برای محمود جاوید | دربارهٔ تقلید، تفویض، ابلاغ و اجتهاد

محمود جاوید عزیز در زیر گفتگوی ویدئویی من با بچه‌های متمم مطلبی را در قالب کامنت نوشته بود که دوست داشتم چند نکته‌ای را که هنگام خواندن آن کامنت برایم تداعی شد، در قالب پاسخ بنویسم. اما در نهایت با خودم گفتم شاید نوشتن آن‌ها در قالب یک مطلب مستقل مناسب‌تر باشد.

بخش‌هایی از کامنت محمود جاوید را در این‌جا می‌آورم:

… در قسمت اول گفت‌و‌گو رمز کسب اعتماد مدیرت را «تابع بودن و اجتهاد نکردن» بیان کردی؛ مشکلی که تا جهان بوده رهبران، مدیران و والدین دموکرات با مجموعهٔ همراه خود داشته‌اند. از نمونه‌های مشهور آن هم دوران حکومت علی است که از چالش‌های جدی حکمرانی او اجتهادهای همیشگی یارانش بود.

یکی از دغدغه‌های فکری که اغلب همراه من بوده، همین است که کجای کارم  اشکال دارد که نمی‌توانم یاران و همراهان را به انجام عین آنچه که می‌گویم راضی کنم. هر بار وقت رفتن، باید در راه ماند و اطرافیان را قانع کرد که نبایستی اجتهاد کنند.

یکی از کلیدهای موفقیت مدیر تو همان‌طور که اشاره کردی این بود که همه چیز را با جزییات برای شما در قالب یک دستورالعمل می نوشت؛ کاری که من هیچوقت نمی کردم. و با بزغاله امضا می کرد؛ کاری که آن را هم نخواهم کرد…

محمود جان.

آن‌چه در ادامه می‌نویسم، مجموعه‌ای از توضیحات و تداعی‌هاست. توضیحات، رابطهٔ نزدیک‌تری با حرف‌های تو دارد. تداعی‌ها را هم، با وجود رابطهٔ دور، می‌نویسم که نوشته باشم و جایی مانده باشد.

ماجرای مردی که باید کشته می‌شد

بخشی از دوران کودکی را – چنان‌که پیش از این گفته‌ام – پای منبر سید مهدی طباطبایی گذرانده‌ام.

در همان دوران کودکی داستانی را بر منبر از او شنیدم که هنوز در خاطرم مانده است. بعدها کمی دنبال منبع داستان گشتم و نتوانستم منبع را پیدا کنم. البته چون نام افراد داستان را هم به خاطر نداشتم، طبیعی است که جستجوی اصل داستان ساده نبوده است. از رنگ و بوی داستان حدس می‌زنم که اگر صحت تاریخی داشته باشد، احتمالاً به دوران استقرار پیامبر در مدینه برمی‌گردد.

به هر حال، این ماجرا واقعی باشد یا غیرواقعی، و اعتبار راوی‌اش کم باشد یا زیاد، تأثیر ماندگارش در ذهن من زیاد بوده است.

طباطبایی داستان را چنین نقل می‌کرد که:

پیامبر در مورد یکی از دشمنان خود به اصحابش دستور داده بود که «هر جا او را دیدید و در هر شرایطی که بود، در لحظه او را بکشید.»

ظاهراً فردی که مورد خشم پیامبر قرار می‌گیرد، با اطمینان از جدی بودن تهدید و دستور پیامبر، از شهر می‌گریزد؛ چنان سریع و شتابزده، که تقریباً تمام زندگی‌اش در شهر می‌ماند و چیز چندانی با خود نمی‌برد.

مدتی می‌گذرد و آن فرد می‌بیند که نمی‌تواند برای همیشه از زندگی و خاندان خود دور بماند و در غربت بمیرد. به همین علت، تصمیم می‌گیرد به شهر بازگردد و از پیامبر طلب عفو و بخشش کند. زمانی که به شهر می‌رسد، پیامبر در مسجد بوده و نمازش به پایان رسیده بوده است.

مرد از در مسجد وارد می‌شد و می‌بیند که پیامبر در میان اصحاب نشسته و با آن‌ها گفتگو می‌کند. لحظه‌ای سکوت برقرار می‌شود. مرد با صدای بلند می‌گوید: «آمده‌ام تقاضا کنم که مرا عفو کنید.»

پیامبر لحظاتی سر خود را پایین می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید.

مرد دوباره تقاضای عفو خود را مطرح می‌کند و پیامبر هم رفتار قبل را تکرار می‌کند.

پس از سومین تقاضای عفو، پیامبر پاسخ می‌دهد: «تو بخشیده شدی. در شهر بمان و بر سر خانه و زندگی‌ات باش.»

وقتی مرد از مسجد خارج شد، اصحاب از پیامبر می‌پرسند که: «چرا سه بار صبر کردید؟ حکمت این کار چه بود؟ اگر قرار بود بخشیده شود، چرا در همان دفعهٔ اول او را نبخشیدید؟»

پیامبر – چنان‌که طباطبایی روایت می‌کرد – می‌گوید: من دستور مشخص داده بودم. به شما گفته بودم «هر جا» و «در هر شرایطی» او را دیدید بکشید. این‌جا هم اگر چه مسجد و خانهٔ خداست، اما شامل دستور من می‌شد. صبر کردم ببینم دستورم را اجرا می‌کنید یا نه. باز هم صبر کردم. و وقتی برای سومین بار تقاضای عفو کرد و شما هم دستورم را اجرا نکردید، او را بخشیدم.

***

اخلاق حکم می‌کرد در نقل داستان، حتماً به گوینده اشاره کنم. اما اگر حس می‌کنید داستان بر سبک و سیاق پیامبر و تصویری که از او در ذهن دارید نمی‌نشیند، فرض کنید نامی از گوینده نبرده‌ام و داستان، حکایتی چینی از یک فرمانده کاریزماتیک است که به این شیوه به یاران خود آموخته که «در دستوری که می‌دهم اجتهاد نکنید. کلمه به کلمهٔ آن را جدی بگیرید و به همان شکل اجرا کنید.»

من همیشه وقتی به «اجتهاد نکردن» فکر می‌کنم یا جایی می‌گویم و می‌نویسم که خودم در تعامل با این فرد یا آن مدیر، اجتهاد نکردم و نمی‌کنم، چنین تصویر و تصوری از مفهوم «اطاعت» در ذهن دارم.

اما وقتی از «اطاعت بدون اجتهاد» حرف می‌زنیم، سوال‌های بسیاری به وجود می‌آید که باید به آن‌ها پاسخ بدهیم.

از جمله این‌که آیا چنین روشی همیشه و همه‌جا صحیح است؟ آیا این توصیهٔ مناسبی است که امروز یک مدیر به کارمند خود بگوید یا از او انتظار داشته باشد که «تقلید مطلق» انجام دهد؟ آیا من به عنوان عضو جوان یک تیم یا کارمند جوان یک سازمان، همیشه و همه‌جا می‌توانم بر چنین توصیه‌ای تکیه کنم؟ این الگوی رفتاری در چه شرایطی می‌تواند سازنده و در چه شرایطی مخرب باشد؟

در موضوعاتی از این دست به بستر بحث توجه کنیم

در ابتدای کامنت تو به این نکته اشاره شده بود که موضوع «تابع بودن و اجتهاد نکردن» مسئله‌ای قدیمی است که مدیران و رهبران و والدین با آن گرفتار بوده‌اند و به عنوان نمونه به چالش‌ها و دشواری‌های موجود در زمان امام علی اشاره کردی که برخی از آن‌ها از همین جنس بوده‌اند.

در این که چنین چالشی هم از دیربار وجود داشته و هم قلمروهای گسترده و متنوعی را در بر می‌گیرد، با تو هم‌نظر هستم. اما به نظرم به نکتهٔ مهمی هم باید دقت کنیم. این چالش‌ها «اسم یکسان» دارند، اما «ماهیت یکسان» ندارند. در واقع، جنس مشکلی که میان امام علی و فرماندهان و حاکمان آن دوران وجود داشته، با جنس مشکلاتی که سیاست‌مداران و مدیران امروزی تجربه می‌‌کنند، یکسان نیست. اگر چه «اسم» یکسانی دارد.

این بحث می‌تواند بسیار طولانی باشد و پرداختن به آن ما را از موضوع اصلی دور می‌کند. بنابراین در حد اشاره بگویم که آن‌چه ما در صدر اسلام به عنوان «حکومت» می‌بینیم، مأموریتی بسیار ساده و ابتدایی بر عهده داشته است. مأموریت حاکمان در آن دوران، به ویژه قبل از حملهٔ مسلمانان به کشورهای همسایه و گسترش قلمرو اسلام، بیشتر به «قضاوت» و «حفظ امنیت» محدود می‌شده است. جز این دو مورد،‌ ما نمونه‌های چندانی از نهادسازی (به معنای امروزی) در صدر اسلام نمی‌بینیم. مثلاً چه در دوران پیامبر و چه پس از آن، چیزی به اسم بیمارستان یا دارالشفاء ساخته نشده. آموزش عمومی وجود نداشته. چیزی شبیه بیمه‌ٔ بازنشستگی معنا نداشته. مردم انتظار نداشته‌اند پیامبر و پس از ایشان خلفا، برایشان شغل ایجاد کنند و …

به عبارت دیگر، عملاً انتظار اصلی از حکومت، حفظ امنیت بوده است. همین که ساختاری وجود داشته باشد که اقوام دیگر به حمله ترغیب نشوند، یا اگر حمله کردند، از جان و مال مردم دفاع شود، از نظر مردم کافی بوده است. پیامبر اسلام حتی در زمان حیات خود، سکه ضرب نکردند. ایشان و مردم تحت حکومت‌شان از سکه‌های درهم و دینار که ایرانیان و رومیان استفاده می‌کردند، بهره می‌بردند. مسلمانان حتی وقتی تصمیم به ضرب سکه گرفتند، عکس پادشاهان ایرانی را از روی سکه‌ها برنداشتند. بلکه صرفاً در حاشیهٔ آن کلمات یا جملات عربی را اضافه کردند و این ماجرا تا زمان عبدالملک مروان در سال ۷۲ هجری یعنی حدود ۸۵ سال پس از بعثت پیامبر ادامه داشت. بنابراین، مشخصاً پیامبر در تمام طول حیات‌شان، هر سکه‌ای در دست داشته‌اند، یا عکسی از شاهان ساسانی بر روی آن بوده یا قصیرهای روم. حتی می‌دانیم امام علی دیه‌ها را بر اساس درهم و دینار اعلام می‌کرده‌اند. این ماجرا شبیه این است که امروز در ایران، هیچ نوع پول ملی وجود نداشته باشد و دولت تعرفه‌ها را فقط بر اساس دلار و روبل یا یوان چین اعلام کند (+/+/+).

اولین نهادسازی‌های جدی – به مفهوم مدرن – در تاریخ اسلامی را شاید بتوان تأسیس بیت‌الحکمه در بغداد نظر گرفت، در دوران خلفای عباسی؛ به روایتی منصور و به روایت ضعیف‌تر هارون‌الرشید (حدود ۱۴۵ قمری). به این معنا که حکومت کاری فراتر از «قضاوت» و «تأمین امنیت» انجام داده و زیربنایی قوی برای «جنبش ترجمه» ایجاد کرد که حاصل آن، ظهور دوران طلایی تمدن اسلامی بود.

این‌ مثال‌ها را گفتم که تأکید کنم وقتی حاکم صرفاً دو وظیفهٔ اصلی «قضاوت» و «تأمین امنیت» را دارد، طبیعی است که ساختار حکومت از بالا به پایین باشد. اساساً جنس ادارهٔ امنیت، متمرکز و از بالا به پایین است. همین امروز هم در نهادهای اطلاعاتی در سراسر جهان، در عین این که اطلاعات از همهٔ سطوح گردآوری می‌شود و جریان اطلاعات از پایین به بالا وجود دارد، جریان دستور و حکمرانی، از بالا به پایین است. پای این ویژگی حتی به فیلم‌ها و داستان‌ها هم باز شده است. ما بارها می‌بینیم که از مأموری خواسته می‌شود مأمور دیگری را تعقیب کرده یا به قتل برساند. مأمور هیچ‌وقت در تعقیب یا قتل همکار خود تردید نمی‌کند، چون دستور «از بالا» رسیده و باید اجرا شود. در این‌جا ما فقط با «ابلاغ» مواجه هستیم. نه چیزی بیشتر.

این قاعده صرفاً به سازمان‌های اطلاعاتی جهان محدود نیست. هر جا که بحث اضطرار و امنیت وجود داشته باشد، پذیرش دستور از بالا به پایین معنا پیدا می‌کند. ما شبیه این قاعده را در ارتش‌ها، نیروهای آتش‌نشانی، هدایت هواپیما و کشتیرانی هم می‌بینیم. ناخدا (=ناو خدا) خدای کشتی است. هر آن‌چه اراده کند، باید همان شود. در جنگ هم اصطلاح «فرمان‌ده» به همین نکته اشاره دارد. یعنی شما «حق ندارید فکر یا اجتهاد کنید»  شما فقط موظف هستید عمل کنید. شما ادامهٔ انگشتان و دست و پای فرمانده هستید و نه بیشتر.

در فضاهای امنیت‌محور، اگر این قاعده نباشد، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. به همین خاطر، همیشه دیده‌ایم که حتی کسانی که در جنگ‌ها با نظر فرمانده خود مخالفت دارند، حتی اگر مخالفت خود را ابزار کنند، در نهایت تابع فرمانده هستند.

پس به نظرم این موضوعی که من گفتم (اجتهاد نکردن و اطاعت کردن) را بهتر است در بستر خودش ببینیم. وصل کردن چالش‌های حکمرانی سنتی (قبل از دوران مدرن) به چالش‌های مدیریت فضای کسب و کار، به علت ناپیوستگی تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی، مفهومی، ساختاری و ماهوی، می‌تواند گمراه‌کننده باشد. راستش را بخواهی، من ریشهٔ بخش قابل‌توجهی از مشکلات مدیریتی را که امروز گریبان کشورمان را گرفته، در همین بی‌توجهی به ناپیوستگی‌ها و «ربط دادن چیزهای نامربوط» دیده‌ام و یافته‌ام.

بحث ابلاغ و تفویض و اجتهاد و تبعیت در حوزهٔ سیاست

خلاصهٔ حرفم در بخش قبل این بود که چالش‌های عرصهٔ سیاست را به سادگی نمی‌توان با قلمرو مدیریت قیاس کرد. هر چند در اسم مشابه باشند.

حالا باز به این علت که در کامنت خودت، عبارت «رهبران، مدیران و والدین دموکرات» را با هم به کار برده بودی، بد نیست در چند سطر اشاره کنم که خود رهبران هم، در مقاطع مختلف تاریخ، چالش «تبعیت و اجتهاد» را به شکل متفاوتی تجربه می‌کنند.

ما تا قبل از شکل‌گیری مفهوم مدرن «دولت-ملت» طی چهار یا پنج قرن اخیر، در بسیاری از حکومت‌های سنتی با حکمرانی از بالا به پایین مواجه هستیم. در مورد شاهان، بحث خون اشرافی مطرح بوده. در مورد حکومت‌های دینی هم حاکمان معتقد بوده‌اند که خداوند آن‌ها را مستقیم یا باواسطه منصوب کرده و آن‌ها دستوراتی را که از بالا (خدا) آمده اجرا می‌کنند. حتی گاهی نمونه‌هایی از دموکراسی یا جمهوری را می‌بینیم. اما در عمل متوجه می‌شویم که هم‌چنان بخش بزرگی از مردم از بازی سیاست محرومند و رأی دادن‌شان به نوعی «کارگزاران حکومت» را انتخاب می‌کند و نه «جهت‌گیری کل حاکمیت» را.

البته که حاکمان در همیشهٔ تاریخ، مشاور داشته‌اند. گاهی این مشاور، از جنس فالگیر و منجم بوده و گاه از جنس صاحب‌نظر و متخصص. اما نباید مفهوم واژهٔ مشاور را فراموش کنیم. وقتی شما از کسی مشورت می‌گیرید، در نهایت حق تصمیم‌گیری با خودتان است. شما صرفاً می‌خواهید اطلاعات کامل‌تری داشته باشید. فرض کنید شما از من به عنوان مشاور می‌پرسید: «آیا از کارم استعفا بدهم؟» من می‌گویم به نظر من بله. این در نهایت شما هستید که تصمیم می‌گیرید چه کنید. اگر استعفا ندهید، من نمی‌توانم اسلحه بر شقیقهٔ شما بگذارم یا از شما به دادگاه شکایت کنم که «اگر می‌خواستی استعفا ندهی، غلط کردی از من مشورت گرفتی.»

بسیاری از حکومت‌هایی که پیش از شکل‌گیری دولت-ملت مدرن وجود داشته‌اند (یا هنوز با آن ساختار وجود دارند)، بر پایهٔ مشورت بنا شده‌اند و نه تصمیم جمعی. و بسیار مهم است که بدانیم این دو یکسان نیست.

اساساً هر وقت واژهٔ «شورا» را در یک ساختار زیاد شنیدید، باید متوجه شوید که معنایش این است که «فرد یا افراد محدودی تصمیم می‌گیرند و همه‌کاره‌اند» و جمع و یا جمع‌هایی هم هستند که مشورت می‌دهند. اما در نهایت، بازوی حاکمیت هستند و نه زیربنای حکومت.

پس در ساختارهای سنتی سیاسی هم طبیعی است که کارکنان در نهایت، حق اجتهاد ندارند و صرفاً کارگزار هستند.

این برخلاف دولت-ملت مدرن است که مسئولان صرفاً «عامل و عملهٔ مردم» هستند و این مردم هستند که تصمیم می‌گیرند چه کاری انجام شود. در این حالت، باز هم فضای اجتهاد، محدود است. اما بیشتر از شکل سنتی حکمرانی است. در این‌جا ما بیشتر با تصمیم‌گیری جمعی روبه‌رو هستیم. یعنی تصمیم‌ها، مستقیم یا با واسطه، توسط مردم گرفته شده‌اند و همهٔ مردم می‌پذیرند که حتی اگر مخالفند، از آن تصمیم‌ها تبعیت کنند. اجتهادی هم اگر هست، اجتهاد جمعی است. یعنی بخشی از مردم در قالب سازمان‌های مردم‌نهاد، یا گروه‌های فعال اجتماعی یا گروه‌های مدافع ارزش‌های خاص (مثلاً دفاع از حیوانات، دفاع از عدالت اجتماعی، دفاع از آزادی اقتصادی، دفاع از حقوق زنان و …) می‌کوشند نظر خود را برای جامعه شرح دهند و افراد بیشتری را با خود همراه کنند تا در نتیجه، تصمیم جمعی به نفع‌شان تغییر کند و سیاست‌مدارانی همسو با آن‌ها بر روی کار بیایند و آن سیاستمداران، نظر ایشان را اعمال کنند.

هر وقت نتوانستی تشخیص دهی که ساختار یک حاکمیت، بالا به پایین است یا پایین به بالا. از خودت بپرس:‌ آیا مردم هستند به حاکمان دستور می‌دهند چگونه رفتار کنند و چه بپوشند و چه بخورند و چگونه تصمیم بگیرند؟ یا حاکمان هستند که به مردم دستور می‌دهند چگونه رفتار کنند و چه بپوشند و چه بخورند و چگونه تصمیم بگیرند؟

جواب این سوال، یک دوگانهٔ بزرگ است که بر اساس آن می‌توانی به سادگی ساختارهای تصمیم‌گیری را از هم تفکیک کنی. بی‌آنکه گرفتار نام‌گذاری‌ها و عنوان‌ها و ادعاها شوی.

اجتهاد و تبعیت، در حوزهٔ مدیریت و کسب و کار

همهٔ این‌ها را گفتم که بگویم وقتی از «اجتهاد و تبعیت در محیط کسب و کار» حرف می‌زنیم، در مورد مسئله‌ای فراگیر در تمام تاریخ و جغرافیا حرف نمی‌زنیم. بلکه در مورد مسئله‌ای کاملاً محدود به زمان و زمین و زمینهٔ خاص صحبت می‌کنیم.

رفتاری که منِ محمدرضا شعبانعلی در تعامل با مدیرم انتخاب می‌کنم، یا چالشی که محمود جاوید در همراه کردن همکاران و دوستان و یارانش دارد، مسئله‌ٔ مختص خود من و خود اوست و باید به شکلی کاملاً تک‌افتاده و جدا از مشکلاتِ هم‌نام در حوزه‌های دیگر بررسی شود.

حتی در محیط کار هم، باید بین شرکت‌های بزرگی که در آن مدیرعامل نمایندهٔ هیئت‌مدیره‌ای بزرگ و متکثر است، با شرکت‌های کوچک‌تر که مدیر یا مالک است یا با گروه کوچکی از مالکان روبه‌روست، تفاوت قائل شویم. هم‌چنین به نظرم باید بین مأموریت مدیرعامل با سایر مدیران ارشد و مدیران میانی فرق بگذاریم.

در شرکت‌های بزرگ (يا متکثر) کسانی که با مدیرعامل و برای مدیرعامل کار می‌کنند، خود را در نهایت در برابر سهام‌داران و ذی‌نفعان مسئول می‌دانند. بنابراین در این‌جا تبعیت مطلق معنا پیدا نمی‌کند. مدیر بازاریابی شرکت ممکن است به نتیجه برسد که تصمیم‌های مدیرعامل، با منافع ذی‌نفعان سازمان همسو نیست. در چنین مواردی، از یک مدیر حرفه‌ای انتظار می‌رود به اجتهاد شخصی خود اتکا کرده و با مدیرعامل یا مدیران ارشد، دربارهٔ نادرستی تصمیم‌ها و سیاست‌ها چانه‌زنی کند.

حتی اگر در نهایت، تصمیم مدیریت تغییر نکند، مکانیزم‌های دیگری وجود دارد که فرد می‌تواند نظر شخصی، اجتهاد، تحلیل و گزارش خود را به آن‌ها ارائه داده و اصرار کند که نظر مدیریت اشتباه است. اساساً Corporate Governance یا حاکمیت شرکتی، با این هدف طراحی و اجرا می‌شود. البته پیش از این هم گفته‌ و نوشته‌ام که ترجمه کردن Governance به حاکمیت، بسیار گمراه‌کننده است. حاکمیت، از بالا به پایین است (مثل همان حکومت‌های دینی). اما Governance از پایین به بالاست. به نوعی، مهار کردن حاکمیت است. از Governor در موتور دیزل تا Government در ادبیات سیاسی، ما دربارهٔ ساز و کاری برای مهار کردن سیستم حرف می‌زنیم و نه حکمرانی از بالا به پایین.

واقعیت این است که اگر فقط نوشته بودی «یکی از دغدغه‌های فکری که اغلب همراه من بوده، همین است که کجای کارم  اشکال دارد که نمی‌توانم یاران و همراهان را به انجام عین آنچه که می‌گویم راضی کنم. هر بار وقت رفتن، باید در راه ماند و اطرافیان را قانع کرد که نبایستی اجتهاد کنند.» من ۲۰۰۰ کلمهٔ قبلی را نمی‌نوشتم و مستقیم از همین‌جا شروع می‌کردم که الان می‌خواهم شروع کنم. اما جملهٔ اول کامنت تو من را واداشت که ابتدا چند نکتهٔ مهم را توضیح بدهم.

این نوشته را در آینده تکمیل خواهم کرد.

 

 

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



41 نظر بر روی پست “برای محمود جاوید | دربارهٔ تقلید، تفویض، ابلاغ و اجتهاد

  • مرضيه گفت:

    تا بدانجا رسيد دانش من       كه بدانم همي كه نادانم

    (البته با اين وضعيت كاملاً تدافعي الانم با خوندن اين مباحث، بعيد مي دونم حتي از كنار دانش رد شده باشم)

     

    اين پست و كامنتهاي اون، كلي مفاهيم جديد رو به من آموزش داد هم در حوزه دين و هم   Relevance و مشتاقانه منتظر تكميل اون هستم.

    و يك سؤال  آيا  يادگيري كريستالي بر مبناي Relevanceها شكل مي گيره؟

  • محمدجواد یعقوبی گفت:

    محمدرضا جان؛

    عنوان مطلب رو که دیدم، فکر کردم با یک نوشته آغشته با فضای مذهب روبرو هستم. جلوتر که آمدم، متوجه شدم مسئله تقلید و اجتهاد مذهبی در مقیاس عام و خاص هم میتونه زیرمجموعه این بحث قرار بگیره.

    در نوشته‌ای که داشتی، تأکید کردی که تقلید و اجتهاد رو باید در context خاص بررسی کرد. 

    چالش ذهنی که این روزها درگیرش هستم و البته در مقیاس شخصی (و نه اجتماعی) تا حدود زیادی برای خودم حلش کردم، بحث تقلید و اجتهاد دینی و اخلاقی هستش. من یک نقطه عطف در زندگیم داشتم که البته خیلی خوشحالم از بابت تجربه کردنش.

    درمورد مسائل اخلاقی و مذهبی که خیلی در فرهنگی که در اون بزرگ شدم و رشد کردم پررنگ بود، از تقلید محض به اجتهاد محض روی آوردم.

    طوری که این روزها اصلاً و ابداً اجازه نمیدم کسی درمورد محدودیت‌ها و درست-نادرست‌ها در مقیاس زندگی شخصی برای من تصمیم بگیره و خودم رو اینقدری توانا می‌بینم که تصمیم بگیرم. در این راستا درس‌های تصمیم‌گیری و مدل ذهنی متمم خیلی کمکم کرده بود.

    البته این رویه‌ی من با انتقادات زیادی از سمت اطرافیان همراه بوده. ترجیح برخی‌ها رویه‌های سنتی بوده و برخی دیگر تصمیم‌گیری شخصی به‌دور از رأی غالب و براساس ارزش‌های شخصی.

    فکر می‌کنم در آینده‌، در مقیاس اجتماعی، احتمال رخداد نهضتی مثل «تحریم تنباکو» خیلی کمتر از قبل باشه. برداشت شخصی من از تفکر رایج اینه که مردم زندگی شخصی خودشون رو دارن بیشتر از سال‌های گذشته شخصی‌سازی می‌کنن و شکاف بین عرف و سنت با زندگی امروزی داره عمیق‌تر میشه. استقلال رأی و تصمیم داره بیشتر میشه و حرف‌شنوی‌های چشم‌بسته کمتر.

    البته من نه قصد مطرح کردن مسئله‌های مذهبی رو داشتم نه روی درست و غلط بودنشون صحبت کردم. از چیزی گفتم که دغدغه‌ی این روزهای منه و فکر کردم به فضای این نوشته نزدیک‌تر باشه و در چارچوب موضوعات مطرح شده، قابل بحث.

    ارادتمند.

    • محمدجواد جان.
      چیزی که می‌نویسم، به شکل مستقیم به حرف‌های تو مربوط نیست. اما خواستم زیر این مطلب بنویسم و از بین کامنت‌ها گفتم شاید بشود در پاسخ به تو نوشت.

      من فکر می‌کنم چالشی که امروز «نهاد دین» با آن روبه‌رو شده، «Relevance» است. در حدی که آن را با بحران وجودی گرفتار کرده است.
      برای این که معنای جمله‌ام شفاف‌تر شود، باید در مورد دو کلمهٔ «نهاد دین» و «Revelance» کمی صحبت کنم.

      کلمهٔ دین در گفتگوهای ما انسان‌ها می‌تواند سه معنای کاملاً مختلف داشته باشد. اما چون همه را با کلمهٔ «دین» توصیف می‌کنیم، گاهی ابهام به وجود می‌آید و پیام یکدیگر را به درستی درک نمی‌کنیم. یک معنای دین، همان چیزی است که یک پیامبر، آن را مطرح می‌کند: یک دستگاه فکری. این دستگاه فکری لزوماً هم خدامحور نیست. چنان‌که پیامبر در سورهٔ کافرون خطاب به کافران می‌گوید: «لکم دینکم و لی دین.» دین شما برای خودتان و دین من برای خودم (توضیح نامربوط: البته از لحن آیه می‌فهمیم که سوره مکی است. پیامبر بعد از استقرار در مدینه، لحن خود را تغییر دادند).
      در این معنای اول، ما از یک دستگاه شناختی-عملی-اعتقادی حرف می‌زنیم که یک پیامبر (چه پیامبر اسلام و چه پیامبران دیگر پیش از ایشان) مطرح می‌کنند. طبیعتاً چون ما با یک امر تاریخی روبه‌رو هستیم، مثل هر امر تاریخی دیگر، می‌توانیم بگوییم که هیچ‌کس نمی‌تواند به شکل «دقیق» بگوید آن دستگاه فکری چه بوده است؛ اگر چه کلیات آن تا حدی مشخص است.

      در معنای دوم،‌ ما با «نهاد دین» روبه‌رو هستیم؛ نهاد را به معنای «یک چیدمان اجتماعی نسبتاً پایدار» به کار می‌برم. مجموعه‌ای که عمری طولانی‌تر از اعضای آن دارد. وقتی از نهاد دین می‌گوییم، متولیان رسمی مذهب را هم باید در نظر بگیریم. شارحان، متکلمان، مفسران، فیلسوفان، روحانیون، خطبا و خلفای اسلامی و هر آن کس که به شکلی نقشی در استقرار و دوام دین عهده‌دار شده (یا مدعی ایفای این نقش بوده).

      واژهٔ دین در شکل سوم، به آن چیزی اشاره می‌کند که در ذهن مردم از دین وجود دارد. مردم در برخی مقاطع، دین را از نهادهای رسمی گرفته‌اند و برخی مقاطع دیگر، به روایت‌های سینه‌به‌سینهٔ خود یا به غریزه و باورهای شخصی‌شان تکیه کرده‌اند. البته که بخش بزرگی از این روایت‌های سینه به سینه هم متأثر از «نهاد دین» است، اما با باورها و غریزه‌ها و ترجیحات شخصی مردم «آرایش و پیرایش» می‌شود. چیزهایی به آن افزوده می‌شود و چیزهایی کم می‌شود. برای شکل سوم دین، می‌توانم دو مثال بزنم. یکی این که افراد بسیاری را دیده‌ایم که – خصوصاً در چند دههٔ اخیر – از نهاد دین روی‌گردان شده‌اند و منتقد آن بوده‌اند، اما هم‌چنان باورهای دینی خود را – به شکلی که لزوماً هم با روایت رسمی دین هم‌خوان نیست – حفظ کرده‌اند و اصرار دارند که «دین واقعی، چیز دیگری است و اگر آن اجرا می‌شد، الان وضع ما فرق داشت.»
      نمونهٔ دیگر هم برخی روضه‌خوانی‌هایی است که در ایام محرم و صفر انجام می‌شود و چنان آمیخته با خرافات است که بخش بزرگی از نهاد دین، هر سال باید درگیر اصلاح و نقد و موعظهٔ برگزارکنندگان باشد (قمه نزنید. داستان‌های احساسی بی‌پایه تعریف نکنید. به هر قیمتی از مردم اشک نگیرید و …).

      در مورد معنای اول دین، طبیعتاً حرف خاصی ندارم بزنم. ما از دین اولیه هیچ‌چیز نمی‌دانیم. جز یک چیز: این چیزی که الان به نام دین می‌شناسیم (لااقل به باور شیعیان)‌ هیچ ربطی به آن دین اولیه ندارد. به همین علت از امام صادق نقل شده است که «اذا خرج القائم یاتی بامر جدید و کتاب جدید و سنه جدیده و قضاء جدید.»

      اما در مورد دین به معنای دوم (نهاد دین) و دین به معنای سوم (باورهای دینی مردم) می‌شود حرف زد. می‌دانیم که بعضی اوقات فاصلهٔ دین نهادی و دین مردمی بسیار کم می‌شود و گاهی (معمولاً وقتی نهاد دین به قدرت می‌رسد، مثلاً‌ قرون وسطی) دین مردمی از دین نهادی فاصلهٔ جدی می‌گیرد.

      حالا که اندکی دربارهٔ منظورم از «نهاد دین» حرف زدم، باید کمی هم دربارهٔ «Relevance» حرف بزنم تا بعد مشخص شود که منظور من از «چالش Relevance که پیش روی نهاد دین قرار گرفته چیست.»

      (همین امروز این متن را کامل می‌کنم. فعلاً در وسط خیابان این چند جمله را نوشتم).

      • علی غفاری گفت:

        سلام

        وقتی درباره نهاد دین توضیح می‌دادید، فیلسوفان رو زیر مجموعه متولین دین آوردید. من متوجه چرایی این دسته بندی نشدم. یعنی فلسفه رو نوعی نهاد دینی دونستید؟ یا منظورتون فلسفه دین است؟

        من در دسته بندی که در ذهن خود داشتم، فلسفه را بالاتر از نهاد دینی می‌دونستم. چون فکر می‌کردم تنها کسانی که قدرت نقد همه چیز رو دارن فیلسوفان هستند. یعنی ورای همه مجموعه ها هستند، مثل ناظر بیرونی مشاهد می‌کنند و فکر می‌کنند و…

        • کاملاً درست می‌گی علی جان.
          من چون می‌خواستم با نگاه درون‌دینی بنویسم، از کلمهٔ فیلسوف استفاده کردم. چون بخشی از دینداران و علمای دینی معتقدند که فلسفهٔ دینی هم داریم.
          وگرنه اگر بخوای نظر خود من رو بدونی، من هم مثل تو فلسفه رو فراتر از دین می‌بینم.
          فلسفهٔ دینی، یه ترکیب پارادوکسیکال به نظر من میاد. چون ماهیت فلسفه اینه که «در پی جواب» باشه و نه «بَردهٔ جواب.» اما فلسفه به عنوان بخشی از نهاد دین، بردهٔ جوابه. یعنی دین جواب خودش رو به فلسفه تحمیل می‌کنه و می‌گه باید حتماً جهان رو به شکلی ببینی و بفهمی که نهایتاً خروجی تو هم‌خوان با مدلی باشه که من از جهان ارائه می‌دم و در خدمت اصول و قواعدی باشه که من می‌پسندم و تجویز می‌کنم.

      • بخش دوم کامنت

        ابتدا یک توضیح کوتاه بدم و بعد برم سراغ بقیهٔ حرف‌هام.
        توضیح کوتاه این که من از اصطلاح «نهاد دین» با معنایی کمی متفاوت از معنایی که در جامعه‌شناسی برای نهاد به کار می‌ره، استفاده می‌کنم. جامعه‌شناس‌ها نهاد رو کمی عمومی‌تر می‌بینن. و مذهب مردم رو هم – حتی بدون این که متولی رسمی داشته باشه – یک نهاد اجتماعی در نظر می‌گیرن. اگر بخوام خیلی دقیق باشم، باید به جای «نهاد مذهب» بگم «مذهب به مثابهٔ یک سازمان» به خاطر این که مذهب در جوامعی مثل ما، واقعاً شکل سازمانی هم داره. بودجه می‌گیره (برخلاف ذات مذهب که قراره از کمک‌های داوطلبانهٔ مردمی اداره بشه). در قانون‌گذاری دخالت می‌کنه و در همهٔ سطوح، ساز و کارهایی برای «اخراج از سازمان» هم داره.
        در سطح روحانیون، ساز و کار خلع لباس وجود داره و در سطح مردم عادی هم با تکفیر، می‌تونه خروج افراد رو از دین اعلام کنه.

        نمونه‌های خلع لباس رو می‌دونیم؛ کسانی مثل حسن یوسفی اشکوری و حسن آقامیری.
        از نمونهٔ کسانی که در دوران معاصر تکفیر شدند، می‌شه به علی شریعتی اشاره کرد. اگر چه بنا بر اظهارات آیت‌الله محمد یزدی (رئیس سابق قوهٔ قضاییه) نهایتاً در جلسهٔ مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم، نتیجه‌گیری می‌شه که بهتره این تکفیر رسماً اعلام نشه (+). میشه حدس زد علت این بوده که بخش بزرگی از مردم با تبلیغ شریعتی با روایتی انقلابی از اسلام آشنا شده بودند و روحانیت صلاح نمی‌دونست با تکفیر شریعتی، شعلهٔ انقلاب کم‌رنگ بشه یا تصویر سخت‌گیرانه‌ای از روحانیت در ذهن مردم شکل بگیره. با این حال، آیت‌الله سید کاظم مرعشی هم خرید و فروش کتب شریعتی رو حرام اعلام کردن (+). با توجه به جایز بودن بقاء بر میت و این که از فوت ایشون فقط حدود دو دهه می‌گذره، می‌شه حدس زد همین الان در بین ما کسانی زندگی می‌کنن که حق ندارن کتاب‌های شریعتی رو بخرن یا بفروشن. این شکل از فعالیت با چارچوب و ساختار رو میشه مصداق «دین به مثابهٔ سازمان» در نظر گرفت.

        لطفاً به این نکته هم توجه کنید که من واژهٔ سازمان رو با بار معنایی مثبت یا منفی به کار نمی‌برم. بلکه تأکیدم بر مجموعه‌ایه که نظم خودجوش نداره و ساختار داره و سلسله مراتب داره و متولی داره و بودجه داره و قدرت اعمال نفوذ رسمی داره و قوانینی برای ورود و خروج تعریف می‌کنه و …

        با همهٔ این توضیحات، من هم‌چنان ترجیح می‌دم به همون برداشت عام‌تری که از واژهٔ «نهاد» در گفتگوهای عمومی وجود داره تکیه کنم و دو عبارت «نهاد دین» و «دین مردم» رو به کار ببرم.

        اگر روی واژهٔ نهاد حساس هستید، هر جا عبارت «نهاد دین» رو می‌نویسم، اون رو به شکل «دین به مثابه یک سازمان» بخونید.

        (بقیه‌اش رو هم زود می‌نویسم)

        • بخش سوم کامنت – دربارهٔ مفهوم Relevance

          پیش از این در جاهای مختلف و به بهانه‌های مختلف، دربارهٔ اهمیت مفهوم Relevance نوشته‌ام و حرف زده‌ام. با این حال، فکر می‌کنم هر چقدر دربارهٔ این مفهوم صحبت کنیم، باز هم کمه. وقتی می‌بینیم نظام‌های سیاسی و فکری بسیاری در دنیا به خاطر ناتوانی در درک درست این مفهوم سقوط کرده‌اند یا رو به سقوط می‌رن، میشه نتیجه گرفت که هنوز هم لازمه در این باره صحبت بشه.

          Relevance رو در فارسی به «مربوط بودن» و «ربط داشتن» ترجمه می‌کنند. در عربی از «صِلَة» استفاده می‌کنند و تقریباً معنی «وصل بودن و پیوند داشتن» رو میده.

          منظور از Relevance در قلمرو کسب‌و‌کار، فعالیت‌های اجتماعی، دستگاه‌های فکری، مدل‌های اقتصادی و … اینه که اون مجموعه یا نهاد یا سازمان یا الگوی فکری، هنوز به جامعهٔ هدف خودش «ربط» داشته باشه؛ «وصل» باشه و «پیوند» داشته باشه.

          فرض کنیم شما یه ساندویچ‌فروشی دارید. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شید، باید قبل از هر کار دیگه‌ای، از خودتون بپرسید: آیا من هنوز با جامعهٔ مخاطبان و مشتریان خودم پیوند دارم؟ آيا هنوز Relevant هستم؟ آیا هنوز «مسئله‌ای از مسائل اون‌ها» یا «نیازی از نیازهای اون‌ها» یا «دغدغه‌ای از دغدغه‌هاشون» رو حل می‌کنم؟

          پاسخ این سوال می‌تونه چراغ راه شما در یک کسب‌و‌کار باشه.

          ‌ممکنه بعد از مدتی به نتیجه برسید که «الان مسئله و دغدغهٔ مشتریان من، سلامت و سبک زندگی سالمه.» پس اگر من می‌خوام هنوز «پیوند» خودم با جامعهٔ هدفم رو حفظ کنم، باید سعی کنم به این سمت حرکت کنم. حالا این که راهکار شما چیه، بحث الان من نیست. ممکنه سس‌های متفاوتی پیشنهاد بدید. ممکنه ساندویچ‌های رژیمی یا کم‌کالری عرضه کنین. ممکنه علاوه بر نوشابه و دوغ، آب‌میوه هم به منوی خودتون اضافه کنید.

          باز یه مدت دیگه، ممکنه به نتیجه برسید که «الان بخشی از مشتریان، دوست ندارن گوشت حیوانات رو بخورن. یا حداقل دوست دارن سهم گوشت حیوانات رو در غذاشون کاهش بدن.» باز باید با خودتون فکر کنید که «من چه‌جوری می‌تونم پیوند خودم رو با جامعهٔ هدفم حفظ کنم؟» آیا در کنار گوشت حیوانات، سراغ گوشت گیاهی هم میرم؟ آیا بخشی از منو رو به ساندویچ‌های متنوعی از سبزیجات و گیاهان اختصاص می‌دم؟ آیا کلاً گوشت حیوانی رو حذف می‌کنم؟

          این حرف‌هایی که من می‌زنم به ظاهر خیلی ساده است. اما وقتی می‌خواین پیاده‌سازیش کنین، می‌بینین خیلی سخته و گاهی با چالش‌های جدی روبه‌رو می‌شین. چرا؟ به خاطر این که روبه‌روی Relevance یه مفهوم دیگه هم قرار می‌گیره که میشه اسمش رو گذاشت Identity یا هویت. یه چیزهایی ریشهٔ کسب‌و‌کار شماست. علت وجودی شماست. ماجرا به همین سادگی نیست که شما بگی «مردم می‌خوان هلثی و سالم غذا بخورن؟ من سس رو حذف می‌کنم و روغن رو کم می‌کنم.» مخاطب تو ممکنه به خاطر همون روغنی که داره چکه‌چکه از ساندویچت می‌ریزه، بیاد سراغت.

          حالا سر دوراهی می‌مونی. اگر روغن رو حذف کنی، مشتری فعلی میره. اگر روغن رو نگه داری، این جامعهٔ مخاطب، کم‌کم کوچک‌تر میشه. اگر یه منوی دو بخشی داشته باشی و یه بخش رو به «ساندویچ کلاسیک» و یه بخش رو به «ساندویچ سلامت» اختصاص بدی، خودت به قول استراتژیست‌ها بین دو گروه دیگه ساندویچ میشی!
          یه عده تخصصی روی ساندویچ کلاسیک کار می‌کنن (و براشون مهم نیست که در بلندمدت این بیزینس داره کوچیک میشه یا شاید انقدر برند قوی دارن که می‌دونن اگر روزی کلاً توی شهر ۱۰۰ نفر باشن که این ساندویچ رو بپسندن، شده با پیک و ماشین و بدبختی، خودشون رو می‌‌رسونن و می‌خرن و می‌خورنش). یه عده هم تخصصی روی ساندویچ‌های سلامت کار می‌کنن. و این شما بین این دو گروه، له می‌شین.

          ‌ویژگی عجیب Relevance اینه که هیچ‌وقت شما یک شبه پیوندت رو با جامعهٔ هدفت از دست نمیدی. بلکه این اتفاق بسیار تدریجی میفته. و خیلی وقت‌ها متوجه نمی‌شی که این پیوند داره از دست میره. ممکنه اشتباهی به چیزهای دیگه‌ای ربط بدی. مثلاً در یه مقطع، بگی مشکل اینه که در ایام کرونا مردم ساندویچ کمتر می‌خرن. در یه مقطع می‌گی مشکل اینه که توان خرید مردم کمتر شده. در یه مقطع می‌گی اون چلوکبابی روبه‌رو بازار ما رو کساد کرده. یه دوره می‌گی این گربه که دم در مغازه نشسته، یه سری از مشتری‌ها رو می‌ترسونه. یه مقطع می‌گی حمایت دولتی کمه. باید به ما که غذای مردم رو تأمین می‌کنیم، سوبسید بدن. خلاصه نهایتاً یه روز می‌رسه که می‌بینی هیچ‌کس ازت هیچی نمی‌خره و ممکنه هرگز نفهمی چی شد که دیگه مشتری نداری.

          بیشتر از این قصهٔ ساندویچ‌فروشی رو ادامه ندم. به نظرم می‌تونین شبیه همین مثال رو در زمینه‌های دیگه هم بررسی کنین و در ذهن خودتون بسازین.

          مثلاً خودتون را جای رئيس صدا و سیما بذارید و ببینید که صبح از خواب بیدار می‌شید،‌ سوال Relevance رو چه‌جوری مطرح می‌کنید و چه جوابی بهش می‌دید.
          یا خودتون رو جای کسی بذارید که یه کتابفروشی داره و سال‌ها کار کرده و الان می‌بینه کتابفروشی‌های آنلاین زیاد شده‌ان. ببینین شما سوال Relevance رو در اون‌جا چه‌جوری تعریف می‌کنین و چه‌جوری بهش پاسخ می‌دین.
          خودتون رو جای وزیر آموزش و پرورش بذارین که هر خانواده‌ای رو می‌بینه، دنبال اینن که بچه‌شون رو توی یه کلاسی بیرون مدرسه یا اضافه بر سرفصل‌های مدرسه ثبت‌نام کنن تا یه چیزی یاد بگیره. ببینین سوال Relevance اون‌جا چه‌جوری مطرح می‌شه.

          اما به شکل خیلی خلاصه (و کمی غیردقیق) اگر می‌خواین مفهوم این کلمه یادتون بمونه، به «کالسکه» فکر کنید. این که امروز کالسکه توی خیابون‌ها راه نمی‌ره، به خاطر این نیست که قانون تردد کالسکه رو ممنوع کرده. به خاطر اینه که کالسکه دیگه Relevant نیست. ربطی به جاده‌های امروز، ربطی به آدم‌های امروز، ربطی به شتاب‌های زندگی امروز، ربطی به نیازها و دغدغه‌های جامعهٔ امروز نداره. هر بیزینسی، هر کسب و کاری، هر مکتب فکری، هر نگاه و نگرشی، اگر دغدغهٔ «پیوند با جامعهٔ مخاطب» رو نداشته باشه و از «گسست» نترسه، نهایتاً به کالسکه تبدیل میشه: هست؛ اما کسی ازش استفاده نمی‌کنه. بیشتر ارزش توریستی پیدا می‌کنه یا شاید ارزش تاریخی. مردم میان باهاش (با خودش، با نمادهاش، با آیین‌هاش) عکس می‌ندازن و میرن دنبال کارشون. همین.

          من در ادامهٔ این سلسله کامنت، می‌‌خوام راجع به Relevance در حوزهٔ دین و جهان‌بینی حرف بزنم.
          البته درستش اینه که گروه بزرگی از افراد صاحب‌نظر در حوزهٔ دین، بشینن و به این سوال‌ها جواب بدن:

          ۱) تعریف Relevance در قلمرو دین چیه؟
          ۲) چه کارهایی می‌تونه Relevance دین رو کم کنه یا زیاد کنه؟
          ۳) آیا الان دین به اندازهٔ گذشته Relevant هست یا نه؟ اگر هست، چرا و به چه علت؟ اگر نیست، چرا و به چه علت؟
          ۴) کارکرد «نهاد دین» در افزایش یا کاهش Relevance و پیوند «دین و مردم» چه بوده؟ آیا تعامل نهاد دین و دین مردمی، به افزایش Relevance کمک کرده؟
          و …

          من واقعاً نه می‌خوام و نه می‌تونم جواب دقیق و درست این سوال‌ها رو بدم. چون یه کار کاملاً تخصصیه. فقط در کامنت (یا کامنت‌های) بعدی، کمی این بحث رو بیشتر توضیح می‌دم با دو هدف.
          یکی این که تصویری ترسیم کنم و بگم در ذهن من، وضعیتی که امروز دین و دینداری در کشور داره طی می‌کنه، حاصل چه روندیه (صرفاً برداشت شخصی)
          دوم این که شاید افراد دلسوزی پیدا بشن و واقعاً برای پاسخ این سوال‌ها وقت بذارن.

          این رو هم بگم که اگر بخوان جواب این سوال رو پیدا کنن، باید جرئت داشته باشن صورت مسئله رو درست روی میز بذارن.
          ممکنه یه کنفرانسی برگزار بشه به اسم «دین در جهان امروز»
          یا یه کسی مثل عبدالکریم سروش یه مدت بره منبر و دربارهٔ «دینداری در جهان معاصر» سخنرانی کنه.
          ممکنه بگین این صحبت‌ها دقیقاً روی موضوع Relevance متمرکز شده. اما این‌طور نیست.
          این عناوین خیلی Passive و منفعل هستن. مثل این که بگیم «کتاب در جهان معاصر» یا «حیات وحش در مواجهه با انسان» یا «فقرا در جامعهٔ صنعتی»
          وقتی این‌طوری صحبت می‌کنیم، انگار دین یه موجود منفعله که داره در یک جهان زنده، زیست می‌کنه. در این حالت، دیگه مسئولیتی بر عهدهٔ دین نیست و هر چه هست، مشکل دیندارانه. به قول معروف، هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست).
          در حالی که ما یه «نهاد دین» داریم که کاملاً هم فعاله و داره تعامل می‌کنه و عقل و آگاهی داره (حالا این که درک درستی از جهان اطراف داره یا نه، مسئلهٔ ما نیست). یعنی کاملاً ممکنه اندام درست باشه و «تشریف (لباس و خلعت)» درست و اندازه نباشه.
          بنابراین سوال ما این نیست که «دین در جهان معاصر» چه اتفاقی داره براش میفته. این عنوان، نهایتاً ما رو به این می‌رسونه که «مردم معاصر، عقل کافی ندارن و نمی‌فهمن دین خوبه» و یا این که «داره تهاجم فرهنگی میشه و در جهان معاصر (که غرب بخش بزرگی از اونه) دین داره سرکوب میشه یا …»
          سوال Relevance اینه که «چه کنیم که پیوند دین با مردم گسسته نشود؟ یا چه کنیم که دین از عرصهٔ زندگی مردم حذف نشود؟»
          اگر جرئت کردیم صورت مسئله رو مطرح کنیم (یعنی این تهدید بالقوه رو پذیرفتیم. یا حتی پذیرفتیم که الان چنین اتفاقی افتاده) اون‌وقت بخشی از مشکل رو در عملکرد و کارکرد نهاد دین می‌بینیم. و طبیعیه که ممکنه به راه‌کارهای بهتر و موثرتری هم برسیم.

          • احمد گفت:

            محمدرضا جان به نظرم سالهاست که جامه دین به تن دینداران تنگ شده. این جامه دیگه نه زیباست و نه کارکِردهایی را داره که زمانی داشت. وقتی هم معلوم شد این جامه دیگه خیلی تنگ شده، افرادی دست به کار شدند تا مشکل را برطرف کنند و لباسی زیبا و به اندام طراحی کنند. مثلا در کشور خودمون افرادی از قبیل همین آقای دکتر سروش که تو بِهش اشاره کردی این شیوه را دارند دنبال می کنند. من دوره سخنرانی ایشون تحت عنوان «سلوک دیندارانه در جهان مدرن» را کامل گوش کردم. به نظرم کاری بیشتر از شکافتن و دوختن و گشاد کردن این جامه نبود. البته این روش (گشاد کردن لباس) زمانی به کار می آمد و تا مدت ها هم نیاز دینداران را مرتفع می کرد، اما در حال حاضر به نظر می رسه که دیگه اون فایده را نداره.

            به نظرم دین زمانی مثل یک کُت یا پالتو بود که یک مرد چهل، پنجاه ساله تا آخرِ عمرش می پوشید و خیلی کم اتفاق می افتاد که برای تنگ کردن یا گشاد کردنش پیش خیاط بره. اما -لااقل در صد سال اخیر یعنی بعد از انقلاب مشروطه- این داستان عوض شده. اون مردِ میانسال چهل، پنجاه ساله نوجوانی شده که سال به سال باید براش لباس تازه گرفت و با درز گرفتن و شکافتن و دوختن هم کاری از پیش نمیره. 

             یادمه آقای سروش در همون مباحث سلوک دیندارانه خیلی تلاش می کرد تا یه راهی این وسط پیدا کنه و مسئله Relevance را حل کنه (که انصافا هم کار ساده ای نیست) و پاسخ تمام سوالات حُضّار را هم می داد. اما راهکارهای ایشون عمدتا باعث طرح سوالات و ایجاد معماهای تازه ای می شد و آدم احساس می کرد در یک کلاف سردرگم گرفتار آمده.

            مثلا در باب موضوع همجنس گرایی و ربطش با دینداران (حتی دیندارانِ معرفت اندیش) ایشون رسما اعلام کرد که هیچ پاسخی نداره. در حالی که می دونیم این موضوع و هزاران موضوع از این دست در زمانه ما به وجود آمده که: «چی بگم والّا»  پاسخ اون ها نیست.

            بگذریم. محمدرضا تو مقدمه این بحث اونجایی که صحبت ساندویچ فروشی شد، اشاره ای هم به حقوق حیوانات و این که «… بخشی از مشتریان، دوست ندارن گوشت حیوانات رو بخورن.» داشتی. واقعیت اینه که این موضوع (حقوق حیوانات و عدم استفاده از محصولات حیوانی) دغدغه جدی منه و یادمه یه بار تو یکی از کامنت ها وعده کردی که دراین خصوص بنویسی. من استدلال پیتر سینگر را تو کتاب (Animal Liberation) دوست دارم و به نوعی تحت تاثیر اون اندیشه ام و خیلی مایلم نظر تو را دراین زمینه بدونم و ای کاش فرصت داشتی تا این موضوع را برای ما خوب واکاوی کنی.

            ارادتمند

             

            • احمد جان سلام.

              در مورد بخش اول حرفت، یه کامنت مستقل می‌ذارم که این وسط گم نشه. و به اندازهٔ فهم خودم، سعی می‌کنم توضیح بدم که چرا این جامه اخیراً به اندازهٔ قبل، خوب بر تن نسل جدید نمی‌شینه. نسلی که به نظرم، همون‌طور که تو گفتی، «نوجوان» می‌تونه توصیف مناسبی براش باشه. انسان طی قرون اخیر و بالاخص دهه‌های اخیر، تحولات معرفتی جدی‌ای رو تجربه کرده و به نظرم بی‌راه نیست اگر بگیم انسان امروز با انسانی که تا چند قرن قبل می‌زیسته، در برخی حوزه‌ها، یک ناپیوستگی تاریخی جدی رو تجربه می‌کنه. برای انسانی که تونسته بره بیرون از زمین و حتی بیرون از منظومهٔ شمسی (خودش یا ابزارش، فرقی نداره) و به زمین نگاه کنه، زمین و آسمان، انسان و حیوان، حیات، زندگی و مرگ، معانی تازه‌ای پیدا کرده. یعنی چندان گزاف نیست اگر بگیم انسانی که از (تقریباً) چهارصدهزار سال پیش تا (تقریباً) چهارصد سال پیش زندگی می‌کرده، با انسانی که امروز زندگی می‌کنه، بیشتر از نظر «سخت‌افزار» شبیه هست تا «نرم‌افزار.» بدن شبیهه. اندام تناسلی حدوداً در نصف ارتفاع بدن قرار گرفت. تعداد چشم‌ها تغییر نکرده و چیزهایی مانند این. اما محتوای این مغز دیگه محتوای اون مغز نیست و نگاهش به جهان عوض شده.

              اما از این‌ها بگذریم، دلم می‌خواد به بهانهٔ کامنت تو چند جمله دربارهٔ آقای سروش بنویسم. این‌ها رو به عنوان حرف جدی و رسمی نخون. با لحنِ گپ زدن غیررسمی بخون. فرض کن نشستیم توی کافی‌شاپ. داریم چای یا قهوه می‌خوریم و منم با لحن شوخی-جدی دارم این‌ها رو بهت می‌گم (بدون بررسی دقیق یا اصرار بر اثبات و رعایت شواهد و …).

              یادمه چند سال پیش، یه جایی توی همین روزنوشته، نوشتم که اگر بخوام دکتر سروشِ امروز رو صرفاً با یک صفت توصیف کنم، اون صفت متانت هست. هنوز هم بر همون نظر هستم. البته اگر خودم به فرض به اون سن برسم، هیچ‌وقت دوست ندارم «اولین» صفتی که در توصیفم به کار می‌ره، متانت باشه؛ به نظرم صفات و فضایل دیگری هست که حق دارم آرزو کنم ابتدا به اون‌ها شناخته بشم.

              من هم صحبت‌های دکتر سروش در مورد «سلوک دیندارانه» رو کامل گوش دادم. و انصافاً بخش‌های متعددی از صحبت‌هاش، برام دوست‌داشتنی و گاه الهام‌بخش بود. مجموعهٔ «دین و قدرت» رو هم کامل گوش دادم و به نظرم میاد این مبحث جزو مباحثی هست که سروش صرفاً به «قبض و بسط» حرف‌های قبلی خودش نپرداخته و سعی کرده زمین تازه‌ای رو پیدا کنه و در زمینهٔ‌ جدیدی حرف بزنه. البته که همین سلسله بحث، افراد بسیاری رو به صف منتقدانش اضافه کرد. حتی کسانی مثل محسن کدیور که خودشون به خاطر نگاه منتقدانه، از سوی نهاد دین طرد شده‌ان.

              بسیاری از اوقات، وقتی دارم حرف‌های دکتر سروش رو گوش می‌دم حس جالبی رو تجربه می‌کنم. (کتاب‌ها رو نمی‌گم. چون بیشتر کتاب‌های معروف سروش، قدیمی‌ترند و حرف‌های شفافی که این سال‌ها در حلقهٔ شاگردانش می‌گه، قاعدتاً به نوع نگاه امروز عبدالکریم سروش نزدیک‌تره).

              این حس رو می‌تونم با یک لطیفه و یک استعاره توضیح بدم.

              نمی‌دونم یادت هست یا نه. وقتی ما بچه بودیم، یه داستان نسبتاً بی‌مزه‌ای وجود داشت که همه جا نقل می‌شد و همه بهش می‌خندیدیم. داستان – نقل به مضمون و خلاصه‌شده – این بود که یک مسلمون تصمیم می‌گیره مسیحی بشه. میره کلیسا. اون‌ها هم کلی براش وقت می‌ذارن و اصول و مبانی رو می‌گن و توضیح می‌دن و اینم همه رو قبول می‌کنه و در مرحلهٔ آخر باید یه سری نیایش خونده می‌شده که اون رو در فضایی معنوی با نوری کم، می‌خونن. وقتی چراغ‌ها رو روشن می‌کنن، طرف – به عادت مسلمانی – بلند صلوات می‌فرسته.

              شریعتی هم داستان دیگه‌ای از همین جنس رو نقل می‌کنه. می‌گه من و دوست کمونیستم (شاید هم می‌گه: یه مسلمان و یه کمونیست، یادم نیست) توی مشهد بحث و دعوا می‌کردیم سر ماتریالیسم. رسیدیم سر خیابون و چشم‌مون به حرم امام رضا افتاد. هر دو رو به مرقد خم شدیم و سلام کردیم و بعد دوباره به دعوامون ادامه دادیم.

              من گاهی در حرف‌های سروش، خصوصاً جاهایی که به معرفت‌شناسی و اپیستمولوژی و نسبت علم و دین می‌رسه، چنین صحنه‌هایی برام تداعی می‌شه.

              نکته‌ٔ دیگه‌ای که در مورد سروش همیشه در ذهن من پررنگه اینه که سروش «خارج از نهاد رسمی دین» حضور داره. در واقع سروش رو می‌شه بخشی از بدنهٔ «دین مردمی» دید تا «دین نهادی.» اون تأییدی از ساختار دینی و آتوریتهٔ دین رو پشت خودش نداره. البته که جنس حرف‌هاش هم جوری نیست که چنین تأییدی رو لازم داشته باشه. چون معتقده که دین رو فراتر از نگاه «مصلحت‌اندیش – معیشت‌اندیش» می‌بینه. تا مدت‌ها که از «دین معرفت‌اندیش» حرف می‌زد و الان هم به نظر میاد به نگاه «دین تجربت‌اندیش» نزدیک‌تره (بعد از کتاب بسط تجربهٔ نبوی). ذات این مدل‌ها، پلورالیستیک هستن و تمرکزگرایی در اون‌ها معنا نداره. به خاطر همین، دین نهادی از نظر سروش، چندان محلی از اِعراب نداره (مگر وقت‌هایی که می‌خواد نقد سیاسی بکنه).

              خلاصه این که نه دین نهادی سروش رو قبول داره و نه سروش دین نهادی رو قبول داره. از این منظر، به نظرم می‌شه رابطهٔ سروش با دین نهادی رو به رابطهٔ “مغازه‌های خیابون سورنای تهران” تشبیه کرد با جایی مثل “سایپا و ایران‌خودرو”. این مغازه‌ها ماشین‌ها رو ری‌دیزان و فیس‌لیفت می‌کنن. یه عده هم پیش‌شون می‌رن و ازشون سرویس می‌گیرن. اما تولیدکنندهٔ خودرو اون‌ها رو به رسمیت نمی‌شناسه. خیلی وقت‌ها هم که از حد تزئین در و چراغ جلوتر میرن و دست به سیم‌کشی داخلی می‌زنن، ماشین از نظر تولیدکننده برای همیشه از گارانتی خارج می‌شه.

              من این رو مطمئنم که بخش بزرگی از دین نهادی در کشور ما، وجود افرادی مثل سروش رو برای دین مفید نمی‌دونه. این فقط در مورد سروش نیست. سلف سروش،‌ یعنی شریعتی هم وضع مشابهی داشت. زمانی که شریعتی در سال ۵۶ فوت کرد (یا کشته شد)، کسانی مثل ابراهیم یزدی و محمد مطهری از امام خمینی خواستن برای شریعتی پیامی منتشر بشه. متن پیام امام این بود: «جناب آقای دکتر یزدی ایده‌الله‌تعالی… تلگراف‌های زیادی از اروپا و آمریکا از طرف اتحادیهٔ انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا و انجمن‌های اسلامی دانشجویان در آمریکا از بخش‌های مختلف و از سایر برادران محترم مقیم خارج از کشور ایدالله‌تعالی در فقد دکتر علی شریعتی واصل شد… این‌جانب در این نفس‌های آخر عمر امیدم به طبقهٔ جوان عموماً و دانشجویان داخل و خارج اعم از روحانی و غیره می‌باشد… طبقهٔ‌ جوان روشن‌بین در خارج و داخل روابط خود را محکم و در زیر پرچم اسلام که تنها پرچم توحید است یکدل و یک‌صدا از حق انسانیت و انسان‌ها دفاع کنند تا به خواست خداوند متعال دست اجانب از کشورهای اسلامی قطع شود.»

              در این پیام امام خمینی، ظرافت‌های کلامی بسیار زیادی وجود داره که بعضی‌هاش رو من می‌گم.
              اول این که پیام خطاب به دانشجویان نیست. خطاب به ملت ایران هم نیست. خطاب به خود شخص ابراهیم یزدیه. شبیه این که می‌خوان به یه نفر به خاطر فوت رفیقش تسلیت بگن.
              دوم این که صرفاً تأکید شده که پیام‌های زیادی واصل شده. همین. تسلیتی گفته نشده. روی یک فکت تأکید شده.
              سوم این که از عبارت «فقد» استفاده شده و شهادت به کار گرفته نشده (که ظاهراً اون زمان محمد منتظری و ابراهیم یزدی از امام می‌خوان که لطفاً یا بگید شهادت یا لااقل یه تجلیلی از شریعتی بکنید و پاسخ می‌گیرن که متن همینه. اگر نمی‌خواین پیامی منتشر نمی‌کنم).
              چهارمین نکته هم این که در متن از کلمهٔ «روشن‌بین» به جای «روشنفکر» (که اون زمان برای امثال شریعتی به کار می‌رفت) استفاده شده. روشنفکر تلویحاً به این اشاره داره که فرد می‌خواد با منطق استدلالی، مبانی یک مدل ذهنی رو بازنگری کنه. اما روشن‌بین به این اشاره داره که «اون چیزی که جلوی چشم شماست، درسته. شما هنرتون اینه که بهتر ببینیدش.»

              در نهایت، به هر حال برای شریعتی، ولو با اصرار ابراهیم یزدی، چنین پیامی صادر شد. به نظرم سروش، در همین حد هم پیامی دریافت نخواهد کرد. بنابراین فرض، چیزی که سروش می‌گه، دین نیست. بلکه تجربهٔ دینی خودشه. مخاطبی که حرف‌های سروش رو می‌پسنده، اون رو به پای «نهاد دین» نمی‌ذاره. بلکه به عنوان حرف‌های سروش و «تجربهٔ سروش از دین» به خاطر می‌سپره. در مقابل، جاهایی که سروش بر ضد مفروضات دینی حرف می‌زنه، مشخصاً به پای دین گذاشته می‌شه.

              من واقعاً نیت سروش رو نمی‌دونم. از «ادبیات» سروش هم – مستقل از محتوای حرف‌هاش – لذت می‌برم. اما وقتی در میان اطرافیانم به علاقه‌مندان سروش که چند دهه هست با او همراه هستند نگاه می‌کنم، حس می‌کنم که کارکرد سروش بیشتر «پلی به سوی بی‌ایمانی» بوده تا «مصلحی برای اندیشهٔ دینی.» یعنی کسانی که از قلمرو دین نهادی به سمت «معنویت و دینداری به سبک سروش» رفتند. به تدریج جرئت بیشتری پیدا کردند که از دین فاصله بگیرند و در نهایت، یا «تجربهٔ کاملاً شخصی» خودشون رو دنبال کنن (که این تجربه، در عرف رایج، دین حساب نمی‌شه) یا اساساً اون رو هم کنار بگذارن.

              من نمی‌گم هدف سروش این بوده. اما می‌گم جدایی سروش از نهاد دینی، باعث شده که نقش یه مصلح دینی رو نداشته باشه. بلکه نهایتاً یه «اندیشمند معتقد به نگاه معنوی» محسوب می‌شه. دسته‌ای که کسانی مثل آقای مصطفی ملکیان هم – با همهٔ تفاوت‌های بنیادین که با دکتر سروش داره – در همون قرار می‌گیره.‌

              خیلی بی‌ربط شد. و خیلی هم بی‌پایه و اساس. الان اگر قهوه جلوت بود، باید تشویقت می‌کردم فنجونت رو برداری و بخوریش که موضوع بحث، بدون این که بخوای درباره‌ی حرف‌های من حرف بزنی، عوض بشه 😉

              • احمد گفت:

                محمد رضا جان وقتی می بینم با لطف وعنایتی تمام به کامنت های من (با این تفصیل) پاسخ میدی یه احساس دوگانه عجیب و غریبی را تجربه می کنم. از طرفی به قول دکتر سروش مُباهی و مُبتهجم که مخاطب حرفهای تو قرار می گیرم و با تو در یک کافه خیالی چای می نوشم و به حرفات گوش میدم – و چه لذتی از این بالاتر-  و از طرفی چیزی از جنس شرم میاد سراغم که دائم به من نهیت میزنه که چرا با این حرف های پرت و پلا وقت محمدرضا را می گیری؟ باز به خودم دلداری میدم که من تنها مخاطب محمدرضا نیستم و روزنوشته ها هم انقدر مخاطب و علاقه مند داره که به قول سعدی این وسط من «صید لاغرم» و اگر محمدرضا به سوال من جواب میده این پاسخ متعلق به گروه زیادی از خوانندگان این صفحه است که منتظر این نوشته ها هستند تا مثل کاغذ زر بردارند و ببرند و چه خوب که من اسباب سخن گفتن محمدرضا را فراهم کردم. خلاصه این که با خودم دست به گریبانم.

                اما نوشته تو اگر چه پراکنده، اما بی ربط و بی اساس نبود. باز به قول دکتر سروش «تابع تداعی های آزاد» تو بود و ذهن سیالت متوجه هر چیزی می شد مستقیم روی صفحه می آمد. آزاد و رها و بی دغدغه. به نظرم بهترین نوع نوشتن وسخن گفتن همینه. چیزی از جنس درد دل. غزل فارسی هم به نوعی فرم تکامل یافته این نوع حرف زدنه.  پراکنده است. هر بیت مستقل از ترکیب کلی غزل. 

                منتظر نوشته هات می مونم و سعی می کنم کمتر حرف بزنم.

              • مصطفی گفت:

                سلام.

                با توجه به اشارات مختلفی که شما گاهی در نوشته هاتون و کامنتها به جناب ملکیان داشتید و همچنین در پیگیری و جستجو درباره موضوعات مورد علاقه خودم که به برخی از سخنرانی های ایشون رسیدم شروع به استفاده از سخنرانی ها و گفتارهای جناب ملکیان در صدانت و کانال آپارتشون کردم.

                توضیحات و بیان استدلالی ایشون برام جذاب و آموزنده بود.

                ممنون از اشارات و ارجاعات تون.

          • بخش چهارم کامنت – دربارهٔ مفهوم Relevance

            تا این‌جا کمی دربارهٔ مفهوم Relevance صحبت کردیم. حالا میشه به این سوال فکر کنیم که وقتی داریم در عالم اندیشه و دستگاه‌های فکری از Relevance حرف می‌زنیم، منظورمون چیه؟

            مهم‌ترین نکته اینه که – همون‌طور که بالاتر هم به زبان دیگه‌ای گفتم – به خاطر داشته باشیم که Relevance یک موضوع صفر و یک یا سیاه و سفید نیست. بلکه کاملاً خاکستریه و در طیفی بین صفر تا یک قابل تعریفه.
            یعنی یک دستگاه فکری در هر گامی که بر می‌داره، اندکی به Relevance خودش اضافه می‌کنه یا اندکی از اون کم میشه.
            اگر دستگاه‌های فکری رو «جاندار»هایی در نظر بگیریم که در یک اکوسیستم بزرگ در کنار هم زندگی می‌‌کنند و تعامل و تنازع و تکامل رو تجربه می‌کنند، می‌شه گفت این دستگاه‌ها مدام در حال تطّور یا Evolution‌ هستند. هر تغییر یا هر اقدام اون‌ها رو می‌شه شبیه جهش ژنتیکی دونست. بعضی از این جهش‌ها کمک می‌کنه که با محیط خودشون بیشتر تطبیق پیدا کنن و برخی دیگه تطبیق (Fitness) رو کم می‌کنه و خطر انقراض‌شون رو افزایش میده (گاهی هم به وجود نیومدن جهش‌های ژنتیکی مورد نیاز، زمینه‌ساز انقراض میشه).

            حداقل سه حوزه به ذهنم می‌رسه که در بررسی Relevance برای اندیشه‌ها و دستگاه‌های فکری به کار میاد:
            اول | جامعهٔ هدف
            هر دستگاه فکری، با هدف قرار دادن گروه‌های مختلف، Relevance خودش رو افزایش یا کاهش می‌ده. اگر جامعه‌ای که هدف قرار می‌ده، با ساختار و DNA و ماهیت اون دستگاه فکری هم‌خوان باشن، دستگاه فکری رشد می‌کنه. مخاطبانش بیشتر می‌شن و خود این مخاطبان، یک ظرفیت فکری جدید ایجاد می‌کنن که می‌تونه موتور محرک رشد اون دستگاه فکری باشه. در مقابل، اگر دستگاه فکری به سراغ گروه‌هایی بره که باهاش هم‌خوانی ندارن و بستر ذهنی و فرهنگی مناسبی براش محسوب نمی‌شن، عملاً اون‌ گروه‌ها رو به مخالفت با خودش ترغیب می‌کنه و به جای تثبیت و توسعه، مجبوره درگیر تضاد و تعارض بشه. یا با گونه‌های جهش‌یافته‌ای از خودش روبه‌رو بشه که به بلای جانش تبدیل بشن. مثال‌های متعددی در این باره وجود داره که در این‌جا «چون در کامنت جای کافی برای تایپ کردن نیست» مطرح نمی‌کنم.

            دوم | مسائل جدید مخاطبان
            مخاطبان هر دستگاه فکری، هر روز با مسائل تازه‌ای روبه‌رو می‌شن. مسائلی که «انتظار دارند» اون دستگاه فکری بهشون پاسخ بده. هر چقدر دستگاه‌های فکری بتونن به این مسائل جدید بپردازن و پاسخ‌های بهتر و کارآمدتری به اون‌ها بدن، Relevance اون‌ها در ذهن مخاطبانشون بیشتر می‌شه.
            در مقابل، اگر دستگاه فکری این مسائل جدید رو جدی نگیره، یا نتونه پاسخ مفید و کارآمدی به اون‌ها بده، کم‌کم Relevance اون دستگاه فکری کمتر میشه. علم پزشکی رو به عنوان یک دستگاه فکری در نظر بگیرید. ویروسی مثل کرونا میاد. یک مسئلهٔ جدید برای یک دستگاه فکری قدیمی. مردم انتظار دارن این دستگاه فکری، برای کرونا واکسن ارائه بده. یک یا دو یا ده سال صبر می‌کنن. اگر علم پزشکی نمی‌تونست واکسن ارائه بده، طبیعی بود که در ذهن مردم Relevance خودش رو از دست می‌داد.

            سوم | مسائل نامربوط به دستگاه فکری
            اگر یک دستگاه فکری بخواد وارد حوزه‌هایی بشه که مخاطبانش این کار رو غیرمفید یا غیرضروری می‌دونن، این خطر وجود داره که جامعهٔ مخاطبان، دستگاه فکری رو پس بزنن و ازش فاصله بگیرن. لیبرالیسم اقتصادی رو به عنوان یک دستگاه فکری در نظر بگیرید. ما انتظار داریم لیبرالیسم در حوزه‌های مرتبط با اقتصاد و صنعت، حرف‌هایی برای گفتن داشته باشه و مسائل این حوزه رو تحلیل کنه. حالا فرض کنید یه سازمانی به اسم «مجمع جهانی لیبرالیسم اقتصادی» شکل بگیره و مدام علاقه‌مندان لیبرالیسم اقتصادی رو تشویق کنه که «لطفاً تا حد امکان، شلوار و بلوز قرمز نپوشید و کراوات قرمز نزنید.» ازشون می‌پرسید چرا؟ می‌گن: «آخه تداعی‌کنندهٔ کمونیسم و سوسیالیسم هست.» ممکنه یه عده اعتراض کنن که: «ما از شما نمی‌خوایم در مورد رنگ شلوار ما نظر بدید. می‌خوایم به تبیین اصول اقتصاد لیبرال بپردازید و توضیح بدید که این مدل اقتصادی چه پاسخ‌هایی برای چالش‌های اقتصادی جهان امروز داره.» حالا فرض کنید اون مجمع جهانی چنین جوابی میده: «علاقه‌مندان به اقتصاد لیبرال بارها و بارها از ما پرسیده‌ان که اگر لیبرالیسم قرار بود خودش رو در شکل لباس نشون بده، چه شکلی می‌شد؟» یا این که ممکنه بگه مردم نامه‌های زیادی برای ما فرستادن و می‌گن: «ما از علاقه‌مندان بسیار جدی لیبرالیسم هستیم و دوست داریم نوع پوشش‌مون این علاقه رو منعکس کنه. لطفاً نظرتون رو در مورد رنگ لباس اعلام کنید و کمک کنید هویت بصری لیبرالیسم اقتصادی شکل بگیره.»
            فرض کنیم واقعاً چنین نامه‌هایی ارسال شده باشه (هر دستگاه فکری، یه سری معتقد متعصب داره که به جای این که دستگاه فکری رو به خدمت خودشون در بیارن، خود به خدمتگزار دستگاه فکری تبدیل می‌شن و زندگی‌شون رو تسلیم اون می‌کنن. چنین سوالاتی می‌تونه از سوی چنین افرادی مطرح بشه). هنر متولیان مجمع جهانی لیبرالیسم اقتصادی اینه که بگن: علاقه‌مندان عزیز. ممنون که این‌قدر تعصب دارید. اما انتخاب رنگ لباس خارج از قلمرو دستگاه فکری ماست و ما هیچ توصیه‌ای در این زمینه نداریم.
            حالا فکر کنید یه عده داخل اون مجمع بگن: نه! این فرصت رو از دست ندیم! حالا که یه عده می‌خوان به این «دستگاه فکری» هویت بصری بدن، ما وظیفه داریم کمک‌شون کنیم. چه فرصتی بهتر از این؟
            این کار در ظاهر، استفاده از فرصته. اما اتفاقی که در عمل میفته اینه که یه اقلیت تندرو خوشحال می‌شن. اما اکثریت علاقه‌مندان به لیبرالیسم اقتصادی، کم‌کم ازش فاصله می‌گیرن. اون‌ها احساس می‌کنن که این مکتب فکری دیگه در خدمت اون‌ها نیست. بلکه داره اون‌ها رو به خدمت خودش می‌گیره و می‌خواد در تمام شئون زندگی‌شون وارد بشه. این فاصله گرفتن، یعنی کاهش Relevance. کمیتهٔ مرکزی اون مجمع باید تلاش کنه که وارد این بازی نشه.

            در کامنت‌های بعدی توضیح می‌دم که یه نمونهٔ خوب از Relevance، سال‌های اولیهٔ ظهور اسلام هست. اسلام در زمان پیامبر، با تکیه بر همین Relevance کاملاً تونست جای افکار و دستگاه‌های فکری دیگه رو بگیره و اندیشه‌های دیگه رو در شبه‌جزیرهٔ عربستان کم‌رنگ کنه یا به کلی کنار بزنه.

            • بخش پنجم کامنت – دربارهٔ مفهوم Relevance

              امیدوارم با توضیحاتی که تا این‌جا نوشتم، تونسته باشم این موضوع را شفاف کنم که «Relevance» یکی از رهیافت‌هایی است که کمک می‌کنه ما ظهور و بروز، رشد، بلوغ و افول کسب‌و‌کارها، صنایع، دستگاه‌های فکری و سایر پدیده‌های انسانی رو بهتر بفهمیم.

              به عنوان یک نمونهٔ مرتبط با بحث ما، می‌شه به «گسترش اسلام در شبه‌جزیرهٔ عربستان در زمان پیامبر اسلام» توجه کرد. لازمه تأکید کنم که پدیدهٔ گسترش اسلام، یک پدیدهٔ چندوجهی است که می‌شه از زوایای متعددی بهش نگاه کرد. اما من این‌جا می‌خوام با عینک Relevance بهش نگاه کنم (همون‌طور که مثلاً وقتی در مورد یک سازمان صحبت میشه، یک نفر اون سازمان رو از منظر استراتژی تحلیل می‌کنه و فرد دیگه‌‌ای همین سازمان رو با عینک بازاریابی یا مدل کسب‌و‌کار می‌بینه).

              در واقع وقتی من با استفاده از رهیافت Relevance دربارهٔ گسترش اسلام در شبه جزیره صحبت می‌کنم، نگاه‌ها و رویکردهای دیگه رو نفی نمی‌‌کنم. بلکه می‌گم می‌شه از زاویهٔ دیگه‌ای هم به این پدیده تاریخی نگاه کرد.

              می‌دونیم که طی چند دههٔ اخیر، مقالات و کتاب‌ها و سایت‌هایی که به تاریخ اسلام اختصاص پیدا کرده، از شمار خارجه و با ساده‌ترین جستجو، حجم تقریباً نامتناهی حرف‌ها و مقالات در دسترسه. من هم از همون مادهٔ خامی که در این منابع داخلی وجود داره استفاده می‌کنم و فقط می‌خوام عینک متفاوتی برای بررسی این پدیده به چشم بزنم:

              نگاهی اجمالی به عدم شکل‌گیری نظام ارزشی جدید در مکه صدر اسلام (سایت حوزه)

              ریشه تاریخی اختلافات بنی‌امیه و بنی‌هاشم (دفتر آیت‌الله مکارم شیرازی)

              بررسی جامعه‌شناختی عدم گسترش اسلام در مکه و گسترش آن در مدینه (نشریهٔ علوم اجتماعی)

              علل تسریع گسترش اسلام در یثرب (فصلنامهٔ علمی-ترویجی میقات حج)

              تأثیر موقعیت شبه‌جزیرهٔ عربستان بر گسترش اسلام (فارس‌نیوز – فصلنامهٔ تاریخ و تمدن اسلامی)

              عوامل گسترش اسلام در جزیره‌العرب (دفتر آیت‌الله مکارم شیرازی)

              یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در صدر اسلام وجود داره اینه که می‌بینیم اسلام در سال‌های نخست (دوران حضور پیامبر در مکه) گسترش جدی پیدا نکرده. این در حالیه که اعراب نگاه قبیله‌ای بسیار جدی داشتن و به هر حال پیامبر از قوم بنی‌هاشم (زیرمجموعهٔ قبیلهٔ قریش) بودند و در نگاه اول به نظر می‌رسید که اسلام در جامعهٔ قبیله‌محور عربستان باید بتونه قبل از هر جای دیگه رشد کنه و شهرها و قبایل دورتر باید مقاومت بیشتری داشته باشن. این موضوع، اصلاً کم‌اهمیت نیست. کافیه به این موضوع فکر کنید که شش دهه بعد، حادثهٔ کربلا اتفاق افتاده که در اون بنی‌هاشم در برابر بنی‌امیه قرار می‌گیرن و منابع شیعه تأکید می‌کنند که یکی از ریشه‌های عاشورا رو باید در اختلافات تاریخی این دو قوم جستجو کرد. پس این‌که در اوایل ظهور اسلام، روند رشدی رو می‌بینیم که با منطق قبیله‌ای اعراب سازگاری نداره، موضوع کوچکی نیست.

              اما این اتفاق نمی‌افته و بعد از سیزده سال تلاش پیامبر، هم‌چنان رشد محسوسی در جامعهٔ مسلمانان مشاهده نمی‌شه. علاوه بر این‌ها فشار جدی بر پیامبر و مسلمانان هم در مکه وجود داشته که معروف‌ترینش سه سال تحریم و تحمل وضعیت دشوار زندگی در شعب‌ابی‌طالب بوده. در مقابل، به محض مهاجرت پیام به یثرب (که بعداً به مدینه‌النبی تغییر نام داد) می‌بینیم اسلام رشد شگفت‌انگیز خودش رو آغاز می‌کنه.

              تقریباً همهٔ منابعی که تاریخ اسلام رو بررسی می‌کنن، یکی از سرفصل‌های مهم‌شون به این موضوع اختصاص داره که «چه شد در مکه رشدی ایجاد نشد و چه شد که مدینه به نقطهٔ آغاز رشد چشم‌گیر اسلام تبدیل شد؟»

              به نظرم بحث «گسترش اسلام در شبه‌جزیره با رهیافت Relevance» می‌تونه موضوع یک یا چند جلد کتاب باشه و طبیعتاً باید متخصصان به چنین موضوعی بپردازند و تا کنون هم، اگر چه با نام‌هایی دیگر، اما به این بحث پرداخته شده. من در حد همون سواد دینی و تاریخ دین که در مدرسه و دانشگاه یاد می‌گیریم، می‌تونم این بحث رو شروع کنم و قصد هم ندارم صحبت‌هام رو طولانی کنم. فقط می‌خوام نشون بدم که استفاده از این عینک Relevance چه‌جوریه.

              گاهی در تحلیل گسترش اسلام به «ویژگی‌های شخصیتی پیامبر» یا عواملی از این دست اشاره می‌شه. قطعاً نمی‌شه اهمیت این ویژگی‌ها رو نادیده گرفت یا انکار کرد. اما این ویژگی‌ها قاعدتاً هم در پیامبرِ مکه وجود داشته‌ان و هم در پیامبر مدینه.

              یه سری موضوعات دیگه هم به عنوان بستر ظهور اسلام مطرح می‌شه که باز نمی‌تونه به این سوال ما پاسخ بده. مثلاً می‌دونیم که مسلمانان از دوران پیش از اسلام با عنوان دوران جاهلیت (در متون انگلیسی: Age of Ignorance) نام‌گذاری می‌کنن و به رفتارهای ناشایستی مثل زنده‌به‌گور کردن دختران اشاره می‌شه. در این تردیدی نیست که اسلام، یهودیت و مسیحیت، مخالفان جدی این رسم غیرانسانی بوده‌اند و نقش مهمی در مهار کردنش داشته‌اند. اما دو تا نکته رو نباید فراموش کنیم. یکی اینه کشتن فرزندان، در همهٔ اقوام عرب نبوده. جایگاه زنانی مثل حضرت خدیجه و هند همسر ابوسفیان – با ثروت و دارایی زیاد – نشون میده که نه‌تنها این رسوم فراگیر نبوده‌ان، بلکه حتی در بسیاری از اقوام، زنان از جایگاه‌های برجستهٔ اجتماعی هم برخوردار بوده‌اند. نکتهٔ دوم هم این‌که کشتن فرزندان و زنده‌به‌گور کردن اون‌ها (که در متون انگلیسی می‌تونید با اصطلاح Infanticide جستجو کنید) سنتی بوده که در روم، یونان و حتی ایران هم رواج داشته (برخی منابع، دربارهٔ مصداق‌ها تردید می‌کنن. اما در اصل موضوع که زنده‌به‌گور کردن فرزندان به بهانه‌های مختلف در یک جغرافیای گسترده انجام می‌شده تردیدی وجود نداره). در واقع انسان‌ها تا مدت‌ها، شبیه حیوانات، بچه‌های ضعیف‌تر خودشون رو – با هر تعریفی که از ضعف داشتن – زنده‌به‌گور می‌کردن. گاهی به علت بیماری و ضعف جسمی و گاهی به بهانه‌های دیگه. یهودیت، مسیحیت و اسلام، مخالف جدی این رفتار بودن (و مخالفت با سقط جنین هم در بین دینداران که امروز در سراسر دنیا مطرح می‌شه، ادامهٔ همون نگاهه). به هر حال حرفم اینه که ما نمی‌تونیم بگیم یه قومی بودن که جاهل بودن. فرزندان‌شون رو زنده‌به‌گور می‌کردن. از نظر فرهنگی عقب بودن. و بعد که پیامبر اسلام رو آوردند، همه متوجه اشتباهات‌شون شدند و ناگهان تصمیم گرفتن بهتر بشن. ضمن این‌که همهٔ این ماجرا باز هم تفاوت مکه و مدینه رو توضیح نمی‌ده.

              چیزی که تفاوت رو ایجاد می‌کنه اینه که «حرف‌های پیامبر در مکه، برای مشرکان و کافران چندان Relevant نبود.» مکه یه نظام نسبتاً مستقر داشت و ساختار اجتماعی هم در این شهر کاملاً تثبیت شده بود. اصلاً این شهر، دنبال نظم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تازه‌ای نبود. همه چیز داشت کار خودش رو می‌کرد. طبقات مختلف اجتماعی – بالا یا پایین، ضعیف یا قوی – جایگاه خودشون رو پذیرفته بودن. جنگ و نزاع جدی وجود نداشت. کاروان‌های بسیاری هم هم به مکه سر می‌زدن و اقتصاد تجاری شهر به خوبی فعال بود. حرف پیامبر، تغییر یک نظام اجتماعی بود و تغییر نظام اجتماعی یعنی جنگ و نزاع و دردسر. این جمله در فصل‌نامهٔ تاریخ و تمدن اسلامی خیلی خوب می‌تونه حرف من رو توضیح بده: «عدم وجود حکومت مرکزی، جنگ‌های مستمر بین قبایلی، خصلت چپاول‌گری و غارت‌گری اعراب به‌دلیل کمبود امکانات و منابع در عصر جاهلیت ناامنی وحشتناکی را برای مردم جزیرة‌العرب به ارمغان آورده بود. اما در این سرزمین وحشی و ناامن تنها یک نقطه از امنیت برخوردار بود و آن هم مکه و ناحیه اطرافش یعنی منطقه حرم بود.» به همین علت، سوالی روی میز مشرکان و کافران مکه نبود که در جستجوی جوابش باشن.

              در مقابل، مدینه وضعیت کاملاً متفاوتی داشت. نزاع‌های قومی – مثل هر جای دیگری از شبه‌جزیرهٔ عربستان – فراوان بود. نظم مستقر وجود نداشت و مردم از نزاع و جنگ بین قبیله‌ها خسته شده بودند. در سایت آیت‌الله مکارم شیرازی از تعبیر «خلاء عقیده و سیاست» به عنوان یکی از پیش‌زمینه‌های ظهور اسلام در جزیره‌العرب نام برده شده که مدینه می‌تونه یکی از مصداق‌های خوبش باشه. خلاء سیاست، باعث شده بود نظم مستقر وجود نداشته باشه. و هر قومی بت خودش رو بپرسته (در عین این‌که اعتقاد به الله هم وجود داشته) و تأکید پیامبر بر «لا اله الا الله» و «تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله» پاسخ به یک نیاز مهم بوده: کنار گذاشتن تفرقه، یکی شدن و اتحاد و صلح. کاملاً Relevant و دقیقاً پاسخی برای مدینهٔ اون زمان.

              این نکته رو هم نباید فراموش کنیم که جنگ‌های مکرر ایران و روم در اون زمان، بخشی از ظرفیت جادهٔ ابریشم رو از بین برده بوده و شبه‌جزیرهٔ عربستان ظرفیت ترانزیتی خیلی خوبی پیدا کرده بوده و مردم یثرب در پی این بودند که از این فرصت استفاده بشه و با جنگ‌های دائمی این امکان وجود نداشته.

              نکتهٔ دیگه‌ای هم وجود داشته. برای پذیرش خدای واحد، اون زمان اعراب نسبت به خدایی که اقوام دیگه و ملل دیگه پیشنهاد می‌کردند، مقاومت داشتند. این نکته‌ایه که در بسیاری از منابع دینی می‌بینیم. در جنوب شبه‌جزیره، که اون موقع بهش می‌گفتن مملکة حِمَیر، دین یهودی کاملاً رایج بوده و نفوذ داشته. در شمال هم مسیحت تا حدی از روم نفوذ کرده بوده. ایرانیان هم دین تک‌خدایی خودشون رو داشتن. مردم یثرب در عین این‌که فاصله گرفتن از بت‌‌های قومی و برگشت به تک‌خدایی رو راهکاری برای صلح می‌دونستن، براشون راحت نبود که به سراغ خدای واحدِ سرزمین‌های دیگه برن. «الله» یک خدای عربی بود و چنین مقاومتی در برابرش وجود نداشت. این موضوع تعصب عربی در حدی بوده که بارها شنیده‌ایم وقتی از علما می‌پرسیم که چرا اسلام در عربستان ظهور کرد، پاسخ می‌دن که این اعراب، اون‌قدر متعصب بودن که اگر اسلام در جای دیگه‌ای ظهور می‌کرد، هرگز ایمان نمی‌آوردن (به علاوهٔ نکاتی که دربارهٔ زبان عربی و … مطرح می‌کنن). منظورم اینه که تعصب اعراب، موضوع ناشناخته یا تأییدنشده‌ای نیست.

              بنابراین می‌شه گفت اسلام برای مردم یثرب (يا مدینة‌النبی) کاملاً Relevant بود. به همین علت، می‌بینیم به سرعت در اون‌جا پا گرفت و رشد کرد. با وجودی یثرب که ۵۰۰ کیلومتر از محل تولد اسلام فاصله داشت.

              در این باره می‌شه خیلی خوند و نوشت و گفت. فقط حرفم اینه که وقتی این عینک رو به چشم می‌زنیم و می‌پرسیم که «یک دستگاه فکری تا چه حد در ذهن مخاطبان خودش Relevant هست» چیزهایی رو می‌بینیم که پیش از این شاید جلوی چشم‌مون بودن. اما به چشم نمیومدن.

              کل این قصه رو یه مثال برای کلمهٔ Relevant در نظر بگیرید.

              • علی غفاری گفت:

                سلام

                من توضیحات شما رو راجع به Relevance کامل خوندم. قبلا هم در درس‌های متمم هم در کارم با معانی مختلفی که مربوط به Relevance بود هم آشنا شدم. اما هنوز برام گنگ این مسئله که تو اون بازه بین Relevance و Identity از کجا بفهمیم که باید کجای این بازه قرار بگیریم؟

                من که علاقمند به دنبال کردن اخبار نیستم، در این روزها درباره مسئال سیاسی خیلی زیاد مفهوم‌های صلح حسنی و جهاد حسینی رو شنیدم. طبق تعریفی هم که کسنای که از این مفهوم‌ها استقاده می‌کنن شنیدم یکی به Relevance نزدیکه یکی به Identity. یعنی منظورم اینه که متولیان دین هم تشخیص درستی از اینها به نظرم ندارن.

                در کسب و کارهایی دیدم که برای رسیدن به ثباتی که در Identity هست تلاش کردن و هزینه دادن. شاید تا آخر عمر یک کارخانه‌دار هم براش توجیهی نداشته باشه همراه شدن با بازار و نسل بعدی هم چنان تغییری ایجاد کنه برای رسیدن به بازار که کل اون کسب و کار از هم بپاشه.

      • محمدجواد یعقوبی گفت:

        محمدرضاجان؛

        صمیمانه ممنونم که وقت گذاشتی و علی‌رغم مشغولیت‌ها، به دغدغه‌ی درونی من و دوستان عزیز دیگه پاسخ دادی. سه قسمت پاسخت رو مطالعه کردم و قسمت اول رو چند بار مطالعه کردم. مسلما پاسخ دادن به این موضوع و بیان تقسیمات سه‌گانه از دین در جهان حاضر، از عهده من برنمی‌آمد چون درک کافی نداشتم. حالا مسئله برای من شفاف‌تر شده.

        بعنوان یک شهروند عادی در جامعه ایران که دنبال «دنیای بهتری» می‌گرده، سؤالاتی برام ایجاد شده بود و ساز و کار دین برای حواله دادن خیلی از فاکتورهای لازم برای ساختن دنیای بهتر به «آخرت» سدی برای رسیدن به جواب درست ایجاد کرده بود. من در مقیاس اجتماعی قضاوتی نمی‌کنم. چون تخصص کافی ندارم. اما در مقیاس شخصی، در زندگی خودم، Relevance آموزه‌های مذهبی افت محسوسی کرده.

        اگر کسی به ساز و کار حج اعتقاد داشته باشه، پس باید به اتحاد فکر کنه، به تعهد به قوانین فکر کنه و مدتی از منیت‌ها کم کنه. ولی برخی افراد محترم حج میرن و نمازشون رو فرادا می‌خونن به بهانه‌های مختلف. درحالیکه ۷۲ ملت کنار هم به اقامه نماز ایستادن. آخرش هم همون حاجی، برای اینکه مهر پاسپورت زودتر بگیره، توی صف بازگشت به کشور خودشو جا میزنه تا ۱۰دقیقه کمتر توی صف بمونه. سه هفته تمرین کرد فرآیندگریز نباشه و همین آخر کاری فراموشش شد. سخنرانی دکتر شریعتی در باب رفتارهای برخی حاجی‌ها در مراسم حج رو هم یادمه که چه انتقادات تندی داشت. از این ناهماهنگی‌ها و عدم یکپارچگی در «نهاد دین» هم می‌تونیم ببینیم. فراوان. چند روز دیگه که محرم شروع بشه، سخنرانی‌های روحانیون سر منبر بیشتر جنبه باغ بهشتی و حوری و نهر عسل داره تا بیان نکته‌ای اجتماعی یا حرفه‌ای یا مرتبط با زندگی که به درد مردم بخوره.

        مفهوم Relevance برای من، همین چیزها رو روایت می‌کنه. اینکه دین با هر ساز و کار و قوانینی که داره، چقدر به آباد کردن اصولی و علمی و منطقی دنیای من کمک کرده.

        وقتی می‌بینم چند دهه‌ست سیر نزولی داریم و ذلیل‌تر شدیم، این‌ها من رو وادار می‌کنه در عین بی‌توجهی «نهاد دین» یا «دین مردمی»، دوباره فکر کنم و اصلاحات لازم رو پیشاپیش برای خودم انجام بدم. 

        بار دیگر از وقتی که گذاشتی صمیمانه تشکر می‌کنم.

        عمیقاً امیدوارم راهی گشوده بشه و استارت روند تازه‌‌ای با Relevance بیشتر با این گفتگوها ایجاد بشه.

        سالم و تندرست باشی.

        • محمد امین زندی فرد گفت:

          محمد جواد جان 

          به نظرم بهتره که با چند گل باغ را نسنجیم. یا با یک باغ ،سیستم پرورشی طبیعت را قضاوت نکنیم. سوال درست به نظر من اینجا این است که دینی که من دارم ازش تبعیت می کنم را به چه واسطه دریافت کرده ام. اگر واسطه چیزی غیر از کتاب یا متخصص درست و حسابی باشد پس آن دینی که من به آن عمل می کنم مردمی است. نظر مردم نباید در دین لحاظ شود چون پر از اشتباهات است. این طبیعی است که همچین اتفاقی بیافتد. اگر دین متبوعی از نظر مردم بود الان چیزی به نام توجید وجود نداشت و شاید اکثریت گوساله پرست بودن سر قضیه سامری.

          فکر می کنم که مسلمون هستی با توجه مثال هایی که زدی ،دین اسلام دو نظام دارد که بیان آنها ملاک می باشد .این دو نظام ،قرآن و شاخص انسانی (۱۲ معصوم) می باشند. زمانی می توان گفت رفتاری بر اساس دین مطبوع است که این بر اساس این دو نظام باشند. 

          اینکه نزول را پای دین ببینیم ،نیازمنده اینه که نگاه دقیق تری به خود دین داشته باشیم تا دینی که در بین مردم رواج دارد.

          صحبت پی دین زیاد است ،هرکسی دین را با افکار و اعمال خودش قضاوت می کند. برای بررسی دین نیاز است که منابع آن با دقت و با مشورت متخصص (به دلیل غربال تحریف ها)مطالعه شود.

    • علی غفاری گفت:

      سلام

      من هم تجربه‌ای مشابه تجربه تو داشتم. زمانی اونقدر وابسته به نظر دیگران بودم که مثل طوطی اونها شده بودم و هرجا که مینشستم، همون حرفها رو تکرار می‌کردم. اما کم‌کم دیگه اون بت برام فرو ریخت. خیلی هم سخت بود.

      گاهی دلم برای اون دوران تنگ میشه. وقتی آدم با فکر خودش می‌خواد به جایی برسه، سردرگمی زیادی پیدا می‌کنه. اما اون چیزی که من تجربه کردم، اجتهاد شخصی خالص، اونقدر از من انرژی می‌گرفت و برای هر چیزی باید فکر می‌کردم به این موضوع چجوری نگاه کنم که زندگی کردن رو برام سخت کرده بود. اما این رو فهمیدم که بهترین جا برای راحت زندگی کردن، اگر اجتهاد شخصی و تقلید محض رو دو سر یک طیف بگیریم، جای وسط این طیف، کمی نزدیک به اجتهاد شخصی می‌تونه بهتر باشه. عملین اینطوری میشه که به حرفای یک نفر یا یک عقیده گوش بدیم، حتی درباره زندگی شخصی ولی بهش به چشم پله نگاه کنیم. دنبال یادگرفتن و گذشتن ازش باشیم.

    • عطیه گفت:

      سلام.چقدر نظرات این روزنوشته جالبه و بنظرم میتونسته خودش مطلب مستقل بشه اما بخاطر یه سری ملاحضات در قسمت کامنت ها آورده شده.یادمه تو یه روز نوشته به این اشاره شده بود که فضای کامنت ها دوستانه تر و دلی تره.کامنت های روز نوشته هم مثل نظرات متمم برای من آموزندست و شاید آموزنده تر از مبحث اصلی(حالت جزوه داره😁).ممنون بابت همه اینها🌷🌷

  • احمد گفت:

    محمدرضا جان سلام.

     

    چه مقدمه ی مفصل و پُر و پیمونی و چه نتیجه گیری پخته و پرورده ای. منم مثل شما معتقدم که بسیاری از معضلات و گرفتاری های جامعه ما ناشی از عدم فهمِ ماهیتِ دولت-ملّته. این که یک جامعه بسیط، با همون کارکِردهای ساده و ابتدایی (حفظ امنیت یا قضاوت) را ملاک و معیاری برای جوامع پیچیده ی فعلی در نظر بگیریم، از اون دردهای مُزمن و آزار دهنده ای است که عجالتا جامعه ما گرفتارش شده.

     اما محمدرضا جان راجع به موضوع اصلی نوشته، یه نکته ای به ذهنم رسید که شاید بد نباشه مطرحش کنم – هرچند شاید خیلی هم ربط چندانی به نوشته شما نداشته باشه – و اون هم ماهیت آمرانه ی «قانون» در جوامع مُدرنه. ماده ۳ قانون آئین دادرسی مدنی با لحن قاطعانه و آمرانه ای خطاب به قُضات دادگاه ها امر می کنه که باید مطابق «قانون» رسیدگی و رای صادر کنند. بعد هم تاکید می کنه که قضات، تحت هیچ شرایطی، ولو به بهانه ی سکوت، نقص، اِجمال، کامل نبودن قانون و… نباید از زیر بار رأی دادن شانه خالی کنند. قانونگذار ضمانت اجرای سفت و سختی هم برای تخلف از این ماده در نظر گرفته شده. اما با این حال این ماده ی مفصل، یه تبصره کوتاه هم داره و اون هم این که قاضیِ مجتهد – در مواردی که قانون را با نظر فقهی خودش مغایر می بینه – از این تکلیف معافه. یعنی اصطلاحا «قرار امتناع از رسیدگی» صادر میکنه و پرونده را به شعبه دیگه ای ارجاع میده.

     

  • محمود جاوید گفت:

    درود؛ وقت به شادی؛

    محمد رضای عزیز ، یزدان را سپاس، که حرف اضافه  پاداشی چنین- دو هزار کلمه از درخت دانش  تو- داد . "ضرب نکردن سکه  برای سال ها در حکومت اسلامی" مرا به فکر فرو برد؛ که شاید حاکمان تا پایه های قدرت خود را استوار نبینند ؛ به سوی ضرب سکه اختصاصی نمی روند ؛ و حتی در دنیای مدرن امروز حتی اگر سکه هم داشته باشند؛ چون فتور دست دهد ؛ ارزهای دیگر به شکل غیر رسمی جای آن گیرند. زیاد به بیراه نروم، بسیار از این مقال تاکنون  یاد گرفتم : توجه بیش از پیش به بستر موضوع ، نقش تغییر ماموریت ها در حکومت ، تفاوت اجتهاد بسته به نوع  مدیر عامل: "نهادها یا خود مالک" و نظایر آن. همچنان به زانوی ادب با اشتیاق و افتخار چشم به تراوش قلم ذهنت  می نشینم تا تصویر پاسخ به کمال رسد. بی نهایت سپاس، آرزوی بهروزی و اگر بخواهم پاداش  دیگری هم به خودم بدهم: آرزوی فرصت دیدار یکروزی 

  • علیرضا دورباش گفت:

    سلام استاد!

    من با این عبارت که تو اسلام مامورم ومعذور نداریم موافقم با روح تفکر سیستمی هم سازگارتره بنظرم

    البته باید فضاش باشه که امت نظرشونو بدن بعد این که مصوبه شورا بیرون آمد باید اجرا بشه

    اینا الان نظرات منه دوست دارم نظر شما استاد عزیزم بدانم

    • علیرضا جان.
      منم خیلی موافقم با این که «مأمور و معذور» نداشته باشیم. حدیثی که از پیامبر اسلام هم نقل می‌شه «کلم راع و کلکم مسئول عن رعیته» دقیقاً مصداق همین حرف توست.
      یعنی مسئولیت توزیع‌شده وجود داشته باشه.

      فقط در این‌جا دو سوال مکمل هم وجود داره که باید بهش پاسخ داده بشه.
      نخست این که جایگاه سیستم قضایی و حقوقی در کنار این قاعده کجاست؟
      فرض کن من کارمند بانک هستم و مدیر من داره به کسی وام می‌ده که شایستگی دریافت وام نداره. الان من باید چیکار کنم؟ آیا اعتراض کنم و شغلم رو از دست بدم؟ آیا همکاری کنم؟ آیا اگر من در اثر اعتراض شغلم رو از دست دادم، دولت وظیفه داره از من حمایت کنه؟ حد و مرز این حمایت چقدره؟
      در کشورهایی که قانون دموکراتیک دارن، این مسائل تا حدی حل شده (فقط تا حدی). مثلاً حمایت از Whistleblower‌ها که در فارسی هم به سوت‌زن ترجمه شده. هنوز نواقص زیادی هست، اما داره تکامل پیدا می‌کنه.
      اما در کشورهای اسلامی که قانون، بیش از این که حاصل تفکر جمعی باشه، حاصل استخراج از منابع فقهی هست، فقها باید در این زمینه بگن چه نظری دارند. و البته مشخص بشه که حتی اگر حمایت‌هایی می‌خواد انجام بشه، حد و مرزش چقدره. چون مسئولین که از جیب خودشون پولی ندارن. هر چی دارن پول مالیات ما و منابع ملی ماست. پس نه می‌شود حمایت نکرد و نه می‌شود حمایت بی‌قید‌و‌شرط کرد.

      سوال دومی که وجود داره اینه که حدود این مسئولیت کجاست؟ به عبارت دیگه، چه رفتارهایی فردی و چه رفتارهایی اجتماعیه؟
      مثلاً الان در جهان پذیرفته شده که رانندگی در حال مستی، تهدید اجتماعی محسوب می‌شه. در ایران، الان کوتاه بودن ارتفاع مانتو، تهدید محسوب میشه.
      و سوال مهم‌تر این‌که جایگاه مردم در جامعه کجاست؟ اگر بیش از ۵۰٪ مردم تصمیم بگیرن که حجاب ممنوع بشه. آیا این قانون باید اعمال بشه یا نه؟ چون زمانی بیش از ۵۰ درصد مردم تصمیم گرفتن حجاب اعمال بشه و الان داره اعمال میشه. یا اصلاً اگر هفتاد درصد مردم تصمیم بگیرن «مردان سیاستمدار» چادر سرشون کنن، آیا سیاستمداران ما این کار رو می‌کنن؟ چون در کشورهای دموکراتیک، مردم دقیقاً در همین حد حق اعمال نظر دارن. اگر بایدن چادر سرش نیست، انتخاب شخصی خودش نیست. «ارادهٔ مردم آمریکا بر این قرار گرفته است» که بایدن چادر سرش نکنه.

      در واقع، حرف زدن از این که «حد و حدود مسئولیت چقدره» یک سوال مهمه. اما سوال مهم‌تر اینه که این مسئولیت بر اساس چه قوانین و چارچوب‌هایی تعریف می‌شه؟
      «اعمال قانون» یک چیزه و «انتخاب قانونِ موردِ اعمال» یه بحث دیگه.

      امروز دو نگرش در این زمینه در جهان وجود داره. یک نگرش اینه که هیچ فردی، تأکید می‌کنم، هیچ فردی اون‌قدر عقل و شعور و دانش و بینش و بصیرت نداره که بتونه صلاح یک جامعه رو تشخیص بده. بنابراین به رأی جمعی اتکا می‌شه. پذیرفته شده که مردم در رأی جمعی ممکن است خطا کنند. اما در مقابل، در اعمال نظر فردی، خطا قطعی است.
      ما تا زمانی که نتونیم به نتیجه برسیم که آیا در جهان امروز (با تمام پیچیدگی‌هایی که می‌دونیم) سهم مردم در تعیین قانون و حتی «تفسیر و مصداق‌یابی متون قدسی» چقدره، نمی‌تونیم از مسئولیت‌پذیری یا مسئولیت‌ناپذیری حرف بزنیم.

      یادمه سال‌ها پیش هم گفته بودم، زبان همه در بیان اصول درازه. اما در مصداق‌یابی هست که پوچی منطق و پوکی مغز آشکار می‌شه.
      هیچ‌کس نیست قبول نداشته باشه که «هدر دادن منابع ملی» خیانته.
      اما سوال کلیدی اینه که «آیا حمایت از تولید داخل یا جهت‌دادن منابع کشور به یک شاخهٔ خاص، مثلاً شرکت‌های دانش‌بنیان، هدر دادن منابع ملی هست یا نه؟»

      من فکر می‌کنم رأی عمومی (بدون این که توسط رأی اشخاص خاص کنترل بشه) این مزیت رو داره که جامعه در مورد مصداق‌ها به توافق می‌رسه و می‌تونه نظرش رو اعمال کنه.

      • محمد امین زندی فرد گفت:

        محمد رضای عزیز، خیلی با خودم کلنجار رفتم که این دیدگاه را بنویسم یا نه. از طرفی علم و دانش شما بسیار والاتر از بنده هست. از نظر وسعت و تخصص به صورت قطع می توانم بگویم که در حد و اندازه ی دیدگاه گذاشتن نیز نیستم ،چه برسد دیدگاهی در پاسخ به نوشته شما مطرح کنم.اما به این دلیل که شما محیطی را به وجود آورده اید که هر کسی فارغ از هر اندیشه ای صحبت های خود را آزادانه بیان کند ،می خواهم دیدگاهم را درمورد رای جمع اینجا بنویسم.

        بنده با رای مردم (رای جمع کاملا مخالفم). این برای من غیر معقول است که جامعه می تواند بهتر از نمونه تصمیم بگیرد. برای مثال من دچار مرضی می شوم و به ناچار در خانه می خوابم. اقوام به دیدن من می آیند و هر یک نصیحتی می کنند. من با آن حال بد ، برگه ای بر می دارم و آن روش درمانی که جمع بر آن توافق دارند را می نویسم تا بدان عمل کنم. از طرفی به اصرار خانواده به دکتر مراجعه می کنم تا نسخه ای برای من بنویسد. حال من باید به کدام یک از این راهکار ها عمل کنم؟ کدام یک ارزش بیشتری دارد، روش درمانی که چندین نفر بر آن توافق دارند یا روشی که یک نفر آن را به من توصیه کرده است؟

        مثالی دیگر خدمتتان عرض می کنم. یک شرکت خدمات آسانسور برای برههه ای در فروشش به مشکل می خورد. افراد متفاوت ،نصیحت هایی به این شخص می کنند که چه راهکار هایی باعث افزایش فروش می شود. از طرفی مدیر این شرکت دوستی دارد که خود در زمینه آسانسور ید طولایی دارد. از این فرد نیز درخواست مشاوره می کند. حال برای اولین اقدام باید کدام یک از روش های موجود را انجام دهد؟

        فارغ از بحث بالا که می خواستم در آن به تخصص گرایی اشاره کنم .لازم می بینم که مورد دیگری نیز عرض کنم. مثلا من و شما می خواهیم از بین کاندیدای A وB یکی را انتخاب کنیم. من کسی هستم که هیچ مطالعه ای نمی کنم ، مقاله نمی خوانم و… در حالی که شما در نقطه معکوس من قرار دارید. ما گزینه های متفاوتی را نسبت به یکدیگر انتخاب می کنیم .تا اینجا همه چیز بسیار زیباست . هرکس می تواند حرف مخصوص خود را بزند .جامعه از آزادی برخوردار است اما یک مشکل بزرگ وجود دارد. رای شما و من از یک ارزش دارا هستند و این در نظر من یک فاجعه است.

        چرا کسی که از قشر اندیشمند است باید ارزش رای یکسانی با کسی که بعضا عروسک خیمه شب بازی شبکه های اجتماعی است باشد؟

        آیا شایسته است که کاندیدای اول که کارنامه عملیاتی ضعیف تری دارد با عملکرد تبلیغاتی بهتر رای بیشتری را صاحب شده و بر مسند قدرت بنشیند؟

        همه ی اینها را گفتم ،شایسته است که اذعان کنم که با رای یک نمونه متخصص نیز موافق نیستم بلکه فکر می کنم بهتر از رای یک چامعه است. به نظر من یک اکوسیستم که شامل غورباقه و پرنده یا روباه و جوجه تیغی باشد می تواند بهترین عملکرد را در تصمیم گیری داشته باشد.

        یک موضوع دیگر نیز می خواستم صرفا جهت مثال مطرح کنم. از نظر تفکر سیستمی شاید پوشش غیر معمول تهدید بیشتری نسبت به رانندگی در حال مستی داشته باشد.رانندگی در حالت مستی شاید به یک نمونه یا یک قسمت صدمه بزند اما پوشش غیر معمول ممکن است در صورتی که کار تبلیغاتی و برنامه ریزی شده با آن همراه باشد. باعث ایجاد روندی شود که در جامعه اختلافی ایجاد کند ، این اختلاف باعث تفرقه و از بین رفتن اتحاد شود و…در ظاهر پوشیدن مانتو کوتاه به هیچ کس صدمه نمی زند اما در افق زمانی میان مدت شاید تاثیراتی متفاوتی داشته باشد. به نظرم بهتر است تهدید بودن یک موضوع با زمینه context بررسی شود. در خارج پوشیدن مانتو کوتاه شاید پسندیده باشد اما زمینه کشور ما که در قدیم الایام نیز پوشیده بودند ،مقداری این موضوع قابل بحث است.

        در نهایت اینکه پوزش می خواهم بابت اینکه این دیدگاه را گذاشتم .هدفم این بود که صرفا مدل ذهنی خودم را در این موضوع در اینجا مکتوب کنم.

        • محمد امین جان.
          من می‌تونم بیست برابر چیزی که نوشتی، دربارهٔ ایرادهای رأی جمعی بنویسم. جوری که ایرادی که تو نوشتی، از نظر اهمیت در ردهٔ آخر قرار بگیره.
          بنابراین، من بیشتر از تو، محکم‌تر از تو، علمی‌تر از تو و مستدل‌تر از تو، با بهینه بودن مکانیزم رأی‌گیری جمعی مخالفم.
          فقط سوالم اینه که می‌شه الان بگی روش جایگزین پیشنهادیت چیه؟

          ضمناً تو یه جمله در اواخر حرفت گفتی: «باعث ایجاد روندی شود که در جامعه اختلافی ایجاد کند»
          دربارهٔ این جمله میشه بیشتر توضیح بدی؟
          یه معنیش می‌تونه این باشه که «اساساً اختلاف بد است و نباید ایجاد شود؛ هر شکلی از اختلاف.»
          یه معنی دیگه‌اش می‌تونه این باشه که «بعضی اختلاف‌ها بد هستند و بعضی اختلاف‌ها خوب هستند.» آیا می‌شه برای من کامل و دقیق توضیح بدی که بر اساس چه معیارهایی میشه اختلاف‌های خوب و بد رو تشخیص داد؟
          چون اگر نشه معیار دقیق و شفافی مشخص کنی، این روش تو تئوریزه کردن فاشیسم و استبداد و تروریسم میشه. چون هر حرکت یا نظر یا رفتاری رو میشه به اسم «اختلاف در جامعه» سرکوب کرد. تصویری که من ازت دارم، به هیچ وجه به فاشیست یا تروریست نزدیک نیست. پس حدس می‌زنم می‌تونی برام به شکل خیلی شفاف توضیح بدی که معیارهای «دقیق، شفاف و قابل‌فهم و قابل‌سنجش» تو برای ارزیابی اختلاف‌های مثبت و منفی چیه و مهم‌تر از اون از نظر اصول اخلاقی، انسانی، سیاسی و قواعد حکمرانی، چه افرادی می‌تونن مسئول ارزیابی «اختلاف‌های موجود یا اختلاف‌های احتمالی» بر اساس «معیارهای پیشنهادی تو» باشن که بشه تضمین هم داد منافع جامعه رو تأمین می‌کنن و جامعه رو قربانی منافع خودشون نمی‌کنن؟

          پی‌نوشت: به نظرت (در حد تجربهٔ ذهنی) اگر رأی‌گیری بشه و ۸۰ درصد مردم مخالف حجاب باشن، آیا میشه افرادی رو که حجاب دارن، به کشف حجاب وادار کرد؟ به خاطر این که اختلاف به وجود نیاد؟ آیا می‌شه کسانی رو که اصرار بر حفظ حجاب دارن، زندانی و در صورت اصرار بر هنجارشکنی (چون هنجار، یعنی چیزی که اکثریت می‌پسندند و عادی می‌دونن) مجازات‌های سنگین‌تر براشون در نظر گرفت؟ این رو مصداق اختلاف در نظر می‌گیری یا نه؟

          • محمد امین زندی فرد گفت:

             

            استاد گران ،ابتدا تشکر می کنم بابت زمانی که به جهت مطالعه متن بنده گذاشتید و پاسخ برای آن نوشتید. 

            دلایلی که نوشته ام آنی بوده است که به صورت بداهه به ذهنم در آن زمان رسیده است پس تمام دلایل بنده این موارد نمی باشد اما بر این باورم که حتی اگرتمامی دلایلم را ذکر کنم باز هم شما می توانید بیشتر از ۲۰ برابر من دلایلی با اهمیت تر و بالاتر بنویسید.پس تا به اینجای کار می توانم بگوییم که هم عقیده ایم که رای جمعی ایده آل نیست . سوالی که از بنده پرسیده اید که روش پیشنهادی ات چیست نیز نشان می دهد که به نظر شما با اینکه این روش ایده آل نیست اما با توجه به شرایط موجود بهترین گزینه است. انتخاب روش رای گیری ،انتخابی میان بد و بدتر است.

            اما سوال اول روش پیشنهادی من چیست؟

            روشی که من پیشنهاد می کنم ساده است اما آسان نیست. اینکه جمعی از افراد وسعت گرا ،تخصص گرا و polymath کنار یکدیگر جمع شوند و برای جامعه ای تصمیم بگیرند خود مستلزم چندین شرط است. دشواری های زیادی را در پی دارد. اینکه این افراد به وسیله دانش ابلهه نشده باشند ،اینکه این افراد درکی از تفاوت ها داشته باشند ، اینکه این افراد تعصب های خاص نداشته باشند و هزاران مورد دیگر، تازه اگر اینها رعایت شود باز هم از عینک های متفاوت به این جمع اشکال وارد می شود. یکی از این اشکال ها می تواند این باشد که چرا تعداد زنان و مردان در این جمع برابر نمی باشند. این اشکال را به عنوان مثال عرض کردم چون برایم بدیهی است که اگر همچین جمعی بر مبنای درک و مهارت شکل بگیرد ،احتمال کمی است که تعداد مرد و زن برابر باشد و…

            اینکه جلسات چگونه اداره شوند نیز خود معضلی است که می شود در رابطه با آن کتاب ها نوشت. اینکه تصمیم گیرنده که باشد نیز جای صحبت و بحث دارد.اینکه این جمع به فساد کشیده نشوند، اینکه راندمان این جمع چگونه چک شود و…

            تمامی قسمتی از مواردی است که باید بحث و استراتژی برای آن تبیین شود.تا به اینجای کار به نظرم بدیهیات را گفته ام به این خاطر که شما نسبت به من از این چالش ها آگاه ترید.

            حال با توجه به اینکه این چالش های نچندان آسان در پی این مسیر است سوال اینجاست که آیا باز هم این روش نسبت به رای جمعی برتری دارد؟

            به نظر من بله. اینکه شهریار زرشناس در این رابطه بنویسد ارزشی بیشتر از درک و نظر عده کثیری از مردم دارد. اینکه محمد رضا در رابطه با آموزش صحبت کند وسیستم طراحی کند ،نتیجه ای بهتر نسبت به طراحی جمعی سیستم خواهد داشت. اینکه مردم انتخاب کنند که جامعه چه مسیری را در پیش بگیرد ،خیلی برای بنده توجیح منطقی ندارد.

            برای مثال اگر در رابطه با مست کردن همه پرسی شود که آیا قانونی باشد یا خلاف قانون ،قطعا کسانی هستند که در درجه اول رای به قانونی بودن و خلاف قانونی بودن می دهند ،اینها قشر سیاه و سفیدند، کار خودشان را با عزم راسخ انجام می دهند اما برای قشر خاکستری قضیه متفاوت است.با کار تبلیغاتی هدفمند و حرفه ای می شود به رای این جمع جهت داد. پس این احتمال به وجود می آید که مست کردن قانونی شود.فارغ از اینکه چه تبعاتی می تواند برای جامعه داشته باشد و چه هزینه هایی به کادر درمان ،وارد می کند.

            چرا مخالف رای جمعی است ؟نمی خواهم خیلی این موضوع را بسط بدهم اما وقتی کسی معیارش برای انتخاب اداره کننده یک کشور ،زیبایی ریش می باشد ،چرا باید رای بدهد ،من را به این سمت هدایت می کند.

            به نظرم چون شما از چالش های این مسیر آگاهید و می دانید که چه اتفاقات نا گواری می تواند بیافتد خیلی با این نظر موافق نباشید اما اعتقاد من این است که احتمالا در گذشته پیش بینی می شده که ساخت هواپیما نیز با ناگواری هایی همراه باشه اما بعضی از افراد فارغ از این تفکر به کار خودشان ادامه دادند و مسیری را فراهم کردند که اکنون امن تر از حمل و نقل زمینی است.

            اما من باب اختلاف:

            در تفکری که من دارم تفاوت می تواند مفید تر از اختلاف باشد. در این رابطه مقاله ای نخوانده ام و کتابی منسجم که این دو مورد را مستقل بررسی کند ندیده ام .مثلا بررسی کند که نتایج چه تغییری می کرد اگر به جای اختلاف میان مکاتب ،تفاوت وجود داشت. اگر پیروان فروید و یونگ با یکدیگر تفاوت داشتند چه نتیجه ای حاصل می شد و به همین صورت.

            اینکه گروهی مقابل گروه دیگری قرار بگیرد به نظرم به نتایج ایده آلی منجر نمی شود.اجتناب از اختلاف گاهی می تواند به شیوه دیکتاتوری شکل بگیرد که همانطور که شما اشاره کردید و گاهی می تواند با تغییر مفاهیم شکل بگیرد. مثالش آن است که از ورزشکاران المپیک قبل از مسابقه می پرسند که آیا استرس داری؟ جواب می دهند که خیر ، این هیجان است.عملکرد فیزیولوژیک بدن یکسان است اما مفاهیم تغییر می کنند.

            البته منظور من از صحبت بالا این نیست که فقط اسم ها را تغییر دهیم بلکه تغییر فرهنگ مد نظر من است. فرهنگی که تفاوت را بر اختلاف مقدم بداند.

            اما من باب معیار های دقیق و شفاف:

            در رابطه با معیار ها می توانم بنویسم اما لیاقت آن را ندارم. من کمتر از ۱۰ کتاب در این زمینه خوانده ام ،تعداد مقالاتی که در این زمینه مطالعه کرده ام کمتر از هر عدد سه رقمی ای است، با متخصصان و وسعت گرایان در این زمینه دم خور نبوده ام که دیدگاهم را صیقل بدهم  وآن را جلا بخشم. می توان با یک جستجو به چند مقاله رسید و آن ها را کپی پیست کرد و نوشته ها را به آن منبع داد اما این کار را پسندیده نمی بینم. اگر بنویسم ،نوشته هایم تنها تراوشاتی بی ارزش خواهد بود به این خاطر که هنوز ذهنم در این موضوع گرم و سرد را نچشیده است.

            مورد دیگری که باید اذعان کنم این است که نوشتن در این رابطه باعث تناقض در صحبتم می شود. من برای تصمیم گیری و صحبت سه دسته را مطرح کردم که در کنار یکدیگر نقش آفرینی کنند. در حالی که من نه به غایت این سه دسته نزیک هستم و نه اینکه جمعی به همراه من است پس من شایسته این تبیین نیستم.

            یکی از کلنجار هایم قبل از نوشتن دیدگاه اول عمق مبحث بود.ذره ذره باید به آن اندیشید و اثرات این معیار ها را در افق زمانی بررسی کرد. دیدگاه اول را می شد بداهه نوشت اما نوشتن معیار،کورکورانه نمی شود. نیازمند بحث ،تفکر ،مباحثه جمعی برای حداقل یکسال می باشد.

            اما برای پی نوشت :

            جواب که بدیهی است ،شما هم احتمالا می دانستید که جواب من چیست . جواب من از متنم می تواند استنتاج شود اما بحث در رابطه با اینکه مصداق های تفاوت چیست و چه مصداقی برای اختلاف وجود دارد ،جای تفکر بسیار دارد. احساس می کنم مرز میان این دو در افراد متفاوت ،متفاوت است.

            شاید در نظر بعضی ها مریضی و سلامتی با یکدیگر اختلاف داشته باشند اما برای من تفاوت است. الزاما هیچ کدام بر یکدیگر برتری ندارد. فردی مریض می شود، با مریض شدن سیستم ایمنی بدنش به تکاپو می افتد و در پی همین تکاپو قوی تر می شود.در این حین فردی سالم است و سیستم ایمنی بدن با مشکل خاصی دست و پنجه نرم نمی کند . حال به هر دو بیماری چالش بر انگیزی برای سیستم ایمنی می رسد. احتمال زنده ماند این دو فرد با یکدیگر چه تفاوتی دارد؟ اینجاست که نمی شود مریضی را مخالف سلامتی ذکر کرد. نمی توان تبیین کرد که کدام خوب و کدام بد است. مریضی ای که به سلامتی منجر می شود یا سلامتی ای که به مریضی منجر می شود.

            به عنوان حرف نهایی در مهمانی بودم که یکی از جمع از شرایط موجود شروع به شکوه کردن کرد.سپس نظرات خودش را داد و گفت که این کار ،باعث اتمام این معضلات می شود. اما نفر دیگری پاسخی داد که در ذهن من ماندگار شد. گفت: ما تو خانوادمون که چهار نفره سَرِ پنیر صبحانه چالش داریم. پسرم پنیر تبریز دوست داره ،خودم پنیر آمل و به همین صورت .چطور میشه انتظار داشت که کسی که یک جامعه ۸۴ میلیون نفری به راحتی حرف بزنه و نظر بده. 

            باز هم سپاس گزارم بابت اینکه لطف کردید و به دیدگاه من پاسخ دادید

            • محمد امین جان.

              یک جا نوشته‌ای: «حال با توجه به اینکه این چالش های نچندان آسان در پی این مسیر است سوال اینجاست که آیا باز هم این روش نسبت به رای جمعی برتری دارد؟»

              در حالی که تو اساساً «روشی» ارائه نکرده‌ای که بخواهی آن را با رأی جمعی مقایسه کنی. تو صرفاً یک «تصویر» ترسیم کرده‌ای. گفته‌ای افرادی با این ویژگی‌ها جمع شوند و فلان کنند. این چیزی که گفتی، تصویر است: فریم آخر یک فیلم. لطفاً دربارهٔ «روش» حرف بزن. این که دقیقاً کدام روش و فرایند ما را به این «تصویر» که تو ترسیم کرده‌ای می‌رساند.

              چون در حال حاضر، توضیح تو بیشتر به لحن سخنرانی‌های رهبری و رئیس‌جمهور شبیه شده: «فلان چیز خوب است بشود» «فلان چیز باید بشود» «فلان چیز بهتر است نشود».

              وقتی یک سیستم سیاسی جایگزین پیشنهاد می‌کنیم، باید دربارهٔ فرایندهای اجرایی و عملیاتی و شیوهٔ سیستم‌سازی برای پیاده شدن آن حرف بزنیم.

            • محمدامین جان.

              مدت زیادی است از کامنت تو می‌گذرد و تو هیچ پاسخی برای ادعایی که مطرح کردی نیاورده‌ای و شرحی نداده‌ای.
              تو گفته‌ای که «روشی که من پیشنهاد می کنم ساده است اما آسان نیست. اینکه جمعی از افراد وسعت گرا ،تخصص گرا و polymath کنار یکدیگر جمع شوند و برای جامعه ای تصمیم بگیرند»

              این حرف تو را از صدام حسین و قذافی تا یزید و معاویه تا بنی‌صدر و حسن روحانی تا بایدن و اوباما تأیید می‌کنند. این‌که برای تصمیم‌گیری درست، باید افرادی از جنسی که گفتی دور هم جمع شوند. وقتی همهٔ افراد از همهٔ فرقه‌ها و اندیشه‌ها یک جمله را تأیید کردند، معنایش این نیست که حرف شگفتی زده‌ای. معنی‌اش این است که در واقع یک حرف پوچ یا یک تاتولوژی مطرح کرده‌ای. یک گزارهٔ همیشه درست.

              تمام اختلاف‌هایی که از روم و یونان باستان تا دموکراسی آمریکایی و جمهوری اسلامی درگیرش هستند این است که دقیقاً همین گزاره‌ای که تو گفتی شود. دشواری این است که چنین حرفی را – که یک بیسواد عامی هم می‌فهمد و می‌گوید و آرزو دارد چنین باشد – چگونه و از چه مسیری و طی چه فرایندی عملی کنیم.

              با توجه به مدت زیادی که گذشته و پاسخ من را دربارهٔ فرایند ندادی، اگر هم‌چنان پاسخی ندهی، منطقی است بحث را بسته تلقی کنم و فرض کنم خودت به پوچی حرفت پی برده‌ای و از طرح آن پشیمان شده‌ای. اگر هم فرایندی در ذهن داری که منتظرم آن را بگویی.

              • محمد امین زندی فرد گفت:

                ابتدا شایان به ذکر است که عذرخواهی کنم چون فکر می کنم اثر زایگارنیک برایتان ایجاد کردم . از این بابت متاسفم. 

                دلیل پاسخ ندادن من هم این بوده است که غایت بحث را دیدم. اگر توجه کنید ابتدای دیدگاه اولم گفتم که مرددم که بنویسم یا ننویسم. در دیدگاه دومم گفتم که این مردد بودن به خاطر گستردگی و خالی بودن ظرف من است. در آن دیدگاه اشاره کردم که من نه از بزرگان سیاستم ،نه متخصصم ،نه مرجعم ،نه هات پیپر های روز را دارم و هزاران عبارتی که با نه در رابطه با سیاست است را شامل می شوم.

                اگر ۵ سال قبل بود ،تماما فرآیند ها را ذکر می کردم ،شاید بعضی از آنها نوآورانه می بود اما این را بر پای نادانی ام می دانم. برای طراحی همچنین سیستمی لازم است که چندین علم کنار یکدیگر باشند ، از تاریخ و جامعه شناسی گرفته تا علم داده. 

                از طرفی من ذهن استثنا یاب نسبتا فعالی دارم بنابراین می دانم که راهکار هایی که به ذهنم خواهد آمد راه آسانی را برای ابراز نخواهند داشت و غربالگری سنگینی در انتظار آن است.

                تمامی اینها را کنار بگذاریم ،شما بهتر می دانید که برای طراحی همچین سیستم عظیم و پیچیده ای بیشتر از ۱۹ روز زمان لازم می باشد اما از آنجایی که به درستی احتمالاتی که در ذهنتان است غلبه به این داشته است که من همچین چیزی در کف ندارم و در این برهه به دنبال آن نمی روم ،این پیام را منتشر کرده اید.

                فارغ از تمامی چیز هایی که مطرح کردم. من می دانم که شما هم تا حدودی با من همسو هستید که فرآیند رای گیری جمعی بهینه نیست، شاید بتوان گفت که ناکارآمد است اختلاف تفکرات من با شما در جایی آغاز می شود که فرآیند های عملی پا به میدان می گذارند. 

                من بر این اعتقادم(نه باور) که تصویری که در ذهن دارم روزی بر روش رای گیری اجتماعی برتری می گیرد. من مجلس را یک پله ی کوچک در مسیر این تصویر می بینم.بنابراین این تصویر را پوچ نمی انگارم بلکه دست خودم را در این زمینه پر از تهی یافته ام. در رابطه با اینکه همه فرقه ها و اندیشه های عالم هستی ،دقیقا همین حرف من را زدند اطلاعی نداشتم وگرنه قطعا این حرف را نمی زدم. چون اساسا بر این باورم که راهی که جمع طی می کند معمولا راه ایده آل نمی باشد. در کل این مسئله را بیشتر به تفاوت نزدیک می بینم تا اختلاف ،البته شاید به نظر شما اختلاف باشد به همین دلیل در بالا از لفظ اختلاف استفاده کردم.

                تفاوت اینچاست:

                نیست ،نبود ،نگرد نیست.

                نیست ،نبود ،بگرد شاید باشد.

                پ.ن:با توجه به اینکه سیاست را عضو جایگاه کنترل خارجی خودم می انگارم ،در برنامه بلند مدتم ندارم که به سمت آن بروم و ذهنم را مغشوش کنم.به همراه اینکه کلی غم به همراه احساس ناتوانی به خودم اضافه کنم. بنابراین می شود این سلسله صحبت بسته تلقی شود.

                پ.ن۲: حقیقتا مثلا همیشه به خاطر ارادتی که به نوشته کمی صبر کن ،دارم ،همیشه از این صفحه وارد سایتتان می شوم و وقتی که آخرین دیدگاه ها را چک کردم و اسم شما را دیدم که در پاسخ به این بحث دیدگاه نوشته اید ،شگفت زده شده ،فکر نمی کردم که پیگیر این بحث باشید و ادب دیدم که کارم را زمین بگذارم و پاسخ دهم تا اثر زایگارنیک بیشتری (حتی اندک)برایتان ایجاد نشود. 

                از شما سپاسگزارم.

                • مهدی جلالی گفت:

                  با عرض پوزش از اینکه وارد این بحث می‌شم. امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید؛

                  به نظر من سیستم رای‌گیری جمعی – با همه‌ی ایراداتش- در حال حاضر بهترین شیوه‌ی اداره جوامع در هر نقطه از این دنیاست. و باز هم به نظر من، هنوز اون جمع نخبه‌هایی که از همه‌ی آدمهای دیگه بیشتر بفهمه و سعادت اونها رو بیشتر از خودشون تشخیص بده پا به هستی نذاشته.

                  شما جناب زندی فرد عزیز دائم میگین: باید یه عده نخبه انتخاب بشن برای اداره‌ی امور. اما معلوم نیست اون تعداد نخبه رو کی باید انتخاب کنه؟ یه عده نخبه‌ی دیگه؟ خوب اون نخبه‌های اولی چرا خودشون سررشته‌ی امور رو به دست نگیرن؟ اصلا کی قراره نخبه بودن اون دسته‌ی اول رو تایید کنه؟ آیا خودش/خودشون باید این موضوع رو تشخیص بدن؟ و با توسل به زور و قدرت بیشتر زحمت سعادتمند کردن توده‌ها رو به عهده بگیرن؟ می‌دونیم که خیلی ها در طول تاریخ با همین خیال چه فجایعی که خلق نکردند.

                  استفاده از صندوق‌های رای، و احترام گذاشتن به نتایجش، به نظر من یکی از بزرگترین دستاوردهای ما آدمهاست. اگر هم ایرادی داره، باز هم با حرکت جمعی، با سعی و خطا و زمین خوردن همه‌ی ما آدمها ایراداتش قابل برطرف شدنه. 

                  من با همین سواد اندکم، هر قدر به سنم اضافه میشه واقعا به این جمله‌ی به ظاهر کلیشه‌ای ایمان بیشتری پیدا می‌کنم: هیچ یک از ما، بیشتر از همه‌ی ما نمی‌فهمه. 

                  هر کدوم از ما افراد جامعه، صاحب میزانی مشخص از عقل و خرد و دانش هستیم. وقتی این خرده عقل‌ها و خرده دانش‌ها کنار هم قرار بگیره، برایندش از سطح دانش هر گروه نخبگانی که تصور کنید بیشتره. اصلا قابل قیاس نیست.

                • محمدامین جان.
                  دو نکتهٔ کوتاه می‌گویم و امیدوارم دیگر مجبور نشوم در روزنوشته حرف‌هایت را بخوانم.

                  اول این که تو اشتباه می‌کنی که می‌گویی «با توجه به اینکه سیاست را عضو جایگاه کنترل خارجی خودم می انگارم ،در برنامه بلند مدتم ندارم که به سمت آن بروم و ذهنم را مغشوش کنم»
                  ذهن تو همین الان با سیاست مغشوش شده است. تو بی آن‌که بفهمی «یک مهرهٔ رایگان در خدمت سیاست و قدرت» هستی و بیشتر حرف‌هایت در این‌جا و متمم را متأسفانه از این جنس تلقی می‌کنم.
                  نهادهای بسیاری در حکومت ما هستند که پول می‌گیرند تا همین جنس حرف‌های تو را بگویند. این‌که تو همان‌ها را رایگان می‌گویی، چیزی از «سیاسی بودن و غیرعلمی بودن» حرف‌هایت کم نمی‌کند.

                  حرف‌هایی که مطرح کردی، تلویحاً دفاع از یک نوع نگاه سیاسی و ایدئولوژی استبدادی است که آن‌قدر تو را بمباران کرده که حتی وقتی به پیاده‌نظام آن تبدیل شده‌ای و شنیده‌هایت را نقل می‌کنی، نمی‌توانی به درستی تشخیص دهی که حاصل فکر خودت است یا تکرار طوطی‌وار شنیده‌هایت. تعبیر اعتقاد را هم درست به کار بردی. چون هم‌خانوادهٔ عِقد و عُقده است. این حرف‌های شعاری و غلط و غیرعلمی و مخرب، آن‌چنان با تو گره خورده که در نگاه کسی از من که کسانی چون تو را زیاد دیده‌ام، این بیم وجود دارد که اگر تا آخر عمر هم تقلا کنی،‌ نتوانی از دام این گره‌های کور خلاص شوی.

                  نکته دوم هم این که دیدم در توصیف خودت در پروفایلت نوشته‌ای «سیاه‌چالهٔ علم و دانش»
                  من هم عمیقا‌ً با این توصیفی که از خودت کردی موافقم. درست مانند سیاه‌چاله، هر چه از علم و دانش دیده‌ای درون خود کشیده‌ای. اما ضعف در نقادی و باز نبودن ذهنت به روی تغییر،‌ باعث شده که هم‌چون سیاه‌چاله، ذهنت تاریک بماند و امیدی هم نباشد که کورسویی از روشنایی روزی آن را روشن کند. در واقع، بیشترین اتلاف وقت زندگی‌ات،‌ به قضاوت من، مطالعه بوده؛ اگر حاصل این باشد که در فکر کردن و نوشتنت می‌بینم.
                  سیاه‌چاله، تاریکی و سیاهی و نابودی را تداعی می‌کند؛‌ درست مثل مدل ذهنی تو.

                  آرزو می‌کنم روزی بتوانی زنجیر اعتقادهای کهنهٔ بی‌پایه و مخرب را از پای ذهنت باز کنی، از بندگی و بردگی آن‌ها به در آیی و به جای «سیاهچاله» به «زمینی برای کاشت علم و دانش» تبدیل شوی. به شکلی که هر چه از علم و دانش در ذهنت کاشته شد،‌ مضاعف شود و ثمر بیشتری دهد. و به این شیوه، زبانت در خدمت حکمت قرار گیرد و نه حکومت.

      • محمد معارفی گفت:

        سلام.

        من از این گفتگو خوشم اومد و دوست دارم از زاویه نگاه خودم، در مورد یه بخشهایی از کامنت محمد امین بنویسم.

        توی مثالهایی که ایشون زد، من شباهتِ مثالها با جامعه رو درک نکردم. یعنی نفهمیدم شباهت ِ استفاده از نظر متخصص توی کیسهای محمد امین، با استفاده از نظر متخصص توی جامعه و برای جامعه چیه؟

         هم در مثال بیمار و هم در مثال آسانسور، "یک شخص" از خروجی تصمیم استفاده میکنه و به استفاده‌ی "جمع" از خروجی تصمیم ربط نداره. یعنی اگر بخوایم از این مثالها برای توضیحِ مکانیزم استفاده از نظرِ متخصص برای جامعه استفاده کنیم، شباهت چندانی وجود نداره یا حداقل من این شباهت رو درک نمی‌کنم.

        نکته‌ی بعدی توی مثالها اینه که توی اونها خودِ شخص، "تصمیم میگیره" و "تشخیص میده" که از ظر متخصص استفاده کنه. در حالی که ایشون وقتی این مثال رو به جامعه تعمیم میدن، به نظر میرسه منظورشون اینه که "یک عده یا فردی" برای اون شخصی که دچار مشکل شده (مثلاً بیمار یا مدیر شرکت آسانسور) تصمیم بگیره.

        به عبارت دیگه، توی مثالها فردی که نیاز به نظر مشورتی برای تصمیم‌گیری داره، با انتخاب خودش، به متخصص مراجعه می‌کنه و خودش تصمیم‌ می‌گیره که از نظر متخصص استفاده کنه یا نه. در نهایت هم، در اغلب مواقع،  اثر این تصمیم‌گیری رو فقط روی زندگی شخصی خودش می‌بینه و روی زندگی بقیه‌ی افراد جامعه اثر قابل توجهی نمیذاره. ولی در حالت تصمیم‌گیری فرد یا گروهی از افراد برای جامعه، چنین شرایطی برقرار نیست.

        در مورد اشاره به "کانتکست" هم باز من نفهمیدم که ویژگی‌های اون رو چطور تشخیص دادن؟! به نظر من و در حد فهم کمم از سیستم، "دینامیک" بودن یکی از کلیدی‌ترین ویژگی‌های یک سیستمه. یعنی حدسم اینه که کانتکسی که ایشون بهش اشاره کرد، احتمالاً به سالها قبل برمی‌گرده و تغییراتش رو در نظر نگرفته‌اند. مثلاً من فکر میکنم که کانتکستی که میگن باید در نظر بگیریم، اتقاقا ویژگی‌هایی که ایشون اشاره کردن رو نداره. (این عدم توجه به "دینامیک بودن" رو توی حرفهای خیلی از دوستانم می‌بینم. کسانی که رفتار جامعه در مقطع فعلی رو با سالها قبل مقایسه می‌کنن و نقش عوامل جدید و تغییرات رو نمی‌بینن. خیلی از کسانی که علاقه‌ی زیادی به تاریخ دارند و تاریخ رو مهم میدونن اما فهم کافی از سیستم ندارن به نظرم دچار این خطا میشن. کسانی که هردوی اینها رو میفهمن به نظرم تحلیلهای بهتری دارند.)

        درمورد مثال رای دادن یک "اندیشمند" و یک "غیراندیشمند" هم  میشه به یه چیزایی اشاره کرد.  به نظرم وقتی میخوایم نگاه سیستمی داشته باشیم، همونطوری که توی متمم یاد گرفتیم، باید بتونیم تعداد "کافی" از اعضای سیستم و "روابطشون" رو تشخیص بدیم. رابطه به معنی interdependency

        مثلاً توی هر سیستمی یکی از موضوعات کلیدی  مشارکت و همکاری اجزای سیستمه. رای دادن یک "غیراندیشمند" نتیجه‌ش فقط انتخاب شدن یا نشدن یک کاندیدا نیست. یکی از نتایج بعدیش اینه که وقتی کسی انتخاب میشه، اون "غیراندیشمند" به دلیل اینکه توی رای‌گیری احساس مشارکت و مهم بودن داشته، بعداً به "اندیشمند"ها توی برنامه‌ها‌شون بیشتر کمک میکنه و باهاشون همکاری میکنه. البته طبیعتاً من دارم به صورت ساده‌سازی شده توضیح میدم و همه چیز اینقدر ساده اتفاق نمیفته. اما واضحه که "احساس مشارکت جمعی" یکی از عوامل تاثیرگذار توی سطح اعتماد عمومی و شفافیته و هر دوی اینا برای پیاده‌سازی درست برنامه‌ها خیلی مهمه.

        کامنتم تا همینجا هم طولانی شد و بهتره دیگه چیزی ننویسم. ممنونم که این موضوع رو مطرح کردید.

        • محمد امین زندی فرد گفت:

          محمد جان ،ابتدا تشکر می کنم بابت اینکه این دیدگاه را مطالعه کردی و تشکر دیگری می کنم بابت ادبیاتی که در دیدگاهت به کار بردی.

          ابتدا من باب شباهت مثال ها:

          "یک شخص" از خروجی تصمیم استفاده میکنه و به استفاده‌ی "جمع" از خروجی تصمیم ربط نداره. یک شخص تصمیم می گیرد و یک جمع بهره می برد. نکته اینجاست. خانواده یک جامعه است در حالی که یک نمونه ای از جامعه بزرگتر است. هر شخص در خانواده یک نمونه است. این ها مفاهیمی هستند که مد نظر من بوده اند. تصمیمی که یک فرد بیمار می گیرد بر جامعه اطراف خودش تاثیر می گذارد. برای مثال همان شخص بیمار ایدز یا HIV دارد و شیوه ی درمانی که در پی می گیرد تنها استراحت می باشد بدون اینکه پیشگیری ای را در نظر داشته باشد. خب تا اینجا احتمالا متوجه منظور من شده اید.

          اما می خواهم کمی این مثال را بسط دهم. حال همین شخص مریض که بیماری ایدز دارد، رییس یک شرکت می باشد. شرکتی که دیکتاتور وار اداره می شود و همه چیز در دست خودش است. علاوه بر مدیریت شرکت ،خیریه ای هم دارد که به بچه های محروم کمک می کند. حال به دلیل انتخاب شیوه درمان نادرست از دنیا می رود. تاثیرات این تصمیم کوچک بر جامعه ی اطرافش مشخص می شود. شرکتی که از هم می پاشد، کارکنان آن شرکت که کار خودشان را از دست می دهند. خانواده این کارکنان امکان دارد که دچار مشکل شوند، بچه های خیریه ،سرپرست خودشان را از دست می دهند. مشخص نیست که چه اتفاق هایی در ادامه منتظرشان است. در پی همین از دست دادن پشتوانه ممکن است بچه ها دچار بیماری های روانی شوند ،دچار افسردگی شوند و… می شود این داستان را ادامه داد ولی به این خاطر که احتمال می دهم این شباهت را درک کرده اید از ادامه آن صرف نظر می کنم .

          شایان به ذکر است که این تاثیر نسبتا وسیع بر جامعه اطرافش تنها به خاطر انتخاب روش درمان نادرست بیماری خودش بوده است. ایدز را به این دلیل مثال زدم که مقداری برای عموم ملموس تر است وگرنه در اینجا می توان از بیماری های حاد تنفسی و قلبی نیز به جای این بیماری استفاده کرد.

          اندکی صحبت در رابطه با قید های به کار رفته:

          در اغلب مواقع،  اثر این تصمیم‌گیری رو فقط روی زندگی شخصی خودش می‌بینه و روی زندگی بقیه‌ی افراد جامعه اثر قابل توجهی نمیذاره. 

          مقداری برایم عجیب است که کسی که در رابطه با تفکر سیستمی مطالعه کرده است این حرف را بیان می کند. سوال من اینجاست که چه تصمیمی وجود دارد که عواقب آن تنها بر روی زندگی شخصی تاثیر داشته باشد؟

          می توان به این سناریو اشاره کرد که یک فرد تصمیم می گیرد که در بیابان راه  می رود. به بیابان می رود تا پیاده روی اش را آغاز کند بدون اینکه به مادرش اطلاعی داده باشد. مادربه این خاطر که مادر است استرس می گیرد و عواقب استرس را می توانید در مقالات بخوانید در اینجا مجال بسط آن نیست. حال فکر می کنیم که این فرد هیچ خانواده ای ندارد، هیچ کس دلبستگی به او ندارد ،هیچ کس را نمی شناسد ، در هیچ جامعه ی انسانی نبوده است.تا حدودی می شود او را تارزان صحرا نامید. در پی راه رفتن ممکن است حشره ای را له کند و این له شدن حشره بر جامعه ی حشرات تاثیر می گذارد هر چند که تاثیر آن بارز و چشمگیر نیست. به این خاطر از لفظ می توان استفاده کردم.

          در تحقیقات و مقالاتی که انجام می شود از احتمال سخن گفته می شود به این خاطر که در این آزمایشات از یک نمونه ای از جامعه استفاده شده است. حداقل من مقاله ای را ندیده ام که جامعه آماری ای برابر با جامعه ی کل (کل کشور یا کل افراد جهان) داشته باشد. به این خاطر از لفظ احتمال استفاده می شود.سیگار کشیدن ،احتمال ایجاد بیماری قلبی را افزایش می دهد اما قطعیتی در آن وجود ندارد. ممکن است کسی برای چند صد سال سیگار بکشد ،زیاد هم بکشد و قلبش تا آخر عمر به مانند ساعت کار کند.

          من باب داینامیک بودن سیستم:

          در اینکه سیستم ها داینامیک هستند را با شما موافقم. اما درکی که از داینامیکی دارم با شما متفاوت است. سیستمی می تواند داینامیک باشد و هیچ تغییر بارزی در یک سال نکند مثل ارگان های بدن. داینامیک بودن برای من به این معنا نیست که اگر امروز سیستمی را دارم فردا یا یک سال بعد تغییر اساسی در آن ایجاد شود. اینکه جوامع تغییر می کنند یک فکت است. اما تغییر در تمامی رکن ها ،جای بحث دارد. در زمینه درک کانتکست جامعه می دانم که من تنها قسمتی از تصویر را می بینم.

          سوگیری های موجود در ذهن ما در این زمینه غوغا می کنند.مثلا تبعیض جنسیتی . خانم ها می گویند که در این جامعه تبعیض جنسیتی وجود دارد. ما باید در این جامعه بالاجبار لباس بپوشیم، به ما پیشنهادات نا متعارف می دهند. اینکه مدیر پیشنهاد دوستی به کارمندش داده است. اینکه بعضی از دختر ها حق ندارند از خودشان اختیار داشته باشند و …

          حال اجازه بدهید که سمت دیگر ماجرا را از نگاه این مردان تبعیض گر (به زعم بعضی از بانوان نگاه کنیم)، اساتیدی در دانشگاه را می شناسم که میانگین نمرات دختر های کلاس بر ۱۹ و میانگین نمرات پسر های کلاس بر ۱۴ بنا می کنند فارغ از اینکه نتیجه امتحان چه باشد. در حالی که پسر ها در آن ترم بیشتر از دختر ها در کلاس فعالیت داشته اند. می دانم که در بعضی از استخدام ها لفظ فقط خانم به کار می رود. می دانم که در بعضی ها منصب ها احتمال قبول کردن خانم بیشتر از آقا است. می دانم که در دادگاه ها مردانی هستند یا بودند که به خاطر مهریه ،سرنگون شده اند. می دانم که مرد باید خرج خانمش را بدهد می دانم که حتی اگر خانمش هم شاغل باشد این اتفاق باید بیافتد.

          همه ی اینها را گفتم تا بگویم که کمتر روابطی وجود دارد که یک طرفه باشد. چون اصلی به نام کنش و واکنش وجود دارد.

          اما در زمینه آخر که از رکن های رای غیر اندیشمند است ،بدیهی است که حق با شماست اما آیا این عمل مفید تر از رای تمام اندیشمند است. آیا شرکت های بزرگ از این اصل تبعیت می کنند؟ آیا در زمان هایی که صحبت سر استراتژی محتوا می باشد ،یک مدیر منابع انسانی حق تصمیم گیری دارد؟ طبیعتا همه حق نظر دارند اما زمانی که هر نظر اعمال می شود ،شرایط کمی متفاوت است. 

          بچه ای در خانواده ی ۵ نفری می خواهد به همراه خواهر و برادرش ،با چاقو بازی کنند. پدر و مادر مخالف این موضوع اند، یکی از بچه ها تقاضای همه پرسی می کند. در جامعه همه پرسی انجام می شود و سه رای ،بچه ها بر دو رای پدر و مادر می چربد. بچه ها بازیشان را با چاقو شروع می کنند. این مثال شاید ابلهانه باشد اما اگر بچه ای کمی در رابطه ی این الفاظ زیبا اطلاع داشته باشد ،می تواند این حق را طلب کند. هر انسانی حق دارد که نظر بدهد آیا اینطور نیست؟

          اینکه همه رای بدهند فوق العاده است اما به شرطی که ارزشمندی آن رای بر اساس سطح علم و دانششان باشد. اگر این مورد لحاظ می شد، دو رای پدر و مادر بر ۳ رای فرزندانشان می چربید. من کتمان گر مزایای رای جمعی نیستم ولی برایم دشوار است که این رکن را به عنوان بهترین در بدترین ها بپذیرم.

          • محمد معارفی گفت:

            محمد امین، سلام. امیدوارم خوب باشی

            راستش روزی که کامنت رو می‌نوشتم، حدس می‌زدم به جای نوشتن اون چند پاراگراف، باید حداقل دو یا سه برابر می‌نوشتم که حداقل بخش‌هایی که ممکنه گمراه‌کننده باشه رو کامل‌تر توضیح بدم. من خیلی دوست دارم یه روز بتونم مثل محمدرضا بنویسیم. به نظرم قلم شفافی داره و سخت میشه از حرفاش، برداشتی داشت که با چیزی که میخواسته بگه متفاوت باشه.

            من هم، درست یا غلط، مثل بعضی از بچه‌های دیگه، خیلی حس خوبی ندارم که کامنت‌های زیاد یا خیلی طولانی (طبق معیار ذهنی خودم) بذارم. مخوصصاً اینکه فکر می‌کنم این گفتگوی من و تو تا زمانی که به صورت زنده و در لحظه نباشه، باز هم با برداشت‌های اشتباه همراه خواهد بود، حداقل از طرف من. مثلاً توضیحاتی که نوشتی مقایسه رو، از زاویه‌ای که من بهش اشاره کردم، برای من شفاف نکرد.

            من با اسم و فامیلیم ( به انگلیسی) اکثر جاهای معمول هستم. مثلاً لینکدین. خوشحال میشم خارج از فضای اینجا ارتباط بگیریم.

            ممنونم که وقت گذاشتی.

    • علی محمد افراسیابی گفت:

      سلام

      بحث جالبیه منم چند نکته به ذهنم رسیده دوست دارم با دوستان مطرح کنم و اگر تمایل داشتند مشارکت کنند.

      اگر بین خواسته مردم و نظرات فقیهان اختلاف نظر پیش بیاد چکار باید کرد؟ مثلا در همین موضوع حجاب اگر بخش زیادی از مردم حجاب اجباری ترجیحشون نباشه چکار باید کرد؟ مشخص کردن رفتارهای اجتماعی و فردی یک بحثه ،اینکه در موارد اختلافی راه حل برون رفت از این تنش و چالش چیه بحث دیگری است؟ شاید همون مراجعه به نظرات مردم  وتعیین مصداق ها که آقای شعبانعلی اشاره کردند کم هزینه ترین راه حل باشه ولی به احتمال زیاد از طرف حاکمیت استقبال نخواهد شد.  به لحاظ تئوریک من شخصا هیچ ایده ای ندارم و واقعا نمیدونم چکار میشه کرد؟ البته در عمل جامعه راه خودش رو پیدا میکنه و ممکنه با مثلا نافرمانی های مدنی ترجیحات خودش رو پیش ببره.

      یک برداشت کاملا شخصی غیر علمی و غیر کارشناسی من از جامعه ایران اینه که بخش نسبتا زیادی از مردم تکلیفشون با خودشون روشن نیست.  بین ارزشهای دینی و ارزشهای غربی گیرافتادند(مواردی که این ارزشها همپوشانی ندارند) و یک حالت رفت و برگشتی( از مشروطه تا الان)  طی یک قرن اخیر داشتند. .خواسته هایی رو مطالبه میکنند که از روی شناخت ، آگاهی ، مطالعه وحتی تجربه زیسته خودشون نیست. یک جور حالت جو گیر شدن دارند و بیشتر با موجی که میاد همراه میشن بدون اینکه به عواقبش فکر کنند.( حتی در حد یک تجربه ذهنی)  بهتره در این خصوص یک مثال مطرح کنم تا فضای بحث شفاف تر بشه. در سالروز ۱۲ فروردین ( استقرار نظام جمهوری اسلامی) همیشه صدا و سیما تصاویری از سال ۵۸ نشون میده که با مردم مصاحبه شده و از اونها سوال شده دوست دارید چه نظام سیاسی پس ازاین حاکم بشه؟ همه میگفتند جمهوری اسلامی .حالا شاید یک تعدادی هم از نظرات مردم همون دوره که مخالف جمهوری اسلامی بودند سانسور شده باشه ولی به هر حال جو غالب  برای توده مردم همون بوده. حرف اصلی من اینه که چند درصد از اون مردمی که به جمهوری اسلامی رای دادند واقعا با اندکی شناخت و مطالعه به این گزینه رسیده بودند؟ به نظرم اکثریت همون حالت جوگیر شدن رو داشتند. همین الان هم این موضوع (مطالبه بدون آگاهی و شناخت)میتونه برای ارزشهای غربی اتفاق بیوفته چنانکه برای ارزشهای دینی در سال ۵۷ رخ داد .ممکنه گفته بشه الان جامعه با سواد تر شده و نسل عوض شده و اینترنت هست و … ولی من خیلی خوشبین نیستم و معتقدم آگاهی و شناخت افراد خیلی زیادتر نشده .

      مثلا میگن ازدواج سفید چه ایرادی داره ؟ خوب دو نفر آدم عاقل و بالغ میخوان با هم زندگی کنند و روابط خودشون رو داشته باشند.(با ژست های خیلی روشنفکرانه) حالا به همون آدمها بگو اگر نظر شما اینه اجازه بده دخترت یا خواهرت بره و ازدواج سفید داشته باشه ، موافقت نمیکنه و میگه که مثلا در این حوزه خلا قانونی داریم و اگر به لحاظ قانونی، رسمی بشه مشکلی ندارم ولی به نظرم ته دلش به قول معروف راضی نیست. بیشتر ادای فرد طالب ارزشهای غربی رو درمیاره. تغییردرافکار و باورهاش نسبت به حقوق انسانی رخ نداده. درست یا غلط بودن ازدواج سفید مساله من نیست قطعا انتخاب شخصی افراد خواهد بود ، فقط حرفم اینه که این انتخاب از روی آگاهی ، شناخت و انتخاب واقعی فرد باشه و ناشی از جوگیر شدن و همرنگ جماعت شدن و … نباشه. مثلا اگر فرد بگه من برای خواهر و دخترم و اساساً همه افراد این حق را قائلم که سبک ازدواجشون رو خودشون تعیین کنند میتونم امیدوار باشم اون تغییر بنیادین در فکر و ذهن افراد رخ داده. البته ممکنه گفته بشه که جامعه با آزمون و خطا و طی یک روند تدریجی به مرور زمان از این پیچ و خمها رد خواهد شد.امیدوارم همینطور باشه

      یکی از ریسکهای جوگیر شدن جامعه اینه که وقتی دوره جوگیری تموم شد و آبها از آسیاب افتاد و نظم جدید حاکم شد( مثلا ازدواج سفیدرسمی شد)  افرادی که از وضع جدید راضی نیستند( مثلا دختران یا پسرانشان بر اثر ازدواج سفید آسیب های جدی دیدند )  بر علیه نظم جدید میشورند ( به این باور میرسند که بدبختی و گرفتاری اونها ناشی از حکومت و قوانین جدید حکومته )و مرتب میگن این اون چیزی نبود که ما میخواستیم در حالیکه خودشون هم دقیقا نمیدونند چی میخواستن؟ چنانکه برای انقلاب ۵۷ رخ داد.

  • هیوا گفت:

    محمدرضا جان داستانی که بهش اشاره کردی مربوط به عبدالله بن ابی سرح یکی از کاتبان وحی بود.

  • آرام گفت:

    سلام و خیلی ممنون محمدرضا جان.

    چقدر خوب بود. این که تازه مقدمه بود. منتظر ادامه مطلب هستیم. 

     

  • محمود جاوید گفت:

    درود ؛ وقت به شادی ؛

    محمد رضای عزیز ؛ عادتی داشتم ناپسند ، که به جای دیگران فکر می کردم ؛ و از نگاه آنها برای خود تصمیم می ساختم : چون نوروز عید می شد ، به دیدار نمی رفتم ؛که فرزندشان امسال کنکور پیشه دارد ؛ وقت نگیریم ؛ دیدار را عیدی دگر فرصت هست . دوستی شکاف می گرفت ؛ که چرا قابل ندانستید ، قدم رنجه دریغ کردید . پس شیوه بگذاشتم ؛ و نو ساختم ؛ که کار درست را درست بسازم ؛ بگذار آنها در بسته کنند ، که آشنایی دوام گیرد . اما، برای تو عزیزی که با پیتر دراکر خلوت گزیده بودی ، جسارت خودخواهی نتوانستم . پس صبر پیشه ساختم ؛ تا نوبت مرا شود . وعده دادی به "یازده اسفند سنه یکهزار و چهارصد" که پرسش ها پاسخ گویی ؛ چشم به انتظار با دو زانوی ادب نشسته ام تا به گل آیی . "قربانت محمود" 

  • امیر گفت:

    به نظرم به شدت به نوع سازمان، نوع وظیفه و جایگاه مدیر و کارمند در هرم سازمانی بستگی دارد.

    مثلا در یک سازمان مبتنی بر فناوری و نوآوری با تغییرات سریع و گسترده، یا استارت‌آپی رواج روحیه تقلید می‌تواند تهدیدآمیز و کشنده باشد.

    در یک خط تولید صنعتی، مدیر تولید از سرپرست شیفت انتظار دارد که بدون اجتهاد درباره کمیت یا کیفیت، طبق برنامه، تولید را انجام دهد. سرپرست شیفت هم ازهر کدام از اپراتورها چنین انتظاری دارد. اما احتمالا مدیر کارخانه، انتظار دارد مدیر تولید درباره روشهای افزایش بهره وری تولید فکر کند هر چند انتظار دارد درباره مشخصات فنی محصول، از خودش اجتهاد نکند. حالا برویم سراغ انتظار مدیرعامل از واحد تحقیق و توسعه، قطعا از آنها انتظار اجتهاد دارد مدیر تحقیق و توسعه هم از کارشناسش انتظار دارد در چارچوب اهداف تعیین شده خلاقیت به خرج دهد. از طرفی فکر می‌کنم در سطح مدیریت ارشد، مدیران متناسب با تفویضی که اعطا می کنند انتظار دارند مدیران زیرمجموعه برای تحقق اهداف تعیین شده و در چارچوب ارزشها وقواعد فعالیت سازمان بیشتر اجتهاد کنند. اما هرچه به سطوح پایین تر حرکت کنیم انتظار داریم کارکنان بیشتر تقلید کنند.

    شاید ایجاد فضای سیتماتیک تعامل بالا به پایین و پایین به بالا در سازمان، بهترین راه استفاده از مزیت اجتهاد در کنار ضرورت تقلید برای حفظ نظم سازمانی باشد.

  • سارا عشقی گفت:

    سلام

    بر اساس سوالات پایانی که مطرح کردید من به یاد عبارت "من مامورم و معذور" افتادم.

    شاید روش اجتهاد نکردن با تعریف مشخص تر و در شرایط خاص به خصوص در کسب کارهای کوچک و مجموعه های سهامی خاص (منظورم شرکت های خصولتی نیست)، کارایی داشته باشه . اما در سازمان های بزرگ به خصوص سازمانهای دولتی که ساز و کارها بر مبنای قوانین ، مقررات و آیین نامه ها است و بر اساس بودجه عمومی اداره میشوند، این روش میتواند نامناسب و بسیار خطرناک هم باشد. متاسفانه این رویه بسیار مرسوم هم شده و مهم نیست ضوابط چه می گوید. مهم این است که به مقام بالاتر نه نگویید. (البته مخالف تسامح و تساهل در جای خودش نیستم).

    منتظر تشریح پاسخ سوالاتی که مطرح کردید هستم.

  • علی غفاری گفت:

    سلام

    یکی از حرف‌های اون گفتگوتون که عمیق توی ذهنم ثبت شده تعامل بود. بعد از اون همین بحث اجتهاد نکردن و گوش به فرمان بودن. اصلا یکی از بزرگترین اشتباهاتم در شروع کارم هم همین بود. اونقدر اجتهاد کردم تا اعتماد مدیرم نسبت به من کم شد.

    اما سوالی که برام پیش اومده اینه که نسبت تعامل و دیکته کردن دستوری چیه؟ آیا شرایط می‌تونه مارو راهنمایی کنه که ما الان می‌تونیم اینجا پیشنهاد بدیم یا فقط باید اجرا کنیم؟

    تو داستان امیرارسلان نامدار پادشاه هر موقع می‌خواست گردن وزیر رو بزنه جلاد سه بار می‌پرسید و خوبی‌های اون رو نام می‌برد تا شاید پادشاه منصرف بشه. هربار هم پادشاه پشیمون می‌شد.

  • امین رستاد گفت:

    محمد‌رضا جان (آقا معلم) سلام 

    من همیشه معتقد بودم جای اجتهاد کردن و نظر دادن در جلسه است و نه هنگام اجرا یعنی اگر جلسه ای تشکیل شده و بررسی شده  و تصمیی گرفته شده حالا باید بدون سوال و اجتهاد شخصی طبق همان دستورالعمل که در جلسه مشخص شده اجرا بشه ولو اینکه اشتباه باشه و یا حتی در جلسه هم اعلام کنیم که مخالف این روش هستیم اما چون نتیجه نهایی جلسه این بوده که این کار به فلان روش اجرا شود، باید اجرا شود و اگر بعد از اجرا اشتباه بود و نتیجه لازم رو نداشت میتونیم مجدد به بررسی بشینیم اما قرار نیست وسط راه سلیقه‌ای برخورد کنیم. در بعضی مواقع ممکنه جلسه‌ای برگزار نشه و صرفا دستورالعمل مشخصی به ما بدن و کار مشخصی هم از ما خواسته بشه بنظرم اینجا هم جای اجتهاد نیست اگر با روش مورد نظر مخالفیم بسته به اینکه در چه جایگاهی هستیم و دستور دهنده هم در چه جایگاهی هست میشه اظهار نظر کرد و یا نکرد اما در نهایت باید طبق دستورالعمل مذکور کار انجام بشه و نهایتا با نتیجه بدست آمده میشه در مورد درستی و یا نادرستی روش قضاوت کرد. علت اصلی مطرح کردن این نظر در اینجا مطرح کردن این پرسش هستش که بنظر شما چقدر این دیدگاه درسته ؟ و چقدر مصداق اجتهاد نکردن به روایت آنچه که در گفتگوی شما مطرح شد، هست ؟

    سپاس

  • پاسخ دادن به محمد امین زندی فرد لغو پاسخ(مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    پاسخ دادن به محمد امین زندی فرد لغو پاسخ

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser