دوره آموزشی برندسازی شخصی

در دنیای مبتنی بر اقتصاد شهرت، برندسازی شخصی ابزاری قدرتمند برای ایجاد تمایز است.


سرآغازی برای سال ۱۴۰۰

دوست داشتم به مناسبت سال جدید، چند کلمه‌ای این‌جا بنویسم. البته حرف و موضوع ویژه‌‌ای در ذهنم نبود. اما حس کردم نوشتن، بهتر از ننوشتن است.

سال ۱۳۹۹ هم گذشت و حالا می‌شود گفت: «ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.»

اگر چه بی‌هزینه نگذشت. از انواع تنش‌ها و فشارها و سختی‌ها – که گفتنش تکرار مکررات است – تا از دست دادن عزیزانی که سال جدید را ناگزیر باید بدون آن‌ها آغاز کنیم.

در سال‌های گذشته، آن‌قدر از اهمیت برنامه‌ریزی و یادگیری و رشد و نگاه رو به جلو گفته‌ام که نیازی به تکرارشان نیست. حتی شاید بتوان گفت آن‌قدر که اخیراً تأکید بر «نگاه به آینده» و «برنامه‌ریزی» و «رشد» و «پیشرفت» باب شده، الان بیشتر به کسانی نیاز داریم که اثر این‌گونه حرف‌ها را در ذهن‌مان تعدیل کنند.

شاید تنها حرفی که یادآوری‌اش امروز و هر روز ضروری و مناسب باشد، دانستن قدر لحظه‌هاست؛ چه برای من، چه شما، و چه هر فرد دیگری که فرصت محدود و تکرارناپذیر زیستن را تجربه می‌کند.

پیش از این هم در شرح گذر چهارمین دهه‌ی زندگی گفته بودم که لااقل برای من، به تدریج ارزش لحظه‌ها تغییر کرده است. آن‌ها را نه الزاماً به عنوان «سرمایه‌گذاری برای آینده‌ای که خواهد آمد» بلکه به عنوان «سرمایه‌ای که هم‌اکنون از دست می‌رود» نگاه می‌کنم.

شاید ما بیش از هر زمان دیگری، نیازمند اوقات «فراغت» هستیم. لحظاتی که «فارغ از جریان پرشتاب دنیا» آرام بگیریم و زنده بودن را تجربه کنیم.

امیدوارم در سال پیش رو چنین لحظه‌هایی برای شما فراوان باشد.

پی‌نوشت: امسال یکی از دوستان بسیار عزیزم برایم گلدانی هدیه آورد. کوکی و بلوط، هر از چندگاهی به گلدان سر می‌زنند و با تمام وجود آن را بو می‌کنند. به خوبی می‌شود حس کرد که در آن لحظه به هیچ چیز جز بوییدن فکر نمی‌‌کنند و با این کارشان به من هم یادآوری می‌کنند که قدر لحظه‌های کوتاه آرامش را بیشتر و بهتر بدانم. از بلوط عکس گرفته‌ام. اما از کوکی عکس نداشتم و یک فیلم کوتاه از او می‌گذارم (این کلیپ).

 

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



67 نظر بر روی پست “سرآغازی برای سال ۱۴۰۰

  • مجید رضا میرقادری گفت:

    ممنون از محبتت محمد رضا جان.
    شکر خدا الان خوب خوبم (تحت درمان هستم ولی خیلی خوبم می تونم ادعا کنم اگه قسمت بشه حضوری در گردهمایی خدمتتون برسم سخت بشه باور کنید) امیدوارم شرایطی مهیا بشه به هر طریقی که هست یا گردهمایی یا به گونه ای دیگر خدمتتون برسم،
    نمی دونم می تونه مفید باشه یا نه ولی سعی می کنم در مباحث مرتبط با توجه به تجربه و نگاهم مشارکت کنم.
    تا یادم نرفته عرض کنم در سال اول بعد از دوره پزشکم اجازه کار مجدد در اون شرایط در تهران را نداد، شغلی(خانه بازی) را شروع کردم که در ارتباط با کودکان زیر ده سال بود و عجب دنیایی دارند و عجب حس و حالی به من می دادن با صداقت، خلوص و محبت کردن هاشون، بعد اون یک باغ کوچولو خریدم و برای دلم باغبانی می کنم هر وقت درختی می کارم برگ می ده یاد نوشته های شما در مورد بلوط و کوکی میفتم حس و حالی داره.
    حدود دو سالی هم هست مجددا مدیر اداری و منابع انسانی هستم وخداروشاکرم که با متمم آشنا شدم و این آشنایی کمک زیادی در انجام امورات کاری بهم کرده.
    امیدورام صحت و سلامتی همراه همیشگی شما و همه دوستان باشه.

  • محمدرضا زمانی گفت:

    پیش‌نوشت. این کامنت ارتباط مستقیم به محتوای پست یا سال نو نداره، اما به خاطر فضای عمومی اینجا، فکر کردیم شاید جای مناسبی باشه.
    حدود ۱۱ ماه قبل بود که به اتفاق در گروهی از بچه‌های متممی بودم. اون گروه به هدف دیگه‌ای شکل گرفته بود، اما دستاوردی برای من، امیرمحمد قربانی و بهنام فلاح داشت و باعث شد تا ما به مرور نزدیک و نزدیک‌تر بشیم. حس خوب این دوستی، چیزی بود که گذر از سال سخت و تلخ ۹۹ رو برای ما هموار می‌کرد.
    یکی از کارهای گروهی ما، خواندن «مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده» بود.
    چیزهای زیادی یاد گرفتیم. مثال‌ها و مصداق‌های متعددی دیدیم و سعی کردیم تا اونجا که می‌تونیم، جهان رو با این عینک کمی بهتر بفهمیم و تحلیل کنیم. البته سوالاتی هم داریم که با همفکری حل نشده، اما هنوز موارد خواندنی و یادگرفتنی زیادی هم – در این‌جا و متمم – هست که نخوانده‌ایم.
    صرفا گفتیم این پیام رو بنویسیم و از وقتی که برای آشنایی ما با سیستم پیچیده گذاشتی، و فرصت دوستی سه‌نفره‌مون، تشکر کنیم.
    از طرف بهنام، امیرمحمد و محمدرضا.

    • محمدرضا (و البته امیرمحمد و بهنام).

      در یه مقطعی، ادامه دادن اون کتاب پیچیدگی رو به علت یه سری ملاحظات متوقف کردم. از سال ۹۹ ملاحظاتم کمتر شد (هیچ‌‌کدوم از اون فاکتورها و موانع تأثیرگذار کم‌رنگ‌تر نشده‌اند. اما روحیه و نگاه خودم تغییر کرده و جدی‌ترم در طرح چنین مباحثی).

      با این حال، سال ۹۹ از نظر بهره‌وری و Productivity برای من واقعاً فاجعه بود. خصوصاً با سطحی از قرنطینه که من رعایت کردم و می‌‌کنم (بسیار جدی و در حد میزان رعایت مسئولین ارشد کشور قبل از این‌که واکسن فایزر بزنن) طبیعتاً انرژی آدم محدود میشه. چون همون‌قدر که تحمل اجتماع و تعاملات اجتماعی می‌تونه آدم رو مستهلک کنه، انزوای تحمیلی و محدود کردن ناخواسته‌ی فعالیت‌های اجتماعی هم می‌تونه فرساینده باشه.

      نتیجه این‌که در سال ۹۹ صرفاً کارهایی رو انجام دادم که به نوعی از جنس تعهد (قانونی، عرفی،‌ اخلاقی) بود و نمی‌شد انجام نداد. ساعت کارم خیلی زیاد بود اما دست‌و‌دلم به کارهای غیر اجباری نمی‌رفت.

      بنابراین برخلاف خیلی‌ها که می‌گن فرصت قرنطینه کمک کرد فیلم ببینن، کتاب بخونن، تفریحات فردی رو تجربه کنن، ورزش کنن و …، برای من واقعاً این‌طور نبود.

      از اواخر سال (می‌تونم بگم از دی یا بهمن) اوضاع به تدریج تغییر کرد. نمی‌دونم به خاطر این بود که کم‌کم به شرایط عادت کردم یا این‌که برگشتنم به اینستاگرام که باعث شد یه سری از دوستی‌های قدیمی زنده بشه و یه سری دوست‌های تازه هم پیدا کنم و در فضای بیرون اینستاگرام با هم گپ بزنیم.

      به هر حال الان از نظر سطح انرژی و انگیزه با دوران قبل از کرونا تفاوت جدی ندارم و از این جهت خیلی خوشحالم.

      در سال‌های پیش رو خیلی دوست دارم دو تا کار انجام بشه. یکی ادامه دادن پروژه‌ی کتاب پیچیدگی. که البته مستلزم بازنویسی متن قبلی هم هست. متن قبلی ضعف‌های متعددی داره که مهم‌ترینش اینه که خیلی Authoritative هست و «من، من» توش زیاد داره.

      کار دوم هم – همون‌طور که قبلاً توی یکی از کامنت‌ها گفتم – بررسی و پالایش و ویرایش و جمع‌بندی و تکمیل نوشته‌‌های قدیمی روزنوشته است. اون‌هایی که دوست ندارم رو کنار بذارم. اون‌هایی که دوست دارم رو تکمیل کنم. یه سری منابع برای مطالعه‌ی بیشتر بهشون اضافه کنم و یه مقدار شبیه «جستار» بشن. الان خیلی از این مطالب چند تکه هستن، منابع پیشنهادی برای مطالعه‌ی تکمیلی ندارن و پرش‌های زیادی هم در محتواشون وجود داره. بگذریم از این‌که خیلی‌هاشون هم نصفه رها شده‌ان.

      اگر بشه این کار رو کرد شاید نهایتاً بتونم شکل «پالایش و پیرایش» شده‌ی روزنوشته رو مثلاً‌ در قالب یک کتاب (کاغذی یا دیجیتال) منتشر کنم.

      این‌ حرف‌های من ربط مستقیمی به حرف‌های تو نداشت. اما گفتم حالا که تو گزارش مختصری از سال قبل خودت و بچه‌ها دادی، منم این‌ها رو بگم.

      • فائقه گفت:

        سلام
        خیلی خوشحالم که خودم و تمام کسانی که دوستشون دارم در لیست بازماندگان کرونای سال ۹۹ هستیم(شاید خودخواهانه باشه که خوشحالیم از تاسفم برای از دست رفتن تمام کسانی که سال ۱۴۰۰ رو ندیدند بیشتره).
        از اون جایی که ضمانتی وجود نداره بازمانده بمونم یه چیزی رو دلم خواست اینجا برای تو بنویسم.حرفهای تکراری که زیاد میشنوی و امیدوارم برای لحظه ای به عنوان یک معلم حالت رو خوب کنه.
        سال ۹۳ برای من سال بسیار قشنگی بود.یکی از بهترین اتفاقاتش شناختن تو و خوندن روزنوشته های تو بود.این روزها به این فکر میکنم که دامنه تاثیرگذاری تو برای همه ما چقدر عمیق بوده و ازت ممنونم که با نوشته هات و دقتت در انتخاب کلمات برای ما این فرصت یادگیری رو ایجاد کردی.به شخصه راه طولانی در پیش دارم برای ساختن زندگی ایده آلم ولی مطمئنم سهم زیادی از آنچه که امروز در وجود خودم بهشون افتخار میکنم رو به معلمی تو مدیونم.
        در مورد کتاب پیچیدگی تا حالا چند بار خوندمش (بگذریم از اینکه میزان فهمیدنم تغییر خاصی نمیکنه با بیشتر خوندن).من هم بیصبرانه منتظر ادامه روایت تو از داستان پیچیدگی هستم،کلمه ای مثل emergence رو اولین بار از تو شنیدم و منتظرم ببینم در نوشته های تو به کجا میرسه.
        در مقدمه کتاب how to create a mind یه شعر هست که حتما خوندیش.به عنوان حسن ختام و تبریک سال ۱۴۰۰ اینجا مینویسمش.
        سرت سلامت محمدرضا

        The brain is wider than the sky
        For put them side by side
        The one the other will contain
        With ease and you beside
        The Brain is deeper than the sea
        For hold them Blue to Blue
        The one the other will absorb
        As sponges Buckets do
        The Brain is just the weight of God
        For Heft them Pound for Pound
        And they will differ if they do
        As Syllable from Sound

  • پوریا بهروان گفت:

    سلام محمدرضا
    خدمت شما و همه ی متممی ها سال نو و این روز نو را تبریک عرض می کنم. دوست داشتم زودتر پیام بدم اما نشد و حالا که این دو سه خط را می نویسم امیدوارم این تبریک ۱۹ فروردین، هم برای خودم و هم برای هر کسی که مثل من فرصت نوروز را از دست داده است فرصت دوباره یا Milestone دیگری باشد تا نگاهی بکنند که کجا هستند و کجا دوست دارند بروند. من هم فکر می کنم ما همه در هر سن و سالی نیازمند “فراغت” هستیم.
    هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز

  • پوریا بهروان گفت:

    چه خوب که مهمترین کار شما در فرصتِ اندکِ قبل از مرگی که از قبل خبر داده خداحافظی از آدم ها است و چه بهتر خواهد شد اگر بشود آدم هایی را که دوستمان دارند را با یک نامه یا پیام خداحافظی برای این رفتن یا نبودن آماده کرد.

  • حمید طهماسبی گفت:

    طبق عادت هر سال، اول تکلیفم رو انجام دادم (گوش دادن و خلاصه نویسی فایل صوتی عید) بعد اومدم کامنت بزارم برای تبریک
    امیدوارم سال نو، سال خوبی باشه برای پیاده سازی بهتر هر آنچه در ذهن دارید و من هم بتوانم زیر سایه شما کماکان به دانش خودم بیافزایم
    فایل برندسازی شخصی را خیلی دوست داشتم و دارم. با منابع برندسازی شخصی سال ۹۶ هم چک کردم و متوجه شدم که امسال کمی نگاه تان تغییر کرده بود(یا شاید با دقت بیشتری راجع به منابع توضیح دادید)، به عنوان مثال اسمی از Reinventing you نبردید. ولی برایم جالب بود که کماکان تاکید داشتید روی مقاله shepherd و کتاب The brand called you (البته دیدم این کتاب ترجمه هم شده) و علاقه مند شدم به خواندنشون.
    محمدرضا خیلی فایل طولانی و کاملی بود. چقدر نکات ریز داشت.
    تا جایی که متوجه شدم professional brand در مسیر personal brand است، یعنی برای رسیدن به برند شخصی ناگزیر هستیم که از برند حرفه ای عبور کنیم (چون اشاره کردید که مهمترین مسئله ارائه محصول خوب هست)
    همانطور که خودتون در فایل صوتی و در اینستاگرام گفتید (به نظر من به عنوان شاگرد) بخش دهم خیلی جالب و پُر نکته بود. نکات بسیار ریز، کاربردی و مهم که حاصل علم به این موضوع و تجربه و عمل است را در خودش داشت. مدل NNG بخش هشتم هم خیلی از نظر دسته بندی برایم دلچسب بود.
    باز هم تشکر می کنم
    سالی پُر واکسن رو برای همه آرزو دارم

  • مجید رضا میرقادری گفت:

    محمد رضا جان نوشدن طبیعت بر شما دوستان متممی و کلیه عزیزانی که این مناسبت فرخنده را جشن می گیرند مبارک باد.
    خوشحالم که اولین کامنتم در روزنوشته ها با پیام تبریک همراه شد.
    در خصوص قدر دانستن لحظه ها نوشتی کاملا درک می کنم به معنی کلمه با ذره ذره وجودم، اردیبهشت ۹۷ که مشخص شد تومور مغزی دارم و می بایست جراحی مغز انجام بدم یکهفته از زمانی که مشخص شد تا انجام عمل بدست دکتر گیو شریفی عزیز فرصت داشتم باور کنید بعد از شنیدن خبر تا تماس با خانواده در نیم ساعت اول شنیدن خبر با خودم جمع بندی کردم و در یک هفته آخر تقریبا کارهایی که فکر می کردم در صورت نبودنم نیاز به انجام دادن یا تعیین تکلیف بود را انجام دادم و بدون دغدغه(شاید باورپذیر نباشه) راهی اتاق عمل شدم و فقط این جمله را به اطرافیان می گفتم، “اگر از اتاق عمل بیام بیرون خوب می شم” و شکر خدا که امسال بهاری دیگر و اردیبهشتی و تولدی دیگر (تولدم اردیبهشت ماه می باشد)را تجربه می کنم، با کمال افتخار اعلام می کنم که در این مسیر متمم خیلی خیلی بهم کمک کرد، در پایان برای من که به نقطه خداحافظی و وصیت رسیده بودم احساس می کنم لحظه لحظه عمر معنی دیگری دارد.
    پایدار باشید

    • مجید رضا جان.

      من این جنس از تجربه‌ای که تو داشتی رو نداشته‌ام. به همین خاطر صرفاً می‌تونم «سعی کنم» تصورش کنم. موارد متعدد از سانحه‌هایی بوده که در حد چند ثانیه منتظر مرگ بوده‌ام و پیش نیومده. اون‌ها هم البته تأثیر بسیار عمیقی روی نگاه و تصمیم‌های من داشته‌اند. اما این جنس از «انتظار چند روزه و چند هفته‌ای» رو تجربه نکرده‌ام.

      حس می‌کنم چنین تجربه‌هایی می‌تونن به نقطه‌ی عطف مهمی در زندگی ما تبدیل بشن.
      معمولاً تبریک گفتن تولد رو کار چندان جذاب یا معناداری نمی‌دونم. اما به نظر من در مورد تو ماجرا فرق می‌کنه. می‌شه گفت سومین تولدت محسوب می‌شه. از لحظه‌ای که آگاهانه‌تر از همیشه «فرصت زندگی» رو درک کردی.

      امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشی و باز هم در این‌جا من رو از حال و احوال و تجربه‌ها و نگاهت باخبر کنی.

  • علیرضا گفت:

    سلام جناب شعبانعلی
    خیلی خوشحالم که شما را می شناسم، خیلی خوشحالم که شما را به همه کسانی که دوستشان دارم معرفی کرده و می کنم. ما سال سختی را گذراندیم اما از اینکه هنوز فرصت زندگی داریم خوشحالیم.

    • علیرضا جان. دیدن اسمت این‌جا خوشحالم کرد.

      از لطفی که به من داری، و از محبتت در معرفی کردن من به دیگران ممنونم.

      کامنت‌های تو رو معمولاً با دقت می‌خونم. به خاطر این‌که خیلی وقت‌ها سراغ روایت‌های شخصی از جنبه‌های مختلف زندگیت می‌ری (مثل این‌جا که مسیر کارها و فعالیتت رو از خوش‌نویسی تا کارهای کامپیوتری روایت کردی.

      در ماه‌های اخیر تجربه‌های زیادی داشتیم که شبیه فیلم‌های آخر‌الزمانی هالیوود بود. هنوز صحنه‌ی دو نفر آدم با پوشش عجیب که روبه‌روی بیمارستان فرمانیه یک نفر رو از آمبولانس پیاده کرده‌ان یادم نمی‌ره. و البته روزهای نخست کرونا که وقتی ماسک می‌‌زدم مراقب بودم دوست و آشنا و همسایه من رو نبینه که خجالت نکشم. چقدر سریع به شرایط جدید عادت کردیم و این صحنه‌ها و تجربه‌ها برامون عادی شد.

      من هم مثل تو خوشحالم که هنوز فرصت تکرارناپذیر زندگی ازمون گرفته نشده و امیدوارم لحظات باقی‌مونده از زندگی‌مون رو بتونیم به شکلی سپری کنیم که در آخرین لحظات، راضی و خشنود باشیم.

  • جواد خوانساری گفت:

    سلام محمدرضا جان
    امیدوارم تبریکِ با تاخیر منو برای سال نو بپذیری!
    و امیدوارم همه ما در سال پیش رو، و در پرتو آگاهی حال و احوال بهتری رو تجربه کنیم!
    راستش ذهنم حسابی درگیر شد وقتی جوابت رو به کامنت ساناز خوندم. جایی که از مفهوم Milestone نوشته بودی؛ اینکه زندگی ما انباشته از سنگ‌‌نشانه‌هاییه که یا خودمون اونا رو آگاهانه در مسیر قرار دادیم یا دستِ روزگار بدون خواست و اراده ما سر راهمون قرار داده. و بعد تجربه زندان انفرادی دوستت رو نقل کرده بودی.
    به نظرم پاندمی کرونا یه سنگ‌‌نشانه‌ی بزرگ و عجیبه که سرِ راه زندگی میلیاردها آدم قرار گرفته و هر کدوم از ما رو به نحوی متاثر کرده. مثال دم دستی اون همین الزام به رعایت فاصله فیزیکی و نزدیک نشدن به همدیگه است.
    حالا یک سال بیشتره که داریم دیوار سلول رو با ناخن خراش میدیم. و در پرتو کم رمقِ واکسیناسیون، دنبال اون «ارتفاع سیمانی» میگردیم؛ به این امید که بتونیم کمی نفس تازه کنیم و روزهای باقی مونده حبس رو با ناخن ثبت کنیم.

  • فرشته گفت:

    از اسفند سال قبل تا همین چند روز پیش که درگیری زیادی با کرونا داشتم غیر از رنج خود بیماری یکی یکی عزیزانم رو در ذهنم میگذروندم و از خدا می خواستم تجربه نکنن ای روزها رو. یکی از عزیزانم که براش این آرزو رو کردم شما هستی . از ته قلبم برات سلامتی و شادی رو آرزو می کنم .
    برای من این روزها گلدون هام خیلی آرامش و دلخوشی به همراه دارن . رسیدگی به اون ها حتی در بدترین روزهای بیماری بهترین لحظه ها رو آفرید.

    • فرشته جان. از همون ابتدا خیلی نگران کرونای تو بودم. بعدش هم که عکس ریه‌هات رو در اینستاگرام گذاشتی نگران‌تر شدم (لایک نکردم چون به‌نظرم لایک‌کردنی نبود).

      خوشحالم که خبر سلامتیت رو این‌جا نوشتی. امیدوارم همیشه سلامت باشی و چنین تجربه‌های تلخی کمتر به سراغ تو و عزیزانت بیان.

      • فرشته گفت:

        کاش می شد نشون بدم که از پیام های شما چقدر دنیام رنگی تر و شادتر شد و مگه میشه شما احوال شاگردتونو بپرسید و او بال در نیاره؟ ممنونم ممنونم و خیلی عذرخواهم بابت نگرانی که ایجاد کردم (هرچند نمی تونم شادی خودمو از نگرانی شما برای خودم انکار کنم ). از خدا براتون سلامتی سلامتی سلامتی و کلی خنده آرزومندم.

        فکر نکنین خودخواهما ، فقط اندازه ی خوشحالیمو خواستم بهتون بگم.

  • محمدرضا معاشرتی گفت:

    محمدرضای عزیز
    نوروزت مبارک
    من همیشه میگم مطمئنم که لحظه‌های شاد و پرباری رو خواهی ساخت.
    از اونجایی که من هم در شرایط سنی مشابهی با تو هستم دهه چهل دهه عجیبی برای من بود.
    پر از شگفتی و در بعضی موارد افسردگی. ولی من یاد گرفته‌ام که هیچوقت عقب نکشم و رو به جلو حرکت کنم.
    آشنایی با تو و متمم در این دهه نقطه عطفی بود در زندگی من.
    از تو ممنونم به خاطر همه آموزه‌هایت و به خاطر بودنت.
    پایدار بمانی.

  • باران گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    جالبه که دستاورد من از هم از سال قبل و همه سختی‌هایی که از سر گذروندم فقط این بود که “قدر لحظات را بدونم”.
    سال گذشته، به‌قدری زندگی، جدا از کرونا، برای من اتفاقات غیر مترقبه و سخت داشت که یاد گرفتم اگر خوشی کوچکی در لحظه‌ای نصیبم می‌شه، مثل گربه تو اونو بو کنم، حس کنم و نهایت لذت رو ازش ببرم.
    به‌قول معلم موسیقی فقیدم، متوجه شدم هیچ خری در دنیا نیستم و لازم نیست خودم و زندگی رو این‌قدر جدی بگیرم.
    سال گذشته برادرم دچار یک بیماری خاص شد و بعد فهمیدم خواهر کوچکم هم سالهاست اون بیماری رو داره و چون ایران نیست، تونسته از ما پنهان کنه. بعد از غم زیاد، به پذیرش رسیدم. نه فقط درباره این موضوع، بلکه در مورد همه زندگی.
    عید امسال که با برادرم بودم، درحالیکه با دیدن مشکلش یک خنجر توی دلم فرو می‌رفت و حالم آشوب می‌شد، ولی باهش با صدای بلند آواز خوندم، رقصیدم، گردش رفتم و رنج رو ته دلم فشار دادم تا بالا نیاد.
    به‌نظرم مفهوم زندگی در لحظه چیزی نیست که به سادگی بشه به کسی توصیه کرد یا یاد داد، چیزیه که باید از خود زندگی یاد بگیری و انشالله که به‌قدر کافی قدرت جذب این درس رو، وقتی که زمان فهمش می‌رسه، داشته باشیم.

  • سجاد سلیمانی گفت:

    چیزی که من در سی سالگی یاد گرفتم، همین «بودن در اکنون» هست، حتی اگر به فکر آینده‌ی ایده‌آل برای خودمون هستیم.
    منم فکر می‌کنم اتفاق خاصی در سطح زندگیم رخ نداده و همون یه‌لاقبای سابقم، اما کیفیت ِ زیستنم بسیار زیاد جهش پیدا کرده. بودن در اکنون و پذیرش آنچه هستم و در عین حال، تلاش برای تغییر زیست‌جهانم.
    لذت وصف‌ناپذیری است.

  • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

    محمدرضا جان.
    من چندتا حرف کاملاً مختلف داشتم که همه را یک کاسه کردم و تصمیم گرفتم در قالب یک کامنت بنویسم.
    اول اینکه می‌خواستم بدونم چرا از نوشته‌های قدیمی خودت بدت میاد؟
    البته احتمالاً معیارهای من با تو فرق داره اما من تقریباً نوشته‌ی بد یا ضعیفی از تو نخوندم.
    حتی بنظرم بعضی‌هاشون خیلی هم آموزنده بودند.
    مثل نوشته‌ای که به نام غول مردم نوشتی.
    من مفهوم کامیونیتی را اونجا اولین بار از تو شنیدم و خیلی به دلم نشست.
    الان هم به یکی از کلمات دایره واژگان فعالم تبدیل شده و تقریباً هر روز به کار می‌برمش.
    من بسیاری از مفاهیم مدیریتی مثل تمایز مثل تصمیم گیری مثل برند سازی(یا برند شخصی) را از روی همین کامیونیتی می‌فهمم.
    اینکه الان من اینجا می‌نویسم و مثلاً وقتم را در گروه تلگرامی مهندسی شیمی دانشگاه تهران ورودی ۹۷-با حرف‌های بی خاصیت‌ و کوتاه‌تر از اینجا-تلف نمی‌کنم علتش این هست که بنظرم این کامیونیتی ارزشمندتره.
    اینجاست که تصمیم گیری را می‌فهمم(مقایسه ارزش‌ها و اولویت دادن به یکی از آن‌ها؛ چون اینجا بیشتر حس و حال یادگیری وجود داره و اونجا بیشتر حس و حال شوخی و خنده).
    اینجاست که برند شخصی را می‌فهمم چون نگاه به ارزش‌های خودم کردم و دیدم این کامیونیتی با ویژگی های من هم خوانی بیشتری داره و راحت‌تر می‌تونم خودم باشم اونجا شاید حرف کم بیارم یا خیلی برام جذاب نباشه.
    از این مثال که بگذریم اصلاً توی این ۱۲ سال مدرسه به ما یاد ندادند که بابا یک فرد و یک ملت(مردم یا جامعه یا کشور) وجود نداره.
    بیشمار فرد و بیشمار جمع(کامیونیتی یا قبیله یا گروه) و یک کشور ایران وجود داره.
    قرار نیست که همه یک شکل و مثل هم باشند.
    از طرفی قرار نیست که هر کسی تنهای تنها باشه و برای خودش زندگی بکنه.
    اینجاست که مفهوم کامیونیتی معنا پیدا می‌کنه و ارزشمند می‌شه.
    بعدها وقتی مفهوم سازمان را در متمم در درس چستر بارنارد خواندم بهتر این مفهوم برام جا افتاد که ببین این همان کامیونیتی هست که محمدرضا می‌گه.
    حتی این بار بیشتر به دلم نشست.
    مثال از این جنس بنظرم کم نیست.
    خیلی از نوشته‌ها رو اول اینجا خوندم و بعد شکل آبرومندتر و شیک‌ترش رو در متمم! 🙂
    همان حرف‌های پیچیده‌ی مدیریتی به زبان ساده‌ی محمدرضا دل‌نشین‌تر و به یاد ماندنی‌تر بوده برام.

    حرف دومم در پاسخ پاسخی هست که به الهام دادی.
    این مدل ذهنی که گفتی برام جالبه اما نمی‌تونم درکش و حتی لمسش کنم.
    بنظرت اگر بخوام یک اقدام کوچک بردارم که کمی به این مفهوم نزدیک بشم چی می‌تونه باشه؟
    چیکار کنم که کمی ارزش گذاری این زمان‌ها در ذهنم تغییر کنه؟

    حرف سومم هم در پاسخ پاسخی است که به یاور دادی.
    یک صحبتی در روزنوشته‌ها بود که بنظرم خیلی جالب می‌اومد:
    هر زمان بین دو گزینه قرار گرفتی گزینه‌ی سخت‌تر را انتخاب کن.
    بنظرم می‌شه تفکر سیستمی و نگاه بلند مدت را به سادگی و ظرافت در این گزاره دید.
    هنوز هم این گزاره رو قبول داری و رعایتش می‌کنی؟
    مثلاً زمان‌هایی که بین دو گزینه با ده‌ها فاکتور مختلف قرار می‌گیری و نمی‌دونی که کدام را انتخاب کنی؟
    من این جمله رو اولین بار از تو شنیدم و همیشه به خاطرم بوده و گاهی هم بهش عمل کردم.
    نظر امروزت در این باره چی هست چون بنظرم به نوعی با رنج بردن و سختی کشیدن نزدیک به نظر میاد.
    پاسخت به یاور رو که خوندم این در ذهنم تداعی شد حالا نمی‌دونم چقدر مربوط باشه.

    و حرف چهارم هم باز مربوط به همین کامنتت در پاسخ به یاور.
    فکر نکنم اینجا بشه ولی اگر شد ممکنه کمی بیشتر در مورد این مدل و تصویری از جهان صحبت کنی که نیازی به انتظار رنج بشینیم؟ بنظر جالب میاد.

    پی‌نوشت اول :راستی می‌دونی چرا من زیاد کامنت نمی‌گذارم؟
    یکی از علت‌هاش این هست که چون وقتی این نوشته‌ها رو می‌خونم انقدر حرف و ایده بی‌ربط و باربط به ذهنم می‌رسه که اگر بخوام اینجا بنویسم می‌شه روزنوشته‌های امیرحسین بدل‌توانا!
    پی‌نوشت دوم:
    راستی این کامنت را ویرایش نکردم و دوست داشتم همینجوری بگذارمش. اگر خطای تحلیلی و املایی داشت بر من ببخش(خطای تحلیلی رو که خوشحال می‌شم نقدم کنی؛ یکم تفکر نقادانه یاد می‌گیرم).

    • امیرحسین جان.
      من از بسیاری از نوشته‌های قدیمی خودم بدم نمیاد. اگر چه هستند معدود نوشته‌هایی که واقعاً دوست‌شون نداشته باشم. و البته نوشته‌های بسیاری دارم که فکر می‌کنم با نگاه امروزم، احتمالاً اون‌ها رو در قالبی جدید و با کلماتی متفاوت می‌نوشتم.

      چیزی که شاید بشه گفت ازش بدم میاد یا بهتره بگم آزارم میده، خوانندگانی هستند که به اصول و مبانی خوندن نوشته‌های قدیمی بی‌توجه هستند.
      ما هر نوشته‌ای رو در هر جایی می‌تونیم بخونیم و مستقل از قبل و بعدش، مستقل از زمان نوشته شدن، مستقل از گوینده، درباره‌اش فکر کنیم یا سعی کنیم در ذهن‌مون نقد و تحلیلش کنیم.


      از این منظر، من هیچ مشکلی با متن‌های قدیمی خودم ندارم. مثلاً یه نفر ممکنه الان متنی رو که من سال‌ها پیش درباره‌ی دکتر شریعتی نوشته‌ام بخونه و براش مفید هم باشه.
      برای خوندن این متن‌های قدیمی چند روش وجود داره.

      روش اول اینه که فرض کنی اون‌ها رو مثلاً‌ تکه‌ی پاره‌شده‌ای از یک روزنامه یا مجله دیدی و نمی‌دونی چه کسی در چه زمانی اون‌ها را نوشته. بخونی و پیش خودت بررسی کنی و ببینی آیا با محتوا یا پیام اون متن قانع می‌شی یا نمی‌شی یا چه جاهایی می‌پذیریش و چه جاهایی نقدش می‌کنی.

      روش دوم اینه که بگی می‌خوام بدونم نویسنده در سال X راجع به این موضوع به چه شکلی فکر می‌کرده. برای این‌که بتونی سیر تحولات فکری اون آدم رو بررسی کنی (البته طبیعتاً این کار رو برای متفکر‌ها و انسان‌های بزرگ انجام می‌دن تا با سیر تحول اندیشه‌شون آشنا بشن و نه برای کسی مثل من).

      من هر دو روش رو می‌فهمم و کاملاً درک می‌کنم و حتی خودم هم گاهی یکی از این دو منظر رو انتخاب می‌کنم و نوشته‌های قدیمی خودم رو می‌خونم.
      اما روش سومی وجود داره که برای من عجیبه و به نظرم نادرسته و متأسفانه به نظرم متداول‌ترین روش مطالعه‌ی نوشته‌های قدیمیه.
      یه نفر میاد یه مطلبی رو که من مثلاً سه سال یا شش سال یا پانزده سال قبل نوشته‌ام می‌خونه (یا می‌بینه یا می‌شنوه) و بعد اون رو می‌ذاره کنار «محمدرضای امروز.»
      در بخشی از نوشته‌ها قاعدتاً تغییر جدی در نگرش من ایجاد نشده. اما این در مورد همه‌ی نوشته‌ها صادق نیست.

      طبیعیه که من هم مثل هر انسان دیگه‌ای در طول زمان، نگاهم تغییر می‌کنه. نکات جدیدی یاد می‌گیرم. تجربه‌های جدیدی به زندگیم اضافه می‌شه و دستگاه فکری و مدل ذهنیم هم تغییر و تکامل پیدا می‌کنه. پس اون خواننده نوشته‌ای از «محمدرضای سال ۱۳۹۲» می‌خونه و میاد با «محمدرضای ۱۴۰۰» در موردش حرف می‌زنه.
      ما این‌جا با دو فرد روبه‌رو هستیم و نه یک فرد (نسخه‌ی ۱۳۹۲ از یک نفر و نسخه‌ی ۱۴۰۰ از اون آدم).
      در این‌جا هم یک روش درست وجود داره: «تو زمانی گفته بودی ….، آیا هنوز هم بر اون نظر هستی؟ اگر نیستی امروز نگاهت چیه؟»

      اما روش رایج اینه که خواننده فرض می‌کنه با «یک فرد واحد» مواجه هست. نتیجه هم این میشه که با اظهارنظرهای عجیبی روبه‌رو می‌شیم.
      گاهی میگن: «چرا تناقض توی حرف‌هات وجود داره؟»
      گاهی هم میگن: «ما به حرفی که تو (مدت‌ها پیش) زدی نقد داریم.» خب من چرا باید امروز بشینم به نقد تو درباره‌ی حرفی جواب بدم که الان خودمم بهش نقد دارم؟ اصلاً چرا باید از آدمی که دیگه وجود نداره (محمدرضای ۱۳۹۲ یا محمدرضای ۱۳۹۶ یا محمدرضای ۱۳۸۰) دفاع کنم؟
      خنده‌دارتر اینه که گاهی هم به زحمت سعی می‌کنن این اطلاعات و تصویرها رو کنار هم بذارن و طبیعتاً موفق نمی‌شن. یه نفر یه بار برای من پیام فرستاده بود که «فیلم فلان سخنرانی تو در سال ۱۳۸۹» رو دیدم (که خودمم یادم نمیومد کجا بوده و کی فیلمبرداری شده) و واقعاً تصویری که از تو دارم فرو ریخت. تو اون‌جا داشتی راجع به آرکتایپ‌های یونگ با شور و هیجان حرف می‌زدی. فکر نمی‌کردم اهل این مباحث باشی.

      اما یه نکته‌ی مهم رو باید تأکید کنم. من نمی‌گم حرف‌های قدیمم کلاً به درد نمی‌خوره. اتفاقاً شاید به درد بعضی آدم‌ها بخوره. فرض کن آدمی تازه داره از دینداری سنتی و واپس‌گرا فاصله می‌گیره و با کسانی مثل شریعتی و مطهری آشنا شده. اتفاقاً این‌که برای چنین آدمی کسانی مثل شریعتی یا مطهری رو بشکنی و نابود کنی اصلاً مفید نیست. یا این‌که بخوای ناگهان اون رو از مرحله‌ی «شیفتگی شریعتی» و «پیگیری مطهری» رد کنی و به زور فشارش بدی به سمت «فربه‌تر از ایدئولوژی سروش (یا بسط تجربه‌ی نبوی)» یا «روایت‌های اخلاق برای انسان مدرن مصطفی‌ ملکیان» یا اصلاً به سمت «کارل پوپر»، «ریچارد داوکینز»، «دنیل دنت» و «کریس هیچنز.»

      با این روش، آدم‌ها لطمه می‌خورن. جا می‌زنن. یا عقب‌نشینی می‌کنن یا سقوط. سیر تحول اندیشه باید به تدریج طی بشه. با تفکر، تأمل، مطالعه، تجربه.

      ‌اتفاقاً اون آدم باید دفاع کردن از شریعتی و اندیشه‌هاش رو یاد بگیره. باید با مطهری همدل باشه. باید بتونه در قبال کسانی که از خودش عقب‌ترن (سنتی‌ها) و کسانی که به زور می‌خوان اون رو جلوتر بکشن (نواندیش‌ها، مدرنیست‌ها و سکولارها) از جایگاه فعلی خودش و الگوهای فکری خودش دفاع کنه. پاش که توی جای خودش سفت شد، در قدم بعد تصمیم می‌گیره که رو به جلو حرکت کنه یا عقب.

      اما طبیعتاً برای من راحت نیست چنین فردی با چنان دغدغه‌ای حالا بیاد از من انتظار داشته باشه باهاش در مورد شریعتی یا مطهری صحبت کنم و بهش کمک کنم جای پاش رو در نقطه‌ای که هست تحکیم کنه.
      این فرد می‌تونه نوشته‌ی من رو در شرایطی که در مسیر تکامل فکری خودم در منزلگاهی شبیه اون بوده‌ام بخونه و عبور کنه. بدون این‌که بخواد من رو دوباره چند سال عقب بکشه و درگیر موضوعات و دغدغه‌هایی کنه که دغدغه و اولویت امروزم نیست.

      به طور خلاصه حرفم اینه که هر چقدر از زمان خلق یک کلام فاصله می‌گیریم، فراموش نکنیم که گوینده هم از شخصیت خودش در اون زمان فاصله می‌گیره.
      اگر چه همون‌طور که در داخل متن اشاره کردم این نوع گفتگو درباره‌ی آثار قدیمی رو کاملا معقول و منطقی می‌دونم که: «فلانی آیا هنوز در مورد فلان موضوعی که در فلان تاریخ گفتی و نوشتی،‌ همون نظر رو داری؟ یا نظر امروزت متفاوته؟»

      پی‌نوشت صفر: فکر می‌کنم بی‌نیاز از تذکر و یادآوری باشه که من چه در گذشته و چه امروز، معتقد نبوده و نیستم که نوع نگرش و مدل ذهنیم الزاماً درست یا کامله. من در تمام این سال‌هایی که بوده‌ام و روزها و سال‌هایی که باشم، بخش‌هایی از دغدغه‌ها، مدل ذهنی، ارزش‌ها و نگرش‌های خودم رو در جایگاه یک بلاگر – معلم (و نه منتور یا کوچ یا رهبر) با مخاطبانم مطرح می‌کنم و طبیعتاً می‌دونم که تک‌تک مخاطبانم در نهایت، بر اساس افکار و اندیشه‌ها و قضاوت‌ها و آموخته‌های خودشون، مسیر فکری و زندگی‌ خودشون رو انتخاب می‌کنن.
      پی‌نوشت یک: در مورد قسمت بعدی کامنتت بعداً جداگانه می‌نویسم.
      پی‌نوشت دو: می‌دونم که هنوز می‌شه در ادامه‌ی این بحث، موضوعات دیگه‌ای رو مطرح کرد. مثلاً ممکنه بگی «محمدرضا این حرف‌های تو رو در مواضع مربوط به مباحث سیاسی و اجتماعی میشه فهمید. اما آیا جایی هم که شخصی‌تره، مثلاً همین غولی به نام مردم یا نقدهایی که راجع به شبکه‌های اجتماعی داشتی، اون‌جا هم همین حرف‌ها رو میزنی و همین نگاه رو داری؟»
      بحث‌های دیگه رو می‌ذارم اگر خودت یا کسی به این کامنت ریپلای زد ادامه بدیم.

      • سمانه گفت:

        محمدرضا پی نوشت صفرت عالی بود. به نظرم اینکه یه نفر یا حتی یک کامیونیتی، همه چیز آدم بشه و جای ما فکر کنه و برامون ارزش گذاری کنه و ما هم بدون فکر بپذیریم، خیلی خطرناکه. فکر می کنم همونطور که گفتی ما باید هرکدوممون، مسیر فکری خودمون رو پیدا کنیم، که اگه چنین نکنیم، زندگیمون آفت زده می شه.
        در مورد پی نوشت دو، من فکر می کنم تمام حرف هایی که زدی در مورد جاهای شخصی تر هم درسته. ارزش های شخصی آدمها و مدل ذهنیشون و … در طول زمان و با تغییر شرایط، خیلی تغییر می کنه، (البته می دونم خیلی از آدم ها هم تغییر نمی کنند) حداقل در مورد خودم می تونم با اطمینان بگم، من شباهت های کمی به ۲۰ سالگیم یا ۳۰ سالگیم دارم یا حتی چندین سال اخیر زندگیم. پس این حق رو به بقیه آدمها هم می دم، که ارزش ها یا مدل ذهنی و … اونها هم تغییر کنه. (منظورم دقیقا تغییر در ارزش ها و مدل ذهنی ست، نه اینکه طرف بالاسریش عوض می شه، ۱۸۰ درجه رفتارش تغییر می کنه)

      • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

        محمدرضا جان و سمانه جان.
        از اینکه این کامنتم کمی در هم و بی سر و ته شده عذر می‌خواهم.
        من صرفاً می‌خواستم راحت آن چیزی را که در ذهنم هست بگویم و وسواس‌ها رو می‌گذارم برای کامنت گذاشتن در متمم.
        قسمت اول صحبتم در رابطه با کامنت محمدرضاست:
        متاسفانه باید بگم که من همیشه برای شناخت تو از روش سوم استفاده می‌کردم. اما هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم که این کار می‌تونه اشتباه باشه و با وجودی که نکته‌ای که گفتی ساده، منطقی و بنظرم درست است اما من بهش بی‌توجه بودم.
        از امروز تصمیم دارم بیشتر وارد گفتگوی دو طرفه بشم و وقتم را برای شناخت محمدرضای امروز بگذارم.
        من همیشه فکر می‌کردم که برای شناخت تو باید اول تمام نوشته‌های قبلی را خواند و مطالعه کرد و بعد به سراغ نوشته‌های جدیدتر آمد.
        مثل دیدن یک فیلم قدیمی که باید فریم به فریم و سکانس به سکانس دیده بشه تا به پایان فیلم برسیم.
        در مورد پی نوشت دومت هم من فکر می‌کنم گاهی شخصی‌ترین و بنیادین‌ترین باورهای انسان هم دچار لغزش می‌شوند و زیر سوال می‌روند.
        شاید این اتفاق در مورد نوشته‌های شخصی کمتر از نوشته‌های اجتماعی و موضع گیری‌های سیاسی رخ بده اما به هر حال کاملاً ممکن است فقط شاید با احتمال کمتر.

        در مورد کامنت سمانه:
        من در اینجا مخالفم!
        بنظرم آدمی مثل من که جوان، بی‌تجربه و کوچک هست باید حداقل یک نفر را به عنوان الگو داشته باشه.
        این آدم را انقدر تعقیب و پیگیری کنه و روز به روز فاصله‌اش با او کمتر بشه.
        البته در اینجا موضوع من رقابت نیست.
        من علاقه‌ی خاصی به مدل و مدل ذهنی دارم.
        و می‌دونم که هر آن چیزی که می‌شه از یک انسانی که-خودت قبول داری از تو بهتره و بهتر می‌فهمه-آموخت این هست که بتونم مدل ذهنی اون را درونی بکنم و جهان را از زاویه نگاه او ببینم.
        در اینجا ناچاراً باید تسلیم اون آدم هم شد؛ باید ریسک کرد.
        شاید باید منطق و اصول ارزشی و باورهای خودم را کنار بگذارم تا ببینم اون چه حرفی برای گفتن داره(به شرطی که پذیرفته باشم که چیزی که اون می‌دونه با ارزشه و لازمه برای یادگرفتنش هزینه کنم به علاوه اینکه علاقه به اون آدم هم فاکتور و معیار مهم دیگری هست).
        انقدر این کار رو بکنم که احساس کنم چارچوب مدل فعلی برام تنگ و ناکافی هست و آن موقع این منزل را رها می‌کنم و به سراغ مدلی دیگر برای درک جهان می‌رم.
        برای کسی مثل من که به یادگیری علاقه داره، فکر می‌کنم این فرایند فقط با مرگ متوقف می‌شه.
        اما حیفه اگر در این مسیر وقتی به هر منزلی می‌رسم حداکثر استفاده را نبرده باشم و زمان اقامتم بیشترین نزدیکی و هم‌نشینی را با صاحب خانه تجربه نکرده باشم؛ خواه لازم باشه هزینه‌های این کار رو هم می‌دهم(یا باید بدهم).
        انقدر به منزل‌های مختلفی سر می‌زنم تا روزی خودم هم یک خانه‌ای برای خودم دست و پا کنم و دیگران مدتی مهمان خانه من شوند.

        • سمانه گفت:

          امیرحسین جان
          بعد اینکه چندبار کامنتت رو خوندم و به حرف های هم که زدیم، فکر کردم، راستش یکم شک کردم، که نکنه اصلا من و تو داریم درباره دو موضوع جدا صحبت می کنیم یا شاید داریم یک حرف رو با دایره لغات متفاوت بیان می کنیم. باید خیلی بیشتر صحبت کرد که دقیقا منظور هم رو متوجه بشیم. البته فکر می کنم یک فضای عمومی که مسوولیتش با ما نیست، جای مناسبی برای بیشتر صحبت کردن نیست. ولی یه چیزایی می نویسم ;-).
          به نظر من شاگردی کردن خیلی خوبه و بدون شاگردی کردن، اصلا نمی شه چیزی یاد گرفت. من خیلی شاگردی کردم و خیلی هم شاگردی خواهم کرد، ولی دوست ندارم تکرار کسی یا شخصی باشم، حالا این شخص هرکسی باشه، از پدر و مادرم گرفته تا آدمهای خیلی بزرگ و موفق. به نظر من اگه قراره از کسی الگوبرداری کنیم، در جایگاه شاگردی و معلمی باشه، نه تکرار. من با تکرار شدن مشکل دارم، نه با شاگردی کردن.
          نمی دونم، شاید این قضیه یک مقدار هم شخصیتی باشه و برای همه نباید یک نسخه پیچید، تمام سال های زندگیم، مادرم تلاش کرد که من شبیه و تکرارش باشم، من هم، تمام سال ها مقاومت کردم و جنگیدم (البته یک جاهایی کم اوردم 😉 )، ولی الان میشه تقریبا گفت، جز شباهت ظاهری هیچ شباهت دیگه ای به هم نداریم. وقتی هم، هم سن و سال تو بودم البته بزرگتر، من هم دنبال یک الگو بودم، به قول تو، یکی که هر روز فاصله ام با او کمتر بشه، اتفاقا یک نفر رو هم پیدا کردم که در اون بازه دوست داشتم، مدل ذهنی ام شبیه اش بشه، دنیا رو از دید اون ببینم، ولی تمام اون مدت، یک چیزی از درون، خیلی خیلی اذیتم می کرد و بعد مدتی زدم زیر میز و رفتم دنبال زندگی خودم. الان می دونم راهی که برای من جواب می ده، “شاگردی کردنه”، شاید برای تو راهی دیگه باشه.
          من اخر نفهمیدم اینجا چه جوری می شه نیم فاصله گذاشت 🙂

  • محمدجواد یعقوبی گفت:

    محمدرضا جان؛
    دورهمی آنلاینی که از طریق اسکایپ داشتیم، به من کمک کرد که اینجا،‌ توی کامنتام از حالت رسمی بودن دربیام و تصورم از محمدرضای خیالیم عوض بشه.
    یک خوبی این دورهمی‌ها، همین تعامل نزدیک‌تر من بعنوان یک عضو متمم با معلم دوست‌داشتنیم هست. و اینکه هیچ آداب و ترتیب خاصی نجویم.
    راستش دیدم بازم کامنت گذاشتن زیر آخرین پستت و گفتن این حرف‌ها، میتونه بهتر باشه.
    پیش از این، برای کامنت گذاشتنم نه نگران برداشت تو بودم از حرفام و بقول معروف شسته شدن با پاسخت،‌ و نه نگران کم‌اهمیت بودن و کیفیت پایین حرفام از لحاظ علمی و محتوایی. من این رو حل کرده‌ بودم که باید حرفم رو بزنم و اگر فیدبکی از سمت تو بود، نگرشم رو ارتقا بدم.
    ولی بیشترین دغدغه‌م از اینکه کمتر کامنت میذاشتم، نگرانیم از گرفتن وقتت بود.
    با هر کلمه‌‌ای که نوشته میشه، و تو میخونیشون، مقداری از وقت روزانه‌ت گرفته میشه. و به این فکر می‌کردم که اصلا کار درستیه با حرفام،‌ قسمتی از وقتت رو به خودم اختصاص بدم؟ چون من محمدرضا شعبانعلی رو با نظم و دسیپلین روزانه‌ش می‌شناسم و ارزشی که برای تک‌تک ثانیه‌هاش داره. نمیتونم تصور کنم قسمتی از روزش رو به بطالت بگذرونه و مشغول کاری نباشه. پس هیچ حرفی نمی‌زدم و خلاصه و مفید صحبت می‌کردم تا در کمترین زمان، بیشترین پیام رو انتقال بدم. این یک برداشت از شخصیت تو بود که از طریق روزنوشته‌ها و متمم بهش رسیده بودم ولی دیشب فهمیدم که باید اصلاح بشه. خوشحالم که الان باهات راحت‌ترم.
    راستشو بخوای الان هم این نگرانی رو دارم و باعث میشه خیلی از دغدغه‌هایی که جنبه‌ی روایت دارن رو نگم اینجا.
    ولی شنیدن حرف‌های تو و استقبال‌ کردنت از کامنت گذاشتن ما متممی‌ها توی روزنوشته، جان تازه‌ای بهم بخشید و باعث شد که اینجا رو، جایی بدونم مثل یک پل ارتباطی که به معنای واقعی بدون دغدغه و ترس‌، «آزادم» بنویسم.

    • محمد معارفی گفت:

      سلام. خیلی فکر کردم که این کامنت رو بذارم یا نه. ته‌ش به دلایلی که توی همین کامنت بهشون اشاره شده، تصمیم گرفتم که این کامنت رو بذارم.
      به سبکِ محمدرضا:
      پیش‌نوشت ۱: این کامنت رو به این دلیل زیرِ کامنت محمدجواد میذارم که اگر گفتگویی شکل گرفت، همینجا ادامه پیدا کنه که منسجم باشه. وگرنه حرفام مستقیماً به شخصِ محمدجواد ربطی نداره.
      پیش‌نوشت۲: طبیعتاً اینها تحلیل و برداشت ِ منه و خوشحال میشم که بقیه دوستان هم از زاویه نگاه ِ خودشون بگن که دید ِ کاملتری داشته باشیم.
      پیش‌نوشت۳: من در مورد علتِ کامنت نذاشتن بقیه حدسهایی دارم (همون که بهش میگن قضاوتهای ذهنی. همون قضاوتهایی که همه‌مون داریم اما دائم میگیم نباید قضاوت کنیم). اما اینها فقط حدسه. پس حرفایی که مینویسم فقط در مورد خودمه. چون فقط خودم رو تا حد خوبی میشناسم یا فکر میکنم میشناسم و دیگه صرفاً حدس نیست.
      اصلِ حرف:
      من هم مثل تعدادی از بچه‌ها، کامنت گذاشتن برام سخت بود و هست. هم توی متمم و هم روزنوشته‌ها. یه جایی هم توی اینستاگرام محمدرضا، در جواب یه خانمی اشاره کردم که تصمیم ‌گیری درباره‌ی کامنت گذاشتن از من انرژی ِ زیادی میگیره، اما وقتی کامنت میذارم کم پیش میاد که کوتاه باشه. :))
      من یه مدتی خودم رو بررسی کردم و یه بخشی از این بررسی هم مربوط به رفتارهای مشابهِ کامنت گذاشتن بود. به این فکر میکردم که چرا کامنت نمیذارم؟ (یا چرا سرِ کلاسها خیلی نظر نمیدادم)
      جوابهایی که اولش میگرفتم جوابهای شیک، شبهِ روشن‌فکری و به ظاهر منطقی بود. جوابهایی که نه تنها برای خودم قانع‌کننده بود، حتی برای دیگران هم همین اثر رو داشت. اما دقیقتر که شدم متوچه شدم که من برای علتهای ناخوشایند، توصیفهای زیبا خلق میکنم.
      بعضی از این توصیفات زیبای گول‌زننده برای کامنت نذاشتن:
      ۱- محمدرضا وقتش تلف میشه و من میخوام وقتش رو برای کارهای ممهتر بذاره.
      ۲- من باید برم خیلی مطالعه کنم و بعد بیام کامنت بذارم.
      ۳- من باید کامنتی بذارم که شایسته‌ی شاگردی محمدرضا باشه
      ۴- و کلی دلیل این شکلی
      وقتی دقیقتر شدم (در کنار همه واکاوی‌هایی که در مورد خودم داشتم) متوجه شدم که دلیل اصلی و البته رنج‌‌‌آلود بخش زیادی از این کامنت نذاشتن‌های من، عزت نفس پایینه.
      ۱- اینکه محمدرضا وقتش تلف میشه یا نمیشه، کاملاً در اختیار خودشه. محمدرضا باهوش و بالغه و میفهمه که منبعی به اسم زمان رو چطور خرج کنه. اینکه من بگم نگران وقت محمدرضا هستم، ییشتر از اینکه به محمدرضا ربط داره، به روان من ربط داره. من کامنت میذارم و البته پذیرش این هم دارم که محمدرضا ممکنه وقت نکنه، دلش نخواد یا حتی براش مهم نباشه که کامنت من رو بخونه. البته همه میدونیم براش مهم هست. خلاصه نباید به جای محمدرضا و محمدرضاها فکر کنم. اندازه خودم فکر کنم و پذیرش انتخابهای طرف ِ مقابل هم داشته باشم.
      ۲- من هرچقدر هم مطالعه کنم، بازم کسی هست که از من باسواد‌تر باشه. من نباید از این بترسم که کسی توی ذهنش یا حتی کلامی به من بگه بی‌سواد. اتفاقاً باید اگر چیزی بلدم بیان کنم که از مخاطب یا معلم یا دوست و … فیدبک بگیرم. اگر کسی به معنای واقعی با سواد باشه، من رو تحقیر نمیکنه. اتفاقاً سعی میکنه که فیدبک درست بده و باعث بشه که من رشد کنم.
      طبیعتاً منظورم این نیست که هرجای بی ربط و با ربط حرف بزنم و در مورد موضوعاتی که سواد یا تجربه‌ای ندارم نظر بدم. حتی همین روزها هم توی متمم، بعضی از تمرینها رو حل نشده رها میکنم، چون واقعاً حرفی برای گفتن ندارم.
      ۳- من قرار نیست رفتاری کنم که مورد تایید کسی باشه. حتی محمدرضا. من قراره رفتار مناسب و درستی داشته باشم. همین. این چیزیه که من به وضوح از خود محمدرضا یادگرفته‌ام. اگر جایی صلاح بدونه تذکر میده. جایی هم ممکنه با هم فرق کنیم و رفتار متفاوتی داشته باشیم. محمدرضا شرایطی فراهم کرده و من از اون شرایط استفاده می‌کنم. سیستمی هم طراحی شده برای ارزیابی من. هرجا هم بدش میاد خودش من رو حذف میکنه. لازم نیست من خودم، خودم رو ساکت یا حذف کنم. به جای محمدرضا لازم نیست فکر کنم و تصمیم بگیرم. هرجا استانداردهای شاگردی رو تعریف کرد، من میگم میتونم طبق این متر و معیار عمل کنم یا نمیتونم. اگر نتونستم تشکر میکنم و خداحافظی میکنم.
      کامنتم باز هم طولانی شد. :))) به لیست بالا میشه موارد دیگه‌ای هم اضافه کرد. اما فکر کنم منظورم رو رسوندم. برای من مشکل عزت نفس بوده. مشکلی که باعث میشه برای رفتارهای غلط، دلایل زیبا و گول‌زننده بیارم. کاملاً هم از ناخودآگاه میاد که بحثش خارج از حوصله این کامنته.
      (به نظرم دلایل زییا و شیک برای رفتارهای غلط و پنهان کردن دلایل اصلی، یه چالش فرهنگیه که میشه در موردش یه پست ِ جدا نوشت.)
      همه اینها رو نوشتم که بگم، وقتی ما حرف نزنیم، یعنی کسانی فرصت حرف زدن پیدا می‌کنند که تنها ویژگی‌شون، پررو بودنه، نه لزوماً سواد بالا. مخصوصاً در فضای آنلاین.
      پی‌نوشت۱: با همه این حرفا، هنوز هم من درگیریهای ناخودآگاه رو برای کامنت گذاشتن یا ابراز وجود توی محیطهای مختلف دارم. گرچه با اختلاف بهتر شده
      پی‌نوشت۲: همین الان هم، توی متمم آدمهایی پیدا میشن که کامنتهای بلند هم میذارن، اما محتوای خاصی نداره. البته همه‌مون ممکنه از این کامنتها بذاریم. اما بعضیا بیشترِ کامنتهاشون این شکلیه.
      و برای کم کردن تلخی غری که زدم بگم که یه بار دیدم یه نفر زیر یکی از پستهای اینستاگرام محمدرضا، کامنت گذاشته بود “اول” : ))))
      یعنی خوشحال بود که اولین کامنت رو گذاشته بود. کاش خیلی از ما اندازه ایشون راحت بودیم. : )))

      • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

        محمد جان.
        بنظرم یکی از ریشه‌های مهم کامنت نذاشتن خود من همین قائل نبودن Birthright می‌شه که در فضای که حق برای صحبت کردن هست و اجازه داده شده( و حرفی برای گفتن دارم) نظر خودم را نمی‌گم و این حق را برای خودم قائل نمی‌شم.
        یک مورد دیگر- که طبیعتاً تجربه خود من هم می‌شه-به ذهنم می‌رسه(شاید برای شما هم آشنا باشه):
        اون مسخره کردن‌های سر کلاس هست که وقتی معلم حوصله نداره جواب بده یا ما بی‌ربط می‌پرسیم یا مخالف با نظر معلم صحبت می‌کنیم.
        شاید بچه‌هایی که درس‌خون تر و کنجکاوتر بودند این مورد را بیشتر تجربه کرده باشند.
        حتی بنظرم ایده داشتن زیادی هم می‌تونه برای بچه‌ی بیچاره در این سیستم آموزشی، گاهی گرون تمام بشه.
        همین سرکوب شدن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها شاید با ما و همراه ما تا به این سن اومده باشه و سخت باشه که نظر خودمان را بگیم و برای حرف خودمان ارزش قائل باشیم.
        به علاوه اینکه اون صدایی که توی سرمان هست و مارو نقد می‌کنه الزماً صدای خودمان و حتی صدای سازنده‌ای نیست.
        اگرچه خیلی شیک و باکلاس هست که بگیم: من بزرگترین و سرسخت‌ترین منتقد خودم هستم.

  • خسرو شریف نیا گفت:

    سلام به همه دوستان عزیزم و محمدرضای عزیز.

    سال نو مبارک.
    امیدوارم سال پیش رو سال خوبی باشه. ?

  • زهرا گفت:

    سلام محمدرضا جان
    سال نو مبارک.
    فکر کنم اولین باره دارم با نام خودم اینجا برات مینویسم.
    بعد از چندسال که حضور خاموش در اینجا داشتم و خجالت میکشیدم بخاطر عدم فعالیت در متمم، اینجا اظهار نظر کنم، الان اومدم به بهانه تبریک سال جدید کمی از خود جدیدم بگم و اینکه قصد دارم با کمال طلبی کمتر و هدفمندی و واقع بینی بیشتری شروع به خوندن مجدد متمم کنم.
    دوتا از مهمترین تغییرات زندگیم یکی در مورد فعالیت شغلیم هست که (فکرکنم) بالاخره تصمیم گرفتم در چه راهی مسیرمو ادامه بدم. امیدوارم بعدا به طور مشخص و واضحتری برات توضیح بدم. یکی هم در مورد مسیر خودشناسی و بهبودی روانمه که از طریق مشاوره و رواندرمانگری دارم پیش میرم.
    در این سالها خیلی خیلی زیاد دلم برات تنگ میشد و دوست داشتم بیام بهت بگم اما اصلیترین مانع، احساس شرم بود و اینکه بخشی در درونم میگفت که من لیاقت همصحبتی با شما رو ندارم.
    الان هم مثل فرزندی که بعد از سالها دوری، با اشک شوق و حسرت به خانه پدریش قدم میگذاره و در کنار دلتنگی فراوان، حس اضطراب مبهمی هم وجودشو گرفته به اینجا اومدم.
    چندسال پیش که روز پدرومعلم یکی شده بود، شما رو پدر و معلم واقعی خودم خطاب کردم. هرچند حق فرزندی و شاگردی رو خوب ادا نکردم اما امیدوارم فرزند کوچک و شاگرد بازیگوش خودت رو دوباره پذیرا باشی.

    • زهرا جان.
      خوشحالم که قراره امسال بیشتر برای متمم و مطالعه و یادگیری وقت بذاری.
      امیدوارم مسیر شغلی‌ای هم که انتخاب می‌کنی برات رشد، آرامش و رضایت به همراه بیاره و در آینده جزئیات بیشتری از اون رو بگی و بنویسی.
      با علاقه منتظر می‌مونم ببینم در سال پیش رو چه اتفاق‌های تازه‌ای برای تو می‌افته و در چه زمینه‌هایی تغییر و بهبود رو تجربه می‌کنی.
      امیدوارم در ماه‌های آتی گزارش‌های خوب و مثبت و امیدبخشی داشته باشی و بیای این‌جا بگی.

  • علی مظفری گفت:

    سلام و درود بر محمدرضای عزیز
    روزگاران پیش رو توام با ساختن برای ماندن‌های بیشتر برای تو و دیگر دوستان متممی

  • سارا حق بین گفت:

    سلام و تبریک سال نو به معلم همیشه ارزشمندم.
    آرزو میکنم سالی آرام همراه با رویدادهای لذتبخش و گاهی هیجانانگیز در انتظارتون باشه.

  • جواد گفت:

    سلام محمد رضا جان
    سال نو مبارک به قول خودت امیدوارم امسال بتوانیم ظرفیت وجودی مان را برای رخدادهایی که در پیش داریم تقویت کنیم تا از عهده رویدادهای مثبت و منفی زندگی مون بهتر برآییم. به هر حال امیدوارم امسال حداقل ی ذره بهتر از سال گذشته باشه و در این پیوستار زمانی، روزهای بهتری را تجربه کنیم. امیدوارم.

  • حسین گفت:

    محمدرضای عزیز سلام،
    سال نو مبارک،
    آرزو می‌کنم سال خوب و آرامی پیش رو داشته باشی.
    بابت هدیه سال نوی متمم باز هم ممنونم. مثل همیشه عالی بود.
    اگرچه سال گذشته نسبت به دیگر سال‌ها، سال خیلی تلخ‌تری بود و با دشواری‌های زیادی همراه شد، اما حداقل برای من این دلخوشی رو داشت که تونستم از تعطیلی‌ها حداکثر استفاده رو بکنم و بیشتر مطالعه کنم و بیشتر یاد بگیرم.
    یکی از تصمیماتی که برای امسال گرفتم این هست که از کمال‌گرایی‌ام تو مطالعه متمم کم کنم و زیاد به خودم سخت نگیرم تا بتونم منظم‌تر به متمم سر بزنم و وقت بیشتری صرف یادگیری تو متمم کنم.
    در نهایت آرزو می‌کنم، امسال سال خیلی بهتر و با تلخی‌های کمتری برای همه انسان‌های روی کره زمین باشه.

  • نیلوفر کشاورز گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم.

    با نوشدن طبیعت، براتون حال و احوال نو و خوب و البته سلامتی بسیار زیاد آرزو می کنم.

    ممنونم بابت هدیه نوروزی. عنوانش منو به خاطرات خوب گذشته برد.
    و سپاس دیگری بابت ایجاد فرصت دیدن و دیدار تازه کردن. با اینکه بسیار دلتنگ تون هستم و مشتاق دیدار، اما متاسفانه نمی تونم در کنار شما و بقیه دوستان عزیزم باشم. ولی دوست داشتم فقط برای عرض ارادت و ادب چند خطی بنویسم.
    شاد باشید و از دیدن هم لذت ببرید.

  • پانیذ گفت:

    سلام محمدرضا عزیز
    سال نوت مبارک باشه.
    امیدوارم که امسال روزها رو سرشار از ارامش را تجربه کنی.
    به همراه کوکی و بلوط :))

  • آرام گفت:

    سلام.
    سال نو مبارک باشه.
    امیدوارم لحظه هاتون سرشارتر و زیباتر و دوست داشتنی تر بشن پیوسته از پی هم…
    نمیدونم چرا ولی دلم خوشه که انگار سال جدید قراره حال و هوای قشنگتری با خودش داشته باشه.
    اگر زمان رو یه موجود هوشمند و حاوی جریانات و اتفاقات از پیش تعبیه شده درونش بدونیم یا تصور کنیم، حتی به غلط،
    باز این حس غالب رو نمیتونم انکار کنم.
    شاید چون تلخی ها رو دیدیم و سختیها رو جون به در بردیم خیال میکنم چیزی آنچنان سنگین دیگه محتمل نیست که بابتش وحشتی بر دل بنشینه.
    معلومه که درستی و غلطی این گزاره ها مدنظر نیس و حال و هوایی ست که دارم. شاید همون هست که گفتین بیشتر به تماشای جهان نشسته ایم.
    به سیاق گذشته بهترینها رو براتون آرزو میکنم ولی واقعا نمیدونم بهترینها چی هستند.
    روزگارتون قشنگ
    آرام

  • محمدعلی عبدالعلی‌زاده گفت:

    سلام محمدرضا جان
    ممنون از این یادآوری مهم. من هم امیدوارم به «تجربه‌ی زندگی» و دونستن قدر هر لحظه نزدیک بشم. از سال ۹۹ فهمیدم که هرچقدر بتونم از هیاهو‌ها دور باشم و به بعضی از روتین‌هام بچسبم، میتونم رشد بهتری داشته باشم. شاید همین اتفاق بتونه من رو به حضور بیشتر در زندگی و تجربه‌ی عمیق‌تر اون نزدیک کنه..

    به امید سال بهتر برای تو و همه‌ی دوستان عزیز.

  • محمد اسدی گفت:

    سلام جناب شعبانعلی
    اولین کامنت من در روزنوشته‌ها
    اولین بار شما را در ویدیویی که برای کتاب آموزش مذاکره (انتشارات نص) تهیه کرده و در قالب سی‌دی، ضمیمۀ کتاب کرده بودید دیدم و با شما آشنا شدم؛ سال ۹۱٫ بعد از آن با سایت رسمی شما و بعد هم با متمم همراه شدم و خواندم و لذت بردم.
    بعدها که چند ترمی تدریس هم کردم، معرفی متمم و تشویق دانشجوها به متمم‌خوانی جزء جدانشدنی برنامۀ تدریسم بود. معدود دانشجویان غیرتنبلی که توصیه‌هایم را جدی می‌گرفتند، بازخورد لذتشان از متمم را در برگۀ پاسخ امتحان پایان ترم می‌گرفتم که تشکر می‌کردند از معرفی سایت.
    نوروز هر سال را هم با فایل‌های صوتی هدیۀ متمم سپری کرده‌ام. از اتیکت و مدیریت توجه تا حرفه‌ای‌گری و آموزش خرید و مطالعۀ کتاب و امسال هم برندسازی شخصی که چقدر این آخری به موقع بود و موردنیاز امسالم.
    سال ۹۹ اما تأثیر دیگری داشت. همزمان با مراجعه به مشاور و تشخیص افسردگی و مشکل محوری «ضعف عزت نفس»، درس عزت نفس در متمم مکملی شد بر تمرینات مشاور و درمانم را شتاب بخشید. تا جایی که از خردادماه، جلسات مشاوره‌ام بعد از ۵ ماه، از هفته‌ای یکبار به ماهی یک بار تغییر کرد. نقطه‌ای که پیش‌بینی کرده بودیم بعد از یک سال به آن برسیم.
    همیشه دوست داشتم اینجا کامنت بگذارم ولی نمی‌دانم چرا تصورم این بود که پیش‌نیاز آن ۳۰۰ امتیاز متممی است. امروز که این پست را خواندم و اتفاقی تا انتهای صفحه پایین آمدم، فهمیدم که اشتباه می‌کردم و بینهایت خوشحال شدم (در برنامۀ متمم‌خوانی امسال تارگت گذاشته بودم که تا خرداد ۱۴۰۰، امکان کامنت‌گذاری در روزنوشته‌ها را کسب کنم!)
    نوشته‌های شما معمولاً برایم آموزنده بوده و همیشه الهام‌بخش.
    امیدوارم در سال ۱۴۰۰، همانطور که در همین پست اشاره کرده‌اید، «زنده بودن و آرام بودن» را بیش از همیشه تجربه کنید.
    ارادتمند،
    محمد اسدی

    • محمد عزیز.

      روزی که این پیام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم.
      اما صبر کرده بودم تا کتاب مدلهای درآمدی در صنعت محصولات تصویری رو بخونم و بعد جواب این کامنت‌ رو بنویسم.

      خوندن این کتاب، تجربه‌ی لذت‌بخشی بود. از دقت در انتخاب کلمات تا شیوه‌ی پرداختن به مفاهیم مختلف و توجه ویژه به ارائه‌ی تعریف‌های مستند از واژه‌ها و اصطلاحات و ارجاع دقیق و شفاف به منابع. همین‌طور داشتن چارچوب مشخص (از معرفی کلی صنعت، تا معرفی عام مدل‌ها و دوباره برگشتن به صنعت و بررسی مدل‌های درآمدی رایج در صنعت).

      خوشحالم که تجربه‌ی مراجعه به مشاور هم موفقیت‌آمیز بوده. به قول مشاوران، بخش بزرگی از موفقیت در فرایند مشاوره «تطبیق رویکرد مشاور با نیاز مُراجعه‌کننده» است که تا حدی هم باید با بخت و اقبال همراه باشه و گاهی بعد از عوض کردن مکرر مشاور، نهایتاً چنین ترکیبی شکل می‌گیره. در مورد تو به نظر می‌رسه که به خوبی تونستی گزینه‌ی مناسب رو پیدا کنی.

      در پایان خوشحالم که این‌جا کامنت گذاشتی و بعد از این مدت طولانیِ آشنایی، زمینه‌ی ارتباط جدی‌تر دوطرفه فراهم شد و امیدوارم بر اساس چیزی که در وبلاگت‌ نوشتی سال ۱۴۰۰ بتونه سال خوبی برای مطالعه و یادگیری و رشد بیشتر باشه.

  • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

    محمدرضا جان سلام.
    فکر می‌کنم این روزها انقدر تبریک نوروز را شنیدی که دیگه گفتنش از طرف من کاملاً تکراری و خسته کننده و بیهوده باشه.
    به علاوه اینکه می‌دونم برای تو این جور تبریک گفتن‌ها معنایی نداره ؛ البته من هم با تو هم سلیقه هستم(بگذریم از اینکه وضعیت فعلی چندان هم تبریک گفتنی نیست).
    اما به هر حال، حداقل می‌خواستم این کامنت را بهانه کنم-و در فضای روزنوشته‌ها که خودمانی‌تر از متمم هست- بابت هدیه نوروزی ارزشمند برندسازی شخصی از تو و تیم عزیز متمم تشکر کنم.
    مثل همیشه برای تو و تیم متمم بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.
    پی‌نوشت: راستی اگر دوست داشتی و مایل بودی شاید بد نباشه-مانند همان کاری که برای فایل صوتی مدیریت توجه انجام دادی-یک پست اختصاصی هم برای موضوع برند سازی شخصی در روزنوشته‌ها در نظر بگیری تا بتونیم بیشتر در موردش صحبت کنیم و نظر دوستان را هم بشنویم.
    به نوعی حول موضوع یک گفتگوی دو طرفه شکل بگیره.
    داخل متمم امکان کامنت گذاشتن برای این فایل صوتی وجود داره و منم دوست داشتم مشارکت کنم اما به شخصه سختم بود نظر خودم را بگم چون از آموزنده بودنش مطمئن نبودم.
    اما احساس می‌کنم در روزنوشته‌ها خودمانی‌تر هست و راحت‌تر و دوستانه‌تر می‌تونیم صحبت کنیم.
    به علاوه اینکه نظر شخصی خود تو را می‌شنویم.
    مثلاً برام سوال پیش اومد که چرا محمدرضا در فایل صوتی پنجم که موضوع مهم شناخت خود بود به سراغ یونگ رفت؟
    کمی جا خوردم که وسط آن بحث علمی پای صحبت‌های یونگ باز شد؛ مخصوصاً با توضیحاتی که اخیرا در چند نوشته در مورد یونگ دادی.
    آیا در زمینه شخصیت شناسی لازم نیست روی علمی بودن مدل حساس باشیم؟ صرفاً از هر مدلی که با آن راحت‌تر هستیم به عنوان ابزار خودشناسی استفاده کنیم؟

  • ساناز مجرد گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشی. سال گذشته برای من پر از تجربه‌ی مواجهه با موقعیت‌های غیرمنتظره بود. آن‌قدر غیرمنتظره که حتی چهره‌هایی از خودم دیدم که تا قبل از این ندیده بودم. این است که ۹۹ با همه‌ی سختی‌ها و محدودیت‌هایش عرصه‌ی شگفت‌انگیزی برای مزه‌مزه‌کردن شخص خودم در زندگی بود. بارها پیش آمد که به خودم گفتم شگفتا پس این‌گونه هم می‌توانستم و تا الان چرا به ذهنم نرسیده بود که این هم راهی است.
    دیگر این که نمی‌دانم این از اثرات مواجهه از نوع نزدیک با مرگ در سال گذشته است یا واقعا به چهل‌سالگی معروف ادبیاتی‌ها نزدیک می‌شوم. امسال برخلاف سال‌های گذشته تحویل سال برایم فلسفی شد؛ یعنی به این فکر کردم که بشر چقدر مستأصل و مضطرب بوده که به این فکر افتاده که یک جایی از خدا می‌داند زمان را انتخاب کند و بگوید اینجا نقطه‌ی شروع سال جدید است. بعد برای این نقطه‌ی فرضی قبل و بعد تصور کند و دائم بگوید قبل از این نقطه این طور بودم و بعدش این طور می‌شوم و باز هم بشر دستخوش بازی هست. بدون نوروز و ژانویه چقدر مستاصل هستیم برای پشت سر گذاشتن تجربه‌هایمان و انتظار برای رویاهایمان.
    به هر حال با نوروز و بی‌نوروز حضورت مبارک است. بودنت بر همه‌ی ما مبارک.

    • ساناز جان.
      فکر می‌کنم سال قبل برای همه‌ی ما سال عجیبی بود. تجربه‌هایی که انتظار نداشتیم و تهدیدهایی که منتظرشان نبودیم.
      مواجهه‌ی نزدیک با مرگ، به گمانم اگر فقط برای خودمان بود، باز هم ساده‌تر و پذیرفتی‌تر بود. اما تهدید دائمی از دست دادن عزیزان، اگر چه همیشه هست اما پررنگ‌تر و زنده‌تر، به گمانم تجربه‌ی عجیب‌تری بود.
      من به شخصه «مرگی را که ناگهان از راه می‌رسد» به «مرگی که ابتدا در می‌زند و سپس وارد می‌شود» ترجیح می‌دهم.
      این را وقتی فهمیدم که مادرم به من زنگ زد و بعد از یک احوال‌پرسی کوتاه گفت: «محمدرضا. نترسیا. من کرونا گرفته‌ام.» چند هفته‌ای که دوران بیماری مادرم طول کشید و توانست از آن گذر کند، واقعاً تجربه‌ای متفاوت بود.

      اما در مورد این مواجهه‌ی فلسفی با زمان و تقسیم کردنش به قطعه‌های کوچک و اعلام «آغاز و پایان» برای آن، برای من هم باعث شگفتی بوده.
      اساساً مفهوم Milestone‌ برایم عجیب است. این‌که در یک مسیر طولانی، سنگ‌‌نشانه‌هایی جا بگذاری (یا بگذارند) و عبور از آن‌ها را جشن بگیری.

      زمانی با دوستی حرف می‌زدم که تجربه‌ی زندان انفرادی داشته است. پرسیدم از آن سلول‌های تنگ و تاریک چه خاطره‌ای داری؟
      اولین خاطره‌اش این بود که در آن‌جا عمیقاً منتظر یک سوسک یا مورچه و مگس هستی و وقتی می‌آیند، نگرانی که «مبادا زود بروند و دوباره تنهایی به سراغت بیاید.»
      اما دومین خاطره به نوعی به همین مفهوم Milestone نزدیک است.

      می‌گفت هر روز روی دیوار را با ناخن خراش می‌دادم. خطی کوتاه و افقی. خط‌ها گاهی تنها نشانه‌ی زنده بودنم بودند. چون بعد از نخستین روزها، بارها شک می‌کنی که زنده‌ای یا صرفاً به توهم زنده بودن گرفتار شده‌ای.

      خط‌ها افقی بودند و هر روز یک بند انگشت پایین‌تر، خط بعدی را ترسیم می‌کردم. کمی پایین‌تر، نزدیک کف سلول یک برجستگی سیمانی بود که به دیوار چسبیده بود؛ توقف‌گاهی در میانه‌ی مسیر.
      به شکلی نبود که مانع مسیر خراش‌های من شود. اما به هر حال، دیوار بلند و پیوسته‌ی سلول را به دو بخش تقسیم می‌کرد.

      می‌گفت روزی که خط خراش من به موازات آن سنگ رسید، شور و شعف وجودم را فرا گرفت. فکر نمی‌کردم رسیدن به «ارتفاع سیمانی» را ببینم. هیچ اتفاق تازه‌ای قرار نبود بیفتد و من هم از فردا، خراش‌هایم را ادامه دادم و جلوتر رفتم. اما آن روز «عید» من بود.

      بعد از آن خاطره با خودم می‌گویم شاید Milestone‌ها و نشانه‌های میانه‌ی راه،‌ در سختی‌ها و فشارها و ناامیدی‌ها بیشتر معنا پیدا می‌کنند و مهم‌تر می‌شوند. این بود که امسال، پیام‌های تبریک سال نو را بیشتر از هر سال جدی گرفتم؛ برای ما مردمی که این چند دهه نابخت‌یاری‌مان را چیزی جز رویش و ریزش برگ‌ها از هم جدا نمی‌کند.

      • سمانه گفت:

        محمدرضا من برعکس تو، «مرگی که ابتدا در می‌زند و سپس وارد می‌شود» را به «مرگی را که ناگهان از راه می‌رسد» ترجیح می دم.(البته به شرطی که خیلی آهسته وارد نشه، ولی یه چند روزی یا حتی یه چند ماهی فرصت بده ولی دیگه به سال نکشه که خیلی خسته کننده می شه و اونجوری مجبورم خودم بهش سرعت بدم 😉 )
        فکر می کنم در مدل اول، فرصتی هست که می تونی با آدمها خداحافظی کنی. هم خودت و هم آدمهایی که دوستت دارن، خودشونو برای نبودنت آماده کنند.

  • محمدرضا گفت:

    محمدرضا جان سلام.
    امیدوارم سال جدید سال بهتری باشه (نسبت به سال پیش که زنده ماندن بود).
    از بده و بستان زندگی آگاهم اما سال جدید برای خودم سال نباختن نام گذاری کردم، سالی که گذشت سال پر از استرس و اصحکاک بود. می‌خوام امسال در مواجه با حوادث تصمیمات محتاطانه‌تری بگیرم و بخش بیشتری از تلاشم برای تغییر سبک زندگیم بذارم.
    ازت ممنونم و برای همه دوستان سال بهتری آرزو می‌کنم

  • محمد فرازی گفت:

    سلام مرد بزرگوار
    منم چون فرد عزیزی در سالی که گذشت ازدست دادم به درک لحظه بیشتر پی بردم و پیام امسالم برای تبریک سال نو هم در همین حال و هوا بود:
    سلام?
    سال ۹۹ یک چیز مهم را بهم یادآور شد که فکر نکن،خیال نکن زمان داری!
    دو تا درس را درک کردم در سال۱۳۹۹:
    ۱️⃣یک اینکه در لحظه زندگی کنم
    ۲️⃣دو اینکه چه خوب ،چه بد
    دیروز،دیشب تمام شد.
    سال ۱۴۰۰ ،سالی با شکوه و پر برکتی برای شما هست،مطمئن باشید و اینکه در خواستی ازتون دارم?
    برای همیشه سرزنش و ایراد گرفتن از خودتون را متوقف کنید و با تمام وجود خودتون را دوست داشته باشید و معتقد باشید که شما لایق بهترین ها هستید???
    تک تک روزهای سال ۱۴۰۰ مبارک و خیر باشه براتون

    مطمئنم وجودتون پربرکته برای همه ما متممی ها
    الهی که همیشه شاد و سلامت باشید

  • ایمان نظری گفت:

    سلام محمدرضا
    دلم برات تنگ شده بود. سال نوت مبارک.
    لیست بچه‌هایی که کامنت می‌ذاشتن رو می‌خوندم؛ اسم‌هایی که خاطره‌هایی زیادی باهاشون دارم. گفتم منم توی لیست باشم.
    مراقبت کن از خودت و بیشتر ما در جریان بذار که حالت چطوره.

  • پوریا صفرپور گفت:

    محمدرضای عزیز
    سال نو رو بهت تبریک میگم.
    جدا سالی که گذشت در طی سالهای اخیر میتونم بگم حداقل برای من متفاوت ترین بود.
    از رنگ و بوی نوشته هات در سالی که گذشت میخوام جسارت این قضاوت رو به خودم بدم که بگم احساس میکنم برای تو هم سال بسیار متفاوتی بوده.
    به امید روزهای خوب تر و به امید خوب زیستن در همین روزها
    و همچنین به امید دیدارت

  • سعید عباسپور گفت:

    سلام و عرض ادب و احترام به استاد خوبم.
    هرچند ، مدتیست که افتخار همراهی مستمر و مداوم نظیر گذشته را با شما و دانشگاه متمم ندارم ، اما اثر وجود شما و دیدگاه‌های شما و سرفصل‌های متمم در زندگی من اونقدر بوده و هست که ممکن نیست مصداقی از آموزه‌های شما یا متمم رو در جایی نبینم و حس نکنم ..
    نوروز فرصتی بود تا رجوع دوباره کنم به این خانه و احوال‌پرس استادم باشم.
    امیدوارم همواره سلامت و پیروز باشید. تمدن ایران بزرگ به فرهیختگان اثرگذاری چون شما نیاز داره ..

    سال نو مبارک
    ارادتمند، سعید..

  • ساجده ممتازیان گفت:

    محمدرضای عزیز
    منم امیدوارم در سال جدید لحظه های زیبا و شادی بخش رو بیش از پیش تجربه کنی
    ” سرمایه ای که هم اکنون از دست می رود.” چقدر جدی و تکان دهنده اس
    در مورد زندگی در لحظه نوشتی یاد کتاب برف در تابستان (ترجمه ی نیما قربانی) افتادم که نویسنده توی جنگل زندگی می کنه و از تجارب خودش در مورد زندگی “در لحظه” میگه.
    دوتا جمله ی به یاد موندنی داره که اولی رو اغلب وقتی درگیر مسائل زندگی میشم به خودم یادآوری
    می کنم :
    ” دیدن مهم تر از اندیشیدن است.”
    و جمله ی دوم که با دیدن بلوط و کوکی یادم افتاد:
    ” من از پرنده ها بیشتر از آدمها می آموزم.”

  • محمدرضا قره‌داغی گفت:

    محمدرضای عزیز
    سال نو مبارک
    در آخرین سال از پنجمین دهه‌ی زندگیم، فکر می‌کنم آرزوی سلامتی بهترین آرزویی باشد که می‌توانم برایت داشته باشم.
    سلامت و موفق باشی

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    عیدت مبارک.
    سال گذشته برای من دستاوردهای خوبی داشت. در کنار حسرت از دست دادن بعضی عزیزان، به یافته های تازه ای رسیدم.
    آدمهای اطرافم را بهتر و درست تر دسته بندی کردم، تعداد زیادی را با کمال میل آنفالو کردم – از هر کجا- و تعدادی دیگر را مسرانه فالو.
    حضورم در متمم با افت و خیزهایی همراه شد که هنوز هم است ولی در عوض دارم موضوعی مطالعه می کنم نه مثل سالهای اول که تمام پست ها را می خواندم. راستش الان هم دوست دارم همه را بخوانم ولی شیوه ی مطالعه همچنان موضوعی خواهد بود، نه سریالی.
    به اهمیت استقلال در عمل بیشتر پی بردم و اینکه برای شروع کردن به اجرای ایده هایی که در سر دارم دیگر منتظر کسی نمانم. نماندم.
    عجیب که نه، ولی همچنان جالب است که در تمام این موارد متمم راه حل های مناسب و ویژه ای برایم داشته و دارد.
    حرف زیاد است ولی نگه می دارم بلکه بهانه ای باشد برای شکست دادن کرونا و امیدواری به دیدار نزدیک تو و دوستان دیگرم.
    از هدیه ی ۳۱۵ دقیقه ای ات مثل همیشه ممنونم و می دانی و می دانم که با عرض شرمندگی، من هیچ وقت هدیه ای برایت نداشته ام. شاید آن روز که دوباره همدیگر را از نزدیک دیدیم این بی وفایی بشکند.
    دوستدار و ارادتمندت هستم.

  • شهرزاد گفت:

    محمدرضا.
    توی این چند سالِ گذشته – که این شانس رو داشتیم که تو رو پیدا کنیم – تو از جهات مختلفی برای ما الهام‌بخش بودی،‌ و خیلی چیزها ازت یاد گرفتیم.
    (چه توی روزنوشته‌ها، چه متمم، و چه هر جای دیگری که به طریقی حضور داشتی)
    در پایانِ هر سال، و آغازِ هر سال دیگه،
    خیلی از چیزهایی که از ذهنم میگذرن، به یاد میارم که خیلی از اونها رو از تو شنیدم یا خوندم یا یاد گرفتم.
    مثلا ساده‌ترینشون اینکه کتابهای خونده شده‌ی سال گذشته‌ام رو با “تعداد فصل‌هاشون” بسنجم.
    یا اینکه برای سال جدیدم یه “تمِ سال” جدید تعیین کنم.
    و بسیاری بسیاری دیگر.
    همه‌ی اینها رو گفتم که به این جمله برسم:
    «خوشحالم که یکسالِ دیگه رو در حالی آغاز می‌کنیم که تو رو در کنارِ خودمون داریم.»
    ***
    (خداروشکر که کوکی و بلوط نازنازی هم حالشون خوبه، و مرسی که جدیدترین تصویرشون رو بهمون نشون دادی)
    امیدوارم سال نو، برای تو و برای دوستان خوبِ متممی‌مون، سالی پر از سلامتی و لحظه‌های قشنگ و دوست‌داشتنی باشه.

  • مجتبی گفت:

    سلام
    ممنون از یادآوری‌ات برای دونستن قدر سرمایه‌ای که از دست میره، آرزوت برای فراغت ما، تلاشت در این راستا و همینطور هدیه نوروزیت. امیدوارم شما و همه دوستان همیشه سلامت و سرزنده باشید.
    با آرزوی اتفاقای خوب و به یادماندنی در این سال

  • رسول فتح پور گفت:

    محمدرضا جان
    اول تبریک و آرزوی سلامتی برای خودت و همه متممی های عزیز که بهار ۱۴۰۰ رو می بینیم و هنوز فرصت داریم در اینجا و متمم دوست داشتنی کنار هم باشیم و از زندگی در این مکان و زمان جغرافیایی با همه مطلوبیتها و دردسرهاش لذت ببریم .
    دوم میدونم که بارها در متمم مثل https://b2n.ir/k44694 باهم یاد گرفتیم که بهتر زندگی کنیم در عین حال ، حالا که هنوز در شرایط کرونایی هستیم و نمی تونیم باشگاه و سفر و سالنهای تئاتر و موارد مشابه رو تجربه کنیم و با توجه به اینکه فضای متمم رسمی تر و آموزشی هستش و روزنوشته ها خودمونی تره ، به نظرم اگر خودت و دوستان دیگه دراینجا و در صورت صلاحدید در یک پست اختصاصی در مورد اوقات فراغت (با تعریف بالا) بنویسین میتونه مفید باشه(البته منظورم ورود به حریم شخصی نیست).
    مثلا خودم در سال گذشته به اندازه مجموع سالهای قبل فیلم دیدم و در کنار فیلمهای جدی و کلاسیک برای فراغت و تفنن فیلمهای کمدی موزیکال و ژانرهای متنوع رو تماشا کردم.(البته خلاصه داستان و رتبه فیلم و نظر منتقدها مد نظرم بوده) همچنین چند ماهی میشه که حافظ خونی و سعدی خونی شبانه خانوادگی رو داریم تجربه می کنیم و بیشتر جنبه دورهمی داره تا آموزشی.
    مشتاق دیدار حضوری همه شما دوستان جان

  • محمدجواد یعقوبی گفت:

    محمدرضا معلم عزیزم؛
    نمیدونم میان این همه تبریک و شادباشی که این روزها سمت همدیگه سرازیر می‌کنیم، آیا من هم باید به این جریان بپیوندم و بگم بهت «سال جدید مبارک» ؟
    چون برای ۹۸ هم تبریک گفتیم، تهش ناراحت بودیم. ۹۹ رو هم تبریک گفتیم درحالیکه به سخت‌جانی خودمون گمانی نداشتیم، حالا هم که رسیدیم به ۱۴۰۰. پوست‌کلفت‌تر از قبل شدیم و یک سال دیگه زندگی کردیم. اگر برای ۱۴۰۰ قراره تبریک بگم، به این فکر می‌کردم برای چی تبریک بگم؟ چی دیدیم، چی عوض شده، به چی دلخوش باشیم و برای کدوم «شادی عمیق» بهت تبریک بگم؟
    مگه هر سال که تازه میشه، چه چیز خوشحال کننده‌ای رو تابحال با خودش آورده که من خوشحال بشم و بخوام به کسی دیگه هم تبریک بگم و اون رو در شادی خودم شریکش کنم؟
    اشتباه نکن معلم عزیزم. قرار نیست با این حرف‌ها کامت رو تلخ کنم. حتی قرار نیست از یک تبریک گفتن عمیق و شادباش عمیق هم خودداری کنم. من همین الان هم نوروز رو بهت تبریک میگم. امیدوارم خوشحال باشی. هیچی زیباتر از تزریق حس شادی و نشاط به کسی دیگه نیست.
    اما وقتی با خودم فکر می‌کنم،‌ دلیلی برای شاد شدن و تبریک شنیدن هم نمی‌بینم. برام مهم نیست عید شده. مثل یک روز عادیه انگار.
    شایدم زیادی سخت‌گیری می‌کنم درمورد رفتارهام، ولی از تبریک گفتن‌هایی که خودمم معناش رو نمیدونم کلافه شدم این روزا. چون هر روزمون از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و رفتاری و … در خوش‌بینانه‌ترین حالت مثل روز قبله. گفتم خوش‌بینانه‌ترین حالت. تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل!
    کجای این عید و کجای نوروزی که ما این روزها داریم، تبریک داره؟

  • یاور مشیرفر گفت:

    محمدرضای عزیزم
    من الان یکساله که در زندگی حضور دارم. با همه وجودم و البته معجزه کرده این حضور.
    برات آرزوی رنج، شکست و یادگیری و حضور کامل در زندگی دارم.
    با مهر
    یاور

    • یاور جانم سلام.

      چقدر خوشحالم که «حضور در زندگی» رو بیشتر و بهتر تجربه می‌کنی. منم فکر می‌کنم از زمانی که «ترک جمع و موقعیت‌های اجتماعی» کردم و طی چند سال سعی کردم خارج از اسپات‌لایت و پروژکتورهای اجتماعی زندگی کنم، بیشتر این فرصت برام فراهم شد که زندگی رو ببینم و لمس کنم.

      گاهی فکر می‌کنم «رنج» و «شکست» رو باید برای کسانی خواست که دغدغه‌ی «لذت» و «موفقیت» دارن. من فعلاً مدت زیاده که لذت و موفقیت هم از پلن‌های زندگیم خارج شده و بیشتر سرگرم مشاهده‌ی جریان زندگی هستم.

      اما در کل، گاهی هم نگران میشم که این باور در ما شکل بگیره که «رنج» و «شکست» رو باید آگاهانه بخواهیم. بی‌تردید باید توانایی «پذیرش رنج» و «تحمل شکست» رو در خودمون بالا ببریم و چنان‌که در گذشته‌های دور هم نوشته‌ام، سعی کنیم با رنج‌ها و شکست‌ها به شکلی مواجه بشیم که بتونن برامون «میوه و ثمره» داشته باشن.

      اما نمی‌تونم با نگاه خوشآمدگویانه به «رنج» و «شکست» و خصوصاً «رنج» به سادگی کنار بیام. از آموزه‌های بودا که بگذریم، فکر می‌کنم مذاهب با تصویری که از جهان تبلیغ می‌کردند، چاره‌ای نداشتند جز این‌که سراغ چنین تئوری‌هایی برن.

      مثلاً مسیحیت که عیسی رو به صلیب گناه نخستین انسان کشیده بود، چاره‌ای نداشت که بگه عیسی «رقص‌کنان زیر شمشیر غم» می‌رفت و برای نجات بشر تلاش می‌کرد یا سایر ادیان در جهانی که «شرّ، غم و فنا» تنها حقایق ماندگار و جاودانش به نظر می‌رسیدند، لازم داشتند «مدل» پیشنهادیشون رو با شکل‌هایی از «آزمون‌ رنج» به عنوان گامی ناگزیر در مسیر رستگاری تکمیل کنند.
      اساساً دین بر پایه‌ی Redemption و Salvation ساخته میشه و این دو المان، اگر شکست و رنج رو از مسیرشون بگیری، از معنا تهی می‌شن.

      اما فکر می‌کنم می‌شه روایتی از جهان هم داشت که در اون نیازی نباشه به چشم‌انتظاری «رنج» و «سختی» و «شکست» بنشینیم و صرفاً «تحمل» و «توانایی بهره‌گیری» خودمون رو در مواجهه با این مهمانان ناخواسته (و شاید ناگزیر) افزایش بدیم.

  • لیلا گفت:

    سلام آقا معلم جونم
    عیدت مبارک
    این روزها نگاهِ تنه‌ی درخت‌ها کردید؟ پر شده از برگ‌های کوچک و لطیفی که از پوسته‌ی درخت بیرون زدن. من دوست دارم مثل این برگهای کوچک روی تنه‌ی(نه روی شاخه‌ها که به طور معمول جای برگ‌هاست) درخت باشم که وقتی نگاهشون میکنم بهشون میگم آخه تو چطوری از اینجا سردرآوردی، حتما درد کشیدی ولی آفرین بهت که تحمل کردی و تونستی و شدی.
    پی‌نوشت: من بالاخره کارت پستال‌هارو فرستادم، ولی برگشت خورد. : ( (احتمالا سامان موقع خوندن این بخش با خودش میگه، لیلا گیر دادی، بدم گیر دادی : D )

  • امین گفت:

    دوست ندارم حالا حالاها به لحظه‌ها به دیدِ “سرمایه‌ای که هم‌اکنون از دست می‌رود” نگاه کنم.
    شاید از جنس همان حقیقت‌هایی است که دلم می‌خواهد کذبش را باور کنم. هنوز جرات و شهامت لمسش را ندارم.

    عیدتون مبارک
    امید دارم نامتون رو در بین چهره‌های ماندگار این قرن ببینم… شاید کنارِ نامِ خودم 🙂
    سالتون پر سفر

    • امین.

      اون جای کنار تو رو هم در «فهرست چهره‌های ماندگار قرن» به خودت واگذار می‌کنم. یا اگر تونستی به کسی بفروشیش، پولش رو لطفاً بده من. بالاخره یا باهاش چند تا کتاب می‌خرم یا گلدون برای خونه یا میدم به یه نیازمند یا غذای گربه می‌خرم یا میرم سفر یا هر چیز دیگه‌ای که «مستقیم خرج لذت خودم بشه.»

      😉

      • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

        محمدرضا جان.
        حدس می‌زنم اگر قبل از این مصیبت کرونا این موضوع را با تو مطرح می‌کردند خلاف پاسخ الان رو می‌دادی.
        چون انگار به عمر ما قد نمی‌ده که این کشور رو آباد شده ببینیم، شاید تنها کاری که کسی بتونه بکنه این هست که برای نسل‌های بعدش چیزی به جا بگذاره.
        منم همیشه فکر می‌کردم-با افق دید بلند مدتی که داری-بر جای گذاشتن یک اثر مثبت بلند مدت بر محیط خودت، علت ایران موندن تو هست.
        چون در غیر اینصورت دلیلی منطقی و عقلانی برای موندن در ایران نیست! 😉
        من فکر می‌کنم حداقل در کوتاه مدت که خیلی بعیده کسی دستاورد کار خودش را ببینه مگر اینکه بخواد از روش‌هایی نامناسب تغییری ایجاد بکنه.
        اما حدس می‌زنم این یکسال، صبر و طاقت تو مستهلک و فرسوده کرده و انقدر بهت بد گذشته که شاید از این تصمیم پشیمون شده باشی.
        آیا این فرض من درسته؟

  • وحید محمدزاده گفت:

    سلام آقا شعبانعلی دوست داشتنی.
    انشااله سال جدید فرصتی پیش بیاد که روی ماهت رو از نزدیک ببینیم.

  • فرید آقاجانی گفت:

    محمدرضا و دوستان متممی و روزنوشته ای سلام!
    سال نو رو تبریک میگم


    محمد رضا، بابت بسته ی نوروزی و زحمتی که براش کشیدی ممنونم
    می دونم محدودیت های کرونایی رو چند برابر بیشتر رعایت کردی و سال سختی بوده

    دوستان عزیزسلامت و خوش باشید و همچنان رو به رشد

  • سمانه گفت:

    سالی که گذشت سال عجیبی بود، سالی که ترس از مرگ و تنهایی رو بیشتر از هر وقتی درک کردیم. امیدوارم سال جدید برای همه دوستان، سالی پر ز شادی و آرامش باشه و توانایی پذیرش اتفاق های غیرقابل پیش بینی رو بیشتر از قبل داشته باشیم.
    نفستان گرم و دلتون شاد

  • محمد معارفی گفت:

    محمدرضا جان عیدت مبارک
    قدردان بودنت و بودن ِِِِِِِِِِِِِِِِ تمام کسانی که به واسطه تو، باهاشون آشنا شدیم هستیم. امیدوارم رابطه‌هامون عمیقتر و پر از لحظات دلچسب باشه.

  • الهام گفت:

    محمدرضا جان
    سلام
    این اولین کامنت من بعد از گرفتن امتیاز لازم برای صحبت کردن در این صفحه هست:)
    از اونجایی که دانش و اطلاعاتم برای کامنت گذاشتن زیر پستهای تخصصی خیلی کم هست و همیشه هم دلم میخواد اینجا کامنت بگذارم از این فرصت استفاده میکنم و میگم “عیدت مبارک”
    ممنون بخاطر تمام مطالبی که به ما آموختی و همجنان هم چیزی رو دریغ نمیکنی.
    واقعا امسال با این حجم از دست دادن و تجربه های تلخ و سخت میتونیم بگیم “ما رو به سخت جانی خود این گمان نبود”
    یک چیزی که باورش برام سخته و البته نمیشه هم انکار کرد اینه که من هم در چهارمین دهه زندگی هستم، و این نگاه به لحظه ها به عنوان دارایی که در حال از دست رفتن هست رو میفهمم. حتی توی مرور خاطرات گذشته هم دنبال اون لحظه ای هستیم که حال خوبی برامون ساخته بود. انگار این یک حس مشترک بین ما آدم های بالای سی سال هست. (نظرات فلسفی خودم رو در ادامه چند بار نوشتم و حذف کردم:) )
    به عنوان اولین کامنت تلاش کردم معقول باشم:)
    برات آرزوی شادی و سلامتی دارم.

    • الهام جان سلام.

      خوشحال شدم کامنت تو رو این‌جا دیدم. امیدوارم خودت و همین‌طور خواهرها و بقیه‌ی اعضای خانواده‌ات خوب باشن. اگر درست یادم باشه و اشتباه نکنم تو رو در آخرین همایش متمم نتونستم ببینم به خاطر این‌که مادربزرگ‌تون در همون ایام فوت کرده بودن.

      توی روزنوشته که پست تخصصی خیلی کمه و معمولاً حرف‌ها عمومیه. کمی از وسواس خودت کم کن و راحت کامنت بذار. دیدن حرف‌های تو و بقیه‌ی بچه‌ها من رو خوشحال‌تر می‌کنه و ضمناً ایده بهم میده که چی بگم و چی بنویسم.

      سال عجیبی بود. واقعاً عجیب.
      من یه کتاب دارم به اسم Future of Everything (نوشته‌ی Patrick Dixon). چند سال پیش خریدم و خوندمش و به عادت همیشگی، با هایلایتر به جونش افتاده بودم. چند هفته پیش نگاهش می‌کردم. دیدم نویسنده نکات مختلفی رو در مورد آینده گفته و یه جا هم نوشته: «قطعاً باید به روال همه‌ی قرن‌های قبل، منتظر بیماری‌های فراگیر هم باشیم.»
      دیکسون در ادامه توضیح داده بود که برخلاف تصور اولیه – که فکر می‌کنیم الان مهار کردن بیماری‌ها راحت‌تره – به خاطر گسترش حمل‌و‌نقل و وصل بودن تمام جهان به هم، عملاً فراگیری بعدی دشوارتر و چالش‌برانگیزتر میشه.

      جالبه که من اون صفحه و صفحه‌های دیگه رو پر از رنگ و هایلایت کرده بودم. اما این تکه از حرف اون‌قدر به نظرم عجیب و دور از ذهن اومده بود که بدون عکس‌العمل ازش رد شده بودم. یه جورایی حس کرده بودم داره از اون تصویر‌های آخر‌الزمانی آمریکایی-هالیوودی می‌سازه که هیجان کتابش رو ببره بالا.

      خلاصه می‌خواستم بگم که برای من هم – احتمالاً مثل خیلی‌ها – چنین رویدادی در این گستردگی بزرگ جغرافیایی و با این تأثیرگذاری عمیق، غیرقابل‌تصور بود.

      از کرونا که بگذریم دغدغه‌ی سن رو کاملاً می‌فهمم. تازه باید وارد دهه‌ی پنجم بشی تا متوجه بشی دهه‌ی چهارم که چیزی نبوده 😉
      مرگ که همیشه و در هر سنی هست، اما من همیشه می‌گم الان که امید به زندگی در ایران حدود ۹-۷۸ سال هست، میشه گفت یه آدم ۳۹ ساله عملاً از نظر آماری، مسیر تولد تا قله‌ی زندگی رو رد کرده و داره وارد مسیر قله به سوی مرگ میشه.

      البته شاید تصویر‌سازی شیرینی نباشه و بهتر باشه با استعاره‌ها و تعبیرهای دیگه‌ای به زندگی نگاه کنیم. اما به هر حال، اصل ماجرا اینه که باید یادمون باشه فرصت زندگی کوتاهه و به بهترین شکل ازش بهره ببریم.

      نمی‌دونم تو در این روز و روزگار، زمانت به چی می‌گذره یا وقتی می‌خوای دقیقه‌ها و ساعت‌هایی رو «برای خودت» داشته باشه، چه کارهایی انجام می‌دی. اما فکر می‌کنم این سوال یکی از «فوری‌ترین» سوال‌های ما – حداقل در دهه‌ی چهارم و بالاتر – محسوب میشه.

      همون‌طور که قبلاً هم نوشته‌ام حداقل در مورد من این‌طوری شده که قبلاً زندگی رو «لحظات پر از تلاش و خروجی و بهره‌وری» می‌دونستم که لابه‌لای اون، زمان‌هایی برای استراحت و رهایی و فراغت در نظر گرفته میشه؛ اون هم برای نفس تازه کردن و آمادگی برای تلاش بیشتر.

      الان زندگی رو «زمان‌هایی برای استراحت و رهایی و فراغت» می‌بینم که در لابه‌لای اون، زمان‌هایی برای تلاش و خروجی و بهره‌وری وجود داره.

      ترکیب زمان صرف کردنم عوض نشده. هنوز ساعات کار بسیار طولانی دارم و ساعات خلوت و استراحت کمتر. اما این رو می‌دونم که ارزش‌گذاری‌شون در ذهنم عوض شده.

      اگر دوست داشتی و راحت بودی برام بگو که ساعت‌های خلوت و شخصی خودت رو که قراره برای خودت بگذرونی به چه کارهایی اختصاص می‌دی.

  • پاسخ دادن به ایمان نظری لغو پاسخ(مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    پاسخ دادن به ایمان نظری لغو پاسخ

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *