Tag: یادگیری

قوانین یادگیری من (۶): دانش واقعی رسوب نمی‌کند!

برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را می‌خوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامه‌ی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم).

مهم‌ترین نکته‌ای که اگر چه بدیهی است، اما تجربه نشان داده که تکرار دائمی آن، همواره لازم بوده و هست، این است که: آنچه اینجا می‌خوانید کاملاً نظرات و سلیقه و تجربه‌ی شخصی است و هیچ پایه و اساس علمی ندارد و صرفاً اصول و قوانینی است که نویسنده‌ی این متن، در تحلیل یادگیری خود،‌ مد نظر قرار می‌دهد. همچنانکه خواننده‌ی این متن هم، اگر لحظاتی وقت بگذارد و قلمی در دست بگیرد، فهرست مشابه یا متفاتی از چنین قوانینی را خواهد نوشت.

نکته مهم اینکه:

وقتی نوشتن متن تمام شد، دیدم که الزاماً از جنس قوانین یادگیری نیست. سهم دلنوشته هم در آن زیادتر شده. اما متن را اصلاح نکردم. گفتم بگذارم همانگونه که به ذهن رسیده و نوشته شده، خوانده شود. اینجا یک سایت وزین علمی نیست که مجبور باشم برای عدم تسلسل حرفها، بهانه و دلیل بیاورم. حرف‌هایی است که نوشته می‌شود و تمام می‌شود. همین!

یکی از قوانینی که من برای یادگیری به کار می‌برم این است که وقتی مطالعه مطلبی تمام شد یا در کلاسی آن را شنیدم یا دوستی آن را برایم توضیح داد، تلاش می‌کنم دو روند تدریجی را به صورت همزمان آغاز کنم: اول اینکه در هر شرایطی که احساس کردم میتوان آن مفهوم را به کار بست، این کار را انجام دهم تا تسلطم بر آن مفهوم بیشتر شود. دوم اینکه تلاش می‌کنم استفاده از کلمات کلیدی آن مفهوم را در کلامم به حداقل برسانم!

اجازه بدهید که با یک مثال این قانون را ساده‌تر توضیح بدهم.

فرض کنید که امروز مطلبی در مورد فوبیای تصمیم گیری در متمم می خوانم. واژه‌ی جالبی است. جدای از اینکه برچسب درست و خوبی برای بسیاری از تصمیم گیری های اشتباه من در گذشته است، واژه‌‌ای شیک و مجلسی محسوب می‌شود!

حالا فکر کنید که من از فردا هر جا که می نشینم، تلاش کنم از این واژه استفاده کنم:

در گفتگو با یک دوست:

ببین. توی این مسئله‌ی مهاجرت، دچار فوبیای تصمیم گیری شدم. این رو کامل حس می‌کنم! می‌ترسم که تصمیم بگیرم.

در گفتگو با همکار:

احساس می‌کنم این مدیر ما، کاملاً دچار فوبیای تصمیم گیری شده. از یک طرف اعلام کرده که علاقمند است مجموعه را کوچکتر کند، از طرف دیگر در تصمیم گیری نهایی و امضای دستور این کار، درمانده است.

در کامنت گذاشتن زیر نوشته‌های شبکه های اجتماعی – در پاسخ به کسی که شعری نوشته: نه با یار توان بود، نه بی یار توان رفت…

دوست عزیزم. شما دچار فوبیای تصمیم گیری شده اید. بهتر است یک بار تصمیم نهایی را بگیرید. اگر میتوانید بی یار بمانید، این کار را بکنید و دنیای تنهایی خودتان را بسازید. اگر نمی‌توانید، پس با یارتان ازدواج کنید!

در گفتگو با چند دوست دیگر در یک مهمانی (که آنها هم فوبیای تصمیم گیری را می‌شناسند):

بچه‌ها. نمی‌خوام پیش قضاوت داشته باشم. اما فکر می‌کنم فلانی، دچار فوبیای تصمیم گیری است. کاملاً از رفتارش این رو میشه حس کرد. حتی در علائم چهره‌اش هم دیده می‌شود (در اینجا به تولید دانش هم پرداخته‌ایم و یک شاخه‌ی دیگر از علم را به شاخه‌ی فعلی پیوند زده‌ایم تا ببینیم چه چیزی از آب در می آید!).

ممکن است من از این شیوه برخورد، دفاع کنم و توضیح دهم که: با این کار در حال تلاش برای تمرین آموخته‌ها هستم و این نوع کاربرد گسترده از آموخته‌ی قبلی در زندگی روزمره، کمک می‌کند که این مفهوم در ذهن من بهتر تثبیت شود.

در اینجا پیشنهاد می‌کنم به خاطرات دوران کودکی خود برگردیم. آن زمان که به ما انشا نوشتن یاد می‌دادند و می‌گفتند که هر انشایی، مقدمه می‌خواهد و بعد مطالب مختلف را توضیح بدهید و در پایان نتیجه گیری کنید.

ما هم به عنوان مقدمه توضیح می‌دادیم که: آهوی قلم را بر دشت کاغذ می‌لغزانم و …

بعد هم به عنوان متن می‌نوشتیم که هر کسی علم داشته برایش مانده و هر کس ثروت داشته از او دزدیده اند و الان هر کسی که علم دارد خوشحال است و همه ثروتمندان سرطانهایی دارند که حاضرند همه داراییشان را بدهند، ولی خوب نمی‌شوند. و اگر کسی هم می بینیم که علم دارد و ثروت ندارد و سرطان هم دارد و در حال مرگ است، احتمالاً نیت او خوب نبوده و …

بعد هم به عنوان نتیجه می‌نوشتیم: پس علم بهتر از ثروت است و هر کس فکر می‌کند ثروت بهتر از علم است هیچ چیز نمی‌فهمد!

در آن زمان، کم نبودند دانش آموزانی که انشای خود را این طور ساختار می‌دادند:

مقدمه:

…………………….

…………………….

اصل موضوع:

……………………..

………………………

نتیجه:

……………………..

……………………..

بعدها که بزرگتر شدیم، یاد گرفتیم که مقدمه و اصل و نتیجه، چیزی در ذهن ماست و نباید بر روی کاغذ بیاید. ساختار انشای ما نشان می‌دهد که ما فرق مقدمه و اصل موضوع و نتیجه را می‌فهمیم یا نه.

نگاهی به اشعار حافظ بیندازید. چقدر واژه‌ی «عرفان» در این نوشته‌ها به کار رفته؟ چه حجمی از اشعار حافظ، فضای عرفانی دارد؟ با خواندن بخش عمده‌ای از اشعار او، ما در فضای عرفان تنفس می‌کنیم اما خود این واژه، تمام ابیات و غزل‌ها را فرا نگرفته است.

نگاهی به نوشته های مک لوهان در مورد رسانه بیندازید. هیچ جا نگفته که: دوستان. من الان می‌خواهم کمی با نگاه آینده پژوهانه برای شما صحبت کنم. او صحبت‌هایش را انجام داده و امروز حرف‌هایش را به عنوان مصداقی از پژوهش در آینده‌ی ناموجود و خودش را به عنوان پیامبر حوزه رسانه مطرح می‌کنند.

نگاهی به محصولات اپل به عنوان بت خلاقیت – در نگاه بسیاری از عاشقان تکنولوژی – بیندازید. در معرفی کدام محصول میگوید:

Our creative team, created a new creative product

خلاقیت از دامنه واژگان آنها حذف شده و دامنه محصولات آنها را فرا گرفته است.

حالا اگر من بودم و در ایران می‌خواستم همان محصول را تولید کنم، روی تمام بیلبوردها می‌نوشتم: حاصل خلاقیت ایرانی!

حرفهای راسل اکاف در مورد تفکر سیستمی را بخوانیم. خارج از فضای کلاس – که فضای یاد دادن و آموزش قطعاً استثنا هست – چقدر واژه‌ی سیستم و تفکر سیستمی را در خاطرات و تحلیلها و نوشته‌هایش می‌بینیم؟ بسیار کم. اما در جمله جمله‌ی حرفهایش می‌توان این دغدغه ها را دید.

نوشته های نیچه را بخوانیم. چقدر واژه‌ی فلسفه در آن نوشته ها تکرار شده؟ بسیار کم. اما هر آنچه گفته شده فلسفه است.

***

این مثالها کم نیستند. وقتی خودمان را مقید می‌کنیم که در دام واژه ها نیفتیم، مفاهیم در ذهن و زبان ما جاری می‌شوند.

این جمله را که یک مشاور مدیریت در یک جلسه به یک مدیر می‌گوید نگاه کنید:

به نظر من، شما اول باید نیازهای لایه‌های پایینی هرم مازلو را کاملاً ارضا کنید و سپس به تدریج به انگیزانندهایی مانند ادراک کارکنان از عدالت سازمانی فکر کنید و در نهایت بکوشید که به لایه‌های بالاتر مانند خودشکوفایی کارکنان باشید.

حالا به جملات مشاور دوم توجه کنید:

بچه ها مشکلات خیلی ساده‌ای دارند. حقوق آنها مدتهاست پرداخت نشده. به آنها گفته می‌شود که پول نداریم. برای تامین هزینه های رفت و آمد خود دچار مشکل هستند. کارمندان شما، اخیراً در راستای سیاست‌های صرفه جویی، قند چای خود را از خانه می‌آورند و از آن سو، شما به همان آبدارچی گرسنه، می‌گویید که در مسیر آمدن به شرکت، برای سگ شما چند عدد مرغ خریداری کند! چنین فضایی ملتهب است. چنین مجموعه‌ای هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی است. اما شما همین هفته، در جلسه با همکارانتان، از کاهش خلاقیت در سازمان گفته‌اید. خلاقیت ذهن آزاد و روحیه خوب می‌خواهد. نه دستور مدیریتی!

به نظر می‌آید که هر دو نفر، مفاهیم مدیریتی را می‌شناسند.

اما نفر اول، یا به تازگی با مفاهیمی مانند عوامل انگیزشی و بهداشتی و نظریاتی مانند مازلو آشنا شده، یا اینکه خودش را ضعیف و غیرمعتبر می‌بیند و با جمله سازیهای مدیریتی، اعتبار می‌خرد و یا اینکه آمده است که جیب مدیر را خالی کند و برود.

به نظر می‌رسد در نفر دوم، این بحث‌ها درونی شده. مدتها از مطالعه آنها و تجربه آنها گذشته. دیگر جمله سازی با واژه‌های علمی، نه برایش جذابیت دارد و نه اعتبار ایجاد می‌کند. او دغدغه‌ی بهتر شدن سازمان را دارد. می‌داند که حرف‌هایی هست که کارمندان می‌بینند و نگفته‌اند و نمی‌توانند بگویند. می‌داند که برخی واقعیت‌ها را اگر در پوششی از واژه‌ها و مفاهیم تخصصی بپوشانیم، زیبا و قابل پذیرش نمی‌شوند. بلکه عقیم می‌شوند!

 ***

این دانشجویانی را که تازه از کلاسهای شخصیت شناسی بیرون می‌آیند دیده اید؟

وقتی با او بحث می‌کنی می‌گوید: ببین! تو ترکیب خطرناک افرودیت – هرمس هستی! من می‌فهمم و می‌ترسم که قربانی کسی مثل تو شوم!

اگر این فرد، دیشب از کلاس شخصیت شناسی بیرون آمده باشد، این هیجان زدگی او قابل درک است. اگر یک ماه پیش کلاس را تمام کرده باشد، باز هم این حرف زدن او را می‌توان تا حدی فهمید (دوستی داشتم که کلاس مذاکره من را شرکت کرده بود و تازه با مفاهیم اولیه مذاکره آشنا شده بود. می‌گفت: محمدرضا. حیف است که این همه پول داده‌ام و فقط گه گاه از این لغت استفاده کنم. باید آنقدر زیاد این کلمه را به کار ببرم، که قیمت کلاس سرشکن شود و اقتصادی تر باشد!).

اما اگر بعد از یکسال، هنوز این کلمات در گفتار من وزن غالب را دارند، احتمالاً من آنها را هضم و درک نکرده ام.

همین فرد، احتمالاً یک سال بعد، وقتی دانش شخصیت شناسی را هضم و جذب کرد،‌ در شرایط مشابه چنین خواهد گفت:

تو زیبایی و جذابیت را در اوج داری. به خودی خود، حتی به پذیرفتن وعده‌های نادرست تو، وسوسه می‌شوم. قدرت کلامی تو هم بالاست و به معجزه‌ی کلمات، می‌توانی حتی مخالف حرف خودت را هم اثبات کنی. بپذیر که من، در برابر پذیرفتن حرف تو، حتی وقتی با منطق خودم تطبیق دارد، تردید کنم.

شاید این فرد،‌ چند سال بعد، حتی این جملات را هم نگوید. حرفهای طرف مقابل را بشنود. سکوت کند. لبخندی بزد و در هنگام جدا شدن، تمام شنیده‌ها را به فراموشی بسپارد.

وقتی شکر را در آب می‌ریزی و هم میزنی، آب شیرین می‌شود، اما دانه های شکر دیگر دیده نمی‌شوند. وقتی قطره جوهری را به ظرف آبی اضافه می‌کنی، بعد از مدتی قطره‌ی جوهری دیده نمی‌شود. بلکه رنگ آب تغییر کرده است.

اما برای بسیاری از ما، یادگیری نیمه کاره و سطحی به جای حل شدن مفاهیم در ساختار ذهنی و زبانی ما به رسوب مفاهیم منتهی میشود.

من حداقل برای خودم، این قانون را به صورت جدی به کار می‌برم و ثمرات زیادی از آن دیده ام. جز در فضای آموزش و کلاس و درس، به سراغ اصطلاحات نمی‌روم. برای بیان آنها تلاش می‌کنم از جملات توضیحی و توصیفی استفاده کنم و هر وقت این قاعده را رعایت می‌کنم می‌بینم که مفاهیم، بهتر از گذشته در ذهن و زبانم، جای گرفته‌اند.

پی نوشت نامربوط

دوستی داشتم که می‌گفت:  محمدرضا. هر جامعه‌ای در مسیر تاریخ خود، مدتی عدالت و آزادی و رفاه را فریاد می‌زند و این کلمات، به واژه‌های فراگیرش تبدیل می‌شوند. پس از آن، به تدریج عدالت و آزادی و رفاه از کلام محو می‌شوند و در تک تک تصمیم های افراد، در تک تک رفتارهایشان و در ساختار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آنها جای می‌گیرد. اگر دیدی که این واژگان، از دامنه سخنان روزمره‌ی حاکمان حذف نشده‌اند، بدان که عدالت و آزادی و رفاه، هنوز رسوب کلامی هستند و نه مفاهیمی جاری در جامعه.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+423
  

قوانین یادگیری من (۵): یادگیری چریکی در برابر یادگیری منظم

مقدمه: این فایل پنجمین قسمت از سلسله فایل‌های قوانین یادگیری من است. از دوستانی که قسمت های قبلی را مطالعه نکرده‌اند تقاضا می‌کنم قبل از مطالعه این مطلب، آنها را مرور کنند (لینک قسمت اول، لینک قسمت دوم، لینک قسمت سوم، لینک قسمت چهارم).

معنای لغت چریک و تداعی‌های مرتبط با آن، احتمالاً برای کسانی که در حوزه‌های نظامی فعالیت کرده‌اند، با آنچه در ذهن امثال من می‌گذرد تفاوت دارد. برای اینکه دقت کلامی حفظ شده و از سوء برداشت جلوگیری شود، شاید بد نباشد که قبل از ادامه دادن متن، کمی در مورد انگیزه‌ام از به کارگیری این صفت توضیح دهم.

اصطلاح چریک و جنگ چریکی، بیش از دویست سال است که در نوشته‌ها به کار می‌رود. اولین کتابی که در این زمینه منتشر شد عنوانی شبیه این داشت: The Art of making war in detachment. هنر جنگیدن به صورت جداگانه و ناپیوسته. در این کتاب، توضیح داده شد که جنگ چریکی، چند ویژگی مشخص دارد. مهم‌ترینش این است که در جنگ چریکی، سلسله مراتب و ترتیب وجود ندارد. چریک یک عضو از ارتش نیست که سالها تلاش کند تا از مرتبه‌ای به مرتبه‌ی بالاتر ارتقا پیدا کند. چریک خارج از سلسله مراتب رسمی وارد میدان می‌شود.

نامنظم بودن حمله‌ها، ویژگی دوم فعالیت‌های چریکی تعریف شده. در نبردهای چریکی مشخص نیست که چریک از کجا می‌آید و به کجا حمله می‌کند و اگر حمله‌ای شد آیا قرار است ادامه پیدا کند یا مبدا حمله یا مقصد آن تغییر می‌کند. انفرادی بودن هم یکی از ویژگی‌هایی است که در آن کتاب شرح داده می‌شود. تفاوت چریک و کماندو اینگونه توصیف شده که کماندو‌ها افراد آموزش دیده‌ای هستند که به صورت تیمی فعالیت می‌کنند. اما چریک‌ها معمولاً به صورت انفرادی فعالیت می‌کنند.

حدود دویست و پنجاه سال از تالیف آن کتاب گذشته و اگر بخواهم صادقانه بگویم، جدیدترین کتاب نظامی است که من خوانده‌ام! در تمام زندگی دو کتاب جدی نظامی خوانده‌ام. یکی هنر جنگ آوری سان‌ تزو است که هزاران سال قبل نوشته شده و دیگری کتاب هنر جنگیدن در ناپیوستگی که دویست و پنجاه سال قبل نوشته شده! مطمئن هستم که در سالهای اخیر هزاران کتاب در این حوزه‌ها نگارش یافته و تعاریف و معانی تغییر کرده، اما اجازه بدهید من صفت چریک را در یک متن غیرنظامی، به همان معنایی که در آخرین کتاب نظامی خودم خوانده‌ام به کار ببرم:

فعالیت چریکی به معنای فعالیت انفرادی نامنظم غیرسازمان یافته خارج از ساختار و چارچوب رسمی از سوی افراد آموزش یافته یا آموزش نیافته‌ی خودجوش.

با توجه به همین سابقه‌ی واژگان است که از سویی در ادبیات نظامی، واژه‌ی چریک با معنای مثبت به کار می‌رود: به معنای فردی سرسخت و تلاش‌گر که برای تخریب اولیه مواضع دشمن قبل از یک جنگ تمام عیار، وارد میدان می‌شود و از سوی دیگر، همین واژه در ادبیات مدیریت، صفتی مذموم و ناپسند تلقی می‌شود که از نداشتن استراتژی و نظم و فرار از چارچوب حکایت می‌کند.

مروری به ابزارهایی که امروز برای یادگیری به کار می‌روند نشان می‌دهد که امروز یادگیری از شکل منظم و ساختاریافته آن خارج شده و کاملاً به یک نوع یادگیری چریکی (به معنای منفی مدیریتی آن) تبدیل شده است.

ما امروز چگونه یاد می‌گیریم؟

وایبر خود را باز می کنیم و در یک پیام وایبری، از رفتار دکتر مصدق می‌شنویم که در دادگاه لاهه زودتر از دیگران رفت و روی صندلی انگلیسی‌ها نشست و بعد به آنها گفت که شما سالهاست روی منابع ما نشسته‌اید و یادتان رفته‌ است که اینجا جای شما نیست! داستان هیجان انگیز است و ما هم مصدق را دوست داریم و آن را برای دوستان خود ارسال می‌کنیم. به خیال خود بخشی از تاریخ را آموخته‌ایم و اکنون هم با نشر این حکایت عبرت آموز، به یادگیری دیگران کمک می‌کنیم. بعید است حوصله داشته باشیم و متن کامل گزارش دکتر فاطمی دستیار دکتر مصدق را بخوانیم تا ببینیم چنین چیزی گزارش شده یا نه. یا به جستجوی تصاویر منتشر شده از ایشان در ورود به دادگاه لاهه بپردازیم.

کل فعالیت یادگیری ما، به صورت یک عملیات سه دقیقه‌ای در پشت چراغ قرمز صد و هشتاد ثانیه‌ای اتوبان نیایش، انجام می‌شود و پایان می‌یابد. وایبر چک می‌شود. پیام خوانده می‌شود. به عنوان یک مسئولیت آموزشی و فرهنگی، خبر جدید مانند گلوله‌ای در یکی دو میدان دیگر (گروه‌های وایبری همسایه!) شلیک می‌شود و با لبخندی بر لب و احساس رضایت که چراغ قرمز را هم به مدرسه‌ای برای درس و دانشگاهی برای یادگیری تبدیل کرده‌ایم، مسیر خود را ادامه می‌دهیم!

اینستاگرام خود را باز می‌کنیم و جمله‌ای از رافائل می‌خوانیم و مثلاً می‌بینیم که نقل شده: «عشق هرگز پایان ندارد». احساس می‌کنیم که ترویج این فرهنگ نادرست است. خوش بینی نامطلوبی است که می‌تواند جوانان را گمراه کند. خوب به خاطر داریم که سال گذشته عاشق بودیم و امسال نیستیم. نباید بقیه فکر کنند که عشق بی پایان است. همانجا یک کامنت هم می‌گذاریم که: نه! اشتباه نکن دوست من. عشق پایان دارد. عاشقی نکرده‌ای و نمی‌فهمی که چه می‌گویی. تک تیراندازی شده‌ایم در نبرد بزرگ فرهنگی و احساس می‌کنیم که اگر یک نفر هم با خواندن این آموزه‌ی ارزشمند من، هدایت شود، ثواب امروزم را کسب کرده‌ام و همین برایم کافی است!

آنها که فکر می‌کنند کمی علمی‌تر هستند، گوگل را باز می‌کنند و در مورد سوال خود جستجویی می‌کنند. یکی دو لینک را می‌خوانند و خوشحال که یادگیری برای آنها حاصل شده. روز جهانی آگاه سازی درباره خطرات ایدز است و در گوگل «نشانه‌های ایدز» را جستجو می‌کند و می‌بیند که نوشته‌اند چیزی شبیه آنفولانزای شدید و البته چند نشانه‌ی دیگر. فردای آن روز، به هر کسی که سرفه‌ای می‌کند می‌گوید: اخیراً روابط پرخطر نداشته‌ای؟ می‌دانی که یکی از مهم‌ترین نشانه‌های ایدز همین سرفه‌های شدید است؟ چند وقت است خوب نشده‌ای؟ سه هفته؟! دقیقاً همین است. به نظرم برو آزمایش بده!

تلویزیون و روزنامه‌ها، خدایان یادگیری غیرسازمان یافته هستند. نیل پستمن حرف جالبی داشت و می‌گفت: نگران روزی هستم که تلویزیون غیر از پخش شو آواز و رقص و مسخره بازی (که اصلاً برای همین ساخته شده)، تصمیم بگیرد با این جعبه‌ی سرگرمی، وظیفه‌ی تربیت مردم را هم به عهده بگیرد. مطمئن هستم که در میان پرده‌های آموزشی و تبلیغی، هیجان انگیز بودن بر آموزشی بودن پیشی می‌گیرد. آن هم وقتی که مخاطب با اسلحه‌ای به نام ریموت روبروی تو نشسته و هر لحظه اگر احساس کند که خسته‌اش کرده‌ای به تو شلیک می‌کند و کانال تو بسته می‌شود و شبکه‌ای دیگر آغاز می‌شود. می‌گفت نگران روزی هستم که روزنامه،‌ غیر از «روز»نامه و خبررسانی از حوادث سطحی کوچه و خیابان، وظیفه آموزش و تحلیل رویدادها را بر عهده بگیرد. مخاطبان نادانی خواهیم داشت که نادانی خود را در میان کلمات تخصصی و چند جمله تحلیلی که عقبه‌ی آن را نمی‌دانند، گم می‌کنند و توهم دانایی از نادانی بسیار خطرناک‌تر است.

با این توصیفات، یادگیری سازمان یافته چیست؟ اگر بخواهیم یادگیری چریکی نداشته باشیم و تک تیراندازی جنگ‌های نامنظم میدان یادگیری نباشیم، چه نکاتی را باید مد نظر قرار دهیم؟

حداقل چیزهایی که به ذهن من می‌رسد اینهاست:

* استفاده بیشتر از کتاب و عادت کردن به کتابخوانی:  کتاب و کتابخوانی مزیت‌های زیادی دارند. یکی از مهم‌ترین مزیت‌های آنها، پرداختن جامع‌تر و کامل‌تر به یک موضوع است. وقتی من در مورد مذاکره کتاب می‌نویسم، فرضم بر این است که خواننده فقط چند ساعت وقت گذاشته و کتاب را خریده و چند صد ساعت هم وقت در نظر گرفته تا کتاب را بخواند. پس به عنوان نویسنده تلاش می‌کنم همه‌ی جوانب را برای او توضیح دهم. استرس ندارم که خواننده کانال را عوض می‌کند یا کتابم با کلیک کردن روی یک ضربدر، بسته می‌شود.

خود من وقتی همان مطلب را در فضای آنلاین می‌نویسم، دغدغه‌ی جذب مخاطب و نگهداشتن مخاطب برایم افزایش می‌یابد و ساختار مطلب، بیش از آنکه با هدف تفهیم مطلب شکل بگیرد، با هدف جذب مخاطب و نگهداشت مخاطب شکل خواهد گرفت.

ضمن اینکه مطالعه کتاب زمان می‌برد. این خیلی خوب است. ذهن هم مانند یک هواپیما زمان زیادی برای برخاستن و نشستن لازم دارد. برای یک مطالعه عمیق نیم ساعتی، باید حدود یک ربع تا نیم ساعت، در حال مطالعه و فکر کردن روی آن موضوع باشم تا فضای ذهنم برای یادگیری آماده شود و پس از مطالعه عمیق هم یک ربع تا نیم ساعت دیگر، خواندن ادامه پیدا کند تا مطالب قبلی هضم و جذب شوند و در ذهنم با هم واکنش بدهند و محصولات جدید تولید کنند. یک ساعت کتابخوانی، به تجربه‌ی من، فرصتی در حدود ده یا سی دقیقه تفکر عمیق را فراهم می‌کند. چیزی که در فیس بوک و اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی، غیر قابل تصور است. نگاهی به فهرست فالویینگ‌ها در اینستاگرام بیندازید و ببینید بقیه چه چیزهایی را لایک می‌کنند. یک جمله از هایدگر را لایک کرده و بعدش یک لباس زیر زنانه و بلافاصله منظره‌ای در اسکاندیناوی و بعدش یک محل متبرکه و عکس تولد دوستش و قهوه‌ی قهوه خانه‌ی همسایه و در این میانه یکی دو جا هم افاضاتی داشته‌اند تا در این میدان نظامی که هر کس از هر جا گلوله‌ای را بی هدف پرتاب می‌کنند، منفعل باقی نمانده باشد!

 * نکته دیگر که به یادگیری منظم کمک می‌کند، در مطالعات آنلاین، رجوع به منابع متعدد است. اینکه خودمان را مقید کنیم در مورد یک واژه یا مفهوم یا هر چیزی که برایمان جذاب است، بیش از یک مطلب بخوانیم. قطعاً اینجا بحث سلیقه‌ای است. اما من در مطالعات آنلاین خودم، اگر در مورد موضوعی، پنج صفحه‌ی مختلف و مرتبط را نخوانم، آن موضوع را آموخته شده تلقی نمی‌کنم. حتی مراجعه به سایت معتبری مانند ویکی پدیا هم به عنوان تک مرجع کافی نیست. ویکی پدیا الزاماً توسط متخصصین نوشته نمی‌شود. بلکه توسط ویکی نویس‌ها نوشته می‌شود. کسانی که از نوشتن لذت می‌برند. مقالات نادرست و ناقص در این نوع سایت‌ها کم نیستند.

* سومین نکته‌ای که به یادگیری منظم کمک می‌کند، یادداشت برداری و جمع‌بندی است. قبلاً در خصوص یادداشت و یادداشت برداری مطلب نوشته‌ام. هر کس سبک خود را دارد. من هر وقت به موضوع جدیدی بر می‌خورم، دفترچه کوچکی را برای آن کنار می‌گذارم و در موردش می‌نویسم. آن دفترچه همیشه در کیفم هست و هر جا مطلب جدیدی ببینم یا بخوانم به آن اضافه می‌کنم. پس از مدتی، مرور این دفترچه و کنار هم قرار دادن آموخته‌های پراکنده، نظم خوبی در ذهن ایجاد می‌کند. حجم و تعداد مطالبی هم که نوشته‌ام به من نشان می‌دهد که تا چه حد با قطعیت می‌توانم در آن حوزه اظهار نظر کنم.

الان که این مطلب را می‌نویسم، دو دفترچه در کیفم دارم. یکی در مورد استراتژی محتوا که فکر می‌کنم بیش از صد صفحه دستنوشته و یادداشت از حدود پنجاه منبع مختلف است و دیگری دفترچه‌ای در رابطه‌ با برنامه‌های ریفرال و پاداش‌های ارجاع مشتری‌های جدیدی که بیست صفحه مطلب است تنها از دو منبع. این دفترچه به من یادآوری می‌کند که اگر جایی در مورد برنامه‌های ریفرال صحبت شد و به من گفتند که با آن آشنایی داری؟‌ بگویم: نه. بهتر است نظر ندهم تا اینکه نظری بدهم که تنها بر دو منبع متکی باشد. به رغم استفاده از انواع ابزارهای مدرن مانند Onenote و Evernote و سایر ابزارهای مشابه، به نظر می‌آید که هنوز، نوشتن می‌تواند اثربخش‌تر باشد. تحقیقی در این مورد را در متمم منتشر کرده‌ایم.

* حرکت به سمت مطالعه مقاله‌های طولانی می‌تواند استراتژی مناسب دیگری باشد. قطعاً این سلیقه‌ای است. اما من اگر ببینم مقاله‌ای کوتاه است، بدون خواندن، از روی آن عبور می‌کنم. مگر اینکه قطعه شعری یا لطیفه‌ای یا چیزی از این دست باشد. احساسم این است که مطلب کوتاه، چند پیش فرض را در ذهنم ایجاد می‌کند و اگر فرصت نکنم که همان زمان، بیشتر جستجو کنم و بیشتر بخوانم، ممکن است خطرات یک جمله ناقص در ذهنم،‌ از ندانستن آن مفهوم بیشتر باشد.

* علم الرجال هم ماجرای مهم دیگری در یادگیری سازمان یافته است. علم الرجال را اهل حوزه به عنوان دانشی مهم می‌شناسند. اینکه اهل روایت در تاریخ چه کسانی بوده‌اند و هر کدام که ویژگی‌هایی داشته‌اند و حرف‌هایشان تا چه حد سندیت داشته و روایت‌های مجعول در حرف‌های کدام راوی بیشتر است و کدام راوی مستندتر حرف می‌زند و …

باور معروفی وجود دارد که می‌گویند باید به حرف نگاه کرد و نه گوینده حرف. این حرف کاملاً درست است. اما یادمان باشد که جایگاه اصلی این حرف در حوزه سیاست و سیاسی کاری است. می‌گویند سازمان سیاسی سازمانی است که اعضای آن، قبل از گوش دادن حرف، به گوینده نگاه کنند. چون مدیر فلان بخش است هر چه می‌گوید حتماً درست است و چون مدیر این دپارتمان است هر چه می‌گوید غلط است. همیشه مدیران را از ایجاد فضای سیاسی به حذر داشته‌اند و گفته‌اند که کمک کنید که حرف‌ها مستقل از صاحبان آن حرف‌ها شنیده و ارزیابی شوند. این حرف در فضای رسانه هم درست است. واقعیت این است که حتی حتی حتی، کیهان هم ممکن است بالاخره یک روز، شاید، حرف درستی بزند. من نمی‌توانم بگویم چون کیهان است قبل از خواندن، میگویم که غرض ورزی دارد و چون شرق است قبل از خواندن حدس می‌زنم که علمی است.

اما هنگامی که بحث به یادگیری سازمان یافته می‌رسد، ماجرا فرق می‌کند. اگر من در حوزه‌ی مدیریت درس می‌خوانم باید به خاطر داشته باشم که کسی مثل پورتر، در هاروارد فعال است و سابقه‌ی کارش هم تمرکز خاصی بر صنایع عظیم مانند خودرو و صنایع وابسته داشته. همه‌ی اینها نهایتاً او را به سمت نوعی نگاه ثبات نگر در استراتژی می‌برد. قطعاً نگاه پورتر در تحلیل یک سازمان، با استادی که در اسلون وابسته به MIT درس می‌دهد و سر کلاسش دانشجویانی با پس زمینه‌ی مهندسی نشسته‌اند و حل معادلات، یکی از جذابیت‌های کار آنان است تفاوت می‌کند. تفاوت به معنای درستی و نادرستی نیست. بلکه تفاوت‌ها به درک بهتر نظریه پردازان، به طبقه‌بندی ذهنی بهتر حرف‌های آنها و به یادگیری اثربخش‌تر کمک می‌کند.

از یادگیری سازمان یافته بیشتر می‌توان گفت  و از یادگیری چریکی بیشتر می‌توان نالید. اگر این تنها نوشته‌ای است که از من خوانده‌اید و الان آماده نظر دادن و قضاوت هستید، احتمالاً مصداقی از همان چریک‌هایی هستید که من از آنها می‌ترسم. اگر ده‌ها مطلب دیگر را خوانده‌اید و شغل من و سوابق من را جستجو کرده‌اید و دو سه کتاب از من را خوانده و ده بیست ساعت از حرف‌های من را شنیده‌اید، احتمالاً مصداقی از کسانی هستید که به صورت سازمان یافته، به میدان یادگیری می‌روند.

چه کنیم که البته بی حوصلگی امروز، چریک پرور است. چریک‌هایی که جنگیدن عادت آنهاست و پیروزی، چندان دغدغه‌شان نیست. آنها می‌خواهند به عنوان یک چریک بمیرند در میدان جنگ و زیر گلوله. نه در بستر آرامش، حاصل از سالها تلاش و مجاهدت!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+382
  

قوانین یادگیری من (۴): فرایند یادگیری فشرده وجود ندارد

در داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی ملل مختلف، بسیار نقل شده که کاروانی در عبور از بیابانی بزرگ، با زمینی درخشان مواجه می‌شوند و می‌بینند که همه جا از الماس پوشیده شده. هر کس به قدر توان خود از آن الماس‌ها برمی‌دارد و سرزمین را ترک می‌کنند. پایان این نوع داستان‌ها معمولاً چنین است که عده‌ای، زیر فشار بار زیادی که برداشته‌اند می‌میرند و عده ای دیگر، از حسرت و اندوه اینکه چرا بیشتر برنداشته‌اند، دق می‌کنند و جان می‌سپارند!

به نظر می‌رسد برای بسیاری از ما، تلاش برای یادگیری چیزی شبیه جستجوی سرزمین الماس است. به دنبال «یادگیری خالص و فشرده» هستیم. سرزمینی از الماس که عصاره دانش و تجربه انسانی در آن روی زمین ریخته باشد. البته باید پذیرفت که محدودیت زمان و شتابزدگی اجتناب ناپذیر عصر جدید هم، چنین رویکردی را تشویق و ترویج می‌کند.

این مسئله ویژگی فرهنگ ما نیست. روندی است که در دنیا هم مشاهده می‌شود. به همین دلیل است که عصر جدید، عصر فهرست‌ها و خلاصه‌ها و مرورهای کوتاه است:

فهرست پنجاه کار که هر روز باید انجام دهیم

فهرست هفت اشتباه که نباید انجام دهیم

فهرست ده کتاب که باید بخوانیم

فهرست بیست و پنج نکته مهم زندگی

خلاصه کتاب بازاریابی کاتلر

خلاصه کتاب در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست

منتخب کلام بزرگان

هفتاد نکته که هر مدیری باید بداند

سی نکته که هر مادری باید رعایت کند

چنین روشی، شاید نکاتی را در خاطر ما ماندگار کند، اما عموماً به تغییر رفتار منتهی نمی‌شود. ذهن به همان اندازه که در «به خاطر سپردن» سریع عمل می‌کند، مکانیزم‌های شناختی‌اش برای «یاد  گرفتن» بسیار کند و پیچیده است.

چنین است که مثلاً همه می‌گوییم فلانی خودخواه است. خودخواهی را به عنوان صفتی مذموم و منفی به کار می‌بریم،‌ اما مدتی دیگر، همان صفت در رفتار خودمان هم پدیدار می‌شود. از سوی دیگر، در شرایط دیگری که اتفاقاً باید خودخواه باشیم، منافع خودمان را به نفع منافع دیگری کنار می‌گذاریم و احساس قهرمانی می‌کنیم. و دیری نمی‌گذرد که می‌فهمیم «قربانی» بوده‌ایم و نه «قهرمان». ما کلمه خودخواهی را بلد بوده ایم اما هرگز مفهوم خودخواهی و جوانب مختلف آن را نفهمیده بودیم.

قبلاً نوشته‌ای داشتم به نام «واژه‌های مقدس و نتایج نامقدس». آنجا توضیح دادم که شناخت سطحی از مفاهیم، تا چه حد می‌تواند ما را به بیراهه ببرد. جای دیگری هم در یکی از شبکه‌های اجتماعی به یکی از دوستان که می‌گفت «هرگز نباید قضاوت کنیم» توضیح دادم که دوست نازنینم. تو نمی‌فهمی که چه می‌گویی و اگر چه این واژه‌ها فارسی است اما برای تو که آنها را بر زبان می‌رانی، از کلمات یک زبان منقرض شده در آمریکای جنوبی هم بیگانه‌تر است!

مگر می‌شود قضاوت نکرد؟ ما هر لحظه در حال قضاوتیم. همین الان که شما این پاراگراف از متن من را می‌خوانید قضاوت کرده‌اید. چون در پایان پاراگراف قبلی، روی نوشته‌ی من ارزش گذاری کرده‌اید که آیا به خواندش می‌ارزد یا خیر؟ در عبور از هر سطر به سطر دیگر قضاوت می‌کنیم. همین الان که این سایت روبروی شما باز است و سایت دیگری بسته است، قضاوت کرده‌ایم. کسی که زیر یک نوشته در شبکه‌های اجتماعی لایک می‌زند، قضاوت کرده است. آنهم که نمی‌زند، قضاوت کرده است.

قضاوت، چارچوب دارد. هزینه دارد. الگوی ارزشی دارد. زمان بهینه دارد. فضای مناسب دارد. افق زمانی دارد. افق مکانی دارد. افق تاریخی دارد. افق تخصصی دارد. افق منافع دارد. افق مواضع دارد. قضاوت می‌تواند ناشی از سایه‌های روحی باشد می‌تواند نباشد. می‌تواند ناشی از عقده‌ها باشد می‌تواند نباشد. می‌تواند ناشی از خیرخواهی باشد و می‌تواند نباشد. گاهی قضاوت کردن خیانت در حق دیگران است و گاهی قضاوت نکردن تجاوز به حقوق آنها.

همین داستان قضاوت را اگر بخواهیم بنویسیم برای آدم بیسوادی مثل من، روایتی بیش از پانصد صفحه است و می‌دانم که آنها که اهل دانش هستند هزاران صفحه در موردش می‌نویسند. اما چه کنیم از آن شتاب زدگی یادگیری و ما که به دنبال الماس‌های دانش هستیم. تجربه هایی که دیگری در فشار روزگار و در گرماگرم سختی‌ها و دشواری‌ها کسب کرده باشد و امروز آن جان سوخته و زغال شده،‌ در فشار و گرمای سوزناک تجربه‌های زندگی، الماسی گرانقدر باشد و در دستان ما قرار گیرد.

بی دلیل نیست که نیلز بور گفته است: خلاف یک حقیقت ساده، یک اشتباه احمقانه است و خلاف یک حقیقت عمیق، یک حقیقت عمیق دیگر.

حقایق عمیق، آنقدر اما و اگرها دارند و آنقدر تعاریف مفاهیم و واژه‌ها را در خود پنهان کرده‌اند، آنقدر لایه‌های متعدد و پیچیده دارند، آنقدر تعامل عوامل متعدد در آنها زیاد است که معکوس آنها هم به همان اندازه درست در می‌آید.

اگر به ما بگویند سه ضربدر چهار می‌شود دوازده. خلاف آن یک جمله احمقانه است. اما اگر بگویند گاهی زخم‌هایی در زندگی بر پیکرت می‌نشیند که دیگر نمی‌گذارد بایستی و راه بروی، معکوسش هم درست است. گاهی تنها انگیزه‌ی ما از ایستادن و راه رفتن،‌ مداوای زخم‌هایی است که بر پیکرمان نشسته است.

ما اگر می‌خواهیم اهل فکر باشیم، باید باید باید وقت بگذاریم. باید بپذیریم که دانش و آموزش، هرگز و هیچ جا سرزمین الماسی نداشته است. آنچه هست معدنی از طلاست. باید تلاش کرد و وقت گذاشت و معدن را شکافت. باید سنگ‌های معدن را به شکل ناخالص استخراج کرد. باید تک تک آنها را فرآوری کرد. وقت گذاشت. شبها و روزها را صرف آن کرد و سپس رگه‌ای از طلا را یافت و به درخشش آن خیره شد. دنیا در هیچ جا برای هیچکس، شمش طلای طبیعی پنهان نکرده است و این یک واقعیت انکارناپذیر است.

قضاوت کردن و قضاوت نکردن، چیزی نیست که از طریق نوشته یک وبلاگ یا یک پست اینستاگرام آموخته شود. باید یک هفته نشست. هر شب رمان تام جونز هنری فیلدینگ را خواند. وقتی کتاب به انتها رسید و بسته شد، یک جمله در ذهن می‌ماند و آن، ماجرای شگفت انگیز قضاوت و تاثیر آن بر زندگی انسانهاست.

برای اینکه گذشته مردم را معیار قضاوت در مورد امروزشان قرار ندهیم، یک جمله و توصیه کمک نمی‌کند. حتی تعریف کردن ماجرای طولانی بینوایان و ژان والژان هم کمک نمی‌کند. باید شبها تا صبح بیدار ماند و بینوایان را خواند و ژاور را دید و از او – که نماد تمام مردم جامعه‌ای هستند که نمی‌گذارند گذشته‌ات را فراموش کنی- متنفر شد. اما باز هم کافی نیست. باید به آخرین صفحه برسی. بالای گور ژان والژان بنشینی. به سنگ بدون نوشته‌ای که در میان علف‌ها گم شده و باد و باران، رنگ و رویش را برده نگاه کنی. قطره‌ی اشکی بریزی و بیاموزی که «انسانها را باید از گذشته آنها تفکیک کرد».

آن روز است که اگر جمله اسکار وایلد را دیدی که می‌گوید: هر قدیسی گذشته‌ای و هر گنهکاری آینده‌ای دارد، می‌توانی بفهمی و ساعت‌ها با آن مست شوی.

جملات قصار خوبند. اما برای کسی که یک اندیشمند را با تمام وجود بشناسد یا کتابی را با جان و دل خوانده باشد و سپس، دیدن یک جمله‌ی کوتاه، همه‌ی آموخته‌هایش را برایش دوباره زنده کند. اما یادگیری از طریق جملات قصار، یک انتظار ساده اندیشانه است.

وقتی نیچه می‌گوید: «آن کس که پرنده نیست، بر پرتگاه‌ها لانه نمی‌سازد» نمی‌توانی با عکس و منظره و رسم الخط و کار گرافیکی، این جمله را برای مخاطب تفهیم کنی. باید چنین گفت زرتشت را خوانده باشی و زیست کرده باشی. باید به همراه زرتشت نیچه از کوه پایین آمده باشی. باید همکلام عقاب او شده باشی. باید همراهش بر پای وعظ واعظان مرگ نشسته باشی. آن وقت، این جمله، دنیایی را برایت تداعی می‌کند. در غیر این صورت، هیچ چیز نیست جز جمله‌ای زیبا که خواندش تمرینی برای ماهیچه های زبان است و دیدنش، استراحتی برای عصب‌های چشم.

به همین خاطر است که من همیشه در شبکه‌های اجتماعی از بحث کردن فرار می‌کنم. دلیلش این نیست که بحث کردن و فکر کردن و جدال فکری را دوست ندارم. دلیلش این نیست که نمی‌خواهم مسائل را از دیدگاه فرد دیگری که به شکل دیگری فکر می‌کند ببینم. دلیلش این است که کسی که بحث کردنش را به محیط فیس بوک و اینستاگرام و توییتر می‌برد، «اهل فکر» نیست. آمده است حرفی بزند و برود. آمده است که بگوید هست. بگوید زنده است. بگوید حرف دارد. آمده است که از «فکر کردن» فرار کند و به «حرف زدن» بپردازد. همین است که اگر چه همیشه در شبکه‌های اجتماعی فعال بوده‌ام، اما هر وقت حرفی داشته ام که برایم مهم بوده، آمده‌ام و اینجا نوشته‌ام. پرانرژی ترین وقت هفته را برای خواندن حرفها و کامنت‌های دوستانم در اینجا گذاشته‌ام. چون اینها «طرحی از یک زندگی» نیست، بلکه «خود زندگی» است.

سالهاست که در خواندن یک کتاب، به دنبال یک تک جمله می‌گردم که وقتی آن را کنار گذاشتم در ذهنم بماند. در یک کلاس یا سمینار، به دنبال یک ایده یا یک حرف تازه هستم و نه بیشتر. مقاله می‌خوانم و می‌دانم که در انتهایش تنها یک جمله برایم باقی خواهد ماند و شاید آن جمله هم باقی نماند. تعجب می‌کنم وقتی کسی مطلبی را می‌خواند یا کتابی را ورق می‌زند و یا پای حرف کسی می‌نشیند و می‌گوید: اکثر حرف‌ها تکراری بود!

معلوم است که اکثر حرف‌ها تکراریست. ما به جستجوی سرزمین الماس نیامده‌ایم. ما به جستجوی رگه‌هایی از طلا، در معدنی از سنگ و گل می‌گردیم. هر حرفی، هر محفلی، هر کتابی و هر انسانی، یک پیام و حداکثر یک پیام برای ما دارد. آن پیام در قالب بحث و شعر و داستان و به هزار لباس، بیان می‌شود. اما پیام یکی است.

طه حجازی، معلم ادبیاتم در دانشگاه می‌گفت: کلاس استاد که تمام شد، جزوه‌ها را ببند. آنها را کناری بگذار و در یک برگ کوچک، خلاصه‌ی کلاس را در یک جمله بنویس. همه‌ی کلاس همین یک جمله بوده که البته برای فهمیدن و شنیدنش شاید باید ماه‌ها می‌آمدی و می‌رفتی.

آموختن، جستجوی رگه‌های طلاست. شتابزدگی ما را به استفاده از بدلیجات وسوسه می‌کند. بدلیجات درشت و پرزرق و برق هستند. اما کمی که نزدیک می‌شوی، تهی بودن برق آنها و فریبنده بودنشان، حال تو را بد می‌کند…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+526
  

درباره یادگیری: قوانین یادگیری من (۳)

این نوشته سومین نوشته از سلسله نوشته‌های قوانین یادگیری من است. نوشته‌ی اول مقدمه‌ای ظاهراً نامربوط بود و نوشته دوم، درباره‌ی ذهن مصداق یاب. این بار می‌خواهم راجع به مفهومی بنویسم که به شکل‌های مختلف در قالب کامنت‌ها و بحث‌ها در نوشته‌های خودم و در رسانه‌های عمومی مطرح کرده‌ام. اما به هر حال، دست باز من در اینجا باعث می‌شود راحت‌تر و بدون حذف و اضافه‌های غیرضروری بنویسم.

قوانین یادگیری من

چند سال پیش، در پایان یک دوره MBA یک ساله، دانشجویی پیش من آمد و گفت: «الحمدلله. هر چه را در این دوره MBA‌ به ما گفتند، من دیدم که ما دقیقاً به صورت کامل اجرا می‌کرده‌ایم. فقط اسمش را نمی‌دانستیم».

شنیدن این حرف برای من خیلی عجیب بود. هم از آن جهت که در یک دوره‌ی یک ساله، اساساً اساتید و مدرسان متعددی می‌آیند و به صورت طبیعی – که ویژگی علوم انسانی است- بارها حرف و نظر یکدیگر را نقض می‌کنند. و هم از آن جهت که حتی در یک درس واحد هم این تعارض‌ها وجود دارد. مگر می‌شود استراتژی بخوانی و پورتر و مینتزبرگ و دیوید و گرنت را بشناسی و همه‌‌ی اختلاف نظر‌های آنها را ببینی، بعد هم بگویی الحمدلله من مطابق همه‌ی آنها رفتار می‌کردم؟!

این حرف را در پایان جلسات طولانی آموزش مذاکره هم گاهی شنیده‌ام. که خوشبختانه دقیقاً همه‌ی آن چیزی را که من رفتار می‌کنم، شما امروز گفتید و خیالم راحت شد که بر اساس اصول علمی، مذاکره می‌کنم!

واقعیت بسیار ساده است. آن کسی که می‌گوید دوره یکساله دقیقاً مطابق ذهنیت او بوده، هر آنچه را که برخلاف باورها و ذهنیتش بوده به کناری ریخته است و الان یکی دو مثال از تمام آن یکسال در ذهن دارد که دقیقاً در کارش اجرا کرده. همین ماجرا در مورد دانشجوی درس مذاکره‌ی من هم صادق است.

این همان خطایی است که به آن Confirmation Bias یا خطای تایید خود می‌گویند که مطلبی هم در مورد آن در متمم منتشر شد. به همین دلیل است که اگر کسی دین را در نشانه‌های بیرونی و قشری آن جستجو کند، با این پدیده مواجه می‌شود که دینداران با دیدن آنانکه شفا می‌یابند دیندارتر و بی‌دین‌ها با دیدن آنها که شفا نمی‌یابند،‌ بی‌دین‌تر می‌شوند! یا اینکه مومنان به کمونیسم با دیدن اقتصاد سرمایه‌داری کمونیست‌تر و معتقدان سرمایه‌داری با دیدن اوضاع کمونیست‌ها، به باور پیشین خود معتقدتر می‌شوند.

در نهایت آنچه به آن باور داریم و از آن دفاع می‌کنیم و در روج و جان ما نفوذ می‌کند،‌ بیشتر از اینکه ناشی از یک مکانیزم استدلال منطقی باشد، ناشی از یک مکانیزم روانی با هدف حفظ آرامش و امنیت ذهنی است.

به نظر می‌رسد تغییر باورهای عمیق،‌ پیچیده‌ترین شکل یادگیری است و آخرین مرتبه‌ی انسانیت. آن چیزی که من اینجا دغدغه‌اش را دارم،‌ مصداقی ساده‌تر از یادگیری است. ارزش قائل شدن برای اطلاعات و داده‌هایی که با دانسته‌های فعلی ما تضاد دارد.

آنچه اینجا نوشتم به همراه قانون قبلی،‌ تا حدی نگاه مرا به یادگیری نشان می‌دهد. ما عموماً در دانسته‌های خود به دنبال یکپارچگی و همسویی می‌گردیم و در رفتار و دانسته‌های دیگران به دنبال تناقض. اما یادگیری روندی واژگونه را می‌طلبد. اینکه بکوشیم یکپارچگی و همگونی را در گفتار دیگران جستجو کنیم و تعارض را در دانسته‌های خود.

البته یادمان باشد که نداشتن باور مطلق به نگرش خود و تشنه بودن برای جستجوی تضاد و تعارض، وقتی مفید است که طرف مقابل هم به حرف‌های خود به عنوان حرف مطلق باور نداشته باشد. در غیر این صورت، به همان حرف حکیمانه می‌رسیم که بور و راسل و ولتر به شکل‌های مختلف گفته‌اند: مشکل جهان اینجاست که دانایان با تردید حرف می‌زنند و ابلهان با قطعیت اظهار نظر می‌کنند!

اگر موارد بالا را در ذهن داشته باشیم، جستجوی شگفت‌انگیز و ارزشمند در سرزمین تعارض‌ها آغاز می‌شود.

حالا اگر من باورم بر این است که مهاجرت به خارج از کشور، یک خیانت جدی به سرزمین مادری است، به جای اینکه خائنان بیشتری را جستجو کنم، به دنبال کسانی می‌گردم که مهاجرت آنان،‌ باعث شده باشد خدمتی برای کشور انجام شود.

یا اینکه اگر باورم این است که مهاجرت به خارج از کشور، گامی قطعی برای رشد و پیشرفت شخصی است، به دنبال کسانی می‌گردم که مهاجرت کرده اند و رشد نکرده‌اند یا مهاجرت نکرده‌اند و رشد کرده‌اند.

حاصل این نوع یادگیری، نهایتاً در «عدم قطعیت» بروز می‌کند. به همین دلیل است که همواره گفته‌ام و نوشته‌ام که: «معیار یادگیری، نه ساعت است و نه نمره و نه مدرک و نه هزینه و نه صفحات کتاب». معیار یادگیری فقط تعداد تضادها و تعارض‌هایی است که در فرایند یادگیری تجربه می‌کنیم.  وقتی هدف مناظره است، می‌دانی که به جنگ رفته‌ای و هدف یافتن حق نیست، بلکه اثبات ادعای برحق بودن است. اما وقتی هدف یادگیری است، باید نشست و گوش داد و ذهن را در معرض نسیم تعارض قرار داد.

سالهاست پای درس و بحث بزرگان نشسته‌ام و امروز به طور قطع می‌توانم بگویم که تا کنون عبارت «من قبول ندارم…» را در سه دهه‌ی قبل در هیچ کلاس و سمینار و جلسه و پای حرف هیچ استادی بر زبان نیاورده‌ام. معنایش این نیست که هر چه شنیده‌ام قبول داشته‌ام، بلکه مشتاقانه در پی شنیدن حرف‌هایی بوده‌ام که در آن لحظه قبول نداشته باشم تا فرصت بهتری برای اندیشیدن به وجود بیاید.

کم نیستند مدعیان علم و دانشی که صد‌ها کتاب در خانه‌های خود انبار کرده‌اند، اما خوب که نگاه میکنی، همه‌ی این کتابها تکرار یک حرف است و وقتی به کتابخانه‌ی آنها نگاه می‌کنی به جای اینکه باغی از دانش ببینی، جنگل سوخته‌ای از درختان بریده شده را می‌بینی که قربانی شدند تا این فرد یا افراد، ایده‌های ضعیف خود را با افزایش بی‌نتیجه‌ی قطر کتابهایشان، تقویت و تحکیم کنند.

همین است که قبلاً هم نوشتم که باور من بر این است که دانش هم، مانند هر موجود ذی وجود دیگری در عالم هستی، از همزیستی و همبستری دو عنصر متضاد متولد می‌شود و آنها که مدعی هستند بدون پذیرفتن و در آغوش کشیدن ایده‌ها و نگرش‌های مخالف، زایشی وجود خواهد داشت، جز به ارضاء خواسته های نامشروع خود، اشتغال ندارند…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+295