Tag: گفتگو با دوستان

برای هیوا: نکاتی در مورد استراتژی (چند دیدگاه شخصی)

پیش نوشت: واقعاً پراکنده‌گویی در این حد را در نوشته‌های دیگرم به خاطر ندارم. اما دلم می‌خواست یک بار برای هیوا اینها را بگویم و بنویسم. اگر خواندید و خسته شدید یا خودشیفتگی پنهان در نوشته آزارتان داد، مسئولیتش با خودتان است.

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای:  هیوا

صحبت هیوا (زیر مطلب: درباره کتاب و کتابخوانی):

محمدرضا سوالی که بارها برام پیش اومده اینه که استفاده از ایده های متمم از عکس-نوشته های لابلای متن و نحوه لینک دادن گرفته تا خروجی آزمایشات زیادی که گاهی نتایجش در کامنتها و گزارشهای مختلف، به صورت رسمی و غیر رسمی گفته میشه چقدر درست و منصفانه ست؟
اگه جایی ببینی که سایت دیگری به کاربرانش میگه کاربر آزاد یا “حامی ویژه”، اگه توی فهرستش “تقویم محتوا” و “نقشه راه” و حتی پیام اختصاصی داشته باشه، نظرت چی خواهد بود؟
البته با همین توضیحات این پس هم میتونم نظر احتمالیت رو حدس بزنم ولی اگه فرصت کنی مفصلتر و صریحتر در موردش صحبت کنی، ممنون میشم.

حرف‌های من برای هیوا:

پیش نوشت: هیوا. جواب دادن به این بحث یا چنین بحث‌هایی اگر مخاطبش تو نبودی یا کسانی چون تو نبودند، برای من چندان ساده نبود. چون احتمالاً مجبور بودم بارها و شاید ده‌ها بار، به حرف‌ها و اظهار نظر‌های قبلی‌ام در اینجا و آنجا ارجاع بدهم تا مطمئن باشم که حرفم آن‌طور که دوست دارم فهمیده می‌شود. به عبارتی مطمئن شوم که توانسته‌ام آن مفهومی را که در ذهن دارم، با کمترین خطای ممکن به مخاطب منتقل کنم.

الان هم آرزو می‌کنم دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بیشتر از جمله‌ی کسانی باشند که حجم زیادی از حرف‌ها و نوشته‌های من را خوانده‌اند. نه آنها که در نخستین یا چندمین عبور گذری از این وبلاگ، به این مطلب می‌رسند و خواندن و شناختن من را از این نقطه آغاز می‌کنند.

اصل بحث:

مثال‌هایی که زدی ساده‌ترین مثال‌ها بود و احتمالاً من و روزنوشته‌ها و متمم هم، کوچک‌ترین و بی‌اهمیت سوژه‌های تقلید.

با این‌حال، حتی ما هم (من / روزنوشته / متمم) نمونه‌های مختلف تقلید را می‌بینیم.

بعد از نوشتن نامه به رها، الان می‌بینم رایج است که بعضی دوستان به بچه‌ی توی بغلشان هم نامه می‌نویسند.

بعد از رادیو مذاکره هم ده‌ها نمونه مجموعه پادکست‌های صوتی دیده‌ام که خیلی‌هایشان به عنوان رادیو فلان و رادیو بهمان تنظیم و ارائه شده‌اند.

داشتن لوگوتایپ هم چنین چیزی است

تا برسیم به خرده ریز‌هایی مثل کاربر آزاد و کاربر ویژه و عکس نوشته و به قول تو باقی اطلاعاتی که گاه و بیگاه به بهانه‌های مختلف در اینجا یا متمم ارائه می‌کنم و می‌کنیم.

فکر می‌کنم ذات تقلید، چیزی است که مجبوریم وجود آن را بپذیریم.

چه در فضای کسب و کارها و چه در زندگی شخصی.

نمی‌توانیم بگوییم تقلید غلط است یا نباید باشد.

حتی در کشورهایی که قوانین سفت و سخت برای مالکیت معنوی ایده‌ها دارند، همچنان می‌بینیم که تقلید وجود دارد.

از دعوای تویوتا علیه جیلی (به خاطر کپی کردن طرح‌هایش) بگیر تا گلایه‌ی اسنپ چت از اینستاگرام به خاطر تقلید از Story. معمولاً هم این دعواها به جایی نمی‌رسند و به نظرم نمی‌توان خیلی هم انتظار داشت که به جایی برسند.

وانگهی، به ندرت کسانی را می‌یابیم که واقعاً آغازگر بوده باشند و همه‌ی ما کمابیش به شکلی تقلید می‌کنیم.

مثلاً کاربر ویژه، که ما در متمم به کار می‌بریم، طبیعتاً اختراع ما یا ایده‌ی ما نیست. سالیان سال است که ایده‌ی اشتراک و آبونمان وجود دارد و Subscribed User هم همیشه و همه جا بوده. واقعیت این است که خود من، با وجودی که مدل Subscribe کردن را سال‌هاست می‌شناسم، اما مشخصاً تصمیم نهایی در مورد استفاده از این مدل را زمانی گرفتم که در نشریه‌ی فوربس ثبت نام کردم. دیدم سیستمی منطقی برای درآمدزایی است و به بقاء یک سیستم تولیدکننده‌ی محتوا کمک می‌کند.

اگر چه بعداً دیگر اشتراک فوربس را تمدید نکردم. چون عمده‌ی مطالب آن از نظر علمی و مدیریتی غلط (یا در بهترین حالت غیردقیق)‌است. ضمن اینکه بخش زیادی از محتوای آن از جنس Sponsored Content هستند و از دیگران پول گرفته تا آن مطالب را منتشر کند و طبیعتاً سوگیری‌های جدی در آنها وجود دارد (در واقع، کار ارزشمند فوربس، فهرست‌ها و رتبه‌بندی‌هایش است که اعتبار جهانی دارد و نه مقاله‌های آن).

بگذریم. حرفم این است که من نمی‌توانم به کسی اعتراض کنم یا در خلوت خودم گله‌مند باشم که اینها ایده‌ی من را بردند. نه. من خودم ایده‌ای را که سال‌هاست در فضای فیزیکی و مجازی در حال اجراست، در فضای متفاوتی پیاده‌سازی و تکرار کرده‌ام.

بحث کاربر آزاد هم چنین چیزی است. البته قبل از ما در فضای وب فارسی کمتر دیده می‌شد. یعنی تو یا پول داده بودی و عضو بودی. یا اصلاً در آن فضا رسمیت نداشتی. اینکه در فضا باشی. حق و حقوق خودت را – حتی به شکل محدود – داشته باشی و در عین حال پول ندهی، در فضای وب ما خیلی رایج نبود.

اگر چه آن هم در بیرون ایران فراوان بود و من به طور خاص تجربه‌اش را در Harvard Business Review داشتم.

عکس نوشته به سبک ما، شاید به اندازه‌ی ما رایج نبود. نه فقط عکس نوشته به سبک متمم، حتی دستنوشته هم به شکلی که بعداً در اینستاگرام رایج بود، قبل از اینکه من آن سبک را شروع کنم کمتر دیده می‌شد. چون همه فکر می‌کردند وقتی فتوشاپ و انواع فونت‌ها هست دیگر معنا ندارد با دست بنویسی.

کلاً این واپس گرایی‌های من، در جاهای مختلف قابل مشاهده است و معمولاً هم جواب داده. مثل همین وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی یا ترک فضاهایی مثل تلگرام (نه فقط ترک از موضع پایین. بلکه برخورد از موضع بالا به این معنا که فضای خودم را فاخرتر از بساط رایگانی می بینم که پاول دوروف زیر پایم پهن کرده باشد).

به هر حال مثال‌های متعددی را می‌توانی مطرح کنی که یا قبل ما کمتر رایج بوده یا اگر رایج بوده من و همکارانم به ترویج بیشتر آنها کمک کرده‌ایم. حداقل فایل صوتی رایگان در حجم گسترده مشخصاً در حوزه‌ی مدیریت بعد از دوران رادیو مذاکره رایج شد. قبل از آن فایل صوتی یا محتوای رایگان بیشتر توسط کسانی استفاده می‌شد که محدودیتی برای انتشار رسمی مطالب خود یا برای حضور در ایران داشتند. یا احیاناً از فایل صوتی به عنوان تبلیغ دوره‌های آموزشی استفاده می‌شد و می‌شود. نه به عنوان جایگزین آموزش فیزیکی.

اما نکته‌ی مهم این است که اگر ده‌ها موردی را فهرست کنی که شاید من و همکارانم در شکل‌گیری اولیه یا ترویج بیشتر آنها در فضای آموزش فارسی (فیزیکی / دیجیتال) نقشی داشته‌ایم، به سختی می‌توانی مواردی را بیابی که بتوان آنها را در ذات و اصل خود متعلق به من دانست و من بخواهم یا بتوانم ادعایی روی آنها داشته باشم.

خیلی از مواردی هم که انجام شد، اتفاقی بود و تصمیم جدی و عمیق و فکر شده پشت آنها نبود.

شاید لوگوتایپ محمدرضا شعبانعلی (همان دایره‌ی سفید و آبی‌رنگ که بالای سایت و وبلاگ هست) نمونه‌ی خوبی باشد.

من هیچ‌وقت دنبال این سبک کار نبوده‌ام و نیستم و آن لوگوتایپ به اتفاقی ایجاد شد.

دوست عزیز و هنرمندم شعیب ابوالحسنی (که در آن زمان در کلاس‌های من حضور داشت و برادرش شهاب هم البته به واسطه‌ی همان کلاس‌ها و به لطف شعیب به یکی از دوستان خوب من و الان یکی از متممی‌های فهیم و فعال تبدیل شده) یک بار بعد از یک مجموعه کلاس ده جلسه‌ای و حدود ۴۰ ساعت درس، آمد و گفت: محمدرضا. من تمام این مدت سر کلاس داشتم فکر می‌کردم که برای تو یک لوگوتایپ طراحی کنم و سر کلاس هم به این نیت نشستم و فکر کردم و طراحی کردم.

آن لوگوتایپ را هم به عنوان هدیه به من داد (لوگوی متمم را هم شعیب طراحی کرده و آن هم هدیه است).

اگر شعیب این لطف را نمی‌کرد من احتمالاً تا امروز هم لوگوتایپ نداشتم. هم به نظرم من کسی نیستم که چنین بساطی داشته باشم و هم اگر هم می‌خواستم کارهای شعیب چنان حرفه‌ای و گران‌قیمت بود که دستم به دامنش نمی‌رسید.

اما بعد دیدم که در میان بعضی همکاران رایج شد و همه هم به سراغ این سبک‌ کارها رفتند. فکر می‌کنم بقیه فکر کردند که من حساب و کتابی داشته‌ام و آن‌ها هم تقلید کردند.

من حرف‌هایم را در مورد برندسازی شخصی جداگانه مطرح کرده‌ام و البته برنامه‌ام این است که  – اگر زنده بودم – سال آینده در متمم برای کسانی که حداقل امتیاز مشخصی دارند، مثلاً هزار امتیاز یا بیشتر، در قالب هشتاد تا صد درس، بیشتر در موردش حرف بزنم.

اما قبل از تمام آن درس‌ها و بحث‌ها هم، هر کسی که من را کمی می‌شناسد می‌داند که برای این نوع کارها سهم کوچکی قائلم و چالش هویت را در برندسازی در کسب و کارهای ایرانی و اشخاص ایرانی (خصوصاً نسل جدید)‌ چنان جدی می‌بینم که فکر می‌کنم طراحی هویت بصری به سختی می‌تواند موجب تقویت یا تضعیف برند یک فرد (و حتی یک کسب و کار) شود.

خیلی از تصمیم‌های دیگر و ایده‌های دیگری هم که می‌بینی، به تصادف شکل گرفته‌اند و بعداً پخته شده‌اند.

عباس ملک‌حسینی به من اصرار کرد که وبلاگ روی دامنه‌‌های دیگر نداشته باش و دامنه‌ی خودت را داشته باش و قیافه‌ی اولیه‌ی shabanali.com را طراحی کرد (که البته الان تا حدی تغییر کرده، اما هنوز هم رد پای عباس در آن به خوبی مشهود هست و دین معنوی من به او پابرجاست).

در مورد آموزش دیجیتال، سمیه تاجدینی (که قرار بود پروژه‌ی تراست زون را جلو ببرد) اصرار کرد که بهتر است کلاس‌های فیزیکی تعطیل شوند و فقط کلاس دیجیتال بماند (البته منظورش سمینارها نبود). من می‌دانستم که فضای فیزیکی و دیجیتال نمی‌توانند مکمل باشند و در نهایت یکی باید پای دیگری سر بریده شود. اما اگر اصرار سمیه و البته تجربه‌ی طولانی او در طراحی و ساخت چند مورد از سیستم‌های پیشتاز آموزش الکترونیک کشور نبود، من شاید در آن مقطع آن تصمیم را نمی‌گرفتم. متمم هم اگر خاطرت باشد ابتدا شکل وبلاگ داشت (روی shabanali.com/pd). و من دنبال مجموعه‌ای از ۱۰۰ یا ۲۰۰ درس بودم که به اسم MBA-1 و MBA-2 تا MBA-100 شماره گذاری شوند. اصلاً به ساختار محتوایی فعلی فکر نکرده بودیم و در طول مسیر، توسعه و تکامل پیدا کرد.

حرفم این است که امروز که نگاه می‌کنم، هر گوشه‌ای از این اکوسیستم، ایده‌ یا نکته یا تصمیم یا روشی است که فردی یا افرادی یا کسب و کارهای پیش‌تازتر یا افراد پیش‌روتر در آن نقش داشته‌اند و اگر من ادعایی داشته باشم، در ترکیب اینها در کنار یکدیگر است و البته سرمایه گذاری روی اینها. منظورم هزینه‌ی مستقیم میلیارد تومانی است که از جیب کردم و هزینه‌ی فرصت چند میلیارد تومانی که داده‌ام و هنوز هم می‌دهم که به نظرم اینها هم، در دنیای امروز چیزی نیست که ادعایی روی آن داشته باشم و بگویم ارزشی دارد. یا ژست بگیرم که خدمت کردم و منتظر تحسین باشم. برای دلم کرده‌ام و برنده‌اش هم خودم هستم. پیش از دیگران و بیش از دیگران.

 با این مقدمات، دلم می‌خواهد چند نکته را برایت – و شاید برای بقیه‌ی دوستانی که علاقمند به شنیدن و خواندنش باشند – بگوییم.

نکته‌ی اول: بسیاری از تقلید‌ها مرا خوشحال می‌کنند

هیوا. آدم‌ها دو جور به دنیا نگاه می‌کنند. بعضی به دنبال ارث گذاشتن هستند و برخی به دنبال اثر گذاشتن.

اگر چه این دو الزاماً با هم منافات ندارند، اما همیشه هم همراه نیستند و موارد زیادی هست که با هم در تضاد در می‌آیند.

کسی که پولش را در بانک می‌گذارد و بهره‌اش را می‌گیرد و زندگی می‌کند (حتی به فرض اینکه مشکل اقتصادی برایش پیش نیاید و سود بانکی کفاف زندگی‌اش را بدهد) در نهایت از خودش ارث باقی می‌گذارد. او می‌تواند همان پول را برای ایده‌ای که دارد یا هدفی که دارد هزینه کند. به این شکل ارثی از او باقی نمی‌ماند اما اثری از او باقی می‌ماند.

منظورم از اثر چیزی نیست که دیگران ببینند و بدانند. منظورم جنس تصمیم است.

گاهی به آن روزی فکر می‌کنم که دزفولیان (مدیر البرز) چند روز پیش از مرگش، وقتی در منزل خدمتش رسیده بودم صدایم کرد. او در گوشم گفت: شعبانعلی. وقتی تو را از علامه حلی اخراج کردند، خانه نشین بودی. با معدل ۱۱ و با چند تجدید در مثلثات و فیزیک و ادبیات، هیچ جا ثبت نامت نمی‌کردند. پدر و مادرت یک هفته پشت در دفترم نشستند تا راهشان دادم. تو آمدی و با همان غرور جوانی گفتی: من به کار کردن در یک مکانیکی در جنوب تهران راضی‌ام. نمی‌خواهم درس بخوانم و دیپلم بگیرم. من تو را تشویق کردم و مستقیم و غیرمستقیم روحیه دادم و در مدرسه، پیش بچه‌ها تحویلت گرفتم و الان دانشگاه می‌روی. روزی که خواستی برای همیشه اینجا را رها کنی و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی، یادت باشد که تو، به مکانیکی در جنوب تهران راضی بودی. من به تعمیرکار شدن تو راضی نبودم. به اینکه پشت سرت را هم نگاه نکنی راضی نیستم.

من به این جنس کارها می‌گویم اثر گذاشتن. در مقابل ارث گذاشتن. دزفولیان در شرایط بسیار معمولی مالی فوت کرد. اما لااقل در زندگی من اثر گذاشت. شاید به واسطه‌ی تلاش‌های من، در زندگی یکی دو نفر دیگر هم به صورت غیرمستقیم اثر گذاشته باشد.

اما به هر حال، اگر از من بپرسی، اثر گذاشتن یکی از لذت‌های عمیق در زندگی است. مقیاسش مهم نیست. اثرگذاری یک بازی است. یک بازی زیبا. شروع می‌کنی و هر روز و هر لحظه می‌توانی اثرهای مهم‌تری روی دنیای اطرافت بگذاری. حرفهایم در مهمانی در خانه دارم یادم هست. می‌دانم که روی اثرها نمی‌توان قضاوت کرد. اما در جهان بی‌مرکزی که ما در آن ساکن هستیم، ناگزیریم که خود را مرکز بگیریم و بکوشیم به اندازه‌ی فهم و شعورمان، اثر خوب از اثر بد را تفکیک کنیم.

اگر به این معنا بخواهم بگویم، خیلی از آن چیزهایی که ممکن است اسمش را تقلید بگذاریم، از نظر من خوب و دوست‌داشتنی بوده.

من خوشحالم که قبلاً بسیاری از فایل‌های صوتی، جنبه‌ی تبلیغی داشت و الان حجم فایل‌های صوتی که واقعاً جنبه‌ی آموزشی دارند در فضای وب فارسی بیشتر شده.

قبلاً محتواهای رایگان، اگر بودند، تبلیغی بودند برای محتوای پولی. اما الان محتوای رایگان کیفیت بهتری پیدا کرده. نمی‌گویم خیلی بهتر اما بهتر شده.

من سبک روزنوشته‌ها را دوست دارم. چون محتوای آموزشی رایگانی است که حتی اگر با خودت عهد کنی که هرگز هیچ جا و به هیچ شکل به هیچ یک از محصولات و مجموعه‌های وابسته به من پول ندهی، هنوز می‌توانی گاه و بیگاه حرف‌های کم و بیش مفیدی در نوشته‌ها و کامنت‌هایش بیابی. فکر کنم قبول داشته باشی که متوسط کیفیت محتواهای روزنوشته‌ها (که رایگان هستند) از متوسط محتواهای پولی متمم پایین‌تر نیست.

این سنت را کم کم در جاهای دیگر هم می‌بینم. در فضای آموزش، روزگاری بود که کسانی که پیتزا می‌فروختند فقط سُس را به عنوان نمونه و Sample‌ رایگان می‌دانند. الان هم کم نیستند سُس فروشان که نام خود را غذا فروش گذاشته‌اند. اما باید بپذیریم که حجم محتوای رایگان کیفی حداقل در فضای مدیریت رو به افزایش است و شاید بتوان یک سهم بسیار بسیار بسیار کوچک از این روند را هم ناشی از حجم گسترده‌ی محتوایی دانست که من و همکارانم در این سالها عرضه کردیم.

من این را از جنس اثر می‌دانم. عادت کردن به اینکه برای محتوای کیفی دیجیتال پول بدهیم،‌ به نظرم یک اثر است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که به مالکیت فیزیکی یکدیگر هم چنان احترام نمی‌گذاریم (لااقل متاسفانه هنوز بسیاری از مردم سوسیالیست‌ها را به عنوان یک سری نفهم کم‌هوش بی‌سواد تعطیل العقل نگاه نمی‌کنند). در این فضا، احترام گذاشتن به مالکیت غیرفیزیکی، اتفاق بزرگی است.

من فردا هم که بمیرم، متمم امروز یا فردا هم که جمع شود، مطمئن هستم که اگر کسانی بهتر از من و همکارانم کار کنند و محتوا تولید کنند، می‌توانند مطمئن باشند که فرهنگ خرید محتوا (حداقل در حوزه ی محتوای فاخر، روانشناسی انگیزشی و بحث‌های دیگر را نمی‌گویم) در کشور تا حدی رایج شده است. ضمن اینکه انبوهی از دانش و تجربه و بایدها و نباید‌ها وجود دارد که می‌توانند از آنها ایده بگیرند. قسمت‌های مثبتش را تکرار کنند و از خطاهایی که من و همکارانم انجام دادیم اجتناب کنند.

پس اینکه سایت‌های دیگری را ببینم که کاربر دارند و کاربر ویژه دارند و کاربر آزاد دارند آزارم نمی‌دهد و حتی خوشحالم می‌کند. دیدن رادیو‌های دیگر هم خوشحالم می‌کند. آرزویم این است که روزی آن‌قدر در فضای مدیریت فارسی، پادکست آموزشی وجود داشته باشد که سر انتخاب کردنشان برای گوش دادن در ماشین، بین سرنشین‌ها دعوا شود.

آرزویم این است که کیفیت محتوا آن‌قدر بالا برود که نه فقط اولین فایل‌های صوتی من، که آخرین فایل‌هایم را به عنوان «اباطیل بی‌خاصیت» دور بریزند.

آرزویم از نخستین روز تاسیس متمم این بوده و این را بارها نوشته‌ام: که متمم، کوچک‌ترین و کم کیفیت ترین فضای آموزشی دیجیتال در ایران باشد. اگر کف بازی دست من باشد خیالم راحت‌تر است تا اینکه روزی بفهمم بنچمارک بازی هستیم و نقطه‌ی هدف مجموعه‌های دیگر.

 نکته‌ی دوم: بسیاری از تقلید‌ها مرا ناراحت می‌کنند

متاسفانه تعداد تقلید‌های فکر نکرده بیشتر از تقلید‌های فکر کرده است.

یکی از دوستان من، دقیقاً مدتی پس از ما فضای مشابهی را ایجاد کرد و مبلغ ثبت نام را هم مثل ما تعیین کرد. به او گفتم: فلانی. مبلغ را ماهی ۵۰ تا ۶۰ تومان بگذار. پرسید چرا؟ گفتم سر به سر نمی‌شوی.

بعد از چند ماه، من را دید. گفت: سر به سر نمی‌شویم. آن فضا را تعطیل نکرده‌ایم، اما تعلیق کرده‌ایم تا به تدریج جمع کنیم.

بعد هم پرسید: چرا به من نگفتی که تو ضرر ده هستی؟

گفتم: عزیزم. من به تو گفتم که ۵۰ تا ۶۰ بگذار.

گفت: من فکر کردم تو می‌خواهی ما گران‌قیمت باشیم که کسی سراغمان نیاید.

توضیح دادم که: مشکل اینجاست که تو چون خودت حرف و عملت فرق دارد فکر می‌کنی همه به همین شکل هستند. من قبلاً به تو گفتم که منطق قیمت‌گذاری‌ام چیست. فکر کردی شوخی می‌کنم.

به تو گفتم که من از صنعت ریلی می‌آیم. ما یاد گرفته‌ایم که هزینه‌ی رفت و آمد مسافر ۱۰۰ هزار تومان باشد و از او ۸ هزار تومان بگیریم.

هم حال خوبی دارد و هم اینکه صندلی‌ها را نمی‌کند و روی آن‌ها یادگاری نمی‌نویسد. مسافرت را جدی‌تر می‌گیرد. ما از مردم پول می‌گیریم که خودشان جدی‌تر باشند.

تو فکر کردی شعار می‌دهم.

یکی از مشکلات کسانی که از ما تقلید می‌کنند این است که جنبه‌های شخصی فضای ما را فراموش می‌کنند.

متمم، گردش مالی دارد. اما یک کسب و کار نیست.

اولین هدف کسب و کار، بقاء در بلندمدت است. متمم چنین هدفی ندارد. ما تا زمانی که متممی‌ها بخواهند هستیم و هر زمان که نخواهند، نخواهیم بود.

برای اینکه احتمال بقاء‌مان هم زیاد شود، حلقه‌ی متممی‌ها را باز نکرده‌ایم. خود من هر روز مثل سگ،‌ پاچه‌ی این و آن را در اینجا و متمم می‌گیرم. چون معتقدم که کیفیت مهم است و البته همه می‌دانند که خصومت شخصی هم ندارم. «بنده‌ی آموزش» هستم و نه «بنده‌ی خلق خدا».

به همین علت، ضمن اینکه شهرزاد را دوست دارم و شاگرد اول‌مان هم هست و خودش هم علاقه‌ام را می‌داند، جایی که می‌بینم به جای سخت‌گیری لطافت به خرج داده، داد و بیداد می‌کنم. فردای آن روز هم، شهرزاد می‌داند و من هم می‌دانم که دوباره به کار خودمان که یاد دادن و یادگرفتن است ادامه می‌دهیم.

شاید اولین تعامل من و سامان یادت باشد (زوربا بودا). موضوعش یادم نیست. اما یادم است که خیلی تند و بد برخورد کردم. اما سامان هم می‌داند که انگیزه‌ام چه بوده. چنانکه جدا از فضاهای شخصی که همیشه ارادتم را به او یادآوری می‌کنم، می‌داند که وقتی می‌خواهم عزیزترین موضوعی را که بلدم و به آن عشق می‌ورزم بنویسم، ترجیح می‌دهم بالایش نام او باشد. مستقل از اینکه روز اول (به قول خودم مثل سگ) پاچه‌اش را گرفته‌ام یا نه.

وقتی هدف متمم این می‌شود، جنس خدمات ما، موضوعات ما، برخورد با متممی‌ها و همه‌چیز عوض می‌شود. متممی‌ها مشتری متمم نیستند. متمم هم کسب و کار نیست. شعار Customer is the king هم هرگز شعاری نیست که من به آن وفادار باشم. راستش را بخواهی به نظرم در کار آموزش این شعار عین حماقت است.

در متمم، عده‌ای آدم سرمایه گذاری مشترک کرده‌اند تا محتوای خوب ارزشمند تولید شود و با دانش روز دنیا آشنا شوند و رشد کنند. این از محمدرضا شروع می‌شود تا آخرین نفری که الان به جمع متممی‌ها ملحق شده.

من متعهد هستم که همیشه و همه‌جا، هر شیوه و روشی را که احساس می‌کنم می‌تواند آموزش جدی‌تر و عمیق‌تر و اثرات پایدارتر ایجاد می‌کند مستقر کنم و از استقرار آن دفاع کنم.

متعهد هستم که اگر یک نفر یک روز یا یک هفته یا یک سال یا ده سال با متمم بود، روزی که دیگر همراه ما نبود، بگوید: عمرم هدر نرفت. لحظه‌هایم را دوست داشتم. محمدرضا و متمم و متممی‌ها به خاطر وقتی که از من گرفتند به من مدیون نیستند. (متممی‌ها خیلی مهم است. چون این پروژه‌ی آموزشی، با شراکت ما شکل می‌گیرد و از آن ۱۸۵۰۰۰ ساعت ماهیانه که کاربران ثبت شده‌ی متمم مطالعه می‌کنند، ۸۰ هزار ساعت به خواندن حرف بچه‌های متممی می‌گذرد. پس همه مسئولیم).

کسی که ایده‌های ما را کپی می‌کند باید کمی فکر کند که آیا می‌خواهد کسب و کار آموزشی داشته باشد و پولش را پای زندگی‌اش بریزد؟

یا آمده‌ است که زندگی‌اش را پای آموزش بریزد؟

در خیلی از تقلید‌هایی که از ما شده، این فاکتور مهم در نظر گرفته نشده.

نمی‌خواهم مستقیم اشاره کنم. اما مثال‌هایش زیاد هستند و تو و متممی‌ها در تشخیص مصداق‌ حرف‌هایی که می‌زنم به اندازه‌ی کافی زرنگ و تیزهوش هستید.

در حوزه‌های بیرون متمم هم مثال زیاد است.

یادم هست یک بار قرار بود در وزارت کشور،‌ به دعوت اتحادیه‌ی صوتی و تصویری با موضوع اصول فروش سخنرانی کنم. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، دیدم چند هزار نفر آدم نشسته‌اند که خیلی‌هایشان به اندازه‌ی عمر من، فروشنده‌ی لوازم صوتی تصویری بوده‌اند. من چطور برای اینها از فروش حرف بزنم؟

تصمیم گرفتم موضعم را تغییر دهم. گفتم:

دوستان عزیز. من در فروش لوازم صوتی و تصویری بی‌سواد و بی‌تجربه هستم.

اما اجازه بدهید به نمایندگی از گروهی صحبت کنم که هیچ نماینده‌ای در اینجا ندارند. به نمایندگی از آن میلیون‌ها نفری که در طول سال از جلوی ویترین فروشگاه‌های شما رد می‌شوند و محصولات شما را می‌بینند و می‌خواهند در مورد خرید آن تصمیم بگیرند.

با این نوع حرف زدن، موضع بهتری داشتم. چون حالا آن‌ها نمی‌توانستند ادعا کنند که موضع مشتری را می‌دانند. آنها همه در موضع فروشنده بودند و من واقعاً از این منظر، حرف تازه‌ای داشتم (یا به صورت بالقوه می‌توانستم داشته باشم).

چند هفته بعد با دوستی که در یکی از مراکز آموزشی مدیریتی سمت ارشد  داشت، سمیناری رفتیم. ایشان قرار بود در مورد MBA صحبت کنند.

رفتند و شروع کردند: دوستان. من در حوزه‌ی MBA کم سواد هستم. اجازه بدهید مسئله‌ی آموزش مدیریت را از زاویه‌ی نگاه یک دانشجو که در دوره‌ها ثبت نام می‌کند بررسی کنم.

نصف سالن خالی شد.

ایشان به من گفت: محمدرضا. آن روش تو در وزارت کشور خیلی جواب داد. اما اینها رفتند.

مدتی طول کشید تا توضیح دهم که دوست من. آن‌جا موضع من فرق داشت. اینجا تو را به اعتبار سمتت دعوت کرده‌اند. آن یک زمینه را هم که مسبب دعوتت بود، گفتی نمی‌دانی و نمی‌فهمی.

این جنس تقلید را زیاد می‌بینم. در خیلی جاها.

من اگر نامه به رها نوشتم، اگر چه شاید نامش بعضی‌ها را به یاد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد بیندازد، اما اگر کسی کتاب فالاچی را خوانده باشد می‌داند که این دو هیچ ربطی به هم ندارند. آن‌جا با یک روایت از زندگی شخصی مواجه هستیم که در ظرف نامه ریخته شده است.

اینجا با کسی مواجه هستیم که سبک نوشته‌هایش مدیریتی است. رسمی است. نه ادعای ادبیات دارد نه می‌تواند داشته باشد. حرف‌هایی دارد که در قالب نوشته‌های عادی‌اش نمی‌تواند بنویسد (یا چندان پذیرفته نیست که بنویسد).

تصمیم می‌گیرد به فرزندی که نیامده  بنویسد. همین نیامدن فرزند یک زیربنای مهم است. چون نوعی تاکید است که اصل ماجرای زندگی را قبول نداری. آن‌قدر قبول نداری که حاضر نشده‌ای مخاطب واقعی آن نامه‌ها را خلق کنی. پس آنچه می‌نویسی نحوه‌ی مواجهه با یک واقعیت ناخواسته است (زندگی ما در دنیا). نحوه‌ی بودن در آن و آلوده نشدن به آن. با مردم  بودن و از مردم نبودن. مفهوم اعتراض به زندگی.

هر بار که متنی می‌نویسم و عنوانش نامه به رها است، پوزخندی به دنیا است. چون یادآوری می‌کنم که ای دنیا. آن‌قدر پست و ضعیف و بی‌ارزش و مسخره‌ای که با هیچ حرف می‌زنم، اما مخاطب جدید نمی‌آفرینم تا درد بودن را تحمل نکند.

ضمن اینکه در این قالب و با این عنوان، می‌شود کمی ادبی‌تر نوشت. برای کسی مثل من که ادبیات را نمی‌داند و نمی‌فهمد و تمرینِ نوشتن می‌کند، ایجاد و خلق ظرفی که این تمرین را پذیرفتی‌تر و قابل تحمل‌تر کند ضروری است.

حالا می‌بینی کس دیگری فرزند را می‌آورد. در بغلش می‌گیرد. بعد نامه می‌نویسد. همان حرف‌های سابق را با تیتر جدید می‌گوید.

عزیز من. من فرزند نداشتم. برایش نوشتم. شما در گوش فرزندت بگو. چرا می‌نویسی؟ این‌قدر لقمه را دور سر خودت نپیچان.

یا اگر حرف همان حرف سال قبل است. چرا در ظرف جدید؟ می‌گفتند نیاز مادر اختراع است. اما گاهی اوقات فکر می‌کنم که آن زمان، احتمالاً‌ اختراع کردن خود به یک مُد تبدیل نشده بوده. وگرنه اول اختراع می‌کردند و بعد به دنبال مادرش می‌گشتند.

 نکته‌ی سوم: بعضی تقلید‌ها که انجام نمی‌شود من را ناراحت می‌کند

من در روزنوشته‌ها و همکارانم در متمم، ایده‌ها و رفتارها و سنت‌های زیادی راه انداخته‌ایم که تقلید نشده و همیشه حسرت به دلم مانده که تقلید شود.

اجازه بده یک مورد ساده‌اش را بگویم. اما می‌توانم به آن،‌ صدها مورد دیگر بیفزایم. واقعاً صدها مورد. نه ده‌ها مورد.

ما در متمم عکس با کراوات نداریم. ما در متمم عکس زن که حجاب رعایت نکرده باشد نداریم.

اگر زنی را می‌گذاریم که حجاب ندارد،‌ آن را در همان حدودی از صورت می‌گذاریم که شرع تعیین کرده است.

من نه ادعای تشرع دارم و نه ادعای مخالفت با فرهنگ غرب یا کراوات یا از این بحث‌ها. نه روضه‌خوانی راه انداخته‌ام نه مجلس لهو و لعب.

معلم بوده‌ام و معلمی کرده‌ام و تا باشم هم همین مسیر را ادامه می‌دهم.

اما حرفم این است:

وقتی که در کشورمان کراوات نمی‌زنیم یا افراد بسیار کمی کراوات می‌زنند. وقتی در خارج از ایران هم، کراوات به فضاهای بسیار رسمی محدود است. وقتی مدیران ارشد سازمان‌ها در فضای کاری خود کراوات نمی‌زنند و کارمندهای رده‌پایین‌تر می‌زنند. وقتی این جور پوشش بیشتر برای رفتن به کنسرت و اپرا رایج است. وقتی نسل جدید دنیا اسپورت و آزاد می‌پوشد و حتی کت و شلوار را هم خیلی وقت‌ها به تن نمی‌کند. آیا چهره‌ی مرد کراوات زده، که تقریباً به نماد مدیریت و فروش در کشور ما تبدیل شده، یک چهره‌ی واقعی است؟ آیا یک چهره‌ی آشناست؟ آیا مردم ما در هنگام مراجعه به سازما‌ن‌ها یا فروشگا‌ه‌ها این چهره را می‌بینند؟

آیا ما می‌توانیم در آگهی یک دوره که مثلاً به آموزش هویت بصری برند می‌پردازد، ضمن تاکید بر ایرانی بودن دوره، از تصویر کسی استفاده کنیم که کراوات دارد و پوست صورتش سفید است و موهایش از ترامپ‌ هم زردتر است؟ چنین بچه‌ای اگر از شکم مادر ایرانی بیرون بیاید، بلافاصله برای طی کردن فرایند درمان، نزد دکتر فرستاده می‌شود.

همین‌طور زن ایرانی.

دوست داری یا نداری مهم نیست. زن ایرانی امروز در محیط کسب و کار حجاب دارد. وقتی هر روز در هر مطلب، عکس زن اروپایی و آمریکایی را می‌بیند، احساس خوب نخواهد داشت. حتی ممکن است متوجه نشود، اما احساس می‌کند این زن،‌ خواسته‌ها و ناخواسته‌ها و چالش‌ها و دردسرها و دستاوردهای دیگری دارد.

من اگر در مورد محیط کار یک زن حرف می زنم، باید به او این سیگنال را بدهم که محدودیت‌ها و چارچوب‌ها و قوانین حاکم بر محیط تو را می‌شناسم و به خاطر دارم. به این شکل راحت‌تر می‌توانم اعتماد او را جلب کنم و فرایند یادگیری او را تسهیل کنم.

از این جنس موارد که تقلید نشده و نمی‌شود زیاد است. ما حتی گاهی با هزینه‌های زیاد می‌نشینیم و کلیپ‌آرت‌ها را تک تک طراحی می‌کنیم تا مطمئن شویم که این نشانه‌ها در آن‌ها نیست. پول در متمم هرگز با دلار نمایش داده نمی‌شود. چه بپسندید و چه نپسندید. ما باید تاکید کنیم که حواس‌مان به فضای ایران هست.

وقتی این تاکید را انجام دادیم، اگر از یک متفکر غربی هم مطلب می‌آوریم – که این کار را بارها کرده‌ایم و می‌کنیم – همه می‌دانند و می‌فهمند که از کمبود مطلب سراغ نقل یک مطلب نامربوط نرفته‌ایم. بلکه احساس کرده‌ایم که او هم حرفی دارد که برای امروز ما و شرایط ما و چالش‌ها و نیازهای ما می‌تواند مفید باشد.

نکته‌ی چهارم: رابطه بین استراتژی و تقلیدپذیری

هیوا جان.

این نکته‌ای که می‌گویم شاید کلماتش متعلق به من باشد یا به این شکل در کتاب‌های استراتژی نباشد.

اما مطمئنم و ایمان دارم که با روح استراتژی همسو است و از بارنی تا پورتر، همین حرف را گفته‌اند. اما آنقدر مهم است که از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است و من هم می‌خواهم آن را دوباره به زبان دیگری بگویم.

تقلید هست. خواهد بود. می‌تواند موجب رشد یا نابودی تک تک ما یا کسب و کارهایمان یا فرهنگ و اقتصاد و کشورمان شود.

اما یک نکته‌ی فراتر از تقلید هست و آن، منحصر به فرد بودن است. چیزی که به نظر من عصاره‌ی استراتژی است.

من مزیت استراتژیک را به این شکل می‌فهمم:

مزیت استراتژیک، هر چه سخت‌تر و غیرقابل تقلید‌تر باشد، ارزشمندتر است (این حرف بارنی و پورتر است).

اما نکته‌ی من که دوست دارم به بارنی و پورتر اضافه کنم این است که:

شگفت انگیزترین و معجزه آمیزترین مزیت استراتژیک، مزیتی است که دیگران می‌بینند. برایشان قابل تقلید هم هست. اما چنان از فضای آنها و موقعیت آنها دور است که ترجیح می‌دهند آن را تقلید نکنند.

حالا هر کس می‌تواند به سبک خود این کار را انجام دهد و دنبال مزیت رقابتی یا مزیت‌های رقابتی خودش باشد.

شاید مثال زاغ و عقاب دکتر خانلری مثال خوبی باشد.

ببین ما همیشه جوری ماجرا را می‌خوانیم که انگار عقاب خوش‌بخت‌تر بوده و زاغ بدبخت‌تر.

اما این‌طور نیست. واقعیت این است که هر دو آنها در دنیای خود خوش هستند. زاغ شکل دیگری از زندگی را انتخاب کرده و عقاب شکلی دیگر.

راه تقلید از دیگری بسته نیست. نه مردار خواری را بر عقاب حرام کرده‌اند و نه پرواز در اوج را بر زاغ ممنوع.

اما چیدمان فضا به شکلی است که هر یک به کار خود مشغول هستند و گاهی هم که در فکر خود، فانتزی زندگی به سبک دیگری را مرور می‌کنند، در نهایت پشیمان می‌شوند.

من فکر می‌کنم در کسب و کار، در زندگی، در برندسازی شخصی، مهم نیست زاغ باشیم یا عقاب.

مهم این است که مزیت‌هایی را ایجاد و انتخاب کنیم که یا قابل تقلید نباشند یا اگر قابل تقلید هستند، دیگران رغبتی به تقلید از آنها نداشته باشند و زود بفهمند که این بازی، بازی آنها نیست.

پس به جای بستن راه تقلید، باید کاری کنیم که تقلید یک بحث نامربوط و Irrelevant بشود.

من به نظرم، تعدادی از این اصول را انتخاب کرده‌ام. اصولی که دیگران، حتی اگر بدانند در کیفیت زندگی من موثر هستند، باز هم جرات نمی‌کنند از آن تقلید کنند. همین باعث می‌شود که بتوانم برای خودم، جایگاه خودم را داشته باشم. دقت کن که نمی‌گویم جایگاه بهتر یا بدتر. جایگاه خودم. همین. هر آدمی و هر کسب و کاری به نظرم می‌توانند جایگاهی بسازند که مال خودشان باشد. به این معنا که دیگران، حتی اگر مسیر رشد اینها را دیدند، باز هم به تقلید از آنها رغبت نکنند.

خیلی از این اصول را می‌دانی. اما بگذار بعضی را تکرار کنم:

  • قید اینکه با دارایی قابل توجه از این دنیا بروم را زده‌ام.
  • تامین مالی سال آینده‌ام را به سال آینده واگذار کرده‌ام. برای نشستن سر خیابان و واکس زدن کفش مردم هم آماده‌ام.
  • اینکه کار حرفه‌ای کنم و ورشکست بشوم را به اینکه کار کمتر حرفه‌ای کنم و موفق بمانم ترجیح داده‌ام و می‌دهم.
  • تحسین دیگران را رها کرده‌ام و رضایت و آرامش خودم را در اولویت قرار داده‌ام.
  • اثر گذاشتن را نسبت به ارث گذاشتن در اولویت قرار داده‌ام.
  • با خودم قرار گذاشته‌ام که برای هر هزار کلمه که می‌نویسم، حداقل سه هزار کلمه خوانده باشم.
  • زندگی با مردگان در میان کتاب‌هایشان را به زندگی با زندگان در میان حرف‌هایشان ترجیح داده‌ام.

متمم، زاده‌ی این مدل ذهنی بوده. هم رشدش ناشی از این دیدگاه است و هم روزی که نابود شود از همین دیدگاه ضربه خواهد خورد.

تقلید در حد عکس نوشته یا کاربر آزاد و ویژه، آنقدر سطحی است که به نظرم، به هیچ شکل نمی‌تواند به معنای تقلید از مدل ذهنی حاکم بر متمم باشد.

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+319
  

درباره شبکه های هرمی (۲): شبکه هایی که کالای واقعی نمی‌فروشند

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: تعداد زیادی از دوستانم که تا به حال در این زمینه کامنت گذاشته‌اند یا ایمیل زده‌اند.

پیش نوشت یک: من قبلاً موضع یک خطی خودم را در مورد شبکه های هرمی و همه‌ی نام‌های زیباتری که بر روی آن می‌گذارند (مثلاً بازاریابی شبکه و نتورک) نوشته‌ام و مشخصاً گفته‌ام که به نظرم این حرکت‌ها (که حتی برخی از آنها مجوز از مراکز مختلف هم دارند) برای اقتصاد کشور و زندگی فردی بازاریابان شبکه ای مخرب و فساد آفرین هستند.

اما در عین حال، قرار شد که به صورت دقیق‌تر در مورد آنها بنویسم.

این متن قسمت دوم بحث است. اگر قبلاً قسمت اول را مطالعه نکرده‌اید ممنون می‌شوم ابتدا آن را بخوانید:

چهار معیار سنجش درست بودن یک فعالیت (شرع، قانون، اخلاق، مدل کسب و کار)

پیش نوشت دو: آنچه در اینجا می‌نویسم هم، هنوز ورود به اصل بحث نیست. بلکه صرفاً قسمت دوم مقدمه است. فقط چون سوء برداشت‌ها و فریب‌ها و اشتباهات‌ زیادی در این بازی هست، چاره‌ای ندارم که ابتدا در مورد معنای دقیق برخی مفاهیم، توضیح دهم.

حمله‌ی ضعیف می‌تواند یک دفاع قوی باشد

همیشه شنیده‌ایم که می‌گویند: دفاع بد، چیزی شبیه حمله است و اگر نمی‌توانید از یک موضوع به خوبی دفاع کنید، لطفاً کلاً دفاع نکنید.

این گزاره در موارد زیادی درست و آموزنده است. اتفاقاً سمت دیگر این گزاره هم به همان اندازه می‌تواند درست و الهام بخش باشد:

اگر نمی‌توانید به یک موضوع به صورت درست حمله کنید، لطفاً حمله نکنید. تا قوی‌تر نشود.

کمی نامربوط است. اما حیفم می‌آید که نگویم.

زمانی که سر کلاس،‌ مذاکره درس می‌دادم و مواجهه با انسان‌های غیر اخلاقی را در قالب عنوان مذاکره با شیطان درس می‌دادم، همیشه به بچه‌هایم یک توصیه می‌کردم. می‌گفتم:

اگر مجبور شدید جایی ماری را بکُشید و پایتان را روی سر مار گذاشتید، لطفاً به شکلی فشار دهید و زمانی پایتان را بردارید که مطمئن شدید مار مرده است. چون اگر پایتان را برداشتید و مار هنوز زنده بود، شک نکنید که شما مرده‌اید.

این مسئله در مواجهه با هر ایده و سازمان و مجموعه و مدل های کسب و کار مخرب هم صادق است. حتی در مواجهه با سازمان‌های تروریستی هم می‌توان به همین مسئله فکر کرد.

کسی که از زیر حمله‌ی شما جان سالم به در می‌برد، به موجودی قوی‌تر تبدیل می‌شود و راه‌های زنده ماندن را بهتر می‌فهمد.

حتی در رابطه‌ی عاطفی هم، از این جملات کلیشه‌ای (که البته درست هم هست) گفته می‌شود و می‌توان گفت: مراقب کسی که زخم بزرگی را در رابطه عاطفی خورده و زنده مانده باشید. چون به خوبی می‌داند که دوباره تا چه حدی می‌تواند زخم بخورد و زنده بماند.

بگذریم. زخم، کلمه‌ی کلیدی دوستان دیگری است و ما خودمان آن‌قدر حرف و مطلب داریم که با زخم و خون و چرک، مخاطب را سرگرم نکنیم.

حرف من این است:

در نخستین دفعات حضور شبکه های هرمی در ایران (و البته برخی دیگر از نقاط جهان) حمله‌ی اشتباهی به آنها انجام شد. یعنی به جای اینکه تیر خلاص را به «هرمی بودن» که مرکز فساد این مدل است بزنند، به این مسئله حمله کردند که: در این شبکه ها هیچ کالایی مبادله نمی‌شود. یا اگر کالایی عرضه می‌شود، این کالا دارای ارزش مشخص و واقعی نیست.

پا را بر روی این مار گذاشتند و البته نتوانستند کامل فشار دهند و وقتی پا را برداشتند، مار زهرآلود‌تر از قبل و قوی‌تر از قبل سر از زمین برداشت و برای نیش زدن به جان جوانان و اقتصاد ما آماده شد.

این دقیقاً همان مفهوم Antifragile یا پادشکنندگی است که نسیم طالب می‌گوید. مطمئن هستم اگر آن مفهوم را به خوبی درک کنید، تحلیل بسیاری از رفتارهای سیستم‌ها برایتان ساده‌تر خواهد شد.

هر بار که حمله‌ی ناموفقی به شبکه های هرمی شده، آنها خودشان را در آن زمینه اصلاح کرده‌اند و باعث شده که مدل‌های پیچیده‌تری از شبکه های هرمی با نام های پیچیده‌تر و شکل‌های پیچیده‌تر به وجود بیاید.

اجازه بدهید خیالتان را راحت کنم: امروز مدل های شبکه های هرمی به حدی پیچیده شده که حتی تشخیص هرمی بودن یا نبودن آنها بسیار دشوار و فراتر از درک و فهم عموم انسان‌هاست.

احتمالاً می‌دانید که شبکه های هرمی و مدل‌های از این جنس، بیشتر در کشورهایی که اقتصاد ضعیف‌تر دارند یا جوان‌ها فرصت‌طلب‌تر و Opportunist تر هستند و یا دنبال میان‌برهای رشد هستند به وجود می‌آید.

شما در یک کشور توسعه یافته، به جوانی بگویید که می‌خواهم کاری کنم که یک یا دوساله رشد و پیشرفت غیرقابل تصور کنی.

مطمئن باشید که بدون گوش دادن به جملات بعدی شما فرار خواهد کرد. چون شما را یا دزد فرض می‌کند یا احمق.

یا بگویید که در شرایطی که بانک‌های تایید شده توسط بانک مرکزی کشور سود تضمین شده و بدون ریسک حدود ۲۰ درصد می‌دهند جایی هست که سود تضمین شده و بدون ریسک حدود ۳۰ درصد می‌دهد. همه می فهمند که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است و هیچ آدم عاقلی در آنجا سرمایه گذاری نمی‌کند. چون اکثر انسان‌ها می‌فهمند که سود با ریسک متناسب است و اگر قرار است که سود به میزان قابل توجهی افزایش پیدا کند، باید ریسک هم افزایش پیدا کند. اگر کسی می‌گوید بدون هرگونه ریسک بیشتر، می‌تواند سود من را افزایش دهد دروغ می‌گوید.

اینها را گفتم که بگویم اگر مروری به توزیع جغرافیایی شبکه های هرمی و نتورک و این ساختارهای کسب درآمد داشته باشید، می‌بینید که در آمریکای جنوبی بیشتر از آمریکای شمالی فعال هستند و در جنوب اروپا بیشتر از شمال اروپا و در شرق اروپا بیشتر از غرب اروپا و در خاورمیانه بیشتر از آسیای جنوب شرق و در کشورهای ضعیف آسیای جنوب شرق بیشتر از کشورهایی مثل ژاپن.

اما من حرف دیگری دارم: حتی در همان آمریکای شمالی هم که این کار جرم است و فساد اقتصادی فرض می‌شود و شبکه های هرمی را از قمار بدتر می‌دانند و FBI به سرعت فعالان این شبکه ها را تحت هر نامی تعقیب و دستگیر می‌کند، هنوز برخی شبکه های هرمی وجود دارند که آن‌قدر زیرکانه طراحی شده‌اند که به سادگی نمی‌توان هرمی بودن آنها را اثبات کرد.

مطالعه‌ی مورد هربال لایف (شرکتی که غذای سلامت و سایر مواد مرتبط با آن را می‌فروشد) می‌تواند بسیار جذاب و آموزنده باشد.

به عنوان نمونه می‌توانید این‌ها را بخوانید: منبع یک، منبع دو، منبع سه، منبع چهار، منبع پنج، منبع شش یا این فیلم بلومبرگ را ببینید.

این شرکت چند سال است فعالیت می‌کند. هر سال سر ماجرای هرمی بودن آن دعوا می‌شود. نهادهای بزرگی مثل FTC (کمیسیون تجارت فدرال)‌ و FBI به بحث ورود پیدا می‌کنند. دانشگاه‌ها بحث‌ می‌کنند. مقاله‌ها منتشر می‌شود. بعد هم دوباره عده‌ای می‌گویند نبود. عده‌ای می‌گویند بود. گاهی هم یک خسارتی از او می‌گیرند (مثلاً آخرین بار ۲۰۰ میلیون دلار). دوباره بحث می‌خوابد و چند ماه بعد از اول آغاز می‌شود. تازه شرکت در بورس هم هست.

به عبارتی، تحلیل هرمی بودن یا نبودن، چیزی نیست که چهار نفر نتوورکر که خودشان هم توسط چهار نفر دیگر پرزنت شده‌اند و حتی نمی‌توانند راجع به استراتژی یا مدل کسب و کار، پنج تا مقاله‌ی رسمی حرفه‌ای بنویسند یا دینامیک سیستم این کسب و کارها را با نرم افزارهای متعارف مربوط به آن (مثل iThink یا Vensim) شبیه سازی کنند (شبیه سازی را فراموش کنید. اسم این نرم افزارها را هم نشنیده‌اند و کارکرد آنها را هم نمی‌فهمند)، در یک شب جمعه دور هم در یک باغ یا آپارتمان جمع شوند و در موردش حرف بزنند.

بزرگترین سازمان‌های بزرگترین اقتصاد جهان که سالانه صدها نمونه از این فعالیت‌های فسادآور را تشخیص می‌دهد و جمع می‌کند، گاهی با گونه‌های خاصی از این بیماری مواجه می‌شود که حتی نمی‌تواند هرمی بودن یا نبودن آن را به صورت قطعی تعیین کند.

خیالتان را راحت کنم. اگر برای این بحث‌ها، منتظر فتوا یا قانون هستید یا منتظرید که فلان وزارتخانه تشخیص دهد یا فلان سازمان بفهمد یا اینکه شرکت روزنامه رسمی دارد یا ندارد یا حتی در بورس هست یا نه یا کالا می‌فروشد یا نمی‌فروشد، بدبخت خواهید شد.

دولت ما و متخصصین ما مانند دولت‌های همه‌ی کشورهای جهان، می‌کوشند تا بخش قابل توجهی از این فعالیت‌ها را محدود یا غیرقانونی کنند. اما فراموش نکنید که این فعالیت‌ها، پول زیادی هم دارند و این را از من به عنوان کسی که کسب و کارهای میلیون دلاری را دیده و انجام داده بشنوید و جدی بگیرید که قانون طلایی در کسب و کار این است که قانون را با طلا می‌نویسند.

هر جا پول و طلا باشد، می‌تواند با فشار و لابی و بحث و توجیه، قانون را هم به نفع خودش اصلاح کند. این را در مرور پرونده‌های فساد مالی که هر روزه در سراسر جهان افشا می‌شود می‌توان فهمید.

پس چه باید کرد؟

حرف من این است که هر کس، باید خودش به داد خودش برسد و به جای تاییدهای بیرونی، به درون خودش مراجعه کند و تصمیم بگیرد.

اگر دولت فعالیتی را غیرقانونی اعلام کرد، همه رعایت می کنیم و انجام نمی‌دهیم. اما اگر دولت کاری را محدود نکرد، هنوز مسئولیم که در موردش فکر کنیم و اگر آن را نادرست می‌دانیم انجام ندهیم.

به نظرم انتظار زیادی است که دعوت کنم به خاطر جامعه و سرنوشت اقتصاد کشور، سراغ این بازی‌ها نرویم.

بنابراین، از این نقطه‌ی بحثم تا آخرین مطلبی که  در هفته‌های آینده در مورد شبکه های هرمی می‌نویسم در پی اثبات دو موضوع هستم:

  • یکی برای کسانی که وارد این شبکه ها می‌شوند: که می‌خواهم توضیح بدهم این شبکه ها، اگر هم پول بیاورند (که برای معدودی می‌آورند)‌ رشد نمی‌آورند و فعالیت در آنها، بیش از آنکه فروشندگی و کسب و کار باشد، نوعی فریبکاری سازمان یافته است و بعد از چند ماه یا چند سال، هزینه‌های سنگینی به خود آنها تحمیل می‌کند.
  • یکی برای شرکتهایی که توانسته‌اند از بند شرع و قانون بگریزند و همه‌ی مجوزها را هم بگیرند و آخرین سرمایه‌شان، نقد کردن امید جوانان و کسب ثروت موقت از طریق ایجاد ساختارهای رسمی برای فعالیت هرمی است. توضیح خواهم داد که این برندها با این شیوه، حضور بلندمدت خودشان را در بازار ایران و جهان، تهدید می‌کنند.

اجازه بدهید در اینجا چند سوال را مرور کنیم.

سوال اول: آیا بر اساس اینکه یک شبکه فروش، کالای فیزیکی دارد یا ندارد می‌توان در مورد هرمی بودن یا نبودن آن قضاوت کرد؟

نه نمی‌شود. این همان اشتباهی است که در مورد گلدکوئست انجام شد. هنوز خیلی‌ها فکر می‌کنند مشکل گلدکوئست، این بود که کالا نداشت یا کالای واقعی نداشت. در حالی که این اصلاً ایراد نیست. ایراد گلدکوئست، هرمی بودن آن بود. ما با حمله‌ی غلط به گلدکوئست آن را حذف کردیم، اما شبکه های پیچیده‌تری ایجاد کردیم که کالا هم دارند و حالا با غرور و افتخار توضیح می‌دهند که: ما با آنها فرق داریم. در حالی که مدل کسب و کار آنها کاملاً مشابه است.

شما می‌توانید شبکه فروش چندلایه‌ای برای فروش خدمات داشته باشید. کالا هم نیست. می‌تواند کاملاً هم حرفه‌ای و درست باشد.

شما می‌توانید روی چیزی که Tangible (مشهود و ملموس‌) نیست هم معامله بکنید، مثلاً فضای هاست برای ایمیل بخرید. باز هم مشکلی وجود ندارد.

شما می‌توانید روی چیزی که ما به ازاء واقعی ندارد معامله کنید و مشکلی هم وجود نداشته باشد.

معامله‌ی بورس چنین چیزی است. هر کسی که در بورس کار کرده می‌داند که چیزی به نام Market Capitalization داریم (سرمایه‌ی شرکت بر اساس محاسبه قیمت سهم در بازار) که الزاماً ارتباطی با دارایی واقعی شرکت ندارد و صرفاً تصویر ذهنی سهامداران از آینده‌ی شرکت است که به پول تبدیل شده است.

زمانی که مشخص شد فولکس واگن در آمریکا، از سیستمی نرم افزاری برای فریب دادن تست ‌های آلاینده استفاده کرده است، قیمت سهام آن بیش از ۳۰ درصد کاهش پیدا کرد.

آیا شرکت فولکس واگن ۳۰ درصد کوچک‌تر شده بود؟ آیا ماشین‌های داخل انبارش تبخیر و تصعید شده بودند؟ آیا قیمت ماشین‌هایش در نمایشگاه‌های ماشین، ۳۰٪ افت کرد؟ نه.

چون آن چیزی که در بازار معامله می‌شود، تصویر شرکت‌هاست و نه خود شرکت‌ها. ایرادی هم ندارد. کاملاً هم قانونی است و ارزشمند هم هست. چون نقدینگی ایجاد می‌کند و کمک می‌کند که شرکت‌ها،‌ از طریق جریان سیال نقدینگی در بورس، تامین مالی کنند.

من همیشه ناراحت می‌شوم که در حمله به گلدکوئست می‌گفتند: اینها کالاهایی که می‌فروشند ارزش واقعی‌اش انقدر نیست.

آنها هم دفاع می‌کردند که نه! چون تعداد محدود وجود دارد، ارزش واقعی‌اش افزایش می‌یابد.

عزیز من. ارزش واقعی و غیرواقعی ندارد. ارزش در بازار تعیین می‌شود. تمام.

حمله‌ی درست به گلدکوئست این بود که بگوییم شما Pyramid Scheme دارید. طرح هرمی دارید. همین. چه کالا باشد چه نباشد.

برای اینکه آخرین مثال از این دست را بزنم، شاید کریپتوکرنسی (Cryptocurrency) یا پول‌های رمزنگاری شده مثال خوبی باشد. مصداق‌های زیادی دارد اما فکر می‌کنم در ایران، مردم از مثال‌هایش بیت کوین (Bitcoin) را بهتر بشناسند.

بیت کوین، الان وجود دارد. معامله می‌شود. ارزش آن در بازار نسبت به پول‌های مختلف کم و زیاد می‌شود. نقد می‌شود. بانکی هم پشتوانه‌اش نیست. در واقع شما بر روی چیزی که نیست، و مقدار آن هم شناور است و ارزش آن هم شناور است و پشتوانه هم ندارد و بانکی هم حمایتش نمی‌کند معامله می‌کنید.

جالب اینجاست که کریپتوکرنسی فقط نمونه‌ای از مدلهای کسب و کار جدید Blockchain است و در سال‌های آتی، انواع آنها را هم خواهیم دید.

پس اگر من در جلسه‌ای باشم و کسی در دفاع از مجموعه‌اش بگوید: اجازه بدهید توضیح دهم که ما کالای واقعی داریم.

همین جا بلند می‌شوم و بیرون می‌آیم. چون می‌فهمم که بحث را به جای هرمی بودن یا نبودن، به سمت یک مسئله‌ی نامربوط (کالا داشتن یا نداشتن)‌ هدایت کرده است.

در مورد هرمی بودن به شکل جداگانه و دقیق می‌نویسم.

اما فعلاً اجازه بدهید تعریف شبکه های هرمی را بر طبق استاندارد پلیس فدرال آمریکا (FBI) بیاورم تا بحث بیشتر در نوشته‌ی بعدی انجام شود (منبع):

marketing and investment frauds in which an individual is offered a distributorship or franchise to market a particular product. The real profit is earned, not by the sale of the product, but by the sale of new distributorships.

به مفهوم کلیدی که در تعریف اشاره شده توجه کنید:

اگر به شما توزیع یک محصول یا اجرای یک کسب و کار واگذار شد که سود اصلی شما، در گرو فروش خود محصول نبود، بلکه بیشتر به نفع‌تان بود که فروشندگان جدید جذب کنید، شما گرفتار دام شبکه های هرمی شده‌اید.

این تعریف را ساده نگاه نکنید.

مجموعه‌ی بزرگی از کارشناسان نشسته‌اند و فکر کرده‌اند و آن را آن‌قدر ساده کرده‌اند که در سطح شعور کسی مثل من پایین بیاید تا گرفتار فساد نشوم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+294
  

گفتگو با دوستان (در حال تکمیل)

این مطلب، یک مطلب یا یک حرف جدید نیست.

صرفاً‌ به علت اینکه دیدم مجبورم هر بار توضیحات ثابتی را در ابتدای بخشی از نوشته‌هام به عنوان پیش نوشت بیاورم، ترجیح دادم آنها را یک جا بنویسم و از تکرار بی‌هوده‌ی آنها اجتناب کنم.

تصمیم گرفته‌ام در روزنوشته‌ ها یک دسته بندی جدید به نام گفتگو با دوستان تعریف کنم.

اینها همان مطالبی است که مشخصاً خطاب به یکی از دوستانم یا در پاسخ به کامنت و صحبت‌ها و نظرات یک فرد مشخص از دوستانم می‌نویسم.

همیشه این نوع مطالب را داشته‌ام، اما تا کنون آنها را در یک دسته بندی مجزا و مشخص قرار نداده بودم.

امیدوارم این دسته بندی جدید، مرا مقید کند که بیشتر از قبل، این سبک نوشته‌ها را در روزنوشته منتشر کنم و از سوی دیگر، توضیح در مورد ویژگی های نوشته های “گفتگو با دوستان” باعث شود که دیگر، مجبور نشوید توضیحات زیر را در قالب پیش نوشت، دوباره و ده باره و صد باره بخوانید:

  • گفتگو با دوستان، عموماً پاسخ به کامنت‌ها و نظرات دوستانم در مورد سایر نوشته های اینجاست که به علت طولانی بودن، تصمیم می‌گیرم آنها را در قالب یک مطلب مستقل منتشر کنم.
  • در گفتگو با دوستان، از تکرار مطلبی که یک بار یا چند بار، قبلاً و به شکل‌های مختلف گفته‌ام، ابایی ندارم. این مطالب بیشتر به نامه شبیه هستند تا درس و مطلب و مقاله و تکرار، اگر چه در درس و مطلب و مقاله نیز، می‌تواند توجیه پذیر باشد، اما در نامه قطعاً قابل درک‌تر و توجیه‌پذیرتر است.
  • هر یک از مطالب گفتگو با دوستان، مخاطب مشخص دارد. چون دوستانم را از طریق نوشته‌هایشان در اینجا و متمم می‌شناسم، سعی می‌کنم بر اساس همان سابقه‌ی ذهنی مشترکی که داریم بنویسم. بنابراین، پیشاپیش از اینکه سایر دوستان ممکن است مطلب یا اشاره یا جمله‌ای را ببینند و برایشان ناآشنا یا نامربوط به نظر برسد عذر می‌خواهم.
  • اگر چه هر کسی در هر جایی و هر زمانی و هر نقطه‌ای از تاریخ و جغرافیا، هر چه می‌گوید نظر شخصی و سلیقه شخصی و ادراک شخصی او از دنیا و در دنیا است و من هم از این مسئله مستثنی نیستم، اما گفتگو با دوستان شخصی‌ترین و سلیقه‌ای‌ترین نوشته‌های من بوده و خواهد بود. بنابراین مانند سایر نوشته‌هایم و بیشتر از آنها – هیچ نوع تاکیدی بر صحت و دقت آنها ندارم و حتی نمی‌دانم که در طول زمان و با یادگیری بیشتر، دیدگاه‌هایم چه تغییری خواهد کرد. اینها را می‌گویم که بند ملاحظه های سنتی آکادمیک از پایم باز باشد و بتوانم راحت‌تر بنویسم.

تا کنون از سلسله نوشته های گفتگو با دوستان، مطالب زیر منتشر شده است:

برای سامان                پیچیدگی و سیستم های پیچیده

برای سمیرا کرمی راد    کشتی یا قلعه؟

برای باران                    تعادل در زندگی (قسمت اول و دوم و سوم)

برای مینا رهنما             درباره معشوقه های حافظ

برای وحید                    نرم افزارهای مهندسی صنایع

برای علیرضا حق گو      تصمیم مستقل یا تصمیم منفرد؟

برای دوست متممی‌ام      مهمانی در خانه دارم

برای محمد امجدی          درباره مرز بین مربوط‌ها و نامربوط‌ها

برای مَرِضا                  نقطه‌ی بهینه‌ی این قصه کجاست؟

برای مهدی بازیار          بحث چالش‌های درونی و بیرونی در مدیریت توجه

برای سجاد سلیمانی        زندگی موریانه ها – سیستم های پیچیده – توانمندی استقرا

برای سجاد سلیمانی        درباره زندگی موریانه ها

برای بهروز ایمانی مهر  نکاتی در مورد سئو و بحث‌های پراکنده‌ی دیگر

برای نیلوفر                 درباره ضرب المثل‌ها و چیزهای نامربوط دیگر

برای محمد      برای چه و برای که می‌نویسم؟

امیدوارم آن‌قدر که صلاح است عمر و فرصت باشد تا فهرست بالا آن‌قدر که لازم است، طولانی‌تر شود.

دوستان روزنوشته گفته‌اند که راجع به موضوعات زیر هم خوب است حرف بزنیم (لطفاً مواردی که جا افتاده را یادآوری کنید)

(ترتیب و تقدم و تاخر زمانی ندارد و صرفاً نوشتم که فهرست شده باشد)

برای زینب                                                     درباره وبلاگ نویسی

برای مرتضی خیری و چند تا دیگه از بچه‌ها         درباره بازاریابی شبکه ای

برای سامان                      حباب = حامل بسته های اطلاعاتی به درد نخور

برای فواد                         ریشه های واقعی نبودن توجه / اگر اعتیاد به شبکه اجتماعی را کم کنیم، برایش جایگزینی نخواهیم یافت؟

برای محمدحسن              در مزایای کمبود تمرکز و کمبود توجه

برای پیمان و صدرا و محمدصادق اسلمی         رابطه بین توجه و تمرکز / چرا به جای تمرکز، بیشتر روی توجه تاکید می‌کنیم؟

برای علیرضا حق‌گو          وقتی موازی کاری رضایت‌بخش‌تر است، چرا Single tasking؟

برای غزل                       استفاده از بازی برای افزایش تمرکز

جلیل شجاع زاده و بحث در مورد فلسفه تکنولوژی دیجیتال و نقشه راه یادگیری آن و البته بحث مهم هما که این نوع بحث‌ها را که گاه مجرد و آسمانی به نظر می‌رسند، چطور می‌توان به زمین و زندگی روزمره رساند.

توضیحات بیشتر در مورد اینکه چرا مطالب کوتاه مدت منتشر می‌کنم؟ (شیرین و خصوصاً هما)

زندگی کردن برای هدفی بزرگ یا زندگی متعادل (خدارحم کرمی و همین‌طور باران چون بحث‌ او هم به موضوع تعادل، تنه می‌زد)

نرم افزار و تکنولوژی و درآمدزایی از طریق آن در سالهای آتی (بابک یزدی، وحید)

محمدصادق اسلمی  و بحث در مورد رویکرد ما در رابطه  با شبکه های اجتماعی با توجه به  دو نگاه متفاوت به  آن در متمم و روزنوشته ها

پیمان عزیز و مطالعات مناسب برای یک مدیر جوان (و البته درباره‌ی عشق به فلسفه)

برای سمانه در مورد انسان و عشق یه مقدار مزخرفات دارم که یادم باشه بنویسم!

کلاً بحث سجاد سلیمانی و پیچیدگی هم باقی مانده همچنان.

پی نوشت: لینک گفتگو با دوستان را کنار سایت گذاشتم که دسترسی راحت‌تر باشد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+237
  

برای باران: چرخ زندگی – در جستجوی عدم تعادل مطلوب (۳)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: باران

پیش نوشت یک: این مطلب قسمت سوم از یک بحث پیوسته است که به علت محدودیت های من، به چند تکه تقسیم شده و در بازه های زمانی مختلف نوشته شده است. در صورتی که قسمت های قبلی را مطالعه نکرده اید، مناسب‌تر خواهد بود اگر ابتدا قسمت اول و قسمت دوم بحث را بخوانید.

پیش نوشت دو (خاطره): چند سال پیش، یکی از همکارانم قرار بود دستورالعمل بهره برداری از یک دستگاه را به فارسی ترجمه کرده و در قالب یک کتابچه کاغذی تمیز صحافی شده به یکی از مشتریان تحویل دهد.

کار ترجمه و چاپ و صحافی و جلد کردن تمام شده بود و قبل از اینکه کتابچه ارسال شود داشتم آن را ورق می‌زدم.

چند مورد غلط دیکته‌ای دیدم و احساس کردم تعداد آنها بیش از اندازه‌ای است که خودم را قانع کنم و به همکارم تذکر ندهم.

با هم دفترچه را ورق زدیم و اشتباه‌ها را دید. گفت: محمدرضا. کاری ندارد. من یک ساعته این‌‌ها را درست می‌کنم.

گفتم: یک ساعت وقت نداریم.

گفت: داریم. می‌شود کتابچه را تا عصر فردا هم بفرستیم.

گفتم: آهان. منظورت این است که مشتری برای گرفتن کتابچه تا عصر فردا وقت دارد. ما وقت نداریم. اگر بخواهی یک ساعت وقت را صرف چنین کاری کنی، من ترجیح می‌دهم که آن را برای نوشتن یک دستورالعمل برای مشتری دیگرمان صرف کنی.

گفت: پس شب در خانه این را درست می‌کنم. از وقت شخصی خودم. دوباره هم صحافی می‌کنم و صبح تحویل می‌دهم.

پرسیدم: مگر وقت شخصی هم داری؟

گفت: بله. شب خلوت هستم.

گفتم: ببین. وقت شخصی یعنی اینکه شخص آن را برای خودش خرج کند. اگر وقت شبانه را صرف کار شرکت می‌کنی به آن، وقت شرکتی می‌گویند. اگر قرار است یک ساعت شب را به شرکت اختصاص دهی و بعد هم ۲۰ هزار تومان پول بدهی و آن را صحافی کنی، من برای آن یک ساعت شب هم پیشنهادهایی دارم که برای شرکت بهتر است.

آن بیست هزار تومان را هم الان به من بده. خودم یک جایی برای شرکت خرج می‌کنم. جایی که بهتر باشد.
کمی من را نگاه کرد. در سکوت از اتاق رفت. عصر که به اتاقش سر زدم و بیست هزار تومان را گرفتم و برای یک ساعت شبانه‌اش هم فعالیت‌های شرکتی پیشنهادی‌ام را گفتم با تعجب نگاهم می‌کرد.

پول را داد و کارها را هم انجام داد.

اما فردا شنیدم که به همکاران می‌گفت: محمدرضا را باید بستری کنند. فشار کار دیوانه‌اش کرده.

پیش نوشت سه: به نظرم انسان‌های روی کره زمین را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. آنها که درک داستان بالا برایشان ساده است و آنها که درک داستان بالا برایشان سخت است.

نمی‌توانم اثبات کنم. اما به نظرم اگر حساب بانکی گروه اول و گروه دوم را چک کنید و میانگین بگیرید، چند صفر با یکدیگر فرق دارد (برای من انقدر بدیهی است که حتی حاضر نیستم وقتم را روی راستی آزمایی یا دفاع از ادعایم بگذارم و همان وقت را هم صرف کارهای دیگرم می‌کنم).

اصل ماجرا:

اگر جزو دسته‌ی اول باشید، به نظرم لازم نیست ادامه‌ی این نوشته چندان طولانی باشد.

اگر جزو دسته‌ی دوم باشید، فایده‌ای ندارد که این نوشته طولانی شود (چون به هر حال پذیرش آن سخت خواهد بود و احتمالاً نهایتاً دنبال محلی برای بستری کردن من خواهید بود).

یک مفهومی وجود دارد به نام چرخ زندگی که تا کنون چرخ زندگی خیلی از مشاوران و روانشناسان و سخنرانان انگیزشی را چرخانده و انصافاً مردم هم آن را – مثل یک فیلم علمی تخیلی – خیلی دوست دارند.

 

چرخ زندگی - ابزاری برای تعادل در زندگی

 

من هنوز نفهمیده‌ام که این نمایش هیجان انگیز علمی تخیلی را برای نخستین بار چه کسی خلق کرده. هر وقت فکر می‌کنم خالق اصلی آن را پیدا کرده‌ام، کتابی می‌بینم که کمی قدیمی‌تر است و به این بحث اشاره کرده است.

به هر حال در بحث من خیلی مهم نیست که چه کسی این نمایشنامه را نوشته.

چیزی که در نگاه من مهم است این است که این روش یا دیدگاه یا مدل یا دروغ یا هر چیز دیگری که اسمش را می‌گذارید، مثل بسیاری از آموزه‌های دیگر، زیبا، دوست داشتنی و نادرست است.

یکی باید به ما بگوید که دوست من: There’s nothing out there

هیچ چیزی در بیرون نیست. زندگی تو یک سیستم بسته است که از خودش می‌کنی و به خودش می‌چسبانی.

مثل این جراح‌های زیبایی که از خودت می‌کنند و به خودت می‌چسبانند و می‌گویند تو را تغییر داده‌ایم.

دنیا، همان شرکتی است که من بالا مثال زدم. هر وقت فکر می‌کنی که داری برای چیزی مایه می‌گذاری، معنایش این است که برای چیز دیگری مایه نگذاشته‌ای.

وقتی فکر می‌کنم که برای همه چیز به اندازه‌ی برابر وقت گذاشته‌ام، یعنی آنقدر درک و شعور نداشته‌ام که بفهمم برای چه چیزی باید بیشتر وقت می‌گذاشتم.

قورباغه‌ی نابینایی هستم که چون چشم ندارم و نمی‌فهمم، از نقطه‌ی فعلی به ۸ جهت می‌پرم و بازمی‌گردم و در آخر در همان نقطه‌ای که بودم ایستاده‌ام تا مگر پشه‌ای آنقدر احمق باشد که گرفتار زبان درازم شود (پشه را بخوانید: فرصت. شغل. مدرک. ایده یا هر چیز دیگر).

روشی که من برای خودم در پیش گرفته‌ام و البته مثل هر چیز دیگری کاملاً شخصی و سلیقه‌ای است چنین است:

ابتدا اجازه بدهید از شر چرخ خلاص شویم. چرخ در ذات خود معنای تعادل را می‌دهد. دوستش ندارم. من همان نگرش را به شکل خط افقی یا نمودار ستونی می‌کشم:

wheel-of-life-1

 

آن چه می‌بینید یک رویای زیباست. اما واقعی نیست (مثل خیلی از حرف‌های زیبا اما غیرواقعی دیگر که بلای جان ما می‌شود).

واقعیت زیبا نیست. اما واقعی است و اگر آن را درک کنیم و رویاپردازانه از دنیا انتظارات بی‌جا نداشته باشیم، حتی می‌تواند دوست داشتنی باشد:

چرخ زندگی - چرخ تعادل در زندگی

 

آنچه می‌بینید ممکن است مربوط به زندگی یک مهندس جوان ایرانی باشد که الان در عسلویه یا جای دیگری در جنوب کشور، به من و شما خدمت می‌کند.

حضور او در سایت عملیاتی می‌تواند به مسیر شغلی او در آینده کمک کند. می‌تواند درآمد بهتری برایش ایجاد کند.

اما کیفیت محیط فیزیکی او کاهش یافته. لذت و تفریح کمتری دارد و سهم کمتری هم می‌تواند برای رابطه عاطفی و خانوادگی‌اش قائل شود.

در واقع ما با هر تصمیم، با هر انتخاب، یک یا چند آجر را از سر یک یا چند ستون برمی‌داریم و بر سر ستون‌های دیگر می‌گذاریم تا عدم تعادل مناسب آن شرایط را خلق کنیم.

آیا این جوان همیشه همین شکل از عدم تعادل را حفظ خواهد کرد؟

احتمالاً نه. او زمانی تصمیم می‌گیرد ازدواج کند. یا اگر ازدواج کرده پیش همسرش برگردد و فرزند داشته باشد. شاید هم تصمیم بگیرد با سرمایه‌ای که جمع کرده کار دیگری را آغاز کند.

حالا باید باز هم آجرها را جابجا کند و یک عدم تعادل جدید را خلق کند.

حدسم این است که انسان‌ها از جایی به بعد به یک عدم تعادل مطلوب می‌رسند. شکلی که مال خودشان است. در واقع خودشان است.

با آن راحت هستند. به آن ادامه می‌دهند و اگر آن را پیدا کرده باشند با لبخند رضایت بر لب می‌میرند و دنیا را ترک می‌کنند.

برخی دیگر در جستجوی آن عمر را می‌گذرانند و نهایتاً هم دست خالی سر بر زمین می‌گذارند و می‌میرند.

برخی دیگر هم عدم تعادل توصیه شده توسط دیگران را زندگی می‌کنند و ناامید و سرخورده می‌شوند.

در نهایت در اینجا دو نکته‌ی مهم در ذهن من هست:

اول اینکه اگر امروز کسی را می‌بینیم که عدم تعادلی دارد که مطلوب ماست، نمی‌توانیم مستقیماً همان چیدمان زندگی را بپذیریم و انتخاب کنیم و به اصطلاح Adopt کنیم. ما باید ببینیم که از مسیر چه عدم تعادل‌هایی به آن نقطه‌ رسیده. تازه شاید ما برای رسیدن به آن نقطه، باید عدم تعادل‌های متفاوتی را تجربه کنیم.

دوم اینکه شاید الان این حرف من ساده‌تر قابل درک باشد: آن دایره‌ی دروغ و فریب و کاسبی و آن خط افقی متوازن که من به عنوان معادلش کشیدم، خود شکلی از عدم تعادل است. تعادل و عدم تعادل نسبی است و تعادل زندگی هر کسی، می‌تواند عدم تعادل فرد دیگری باشد.

چرخ زندگی تو در زندگی من ممکن است چیزی بیش از چوبی لای چرخ نباشد و به قول باران، به گردن درد و کمردرد و چیزهای دیگر ختم شود.

پی نوشت: خلاص شدم. چقدر طولانی شد. بحث عدم تعادل به نظر من تمام شد و احتمالاً این نوشته قسمت چهارمی نخواهد داشت.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+347