روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

امشب شب قدر است. شبهای قدر نمی خوابم. فکر میکنم. می نویسم. نیایشی و کمی هم مطالعه درباره ی آیین زندگی. به همین منظور به خیابان انقلاب رفتم تا چند کتاب بخرم.

***

همیشه سر زدن به  کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است: مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق. کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام میدهند تا «فارغ التحصیل» شوند.

در زبان انگلیسی، برای یایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام». پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است. ما ولی از «فارغ» شدن استفاده میکنیم. تو گویی که زایمانی سخت در کار بوده و اکنون میخواهیم به روند عادی زندگی بازگردیم…

بگذریم…

در خیابان انقلاب با این آگهی ها مواجه شدم:

پروژه ی دانشجویی با ارزان ترین قیمت

 با قیمت بسیار ارزان، برایت پایان نامه می نویسند: تاریخ و علوم سیاسی، مدیریت و اقتصاد، زبان و ادبیات فارسی، مقاله ISI

با قیمتی باورنکردنکی برایت برنامه نویسی میکنند: با هر زبان که بخواهی!

آری. خوشبختانه امکانات در حدی زیاد شده، که میتوانی بی آنکه چیزی از مدیریت بفهمی، مدرکش را دریافت کنی. بی آنکه زبان بدانی، ترجمه کنی. بی آنکه سیاست و اقتصاد بفهمی، مقاله هایی در آن حوزه داشته باشی، آنهم در سطح ژورنال های بین المللی و آی اس آی. کافی است پول داشته باشی آنهم نه زیاد، بلکه به نرخ دانشجویی!

از امروز دیگر به میوه فروش همسایه نمی خندم که آنها که کت و شلوار دارند را «دکتر» و آنها که اسپورت می پوشند را «مهندس» صدا میزند. او جامعه را بهتر می شناسد. حتماً او هم میداند که هزینه ی دکتر و مهندس شدن، گرفتن یک تاکسی به مقصد میدان انقلاب است.

از امروز دیگر، به حسابدار شرکتمان نمیخندم که همیشه میگوید: درسته من دیپلم دارم. اما دیپلم قدیم است!  او فرق دیپلم جدید و قدیم را خوب فهمیده است.

از امروز دیگر تعجب نمیکنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ های اطراف لپ تاپ را، با یکدیگر اشتباه میگیرد!

از امروز دیگر میدانم که چرا، یکی از آشنایانم که سمت بالای اقتصادی در یک سازمان دارد، نمیتواند «اصل» و «بهره»ی وامی را که پرداخت میکند، جداگانه محاسبه کند.

از امروز دیگر می دانم که چرا میگوییم: «فارغ التحصیل!»

***

امشب شب قدر است. اما خوب میدانم که سرنوشت شوم جامعه ی ما،

نه آن هنگام که در تاریکی، نیایش میکنیم و اشک می ریزیم،

بلکه آن هنگام که در روشنایی، تلفن نویسنده ی دانشنامه ی خود را روی دیوارهای میدان انقلاب می بینیم و لبخند میزنیم، نوشته میشود…

ما مردمی شده ایم که تقلب میکنیم. دانش معامله میکنیم. عنوان میخریم.

اقتصاد ایرانی، صنعت ایرانی، فرهنگ ایرانی، تاریخ ایرانی، ادبیات ایرانی. همه و همه را میتوانم صفحه ای ۱۵۰۰ تومان بخرم و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترین وقت و هزینه گرفته ام. اما فراموش میکنم که در جامعه ای زندگی میکنم که سایر کالاها و خدمات نیز، به احتمال زیاد توسط کسانی به من ارائه میشود که دانش خود را از همین میدان، شاید کمی بالاتر یا پایین تر، خریده اند!

***

پی نوشت نامربوط ۱:

گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…

 لابد میگویید: اگر اوضاع چنین اسفناک است، چرا مردم بی درد و دغدغه این وضعیت را پذیرفته اند و کسی نگران نیست؟

دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است.

وقتی نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بیدار کند، نمی خوانیم و پول میدهیم تا پس از مرگ برایمان بخوانند – درست مانند اینکه شما نوشابه بخوری و پول بدهی فرد دیگری به جایت بدود تا کالری های اضافه ی تو بسوزد! –

طبیعتاً مقاله مان را هم میدهیم تا دیگری بنویسد. اصل، ثواب است که ما برده ایم…

چنین است که جامعه ی مان سرشار میشود از: روح های پاک. جیب های پوچ و مغزهای پوک.

***

پی نوشت نامربوط ۲:

بگذار متعصبین هر چه می خواهند بگویند. اما برای من، دیدن تن فروشان و مشتریان آنها، در کنار خیابان ساده تر است تا دیدن مدرک فروشان و مشتریانشان.

چه آنکه، گروه نخست، آنچه می خرند و می فروشند کاملاً شخصی است و گروه دوم، آنچه معامله میکنند و بر باد میدهند، تاریخ و اقتصاد و صنعت و معیشت یک ملت است…

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



147 نظر بر روی پست “روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

  • فرين گفت:

    سلام آقاى شعبانعلى، اميدوارم حالتون خوب باشه. حس و حالى كه در اين مطلب راجع بهش صحبت كرديد رو به خوبى در دوره اى كه روى تز دكترام كار مى كردم، تجربه كردم. اون زمان بواسطه كار پايان نامه ام كه در يكي از آزمايشگاه هاى دانشكده داروسازى دانشگاه تهران انجام ميشد، مسير هر روزه من گذشتن از خيابان انقلاب بود. يادمه در اون بعد از ظهرهاى گرم تابستان وقتى خسته از آزمايشگاه بيرون مى اومدم و در خيابان انقلاب قدم مى زدم، ديدن تبليغاتى كه علم را خريد و فروش مى كردند، من رو با چه تلخكامى اى روبرو ميكرد. در اون لحظات به هيچ چيز فكر نمى كردم جز اينكه چندين ساله كه جامعه ما درگير معضلى شده كه من اسمش رو سندرم “همسان شدن” گذاشته ام. همين معضل هست كه باعث شده ما كارهايي رو انجام بديم كه هيچ شناختى از آن نداريم و طبيعتا هيچ عشقى نيز به انجام آنها نداريم ولى چون همه مى خواهيم مسير ثابت و مشخصى را طى كنيم، خود را ملزم به انجام آن كارها مى كنيم. تو گويى مسابقه اى ترتيب داده شده است و همه در تلاشيم كه حتى اگر هم قرار نيست جزء نفرات اول باشيم، حداقل در جمع شركت كنندگان باشيم و براى رسيدن به خط پايان به هر قيمتى تلاش كنيم. در ١٨ سالگى كنكور مى دهيم ولو اينكه علاقه اى به ادامه تحصيل نداشته باشيم، به دانشگاه مى رويم و در رشته اى به ادامه تحصيل مى پردازيم كه فقط به علت اينكه شانس قبولى بيشترى در آن داشته ايم، انتخابش كرده ايم بعد با همين كيفيت وارد بازار كار مى شويم و چون ديگر زمانش رسيده و همسن و سالهايمان متأهل شده اند و نبايد از قافله عقب بمانيم، بدون عشق و كسب آمادگى، ازدواج مى كنيم و بعد از آن هم كه نوبت فرزند دار شدن است و ……
    حاصل چنين زندگى فاقد عشق و بصيرتى، قطعا همانى است كه در چند سال اخير در جامعه مان شاهد آن هستيم و شما به درستى به قسمتى از آن اشاره كرديد. كاش گاهگدارى در حين طى كردن مسيرى كه برايمان نوشته اند و ما هم تمام و كمال آن را پذيرفته ايم، به عقب بر مى گشتيم و نگاهى به مسيرى كه آمده ايم مى انداختيم تا مطمئن شويم كه آيا جاى درستى ايستاده ايم و اين راه، راه ماست يا نه؟ كاش خودمان و توانايى هايمان را بهتر مى شناختيم، كاش كمى آن سوتر از هياهو و پزهاى حاكم بر جامعه، همه چيز را از نو نگاه مى كرديم، نگاهى به تاريخ علم مى انداختيم. شايد در آنصورت علم و دانش را كه نتيجه ساليان سال تلاش، ممارست و شب زنده دارى هاى دانشمندان و محققان است، اينچنين به بهاى ناچيزى خريد و فروش نمى كرديم. 
    در پايان سپاسگزارم از مطلب قابل تأمل و وزين شما و سپاسگزارم بابت زحمتى كه جهت ارتقاء سطح آگاهى و افزايش وسعت ديد جوانان اين ديار مى كشيد.
    حضور انسان هاى محترمى چون شما، آدم رو دلگرم و اميدوار مى كنه كه هنوز هم هستند كسانى كه مسائل رو از يك منظر ديگه نگاه مى كنند و با بيان ديدگاه هاى سازنده شون، به افرادى كه مستعد تغييرات مثبتند يارى ميرسونند.
    بازهم ممنون

  • فاطمه گفت:

    دانشگاههایی که مثل علف هرز رشد می کنن اصلا ارزش هم دارن که تکالیف دانشگاهی ش ارزش داشته باشه؟ وقتی پز ظرفیت های دانشگاهی تو هر سه مقطع رو میدن دلم می سوزه. با این کارا داریم تیشه به ریشه خودمون می زنیم. موریانه داره تنه و ریشه های درخت رو می خوره ولی فعلا خیلی ها خودشون رو به خواب زدن.

  • شاهان گفت:

    سلام ، من چند سالى هست تو روزنامه ها مينويسم ، مساله جالب اينه متن سخنرانى يكى از بزرگترين ژورناليستا و صاحب سبكهاى روزنامه نويسى رو من اين چند ساله نوشتم . البته من پول نگرفتم ، و محتاج هم نبودم ، اما چه قدر دست ميزدنند و ميزنند براى ذهن من و زبان او .
    فقط همين

  • محمد گفت:

    سلام محمدرضا مقاله را خواندم کمی دغدغم زیاد شد کامنت ها را خواندم فهمیدم که این دوستانی که کامنت می کذارند چقدر از این وضعیت ناراحت هستند واین یعنی درد مشترک واین کمکی بزرگی برای ادامه راه هست اما برای ساختن جامعه بهتر باید صبور بود باید اگاهانه حرکت نمود البته مانمونه موفق از این نوع داریم انهم برنامه عادل فردوسی بور که علیرغم همه مشکلات ادامه بیدا کرد

  • مجید گفت:

    اینکه تن فروشی آسیبش فردی هست و به خود انسان برمیگرده درست نیست!!!

  • مینا گفت:

    سلام، بیان دردی قابل تعمق ولی آشنا . اما با این خفته چند چه باید کرد؟ بیان حق تلخ است و جگرسوز تا جائی که از خودت بیزار میشی هر چند فرسنگها از این تفکر دوری .داری تو این هوا و کنار این آدمکها نفس می کشی ولی این خاک را دوست داری. باید چکار کرد؟

  • فایزه گفت:

    بعضی از دردهایی که محمدرضا ازش میگه واسه من درد واقعی نیست.اما تحلیل زیبای او باعث میشه منم به عمق فاجعه پی ببرم/منم یه درد نشم و طوری رفتار کنم که دیگران هم بفهمند این ها دردند نه مسیرهای میانبر تا موفقیت!
    اینقدر گاها مقدس نمایی میشویم که خودمان هم باور میکنیم!

  • زینب.آ گفت:

    سلام
    چندی وقتی است که با وب شما آشنا شدم اما افتخار آشنایی حضوری نداشتم
    با بیش از ۹۰درصد حرفاتون موافقم
    من واسه روزنامه همشهری مینویسم
    باید اعتراف کنم تا حالا یکی دو بار از پستاتون ایده گرفتم و این بار هم
    معتقدم قلم امانته هر چند معلوم نیست چقدر بتونیم تاثیرگذار باشیم اما باید تلاشمون رو بکنیم هر چند به قول شما خیلی چیزا دست اون سازمان با بودجه ۱۲ رقمیه که میشه گفت به بدترین وجه داره ازش استفاده میکنه
    همه پستاتون خوبن ولی این واقعا عالی بود.
    از صمیم دل ازتون تشکر میکنم
    تیزبینی شما واقعا تحسین برانگیزه
    امیدوارم موفق و سربلند باشید

  • فاطمه کوشکی گفت:

    ﺯﻳﺴﺘﻦ, ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻭﻣﺤﺮﻭﻡ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ, ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ.

    ﺁﻟﺒﺮﻛﺎﻣﻮ / ﻃﺎﻋﻮﻥ

  • محسن گفت:

    سلام استاد
    مطالبی که فرمودید، درد تاریخ چند هزار ساله ماست. دردی که اکنون فرهنگ ما شده است و هر روز به جای درمان ان، درد افزون می گردد. کتاب ” سازگار ایرانی” مهندس بازرگان، ۵۰ سال پیش درد و زبان حال امروز شما را با جزئیات کامل بیان کرده است. امروز که بررسی می کنیم، درد سازگاری ایرانی، درمان نیافته و افزون شده است. چاره و درمان این درد نیز جز اصلاح رفتار یکایک ایرانیان نیست. فارغ از آنکه دولت، حکومت و دیگران برایمان چه می خواهند، باید خودمان در راه اصلاح خودمان گام برداریم و در این راه به یکدیگر کمک کنیم. آنگاه اگر اکثریت افراد جامع اصلاح یابند، جامعه نیز مسیر ترقی در راه تعالی انسانیت را سریع تر طی میکند و دیگر شاهد چنین راحت طلبی های نابودگر نخواهیم بود.
    سپاس

  • حسین سلگی گفت:

    سلام
    خوبید استاد
    حسین هستم از قم امیدوارم منو یادتون بیاد
    چند وقتی میشه که خونمونو عوض کردم و اینترنت نداشتم…با گوشی وارد سایت میشدم و مطالبو میخوندم >هر شب میومدم که بیبینم مطلب جدید گذاشتید…وگاهی میرفتم کافینت فایلای صوتیرو دانلود میکردم که سر کار تو دفترم گوش بدم..
    الن چنوقتی میشه به منطقه ی ماهم اینترنت دادن و هرشب اینجام…
    ممنون خدا که این استادو به من دادی

  • یک ریال گفت:

    سلام
    عالی بود نوشته ی شما
    می خواستم این مطلب شما را به اشتراک بگذارم ولی هیچ گزینه ای پیدا نکردم. مجبور شدم لینک مطلب را برای دوستان ایمیل کنم. آیا گزینه های به اشتراک گذاری در وبلاگ شما هست که من نمی بینم؟

  • حسین گفت:

    درسته.
    همه اینا درسته.
    گاهی هم تو خلوتم منم به اینا فکر میکنم و میبینم که مردمی که تمام شب قران به سر میگیرن
    ۱ درصد هم به ان اعتقاد ندارند و قران فقط واسه امشب استفاده میشه
    تو این اوضاع اقای شهبانعلی من شما رو خطاب قرار میدم

    ایا گفتن اینها دردی رو دوا میکند
    ایا شما مقایسه ای اینچنین انجام دهید کاری از پیش میبرد
    اینها فقط سطح اعتمادمان رو نسبت به سرزمینمون کم میکنه
    .
    .
    .
    .

    • حسین جان.
      اعتماد به معنی کور بودن نیست. به معنی عقل داشتن و منطق داشتن است.
      اگر چشمت را به روی دزدی ببندی، جامعه پاک نمیشود. باید با چشمان باز دزد را جستجو کرد.
      امروز جامعه ی ما نیازمند اعتماد دروغین نیست. نیازمند درآوردن این عقده های چرکین است.
      بله. گفتن آن هم درد دوا میکند. تا من و شما فردا از کنار این آگهی ها بیتفاوت نگذریم.
      قبلاً گفته ام که نیاز امروز جامعه ی ما، غرور ملی نیست. شرمندگی ملی است.
      ما امروز مسلمانی نمیخواهیم که به خرافاتش مفتخر باشد. ما امروز مسلمان شرمنده میخواهیم. مسلمانی که از همه ی آنچه بر اسلام و مسلمانان رفته و میرود شرمنده باشد.

      شما چشمانت را ببند. من اعتماد کور نمیکنم. به هیچ کس. حتی آنکه مرا آفریده است… چون او نیز مرا در انتخاب خود مخیر گذاشته است…

      • مرتضی گفت:

        سلام؛
        محمدرضا جان؛
        حالا که دوستمون حسین عزیز مطلبی رو عنوان کردند، منم یک نظری تو همین زاویه میگم.
        محمدرضا جان حقیقتش اینه که کسانی که روزنوشته های شما رو دنبال میکنن و به طور اخص کسانی که کامنت میذارن و بالاخص اینجا کامنت گذاشتند، مثل شما فکر میکنند، همچنین من.
        خود من اگر حسم و زاویه دیدم و علایق و سلایقم مثل شما نبود، نمیومدم اینجا بخونم، حرف بزنم و بحث کنم.
        اما نمیدونم این جوک رو شنیدی یا نه، تو نماز جمعه طرف میره پشت میکروفن میگه مرگ بر آمریکا، مرگ بر استکبار، یکی از اون وسط میپره میگه خواهران از هفته بعد نیاید، میخوایم فحش ناموسی بدیم!
        حقیقتش بنظر من تو جامعه چنین امری جاری هستش.
        منقدین اقتصادی، جامعه شناسی ، فرهنگی و… تو سطوح بالای اجتماعی، نقدهای علمی میکنند، ولی در سطوح پایین تر جامعه، همین نقدها به صورت توهین نمود پیدا میکنه.
        چه بخوای چه نخوای، چه بد چه خوب، چه خوش چه ناخوش، باید قبول کنی که فردی هستی که تو حوزه فعالیتی خودت جزو نخبگان و مختصصان این مملکت هستی و عده زیادی میشناسنت، ازت تاثیر میگیرند و بر تو تاثیر میذارن. چه کسی که از شما ۱۰ سال بزرگتره، چه کسی مثل من که ۱۰ سال از شما کوچکتره.
        بهرجهت صحبت های شما، مخاطب های زیادی از اقشار مختلف جامعه داره.
        راستش جامعه یک دست و یک سطح نیست که نگرش ها ثابت بمونه، دارم میبینم که نقدهای سبک در سطوح بالا هرچه در سطوح پایین تر جامعه درونی تر میشن، تند تر و تیز تر میشن.
        نمیتونیم انکار کنیم، وضعیت فعلی ما بطوری شده که بغض و نگاهی که ایرانی به ایرانی داره، علی (ع) به معاویه نداشت!
        این طرز نگاه شما درسته، قبول. ولی به عنوان قلم یک فرد شناخته شده، تنده. این نگاه باید در پایین ترین نقطه جامعه جاری باشه، نه نقطه ای که شما ایستادی. بازهم اگر اینجا سمینار ۱۰۰ نفره بود، کلاس ۳۰ نفره بود، وبلاگ با بازدید ۴۰ نفر در روز بود، تند تر هم میشد گفت و نوشت. اما نه وبلاگی که ۱۰۰۰۰۰ تا بازدید کننده مستقیم داره و چندین هزار بازدید کننده از مسیرهای به اشتراک گذاری!
        خلاصه حرفم اینه که “شرمساری ملی” باید در بطن جامعه باشه، ولی در میان نخبگان باید از افتخار ملی گفت 🙂
        شما اگر از “شرمساری ملی” بگید، بقیه یا دچار” بی تفاوتی ملی” میشن، یا “بی حیایی ملی”!
        که کم کم داره اتفاق میوفته. هرجا میریم طرف یه “ما” اضافه میکنه و تو چشمای آدم زل میزنه میگه ” متاسفانه ما ایرانی ها….”، بعدش هرچی دوس داره میبنده به هیکل مردم 🙁
        محمدرضا جان مردم کم کم دارن بهم دیگه فحش میدنا، توهین میکننا، تحقیر میکننا، ترسم از اینه که فردای روزگار طرف نیاز به خون پیدا کنه، تو بیمارستان بگه لطفاً خون ایرانی بهم تزریق نکنید،کثیفه! 😀

        • مرتضی جان.
          حرف تو رو کاملاً می فهمم.
          اما واقعیت اینه که ما در کشورمون سازمانی داریم که با بودجه ی ۱۲ رقمی، داره ثابت میکنه که ما بهترین کشور و بهترین نظام و بهترین دین و بهترین دولت و بهترین اقتصاد و بهترین خدا(!) و بهترین … ها رو داریم (صدا و سیما)
          شاید اگر اون سازمانها نبودند، وظیفه ی امثال ما متفاوت بود.
          اما یک مسئله ی دیگری هم وجود داره. اونهم اینه که:
          کسی که مخاطب نوشته های من هست، می بینه که من اعتراض میکنم، اما به نشانه ی اعتراض زندگی خوب رو در اروپا رها کرده ام و ایران آمده ام و کار رایگان میکنم و آموزش میدهم و هر روز در جایی از فضای واقعی یا این دنیای مجازی، این طرح و آن طرح را اجرا میکنم تا اوضاع درست شود.
          نتیجه:
          ۱) یا مخاطب، آنطور که من فکر میکنم، دقیق و نکته سنج است که «مخالفت فعال اصلاح گرانه» را از «توهین منفعلانه» تشخیص میدهد – که من فکر می کنم چنین است.
          ۲) یا مخاطب، اساساً اینقدر دقیق و عمیق نگاه نمیکند که در این صورت، معلوم میشود وقتی مخاطبان من – که عامه هم نیستند چون مطالبم عمومی نیست – تا این حد کل نگرانه و غیر دقیق بررسی میکنند و می فهمند، تنها چاره ی کار، همان «شرمندگی ملی» است!
          البته من به گزینه ی اول اعتقاد دارم.

          • سلام آقای مهندس
            تو دوره کارشناسی استادی داشتم که توسعه اقتصادی درس میداد. انتقادهای تندی میکرد و البته تحلیلهای منصفانه. اساتید منتقد دیگری هم بودن. اما ایشون یه فرق کوچیک داشت. اون هم اینکه معتقد بود توسعه اقتصادی با انسان آغاز میشه. و نشونه شروع توسعه توی یک کشور، رشدGDP و … نیست. بلکه نشونش رعایت قوانین راهنمایی و رانندگیه توسط مردم آن. واقعا به حرفش ایمان داشت. هرکسی رو که در حال ردشدن از چراغ قرمز و تخریب فضای سبز دانشگاه میدید، نمره کلاسی اش رو کم میکرد…
            مصداق گفته های حسین و مرتضی تو جامعه ما زیاده و طرزفکری مثل شما آقای مهندس، خیلی کم. متاسفانه دسته بندی مخاطبان هم مشکله. بعد از سالها حالا من دارم توسعه اقتصادی تدریس میکنم. برام خیلی سخته وقتی بچه ها آمار رو ارائه میکنن و تحلیلش میکنن، رفتار و گفتارم طوری نباشه که منجر به بی تفاوتی ملی بشه. اما همچنان به این معتقدم که اصلاحات باید جزئی باشه. اصلاحات کلی میشه قانونی که همه از زیرش در میرن؛ اما اصلاحات جزئی و تغییرات مداوم و آروم میشه فرهنگی که مردم به خاطر حفظش خون میدن…
            هرکس سهمی داره توی این کار. مهندس شعبانعلی سهمش رو با قلمش به نحو احسن انجام میده. همه ما سهمی داریم…

          • پگاه گفت:

            چقدر شما و استادتون به جا گفتین …و فرهنگ چیز یکه در بستر زمان و با نهادینه شدن توی تک تک افراد ماندگار میشه…ممنون لذت بردم از این کامنت

        • برام خیلی جالب بود دیدگاه اقای مرتضی

          جالبش این بود که تازه دیشب قبل از اینکه اصلا این مطلب رو خوده باشم مطلبی توی صفحه ام نوشتم با همین مضمون که چقدر از کسانی که کلمه متاسفم را به شکل خاصی در مثلا نقد رفتارهای ایرانی ابراز می کنند و اینطوری خودشون رو تطهیر میکنند متنفرم. بدون اینکه کار وثرتری انجام بدن یا حداقل خودشون رفتارهای بهتری از خودشون بروز بدن…
          با اینکه در این حس با ایشون مشترکم اما کاملا با این عنوان شرمساری ملی که تازه اینجا خوندمش موافقم. من فکر میکنم که این کلمه افتخار ملی رو بیش از این با کاربردهای دروغین سخیف نکنیم. فکر میکنم زمان اون هست که نگاه های واقع گرایانه و به دور از تملق و تعارف به بطن جامعه و فرهنگ خودمون برای اصلاح اون بندازیم. من فکر میکنم اینکه این نقد به سمت جامعه نخبه رفته اتفاق خوبیه. و همینطور فکر میکنم که این اصطلاح “ما ایرانی ها” خیلی قبل از شروع این نقدهای از درون از زبان ایرانی های اروپا رفته و اروپا نشین با مقایسه فرهنگ ما و اونها اغاز شد.
          من فکر می کنم اینکه ما این معضلات جدی رو برای بقیه عنوان نکنیم به این علت که ممکنه چنین و چنان بشه سر در برف فرو کردنه. چون این نوع نگاه ما به مسائل و مشکلاتمون و اخلاق ناپسندیده جامعه ما در خیلی از کتاب ها و سفرنامه های اروپایی ذکر شده. من شخصا فکر میکنم اولین بار چنین چیزی رو در فکر می کنم ۱۵ سال پیش در کتاب خاطرات مهندس بازرگان – مطمئن نیستم – خوندم که در یک کلاس درس در اروپا استاد که نمیدونسته دانشجوی ایرانی سر کلاسش داره به دانشجویانش میگه که پنبه ایران خوبه و چنانه و چنینه اما… موقعی که دارید بار پنبه از ایران می خرید حواستون رو جمع کنید. چون اونها برای اینکه بار پنبه سنگین بشه توی کیسه های پنبه سنگ و کلوخ میذارن.
          بعد اون کلی شرمنده و خجالت زده میشه پیش همکلاسی هاش.
          من حرف مرتضی رو قبول دارم… اما میگم این مساله اجتناب ناپذیره… ما بالاخره باید اشکالاتمون رو بپذیریم… فکر میکنم یعنی امیدوارم که نظام اموزشی ما هم بالاخره همراهی کنه و کمک کنه که این مسائل به شکل درستش ریشه یابی و برطرف بشه… در کشور ما افراد جامعه بسیار پیشروتر از قوانین هستند. نمونه اش هم اینکه قانون کپی رایت گرچه هنوز توسط قوانین رسمی ما به تایید نرسیده اما خیلی از نویسنده ها و ناشرها یا حتی مردم عادی لزومش رو درک میکنند و حتی رعایتش میکنند. فکر میکنم خیلی جالبه که ناشرین ما دارن به قانونگزار فشار میارن که قوانینش رو مترقی کنه… فکر میکنم این مساله نقد از رفتارهامون هم همین رویه رو خواهد داشت… در این مورد هم فکر میکنم با همه گیر شدن این بحث اتفاق بهتری خواهد افتاد…

  • فهیمه گفت:

    محشر بود

  • نرگس ف گفت:

    سلام اون مثال نماز و نوشابه همه عمر ياد من مي مونه اين بحث برون سپاري امور تحصيلي هم خيلي ناراحت كننده است چون ديگه مدارك گوياي تخصص نيستند به نظر من يك مشكل عمده كه تقريبا در همه امور نسل جوان مارا دچار مشكل كرده اين است كه مي خواهيم بدون زحمت و صرف زمان به جايي برسيم يا به قول معروف يك شبه ره صد ساله برويم كاش مي شد اين فرهنگ رو اصلاح كرد

    • معصومه گفت:

      کاملا با نظر شما موافقم نرگس عزیز، مشکل مردم این دیار طمع و حسده که این هر دو با هم محکم ترین تیشه رو به ریشه ی فرهنگ یک جامعه وارد می کنه. طمع و حسده که باعث میشه بخوایم ره صد ساله رو یک شبه بریم کما اینکه میبینیم مردم از پشت درای مترو گرفته تا گرفتن مدرک و شغل و ازدواج و تجملات زندگی و … همدگرو با شدت و سرعت کنار میزنن تا به خیال خودشون موقعیت بهتری کسب کنن!

  • سید رضا گفت:

    با سلام
    تشکر از مطلب مهم و دلسوزانه تان
    وراه کار های شخصی تان در شب زنده داری شب قدر
    چقدر جامعه ما تشنه شب زنده داری های عمیق و بدور از کلیشه های مرسوم است

  • معین گفت:

    پس از مدت ها بی انگیزگی از گواهینامه گرفتن، نیم ساعت پیش رفتم مدارک رو تحویل بدم تا گواهینامه بگیرم؛
    مدارک همه چی آماده بود، فقط لازم بود،گواهی اشتغال به تحصیل(دانشگاهی) توسط “رییس راهنمایی و رانندگی” شهرمون تایید بشه،مکالمات “من” و “رییس” در اتاق رییس:
    رییس: اینجا نوشته شده “اعتبار گواهی تا پایان نیمسال دوم تحصیلی ۹۱-۹۲ است.” اعتبارش تا خرداد بیشتر نبوده باید بری و گواهی برای ترم تابستون! بیاری.!!
    من: فک میکنم نیمسال دوم، یعنی تا پایان شهریور.
    رییس: عزیز من، من خیلی وقت پیشا درس خوندم و میدونم نیمسال دوم یعنی چی، اینجوری ک تو میگی نیست.
    من: درست، ولی الان اینجوریه، طبق کارت دانشجویی هم میشه فهمید پایان نیمسال دوم یعنی شهریور و آآآ…
    رییس: (با صدای بلند حرفامو قطع میکنه) من وقت گوش دادن به داستان های تو رو ندارم، فعلا مهروامضاش کردم، برو کارای آموزشگاهت رو انجام بده، بعدا ی گواهی معتبر بیار! قانونی نیس من تاییدش کنم.!!!
    من: اگ قانونی نیس پس همین هم نباید مهر و امضا کنین.!
    رییس: (با عصبانیت) نباید امضا کنم؟؟؟!!! (بعد مثه این بچه کوچیکا ک قهر میکننا…” امضا و مهرش رو باخودکار تا جایی که میتونس خط زد. ” 😀 )
    منم درحالیکه ناراحت شدم، به خاطر این رفتار بچه گانه خندم گرفت و الانم که یادم میاد از لحظه خط زدن مهر و امضاش هی خندم میگیره.
    .
    .
    چن تا نکته میشه گرفت:
    من، فنون مذاکره رو بلد نبودم.
    رییس، مقاله ISIش!! رو خریده 😀
    من و رییس، از دو نسل با اطلاعات متفاوتیم و این خیلی بده.
    من آدم پررویی هستم.
    .
    .
    .
    کسایی ک میدونن، حق با کی بوده؟؟ نیمسال دوم یعنی تا پایان شهریور؟؟ یا تا پایان خرداد؟؟

  • کوروش گفت:

    استاد عزیز
    سلام
    این متنی که گذاشتید خیلی زیبا و البته تکان دهنده بود . من همیشه شما را تحسین و افکارتان را ستایش کردم.
    نمی دونم با این وضعیت موجود داریم به کجا می رسیم و می خواهیم چی بشه؟
    اما همه استادان – حیف این القاب و عناوین که آدم بخواهد به بعضی ها بده البته دوراز جان شما- مثل شما دلسوز و مشتاق این نیستند که آموخته های خودشان را در اختیار شاگردان و سایرین قرار بدهند و حتما باید با پول یا راه های باطل مطلب رو ازشون بگیری . وقتی پایان نامه خودمو یادم میاد که چه زجری براش کشیدم و چه نتیجه مزخرفی عایدم شد هزار بار به خودم لعنت میفرسم که اصلن چرا رفتم دانشگاه که آخرش بخواد این بشه ؟ یعنی دانشگاه دانشگاه که میگفتن همینه؟؟!!
    میگن شاگردی ک کمتر از استادش بدونه جهان را به عقب میراند ، شاگردی که به اندازه استادش بدونه جهان را متوقف میکنه و تنها شاگردی که از استادش بیشتر بدونه میتونه جهان را به سمت پیشرفت و بهتر بودن سوق بده
    حالا به نظر شما ما کجای این قصه ایم؟
    ممنون از وجود نازنین و پربرکتت که هستی ، که دل میسوزونی و مشتاق یادگیری دیگران هستی ، که علم خودت رو با ما تقسیم میکنی …. ممنون
    خدا رو شکر میکنم اونم هزار بار و بیشتر که با شما آشنا شدم 🙂 شکر
    فقط یک شب قدر دیگه مونده . من برای شما و همه دوستان عزیزم در اینجا که از آن ها هم خیلی یاد میگیرم دعا میکنم ، لطفا شما هم همه ما ها رو دعا کنید.
    پیروزی ، سلامتی وشادیت جاودان …

  • مریم گفت:

    سلام
    من الان با مدرک کارشناسی ارشد دانشگاه دولتی دارم زیر نظر یه نفر که ۳سال زودتر از من اومده و لیسانس دانشگاه ازاده (پایان نامه شم با افتخار میگه مفت ازیه دوستاش جور کرده) کار میکنم. بگذریم از این که کلی مباحث علمی را به جا دانشگاه از ما یاد گرفت.بگذریم ازاینکه نتیجه کارهای ما را اون به مدیریت اعلام می کنه و مورد تشویق قرار میگیره، مدیریتی که من سالی ۱ بار هم افتخار زیارتشونو ندارم، بگذریم از احتلاف فاحش حقوقامون،…اون فقط به جلسه ها و ماموریت ها میره و به خاطر رانت اطلاعاتی واستفاده از اگاهی های ما داره هی ارتقا می گیره و من احساس درجا زدن دارم.سیستم را نمی تونم عوض کنم . نمیدونم مدرک و تحصیلاتم را بیخیال بشم برم دنبال حرفه های پول در آر یا به نقش کمرنگم به عنوان مهندس مملکت راضی باشم

  • سلام آقای شعبانعلی.
    هر بار که نوشته هاتونو میخونم،به عظمت خداوند پی میبربم،چون شما خیلی بزرگید.خیلی خوبید.
    تعجب میکنم که نگاهی مثل نگاه شما هنوز وجود داره و از این بابت خدا رو شکر میکنم.
    شکر،شکر،شکر.
    راستی نمیدونم منو یادتونه یا نه؟؟من از شاگردای دوره نوجوان توانگر هستم.یادتونه پارسال ماه رمضون با پای شکسته اومدید و برامون صحبت کردید؟؟خلاصه کتابهایی که براتون ایمیل میکردم رو بخاطر دارید؟؟
    در هر صورت شادزی؛مهرتان افزون

  • فرنوش گفت:

    جانا سخن از زبان ما ميگويي

  • هیوا گفت:

    محمد رضا ، چرا “روحهای پاک” ؟ من که نفهمیدم .

  • مهتاب.ص گفت:

    سلام
    استادعالی نوشتید.خیلی مطلبتونو دوست داشتم ولی واقعا برام تاسف آوره.نوشتتون تمام واقعیت جامعه ماست.
    فقط کاش میتوانستیم این مشکلوحل کنیم.ای کاش…

  • سحر گفت:

    ما ملتی هستیم که فقط تحسین کردن واژه های قشنگ رو یاد گرفتیم … که اگه واقعی نگاه کنیم اکثرمون راحتترین راه رو انتخاب می کنیم ، راحتترین راه رو به بچه هامون یاد میدیم و راحتترین راه رو درسترین راه می بینیم . آدمایی مثل شما شاید اگر خیلی خوش شانس باشن بتونن یکی دو نفر رو درست پرورش بدن ، که البته اینم خودش خیلیه … درد اصلی رو خودت بهتر میدونی که نه دانشگاه و نه استاد و نه این ملت عزیزه …بعضی چیزا باید خراب شه تا از پایه اصلاح بشه .

  • امید گفت:

    حتما دیده اید که سیر تبدیل تخم قورباغه به قورباغه بالغ به چه صورت هست
    ما مردم هم در باب تکامل فرهنگ و معرفت و … چنین سیری داریم با یک تفاوت
    که گاهی در بعضی مراحل بنا به دلیل عواملی به چند مرحله قبل برمی گردیم
    این برگشت به عقب با عث شده که هیچ وقت به تکامل و بلوغ نرسیم که دلایل
    آن تا حدودی مشخص است ولی راه حل آن ؟؟؟

  • سارا.ر گفت:

    سلام، عالی نوشتید، انقدر خوب که دلم نیومد به یه لایک بسنده کنم. سپاس

  • فاطمه گفت:

    همه ی متن و کامنت ها رو با بغض خوندم. دارم فکر می کنم شاید همه ما پی درمان یه درد مشترک اینجا رو پیدا کردیم. پذیرفتم که وضع اینه ، حالا یا وارد بدها شم یا سعی کنم جزء خوب ها باشم ولو اینکه همرنگ جماعت نباشم و همین طوربه ظاهر امتیاز از دست بدم. من انتخابم رو کردم. من همرنگ فکر خودمم. وسط دوره دکتری بعد از سرگشتگی زیاد یه پاراگراف ازیه کتاب حالم رو دگرگون کرد. بعد کامنت یه دوست تو سایت دکتر شیری و الانم که مهمان سایت شما هستم. لطفا بمونید. با امید بمونید چون امید خیلی ها هستید. پلیدی از هرنوعش به سرعت منتشر می شه و جلوی دید رو میگیره و اگه امثال شما و دکتر شیری نباشید ماهم بدون اینکه بدونیم کی و چطور عضو این سیاهی می شیم. بی نهایت ممنون که هستید.

  • سمانه گفت:

    من که حیا کردم از شب زنده داری ام و یاد کردم از ستارالعیوبی اش ؛
    تا بر من نپوشاند عیبهایم را،چرا که خوب میدانم یک شبه زنده نخواهم شد،وقتی که سالها زمان را از خود دزدیده ام…
    دراین شب ،که ساعت و زمان و دقیقه را تقریر میکنند،دردهایم را با لبخند یک دوست ،آغاز به نوشتن کردم …
    لبخند دوستی که گاه نه مشترک است و نه در دسترس،اما دردهامان همیشه یکی ست.
    مغزها که پوک باشند ،نتیجه ای جز جیبهای پوچ و «روح های ناپاک »در پی نخواهند داشت،روح ها را اگر پاک میبینیم ،به خاطر ستار العیوبی خداوند است که آن هم درست فهم نکرده ایم.

  • مرتضی گفت:

    سلام؛
    حامد قدوسی چند مدت پیش یک مطلب در باب علل عقب ماندگی ما ایرانی ها اینحا نوشته بود که خوندنش خالی از لطف نیست
    http://chaay.ghoddusi.com/2013/04/post_1315.html
    یکم تند نوشته اند ایشون، ولی من دوست داشت داشتم این پست ایشون رو.
    این پست کوتاه امیر مهرانی رو هم دوست داشتم
    http://thecoach.ir/1392/04/25/opportunities-or-problems/

  • معصومه گفت:

    مثل همیشه عالی بود.

  • الینا گفت:

    من یکی واسه گرفتن مدرک دکتری م تو یه رشته خاص جون کردم همه کارای پایاننامه رو عرق جبین ریختم براش و شرافتمندانه کار کردم نتیجه ش این شد که یکسال دیر تر از دوستام دفاع کردم
    برا اغلب امتحانام سعی کردم اون مطلبی که میخونم کامل بفهمم از چند تا منبع برا همین هیچ وقت کامل تموم نمیشد و نمره م خیلی کمتر از بچه هایی میومد که نمونه سوال داشتن یا جرات تقلب داشتن
    الانم نمیگم خوبیش این شد که با سواد شدم نه اتفاقا بر عکس اونایی که پارسال تموم کردن الان به کارشون از من واردترن چون آنچه که تو دانشگاه بهمون یاد دادن به آنچه که سر کار ازمون انتظار دارن ۲۰ درصدم ربط نداره و با تجربه در محل کار و از یه عده افراد غیر متخصص اما با تجربه کار یاد میگیریم ://

  • عظیمه گفت:

    سلام،
    باید بگویم که خوش بین هستم و دوست دارم که شما نیز امیدوارتر از پیش باشید…
    چون، “من” و “تو” ایی هستند که بسیاری وقت ها میتوانستند تقلب کنند ولی نتیجه تلاش خویش را خواستند؛ نه بیشتر..
    امیدوار هستم و آرزو دارم که از در ناامیدی به دنیای خویش وارد نشویم.
    چرا که “می دانم، هنوز دانسته هایی هست که نمی دانم”؛
    و “تا آن هنگام که می دانم انسان هایی با اندیشه های بیدار هست، از تدبیرِ نقدیر نیز ناامید نخواهم بود…”

    استاد گرامی، محمدرضا شعبانعلی از شما بسیار ممنونیم و سربلندی و سرزندگی بیش از پیش را برایتان آرزو داریم

    _______________________
    پ.ن: “تدبیرِ تقدیر”، برگرفته از نام کتاب. مولف: دکتر نعمت حسنی.

  • بهنام گفت:

    هفته پیش دانشگاه آزاد با پول دانشجویان بدبخت یه مراسم مجلل واسه خانواده های خودشون و دوستاشون با هزینه ۱۰۰ میلیونی گرفته و بعدش کار به زد و خورد کشیده شده و …….
    من فقط یه ترم تو آزاد درس خوندم بعدش فهمیدم چطور جاییه و فرار کردم.بجای اینکه بیان هزینه رو بذارن رو کارهای تحقیقاتی میرن واسه خودشون خوش میگذرونن.اونوقت انتظار داری دانشجو سواد داشته باشه بیاد پایان نامه بنویسه.
    محمد جان وضع علمی دانشگاهها غیر از چند تا معروفش که خودت تدریس میکنی افتضاحه.افتضاح.اصلا غیر از علم هر چی دلت بخاد هست!!

  • آرام گفت:

    دردبزرگیه و آسیبشو به ریشه ها میزنه…
    اما قصه من اینطوری بود…
    یک سال و اندی برای یک مقاله کار میکردیم تا پذیرش و چاپ بشه و هزینه ها و رفت و آمدها و کمک نکردنهای استاد راهنما (انگار فقط وظیفه داشته واریز مبلغ دریافتی بابت هر دانشجوی ارشد به حسابش رو چک کنه)… اینها هیچ … بدبختی بزرگتر کشمکشهای میان استادان ارجمند راهنما در دپارتمان مربوطه که آدمو راستی راستی یاد رفتارها و معادلات خاله زنکی مینداخت که هر کار میکردی نمیتونستی حل و فصلش کنی و تو قربانی این کشمکش قدرت بودی و اون موقع هم که چیزی از اصول مذاکره و از ارتباطات موثر نمیدونستی (: که ی جوری وارد بازی قدرت بشی و همه چیزو باید با التماس به خدا به آخر میرسوندی. مثلا استاد غیر راهنما بدون اینکه هیچ کمکی به مقاله یا پروژه دانشجوی بیچاره کرده باشند توقع داشتند اسم مبارکشون و گاهی خانمشون!! که در فلان دانشگاه بی ربط استاده در ابتدای مقاله به عنوان همکاران آورده بشه و از این بده بستانهای الکی برای افزایش رتبه علمیشان. البته شاید این وضعیت غالب دانشکده ها نباشه ولی از خوش اقبالیم من در یکی از این محیطهای کاملا علمی و فرهنگی!!! فوق لیسانس کذایی رو گرفتم تا تمام روحیه و انگیزه مو برای الگوگیری از چنان استادان گرانسنگی!! از دست بدم و عطای ادامه تحصیل برای رسیدن به کرسیهای دانشگاهی در مرزهای دانش رو به لقایش ببخشم. اگرچه این تنها عامل نبود ولی بزرگترینش بود و خوب تونست انگیزه منو بکشه. آخرشم اون مقاله ها چقدر مفید بودن ما که نفهمیدیم شاید کسی در جای دیگری از دنیا ازش استفاده کرده باشه. یا پایان نامه قطور حاصل دو پروژه جداگانه ولی چه فایده؟ اونهم در علوم پایه که خریدار چندانی در اینجا نداره.
    پ.ن. میدانم که بسیاری استادان ارجمند در حال تلاش و زحمت دلسوزانه حال آگاهانه یا غیر آگاهانه! برای خدمت به مملکت هستند و هوای دانشجو را هم دارند و نمیگذارند با بی توجهیشان عمر و زحمات دانشجو بیخود هزینه شود و برای تامین لوازم و انجام پروژه ها خودشان این در و آن در میزنند تا موانع را برای کار کمتر کنند ولی من از موارد استثنایی گفتم که سعادتش را داشتم از نزدیک تجربه کنم!

    • پگاه گفت:

      سلام آرام عزیز منم دقیقا همین تجربه رو داشتم استادی که حتی ۵ دقیقه برای مقاله من صرف نکرد انتظار داشت اسمش و نفر اول هم بزارم …خب منم مجبور بودم ….جالب بود اسیطور که بوش میاد خیلیها همین تجربه رو داشتن …:) عجب ملتی شدیم بخدا

      • آرام گفت:

        سلام پگاه خوبم
        ببخش دیر جواب سلامتو میدم آخه دو روزی سر نزده بودم اینجا…
        ی چی بگم؟ آدمای پرانگیزه گاهی هم آسیب پذیرتر میشن در واقع حساستر و نازکدل تر هستن و دیدن بدیها بیشتر بهشون صدمه میزنه مثل محمدرضا که باهاش کاملا موافقم که دیدن فلان افراد در فلان موقعیت کنار خیابون همچین بدتر از این فروش علم و فرهنگ نیست چون اونا لااقل قرار نیست در آینده ادعایی برای جامعه داشته باشن و کارهایی رو سیاست گذاری و اجرا کنن. به هر حال باید اینها رو دقیق گفت و شنید و در حد امکان هرکاری میشه کرد البته این تلاشها با سینرژی باشه و همنواز نه مثل سولیست هایی که هرکدوم در یک اتاقی بنوازند.
        خوشحال شدم از کامنتت که هیچ… اصلا ذوق کردم (:
        قربانت

        • پگاه گفت:

          با حرفی که زدی کاملا موافقم وقتی سطح آگاهی آدم میره بالا حساسیتها بیشتر میشه و به قولی آدم هالش نازک تر تر میشه 🙂 و چه بسا آسیب پذیر تر ولی برای هرچیزی راه حلی هست حتی برای همین آسیب پذیری ….یکی از روشهای کم کردن آسیب پذیری گفتن مشکل نه صرفا جهت خالی شدن از اون حس بد بلکه برای ایجاد همون سینرژی که گفتی جهت حرکت به سمت بهبوده….می دونی آرام عزیز همین مرحله پذیرش و نقد بالغانه موضوعی مثل این خودش یک گام بزرگه اینکه آدم با دیدن همچین چیزهایی فلج نشه و در کنار چنین واقعیتهای تلخی تو جامعش حرکت کنه نشون از همون روح آگاه حساس داری که افق روشن رو میبینه حتی اگر به عمرش قد نده البته روح که عمر نداره:))…منم خوشحال شدم از این گفتگو 🙂

  • *ندا* گفت:

    برای ملتی که کل سال در خوابن بیداری یه شب قدر چیزی در بر نداره به جز یه احساس کوتاه مدت
    ((هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی))
    جامی

  • mona گفت:

    سلام
    ممنون از این نوشته ی پر از دغدغه
    ای کاش میشد یه کاری کرد
    ایا ما ایرانیها داریم به قرون وسطی فرهنگی نزدیک می شیم؟ به نطر شما چقدر زمان نیاز داریم تا از این حالت بیایم بیرون؟

  • محمد مهدی گفت:

    محمد رضا گفته بودی توی یکی از پاسخ ها که می تونیم تغییر ایجاد کنیم ؟!!!
    من می گم چرا که نه 🙂
    محمد رضا به متمم باور داشته باش ….
    .
    .
    . حتما می شه 🙂

  • محمد گفت:

    دردناک تر این است که کسانی که با تلاش خودشان به فعالیت می پردازند در اکثر مواقع با این کپی کاران تفاوتی ندارند

  • مهدی قدیمی گفت:

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانیش همیشگی
    سلام محمد رضای عزیز
    ذهن بسیار زیبایی داری.

  • سلينجر گفت:

    فكر كردن به اين مطلب كه لازمه بهبود, تغيير تفكره كه پيش درامد اون هم تغيير اموزش و تغيير نسل و…است .ميتونه ادم رو به مرز ديوونگي برسونه .ولي طبيعت به طور طبيعي مارو اصلاح ميكنه البته با هزينه گذشت زمان و قرباني شدن چندين نسل.چه بايد گفت كه با ديدي اندك هم ميتوان نشانه هاي جبهه گيري در مقابل اين ذات طبيعت را اشكارا مشاهده نمود .كاش مني كه جزيي از اين مردمم بيشتر به دنبال حقيقت بودم كاش ميديدم حقيقت هر چيز كالاي نايافتني جامع ماست .مطلبي كه شما به درستي بدان اشاره كرديد همان حقيقت است .من نميدانم چه شد اينگونه شديم نميدانم چه خواهيم شد . ولي به صورت كاملا خوانا ميتوانم بگويم هيچ چيز جاي خودش نيست ,خوب است كه چنين است ما تاوان ميدهيم خوب است.

  • ندا گفت:

    سلام محمدرضا

    تو تنها نیستی که رنج می بری.باور کن تنها نیستی.فقط تو در تلاش ایجاد تغییر و آگاهی دادن هستی و شاید آن عده ای که با تو هم دردند قادر به انجام کاری نیستند یا بلد نیستند که چه کنن! لطفا خسته نشو.من هر روز صبحها قبل از اینکه کارم رو شروع کنم اول می آم سراغ سایت تو. روزهای تعطیل قبل از اینکه صورتم رو صبح بشورم، می آم سراغ سایت تو. انهم منی که وبلاگ خوان اصلا نیستم.
    خواهش می کنم شک نکن به کارت.بودنت خیلی خیلی بهتر از نبودنت است.ادامه بده لطفا! قول می دی؟

    • M.H.B گفت:

      سلام
      بله محمدرضا تو تنها نیستی! درسته که اکثریت یک جامعه جریان آبند اما هستند کسانی که چشمه هستند!! چشمه ها هستند حتی اگه اندک باشند! همیشه همین بوده! اما اینجا ، در این اطراف ، در این روزها می ترسم ! می ترسم از اینکه اونقدر “ندانم کاری ها” و اینکه “از کجا شروع کنم ” هایم زیاد شوند که من نیز مثل خیلی از اطرافیانم در این جریان حل بشم! می ترسم از اینکه روزها بگذرد و من تنها نظاره گر باشم! نمی دانم از کجا باید شروع کنم! نمی دانم….
      اما یک چیز می دانم . هستند آدمهایی که مثل من و تو باشند اما مثل من نمی دانند باید چه کنند تنها گویا این دغدغه در پس ذهن آنها وجود دارد به هر دری می زنند حس می کنند که این در آنها را به نتیجه نمی رساند. حتی تلاش هم می کنند اما کاش کمی می دانستم از کجا شروع کنم…..

  • سیمین گفت:

    پند گفتن با جهول خوابناک تخم افکندن بود در شوره خاک
    هرکسی که بینش قبح این زشتی رو داره، باید سعی در سالم زیستن رو از خودش شروع کنه، دلسرد نشه و به درست بودن با تمام سختی هاش ادامه بده تا کم کم وقتی به موفقیت رسید، برای اطرافیانش الگو بشه.

  • فاطمه کوشکی گفت:

    سلام استاد .البته غیر از استاد چیز دیگری نمیتوانم بگویم (اگر ناراحت نمیشید) چون تنها ۲ نفر در زندگی من استاد واقعی بودند که یکیشون مسلمن شمایید .شما چطوراین همه انرژیو دارید صرف جامعه ای میکنید که حتی تو بعضی از نوشتهاتون ازش ناامید هستید ؟خیلی امید به تغیرش دارید ؟از سر ناامیدی نپرسیدم برام سوال بود

  • عليرضا گفت:

    شخصا معتقدم اگر من و شما و ديگر دوستان به اندازه كافي خلاقيت داشته باشيم، بايد بتوانيم راه حلي براي اين موضوعات بيابيم. هر چند عقيده ندارم كه قابل تعميم است و همه مهندسين بي سوادند و همه مدارك خريده شده‌اند و همه جيب ها پوچ است و همه روح ها پاك!
    فكر ميكنم اتفاقا مسئله به دست من و شما بايد طرح و حل شود. تدريس، به عمل درآوردن راه حل‌هاي تئوري و ايجاد شور و انگيزه براي حركت در مسير درست به نظرم بسيار كارساز است.
    هر يك از ما اگر بتواند حركتي هرچند مختصر ايجاد كند، مطمئن هستم كه مسائل يكي پس از ديگري حل خواهند شد.
    شايد بد نباشد، مديران، متخصصين، متفكرين، اساتيد دانشگاه، مسئولين تا من حقير با دادن راهكارهايي ساده براي رفع مسائل خود و اطرافيان شروع كنيم.

  • مهناز گفت:

    دیشب شب قدر بود ومن…بیشتر از آنکه رهایی از آتش و وصال بهشت را بخواهم….از او علم خواستم. علمی که به من بصیرت دهد و فرصتی تا بااین بصیرت به بتوانم به جامعه ای به وسعت یک جهان، یا یک کشور،شهر یا یک محله، خانواده یا خودم خدمتی نمایم تا قدمی این جامعه روبه جلو بردارد
    چرا که درنظرم در امید بیشتری است به عالمی که عملش در راه بهبود جامعه نوری می شود که جاذبه اش او را به آهنربای بهشت می کشاند، بی آنکه بخواند!
    تا جاهلی که عملش ویرانگر جامعه ای است که دافعه اش او را از بهشت دور میکند، با آنکه می خواند!

  • لیلا گفت:

    محمد رضای عزیز ، همه اینها هست و خیلی بیشتر از اینها که نوشتی و تو بهتر از هر کسی این دردها را لمس که نه ، زندگی می کنی . و من همیشه قبل از آشنایی با شما و نوشته هایتان و گوش دادن به فایل های صوتی رادیو مذاکره غم زندگی در چنین فرهنگی و چنین مردمی را به دوش می کشیدم و هر روز با دیدن یکی از اینها که شمردی که خودت می دانی فقط اینها نیست غمگین تر و ا فسرده تر می شدم و هر روز چاره همه اینها را مهاجرت می دانستم چون سالهاست که به سبب شغلم که معلمی است فهمیده بودم که حتی تغییر کوچک فرهنگی در این جامعه آب در هاون کوفتن است … اما حرفهای شما روح حرکت را دوباره در من زنده کرد و انگار گیاهی دوباره در کویر رویید و به فکر افتاد که خوب چگونه باید مذاکره کنم که جواب بدهد ؟ استراتژی من باید چه باشد تا به هدف برسم و همه اینها و همه این شوق ها را به از لطف شما می دانم … محمد رضا ی عزیز بگذارید وب سایت شما روح زندگی را زمزمه کند ، بگذارید که پیامبر امید باشید برای روح ناامید و مایوس جامعه و شاید خود خواهی باشد اما می گویم بگذارید از دریچه چشمان شما خوبی ها و خوشی ها و روستای کویری متین آّباد را ببینیم دیدن خیابان انقلاب ، هوش و ذکاوت زیادی نمی خواهد

  • امیر محمد گفت:

    ببخشید مهندس ولی من الان که فکر میکنم میبینم همکلاسی های من که همین کار رو کردن و مثل من دنبال یک موضوع سخت و کاربردی در علم نرفتن و بیشتر پول خرج کردن تا فکر و تلاش، چون زودتر از من به بازار کار وارد شدن خیلی موفق تر از من هستن. منی که به خاطر پیچیدگی های پایان نامم ناچار شدم از ۱۰۰ تا مانع بلند بپرم. حتی دانشگاهی که جلوم ایستاده بود و اجازه نمیداد تا انجامش بدم

  • سعیده (آذر) گفت:

    سلام. واقعا به نکته ی فوق العاده ای اشاره کردید…

    فقط یه چیزی بگم که یه کم شاید خیالت آسوده تر بشه…

    به خاطر این جریانهای عجیب و غریبی که این تبلیغات داشتن و سریع مقاله ی isi می گرفتن، اونم در کمتر از یک ماه، و بعضی مجلات ایمپکت فکتورشون نزدیک ۱ هم بود، یه اتفاق خوبی افتاد:
    اولا مشاهده شد که این مقالات مربوط به یه سری مجله هلی خاص هست، که همشون یه جورایی fake هم بودن، ولی چون ایندکس شده بودن و ایمپکت فکتور داشتن اوایل کسی نمی فهمید،

    تمام لیست این مجلات دراومده و اگر سرچ کنید لیست سیاه مجلات isi وزارت علوم و دانشگاه آزاد ، همه ی عناوینش میاد

    الان اگه دانشجویی مقالش رو اونجاها چاپ کرده باشه، دانشگاه ها ازش قبول نمی کنن، البته این قضیه حدود یک سال هست که فهمیده شده و داره اجرا میشه، ولی تا قبل از این جریان، خیلی ها مدرکشون رو با همین مقاله ها گرفتن، تازه یه نکته ی دیگه بعضی ها خودشونم نمی دونستن این مجلات الکی هستن، مثلا یکی از دوستان من یه مقاله ی عالی داشت که قابلیت چاپ تو هر مجله خوبی رو داشت، منتها چون زمان نداشت، رفته بود گشته بود مجله های isi ای که زود پذیرش می دادن رو پیدا کرده بود با ایمپکت بالا، مقاله رو داده بود چاپ کرده بودن و کلی هم خوشحال بود، روحش هم خبر نداشت مجله قلابیه، بعدا فهمید که دیگه چاره ای نبود، مقاله چاپ شده بود.. ولی اکثر این تبلیغات می گردن مجله های الکی رو پیدا می کنن..

    _ یه نکته ی دیگه که من اینجا عنوان می کنم شاید راهی براش پیدا بشه:

    الان دفاع در دوره دکترا منوط به داشتن مقاله هست، مقاله هم زمانی از تو رساله در میاد که کار رساله تا حدود زیادی پیش رفته باشه، یعنی حدود پایان رساله، حالا تازه دانشجو باید بیفته دنبال مقاله، isi که یه سال معمولا زمان میبره، نشریات داخلی هم تعدادشون کمه و معمولا روند کندی داره و اتفاقات نامناسب دیگری ممکنه در روند چاپ وجود داشته باشه، همه ی اینها باعث میشه دانشجو گاهی مجبور بشه و وسوسه که سریعتر یه مقاله بگیرم و تموم شه کارم، شایداگه قانونی وضع بشه که شما دفاع بکنی و تا شش ماه بعد ملزم به دادن مقاله باشی یا برای تسویه حساب و گرفتن مدرک باید مقاله داشته باشی..به نظرم جلوی این چیزا گرفته بشه…

    بازم ممنون بابت این متن آگاهی بخش

  • مسعود نصیری گفت:

    سلام آقای شعبانعلی عزیز…خیلی عالی بود.گفتم حیفه که تشکر نکنم بخاطر این نکته بینی و دقتتون.دست مریزاد

  • Nima گفت:

    واقعا تاسف آوره. جالب اینه که این تقلب ها هر روز بیشتر میشه و انسان هم راحت طلب .دقیقا دست گذاشتن رو نقطه ضعفمون.چاره چیه اصلاح کلی که خیلیم سخته !!!

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *