آخرین سخنرانی

نه. این بار منظورم از آخرین سخنرانی، کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش نیست که آن را در متمم معرفی کرده‌ایم. منظورم آخرین سخرانی خودم است. چند سالی است که هر سال در اواخر تابستان یا اوایل پاییر، یک سمینار برگزار می‌کنم تا دوستان و آشنایانم را ببینم و با هم حرف بزنیم. از تحول گفته‌ایم. از انتخاب. از مذاکره و امسال از رفتارشناسی.

در سمینارهای متعارف که ده یا بیست سخنران دارند و هر کس ده تا بیست دقیقه وقت دارد، نمی‌شود واقعاً حرف زد. آن هم برای من که نوشته‌های عادی وبلاگم هم چند هزار کلمه است و چند برابر عرف رایج نوشته‌های دیگران.

این بود که چند سال اخیر، در سمینارهای سالیانه هفتصد یا هشتصد نفر از دوستانم را جمع می‌کردم تا بتوانیم در کنار هم باشیم و در مورد یک موضوع، کمی دقیق‌تر و کامل‌تر (البته باز هم در حد محدودیت زمان سمینار) حرف بزنیم.

اما امسال سمینار برایم یک تفاوت بزرگ داشت. تصمیم گرفته بودم که برای آخرین بار، چنین سمیناری را برگزار کنم. شاید کار ساده‌تر این بود که این تصمیم را از قبل اعلام کنم و احتمالاً ثبت نام سمینار ساده‌تر و سریع‌تر انجام می‌شد و ابراز لطف‌ها هم به شکلی دیگر می‌بود. اما همیشه بر آن بوده‌ام که تا حد امکان، از زندگیم و تصمیم‌های شخصی‌ام، بهره‌برداری اقتصادی و تجاری نکنم. به همین دلیل شکل اطلاع رسانی سمینار را تغییر دادم.

در هیچ سایت و منبع خبری دیگری، برگزاری سمینار را اعلام نکردیم و در متمم و روزنوشته، بنر نزدیم. در شبکه های اجتماعی هم اطلاع رسانی نکردیم. فقط برای آنها که عضو متمم هستند، در ایمیل هفتگی اطلاع رسانی کردیم.

دوست داشتم سمینار امسال، بیش از آنکه یک سمینار باشد، یک مهمانی باشد و چنین هم شد. از پدر و مادرم هم خواهش کردم که بیایند و در کنارم باشند. همه‌ی آنها هم که آمده بودند دوست و نزدیک بودند. همیشه به تبلیغات عمومی بی‌علاقه بوده‌ام و ترجیح داده‌ام کسانی که در سمینارهایم شرکت می‌کنند، به جای اینکه صرفاً مخاطب باشند، آشنا باشند. دوست باشند. همراه باشند و این بار چنین شد.

شاید همین فضای دوستانه بود که وقتی در قسمت اول برنامه، یک ساعت و نیم، سیستم صوتی قطع بود، عزیزانم که نشسته بودند، با تمام وجود سکوت کردند تا بتوانم با فریاد زدن، صدایم را به گوش همه‌ی آنها که در سالن بودند برسانم و به جای اینکه گلایه کنند، تلاش کردند که فضا را آرام نگه دارند تا من و همکارانم هم بهتر برنامه را مدیریت کنیم.

در سمینار، توضیح دادم که چرا تصمیم گرفته‌ام که این آخرین سمینارم باشد. بخشی از دلایل را گفتم و بخشی را بعداً خواهم گفت. نمی‌دانم. شاید گاهی مهمان همان سمینارهای عمومی با بیست یا سی سخنران بشوم. اگر چه علاقه و سلیقه‌ام نیست. اما قطعاً دیگر سخنرانی انفرادی طولانی سالیانه به این شکل نخواهم داشت. ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.

اسلایدها را در متمم منتشر کردم. عکسها و فیلم‌ها را هم در آینده – به سبک گذشته – منتشر خواهیم کرد.

اما در اینجا دلم می‌خواست چند تشکر کنم.

از همه‌ی هفتصد نفر دوستان عزیزم که از نقاط مختلف کشور آمده بودند و منت برسرم گذاشته بودند. از لطف و محبت بی‌دریغشان در پایان سمینار که چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. از عزیزانم که ده تا بیست ساعت،‌ از دورترین نقاط ایران، سفری زمینی داشتند و آمده بودند و وقتی به من می‌گفتند، نمی‌دانستم باید شاد باشم یا شرمسار.

از مهرداد شرافت و مسعود اصلانی‌فرد عزیزم که سرنوشت برنامه و کیفیت اجرای آن برایشان بسیار مهم بود. حتی بیش از آنچه برای خودم مهم بود. بودنشان، تخصص‌شان، محبت‌شان و مهربانی‌شان سرمایه‌ی من بوده و هست و همیشه مدیون‌ لطف‌شان هستم و دست‌شان را با غرور و افتخار می‌بوسم.

از ماندانا کافی و علی حکیم الهی و تیم حرفه‌ای آنها که همیشه کنار من بوده‌اند و جزییاتی را می‌بینند که هیچکس نمی‌بیند و به من توجهی را هدیه می‌دهند که کمیاب‌ترین منبع روزگار ماست و در سمینار در موردش حرف زدم.

از نرگس عزیزم که کارت پستال امسال من را هم مثل سال قبل طراحی کرد و برایش جان و دل گذاشت. از سعید عزیزم که بی مزد و منت محبت می‌کند و به تعبیر زیبایی که از خودش آموخته‌ام، “گدایی کردن دوستی‌اش” هم می‌ارزد و لازم است.

از علیرضا نخجوانی که این چند روز هم مثل همیشه در همه‌ی سختی و چالش‌هایی که داشتم کنارم بود و مراقب بود که همه چیز به خوبی مدیریت شود و خودش می‌داند که ارزش دوستی و محبت او برایم چقدر است. از امیر تقوی که همچنانکه قبلاً به او گفته بودم، می‌دانست بودنش و حمایتش و بازخوردهایش، چقدر برای من و همکارانم مهم است و هر آنچه را که داشت و توانست، خالصانه در اختیارم گذاشت. از پویا شفیعی که مثل سال قبل و مثل همیشه کنارم بود و به مرور محتوا و تنظیم ساختار محتوا کمک کرد و تا آخرین ثانیه‌ی قبل از اجرا هم کنارم ماند تا از درستی همه چیز مطمئن شود.

و از احمدرضا نخجوانی که دیروز مثل یک برادر، کنارم بود و وقتی که برق سیستم صوتی سالن قطع شد، از سیستم‌های برق اضطراری شرکت شاتل و همکاران متخصص خودش استفاده کرد تا بتوانیم برنامه را به خوبی مدیریت کنیم و ادامه دهیم که اگر جز این بود، برنامه متوقف می‌شد. چون من توان شش ساعت فریاد زدن نداشتم. هرگز و هیچوقت، نمی‌توانم محبت‌اش را جبران کنم. سهمی از لبخند همه‌ی آنها که رفتند متعلق به اوست. می‌دانم که به قول خودش، “لبخندشان را به دنیا نمی‌دهد”.

از شادی و سمیه‌ی عزیزم که همکارم نیستند و زندگی من هستند و وقتی فرسودگی و خستگی من را در تمام این ماه‌ها دیدند، لحظه‌ای که اعلام کردم این آخرین حضور جدی بزرگ عمومی من است، در کنار مادرم، در آن سالن هفتصد نفری تنها کسانی بودند که از روی رضایت، لبخند زدند.

و از تمام کسانی که برای من و بچه‌ها، هدیه آوردند و الان که اینها را می‌نویسم، هدیه‌هاشان را دور خودم روی زمین چیده‌ام و نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

در آینده – اگر عمری بود و خدا می‌خواست – سهم بیشتری از زندگی‌ام به دنیای مجازی منتقل خواهد شد و معدود جلسات آموزش تخصصی مدیریتی و مهارتی را هم، برای دانشجویان فعال‌تر متمم و در جمع‌های بسیار کوچک‌تر برگزار خواهم کرد.

(عکس اول از مجموعه عکس‌های زیر را، سجاد سلیمانی عزیزم در اکانت اینستاگرام خود منتشر کرده و از آنجا برداشتم)

سمینار رفتارشناسی در کسب و کار pic1 pic2

pic5

 

 

photo_3photo_2photo_1

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



196 نظر بر روی پست “آخرین سخنرانی

  • گلاله یزدان پناه گفت:

    سلام
    همه چی عالی بود! 🙂
    کلی پیز یاد گرفتم، مثل همیشه.
    اما متاسفانه فقط یه ده دقیقه تونستم بیرون سالن و نزدیک شما بایستم و از نزدیک ببینمتون چون “محدودیت زمانی من اجازه نداد که بیش از آن در آنجا منتظر بمانم تا بتوانیم یکدیگر را بهتر ببینیم”
    🙁
    یه خاطره: راننده آژانس تو راه برگشت به ترمینال غرب ازم پرسید سمینار چی بود؟ گفتم: رفتارشناسی تو کسب و کار، موضوعات مدیریتی و …آقای محمدرضا شعبانعلی، پرسید: حالا ارزش داشت این همه راه رو اومدین؟ با یه تعجب عاقل اندر سفیه نیگاش کردم و چنان با قطعیت گفتم پس چی؟!! که بنده خدا به تته پته افتاد 🙂 🙂
    خودمم بعدش خنده ام گرفت، جو گیر شده بودم فکر میکردم هنوز تو جمع دوستان متممی هستم و همه شما و توانایی هاتون رو میشناسن 🙂
    بازم ممنون، برای همیشه و برای این سمینار خوب. ممنون که بدون نیاز به تحمل درد مهاجرت، داری جامعه دور و برمون رو تغییر میدی و بهمون امید بهتر شدن رو میدی.

  • فاطمه و فهیمه گفت:

    حس و حال خوب بچه ها در کامنت ها منو یاد حال خوب همایش انتخاب انداخت. هنوزم اون روز خوب برام تمام شدنی نیست. فکر میکردم که دیگه سال بعد حتما میشه که بیاییم.
    ولی خب از همه این حرف ها که بگذریم فقط خواستم بگم که لبخندی از روی رضایت زدن و احترام به تصمیمات دشوار دیگران واقعا سخته و به بزرگتر شدن احتیاج داره.
    فکر کنم من هنوز بلد نیستم بزرگی کنم…

  • مهدي خاني گفت:

    با علي امدم جلو دست بوستون باشيم
    خجالت كشيدم هم خسته بوديد وهم دوستاني كه ازراه دور أمده بودند دراولويت
    منمنون كه حامي فكري ما هستيد

  • محمدعلی شمس گفت:

    من همایش ها و سمینارهای زیادی شرکت کردم . ولی به جرات می توانم بگویم که به تعداد انگشتان یک دست هم مشابه این را ندیدم. سالن تا آخرین لحظه نیز پربود و کسی مایل به ترک سالن نبود . در چهره هیچ کسی اثری از خستگی دیده نمی شد و تا بود اشتیاق بود و اشتیاق.
    برای من این سمینار شد اولین و آخرین بار. ولی خالق هستی را سپاسگزارم که بهرخال توفیق حضور نصیبمان شد گرچه به دلیل ازدحام دوستان و نداشتن فرصت بیشتر برای من, موفق به تشکر حضوری و گرفتن عکس نشدم ولی همین جا از همه دست اندر کاران این سمینار که با خوشرویی و صمیمیت تمام آن را برگزار کردند و اعضای متمم که از دور و نزدیک آمدند و جمع دوستانه ای ایجاد شد ضمیمانه تشکر می کنم.
    من هم خوشحال هستم که در جمع خانواده متمم هستم و آرزوی بهروزی و سلامتی برای محمد رضا و گروه متمم و تمامی اعضای این خانواده را دارم.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.

    یک درس مهم همیشه برایم داشته ای: بررگترین هنر رهبری، رهبری حرفه ای تیم های حرفه ای است.
    می شود سمینار شرکت کرد و از هجوم شرکت کنندگان بر میزهای پذیرایی تاسف نخورد. در سیمنار متمم، وقت پذیرایی، فرصتی غنیمت بود برای آینکه دوستان همدیگر را پیدا کنند. گرچه این حرکتهای غیر اصولی ما، به گمانم کار مدیریت را برای دوستان مشترک مان دشوار می ساخت. امیدوارم مار ا ببخشند.
    می شود سمیناری شرکت کرد که آدمها در آن نه به الزام نامه ی رییس، که با علاقه ی شخصی در آن شرکت کرده باشند.
    می شود سمیناری شرکت کرد شرکت کنندگانش با عطش ساعت ها مراسم را دنبال کنند. و نهایتاً از صمیم قلب برای سخنران کف بزنند.
    این همه حس مشابه و لطیف از عجایب خلقت است.
    نمی شود از همدلی دوستان و از دلسوزی شما نوشت ولی زحمات بی دریغ تیم همکارتان را نادیده گرفت.
    من از سمیه تاجدینی، شادی قلی پور، سعید هاشمی و همه ی آنها که خودت اسم برده ای از طرف خودم تشکر می کنم.
    ممنون

    • علیرضا داداشی گفت:

      سلام دوباره.
      راستی لابلای عکس انداختن ها و خنده ها و شادمانیها، به سراغ پدر و مادرت رفتم.
      با آنها و با علیرضا برادرت صحبت کوتاهی داشتم.
      از اینکه پوز داشتن دوست و معلمی چون شما را همه جا می دهم گفتم.
      از رضایتی که آنها از مراسم داشتند و از شادمانی محبوبیت شما، حسودیم شد.
      خدا به آنها طول عمر و سلامتی بدهد.
      الهی آمین.

  • فریده نون گفت:

    بیش از هفتصد نفر انسان فهیم، قانونمند ،صبور ،به قول فیلسوفها (فیلو سوفیا ) یعنی دوستدار دانایی ،جمع شده بودند چه فرخنده شبی !امده بودیم که ثابت کنیم هر معلمی که از تازه های علمش بگوید به روز باشد دلسوز وصمیمی وبی تکلف و بی ادعا اما عمیق باشد امید ببخشد وعلم وصداقت گسترش دهد پشتیبان دارد

    • محمدجواد بانشی گفت:

      سلام فریده ن عزیز

      افتخار این رو داشتم که در اون نوزدهم بیادماندنی چند ساعتی رو در کنار شما باشم.بهم گفتی که حرفهای خیلی زیادی داری که به محمدرضا بگی.گفتی که کم کامنت میزاری وخیلی دوست داری از نزدیک و خصوصی با محمدرضا صحبت کنی.نمیدونم اون روز موفق شدی یا نه.ولی خوشحالم که حالا نوشتی و انگیزه منم برا نوشتن بیشتر شد.مطئنم که نوشته هات اینجا کلمه به کلمه با توجه و تمرکز بیشتری خونده میشه.

  • شهرام حصيرباف گفت:

    محمدرضاي عزيز بابت متمم و اينكه عضوي كوچك از اين خانواده هستم به خود مي بالم.
    روز پنجشنبه وقتي با حاميان متمم روبرو شدم به دليل آن همه انرژي كه در هر بار ديدن اين سايت دريافت مي كنم پي بردم.

    حُسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

  • نسترن گفت:

    سلام به محمدرضا و همه متممی های عزیز
    من برای اولین بار و ظاهرا آخرین بار افتخار حضور توی سمیناری رو داشتم که محمدرضای عزیز و تیمش میزبان اون بودند
    از اینکه چقدر مطلب یاد گرفتم و چقدر خوش گذشت چیزی نمی گم چون حق مطلب رو همه دوستانمون توی متن های بالا به زیبایی تصویر کردن
    فقط من یه دلخوری دارم
    چرا نذاشتی و نشد که ۱ عکس، فقط ۱ عکس کنارت داشته باشم. نه صرفا به این خاطر که تو محمدرضای شعبانعلی بزرگ بودی، بلکه به این خاطر که من این عکس رو نماد توجه تو به خودم (به عنوان یه دوست و یک متممی) می دونستم و این توجه از من دریغ شد
    خواهش می کنم حرفم رو ناسپاسی ، نق زدن یا درک نکردن شرایط تعبیر نکنید. چون من فکر می کنم داستان همون داستان:
    ” موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود”
    هست.
    شاید توقع من زیاده و تعبیر من از توجه اشتباهه اما همه چیزی بود که دلم خواست اینجا بنویسم
    شاد، سلامت و ثروتمند باشیم

    • نسترن عزیز.
      نذاشتی و نشد دو فعل کاملاً متفاوت هستند.
      قاعدتاً فکر نمی‌کنم منظور تو “نذاشتی” باشد. چون من با هر کس و همه کس عکس انداختم.
      اما اگر “نشد” باشد ماجرای دیگری است.
      من تقریباً همزمان با دوستان نگهبانی دانشگاه شهید بهشتی اونجا رو ترک کردم و آخرین مهمانها رو هم راهی کردم. بنابراین حتماً تو (و تمام آن هفتصد نفر) قبل از من از در دانشگاه خارج شده‌اید.
      البته ممکن است که محدودیت زمانی تو اجازه نداده باشد که در آنجا منتظر بمانی تا بتوانیم یکدیگر را بهتر ببینیم.
      اما واقعیت این است که تنها کاری که از دست من به عنوان میزبان برمی‌آمد این بود که نگذارم یک نفر بعد از من از دانشگاه خارج بشود. من حدود ۳ ساعت بعد از پایان سمینار، از دانشگاه خارج شدم.

      • سینا ماهری گفت:

        محمدرضا ی عزیز من،
        محمدرضا …
        چیزی گفتی که آتش گرفتم،
        من اگر می دانستم که حاضری ۳ ساعت بمانی و عطش ما ها را از دیدنت ، بوییدنت و … بخوابانی .
        آشنایی، دوستی، هتلی در تهران پیدا می کردم و شب می ماندم .
        من بعد از گرفتن یک عکس که با دستی لرزان گرفته شده بود و بعد آن که خودم را در اغوشت پرت کردم بخاطر راهی ۵ تا ۶ ساعته و نبودن ماشین رفتم .
        سخت بود وقتی سو سو ی چراغ ماشین ها را می بینی و دلت رضا نیست که از در رد شوی،
        سخت بود وقتی جواب خسته نباشید نگهبان را خسته نیستم بدهی و باز هم بروی،
        سخت بود وقتی جسمم در حال رفتن از این ماشین به آن ماشین بود اما روحم انگار جا مانده بود .
        من آن شب چیزی از خودم را جا گذشتم،
        اما محمدرضای من مطمئنم جا ماندن آن چیز نمی گذارد دیگر جدا باشم از تو…

        • روح اله گفت:

          دل زشوق و شور هستی لحظه ها را رقص می کرد
          یاددیرین نیستان وز پس آموزه ها آواز می کرد
          راه ناپیدای سحر امیز دوران، گو که گاهی ساز می کرد
          شعله های شمع دل دردیده گانم آن رفتن بی صدا فریاد می کرد

      • نسترن گفت:

        سلام محمدرضا
        حق با توئه و “نشد” فعل مناسب تری هست اما به منم حق بده که انقدر دلگیر باشم که موقع نوشتن به این فکر نکنم که تفاوت هست بین “نذاشتن” و “نشدن”.
        کاش منم می تونستم بیشتر منتظرت بمونم …
        چه خوبه که موندی و بدرقه کردی همه مهمون هات رو
        الان که بهت گفتم و تو شنیدی و جوابم رو دادی حالم خیلی بهتره
        ممنونم از همه توجهت، حمایتت و همه انرژی ای که میذاری و باور کن تک تک ما قدرش رو می دونیم
        شاد، سلامت و ثروتمند باشیم

      • الهام صفری گفت:

        محمدرضای عزیز
        من جز همان چند نفری بودم که تا لحظات آخر ماندم، همان لحظه ای که من گفتم “ما نمیتونیم دل بکنیم و اینجا رو ترک کنیم”، شما هم داشتید به آقای نخجوانی میگفتید که “وای من نمیتونم بچه هامو بذارم و برم…”
        نمیدونید شنیدن این جمله چقدر برای ما ارزشمند هست…اینکه گفتی چقدر بزرگ شدی و تمام مکالمات اون ده دقیقه آخر برای من ارزشمند و فراموش نشدنی هست.

        همیشه گفته ام که بزرگترین در سهای زندگی را از تو آموخته ام، همه ی سختی ها و زحماتی که تیم متمم برای برگزاری سمینار کشیده بودند یک طرف، ماندن تا سه ساعت بعد از اتمام سمینار و رفتن بعد از همه مهمان هایت یک طرف… صحبت کردن و عکس گرفتن و یادداشت شخصی نوشتن برای هر کدام از آن جمع هفتصد نفری واقعا کار هر کسی نیست…
        ممنون برای این همه لطفی که به میهمانانت داشتی و این همه حس خوب که به همه ما منتقل کردی.

    • معصومه شیخ مرادی گفت:

      نسترن عزیزم تو رو خدا اینجوری نگو… ما آخرین نفرایی بودیم که از اونجا خارج شدیم . محمدرضا تا لحظه آخر پرانرژی و شاد با همه بگو بخند داشت و عکس می گرفت علی رغم خستگی بسیارش… فکرکنید یه نفر حدود پنج ساعت تو سمینار سخنرانی کنه یک ساعت بدون میکروفون چی میشه… من که نه دلم اومد عکس بگیرم نه دستنوشته هر چند شاید تو عکسای دوستان باشم (بعضی وقتا یهویی می پریدیم اون وسط به قول محمدرضا که گفت اینا اراذلای منن) با وجودی که تا لحظه آخر اونجا موندم و فقط نگاه کردم شادابی و سرزندگی و حضور استاد و دوستان خوبم برام بهترین تصویر و لحظه دنیا بود که هیچ جای دنیا تا حالا تجربه اش نکرده بودم.

    • مجتبی مهاجر گفت:

      نسرین خانم شما که عکس نگرفتی ناراحت شدی،منم که عکس گرفتم ناراحت شدم بخاطر احساس خودخواهی که بهم دست داد. (با اینکه کلی سبک سنگین کردم که تو این شلوغی و ازدهام درسته یا نه؟دو سه بار هم اومدم برم و تا حیاط رفتم و برگشتم).فکر میکنم درست نبود که بعد از چندین ساعت سخنرانی اونم درحالی که نزدیک به دوساعتی بدون میکروفن بوده اون شکلی محمدرضا رو دوره میکردیم.شاید بهتر بود چندتا عکس گروهی جم و جورمیگرفتیم که زمان کمتری بگیره و لذتش بیشتر باشه و خاطره انگیزتر.

  • شبنم شادابفر گفت:

    با سلام به همه دوستان متمی

    خیلی افسوس می خورم که نتونستم در این سمینار کنارتون باشم به هر حال محمد رضای بزرگوار ، تو معلمی فرهیخته هستی که خیلی مطالب ازت یاد گرفتم برات از صمیم قلبم آرزوی سعادت و سلامت دارم . و واقعا به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم .

  • حامد گفت:

    سلام.
    خدا رو شکر میکنم که من هم عضوی از متمم هستم.اما گله ای دارم : چرا نباید امثال شعبانعلی توی استانهای دیگه هم برگزار بشه .مدتهاست که دوست، دارم در جمعی باشم که بدنبال ارتقا انسانیتند.دنبال ارتقای مهارتهای زندگیند ولی به نظظر میرسه تنهات راه ارتباطی برای امثال ما که توی شهرستانهای محروم جنوبی هستیم سایت شماهاست و دنیای مجازی.بهمین خاطر خواهش میکنم این راه ارتباط رو پررنگ تر و هموار تر کنید.

  • نادره گفت:

    محمدرضاي عزيز سلام و خداقوت

    دست تك تك شما عزيزان رو مي بوسم بابت تمام زحماتي كه براي اين مرز و بوم مي كشين
    مردم تشنه ي شما هستن و تشنه ي فهميدن هستن
    و اين رو بدونيد كه شما در هر جايي كه باشين ديده مي شين
    پس محمدرضاي عزيز شما هميشه باشين … شما فقط باش …
    هر جوري كه خودت راحتي و صلاح مي دوني باش
    در همايش / متمم/ اينجا/ اونجا/ اينترنت/ اينستاگرام/ …..
    كسي اگر تشنه باشه خودش شما رو پيدا مي كنه…
    خلاصه كه خداوند به گروه شما خير و بركت و سلامتي و عزت و
    همه ي خوبيهاي عالم را به شما عزيزان بيش از پيش عطا كند … آمين .

  • محمد مهدی فلاح گفت:

    سلام محمد رضا
    ساعت ۱۰ شب چهارشنبه از خونه (بابلسر) حرکت کردم و با دوست عزیزم محمد رفتیم ترمینال . ساعت ۱۲:۳۰ بلیط داشتیم. سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. ساعت ۶ صبح رسیدیم به ترمینال بیهقی(آرژانتین).بعد هم طبق آدرسی که از بچه های متمم گرفته بودیم رفتیم تجریش از اونجا هم اومدیم دانشگاه.تقریبا ساعت ۱ رسیدیم به مرکز همایش. خیلی خوشحال بودیم. اولین نفری که برام آشنا بود خانم تاجدینی بود . سلام و احوالپرسی کردیم. خانم قلی پور هم از دیدم که سرشون شلوغه، ترجیح دادیم که مزاحمشون نشم و سر فرصت باهاشون صحبت کنم.
    فکر کنم که نیم ساعتی گذشته بود از پذیرش که گفتیم بریم بیرون یه هوایی بخوریم. داشتیم از در میرفتیم که برای اولین بار از نزدیک دیدمت، داشتند با عجله می بردنت. سلام کردم و در جواب گفتی سلام سلام سلام با همون صدای دوست داشتنیت .
    وقتی برنامه شروع شد و همون اول با احمد رضا شوخی کردی خیلی کیف کردم. همه چیز خیلی خوب بود. در یک چشم به هم زدن رسیدیم به پارت سوم و تو در مورد اینکه آخرین سمینارت هست صحبت کردی. اولش خیلی ناراحت شدم که واقعا چرا باید این لذت از ما گرفته بشه؟ تا اینکه توضیحاتت را دادی علتش را فهمیدم. فکر کردم به حجم این کار و اینکه چقدر انرژی از تو و همراهات می گیره و اینکه در اصل یکی از ایده های اصلی شکل گیری متمم هم همین بوده که هر کسی بتونه به طور یکسان از منابع آموزشی استفاده کنه و اینکه این کار کاملا درسته. خیلی ها می خواستند بیان ولی خب به دلایل مختلفی نتونستند ولی در آینده چنین مشکلی ندارند.
    وقتی سمینار تموم شد و داشتیم میومدیم بیرون دیدم که جلود در ایستادی و با همه احوالپرسی می کنی و عکس میگیره. راستش اصلا فکرش را هم نمی کردم که توی یک چنین سمیناری این کار انجام بشه و بتونیم باهات عکس بگیریم ولی خب همونجور که خودت گفتی سمینار نبود و مهمونی بود.
    به سختی خوم را بهت رسوندم تا یه تشکری کرده باشم و یه عکس به یادگار باهات بگیرم. خیلی کیف کردم و ازون کارهایی بود که بعد از انجامش به خودم گفتم آخش خیلی حال کردم .
    دلم نمیومد برم ایستادم و عکس گرفتند را با دیگران میدیم. خیلی لذت بخش بود.
    خانم قلی پور هم دیدم و باهاشون احوالپرسی کردم و ازشون تشکر کردم.
    از دانشگاه رفتیم بیرون و حدود ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم ترمینال شرق. ساعت ۱۲ سوار اتوبوس شدیم و ۶ صبح رسیدیم خونه.

    از صمیم قلب ازت تشکر می کنم و همینطور تمام اعضای تیم متمم که لحظات خیلی خوبی را برای ما رقم زدند.

    متمم از امروز برای من متفاوت تر از قبل خواهد شد و همینطور من متفاوت تر برای متمم.

  • آرام گفت:

    سلام
    و با خوشحالی و تبریک بابت این حجم از احساس خوب…
    همواره پیروزی و سربلندی و رضایتمندی همراه شما و همه تیم ارزشمندتون باشه…

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    منم میخواستم ازت تشکر کنم به خاطر وقت و انرژی ای که برامون میذاری و درس های ارزشمند و کمیابی که بهمون یاد میدی.
    آرزو میکنم سبک زندگی جدید پر از شادی و موفقیت براتون باشه.
    منم خیلی دوست دارم بتونم نوع نگاهم به زندگی رو تغییر بدم، فکر میکنم خیلی برام بتونه مفید باشه.

  • بهداد مبینی گفت:

    سلام . نه به خاطر اینکه سمینار محمدرضا بود! اما تنها همایش و سمیناری بود که شرکت می کردم و اسپانسرها پر رنگ تر از محتوا نبودند و اسپانسرها، تمام اون هفتصد نفر بودند. اما من هم دیگه در همایشی سرکت نمی کنم چون محتوایی که محمدرضا شعبانعلی در وب فارسی منتشر کرده، بسیار آموزنده تر از چند ده سمینار و همایشی بوده که در دهه اخیر شرکت کردم. در کل نور چشم و چراغ راه ما هستی. ببین سمینارت با من چه کرد که اولین کامتنم رو در متمم گذاشتم 😉

    • بهداد عزیز. بودنت به عنوان یکی از متممی‌ها در جمع ما، باعث غرور و افتخار بود و خوشحالم و ممنون که بالاخره اولین کامنت رو گذاشتی و الان دیگه گاهنامه‌ی حاشیه یادگیری هم برات ارسال می‌شه!
      بهداد جان.
      من و تو، با وجود عقیده و سلیقه‌ی مشابه، فرصت کمی رو داشته‌ایم که از نزدیک کنار هم باشیم و آرزو می‌کنم که این فرصت بیشتر بشه. اما یک چیز رو خیلی خوب می‌دونم.
      .
      کسانی مثل من و تو که ارتباط با مجموعه‌ی مخاطبان چند ده هزار نفری و چندصدهزارنفری رو تجربه کرده‌اند، لذت‌ها و رنج‌ها و درد‌ها و شادی‌ها و غم‌ها و حرص‌ها و رضایت‌ها و نارضایتی‌های مشابهی را هم تجربه کرده‌اند.
      نقطه‌ی اشتراکی که شاید بیش از هر تجربه‌ی مشترک دیگری، احساس دوستی و نزدیکی را تقویت می‌کند.
      امیدوارم مثل همیشه و بیشتر از همیشه، فعالیت و حرف‌ها و رفتار تو در فضای آنلاین، نمونه‌ی خوبی از فعالیت حرفه‌ای اجتماعی باقی بماند.
      و من هم این فرصت را پیدا کنم که بیشتر از پیش در خدمت تو باشم.

  • احمد گفت:

    محمد رضای عزیز
    من خیلی متشکرم از سمیناری که در روز پنج شنبه برگزار شد چون از یک طرف موضوعات جدید شنیدم و سر نخ هایی برای یادگیری موضوعات جدید و از طرف دیگر خوشحال شدم افرادی مانند جعفر محمدی، سر دبیر عصر ایران را از نزدیک دیدم.نقاط مثبت و خاطره خوبی بود این پنج شنبه ،اما نکته ای منفی برای شخص بنده داشت که دوست دارم در صورت داشتن ایمیل شخصی جنابعالی براییتان ارسال کنم.
    مرسی

    • سلام احمد جان.

      اگر نکته از جنس اختلاف سلیقه (در هر یک از بخش‌های مرتبط با اجرا یا مدیریت سمینار) بوده، فکر می‌کنم با توجه به اینکه سمینار تمام شده و سمینار دیگری هم در حال برگزاری نیست و اساساً اختلاف سلیقه هم اجتناب ناپذیر است، عملاً نوعی از نارضایتی است که ضمن ناراحت کننده بودن، قابل جبران نیست و حتی دانستن آن هم کمکی نمی‌کند.
      .
      اما اگر از جنس تضییع حق شما بوده، خواهش می‌کنم از طریق ایمیل info @ motamem . org به من و دوستان تیم خبر دهید که پیگیری کنیم و دستور بدهید که شیوه‌ی جبران حق تضییع شده باید چگونه باشد.
      من و تیم، همه یک “شخص” هستیم و ایمیلی که به آنجا ارسال می‌شود عملاً شخصی تلقی می‌شود.
      چون من یک ایمیل شخصی دارم که همان info @ shabanali است که روزانه پنج تا هشت هزار ایمیل دریافت می‌کنم و الان بیش از دو ماه با ایمیل‌های روز فاصله دارم و انتخاب ایمیل از میان آنها و مطالعه‌ی آن خارج از ترتیب، نوعی تضییع حق جمعی محسوب می‌شود.

  • باران گفت:

    ممنون بابت همه ی زحماتتون
    آرزو می کنم وچودتون پر از شادی باشه و آرامش

  • Amir Farahbod گفت:

    سلام
    من تازه متوجه شدم
    حیف شد از دست رفت

  • سپهر فریدی گفت:

    محمدرضا ی عزیز

    چند بار توی شرایط مختلف خواستم این تیتر آخرین سخنرانی، رو باز کنم، اما یه حس بد، یه ترکیبی از حسرت و تاسف و کنجکاوی، اجازه نمیداد، اما خب قطعا این حس بد، چیزی نبود که بخواد زیاد دوام بیاره،

    خوشحالم که رفتار شناسی به خوبی پرونده ش بسته شده، خوشحالم که منهای تمام اون محتوایی که ازش حرف زدی و همه یاد گرفتن، این درسهای صمیمیت و معرفت و همدلی رو توی این نوشته ت خوندم…

    خوشحالم پدر و مادرت هم مثل اون هفتصد نفر، لذت بردن و افتخار کردن… این افتخار کردن، یعنی راهت رو درست رفتی، یعنی حسرت های کوچک، دارن هزینه میشن برای روح بزرگ.. چیزی که به خودت هدیه دادی، چیزی که به ما داری هدیه میدی

  • سپیده گفت:

    معلم عزیزم، محمدرضا خوشحالی من از دیدن تو و سایر دوستان متممی ام قابل وصف نیست. از دیدن مادر مهربانتان بسیار لذت بردم. از خودگذشتگی خانواده تان برای اینکه وقت بیشتری را برای آموزش ما تخصیص بدهی با هیچ زبانی قابل سپاس گزاری نیست من فقط از خدای بزرگم که بر هر چیزی تواناست می خواهم به جای ما برای شما و خانواده تان جبران نماید.
    از گروه متمم و شادی عزیز و سمیه جان نهایت تشکر را دارم که در تمام لحظات معلم عزیز ما را تنها نمی گذارند و همیشه نهایت لطف رو به همه ما متممی ها داشته اند. برایم خیلی ارزشمند بود که گروه متمم و محمدرضا به تمام آنچه آموزش می دهند عامل هم هستند و این در تمام لحظات سمینار مشهود بود.
    راستی از اینکه اسمم را در کنار دوستان متممی عزیزم (که هریک معلم من در تمام این مدت بوده اند و سهم زیادی در آموزش من داشته اند) دیدم، احساس افتخار می کنم و بار مسولیت زیادی بر دوش خود احساس می کنم. از گروه متمم ممنونم که من و انتخاب کردند هرچند معتقدم انتخاب های بهتری هم می توانستند انجام دهند و همچنین بابت دو تا کارت پستال محمدرضا که برایم گذاشته بودند! احتمالا می خواستند مرا ذوق مرگ کنند با این همه محبت(:
    محمدرضا جان از اینکه تصمیم گرفتی سمینارهای آموزشی رو با مهمانی های دوستانه جایگزین کنی بهت تبریک می گم و خوشحالم. احساس غرور می کنم که معلم من با همه معلم های دیگران متفاوت است.
    محمدرضا در مورد توجه در سمینار حرف زدی؛ من با وجودیکه یک ساعت قبل از حرکتم منزلم پر از مهمان سرزده شد، در تمام لحظات سمینار گوشی را از کیفم خارج نکردم و به تماس در زمان استراحت اکتفا کردم. شش دانگ حواسم هم به حرفهایت بود و یادداشت می کردم. خواستم بدونی ۱۰۰% حضور داشتم و متوجه تو بودم. بقیه بچه ها هم احتمالا همینطور.

    از بابت اینکه همه شما عزیزان متممی و در راس اونها محمدرضا، دنیا رو جای بهتری برای زندگی کردید ممنونم.

  • محمدرضای آینده گفت:

    یعنی میشه؟؟

  • rahemi hojat گفت:

    سلام
    خیلی وقت بود که همراه متمم بودم اما بر اساس اعتقاد شخصیم تا شناختی نداشته باشم زمانی نمیزارم، هیچ وقت به مطالعه نپرداختم،اما روز پنج شنبه بقدری پر بار بود که حسرت روزای قبل رو خوردم و برای روزای بعد برنامه چیدم.
    از شما ممنونم اقای شعبانعلی و بابت دعوت جناب شفیعی ازتون تشکر میکنم. مطالب ارایه شده در سمینار پنجشنبه
    درد کهنه سازمانها بود و کفایت داشت .
    در مورد توزیع و فروش مویرگی جلساتی رو ترتیب بدین در متمم ، ممنون میشم ، در مورد محتوای این جلسات بتونم درس پس بدم خدمت شما استاد گرانقدر خوشحال میشم و با افتخار

  • زهره تبدیلی گفت:

    مرسی برای همه چیز….
    مرسی برای متمم….

  • عطیه گفت:

    سلام به محمدرضای عزیز و همه دوستان ممتمی
    ممنونم از این همه انرژی و عشق.
    نتونستم بیام و از این بابت ناراحتم چرا که میدونم لحظه لحظه حال خوب و خاطره تکرار نشدنیه و من نبودم…
    اما انقد تو تک تک کامنت ها احساس جریان داره که من واقعا خوشحالم و حالم خوبه.
    خوشحالم به خاطر این خونه و دوستان بزرگی که من فقط ازشون یاد میگیرم و این برای من اتفاق بزرگیه…
    خوشحالم به خاطر اینکه الان اینجام و فرصت نظر دادن دارم چون میدونم که شاید هیچ وقت نمیتونستم اینجا باشم…
    و همه ی این لحظه های خوب زندگیمو مدیون محمدرضای عزیز هستم.
    ممنونم به خاطر این خونه و همه چیز…

  • فیروزه گفت:

    خیلی عالی بود
    خیلی خوش گذشت
    برای استاد عزیزمون و برای همه متممی ها سر بلندی و موفقیت روز افزون آرزومندم
    سپاسگزاریم استاد گرانقدر و نمونه
    همیشه پایدار و مقتدر باشید

  • مونا.م گفت:

    سلام به محمدرضای عزیز
    خیلی خوشحالم که امسال تونستم در سمینار شرکت کنم.و از نزدیک دیدار با تو و دوستان نازنین متممی میسرشد.
    از نرگس رحمانی عزیز که با طراحی زیباشون یه هدیه قشنگ برای ما رغم زدند که به دست نوشته تو بسیار دلنشینتر و خاطره انگیزتر شد.
    از سمیه عزیز که با استقبال گرمش در ورود به سالن تا تک تک لحظه های مراسم با تمام وجودش به کیفیت مراسم حساس بود و خداقوت بهش میگم
    از شادی نازنین که قبلا صدای گرمش رو شنیده بودم و با دیدنش و محبتی که داشت ،تصویرش در ذهنم کامل شد
    و از تک تک عزیزانی که از ماهها قبل تا پایان این مراسم تلاش کردند که همه چیز در بهترین حالت برگزار بشه صمیمیانه سپاسگذارم.
    و سپاس ویژه از خودت که میزبان اصلی این سمینار یا بهتره که بگم میهمانی صمیمانه علمی بودی و شوق به دانایی کاربردی، تلاش و پشتکارت و توجهت به انسان و هستی و مجموعه صفات نیکی که در تو هست برای همه ی ما آموزنده است و و اینها که گفتم باز همه ی تو نیست…
    همه چیز عالی بود از مطالب بسیار خوبی که مطرح کردی، ارزشی که برای حاضرین قائل شدی ،تواضعت و وقتی که در پایان سمینار برای ما گذاشتی ممنون. جالب بود که در اون همه شلوغی و ازدحام هم حواست به همه چیز بود حتی اینکه عکسی که گرفته شده خوب نیست و لطف کردی و دوباره عکس گرفتیم با هم.
    دعوت از دکتر شفیعی چه انتخاب خوبی بود و مطالب ایشون و اسلایدهای فوق العاده شون واقعا جالب و تاثیرگذار بود.
    تو و دوستان گرانقدرت برای من و متممی های حاضر در سمینار یه روز زیبا و به یادموندنی آفریدید.ممنون تک تک شما هستم.امیدوارم تو و همکاران عزیزت در مجموعه متمم به هر آنچه در ذهن و قلبتون در پی اون هستید دست پیداکنیدوامیدوارم در توسعه و رشد ایده هات بیش از پیش پیروز باشی
    و به امید میهمانی هاو دیدارهای آینده و امید به اینکه سعادت حضور داشته باشم…

  • مرتضی گفت:

    نمیدونم شاید یکی از دلایلی که محمد رضا دیگه نمیخاد سمینار عمومی برگزار کنه این باشه که احساس میکنه که متناسب با اون زمان و انرژیی که برای سمینار میذاره به همون اندازه روی مخاطبان تاثیرگذار نیست و دستاورد نداره و ی تحلیل هزینه-فایده سادس دیگه. و خیلیم سخته که اینهمه آدمارو بشه راضی نگه داشت آدمای احساساتی، منطقی و…
    و شایدم ی جورایی تو این قضیه ماکسیمایزر شده و خیلی ایده آل گرا شده.
    شاید شاید شاید…

    • مرتضی جان.

      نمی‌دونم دقت کرده‌ای یا نه. مثالهای من در حرفها و نوشته‌ها و سخنرانی‌ها، عموماً بیش از پنج سال با زمان حال فاصله دارند.
      سالها ۸۷ و ۸۸، جدیدترین مثالهایم را از سالهای ۸۲ و ۸۳ انتخاب می‌کردم و اکنون دقت می‌کنم که حرفها و خاطرات و مثالهای مهم و دقیقم، جدیدتر از سالهای ۸۸ و ۸۹ نباشند.
      این عادت را هم از تمام سازمان‌های بزرگ دنیا یاد گرفته‌ام که به همان اندازه که در افشای اسناد قدیمی – به عنوان تعهدی به خود و تاریخ – اصرار دارند، در حفظ داده‌ها و اطلاعات روزآمد، می‌کوشند.
      بنابراین شاید اگر عمر و فرصتی بود، در سالهای بعد، در باره‌ی این تصمیم، بیشتر و بهتر صحبت کنم. چون حرف‌ها و- به باور من – درسهای زیادی در آن هست که شاید دانستن آن، کمک کند که دیگران، انتخاب‌های زندگی‌شان را سریع‌تر و صحیح‌تر از من انجام دهند.
      اما اگر فهرستی از دلایل این تصمیم تنظیم کنم، در تایید حرف تو باید بگویم که در اواخر آن فهرست، مواردی که تو ذکر کردی وجود دارد و تو قسمت انتهای لیست را به خوبی حدس زده‌ای.
      در مورد ماکسیمایزر بودن، من همیشه چنین بوده‌ام و با تمرین زیاد کوشیده‌ام و می‌کوشم که از آن فاصله بگیرم. موفقیت چندانی هم حاصل نشده و اگر چه شاید دیگر، در حد بیماری نباشد، اما هنوز کاملاً “نابهنجار” است.

      نکته‌ی دیگری هم وجود دارد و آن بهبود اثربخشی رابطه است. در نقطه‌ای که امروز ایستاده‌ام، احساس می‌کنم – به همان تعبیری که تو داشتی و دقت نظرت ستودنی است – این شکل برنامه‌ها و رابطه‌های فیزیکی عمومی، نمی‌توانند من را به خواسته‌ام نزدیک‌تر کنند یا لااقل با در نظر گرفتن هزینه و فایده، ارزان‌ترین راهکار نیستند.
      آن هم برای کسی چون من که وسواس گونه، حتی در انتخاب متعارف‌ترین انتخاب‌ها، مانند ازدواج و فرزند و ادامه‌ تحصیل و مهاجرت هم، تحلیل‌های پیچیده‌ و طولانی هزینه و فایده می‌کند و حاصلش هم، تصمیم‌هایی عموماً نامتعارف است!
      من حتماً علاقمند هستم که ارتباط فیزیکی باقی بماند.
      اما نه به این شکل گسترده و بی‌خاصیت. بسیاری از این حرف‌ها را می‌توان نوشت. می‌توان ضبط کرد و به صورت صدا یا تصویر در اختیار دوستان قرار داد.
      حرف های بچه‌ها را هم اینجا می‌توان با حوصله و دقت بیشتری خواند. حرفهایی که خیلی‌ها در تراکم بعد از جلسه پنج شنبه، نتوانستند بگویند یا تصمیم گرفتند که ملاحظه کنند و نگویند و گفتنش را به فرصتی دیگر واگذارند.
      .
      اما قطعاً در آینده، جمع‌های کوچک‌تری خواهیم ساخت. آرزوی من این است که با پنج یا ده یا بیست نفر از متممی‌ها، دو روز به یک مسافرت در دل کویر بروم (چیزی شبیه کارهایی که سالهای قدیم می‌کردم و دیگر فرصتش را پیدا نکردم) و با هم از زمین و زمان بگوییم. از گذشته و آینده. از هر آنچه هست و هر آنچه خواهد شد و هر آنچه گویی هرگز نخواهد شد.
      رویای من این است که یک روز، کلاس کوچکی با ده یا بیست نفر از متممی‌ها در حوزه‌های تخصصی مثلاً محتوا یا پیچیدگی یا دینامیک آشوب داشته باشیم و با هم بگوییم و بشنویم. فارغ از درد وزن و قافیه و قاعده و دغدغه‌های متعارف و ملاحظات بی دلیل.
      آرزویم این است که یک روز، چند نفر از متممی‌های فعال که استراتژی یا تفکر سیستمی یا مدل ذهنی برایشان دغدغه بوده و برایش درس خوانده و نوشته‌اند، جمع کنم و به شرکت های داخلی یا خارجی ببرم و برایشان از نزدیک، آن چیزهایی را که دوست دارند شرح دهم و فضایی فراهم کنم که پای حرف کسانی بنشینند که “سخن تازه‌ای” دارند. به این شکل، از همه‌ی ارتباط گسترده‌ای که طی سالهای قبل ساخته‌ام، استفاده‌ی اثربخش‌تری هم می‌شود.

      اینها آرزوهای من هستند و من تا از عملی بودن یک آرزو اطمینان نداشته باشم، آن را آرزو نمی‌کنم.
      اگر هستی را فضایی هزار بعدی یا یک میلیون بعدی یا یک میلیارد بعدی در نظر بگیریم (که آخری به واقعیت نزدیک‌تر است)، هر حرکت و تصمیم ما، کل عالم هستی را مانند نقطه‌ای در فضای جاودان نامتناهی – در یک یا چند مختصات – جابجا می‌کند و بسیاری از تصمیم‌ها و رفتارهای کوچک ما، جهان را به نقطه‌ای می‌برند که بدون ما، هرگز قرار نبوده و نمی‌توانسته در آن نقطه باشد (حتی اگر ترسیم همان گل ساده باشد بر روی سنگ. جاودانه در انتظار مسافری که هرگز نخواهد آمد).
      هر یک از ما، در هر تصمیمی، احتمالاً به مختصات فعلی و مختصات بعدی فکر می‌کنیم و شاید به اینکه هزاران سال بعد، مختصات جدید دنیا کجاست و اگر ما نبودیم، کجا می‌بود و این قابل فهم ‌ترین و واقعی‌ترین شکل جاودانگی است.
      برای من، حذف برنامه‌های این چنینی – با توجه به تمام هزینه‌های آنها – تصمیمی است که باور دارم، مختصات بهتری ایجاد می‌کند.
      منظورم فقط سمینار نیست. منظورم شکل گرفتن فضاهایی است که در آن، خودم از هدفم پررنگ تر هستم.
      اگر چه تصمیم من شهودی است، اما می‌دانم که شهودم نادرست نیست. تصمیم نادرست لحظه‌ای است که منافع خودت را هم در آن لحاظ می‌کنی و من در آن تصمیم، ذره‌ای از منافع خود را لحاظ نکردم. امیدوارم که مسیر آینده‌ی زندگیم، این باورم را تایید کند.

      • مهشید محمدی گفت:

        سلام
        خدا قوت به شما و تمام همراهانتون.
        امیدوارم اکثر برآوردهای ذهنیتون در رابطه با اجرای سمینار محقق شده باشه. (از لغت “اکثر ” استفاده می کنم، چون محقق ساختن “همه” مخصوصا زمانی که خواسته ها و انتظارات هفتصد نفر در میان باشه، فکر می کنم دشوار باشه و شرایط ایده آل و آرمانیه.)
        هرچند امسال هم بنا به دلایل سال گذشته افتخار و امکان شرکت در همایش رو نداشتم. ولی دلم لحظه لحظه اونجا بود.
        از کویر گفتید و خاطرات آشنایی من با شما رو تو ذهنم زنده کرد. اولین فایل صوتی که با صدای محمدرضا شعبانعلی شنیدم در رابطه با “کمپ متین آباد” بود. مجذوب شدم. و صدایی مدام در گوشم تکرار می کرد ” محمدرضا شعبانعلی هستم…”.
        و صدافسوس که دانش، اطلاعات و تجربیاتم در حدی نیست که عضو فعال متمم باشم.
        ولی همچنان هستم.

        سبز باشید و برقرار.

      • محمد گفت:

        سلام محمد رضای عزیز

        این متنت رو که خوندم ، خیلی علاقه مند شدم ، جزو اون ۱۰-۲۰ نفری باشم که روزی قرار هست در دروه های خودمونی تر شما شرکت کنند ، الان شرایط من نسبت به اون ده بیست نفر ، مثل کسی هست که تازه قراره کلاس اول ثبت نام کنه ولی اون نفرات ، احتمالا الان دانشجوی دوره دکترا هستند (هم بلحاظ سواد و هم بلحاظ قرابت با شما ) ولی با این وجود من با شناختی که از خودم دارم (البته اگر همه ماجرا به من ارتباط داشته باشه) میدونم که میتونم این فاصله رو جبران کنم و خودم رو به حد مطلوب برسونم… حالا من چیکار کنم که بتونم وارد این حلقه شما بشم؟

        ممنونم.

      • بهروز مطیع گفت:

        محمدرضای عزیز
        چندین بار خواسته ام این را به تو بگویم ولی هر بار آن را فروخورده ام مبادا که با این کمبود تسلط کلامی من برداشت دیگری ازش بیرون بیاید .
        از جاودانگی گفتی و رازهایی که در آن هست .
        تو مرا یاد مولوی می اندازی ، میدانم که تو هم مانند او جاودانه خواهی شد . هرچند که این دانستن هم از جنس شهودی است .
        امیدوارم ما متممی ها هم بتوانیم مانند چلبی یا زرکوب که در کنار نام بزرگ “مولوی” ماندگار شدند ، در کنار تو باشیم ، محضرت را تنفس کنیم و طریق طی کنیم .

        • محسن رضایی گفت:

          چه قدر جالبه.این تفکرات چه قدر پیوسته و به هم تنیده اند.

          اینکه خدا در خلق انسان “توجه” می کنه و اینکه خداوند “حکیم” ه و توجهش بیهوده نیست و بی این توجه ،جهان، نمی شد،پس بی گمان هر کار ما قابل اعتناست در هستی.به اندازه تکانی و نقطه ای…

          اگه همه مثل من بودند فکر می کنم بعد از جلسه “همه” می رفتند.چه قدر خوبه اختلاف آدمیان.به هر حال به نیت مزاحم نشدن ، نمی شه خوش و بشی نکرد:)

          در گوشی بگم :(((بعضی وقت ها خوشحالم از اینکه دیگران مثل من رفتار نمی کنند.)))

          این جوابت بی شک برای امروز من بهترین یاد آوری ها بود.

      • مرتضی گفت:

        محمد رضا پیامتو خوندم و خیلی عالی بود.
        ولی بیا و سنت شکنی کن و اون دلایلی که میخای چند ساله دیگه بگی این روزا بگو شاید با ی سری اقدامهای افکتیو بتونیم ی کم امتیاز بگیریم ازت (مثلا سال درمیون برنامتو داشته باشی).
        ولی باز با خودم میگم وقتی ی تایپ اف ی تصمیم اینقد سفت و محکمی میگیره باید، باید دیگه….
        بازم ولی میگم اگه به نصف اون بچه ها ی پیام منتقل کرده باشی (میشه ۴۰۰ تا take home message) و کلی حس مثبت نمیدونم چقد میتونی به اینا ارزش بدی..
        ولی باز عقل ناقصم میگه شاید این ی جور استراتژی مواجه شدن با غولا باشه.

      • فواد انصاری گفت:

        اینکه همیشه یک نقطه سکون نداری و مثل متمم هر روز با ایده های بهتر و جدیدتر به ما لطف میکنی جای تقدیره و مطمئن هستم در مورد این قضیه زیاد فکر کردین و حتما بهترین راهه . به هرحال We are all ear 🙂

      • محمد ابریشمی گفت:

        محمد رضا شعبانعلی من از دانشجویان دوره MBA دانشکده کارآفرینی هستم آخرین دوره هایی که مذاکره درس میدادی.
        نمیدونم چقدر شخصیت کاریزماتیک داری ولی میدونم این جایی که ایستاده ای و خیلی از طرفدارات چشم به حرکات و تصمیماتت دوختن ، بدون اون دوره های حضوری توی دانشگاه و خیلی رویداد های دیگه ای که الان حاضر به انجام نیستی ، میسر نمیشد. البته تکامل هم همینه باید در مقطع مناسب تصمیم بگیری از منطقه امن ات خارج شی ، مثل اون زمانی که متمم راه انداختی و داشتی این سمینار ها رو طوری برگزار میکردی که اطرافیانتم باور نداشتند که بعد از دو سال تصمیم به بوسیدن این خاک صحنه بکنی واسه همینم اون زمان هر چقدر تلاش کردیم یه قرار کوتاه کاری با هات بزاریم مثل وقت گرفتن از آدم های سرشناس اینقدر سخت بود که صرف نظر کردیم.
        شاید افراد راست مغز درون گرایی مثل تو و امثال ما ، راحت تر بتونن خودشون متمایز کنن ولی خود تمایز برای سایرین چه مقصدی و به ارمغان میاره؟ جوابش خیلی مهم نیست چون تا زمانی که زمان میگذرد حال همه خوب است.
        مسیری که داری طی میکنی مسیر درستیه ولی مراقب باش چون یه اتفاق به لحظه ای کوتاه می تونه موقعیت جذابی که داری و جابجا کنه. تو محمد رضای عزیز وجه ای از درون نسل ما هستی که بقدری سرکوب شده که الان آماده طغیانه و وقتی تو را میبینیم که در حال خروش هستی ضمیر نا خود آگاهمون، ما رو پشت سر تو به صف میکشه و تنها انتهای داستان میتونه به ما بگه که توی این مدت درون صف در انتظار چی بودیم. البته نسل قبل از ما تجربه خاصی را از توی صف وایسادن پشت سر افراد با خود یدک میکشن ولی خوب نسل ما فرق میکنه.
        شاید در جایی هستی که هر تصمیمی بگیری برات هورا بکشیم
        پس موفقی و نیازی برای آرزوی موفقیت برات نیست
        دوست داشتنی بمون.
        محمد ابریشمی

  • محسن رضایی گفت:

    ۱-سعی میکنم به اندازه سهم خودم بی نظمی ایجاد نکنم در ورود به فضای سمینار.تلاشم رو میکنم ساعت یک و نیم در سالن باشم.با گوگل مپ مسی رو درست میام و سر یک دوراهی شگرف اشتباه می رومش! برنامه ام به هم میخوره.ترافیک و…به هر زحمتی هست خودم رو قبل دو میرسونم به محوطه دانشگاه.صندوق عقب رو باز میکنم و لباسهام رو عوض می کنم در صندوق رو می بندم که بقیه کارهارو انجام بدم یهو با در بسته ماشین مواجه می شم.کلیدا رو تو صندوق عقب جا گذاشتم.فاتجه ای نثار مرحوم مورفی می کنم و در کمتر از ده ثانیه در ماشین رو باز می کنم.(ازجمله فواید پراید داشتن) خودم رو به سالن می رسونم.چه فضای خوبی.سلام میکنم راهنمایی می کند می نشینم.بعد از چند لحظه محمدرضا می آید خم و راست شدنهای سریعش به نشانه یاحترام به حضار،همه ی آنچه را که درباره خود می گوید (درون گرا و…) در ذهنم ثابت میکند.

    ۲-شادی قلی پور عزیز که لبخند مداومش مال “خود” اش است نه نقشی که دارد(برای نقش هم باشه خیلی خوبه).سمیه تاجدینی “کمی” خسته به نظر می رسد ،ولی “مدیر”،واژه ای که با دیدن فعالیت هاش در ذهنم تداعی می شود.پویا شفیعی عزیز که معلوم است بی سرو صدا کارهایی کرده وچقد خوب گوش می دهد،نخجوانیهای نازنین که “یار” ند،امیر تقوی محترم که رفت و آمدش بیهوده نیست.پدر ومادر محمدرضا که حتما خوش-حالند.دکتر شفیعی عزیزکه انصافا با کلیپهاشون حالم رو عوض می کنه.و…در سالن استراحت فکر میکنم با هرکدام ازین آدمیان به راحتی میتوانم حرف بزنم .هومن کلبادی عزیز را می بینم همدیگر را می بوسیم ،او یکدانه است،علیرضا داداشی عزیز که حرف هومن را تایید می کند که من اصلا شبیه عکسهام نیستم،هیوا شم نازنین که درونگرایی از سرو عینکش می بارد،ضیا که با نمک است و دوست داشتنی،سیمین ابراهیمی که آرام است ،شهرزاد عزیزکه فرصت دیدار دست نداد وافسوسی شد،خانمی که مهر گستر است اطرافیانش رو،نمی شناسمش ولی از مطابقت عکسها می فهمم نیکی کیانی است.شهلای صفایی نازنین که چقدر باصفاست.چهره ی شادش مجابت می کند به لبخند.مخلص همه ام.

    ۳-من ناراحت نشدم ازین که دیگه سمیناری این چنین نخواهد بود.هرچند به مهمانی ای با رنگ و بوی دیگه امیدوارم.

    ۴-حدود بیست تا نکته یادداشت کردم که از لحظه ای به بعد مثل خوره نوشتن به جانم افتاد.

    ۵-خداوند در خلق انسان در لحظه ای به او “توجه” می کند.سالهاست به این تکته فکر میکنم و چه قرابتی و تلنگری بود این نکته با بحث محمدرضا.

    ۶-همیشه یادگیری به معنای آموختن یک چیز جدید نیست.به این معنا که مفهومی باشه که تا به حال باهاش برخورد نکردیم.اگه اینجوری فکر کنیم بیشتر چیزهایی که دیگران می گن رو تازه نمی یابیم.بلکه اولویت بندی و سازماندهی چیزهایی که می دونیم رو فهمیدن کار اصلیه این روزگار ماست به گمانم.برای خودم که اینجوره.آن “یک-حرف” که عمری انسان رو اسیر می کنه شاید هیچ وقت نشنویمش.آن حرف تازه ی تازه ی تازه…پس همه چیزو انگار که می دونیم ولی کدامیک اولویته رو نه.کار علم هم همین دسته بندی کردن هاست.وکار ما محدود کردن دایره بهترین کار هامون برای اجرای بهتر.

    ۷-از همه عزیزان خاصه محمدرضا که در این راه قدم گذاشته اند و می گذارندو در این کار فرهنگی بزرگ تلاش می کنند صمیمانه سپاسگزارم.به امید به بار نشستن این “دانش زار” در بهار!

  • majid sadeghian گفت:

    با یه ناهماهنگی کاری ۱۹ شهریورم پر شد و نتونستم بیام. خودم رو توجیه می کردم که حالا سال بعد میرم . اما اول نوشته تون که دیدم آخرین سخنرانی از این دست دلم سوخت و خودم رو سرزنش کردم. خواستم بنویسم برات که شاید با حرف من و دیگر دانشجو هات منصرف بشی اما آخرای نوشته تصمیم ام عوض شد.
    محمدرضا
    آرامش معلم ام رو به شرکت تو سمینارهاش ترجیح می دم. احترام به تصمیم تو حداقل کاریه که می شه بکنیم.

  • بهروز مطیع گفت:

    در جمع متتمی ها به من و دوستم واقعا خوش گذشت ، هم خندیدیم و شاد شدیم ، و هم یادگرفتیم : از محمدرضای عزیز ، از دکتر شهریار شفیعی عزیز ، از برادران عزیز نخجوانی ، از خانم قلی پور عزیز ، و از لبخندی که به محض ورود دوستان متتمی که اسم شان را نمیدانستیم به ما زدند .

    مطلبی که من از این سخنرانی به خانه بردم ؛ “شناخت بیشتر خودم و سازمانم ” و ” توجه ” بود

    در حاشیه هم اینها یادگیری ها و سئوالهایم بود :
    – چگونه میشود وقتی حدود ۷۰۰ نفر روبرویت ایستاده اند و یک بند تشویقت میکنند بهت غرور دست ندهد ، اگر هم دست میدهد چجوری کنترلش میکنی ؟ به قول بیل ویلسن (بنیانگزار الکلی های گمنام) : من غرور را برعکس میکنم . این کار را در عمل چگونه میشود انجام داد ؟
    – وطن دوستی واقعی
    – مشکلات کوچک و بزرگ در سخنرانی ها پیش میاد مهم اینه که سخنران بتونه از پسش بربیاد (ادامه درس مهارت سخنرانی از سری مهارت ارتباطی متمم)

    از همه دوستان عزیزم که طرح ها و احیانا مطالب من از نظرشون آموزنده بود هم ممنونم که باعث شدند محمدرضای عزیز اسمم رو بخونه ( اون لحظه واقعا مثل بچه ها ذوق کردم )

    • سعید عباسپور گفت:

      بهروز ، راستشو بخوای تو سمینار دوبار تو چشمام اشک جمع شد. اول زمانی بود که دکتر شفیعی اون کلیپ‌ها رو نمایش داد که منغلب شدم و بعد ، زمانی بود که مجری برنامه ، حُسن ختام رو گفت اما حضار ، با انرژی تمام ، چند دقیقه ممتد تشویق کردند و تشویق قطع نمیشد و دیدم محمدرضا چطور تحت تاثیر این حس عاطفه جمعی قرار گرفت و من اون لحظه تحت تاثیر قرار گرفتم ، از این همه عشق و ارادت و دوستی و صمیمیت. خوشحالم که من هم یکی از اون ۷۰۰نفر مشتاق تشویق‌کننده بودم که ناخواسته کف زدنم متوقف نمیشد.

  • محمد رضا گفت:

    سلام و خدا قوت به شما استاد معظم

    واقعیت اینه که از موقعی که در لحظات پایانی سمینار صحبت از آخرین سخنرانیتون را کردید منم مثل خیلی از دوستای دیگه واقعا ناراحت شدم . مطمئناً نظر درست و تصمیم صحیح را شما گرفتید اما به ماها هم حق بدید که فارغ از هر توضیح و دلیلی ناراحت بشیم . از پنج شنبه شب تا به امروز ( صبح شنبه ) این سومین باری هست که از طرف شما موضوع آخرین سخنرانی را می شنوم ( اولی خود سمینار – بعد از پایان سمینار همون شب تو اینستاگرامتون و سومیش هم الان ) و هر بار دوباره یاد این موضوع که این اولین و شاید آخرین دیدار حضوری من با شما بود منو بیشتر ناراحت میکنه. امیدوارم هر کجا که هستید تنتون سالم دلتون خوش باشه .
    حیفم میاد این نکته را نگم که واقعا حرفاتون به دل میشینه چون واقعا اول خودتون عمل می کنید بعد به ماها میگید و مثل خیلی های دیگه اهل شعار نیستید. وقتی تو درس ارزش و ارزش آفریی در متمم میگید که کمک برای بهبود زندگی دیگران و اینا خیلی خیلی شفاف تو رفتارتون میبینم این موضوع تا ابد تو یاد و خاطرم می مونه .
    درسته که به فرموده خودتون این آخرین سخنرانی شما بود اما همینکه بنده افتخار شاگردی شما را دارم برام افتخاریه و یه تشکر ویژه ازتون دارم بابت اطمینان خاطری که بابت به روز بودن و در دسترس بودن دادید که هر وقت اراده کنیم تو سایت شما بهترین مطالب و به روز ترین اونها برای ما فراهم شده بازم ممنون از شما و تیم پرتلاش و خستگی ناپذیرتون

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام به محمدرضا و همه دوستان خوب متممی
    راستش اینقدر احساساتم زیاده احساساتی که خیلی دوسشون دارم چون عمیقند و اصیل که نوشتن برام سخته… هر چقدر بگویم از تو ممنونم می دانم کافی نیست…
    آخرین ها همیشه برایم دلتنگ کننده بوده اند و دلگیر چون دیدنت و حتی سکوت کردنت تنها دیدنت هم به ما انرژی می دهد و من تو این سمینار فقط اومده بودم تو رو ببینم…و دوستان خوب متممی ام را…لحظاتی بود که از دیدن هم سیر نمی شدیم شاید بارها و بارها ازت خداحافظی کردیم اما برگشتیم و از دور دوباره نگاهت کردیم آنروز از ادامه مسیری که انتخاب کردم مطمئن تر شدم خوب بودن و موثر بودن با تمام دردها و رنج هایش از تو آموختم و از همه دوستان خوبی که در کنارت بودند دکتر شهریار شفیعی احمدرضا نخجوانی شادی و سمیه عزیز و… ، در جامعه ای که مردمش برای بد بودن و کج رفتن از هم سبقت می گیرند یاد گرفتم آرام در کنار تو و آدمهای همراهت حرکت کنم به راستی و پاکی و درستی، این بهترین درس و انرژی بود که گرفتم . از بودنت نفس کشیدنت خندیدنت اشک ریختنت حرف زدنت سکوتت … ممنونم.
    دلم میخواد شعری رو که همون شب یکی از دوستانم فرستاده بود و تو اینستا گذاشتم و خیلی باهاش حال کردم و فکر کردم چقدر حرفهای دل ماست برای تو رو اینجا بزارم…

    من از خدا که تو را آفرید، ممنونم
    از آنکه روح به جسمت دمید، ممنونم

    از آنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
    از آنکه طرح تنت را کشید ممنونم

    تو راه میروی اندام شهر می لرزد
    من از تمام درختان بید ممنونم

    در این غروب، در این روزهای تنهایی
    از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

    من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
    و آنکه آمد و او را خرید، ممنونم

    من از نگاه پریشان آن زلیخایی
    که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

    تمام مردم شهر دوستت دارند
    من از حسین و رضا و مجید ممنونم

    چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!
    من از خدا که تو را آفرید، ممنونم

    فرامرز عرب عامری

  • maryam keimanesh گفت:

    بزارید بهتون بگم استاد
    استاد شعبانعلی. چون بهترینهارو ازتون یاد گرفتمو میگیرم. چون چیزایی که یاد میگیرم فقط کسب علم نیست کسب انسانیته. بارها توی سمینار بغض کردم بارها خندیدم بارها به خودم بالیدم و افتخار کردم که شاگردتونم. لحظه آخر دلم گرفت وقتی گفتید که بار آخره هرچند میدونم تنهامون نمیزارین اما کاشکی میشد فریاد زد که این صحنه جای شماست نه هیچ کسی دیگه.
    استاد مهربونم آرزوم اینه که سلامت باشی همیشه متفاوت بمونی و افتخار من اینه که به دنیای متمم پا گذاشتم و به دنیای افکار تو.
    این همه عشق این همه دوست داشتن اون همه دستی که واقعا دوست نداشتیم اخر سمینار قطعش کنیم و روزها شاید بایستیم و حرفای نگفتمونو دست بزنیم حلالت باشه.
    پاینده باشین همه ی متممی ها خانواده ی خوبم
    مریم کی منش

  • شكوه گفت:

    سلام
    اميدوار بودم كه اگر امسال نتونستم در اين سمينار شركت كنم افتخار حضور در سمينارهاي بعدي را داشته باشم به هر حال تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه ” صلاح كار خويش خسروان دانند” .
    همين كه هستي و تلاش بي چشم داشت ميكني براي بهتر شدنمان ، به طور وصف ناپذيري ازت ممنونم و تنها حسرتم اينه كه اي كاش خيلي زودتر از اينها ميشناختمت .
    پايدار باشي.

  • یاسین گفت:

    سلام به تمام هم خانوادگی هایم
    با تشکر از تمام عوامل تیم اجرایی متمم که واقعا فوق العاده بودند.
    تشکر واژه کوچکی است برای قدردانی از زحمات محمدرضا عزیز که گامی بزرگ در راستای پرورش روح و ذهن بچه هایی که قصد دارند دنیا رو تغییر بدهند برداشته و انقدر قدرتمند و سبک بال حرکت میکند که جزء آرامش و اعتماد به نفس چیز دیگری دریافت نمی شود. اصلا متمم فضای به دور از هرچه نفرت و ناامیدی است….
    تشکر فراوان دارم از دوست بزرگوار محمدرضا عزیز، آقای دکتر شهریار شفیعی که فوق العاده بودند و به قول محمدرضاعزیز صحبت های ایشان بی قراری ایجاد میکند…
    سپاسگزارم از توجهی که خانواده متممی دارید

  • سیدنورالدین حسینی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    ممنون از تمام محبتهات بویژه سمیناری که چیزیهایی که مدتها دنباش بودم بدست آوردم مثل این بود که این سمینار برای من ساخته شده بود ،ساعتها بعد از سمینار هم در حال و هوای خوب اون سمینار بودم اون حس خوبی که همیشه ازش حرف می زدی و کاملا احساسش کردم
    مدتهاست که معتاد مطالبت شدم ،من که دیر با شما آشنا شدم سعی کردم که زود خودمو به شما نزدیکتر کنم تمام مطالب روزنوشتها رو خوندم و هر روز تشنه و تشنه تر شدم ،آثار آموزشها و مطالب شما در رفتار و گفتار من نیز کاملا برام مشهوده ،بچه های منهم که کوچیک هستند شما رو بخوبی میشناسن ،ولی افسوس که به نظر می رسه باز هم دنیای تکنولوژی با تمام مزایایش باعث دوری شد،از اینکه گفتید آخرین سمینار شما بود حس خوبی ندارم ،دیدن شما حتی از دورترین نقطه ی سالن اون حس خوبی که میگی در من خیلی بیشتر زنده نگه می داره تا از طریق اینترنت ،بهر حال تصمیم شماست و حتما حکمتی در آن است و ما از درک آن عاجزیم باز ام ممنمون
    با من صنما دل یک دله کن
    گر سر ننهم آنگه گله کن

    مجنون شده‌ام از بهر خدا
    زان زلف خوشت یک سلسله کن

    ای مطرب دل زان نغمه خوش
    این مغز مرا پرمشغله کن

  • سعید عباسپور گفت:

    سلام استاد عزیزم و سلام به همه دوستان و همخونه‌ای‌های عزیز که امروز برای من مصداق نزدیکتری از دوست هستند.

    خوشحالم از اینکه متمم راهی برای دقیقتر دیدن و بهتر فکر کردن و پایدارتر رشدکردن رو به من آموخت و سعادتمندم از اینکه در خودم میبینم که امسال رشد قابل توجهی نسبت به سال گذشته در خودم حس میکنم و این رو مدیون متمم و استاد عزیزم محمدرضا هستم.
    مفتخرم به اینکه تونستم در سمینار با شکوه بهترین استاد زندگیم شرکت کنم. اونقدر تو این مدت برای اومدن به این سمینار انتظار کشیدم که شاید اغراق نباشه اگه بگم ثانیه ثانیه‌ش برای من مهم بود که مصداقی باشه بر گفته‌های محمدرضا درمورد ارزش منابع.
    اون روز حدود ساعت ۱۲ رسیدم به دانشگاه و حدود ۲۰:۳۰ از دانشگاه بیرون اومدم.. واقعا برای من جالب بود با اینکه شب قبل به خاطر رانندگی کمتر از ۲ ساعت خوابیده بودم اما لحظه‌ای از انرژی من کم نشد و تمام این مدت برای من ، دلنشین و تقریبا بی‌توجه به زمان سپری شد و همچنان انرژی داشتم که بیشترین دریافت رو از این اتفاق خاص داشته باشم.
    زمانی که محمدرضا گفت این آخرین همایشه اول کمی غمگین شدم و بعد به خودم دلداری دادم که قطعا استادم برنامه بهتری رو در ذهن داره و هر تصمیمی بگیره برای من قابل احترامه و قطعا بازدهی بهتری برای این رابطه اتفاق میوفته.

    امروز دوروز از سمینار میگذره و اونقدر این دیدار شیرین و مهم برای من اهمیت داشت که به محض اینکه از سفر ویژه من به تهران ، به خانه برگشتم قبل از هرکاری به سراغ اینستاگرام و اینجا اومدم تا مراتب تشکر ویژه خودم رو به استادم و دوستانم تقدیم کنم. از بابت همه چیز تشکر میکنم و از خانم قلی‌پور و خانم تاجدینی هم به خاطر همه تلاشهاشون و همه زحماتشون تشکر میکنم ..

    پ.ن.۱ خوشبختم از اینکه دوستان فرهیخته یکدل و خوبی پیدا کردم و از دوستان متممی عزیزم که بالاخره افتخار دیدنشون رو پیدا کردم تشکر میکنم که هستید و جمع خانواده متمم رو گرم‌تر کردید. دوستانی که دو حس آشنایی و ابهام رو در یک لحظه در من ایجاد کرده بودند ازطرفی حس غنی آشنایی داشتم از طرفی اولین بار بود میدیدمشون و دوستشون داشتم. حس شیرینی بود. ۷۰۰نفر دوستانی که برخی اونقدر نزدیک بودند که انگار سالهاست میشناسمشون.

    پ.ن.۲ متمم برای من یک خانواده‌ست .. یک خانواده همدل و صمیمی و یکصدا … به خاطر داشتن چنین خانواده‌ای احساس شادی میکنم.

    “افتخار میکنم که دانشجوی متمم هستم”
    .. ارادتمند ..

  • میترا گفت:

    محمدرضای عزیز
    برای ثبت نام در سمینار تردید داشتم نه اوضاع مالی رو به راهی داشتم و نه برای من که تازه شروع به کار کرده ام رفت و آمد به تهران و پرداخت هزینه ی سمینار، تصمیم آسانی بود. متاسفانه اولین حضورم در سمینار شما اگرچه تجربه ی متفاوتی بود اما مقارن شد با آخرین سمینار شما! غمگین بودم. تمام مدت دیروز! تمام مدت امروز اما یک درس بزرگ گرفتم “اگر فهمیدم حضور و شرکتم در جایی امکانی از جنس پیشرفت را برایم فراهم می کند به آن لحظه و آن موقعیت به چشم تنها شانسم نگاه کنم نه تجربه ای تکرار شدنی”. محمدرضای عزیز استاد دیریافته ام، حضور در سمینار شما، مانند پنجره ای به دنیایی بود که هرگز نمی دانستم وجود دارد. ممنونم که هستی و با علم و سخاوت و دانشت شکوهمندانه زندگی کردن را به ما می آموزی. در پناه حق و زیر سایه ی والدینت و در کنار دوستانت روزگار شیرین و عمر پرثمری در پیش رو داشته باشی. با آرزوی بهترین ها برای بهترین استاد.

  • یاسین اسفندیار گفت:

    سلام به همه دوستان متممی عزیز
    خیلی خوشهال شدم که شما را در همایش ۱۹شهریورماه دیدم .
    پنجشنبه یکی از بهترین روزهای من بود. و امیدوارم این دیدارها تکرار شود.
    (البته نه بصورت همایش)
    همه دوستان مثل خود محمدرضا شاد و پرانرژی و پر انگیزه . این جمع تنها جمعی بود که در هیچ یک از همایشهای دیگر ندیده بودم.
    محمدرضا تا پایان همایش با تک تک دوستان عکس یادگاری گرفت و هر کس دست نوشته ای میخواست، با آن همه خستگی دریغ نمی کرد.
    با خیلی از دوستانی که فقط با اسم مشناختمشان .ملاقات کردم و روز بیادماندنی بود
    از خانم قلی پور و خانم تاجدینی کمال تشکر را دارم. دستمریزاد به شما . تا آخرین نفر بعد از پایان همایش در کنار دوستان بودند و همه مسائل را پیگیری می کردند.
    هر چه از همایش بگویم کم گفته ام . فقط امیدوارم که این جمع دوست داشتنی را دوباره ببینم. چرا که میدانم چنین جمعی از اقسانقاط کشور در جای دیگر نخواهم یافت. از تهران – رشت – سراوان- اصفهان – شیراز – همدان و ساری و ….
    فقط عکس ها یادتون نره . منتظرشان هستم.
    دمتان گرم و سرتان خوش باد.

    • سعید عباسپور گفت:

      یاسین جان ، افتخار آشنایی با تو و باقی دوستان یکی از برکتهای این همایش بود. خوشحالم که دوستان آشنای ندیده خودم رو از نزدیک ملاقات کردم و برای من جالب بود که تصویر ذهنی‌ای که از منش رفتاری دوستان در ذهن من شکل گرفته بود با اون چه که برای اولین بار از نزدیک دیدم تقریبا مطابقت داشت و این گواه برند شخصی قدرتمند دوستان متممی هست.

  • کیومرث دورانی گفت:

    سلام محمدرضا.
    حودد یک و نیم سالی هست که نوشته های شما را دنبال میکنم و همیشه انگیزه تلاش کردنم را زیاد میکنه.ولی کامنت نمیگذاشتم و حتی در متمم عوض هم نبودم.
    جدیدا بدین خاطر که تصمیم گرفتم بصورت هدفمند و منظم مطالب را پیگیری کنم در متمم عوض شدم و با خودم عهد کردم که تاجایی که ممکنه دیدگاهم را بنویسم.
    واقعا ناراحت شدم که این فرصت استثنایی رو ازدست دادم.
    سپاس بخاطر همه مطالبی که به ما یاد دادی و تشکر بخاطر همه خاطرات خوبی که برامون رقم زدی.

  • یاسین اسفندیار گفت:

    محمدرضا گفته بود تلاش کنید قبل از ساعت ۱۳:۳۰در محل همایش حضور داشته باشید برای پذیرش بهتر و نزدیک ساعت ۱۴ شده بود و من به خاطر ترافیک تهران تازه به پارک وی رسیده بودم. خیلی دوست داشتم دیر نرسم.و یا نمی خواستم بعد از شروع مراسم برسم.
    رسیدم دم در دانشگاه . به نگهبان گفتم: چقدر فاصله است تا سالن همایش. گفت ۲ کیلومتر ! بعد خندید و گفت ۲۰۰ متر .
    رسیدم به سالن همایش و خوشهال ،که هنوز مراسم شروع نشده .
    برگزار کنندگان با تمام متانت و بزرگواری به مدعوین، جایگاه هایشان را نشان می دادند و هر صندلی با نام شخص مشخص شده بود.
    من سرجای خود نشستم. پوشه را باز کردم . یک تست شخصیت شناسی و یک پاکت نامه!
    پاکت نامه را باز کردم . یک کارت پستال زیبا با خط محمدرضا و امضای اصل خودش (به این فکر کردم یعنی همه این کارت ها را امضا کرده است؟!) نوشته بود

    انسان بودن شاید ،
    به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد
    هر چقدر هم کوچک
    حتی به اندازه ترسیم گلی ساده
    بر روی سنگی در بیابان افتاده
    جایی که هرگز دیده نخواهد شد

    و این نوشته، امضای محمدرضا است . چرا که کلمه کلمه ، سطر سطر نوشته های محمدرضا بوی این جملات بالا را دارد.
    و سخت است بین حرف زدن این مطالب و عمل کردن. ولی محمدرضا در این چند سال چنین کرده . چنین کرده که در قلب من و تمامی افرادی است که مشناسندش .

    از آخرین سخنرانی سخن گفتی، ولی باید پذیرفت که این محمدرضا ، اگر محمدرضا است، بخاطر باورهایش است و این باورها و اعتقاداتش است که قابل تقدیرش کرده.
    محمدرضا، معلم عزیزم. ببخشید معلم عزیزمان؛ امیدواریم این دیدار آخرمان نباشد و همانگونه که در دنیای مجازی هر روز با تو زندگی می کنیم. در دنیای واقعی هم دوباره تو را ببینیم

    همیشه شاد و سلامت باشید.

  • محمد ديز گفت:

    محمد رضاي عزيز، سلام
    دوست داشتم حداقل يكبار از نزديك ببينمت، حتي روش برگزاري و مديريت كردن سمينار هم ميتونست براي من اموزنده باشه، نشد بيام (با حسرت زياد) . البته دلم خوش بود كه فيلم سمينار رو بالاخره در متمم ميبينم، اما خودت رو چي ! معلم عزيزم، محمد رضاي گل، از قبل نگفتي اخرين سمينارته چون ممكن بود بار تبليغاتي داشته باشه. حالا حسرتش موند روي دلمون … خوب ميگفتي يه خاكي تو سر خودمون ميريختيم به زورم كه شده ميومديم. بابا حق ما بود ميدونستيم. اشكمونو در اوردي خوب شد !
    با احترام به تصميمت و همه دلايلي كه داري و من نميدونم …

  • مَرِضا گفت:

    سلام محمدرضا
    الان که این متن رو مینویسم نمیدونم میخوام بفرستمش یا نه. اخه چند بار یه چیزایی نوشتم و پاک کردم. میدونی. وقتی کلی حرف داشته باشی برای گفتن، ولی ندونی چطور باید بگی.
    الان یه تصمیم گرفتم. اینکه هنوز حرف های مفصلم رو نزنم. اینکه چرا با همه ی فشار هایی که رو خودم حس می کردم خودم رو از شرکت تو سمینار محروم کردم؛ یا دلیل احساس حسرتی که خیلی عادت ندارم همراهم باشه، اما با خوندن متن “آخرین سخنرانی من” تو اینستاگرام بهم دست داد.

    شاید بعدا برایت نوشتم؛ هر چند دوست دارم اگر عمری باقی بود و فرصتی دست داد، به خودت بگم.

    دمت گرم و سرت خوش باد.

  • الهه گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشید .
    برای همتون آرزوی موفقیت دارم.

  • رضا گفت:

    من اولین بار دیروز محمدرضا رو از نزدیک دیدم. بسیار دوست داشتنی و صمیمی بود. اکثرا بچه ها را به اسم کوچک میشناخت و خیلی هم شوخ طبع بود. اصلاً طوری بود که بعد سمینار آدم دلش نمیومد از سالن بیاد بیرون.

    گزارشی از حاشیه های مراسم:
    مراسم با ده دقیقه تاخیر شروع شد، یک ساعت اول سیستم صوتی کار نمیکرد ولی کل سالن آنقدر ساکت بود که صدای نفس کشیدن بچه ها رو هم میشد شنید، محمدرضا مثل همیشه با سرعت و البته اینبار بلندتر از همیشه صحبت میکرد، اسامی و عکس دوستان فعال در متمم مقابل درب ورودی نصب شده بود، پذیرایی و برخورد تیم اجرایی بی نظیر و عالی بود، محمدرضا کلی با علیرضا نخجوانی شوخی کرد و البته برادر بزرگترشون و شرکت شاتل، پدر و مادر محمدرضا با یک ربع تاخیر در مراسم حاضر شدند، شادی و سمیه با توجه خیلی زیاد مراسم رو مدیریت میکردند، بیرون سالن کلی ماشین لوکس بود خب چند ردیف اول همش مدیرهای بزرگ بودند خب! ، مراسم در سه پارت ۱ و ۲٫۵ و ۱ ساعته برگزار شد و البته دکتر شهریار شفیعی هم حدود ۴۵ دقیقه در مورد برند صحبت کردند، بعد مراسم حدود نیم ساعت هر کسی دوست داشت میرفت با محمدرضا عکس سلفی یا عکس گروهی میگرفت، عکس گرفتن بچه ها با محمدرضا به اندازه خود مراسم لذت بخش بود محمدرضا با همه صمیمی بود و شوخی میکرد و کلاً خیلی زیاد به همه خوش میگذشت، سر عکاسی یکی از دوستان موقع خداحافظی میخواست محمدرضا را یلند کنه و محمدرضا گفت ببین من قبل معلمی کارگری میکردم زور نزن نمیتونی! و کلی خندیدیم، محمدرضا میگفت اگه کسی هفده سال ۲۲ ساعت در روز کار کنه حتی تو آلمان هم بازنشستش میکنن! ، حاضر جوابی شوخ طبعی و صمیمیت و احترامی که محمدرضا داشت واقعا غبطع انگیز بود، پدر محمدرضا با ماشین خودش اومده بود و این برای من خیلی عجیب بود، وقتی محمدرضا با تیم اجرایی میخواست عکس بگیره به شوخی میگفت شما باید خوشحال باشین که مدیریت آخرین سخنرانی ام را داده به شما و من فکر میکردم معلم ما این همه حرف و نکته و شوخی را از کجا میاره، خیلی از بچه ها از شهرهای دور اومده بودند مثل یکی از خانم ها که از سیستان و بلوچستان اومده بود و فکر کنم دو روزی رو تو راه بودو…

    در کل مراسم فوق العاده ای بود و فکر کنم همه با رضایت سالن را ترک کردند.

    ممنون از محمدرضا و تیم متمم که همگی به شکل غبطه انگیزی دوست داشتنی و خواستنی هستند

  • سیما گفت:

    سلام بر همه دوستان عزیز متممی
    از صاحب این خانه و سایر دست اندرکاران پرتلاش و صمیمی سپاسگزارم.
    اگرچه دیروز فهمیدم که در گروه افراد «نامرئی» قرار می گیرم اما سلام و عرض ادب و قدردانی،مقاومت ناپذیر بود.
    از دل پرمهر صاحب این خانه و سایر دوستان نازنین متممی سپاسگزارم.
    در پناه حق

  • فرشته ترحمی گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    شنیدن این حرف که آخرین سمیناره انفرادی شما گذشت و من افتخار حضور نداشتم خیلی برام ناراحت کننده ست. اما دلخوشم به اینکه یکبار تونستم بعد یکی از سمینارهای گروهیتون پارسال، شمارو ببینم و از نزدیک باتون هم صحبت شم. بالاخره اینجا هست، متمم هست و همچنان میشه از شما یاد گرفت. حضورتون مستدام

  • معصومه فردوس مقدم گفت:

    من تازه با گروه متمم آشنا شدم و دوست داشتم در سمینارهای آقای شعبانعلی حضور داشته باشم و الان حیف شد که آخرین سمینارت بود. انشاءالله که همچنان پر انرژی و سربلند باشید.

  • زهرا گفت:

    سلام

    اقای شعبانعلی عزیزبدون هیچ اغراق وریامی توانم بگویم که تمام روز پنج شنبه من به همایش شمافکرمی کردم وحتی لحظاتی هم نگران بودم مبادا دراجرای همایش خللی ایجادشود.ازاینکه چنین بازخورد خوبی درشرکت کننده ها دیدم مطمئن شدم که همه چیزعالی بوده وحتی قطع سیستم صوتی که مشکل روتین سالن هابوده کمترین اثری روی محتوای انتقال یافته شمانداشته است.
    برخلاف همه دوستان برایتان خیلی خوشحالم که چنین انتخابی داشتید.جزاین انتظارنمی رفت..حضورمعلمان ارزشمندی چون شما برای کمک به اندیشیدن وبهترزیستن است نه اینکه فقط شنونده باشیم .
    سهم شماسوختن وماتمجیدکردن نیست.سهم شما نوری است که دردل ما روشن کردیدوآن اندیشیدن است.سلامت،عشق،ثروتتان افزون باد.
    من هم آخرین پیامم رابرایتان نوشتم.برای همه چیز ازشماممنونم.

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم

    دیروز شاهد برآورده شدن یکی از آرزوهام بودم ، بالاخره سعادت دیدار یگانه معلم زندگی ام از نزدیک نصیبم شد و سعادت شرکت در همایشت رو داشتم، بودن در جمع مردم فرهیخته کشورم من رو سر ذوق آورد و نور امید رو در جانم زنده کرد. بیشترین حد صمیمیت بین خانواده متمم رو دیروز وقتی که برق رفت تجربه کردم ، که همه در سکوت محض عاشقانه پای صحبت های ارزشمند بهترین معلم شون نشستن. من شخصا دیگه فراموش کردم که اومدم سمینار ۷۰۰ نفره و با وجود اینکه درآخرین ردیف های سالن نشسته بودم و ته سالن همه دوستان و کادر اجرایی با استرس داشتند سیستم برق را راه اندازی می کردن ، من یاد کلاس های خیلی صمیمی مدرسه افتادم که با هیجان پای صحبت های غیر درسی معلممون می نشستیم و گذر زمان رو حس نمیکردیم و دوست داشتیم که ای کاش همیشه بحث غیر درسی باشه.
    محمدرضای عزیزم فقط لطف خدا بود که تمام اتفاقات دست به دست هم داد که من افتخار شرکت در مهمانی ات را داشته باشم. تو دیروز مثل همیشه فوق العاده عمل کردی. کارت پوستال با دست خط تو بهترین هدیه ای است که تا الان گرفتم.
    میخوام یه تشکر خیلی خاص ازت داشته باشم به خاطر اینکه بانی مهمونی بودی و تیمی رو هدایت کردی که بهترین شب رو برای من و دوستان متممی ام رقم زدن.
    از تمام کسانی که دوشادوش محمدرضای عزیزم بودن که این مهمونی اینقدر گرم و صمیمی برگذار بشه و ما حس غریبی نکنیم و عین خونه خودمون باشه کمال سپاس رو دارم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser