلیل که حیفم اومد قبل از خوندن چند باره اون نظر بدم. راستش برای من این قسمت تداعی کننده درس کریس آرگریس در متمم بود با عنوان فاصله دانستن و عمل کردن که در لینک زیر می شود آنرا دید و خواند:
    http://motamem.org/?p=8420
    من با خوندن همه اینها بیشتر دارم به این نتیجه میرسم که تصویر ما از خودمون غیر واقعی، تخیلی و سطح بالاست و یا به بیان شیواتر اینکه ” این نه منم” . توی چند روز گذشته خیلی از ” تئوریهای مورد استفاده” خودم رو با حداقل تعارف روبه روی خودم گذاشتم و دیدن تفاوت فاحش اون با ” تئوریهای پذیرفته شده” ی خودم جدا حالم رو بد کرده. مدام دارم می نویسم و می نویسم و بیشتر اون تصویر پوشالی گول زننده پیش چشمم خط خطی میشه و چقدر احساس عقب بودن از ” خود” ی رو دارم که خودم نیست ولی دوست دارم باشه. فکر میکنم این درس رو خوب فهمیده باشم یا حداقل اینکه تبر رو دارم جای درستی میزنم.

  • طه گفت:

    شاید بشه اینجوری حرفاتونو تفسیر کرد ( برای خودم ) که : ” وقتی که می خوایم برنامه ریزی کنیم ۳ بعدی فکر کنیم. فقط الآن رو نبینیم. نگیم این کار الآن برام تو اولویت هستش. الآن فلان کارو بکنم یا به حرفایی که این روزا خیلی می خونمش ” قورباغه رو قورت بدیم “. بهتره که اینجوری فکر کنیم که اصلاً این کاری که الآن می کنم واقعاً چند وقت دیگه توی اولویتای من هست یا نه فقط صرفاً برای اینه که الآن یه کاری کرده باشم. بهتره که نیم نگاهی ام برای آینده داشته باشیم موقعی که برنامه ریزی می کنیم”

  • آتوسا گفت:

    مدت ها بود که هیچ مطلبی نتونست بود ذهنم را باز کنه
    اما امروز این اتفاق افتاد
    ذهنتان زیبا باد

  • صحرا گفت:

    مثل همیشه از خوندن نوشته هات غرق لذت میشم و به سایت محمدرضا شعبانعلی مثل ی دوست خوب که خیلی چیزا ازش یاد می گیرم و همون نیم ساعتی که پای حرفاش میشینم دلگرم میشم به دنیا نگاه میکنم

  • رضاعلامیر گفت:

    سلام محمد رضای عزیز و دوسداشتنی
    حرفهای بی ربط و در لابلای این حرف ها و سوال کردن های متعدد و به فکر وادار کردن هایت خیلی خوب است اما چگونه میتوان نتیجه خوبی در عمل از حرفهایت گرفت؟
    میگویند دانش باید در نتیجه عمل داشته باشد
    ممنون می شوم پاسخ سوالم را بدهی که چگونه نتیجه عملگرا داشته باشیم.
    در نوشته
    پزشکی که سیگار می کشد: ماجرای پرداخت هزینه اجتماعی
    گفتی
    اگر از قضاوت مردم بترسیم که من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. چون مخاطب من، انسانهای “آزاد” و “آزاده” هستند و نه بردگان.
    چگونه انسانی ازاد و ازاده باشیم یا چگونه از بند بردگی بیرون بیایم؟
    اصلا بردگی به چی داریم که بخواهیم بیرون بیایم و سپس تلاش کنیم به ازادی برسیم؟ چه نوع ازادی باید برسیم
    تعریف ازادی چیست؟
    حرفهایت سوالهای بسیار زیادی ایجاد می کند ممنون میشوم پاسخش را بدهی محمد رضا عزیز
    خوشحالم می کنی پاسخ را بدانم

  • نسرين گفت:

    محمدرضای عزیز سلام

    البته من تو هدف گذاری و برنامه ریزی های خودم ، هم به فکر ارتقاء سطح زندگی و هم سبک زندگی بودم
    چه بسیار افرادی با سطح زندگی عالی اما سبک زندگی پایین که هیچ رضایت و خوشبختی در آن نیست
    حرف هات جالبه و شگفت اوره اما منم مثل خیلی از دوستان وقتی بهش فکر میکنم حس عجیبی بهم دست میده که دیگه بهونه ای نمیتونم واس فرار از برنامه ریزی داشته باشم

  • علی محمد گفت:

    سلام. موضوع سبک زندگی چند وقتی می شد که ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. یه بار مطلبی می خوندم درباره سبک زندگی مدیران عامل بزرگترین شرکت های دنیا. با دیدن برنامه زندگیشون واقعا حسرت خوردم. تو برنامه همشون صبح زود بیدارشدن، ورزش، صبحانه و مطالعه به چشم می خورد. جوون تر هاشون حتما وقتی رو با خانواده می گذروندن. چیزایی که من همیشه آرزو داشتم. وقتی با زندگی خودم مقایسه کردم که صبح ها به زور از رختخواب بیرون میام، صبحانه رو هول هولی می خورم. همیشه یک ساعت تو ترافیکم که به سر کارم برسم، تا دیر وقت سر کارم هستم، دوباره یک ساعت تو ترافیک برگشتم و وفتی به خونه می رسم دیگه توانی برای ورزش، مطالعه یا وقت گذروندن با بچه هام ندارم. همون موقع تصمیم گرفتم که تو سبک زندگیم تجدید نظر کنم. اینا چند تا از قدمایی هست که برداشتم ولی هنوز خیلی راه دارم:
    ۱٫ با توجه به اینکه ساعاتی که تو خونه هستم محدوده با خانمم تصمیم گرفتیم تلویزیون شب رو محدود کنیم و وقت بیشتری رو با بچه ها بگذرونیم. اینجوری اونا هم زودتر خوابشون می گیره و صبح رو از دست نمی دیم.
    ۲٫ من حساب کردم نزدیک دو ساعت تو ترافیک رفت و برگشتم بنابراین ماشینم رو تبدیل به کتابخونه سیار کردم. تعدادی کتاب صوتی تو موضوعاتی که علاقه مند بودم تهیه کردم.( تازه فهمیدم که بازار کتابای صوتی چقدر رونق گرفته تو این سالها) و این زمان رو به گوش دادن به اونها اختصاص دادم. البته قبلا می خواستم پیشنهاد کنم که کتابهای صوتی خوب رو تو متمم معرفی کنید.
    ۳٫ زبان انگلیسی خوندن همیشه یکی از آرزوهام بود. الان تقریبا سه ماهه که با یکی از همکاران داریم یک روز در هفته زبان می خونیم. البته با کمک معلم زبان.
    ۴٫ تلگرام ( به جز شبکه هایی که مستقیم به کارم مربوط می شن) و فیسبوک و اینستاگرام رو تعطیل کردم.
    ۵٫ مشترک هفته نامه ای شدم که همیشه دوست داشتم بخونمش. این مجله اطلاعات خوبی در زمینه شغلی ام به من میده. هر چند تا حالا بیشتر از نصف مجله رو تو هر هفته نرسیدم بخونم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *