روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

امشب شب قدر است. شبهای قدر نمی خوابم. فکر میکنم. می نویسم. نیایشی و کمی هم مطالعه درباره ی آیین زندگی. به همین منظور به خیابان انقلاب رفتم تا چند کتاب بخرم.

***

همیشه سر زدن به  کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است: مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق. کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام میدهند تا «فارغ التحصیل» شوند.

در زبان انگلیسی، برای یایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام». پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است. ما ولی از «فارغ» شدن استفاده میکنیم. تو گویی که زایمانی سخت در کار بوده و اکنون میخواهیم به روند عادی زندگی بازگردیم…

بگذریم…

در خیابان انقلاب با این آگهی ها مواجه شدم:

پروژه ی دانشجویی با ارزان ترین قیمت

 با قیمت بسیار ارزان، برایت پایان نامه می نویسند: تاریخ و علوم سیاسی، مدیریت و اقتصاد، زبان و ادبیات فارسی، مقاله ISI

با قیمتی باورنکردنکی برایت برنامه نویسی میکنند: با هر زبان که بخواهی!

آری. خوشبختانه امکانات در حدی زیاد شده، که میتوانی بی آنکه چیزی از مدیریت بفهمی، مدرکش را دریافت کنی. بی آنکه زبان بدانی، ترجمه کنی. بی آنکه سیاست و اقتصاد بفهمی، مقاله هایی در آن حوزه داشته باشی، آنهم در سطح ژورنال های بین المللی و آی اس آی. کافی است پول داشته باشی آنهم نه زیاد، بلکه به نرخ دانشجویی!

از امروز دیگر به میوه فروش همسایه نمی خندم که آنها که کت و شلوار دارند را «دکتر» و آنها که اسپورت می پوشند را «مهندس» صدا میزند. او جامعه را بهتر می شناسد. حتماً او هم میداند که هزینه ی دکتر و مهندس شدن، گرفتن یک تاکسی به مقصد میدان انقلاب است.

از امروز دیگر، به حسابدار شرکتمان نمیخندم که همیشه میگوید: درسته من دیپلم دارم. اما دیپلم قدیم است!  او فرق دیپلم جدید و قدیم را خوب فهمیده است.

از امروز دیگر تعجب نمیکنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ های اطراف لپ تاپ را، با یکدیگر اشتباه میگیرد!

از امروز دیگر میدانم که چرا، یکی از آشنایانم که سمت بالای اقتصادی در یک سازمان دارد، نمیتواند «اصل» و «بهره»ی وامی را که پرداخت میکند، جداگانه محاسبه کند.

از امروز دیگر می دانم که چرا میگوییم: «فارغ التحصیل!»

***

امشب شب قدر است. اما خوب میدانم که سرنوشت شوم جامعه ی ما،

نه آن هنگام که در تاریکی، نیایش میکنیم و اشک می ریزیم،

بلکه آن هنگام که در روشنایی، تلفن نویسنده ی دانشنامه ی خود را روی دیوارهای میدان انقلاب می بینیم و لبخند میزنیم، نوشته میشود…

ما مردمی شده ایم که تقلب میکنیم. دانش معامله میکنیم. عنوان میخریم.

اقتصاد ایرانی، صنعت ایرانی، فرهنگ ایرانی، تاریخ ایرانی، ادبیات ایرانی. همه و همه را میتوانم صفحه ای ۱۵۰۰ تومان بخرم و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترین وقت و هزینه گرفته ام. اما فراموش میکنم که در جامعه ای زندگی میکنم که سایر کالاها و خدمات نیز، به احتمال زیاد توسط کسانی به من ارائه میشود که دانش خود را از همین میدان، شاید کمی بالاتر یا پایین تر، خریده اند!

***

پی نوشت نامربوط ۱:

گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…

 لابد میگویید: اگر اوضاع چنین اسفناک است، چرا مردم بی درد و دغدغه این وضعیت را پذیرفته اند و کسی نگران نیست؟

دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است.

وقتی نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بیدار کند، نمی خوانیم و پول میدهیم تا پس از مرگ برایمان بخوانند – درست مانند اینکه شما نوشابه بخوری و پول بدهی فرد دیگری به جایت بدود تا کالری های اضافه ی تو بسوزد! –

طبیعتاً مقاله مان را هم میدهیم تا دیگری بنویسد. اصل، ثواب است که ما برده ایم…

چنین است که جامعه ی مان سرشار میشود از: روح های پاک. جیب های پوچ و مغزهای پوک.

***

پی نوشت نامربوط ۲:

بگذار متعصبین هر چه می خواهند بگویند. اما برای من، دیدن تن فروشان و مشتریان آنها، در کنار خیابان ساده تر است تا دیدن مدرک فروشان و مشتریانشان.

چه آنکه، گروه نخست، آنچه می خرند و می فروشند کاملاً شخصی است و گروه دوم، آنچه معامله میکنند و بر باد میدهند، تاریخ و اقتصاد و صنعت و معیشت یک ملت است…

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



147 نظر بر روی پست “روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

  • درخشان گفت:

    سلام
    به نظر من تنها راه درمان این دردهای مهلکی که گریبان جامعمونو گرفته تعطیل کردن دانشگاههاست چه آزاد چه دولتی…
    دانشگاه آزاد که شده چاپخونه ی مدرک… دانشگاه دولتی هم که سرمایه های ملی مملکتو داره هدر میده…
    من اگر جای دکتر روحانی بودم حتمن اینکارو میکردم… تمام اساتید دانشگاه رو هم میفرستادم اردوگاه کار اجباری… چون هیچ کار مثبتی برای این مملکتو مردمو جامعه انجام ندادنو نمیدن… فقط دارن از بیت المال حقوق مفت میگیرنو مقاله isi میدن که رتبشون بره بالاتر… همش کاغذ چاپ میکنن که دوزار ارزش نداره… نه دردی از معیشت مردم جامعه درمون میکنه… نه به درد حل مشکلات صنعتو اقتصاد مملکت میخوره

  • محمد جواد گفت:

    استادعزیزم جناب شعبانعلی با سلام و ادب و احترام.باید بگم که من به تازگی با شما آشنا شدم و این آشنایی به امید خدا ادامه داره و روزی بسیار نزدیک هم خواهد شد که البته مایه افتخار من خواهد بود.اما در مورد تمامی مطالب شما بنده کاملا با نظر شما موافقم و بسیار لذت بردم از تفکراتتون اما در مورد پی نوشت نامربوط ۲ باید بگم که گروه نخست هم مانند گروه دوم هر آنچه میکنند شخصی نیست به هیچ وجه بلکه بسیار به روح جامعه به روح کودکان جامعه و تربیت آنها و پرورش نسلها نسل مربوط!به هر حال من آدم متعصب یا درگیر این مسائل نیستم اما بنظرم اومد شما این دو مسئله رو بی جهت با هم قاطی کردین در صورتی که هر دوتاشون بسیار بسیار آسیب رسانند هم به فرهنگ هم تاریخ و اقتصاد و معیشت روح و روان یک ملت!با تشکر از حوصله شما

  • بیچاره گفت:

    خیلی بده که دارن پایان نامهشون روپولی انجام میدن منم دانشگاه ازادم چون نمیتونم بدم بیرون خودم مینویسم مسخره میشم تودانشگاه ما کلاس اینه بدی بیرون همکلاسیای من ورد پاورپوینت بلدنیستن مقاله isi میدن طرف حتی بلدنیست ثبت بدهکار با بستانکار رو مقاله حسابداری میده میگن توحسابداری باید شم ریاضی داشته باشی همکلاسای من شم ریاضی پیش کش فکر نکنم یه ضرب وتقسیم ساده دورقمی روهم بلدباشن وضع سواد خیلیاشون افتضاحه اما به لطف اساتید محترم معدل ۱۸٫۵ فکرکن کسی که حتی افیس بلدنیست مقاله میده کپی پست ساده کامپیوتر روهم بلدنیستن سخت ترین کار براشون سرچ مقاله انگلسیه کوچکترین کاراشون رو هم میدن کافی نتی دم در دانشگاه گاهی وقتا فکرمیکنم اومدیم دانشگاه کافی نت های دم در دانشگاه رو پول دار کنیم کارمندا که حسابشون جداس حتی دخترای مجرد بیکار حوصله ندارن یه ورد ۴ صفحه ای برای خودشون بنویسن مقاله isi میدن پز معدل ۱۸ شون رومیدن به خدا بعضی ازهمکلاسای من حتی تودبستان هم اینجوری معدل نیاوردن کسی که نمیدونه سود = هزینه -درامدمقاله isi برای چشه ولی باهمه این حرفا به نظر من خوش بحالشون وقتی همه چیز به نفع شونه چرا استفاده نکنن فردا پس فردا با پارتی میرن سرکار به منی که اینجا دارم کامنت مینویسم میخندن اخه من پول ندارم پایان نامه روبیرون بنویسم اونا زودتر فارغ التحصیل میشن جامعه به اونا خیلی نیازداره امثال من بیخود هستن چون پول ندارن به زور خرج دانشگاه شون درمیاد باحمالی وهزارتاچیز دیگه بذار اون دختری بره بالا که معدلش ۱۸٫۵ اما از کامپیوتر سر در نمیاره با هزار جور تقلب والتماس اساتید ودروغگویی نمره ۱۰ دولتی روبه ۱۷ میرسونن

  • متین گفت:

    مدرک فروشا رو قبول دارم کاملا درست میگید
    اما ازتون تعجب کردم که گفتین کاری که تن فروشا میکنن فقط به خودشون آسیب میزنه و کاملا شخصیه………

  • رضا گفت:

    سلام. اینقدر این مطلب من رو هیجانی کرد که نمیتونم جوابی بهش ندم،درد جامعه ما خرید و فروش علم نیست،درد جامعه ما مد شدن مدرکه، درد جامعه ما اونجاییه که من جوون سال ۸۶ همه دریچه های دنیا رو از ورود به کارشناسی ارشد میدیدم و فک میکردم بدون ارشد هیچ چیز نمیشم و اگر چه شش ماه درس خوندم تا توی کنکور سراسری قبول شم، ولی با ۳۷۰ جایی قبول نشدم چون ۱۰۰ نفر بیشتر پذیرش جمع نرم افزار و هوش مصنوعی کشور نبود. و خنده داره که سال ۹۰ وارد دانشگاه شدم و هنوز در ترم ۷ درگیر ارشدم، قبل از ورود به ارشد یکی از دوستام که دفاع کرده بود و حتی حاضر نیست یه میلیون ته حسابشو بریزه دانشگاه و مدرک ارشدش و مدرک حتی لیسانسشو بگیره بهم گفت ارشد چی بود؟ یه سراب، و من در پایانش واقعاً رسیدم به اینکه ارشد یه سرابه. بعد هم به خاطر تعداد ماشاا… بسیار زیاد دانشجویان ارشد گرایشم در دانشگاهمون که نزدیک به ۱۵۰ نفر در یک ترم بودیم! و فقط دو تا استاد راهنما برای موضوعم داشتم که یکیشون مدعو بود و وقت نداشت و یکی دیگشونم نمیشد باهاش کار کرد تا همین الان گیر این مدرکم، فقط چون دلم میسوزه ۱۰ میلیون خرج کردم و با معدل کل ۱۸ حیفه وسط کار ولش کنم. درد ما اونجاییه که جوونایی رو دیدم که ۱۱ ماه زندگیشونو سوزوندن صبح تا شب توی کتابخونه که MBA قبول شن و با دیدن سوالای کنکور خشکشون زد،درد ما خرید و فروش علم نیست، درد ما سازمان سنجش آموزش کشوره، درد ما جایی که با سوزوندن ریشه جوونای ما پشت سدی به اسم کنکور موسسات کنکور ثروت های میلیاردی به دست میارن، و الی ماشاا..درد ما عدم تطابق ظرفیت دانشگاها با جمعیتمونه، درد ما مدرک گرایی بیخودمونه،درد ما اینه که تو جامعمون مهندسا منشین، دیپلما کارفرما، درد ما اینه که راهمونو گم کردیم، خرید و فروش علم که توی دردهای ما گمه

    • رها راد گفت:

      سلام…
      با کامنت شما به این پست اومدم و خیلی تعجب کردم چون وقتی نوشته “ذکرمصیبت …” را خوندم به این فکرکردم که معلمون در شب های قدر به چه چیزی فکرمیکنه ولی فکر نمیکردم مطلبی نوشته شده باشه..

      “گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…”

      مجذوب تبریزی میگه: مرد را دردی اگر باشد خوش است…..درد بی دردی علاجش آتش است…
      کاش مجذوب تبریزی درد را برایمان تعریف می کرد.. احساس میکنم بی دردی نسبت به دردهایی که امروزه فقط اسمشو درد گذاشتیم قابل ستایش تره…
      شاید رضا درست میگه راهمون را گم کردیم….چرا؟خیابانو تابلو راهنمایی خوبی نداره یا خودمون سهل انگاریم..اگر مکان کنترل بیرونی داشته باشیم میگیم ما مقصرنیستیم واگر مکان کنترل درونی میگیم خودمون مقصریم….وچقدر سخته که بدونیم مقصریم ولی هنوزم سهل انگاری میکنیم…اون موقع دیگه نمیشه گفتم راهمونو گم کردیم…چون را ه مشخصه خودمون خودمونو گم کردیم

  • رضا گفت:

    مشکل ما توی صورت مساله است. مشکل جامعه ما ترویج مدرک گرایی. مشکل اینه که من نزدیک نه ساله درگیر کارشناسی ارشدم, از ورودی ۸۶ که بعد از شش ماه درس خوندن بی وقفه رتبه سراسریم شد ۳۷۱ و بدلیل پایین بودن ظرفیت رتبه بالای ۱۰۰ شانسی برای قبولی نداشت, و بعد در سال ۹۰ با دو سه هفته درس خوندن ازاد علوم تحقیقات قبول شدم. و با اینواکه معدل کلم ۱۸ اه هنوز نتونستم تز بدم و اگر بگم واقعا چرا چون استاد راهنمای درست حسابی نداشتم, دو نفر تو دانشگاه ما بودن برای موضوع من که یکی مریض احوال بود و یکی هم مدعو و ماشاا… همشون چنان سرشون شلوغ بود که وقت سر خاروندن نداشتن, بعدم رفتم با یه استادی برداشتم که تقریبا چیزی از پروژم سر در نمیاره. حالا ترم هفتم هستم و این پروژه شده افت زندگی من,نه کارم اجازه میده بشینم پاش و تمومش کنم نه دلم میاد ده میلیون خرج و این همه رفت و امد رو بریزم دور. اینه که میخام بدم ۳ میلیون برام انجامش بدن. درد جامعه ما اینه که خودمونو گم کردیم. همه میخایم فوق لیسانس باشیم. دکترا باشیم. ولی به هدف بعدش فکر نکردیم. امروز دیگه فوق لیسانس داشتن مد شده و دکترا داشتن کلاس, قبل ازینکه برم ارشد همه بهم گفتن نرو, گوش نکردم, دوستم گفت اخرش دیدم سراب بود, دفاعم کرده نرفته با دانشگاه تسویه کنه مدرکشو بگیره, منم به این نتیجه رسیدم. سراب بود. و پولدار شدنو خیلی بیشتر از درس دوست دارم. اگر چه همه ته دلشون میخان در عین پول بیشتر یه عنوان فوق لیسانس یا دکتر هم داشته باشن!

  • نیما گفت:

    به نظر من خیلی هم عالیه !
    چون هر کسی این وسط زرنگ تر باشه پول بیشتری در میاره
    درود بر پول
    فقط پول مهمه

  • ضیاء گفت:

    محمدرضا جان سلام!

    هفته‌ی پیش دفاعیه‌ی پایان‌نامه (کارشناسی ارشد) را به سلامتی سپری کردم و این روزها کارهای پایانی مربوط به مقطع رو به انجام می‌رسونم. روند گرفتن امضاها و کاغذ‌بازی‌ها بسیار کند پیش میره و باید بگویم الحق که واژه‌ی “فارغ” و عبارت فارغ‌التحصیلی زیبنده‌ی چنین پایانی هست!
    امروزه “زایش اندیشه” در دانشگاه‌های داخلی به ندرت صورت می‌گیرد؛ شاید به همین دلیل است که درد زایشِ اندیشه را به گرفتن امضاها منتقل کردند!

  • سارا.م گفت:

    با اینکه از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر یه ضرب کار کردم و به صفحه مانیتور خیره شدم(به جز نیم ساعت صبحانه و ناهار).و چشمام داره به شدت میسوزه.ولی الان دوسعته که دارم نوشته هاتون رو میخونم.دوستتون دارم.ممنون به خاطر این mp3آگاهی که به خواننده هاتون منتقل میکنین.

  • میلاد گفت:

    سلام
    بنده فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران هستم و مدتی به دلیل تامین مخارج دانشجویی به این کار روی آورده ام. از اولش با اصل این قضیه مشکل داشتم ولی سرخودم کلاه گذاشته بودم که تنها واسه مدتی این کار رو انجام میدم. با دیدن این مطالب و نظرات و نجربه دوستان (به خصوص نیلوفر) به عمق فاجعه پی بردم. الان که اینو مینویسم تصمیمم رو گرفتم و دیگه ادامه نمیدم. انشاا… یک کار مناسب پیدا می کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی روزی رو کس دیگه ای میرسونه، چرا باید ناراحت اون باشم. و در آخر از همه دوستان تشکر می کنم که باعث شدن کمی تامل کنم.

  • مجید گفت:

    جواب این نکته ای رو که میخوام بگم در یکی از نظرات گفته بودی. ولی بازم میگم چون بهش اعتقاد دارم.{با عرض پوزش که مخالف نظر شماست}
    اگه پدر یا مادر خونه، مدیر سازمان، سرمربی تیم و… که راس تصمیم سازی رو در یک مجموعه دارند، به نقششون، آگاه باشند و درست قدم بردارند، زیر مجموعه آنها، نه ۱۰۰ درصد، ولی با درصد بالایی قدمهای درستی بر میدارند.
    مثال زیاده و البته مثال نقضش خیلی کم. مثلا مگه میشه گواردیولا سرمربی تیمی باشه و اون تیم نتیجه نگیره. چرا؟ چون میتونه نقشها رو خوب شناسایی کنه و از اونا درست استفاده کنه. مثل آموزش پروش ما نیست که به قول خودت همه رو تو یک سطح و با یک خط کش امتیاز میده.
    پس اگه مدیر یک مجموعه بخواد درست عمل کنه، مشکلات ذکر شده به حداقل میرسن. وقتی راس راهنمایی و رانندگی تصمیم گرفت بستن کمربند رو اجباری کنن، من بی فرهنگ هم کمربندمو بستم، حتی با غر فراوان، الان درصد بالایی راننده میبندن ولی هنوز سرنشینها نه. باز چرا؟ چون فقط اجبار بوده نه فرهنگسازی و آموزش. یعنی مدیره اولش رو خوب اومده، ولی بعدش رو به هر علت ضعیف ظاهر شده.
    در مبحث بالا، اگه دانشگاههای ما مثل آکسفورد و کمبریج بودن و مدیرای ما مثل مدیرای کمپانیهای بزرگ بودن (که به سواد توجه میکردن نه مدرک)، این داستان وجود نداشت. چون دیگه منه کلاه بردار یا دانشگاه نمی رفتم(چون دیگه تو آکسفورد، محیطش منو یا اصلاح میکرد و یا طرد) و یا با انگیزه و نگرش متفاوت به دانشگاه میرفتم.
    خلاصه/نتیجه: این مشکل و مشکلاتی از این دست زمانی مرتفع میشن که تصمیم سازان درست عمل کنن وگرنه من تنها نهایت بچمو درست هدایت میکنم و اثری در جامعه مدرک گرا که نمیتونم داشته باشم.
    پی نوشت مربوط: همه آدما دهن دارن و جیب، ولی من تو ایران و کشورهای جهان سوم میگردم دنبال راه زیرابی رفتن، وقتی میرم در کشور جهان اول، چون ساختارها و قوانین درستن و تبصره ندارن، زیرابی نمیرم میگردم دنبال راه درست. البته اون خارجیه هم وقتی میاد ایران میدوه دنبال راه زیرابی رفتن.(برخی مربیایی خارجی فوتبال که درست تو کشورشون تربیت نشدن و ببین)
    پی نوست ۲ مربوط: فرمودید:”مسئولین همیشه کاری رو کردند که ما می‌کنیم در مقیاس بزرگتر. همین.” اگه ساختار درست تعریف بشه، هرکسی تصمیم ساز نمیشه که بخواد کارای منو تکرار کنه. آخه اگه صلاحیت نداره درست تصمیمسازی بکنه، پس نباید انجا بشینه
    پی نوشت ۳ مربوط: در و تخته خوب بهم چفت شدن، نه؟
    پی نوشت ۴ نا مربوط: من سواد و تجربه شما رو ندارم. ولی تو این جامعه با ساختار نادرست بیشتر از شما عمر کردم و عادت کردم به نظردادن تو هرچیزی که بهش تخصص ندارم. باید ببخشید فقط انتقال دیدگاه تجربی بود.

    • در ابتدا ما ساختارها رو می‌سازیم و بعد ساختارها ما رو. البته بحث سیستم و زیرسیستم هم هست:

      من به عنوان یک عضو از جامعه اصرار دارم که نقش من پر رنگ‌ تر از ساختاره
      اما به عنوان مدیر شرکت خودم، در تعامل با زیرمجموعه، همیشه اصرار من این بوده که نقش ساختار سازمان پررنگ‌تر از اعضای سازمانه.

      کدوم درسته؟ اصلاً مهم نیست. چون سوال درست اینه که چه چیزی اثربخشه.

      به نظر من ماجرای ملت و دولت ( به عنوان نمونه‌ای از چالش عضو سیستم و خود سیستم) کاملاً شبیه ماجرای مرغ و تخم مرغه.
      به هر حال اگر بیشتر از من عمر کرده‌اید نشون می‌ده که شما هم بخشی از ساختار موجود رو در سی سال قبل شکل داده‌اید (همه‌ی ما در تغییر ساختارهای اجتماعی نقش داریم. یا با تلاش برای تغییر اونها یا با مقاومت نکردن در برابر تغییر اونها). پس بازی پیچیده از همینجا شروع می‌شه که نمی تونیم خودمون رو از ساختار جدا کنیم…
      من فکر می‌کنم باقی ماجرا یک مسئله‌ی شخصیتیه.
      من چون شدیداً به مرکز کنترل درونی معتقدم باورم اینه که ملت باید بگن بیشتر تقصیر ماست و برای بهبود تلاش‌کنند و دولت ها هم بگن بیشتر تقصیر ماست و برای بهبود تلاش کنند. راستش برام درست بودن این فکر «اصلاً» مهم نیست. «مفید» بودنش مهمه.

      من زندگی خودم رو مقایسه می‌کنم و دوستانم رو که می‌گن: «نقش ما ملت پررنگ تره» و می‌بینم که اکثر ما شاد و خوشبخت و به نسبت ثروتمند و اثربخش زندگی می‌کنیم.
      و اکثر کسانی که نقش دولت و ساختار را پر رنگ می‌بینند میبینم که اکثراً منتظر مانده‌اند که شاید «دستی از غیب برون آید و کاری بکند…».

      • مجید گفت:

        من با گفته آخرتون ۱۵۰ درصد مواقم : ) مانند این گفته رو بزرگی هنگامی گفت که داشتن اعدامش می کردن ( فکر کنم گالیله بود یا یک دانشمند که برای تفتیش عقاید محکوم شده بود ) مردی داد زد وای بر نظامی که قهرمانانش رو میکشه و اون بزرگ گفت وای بر مردمی که دنبال قهرمان می گردند . { گفتارها یاد شده مو به مو نیست ، انگیزه بازگویی کلیت بود } . با این جملتون هم موافقم که آدمایی که با اندیشه « نقش ما ملت پررنگ تره » زندگی میکنن ، خوشبختترند ، و منم تلاشم رو تو این زمینه در هودم و خانوادم میکنم . ولی برای یاری به تحلیلهای شخصیم ، از تاریخ یاری گرفتم . گذشته اینو میگه : قدرتها اثرگذارند .
        مگه فردوسی کوشش نکرد ( درود خدا بر ایشان باد ) ولی اکنون در زبان گفتاری با سربلندی و برای تاکید به فرهیخته بودن تا می توانیم تازی و انگلیسی و اگه هم بلد بودیم فرانسه و چینی بلغور میکنیم . فکر کنم چون قدرت تصمیم ساز در اون زمان و دیگر زمان های تاریخ دست این عزیزان نبوده ( که بی گمان اگر زمانی بوده به دست آوردهای درخشانش امروز می بالیم / همانند زیبایی اسپاهان به کوشش شیخ بهایی ( درود خدا بر ایشان باد ) و همسان آنان بوده است ) . هنگامی که سیستمی وجود داره که مردم لایق را به بیرون پرت میکنه ، پس ناچار من نالایق میرم و در صندلی خالی تصمیم سازی مینشینم . مگه هم اینک دستاورد همین تصمیمات نادرست را نمی شه به فراوانی دید ؟ اونم در اقتصاد یک کشور ، نه یک خونه . قدرتها اثرگذارند.
        بازرگان درجایی گفته بود : در عجبم از مردمان ایران . اسکندر آمد ، برای عزیر شدن فرهنگ آنان را گرفتیم . تازی آمد ، برایش صرف و نحو نوشتیم . برای ترکان غزنوی ترانه سرودیم و . . . همیشه فرمانبر ، همیشه رام . همیشه دیگران تصمیمساز بودند و ما بازگویی دیروز و امروز .
        دوست عزیزم ، کامیابی دیدارتون رو نداشتم و از راه همین درگاه با افکارتون اشنا شدم . از اینکه بی چشمداشت دانسته ها و دستاورداتون رو به اشتراک میگذارید ، نشان از بزرگی جان و منشتون داره و نشون میده از سرمایه مادی و معنوی خودتون برای دستیابی به آرزوهاتون و انجام پذیری رویاتون در‌نهایت ممکن بکار بستید . کاش در جایگاه تصمیم سازان می بودید . من دانش مایه گفتاورد و نیز بلندی طبع ندارم . سعیم را خواهم کرد و امیدوارم با کوشش همه ما این رویای شیرین به حقیقت تبدیل شود . هرچند نیرومند نیستیم.
        پی نوشت : برای جایگزینی واژگان تازی با پارسی در این نوشتار از نرم افزار رایگان پارسیبان سود بردم، که وظیفه خود میبینم برایِ رواج دادن به کارگیری واژگان پارسی ، از این نرم افزار یاد کنم . { http : / / parsiban . 3eeweb . com / }
        پی نوشت ۲ : برخی واژگان از روی دگر گونی حس نوشتار به پارسی برگردانده نشد .

        • محمدحسن بهرامی گفت:

          چقدر این مقاله محمدرضای عزیز رو دوست دارم که در مورد زبان می گه ما بایستی کاری کنیم مخلوقی بسازیم و سپس نام فارسی بر آن بگذاریم نه اینکه فقط حرف زبان رو بزنیم

          http://www.shabanali.com/ms/?p=4256

          من مجدد این نوشته محمدرضا رو خواندم و محظوظ شدم
          ضمناً اکثر لغات خارجی مورد استفاده در فارسی فعلی، فرانسوی است نه انگلیسی

  • یاور گفت:

    موضوع پایان نامه من : بازسازی دیرینه زیست بوم گستره ی ائوسن حوضه ی کپه داغ در شرق کشور با بهره گیری از روش های آماری چند متغیره ” بود. برای بازسازی اکولوژی (زیست بوم) گذشته، طبیعتا هیچ استادی در ایران پیدا نشد که بخواهد «راهنما» باشد. بنابراین به صورت صوری، یک استاد مشترک از دانشگاه تهران و یک استاد از دانشگاه خودمان (فردوسی مشهد) گرفتم.
    از همان روزهای اول با یک پرفسور هلندی در تماس بودم و با سؤالات بسیاری که از وی پرسیدم، مرا به کارگاه پنج روزه آموزشی در سازمان متبوعش دعوت کرد. اگرچه این سفر برایم چیزی حدود ۲ هزار یورو خرج برداشت. هرگز فراموش نمی کنم روزی را که از هلند برگشتم، روزهای سخت ماه رمضان گرم مشهد در مرداد ۹۱ و منی که از ساعت ۵ صبح تا ۲۱ شب دانشکده بودم. در طول سه ماه تابستان تمامی کار پژوهشی و میکروسکوپی پایان نامه ارشدم را از نو انجام دادم. بیش از ۲۰۰ مقطع میکروسکوپی را با ۳۰ هزار فسیل شمارش کرده و وارد نرم افزارهای آماری کردم. روزهای سخت تری آن روزهایی نبود که نخستین شخص در ایران باشی که چنین پایان نامه ای بر خلاف تمامی تزهای روتین و تکراری دانشکده علوم پایه فردوسی انجام میدهد. بلکه روزی بود که بخواهی چنین موضوعی را در برابر هیئت داوران Out date دانشکده انجام بدهی.

    به هر حال مقاله ISI من به لطف استاد فرهیخته ام و با ادیت ایشان بالاخره وارد Springer شد.
    لازم دانستم نکته ای به فرمایشات حضرت عالی اضافه کنم که در دوره کارشناسی زمین شناسی که من در آن کلاس ۵۳ نفری حضور داشتم، تنها ۶ نفر واقعا «زمین شناس» بودند. تنها ۶ نفر عاشق سنگ بودند، عاشق دانستن، عاشق کشف طبیعت.

    و البته دیدن چنین چیزهایی هم برای این ۴۷ نفر غیرعلاقمند بعید نیست!
    با تشکر

  • شبنم گفت:

    آقای شعبانعلی
    چرا فقط به دانشجوهایی که پایان نامه کپی می کنند نگاه می کنید؟ چرا اون هایی که این پایان نامه های کپی شده رو مینویسند نمی بینید؟ می دونید چقدر مقاله isi با ارجاعات بالا از همین کپی کاری ها دراومده؟ حالا سوال اینجاست که چرا یه دانشجوی کارشناسی که نیمی از واحدهای درسیشو پاس نکرده و پا توی آزمایشگاه تحقیقاتی نگذاشته یه مقاله isi اون هم با کلی داده ی آزمایشگاهی در یک ژوررنال تخصصی با ۴٫۴۷۳=IF چاپ کرده که تا همین امشب سه نفر بهش ارجاع دادن!!!! ( و با کمال تعجب همه ی ارجاعات مربوط به گروه های تحقیقاتی کارکشته و موفقه که به طور تخصصی روی این موضوع کار می کنن) اما هم کلاسی من پس از ماهها جان کندن در آزمایشگاه هنوز یک ست داده ی هم خوان نداره؟! و خوب سوال بعد اینه که الان کی ضرر کرده؟ هیچ کس! کی خوشحاله؟ منهای ما همه! و این مسئله همچنان جای بحث داره!

  • رضا گفت:

    مهندس جان ديروز رفته بودم يه دفتر مهندسي برا حساب كتاب : الو الو مهندس معمار پايه سه نميخاين ۳۰ درصد تخفيف ميده هااا اونيكي: ببين اگه بيشتر تخفيف ميده بفرسش اينجا و و و اولش فك كردم اومدم مشاورين املاك يا شايدم ترمينال ولي بعدش ديدم درست آمدم ، دلالهايي كه نميدونن اصلا سازه رو با كدوم ص مينويسن و فرق مهندسي معماري با مكانيك چيه! بقول يكي از بچه هاي رده بالاي شهرداري درامدهايي ۵۰ و ۶۰ ميليوني ماهانه دارن با همين خريد و فروش مهندس! آره برادر مهندساني كه ميخوان خونه طراحي كنن كه در مقابل زلزله (حتي اسمشم ترسناكه) دوام بياره ، خونه اي كه حداقل ۸ خانوار ميخوان شب بخوابن و صبح دوباره زنده بيدار شن اونجور جاها خريد و فروش ميشن و چن روز ديگه زلزله كه شد ميبينيم از ساختمانه هيچ اثري نميمونه و اونوقته كه عوام روي ميارن به اين كه ازبس گناه زياد شده ازبس فلان و ازبس بهمان ، ياد حرف شما افتادم كه واقعا تن فروشي خيلي بهتر است از چيزاي ديگه فروشي

  • ستاره گفت:

    به نظر من ، پایان نامه باید از این حالت محض بودن و قابل کپی بودن در بیاد.. اگه استادای دانشگاه از این حالت کرختی و سستی بیرون بیان ، این مشکل حل میشه.. اساتید محترم وقتی به صورت انبوه و فله ای ، بدون هیچ تفکری پروژه تعریف می کنند، انتظاری بهتر نمی توان داشت .. اگه این مسآله را به عنوان یک معضل بپذیریم ، اساتید محترم باید روش تشخیص جنس اصل از تقلبی را داشته باشندو فکری به حال آن بکنند..اساتید ما هم حال ندارند بطور ریشه ای با این مساله برخورد کنند!!

  • اکبری گفت:

    من فارغ التحصیل دانشگاه تهران م .

    ولی در و دیوار به آدم اعتبار نمی ده . فرقی بین دانشگاهها نیست ، فرق در دانشجوهاست …همه جا بد و خوب پیدا مییشه ، نباید فقط اظهار تاسف کنیم و سر تکون بدیم. کاری که الان خیلی مد شده سر تکون دادن و تاسف خوردن..

  • اکبری گفت:

    سلام

    ببینید اشکال مدرک گرفته های ما این ه که فکر می کنند چون مدرک گرفته اند البته به سختی ….پس جامعه باید دربست بهشون سرویس بده ……….. من و شما ی تحصیل کرده به جامعه چی دادیم؟
    من ارشد مدیریت آی تی دارم و ۹ سال سابقه کار در یک سازمان دولتی رو دارم . موضوع تز پایان نامه م حل یکی از مشکلات کاربردی محل کار خودم بود…این چیزی بود که من به سازمان م که حتی مانع درس خوندن ما می شه دادم…
    ما باید به جامعه سرویس بدیم .ما باید ذهن جامعه رو بسازیم .

    • خوشحال گفت:

      عزیزم شعار نده کیلیشه ای هم صحبت نکن شما میدونی فرق درس خوندن تو شریف با دانشگاه ازاد چیه اگر میدونستی اینقدر جمله ات شعار گونه نبود

      • هیچ فرق جدی نداره. شریف. تهران. دانشگاه آزاد. پیام نور. یا خواندن در خانه.
        همچنانکه درس خوندن در شریف واستنفورد و میشیگان و پرینستون فرقی نداره.
        اگر فرقی هست مهم‌ترین فرق بین دانشجوهاست نه دانشگاه‌ها.
        این روزها «شعار ندادن» خودش برای بسیاری یک «شعار» شده است..

  • حمیدرضا گفت:

    با سلام وخسته نباشید
    مطلب بسیار دردناکی بود بسیار متأثر شدم و حتی کمی ناامید

  • فرزانه گفت:

    سلام من هم با کارای پایان نامه ای موافقم چرا باید یک فارق التحصیل رشته مهندسی با بالاترین مدرک تحصیلی تو کشورش بیکار باشه و ز مانی که می خواست کنکور قبول شه کلا انقدر مهندس نبو.د الان کوره دهاتا داره لیسانس فنی بیرون می ده و از طرفی کسایی که واقعا زحمت کشیدن کاری ندارند و مجبورند
    دره دانشگاه های آزاد و تخته کنن که این مشکلات پیش نیاد توقع نداشته باشن طرف با ارشد دانشگاه معتبر بشینه تو خونه و این کارو هم نکنه
    بعد بیبنه دانشجوی کاردانی تو بهترین جا نشسته سر کار هیچ مشکلی رو هم نداره

    • پري ناز گفت:

      خيلي از همين فوق ليسانس ها و دكتر هاي دانشگاه دولتي در دانشگاه آزاد مشغول به كارند و به قول معروف نون دانشگاه آزاد رو ميخورند نميشه منكر كار آفريني دانشگاه آزاد شد كه ،كلي كارمند استاد و حتي نيرو هاي خدماتي رو به كار گرفته مشكل با حذف دانشگاه آزاد حل نميشه بايد دانشگاه آزاد با حمايت دولت كيفيت و استانداردهاي تدريس و دانشگاهي شو ارتقا بده مشكل الان اينه كه دانشگاه آزاد صرفا كمي است نه كيفي .

  • م گفت:

    متاسفم كه اين مطلب شما از طريق ايميل دوستي به من رسيد كه خودش براي پروژه اش داده سازي كرده بود. كاش حداقل همين چندنفري كه اين مطلب را مي خوانند واقعا بخوانند.

  • مهسا گفت:

    اینقدر بد بین نباشید دنیا اونقدر هم بد نشده.در دبیرستان یه متقلب حرفه ای بودم.ولی در دانشگاه فقط یک بار تقلب کردم.
    سرقت ادبی هم نکردم. به غرورم برخورد مگه من چیم از بقیه کم تره.انواع بلا ها و مشکلات سرم اومد ولی دیگه تقلب نکردم.غرور همیشه هم بد نیست باید یاد گرفت کجا ازش استفاده کرد.

  • محمد مجتبی کامل منش گفت:

    درود بر شرفت محمد رضای عزیز، من یک معلم دانشگاه هستم و درد تو را با تمام وجود زندگی میکنم.
    قیاس آخرت محشر بود.
    یاحق
    پاینده باشی

  • mina90 گفت:

    این روزا میگم چه همه دوران تحصیلم چه ترم آخر که چندتا پروژه گروهی داشتم. یکی از همکلاسیهام که جزء تاپ ترینهای دانشگاه بود و همگروهیم بود با خیلی از چیزایی که نمیدونستم آشنام کرد. ترم آخر اون استادم بود. چشامو یه جور دیگه باز کرد. بهم گفت که چطور فلان درسو با چطور حرف زدن با استادی که بینهایت قبول دارم بیست گرفت. یا با کلمه cheat سازی و روش استفاده از اون آشنام کرد. با معامله پایاپای دانش با دانش. با قضاوت نکردن از روی ظاهر آدما و … .
    ولی خداییش خیلی قبولش دارم. هم از نظر سوادی. هم از نظر شناخت بالاش از محیط. همیشه هم ازش ممنونم. (هرچند دانشجوی خوبی براش نیستم و نمیخوام بعضی از درساشو یاد بگیرم. حداقل تا زمانی که خودشون نخوان)
    یه بار یکی از معلمام بهم گفت هرچه بگندد نمکش میزنند. وای به روزی که بگندد نمک (درس نخونده بودم). الان یهو یادش افتادم.

  • سایه گفت:

    سلام
    نظرات همه دوستان رو خوندم. چیزی که احساس کردم جاش خالیه یک مساله خیلی مهم تو زندگی های امروزی مردم ایرانه. شبهه ناک شدن اموال مردم از راههای مختلف از جمله مدارک دانشگاهی . به نظر من درآمدی که منبعش مدرکی باشه که از راه تقلب بدست آمده ( چه رساله تقلبی، چه نمرات امتحانی که از تقلب بدست آمده و …) مال شبهه ناکی است بین حلال و حرام. همه می دونیم که تبعات مال حرام تو زندگی چه چیزهایی است و چه عواقبی بهمراه داره. خدایا ما داریم به کجا می رویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • یکتا گفت:

      هر روز… میام این صفحه رو پیدا می کنم و اینجا رو دوباره می خونم. منتظرم توصیه ای داشته باشید. جوابی. حرفی… چیزی… هرچیز.
      هنوز حتا تایید هم نشدم…. ناراحت نمیشم. می دونم گم شدم میون این همه کسی که انتظار دارن مسیحای زندگی شون باشید. ولی فک کنم درستش اینه که ما خودمون باید منجی خودمون باشیم و خودمون باید صلیب خودمونو به دوش بکشیم. و صلیب هر کس اون چیزی ست که نمیشه و نباید با کسی شریک شد.
      دارم دوباره می خونم واسه دکترا. احتمالش هست که امسال موفق بشم. دوستون دارم. موید باشید.

  • یکتا گفت:

    سلام.
    خیلی وقته که با سایتتون و طبیعتن دیدگاه هاتون اشنا شدم. ولی بیشتر از خوندن کامنت ها استفاده می کردم و تمایلی به نوشتن نداشتم. راستش اون فایل صوتی تراست زون رو هم رایگان دانلود کردم و بعدش تصمیم گرفتم تا وقتی که نتونم پولشو جور کنم و بپردازم دیگه این ورا پیدام نشه. نشد. یعنی نشد که پیدام نشه. از توی فیسبوک کشیده میشم به سایتتون. و هی زیر و رو کردن و خوندن مطالب قدیمی. قلمتون قلم کسی هست که میخاستم باشم… (و نشدم… و تصور کنید که با چه کیسه ی خالی ای از عزت نفس دارم زندگی می کنم) یعنی قلم کسی که هم انتقاد داره و هم راه حل. هم تبیین می کنه و هم پیشنهاد. و به روایت تک بعدی و بی طرفانه ی وقایع بسنده نمی کنه.
    بگذریم. این پستتون گرچه تاثیر گذار بود، شروعش احساسات منو برانگیخت. برای من سر زدن به انقلاب برایم غم انگیز نیست. چون از دسته ی کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. نبودم. چون «کتاب خواندن» برایم، یک شغل نبود.. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام ندادم تا «فارغ التحصیل» شوم.
    تازه دانشجوی تهران شده بودم. فوق لیسانس. فلسفه. قبول شدن کنکور هم خودش حکایتی بود. دیپلم ریاضی داشتم. جزء بچه های آخر یک خانواده فرهنگی و تقریبن فرهیخته و پرجمعیت بودم و خاهرهای بزرگتر تصمیم گرفته بودند برایم که چون درس هایم خوب است بروم ریاضی. من هم کنکور را انسانی شرکت کردم و از ترسم کتاب هایش را به دست نگرفتم تا کسی نبیند. با اطلاعات عمومی کنکور قبول شدم. توی اوج ترافیک دهه شصتی ها. سال ۸۲٫ بعدش هم فوق لیسانس.
    هر روز، تقریبن هر روز فاصله ی فردوسی تا انقبلاب رایاده می رفتم. انتظار رسیدن به کتابفروشی ها زیباترین لحظات عمرم بود. توی انتشاراتی های بخصوصی پرسه می زدم. حتا بعضی وقت ها یک کتاب بخصوصی را از جایی که دیروز رهایش کرده بودم شروع می کردم به خاندن. و تمامش می کردم در چند روز یا چند هفته. درسهای کلاس آخرین کتاب هایی بود که م یخاندم و کتاب های درسی کتاب هایی که هرگز نمی خریدم و از کتابخانه ها می گرفتم. تنها سرمایی ی این روزهایم کتاب است. کتاب های کهنه ای که مثل آکسفورد ارزان قیمت شما هستند اما نه به من هدیه شده اند ونه از سال های پیش از دبستان دارمشان. از دست دومی ها خریدم. و به خاطره و روح صاحبانش پشت ان صفحه ها فکر می کنم.
    هم اکنون در آستانه ی ۳۰ سالگی، هیچ چیز نشده ام. یک خاننده ی بی مصرف. هیچ خدمتی به جامعه ام نکرده ام. شاگرد اول لیسانس و فوق لیسانس. هی هر سال دکتر ا قبول می شوم و هی هرسال مصاحبه رد می شوم. هیچ شغلی، درآمدی، کاری… هنوز فقط می خانم. و هر وقت که در چالش های زندگی شخصیم، بحرانی را به زعم خودم بهتر و زیباتر مدیریت می کنم، با خود می گویم، این ثمره ی آن همه کتاب. همین و کافی.
    توانمندی هایم، وسعت اطلاعات، بیان خوب، استدلال قوی و… همه ی چیزهایی که مطالعه و فقط مطالعه به من داده است، برای زندگی کنونی ام کافی نیست. در هیچ مصاحبه ی دکترا از آن ها سوال نکردند. خالی مانده ام. با این همه پری از این همه کتاب.

  • شاهین سلیمانی گفت:

    همیشه دوستانم بهم می گفتند که : شاهین چرا روانشناسی نمی خونی ؟
    دلایل زیادی داشتم ، که اینها بود :
    – اساتیدی که هیچ علاقه ای به شغل شان ندارند و مجبور به درس دادن هستند
    – اساتیدی که هیچ علاقه ای به مطالعه ندارند
    – اساتیدی که استاد شدند ، تا تحقیر را به دانشجویانشان ، با دانش نداشته شان ، هدیه کنند و همیشه من صف اول مبارزه باهاشون بودم .
    – مدرکی که تو به خاطر جامعه مجبور هستی بگیریش ، اصولا به خاطر اینکه جامعه یا مردم مجبورت می کنند ، دوست ندارم مشغول کاری شوم
    – تا جایی که به کتابهای دانشگاهی ، دوستان دانشجو و فارغ اتحصیل رسیدم ، دیدم خبری از روانکاوی و علم روز در دانشگاه نیست و هر چه هست ترکیبی است از ( شیمی ، ریاضی ، آمار و…کمتر علوم انسانی درون نگرانه ) البته منکر این نمی شم ، که همیشه علوم برای رشد و یادگیری ، به همکاری متقابل هم نیاز دارند .
    – دوستانی داشتم ، یکی لیسانس روانشناسی ، و دیگری فوق لیسانس ، یکی به عنوان معلم مهارت های زندگی مشغول به کار در یک راهنمایی بود و دیگری مشاور بود .
    دوستی که در آموزش و پرورش مشغول به کار برد ، گاهی از طرح هایی بود که به منطقه داده بود ( موضوع مال سال۹۰)، برای بهداشت روانی دانش آموزان و دقیقا همین طرح ها ( به قول فروید : گاهی به اسم آموزش جنایت می کنیم ) ، گاهی آسیب زا هم بودند و در مورد چرایی های علمیم باهاش به بحث می شستم .
    دوست دیگری که مشاور بود ، گاهی مسائل مراجعینش را برام ایمیل می زد ، من بهش می گفتم که : آقا جون من نه مشاوره بلدم ، نه روانکاوم ، من فقط یه چیزهایی را می دونم و هنر بهم فقط دید داده ، تو رو خدا اینقدر ما رو جدی نگیر ( شایدم اینم افعال معکوس فرویدی باشه ) ، اما در آخر چون خدمت به خلق را دوست داشتم ! ( چقدر این جمله آشناست ! ) دیگه براش تحلیلی را می فرستادم .
    – اصولا شاید زیارت رشته های مختلف در دانشگاه ، از برق گرفته تا موسیقی ، یه جورایی به قول جوزف کمبپل ، ما رو از بهشت های ذهنی مون انداخته بیرون …
    هر چند می دونم ، مطالعه ، غروری بهم داده ، که نمی تونم جلوی اساتیده ” الکی خود را گنده نشان دهنده ” ، سکوت کنم ، شاید می خوام همه جه حرف آخر را من بزنم …. ( نمی دونم )
    ….
    با همه اینها ، شاید روزی مرا در دانشگاه روانشناسی ، در ایران ببینید ، ( شاید برای سر و سامون دادن به این علم ، مجبور باشم ، برم دانشگاه 😉 )

  • سارا گفت:

    دردناک است کاش بشود کاری کرد!!

  • مسیح گفت:

    غم انگیز است…

  • سارا گفت:

    این مطلب رو یکی از دوستانم به ایمیلم فرستاده بود و طبق عادت همیشگی که سری هم به منبع نوشته می زنم، به وبلاگ شما اومدم.
    مطلب زیبایی بود. حرف دل علم آموزانی که قلبشون از دیدن و شنیدن این چیزا به درد میاد…

    نمی دونم داریم با این شتاب به کجا میریم و به چی می خوایم برسیم ولی همین قدر می دونم که به جای خوبی نمی رسیم و چیز ارزشمندی هم به دست نخواهیم آورد.
    نمی دونم آیندگان در مورد ما چه خواهند گفت اما مسلما اون آیندگانی که اهل علمند و اخلاق و انسانیت، قضاوت خوبی در مورد ما نخواهند کرد.

    ممنون.

  • نسیم گفت:

    فقط میتونم بگم خدایا شکرت هنوز افرادی مثل محمدرضا وجود دارند…
    شاد باشی. زنده باشی. دوستت داریم…

  • مهناز گفت:

    سلام آقای شبانعلی
    این نوشتار از طربق ایمیل توسط یکی از دوستان به اشتراک گذاشته شد. البته بدون منبع! می خواستم این مطلب را به اشتراک بگذارم کلی دنبال نویسنده آن گشتم !!! این نوشته به دفعات در تارنماها و ایمیل ها به اشتراک گذاشته شده بود ولی بدون منبع!!!
    خوشحال شدم جستجوگر سایت شما را هم نمایش داد 🙂 به این امید آمدم در سایت که شما منبع را نوشته باشید غافل از اینکه خود آن را نگاشته اید 🙂
    در این پست بابت نوشته هایتان سپاسگذاری می کنم
    نوشته هایتان را دنبال می کنم و خوشحالم از وجود افرادی چون شما در جامعه
    هر چه از دل برآيد ، لاجرم بر دل نشيند

    • مهناز عزیز. ممنونم از لطفت.

      من اصولاً در خصوص منبع دو خط مشی مشخص دارم:

      اول اینکه خودم حتماً از منبع نام ‌می‌برم و اگر آنلاین باشد حتماً لینک هم می‌دهم و اگر جایی منبعی نیست معنایش این است که قطعاً نوشته‌ی خود من است.

      دوم اینکه از دیگران می‌خواهم که زمانی که از من نقل می‌کنند در قید و بند منبع نباشند و هر جور که دوست داشتند و به نام هر کسی که دوست داشتند نقل کنند. چون برای من مهم است که حرف‌هایم شنیده بشود و نه نام من.
      همان قانونی که احتمالاً در سمت چپ و بالای سایت روزنوشته‌ها دیده‌ای.

      ممنونم که لطف کردی و بازخورد دادی 🙂

  • اسما گفت:

    از موقعی که بیشتر اومدم تو سایت شما شبها خوابم نمیبره

  • تصمیم گیرها همین من و تو هستیم. اونها هم از جای دیگه ای نیومدن.

    اگر نگاه سیستمی داشته باشیم می‌بینیم که اساساً اونها انعکاس نظر ما هستند. مدرک گرایی در من و تو و پدر و مادرمون قوی بوده که به مسئولین هم رسوخ کرده.
    مذهب در دل من و تو هست که در نظام حاکم هم منعکس شده.

    استبداد در خون ماست که به خون جامعه هم تزریق شده.
    تمام خوبی‌ها و بدی های کلان به خود ما برمی‌گرده. تصمیم‌گیرها کاری نمی‌تونن بکنن. وقتی من و تو جمله‌های همدیگر رو توی فیس بوک می‌نویسیم و صاحبش رو نمی‌نویسیم، بعد از مسٓولین می‌خواهیم که کپی رایت رو در کشور رواج بدهند یا جلوی دزدهای خانه و ماشین رو بگیرند، خوب ماجرا کمی شبیه شوخی به نظر می‌رسه!

    مسئولین همیشه کاری رو کردند که ما می‌کنیم در مقیاس بزرگتر. همین.

  • مریم گفت:

    با عرض سلام و ادب
    مطلب جالبتون رو خوندم….. ناراحت شدم، به فکر فرورفتم و گریه کردم. میدونین چرا؟ چون من هم برنامه نویسی میکنم… مقاله، پایان نامه و…. از این متاثر شدم که قیاس شمارو با تن فروشی رو دیدم!!
    چطور تونستین همچین قیاسی انجام بدین درحالیکه درامد یک شب بعضی از تن فروش‌ها رو با یک هفته شبانه روز کارکردن من هم نمیتونین مقایسه کنین!!!
    یک لحظه خودتون رو بجای من دانشجوی دکتری بگذارید که کل دوران تحصیلمو توی یکی از بهترین دانشگاههای این مملکت گذروندم و حالا برای گذران زندگیم مجبورم اینکار رو با دستمزد ناچیز انجام بدم!!! البته من هم به نوعی دارم تن فروشی میکنم…. دارم تمام وجودمو میفروشم…تمام لحظه های جوونیمو میفروشم. لحظه هایی که میتونستم مثل بچه پولدارهای این شهر لعنتی مشغول خیابون گردی و خوشگذرونی و کثافت کاری باشم!!!!
    ازماکه گذشت….تمام لحظه‌های عمرم، تمام آرزوهام رو توی این مملکت باختم چون پدر پولدار نداشتم، پارتی نداشتم و حاضر نبودم خودم رو به خریت بزنم….
    اما اشکال نداره خستگیم دررفت با خوندن دلنوشته‌های شما و کامنت‌های دوستان که خیلی‌هاشون مشتری‌های پروپاقرص این خدماتن!
    ازین به بعد به تن فروشی بیستر فکر میکنم………

    • مریم عزیز. من شرایط سخت مالی رو می‌فهمم. میدونی که من هم مدتها دستفروشی کرده‌ام.

      اما سوال من اینه که اگر دانشجوی دکترای این کشور مفیدترین کاری که می‌تونه برای خلق ارزش انجام بده تولید مطلب برای توسعه جامعه مدرک داران قلابیه. به نظرت همه چیز خوبه؟

      – یا کشور ما دانشجوی دکترا نمی‌خواد!
      – یا نتونسته به دانشجوی دکترا ارزش آفرینی مولد یاد بده.
      قطعاً در مقطع دکترا به ما تقلب برای ایجاد لیسانسیه های قلابی با پروژه نویسی و ترجمه یاد نمی‌دهند.
      فکر کردی چقدر تراژیکه که هزینه‌ی فارغ التحصیل شدن یک دکتر دراین کشور، تولید ۲۰۰ لیسانسیه‌ی تعطیل و بی‌سواد و دزد و قلابیه؟
      اینها دردهای سختیه…

      مریم. کاش اینجا محل عمومی نبود. کاش اینجا یک کافه بود و من بودم و تو بودی و دو فنجان قهوه.
      تا بدونی که پشت حرف‌های من بغض به یک نظام آموزشی ناکارآمد ظالمه و عشق به تو. نه تحقیر یک دوست هموطنم که برای زندگی بهترش تلاش می‌کنه.
      شاید یک روز نشستیم و قهوه خوردیم. می‌دونم می شه 🙂

      امیدوارم تا اون روز من و تو بتونیم کارهای بهتری انجام بدیم و فشار اقتصادی ما رو وادار به کاری نکنه که بر خلاف ارزش‌ها و اصولمونه.
      من همین الان هم برای خوردن اون قهوه آماده‌ام!

      • مریم گفت:

        سلام
        ممنونم و معذرت میخوام
        روزی که این مطلب رو خوندم، بیشتر به دلیل خستگی و شرایط روحی نابسامان یه خودم فرصت ندادم که مباحث دیگرتون رو بخونم و با عقایدتون آشنا بشم….. ولی این روزا که خوندن حرفاتون جزو کارای روزانه م شده، شرمنده ام از حرفام….
        اون قهوه رو رزرو میکنم برای وقتی که بزرگتر بشم، البته از نظر فکر و اندیشه!
        در ضمن بی‌نهایت مشتاق شرکت توی دوره بعدی سفر از جهنم شما هستم، که واقعا محتاج دور شدن از این اوضاع و احوال هستم، البته اگر هنوز چنین دوره‌هایی تشکیل میشه.
        امیدوارم این آرزوم برآورده بشه….
        متشکرم ازینکه مارو شریک افکارتون میکنین.
        پاینده باشید

        • مریم عزیز. دوست نادیده‌ی من.

          اون قهوه همین الان هم وجود داره و تا اون روز ممکنه سرد بشه.
          وقتش رو بگذار 🙂

          • مریم گفت:

            سلام استاد عزیزم
            ببخشید من با این دید که شما خیلی سرتون شلوغه اصلا انتظار نداشتم که یک ساعت بعد بتونین جواب کامنتم رو بذارین، برای همین دیشب این پست رو چک نکردم و چه فرصتی رو از دست دادم. 🙁
            نمیدونم بعد ازین افتخار پیدا می‌کنم مهمون حرفای قشنگتون بشم؟
            یهرجهت امشب همینجا منتظر می‌مونم… اگر هم فرصتش رو نداشتین و نیومدین اشکال نداره، ناراحت نمیشم اصلا و ابدا!
            شاید یک جمعه شب دیگه…
            پاینده باشید.

    • رضا گفت:

      مريم خانوم شما به بزرگي خودتون ببخشين اين بنده خدارو جو گرفته بوده حالا يه غلطي كرده شما ناديده بگير

  • رامین گفت:

    سلام.آقای شعبانعلی هرچی بهتون اس میدم ازتون خبری نیس.معلومه خیلی سرتون شلوغه و چک نمیکنین.چون اگه میخوندینش متوجه حال و اوضاع خرابم میشدین.مشورت کاری میخوام.میتونین کمکم کنین؟ ایمیل کنم

    • رامین گفت:

      آقای شعبانعلی.سلام.امشب داشتم اون مصاحبه تونو گوش میدادم.توش اشاره ای به پیامی داشتین کوتاه و چند حرفی از ناامیدی.شنیدم جواب ایشون رو داده بودین.من چی.بعد از سه بار پیام آن هم با آن التماس وحشتناک در آن چند روز جواب ندادین و پیام وبتون هم جوابش تایید بود و بس.آن چند روز ناامیدتر شدم .حتی نمیدونستم چطور حسم رو توضیح بدهم.اصلا ولش کن.شاید فکر کنید که میخواهم ایجابتان کنم به جواب.خودم میروم.شکست هم آرامش خاص خودش را دارد.نمیبینی چقدر آرامم.

      • رامین جان. من در شرایطی هستم که به ازاء امیدوار کردن هر نفر، سی تا چهل نفر را ناامید می‌کنم. این است که انتخاب روزانه‌ی من برای حرف زدن با دوستان، بیشتر به این معنی است که امروز چه کسانی را ناامید کنم!

  • محبوبه کریمیان گفت:

    سلام
    در فامیل ما ۱۵ نفر فارغ التحصیل از دانشگاه (دولتی،آزاد پیام نور،خلاصه جنسمان جور است) هستند همه هم تقریبا هم سنیم و بیکار! یک روز تصمیم گرفتیم هر نفر ویژگیهای را که دوستان شاغلش دارند را برای دیگران بگوید. تا متوجه شویم مشکل این بیکاری چیست؟یک نفر گفت دوست من همیشه در امتحانات ناپلونی قبول میشود ولی آلان در یک شرکت معتبر برنامه نویس است.دیگری گفت دوست من هر دو کار تحقیقاتیش را از فلان سایت خرید و توانست مدرک بگیرد ولی او هم آلان در یک اداره دولتی شاغل است.یکی هم گفت دوست من نمراتش همیشه پایین بود و بیشتر دروس را ۲ بار میگرفت آخرش هم با یکی از استاد ها ازدواج کرد و آلان در همان دانشگاه شاغل است.خلاصه همه ما این نتیجه رسیدیم که اگر زمانی پدر یا مادر شدیم هیچ گاه به بچه هایمان نگویم درس بخوان یا برای این که نمره پایین گرفته اند تنبیه شان کنیم یا نگران این باشیم که بچه هایمان هوش پایینی دارند چون در این جامعه افرادی که اینگونه اند راحت تر می توانند شغلی مناسب پیدا کنند در واقع آینده شان روشن است.در ضمن میانگین معدل این ۱۵ نفر بین ۱۶ تا۱۷ بود یکی دو نفر هم شاگرد اول دانشگاه بودند. همه این افراد شب تا صبح درس خواندن پایان نامه هایشان را خودشان نوشتند و.. به این امید که روزی میوه این سختی را بچینند اما…

  • حامد گفت:

    بسیار سپاسگذارم که کامنت من رو منعکس کردید!!
    واقعا ازتون ممنون
    ظاهرا در مورد شما اشتباه کردم که نیم ساعت وقت گذاشتم و اون همه مطلب رو تایپ کردم!!

  • فاطمه گفت:

    سلام
    بعد از كلي سرچ تو اينترنت براي طراحي دياگرام سايتي كه براي پايان نامه كارشناسي بايد طراحي كنم و متاسفانه عدم راهنمايي استاد راهنما ، مطرح كردن سوالم در چند سايت و طلب راهنمايي از دوستان ، ديدم ديگه داره دير ميشه تصميم گرفتم يه سرچي انجام بدم و داكيومنت اين نمونه سايت رو بخرم تو نوار سرچ نوشتم “ميدان انقلاب+پروژه ي دانشجويي” اولين آدرسي كه بود سايت شما و مطلب شما بود كه در مورد مضرات خريد پروژه و نكوهش دانشجوياني كه اين كار ناشايست را مرتكب مي شوند .البته ديد من به اين قضيه با شما فرق ميكنه من به اينكار مهندسي معكوس ميگم(اصطلاحي كه اساتيد در مورد كشور ژاپن به كار مي برند و ميگن يكي از دلايل موفقيت كشور ژاپنه) به اين صورت كه من داكيومنت رو مي خرم بعد رو قسمتهايي كه مشكل داشتم كار مي كنم و ايرادي كه داشتمو برطرف ميكنم. البته بعدا فايل پروژه رو به استاد تقديم ميكنم اين طوري شايد مشكل استاد هم رفع بشه .شايد هم به عنوان پروژه رايگان تو بعضي سايتها آپلود كردم اين جوري مشكلات زيادي هم رفع ميشه.با سپاس رستگار بمانيد.

    • فاطمه جان.

      در مورد کار تو این کار کاملا مصداق داره و علمی محسوب میشه.

      اگر این کار رو نکنی انگار داری از اول چرخ رو اختراع میکنی.

      چنانکه در انتشار مقالات هم اگر کسی Literature Review نداشته باشه عملا کاری از پیش نمیره و کار اعتبار نداره.

      من بیشتر نگران کسانی هستم که کارشون باید خلق دانش باشه نه تکثیر

  • حامد گفت:

    درد بزرگی رو فریاد زدید..هم لذت بردم هم دردم تازه شد!! البته من از اون دسته از دانشجوهایی بودم که خیلی آرمانگرا بودم..با رتبه خیلی درخشان تو کنکور سراسری حاضر نشدم برم پزشکی بخونم..رفتم سراغ علاقه ام: علوم پایه و البته شیمی..از ۱۳ دانشجوی کارشناسی ارشد تو دانشگاه تهران فقط من بودم که ایران موندم بقیه همگی برای دکترا رفتن اون ور اب و از مهلکه گریختن..اون موقع ها من فکر میکردم باید یه عده بمونن و به جای مقاله دادن برای ژورنال های خارجی، مشکلات کاربردی وطنمون رو حل کنن..من با همین عشق موندم..برای پیدا کردن کار بیش از یک سال دوندگی کردم !! و دست آخر توی یکی از پژوهشکده های به اصطلاح خوشنام کشور جذب شدم..تا اینجای قصه شخصی بود ولی از اینجا به بعدش به مطلب شما ربط پیدا میکنه..میدونین کاری که برای من تعریف شده بود چی بود؟!! انجام دادن پروژه دکترای یکی از مدیرای اونجا..میتونید تصور کنید چه زجری کشیدم؟!! من باید در قبال دستمزدی ناچیز پایان نامه وزین و سنگینی برای یکی از اقایون تهیه میکردم..جالبه که این اقایون زحمت رقابت تو کنکور ارشد یا ازمون دکترا رو نمیکشن!! سازمان مربوطه هزینه هنگفتی به دانشگاهها میده تا اونجا مشغول به تحصیل بشن..پایان نامه شون رو هم یکی دیگه براشون انجام میده!! جالبه بدونید برای شرکت تو کلاسها حتی مرخصی هم رد نمیکنن و با رد کردن ماموریت هم پول میگیرن هم مدرک مفتی!! این مدارک رو میگیرن تا جایگاه مدیریتی شون رو ارتقا بدن و فردا روزی مدرکشون رو بکوبن تو سر دانشجوهای فارغ التحصیل از دانشگاههای معتبر که برای کار به اونجا مراجعه میکنن…
    من معتقدم نمیشه همه مشکلات رئ گردن دولت یا حکومت انداخت..از ماست که بر ماست
    دروغگویی و کلک زدن خصیصه ذاتی این مردم هست!!
    همین مردم هستن که میرن و جایگاه های دولتی رو اشغال میکنن!
    بی خیال درد زیاده..این مملکت نفرین شده است!!
    بله همه چیزمون به همه چیزمون باید بیاد

    • نیلوفر گفت:

      آخ آخ آخ گفتی شکوه خانم. من هم فوق لیسانسم رو که گرفتم، جایی استخدام شدم و خوشحال از این که بهم کار تحقیقاتی دادن… بعد از چند روز فهمیدم باید پایان نامه فوق لیسانس مدیرم رو بنویسم، اونم به انگلیسی! ایشون مالزی درس خوند و بعد هم توی همه جلسات مدرک مزخرفش رو زد تو سر ما که من ایتقدر خوب کار کردم که بورسیه ام کردن برای دکتری!!!
      اونقدر حالم بد می شد که بعد از یه سال اومدم بیرون و دکتری رو شروع کردم. اما الان بعد از پنج سال تلاش و استخدام نشدن در هیچ جای خوبی، دارم به این نتیجه می رسم که با این حق التدریسهای ساعتی ۵-۶ تومن، مث این که بهتره بشینم برای دانشجوها پایان نامه بنویسم!.انگار که بهترین بازار کاری که برای فارغ التحصیل (!) دکتری هست، همینه!

  • شکوه گفت:

    سلام ، خیلی خوشحالم که می بینم تعداد زیادی از خانومها کامنت میذارن از اینکه سطح فکری شون انقدر بالاست واقعا خوشحالم . کاش اون دسته از دوستانی که ذهنشون هنوز توی قرون وسطی جا مونده به این سایت سر بزنن و خیلی چیزها رو به عینه ببینند و اون موقع قضاوت کنند و نظر بدهند . آدم حس پرواز بهش دست میده وقتی جمع دوستان آگاه رو یکجا میبینه . آرزوی موفقیت دارم …

  • حسین گفت:

    توی این مورد من هم با تو هم نظرم محمد رضا جان، مطلبی رو هم اخیرا در یکی از سایت های خبری در این خصوص منتشر کردم… تا زمانی که خود ما همت نکنیم، این وضعیت نه تنها ادامه خواهد داشت، بلکه تشدید هم میشه…
    لینک مطلب:
    http://alef.ir/vdcexo8zejh8ozi.b9bj.html?199134

  • sara Q گفت:

    سلام محمدرضاي عزيز خوبي؟ راستش من اين مطلب شما رو خيلي دير خوندم!يعني دقيقا همين امروز!
    راستش نرسيدم همه ي كامنت ها رو بخونم اما نمي دونم بين اين افرادي كه براي شما پيام دادن من كجا قراردارم
    من رشته ام مهندسي و مديريت هستش زير شاخه كشاورزي پايان نامه نداشتيم اما بايد مي رفتيم كارآموزي تو جهادكشاورزي شهرمون
    وقتي رفتيم اونجا به خدا جدي ميگم! يادم نمي ياد يك نفر از كارمنداي سازمان فقط يك نفر مشغول كاري باشه! من بايد مي رفتم اونجا چكار مي كردم؟
    با مسئولي كه منو بهش ارجاع داده بودن صحبت كردم كه نرم و بجاش براشون يه كار تحقيقي ببرم (راستي من اگه قرار بود اونجا باشم بايد مي رفتم تو قسمت كپي سازمان براي ارباب رجوع هاي احتمالي! زيراكس مي گرفتم!) به من يه عالمه پيشنهاد مختلف داد كه تو ورد براش بيارم اما من نه تنها يه موضوع متفاوت انتخاب كردم بلكه اونو به صورت پاورپوينت دراوردم!
    موضوع تحقيقم كه بايد پاور مي كردم پرورش گياهان آكواريومي بود!
    من خودم اون موقع تو يه شركت خصوصي شاغل بودم البته الان هم هستم پس برام سخت بود برم كارآموزي از طرفي اومدم اين نرفتن خودم رو جبران كنم ! من ديدم مسئول مربوطه براي خيلي از دانشجوها همين كار رو مي كنه فايل هاي دانشجوهاي ديگه رو براي نمونه بهم نشون داد ديدم فاجعه است همه ي دانشجوها از توي وبلاگها مطلب ها رو كپي كردن و تو ورد ريختن از همه فاجعه آميزتر اينكه حتي به خودشون زحمت ويرايش دادن متن رو هم نداده بودن! من اومدم سطح توقع اون مسئول رو با كاري كه تو پاور انجام داده بودم براش بالا بردم! ترم بعد كه يكي از دوستام ديدم كه به همون جا براي كارآموزي رفته بود و كلي غر مي زد امسال اين آقاي …. پدر بچه هاي كارآموزي رو درآورده! ازشون كار پاور با صوت خودشون كه توش توضيح هم دادن مي خواسته!
    محمد رضا منم جزء همونايي هستم كه براشون تاسف مي خوري؟!
    اينم بگم من شغلم هيچ ربطي به مدرك تحصيليم نداره من يك ساله تقريبا درس دانشگاهم تموم شده اما اصلا دلم نمياد ۵هزار تومن كرايه تاكسي بدم برم تحويلش بگيرم!

  • anotherone گفت:

    مردم بدي هستيم.

  • ocean گفت:

    این دردیه که سالهاست داره عذابم میده از سال ۸۴ تا حالا از وقتی من مدرک ارشد گرفتم و هنوز کارم نیمبنده و آبدارچی و دربون اداره رفتن دانشگاه مهندس شدند و پست کارشناسی گرفتن ولی هنوز بلد نیستند املای فارسی بنویسند یا با کامپیوتر کار کنند اینها دردش خوردنیه چون من براشون انجام میدم بدترش اینه که متن نامه های رسیده و دستور ابلاغی را درست متوجه نمیشوند و چون سمتشان از من بالاتره میرند تو جلسات سازمانی اما … دستور کارو اشتباه میفهمند و …

    گاه حس میکنم همونقدر که آنها بیسوادن منم بیسوادم چرا که توانایی پیدا کردن شغل دیگه ای ندارم.

  • سعیده گفت:

    دقیقا!
    وقتی دانشجوی دانشگاه درجه یک مملکت،قبل امتحان از رو حل المسائل راه حل مسئله ها رو حفظ میکنه!وقتی شاگرد اول و تاپ مارک یه حل المسائل بغل دستش داره،دیگه واقعا تهش هم باید به رونق بخشیدن کار پایان نامه نویس ها امیدوار شد!
    یکی از دلایلی که حالم رو از دانشگاه رفتن بهم میزنه دیدن همون آدماییه که توصیفشون کردم!تهش هم ۲۰ میگیرن و یه لبخند ژوکوند میزنن 😐

  • مسعود گفت:

    سلام
    حیلی عالی بود و به دلم نشست. به اصطلاح سخن از زبان ما گفتی.
    راستش من خودم از اونایی هستم که کمابیش پیشنهاد برای انجام پروژه و غیره بهم می‌شه. شاید کمکش کرده باشم که خودش کار کنه و یا حتی با پول بهش درس داده باشم که اون ابزار رو یاد بگیره؛ اما با همه‌ی نابسمانی مالی تا به حال پیش نیومده جواب مثبت به کسی بدم. وقتی هم می‌بینم کسانی هستن که اینطوری کمک می‌کنن یا کمک می‌گیرن و بعدا پز می‌دن، اذیت می‌شم. نه فقط به خاطر اینکه گاهی ممکنه بیاد و خودش رو هم‌سطح من نوعی یا بالاتر از من بدونه و چه و چه. یه دلیلش هم اینه که می‌دونم قراره با این مدرک بره یه جایی یه سمتی رو صاحب بشه. اینکه مثلا ممکنه استاد یه سری دانشجو بشه، یا مدیریت یه گروه و یه پروژه رو به عهده بگیره که تخصصش رو نداره … خیانت بزرگیه. یعنی مدیون می‌دونم خودمو به اون دانشجوها و اون گروه.

  • مسعود گفت:

    زندانی بدون دیوار
    بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

    حدود ۱۰۰۰ نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد.
    منبع:
    http://www.ehsannasiri.com

    اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

    دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد :

    «در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.

    هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خودخیانت کرده اند ، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.

    هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند».

    تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

    با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.
    با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.
    با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.

    و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
    این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

    نتيجه : اگر این روزها فقط خبرهای بد می شنويم ، اگر هیچ کدام به فکر عزت نفس مان نيستيم و اگرهمگي در فکر زدن پنبه همدگر هستيم ، بدانيم که به سندرم «شکنجه خاموش» مبتلا شده ايم .

    این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان میرسانند و ما هم استقبال میکنیم …. دلار گران شده … طلا گران شده … کار نیست …مدرسه ای آتش گرفت … زورگیری در ملاعام

    این روزها هیچ کس به فکر عزت نفس نیست شما چطور؟ … ما ایرانیها هیچی نیستیم … ما ایرانی ها از زیر کار درمیرویم … ما هیچ پیشرفتی نکردیم فقط توهم میزنیم …

    بر روی عزت نفس خود سرمایه گذاری کنید

  • alii گفت:

    dr ye jur haey mano yade shariaty andakhty commentam ro ke tuye trust zone neveshtam hanuz add nakardid
    dr shayad emruz beshe ba hozur shoma ke vaghean delsuzo agahy ye shabakeye ejtemaey farhikhte rah andazy kard va harf haro zad man az khodam shoru kardam va tasmim gereftam be jaye kharej raftan tu hamin iran bemunam ama bozorg fekr va andishe konam
    va hargez az azady bayan natarsam
    dr kheily armany ke begam mikham jun fadaye hamchim maktaby basham ama man hamishe ye hamrahe khub baraye afkar va ye montaghed baghy mimunam
    dorud bar to zadeye kurosh kabir

  • نادره گفت:

    به نظر من اساتیدی که دانشجویان را به این وادی وارد می کنند از همه مقصر ترند تمام این دانشجویان قطعا اساتید راهنمایی دارندکه اگر به حق در جایگاه خود نشسته باشند می توانند بفهمند که دانشجو خودش پایان نامه را نوشته یا نه . دوم اینکه علت این جور تقلبها این است که دانشجو تحقیق و پژوهش را کاری بسیار سخت می داند و باز مقصر اینجا هم استاد است که وظیفه او اموزش دادن صحیح پژوهش هم هست و در این هم کوتاهی می کند چون یا بی سواد است یا بکارش تعهد ندارد.من شخصا در مورد استاد راهنمای دورههای فوق لیسانس و دکتری خودم می دانم که اگر دنیای دیگری باشد سر پل سراط یقه شان را می گیرم که چرا تزی را با من برداشتند که خودشان هیچ سوادی در اون زمینه نداشتند ومی خواستند فقط از استاد های دیگه عقب نیفتند و داشجو ییجذب کرده باشند که روی موضوعات جدید کار می کنه.

  • مهران فرجزاده گفت:

    سلام محمدرضاجان
    خوبی عزیزم
    گفتی یه کتاب داری که توش جملهای کوتاهی داره که واسه یه عمر درس گرفتن کافیه!
    خیلی وقت آزاد ندارم اما هرچند کوتاه هم که میام اینجا از شما درسهایی میگیرم که واسه زندگی خودمو تمام کسانی که با من ارتباط دارن سودمند!
    سمینار و همایش و دور ه های زیادی شرکت میکنم اما اونقدر بهت اردات دارم و دوست دارم و قشنگ صحبت میکنی تا به هر استادی میرسم به خودم میگم نه بابا این کجا و محمدرضا کجا پاشو برو تو همون سایت محمدرضا مفیدتره!
    خلاصه اینکه کارت درسته دو ترم تو داشگاه تهران باهات کلاس داشتم من بودم و علی افتخار و محمد عبدالهی اینجوری شاید یه کوچولو یادم بیاری!

    • مهران بدون اون توضیحات هم تو رو یادم میاد. امیدوارم هر جا هستی شاد و موفق باشی.
      وقتی می بینی دوستانی داری که بزرگوارانه، عیبها و ایراداتت رو فراموش میکنن و به روی تو نمی آرن و حسن های کوچکت رو بزرگوارانه یادآوری میکنن، احساس غرور میکنی.

      به من حق بده که الان این احساس خوب رو داشته باشم 🙂

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *