Tag: قوانین زندگی

آن پنجمین کتاب…

این مطلب را برای عصر ایران نوشتم:

آنچه اینجا می‌نویسم برداشت و نظر و تجربه‌ی شخصی من است. قطعاً پخته نیست. اما دیواری است که امروز در تحلیلها و تصمیم‌هایم به آن تکیه می کنم.

طولانی است. خواندنش حوصله می‌خواهد. شاید فایده هم ندارد. اما باید جایی می‌نوشتم. نمی‌دانم چرا.

نمی‌نویسم که بگویم این نگاه درست است.

می‌نویسم که بگویم این نگاه هم وجود دارد: در مدل ذهنی من و در انتخاب‌ استراتژی‌ام برای یادگیری و زندگی.

دوست دارم – به دلیلی که کمی پایین‌تر می‌نویسم – اگر زیر این نوشته کسی برایم چیزی نوشت، راجع به نگاه من به یادگیری نباشد. بلکه بیانی از نگاه خودش به یادگیری باشد.

اما اگر هر انسانی را ایمانی باشد و ایمان چیزی باشد که هرکس حاضر است جانش را برای آن بدهد، می‌توان گفت: آنچه می‌نویسم ایمان من است.

معیارهای مختلفی برای سنجش میزان یادگرفته‌ها و یادداده‌های ما وجود دارد.

برخی برگه‌های کاغذی را که آموزش و پرورش و وزارت علوم برایمان صادر کرده و مهر زده‌اند، معیار آموخته های خود می‌دانیم. دیپلم باشد یا کارشناسی یا کارشناسی ارشد یا دکترا. فرقی نمی‌کند.

برخی دیگر، ساعت شمار آموزشی داریم. من ششصد ساعت کلاس رفته‌ام. من هزار ساعت درس داده‌ام.

برخی دیگر، مانند پول شمار، کاغذ می‌شماریم: من هزار صفحه کتاب خوانده‌ام. من هزار صفحه کتاب نوشته‌ام.

برخی دیگر، معیار مالی داریم: من باسوادم. چون برای هر ساعت حرفم چند میلیون تومان پول می‌دهند. یا من عاشق علمم. چون برای شنیدن یک ساعت حرف ارزشمند، چند میلیون تومان هزینه کرده‌ام.

فهرست این معیارها، تمامی ندارد.

من هم هر مقطعی از زمان با یکی از این معیارها خودم و دیگران را سنجیده‌ام و اگر صادقانه بگویم آنچه در بالا نوشتم، ترتیب و مسیری بود که خود رفته‌ام.

سالهای دانشگاه که با آرزوی دریافت برگه‌های مدرک آغاز شد و فکر می‌کنم، حتی قبل از گرفتن مدرک کارشناسی، ارزشش برایم از بین رفت. البته اعتراف می‌کنم که از دریافت مدرک دیپلم، چنان ذوق کرده‌ام که کسی از دکترا گرفتن چنین ذوقی نکرده است. چون تجربه‌ی اخراج در دبیرستان و اینکه هیچ مدرسه‌ای به خاطر معدل پایین ثبت نامت نمی‌کند،‌ این باور را به تو می‌دهد که هرگز آن برگه‌ی سفید مزین به مهر وزین آموزش و پرورش را در دستان خود لمس نخواهی کرد.

سالهای بعد، معیار یادگیریم تغییر کرد. جدول بزرگی داشتم از کتاب‌هایی که خوانده‌ام و انباری بزرگ از کتابهایی که خریده‌ام.

سپس، نوشتن و نویسندگی، معیار دانش و سوادم شد. نوشتم و منتشر کردم و شمردم و فخر فروختم. یک کتاب و پنج کتاب و ده کتاب و ده‌ها کتاب.

گفتند که علم نیز کالایی است مانند سایر کالاها. بازار دارد و عرضه و تقاضا. این دستان نامرئی بازار است که «ارزش» دانش‌ات را تعیین می‌کند. این بود که معیاری دیگر بر معیارهای قبلی‌ام افزودم.

امروز هنوز آن معیارها را می‌بینم. دیده‌ام که با آن سنجیده می‌شوم و به آنها معرفی می‌شوم. نمی‌گویم آنها نادرست است. اما معیار «آموختن» نیست. شاید معیار موفقیت باشد. در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. اما معیار یادگیری چیست؟ چگونه بفهمم که آموخته‌ام؟ چگونه بگویم که امروزم مانند دیروز نیست و امسالم مانند سال قبل؟

بر این باورم که معیار مناسب‌تر یادگیری، تعداد «تناقض‌ها و تعارض‌ها»یی است که در زندگی با آنها مواجه شده‌ایم.

انسان تعارض گریز و تناقض ستیز است. پدران ما در طول تاریخ و عرض جغرافیا، بارها و بارها، یا جان خود را برای دفاع از «ناحیه‌ی امن باورهای خود» باخته‌اند یا دیگران را در آتش عبور از ناحیه‌ی امن باورهایشان، سوخته‌ و شمع‌آجین نموده‌اند.

ما پای حرف کسانی می‌نشینیم که باورشان داریم. کتابهایی می‌خوانیم که باورمان را تایید کند. به سرزمین‌هایی می‌رویم که با باور‌ها و نگرش‌های ما همخوانی داشته باشند. اما نگاهی کوتاه به گذشته‌ی فردی و تاریخی انسان، نشان می‌دهد که پختگی و معرفت، آن هنگام حاصل می‌شود که انسان با تناقض‌های بزرگ روبرو می‌شود.

شمس برای مولانا چنین تناقضی بود. همچنانکه خضر برای موسی. همچنانکه بوسعید برای بوعلی.

انسان تا زمانی که برای کسب ثروت تلاش می‌کند و ثروت را عامل رضایت می‌داند، شاید به موفقیت برسد اما به پختگی هرگز.

پختگی آن هنگام متولد می‌شود که حساب بانکی تو، دوازده رقمی است اما برای حل بیماری‌ات راهکاری نمیابی. آن روز پول و ثروت و دارایی و موفقیت و پیشرفت، که قبلاً یک واژه بودند، ۵ واژه میشوند. متفاوت و مستقل.

انسان تا زمانی که گوشه‌ی عزلت می‌گیرد و از فاصله‌ی فقر و غنا و اختلاف طبقاتی می‌گوید، شاید به تئوریسین چپ تبدیل شود اما به یک مدیر اقتصادی پخته هرگز.

پختگی آن هنگام متولد می‌شود که مدیر می‌شوی و حساب بانکی تو، صفر است و چک‌ها در انتظار. و کلید ماشینی روی میزت قرار می‌گیرد که با فروختنش، قسط‌ها و چک‌ها یک شبه پرداخت می‌شود و باقیمانده‌اش هنوز برای خرید ماشینی دیگر و خانه‌ای دیگر کافی است. پختگی در آن لحظه متولد می‌شود. وقتی رنگ قرمز را که قبلاً روی جلد کتابهایت می‌دیدی،‌ با درخشش بیشتر بر روی خودرویی زیبا زیر نور آفتاب ببینی.

چنین است که در بحث‌های مدیریت و کارآفرینی، همیشه می گویند آنها که شکست‌های بیشتری خورده‌اند، حرف‌های آموختنی بیشتری دارند تا آنها که صرفاً موفقیت را تجربه کرده‌اند. پیروزی، تاییدی بر باورهای قبلی است و شکست تلنگری برای بازاندیشی آنها. چنین است که پیروزی انسان را بزرگ می‌کند و شکست انسان را عمیق.

مسافرت، همیشه توصیه شده. چون باورها و الگوهای ذهنی ما را در هم می‌شکند. ما را با تناقض روبرو می‌کند و وادار به اندیشیدن.

شاید اگر امروز، حاجی ثروتمند ایرانی به حج می‌رود و در روز بازگشت تغییری در رفتار و منش‌اش دیده نمی‌شود، به دلیل تجربه نکردن همین تناقض است.

قرار بود برود تا بیابان را ببیند. و نبودن را و نداشتن را. قرار بود بر پیراهنش حتی نخی نباشد تا بفهمد که هیچ چیز به انسان نمی‌چسبد و دنیا – بر خلاف آنچه شنیده و باور کرده بود – مانند همین لباسی است که بر تن دارد و ممکن است به هر اتفاق و برخوردی از تنش بیفتد و عریانی او را برای دیگران نمایان کند. حج محل این تناقض‌ها بود و حاصل آن، افزایش عمق نگرش.

اما امروز، حاجی ایرانی، در سعی صفا و مروه، همان سیستم گرمایش از کف را لمس می‌کند که در پنت‌هاوس خانه‌ی خود دارد و وایبر و واتزآپ در کنار حرم الهی، به او یادآوری می‌کنند که دیگر دوران آن پیرهن بدون نخ گذشته و در کنار خداوند هم می‌توانی تعلقات مادی را داشته باشی. حتی از نوع وایرلس!

چنین می‌شود که سنت دیروز، که تناقضی بزرگ و تجربه‌ای متفاوت بود، امروز به یک سفر توریستی تکنولوژیک تبدیل می‌شود و به جای بزرگ دیدن خداوند و خوار دیدن بشر. بزرگی بشر را به تو یادآوری می‌کند که چگونه می‌توان خانه‌ی خداوند را که بیابانی به دور از تعلقات مادی بود، غرق در نورهای مصنوعی و گرانیت‌های ساب خورده و تهویه‌های مطبوع کرد، تا خدای ناکرده، مواجهه‌ی رفاه  و سادگی، تجربه‌ی «نداشتن هیچ چیز» پس از «داشتن همه‌ چیز»، ولو در حد یک بند انگشت، به عمق روحت نیفزاید.

فرهنگ هم در تعارض و تناقض رشد می‌کند. شاید حرف زیبای سعدی: «نابرده رنج گنج مسیر نمی‌شود» به خودی خود و به تنهایی هیچ چیز به درک و نگرش ما نیفزاید. اکنون آن را کنار حرف‌ حافظ می‌گذاریم که: «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار / ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست…»، در این تضاد و تعارض،‌ شهود متولد می‌شود. شعر سعدی سفیدی امید و آینده را تداعی می‌کند و شعر حافظ، رنگ سیاه دلگیری را. یکی از این دو نگاه، بدون دیگری، دنیایی خواهد ساخت تک بعدی و غیرواقعی. اما این دو نگرش در کنار هم، نه دنیایی خاکستری، که دنیایی رنگی می‌سازند. بزرگ و زیبا و قابل درک…

با این نگاه، یادگیری زبان انگلیسی، اگر با هدف تکرار «افکار فارسی ما» به زبانی دیگر باشد، چیزی از جنس یادگیری نخواهد بود. یادگیری زبان دیگر، زمانی مفید است که حرف‌هایی دیگر را پیش روی ما قرار دهد و تناقض و تعارض و دشواری، ما را به اندیشیدن و بازاندیشیدن وادار کند.

آن روز است که فکر می‌کنیم: «آیا واقعاً با یک گل بهار نمی‌شود؟» یا آنچنانکه دیگران گفته‌اند: «رویش بهار با رویش نخستین گل آغاز می‌شود؟». یادیگری زبان انگلیسی یا هر زبان دیگر، آن روز که تناقض‌ها را پررنگ کند، عمق را هم خواهد بخشید. روزی که در پی کشف و تجربه‌ی فرهنگ دیگران باشم. نه برای جستجوی نگاه خودم و رد پای فرهنگ و نگرش خودم در کلام دیگران. چنان روزی چنین شعری خواندنی تر خواهد بود:

one song can spark a moment
one flower can wake a dream
one tree can start a forest
one bird can herald spring
one smile brings a friendship
one handclasp lifts a soul
one star can guide a ship at sea
one word can frame a goal
one vote can change a nation
one sunbeam lights a room
one candle wipes out darkness
one laugh can conquer gloom
one step must start each journey
one word must start each prayer
one hope will rise our spirits
one touch can show you care
one voice can speak with wisdom
one heart can know what`s true

جنگل با نخستین درخت آغاز می‌شود، همچنانکه دوستی با نخستین لبخند. گاهی شنیدن یک ترانه برای روشن کردن و به آتش کشیدن لحظه‌هایت کافی است. همچنانکه یک گل، می‌تواند برای برانگیختن و زنده‌ کردن رویاهای فراموش شده‌ات کافی باشد. پیدا کردن راه برای کشتی گمشده، نیازمند آسمان صاف و پرستاره نیست. گاهی یک ستاره هم برای یافتن راه کافی است. گاه برای روشن کردن تاریکی، یک پرتو باریک نور کافی است. همچنانکه یک رای، برای تغییر سرنوشت یک ملت.

امروز اگر پنج کتاب پیش رویم بگذارند و تنها در برداشتن یکی مخیرم کنند،‌ بی تردید از میان آنها چهار کتاب را که بیشتر باور دارم، کناری خواهم نهاد و پنجمی را برخواهم داشت.

اگر حرف و نظریه‌ای بشنوم، قبل از آنکه به دنبال مثال نقض‌اش بگردم، به دنبال مصداق‌هایی می‌گردم تا ببینم کجاها ممکن است بهتر از دیدگاه خودم، پاسخ‌گوی پرسش‌هایم باشد.

این روزها آنها را که در تایید نظریه‌ای که قبول ندارند، مثال می‌جویند و بیان می‌کنند،‌ بیشتر تقدیس می‌کنم تا آنها که با مخالفت کردن و جستن مثال نقض برای هر نگاه متفاوتی، «احساس وجود» می‌کنند. چرا که گروه اول در پی تعمیق خویش است و گروه دوم در تقلا برای تثبیت خویش.

این روزها حتی تعریفم از تمدن و توحش هم فرق کرده است.

توحش، هر قوم و فرهنگی جز خودش را «توحش» می‌داند و تمدن، هر قوم و فرهنگی جز خود را تمدنی دیگر می‌بیند همراه در مسیر رشد و توسعه: شاید کمی جلوتر یا کمی عقب‌تر…

چنین است که تمدن به ما می‌آموزد، تعارض‌ها و تفاوت‌ها را در آغوش بگیریم و از آنها مسیری بسازیم نه برای فرا رفتن از دیگران. بلکه برای فرو رفتن بیشتر در عمق عالم هستی.

استراتژی فردی من



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+396
  

قوانین بدبختی (۲): تکنیک‌های اثربخش برای بدبختی

آنچه در اینجا می‌خوانید ترجمه‌ای آزاد (وفادار به معنی و بی‌وفا به کلمات) از نوشته‌ی زیبای Cloe Madanes درباره‌ی تکنیک‌های ایجاد بدبختی است که آن را طی روز‌های آینده به صورت کامل ترجمه می‌کنم. بدبخت باشید!

قوانین بدبختی و تکنیک های اثربخش برای بدبختی در زندگی

اکثر ما ادعا می‌کنیم که دوست داریم شاد باشیم. به زندگی خود معنا ببخشیم و لذت را تجربه کنیم. دوست داریم عشق و دوست داشتن را نه فقط با دوستان و عاشقان و همسر و فرزندان، حتی با سگ و گربه و سنگ هم به اشتراک بگذاریم. اما به نظر می‌رسد که برخی مردم واقعاً به شکلی زندگی می‌کنند که «میخواهند» بدبخت باشند و عموماً در این تلاش، موفق نیز می‌شوند.

قبلاً در این باره بخشی از یک نوشته را ترجمه و منتشر کرده بودم و در اینجا قسمت دوم آن نوشته را ارائه می‌کنم.

قانون پنجم – اهمیت «نیت بد» را فراموش نکنید. همیشه در تحلیل رفتار دیگران، بدترین نیت ممکن را در نظر بگیرید. ساده‌ترین رفتار بقیه را هم می‌توانید با کمی تلاش، به شکل بسیار نامناسب و منفی، تفسیر کنید. تنها کمی تلاش و تجربه لازم دارید! اگر کسی با شما برای شام قرار گذاشت و دیر آمد، کمی فکر کنید. مطمئن هستم که می‌توانید موارد دیگری را هم به خاطر بیاورید که در قرارهای با شما، تاخیر داشته است. حالا می‌توانید فرض کنید که او «شما را‌ آدم حساب نمی‌کند». با کمی دقت می‌توانید تمام آن شب را خراب کنید. فقط به یاد داشته باشید که در مورد تحلیلهای خودتان با طرف مقابل صحبت نکنید. به خاطر اینکه ممکن است با گفتگو بتواند به شما ثابت کند که درست فکر نمی‌کرده‌اید.

تمرین. نام پنج نفر از نزدیکان خود را روی کاغذ بنویسید. زیر اسم هر کدام حداقل ۵ رفتار را بنویسید که قبلاً انجام داده‌اند و شما می‌توانید اثبات کنید که برای بدبخت‌تر کردن شما آن کارها را کرده‌اند. این لیست را دائماً مرور کرده و به روز کنید تا به اندازه‌ی کافی در شما احساس بدبختی ایجاد کند.

قانون ششم – هر کاری انجام می‌دهید، فقط برای منافع شخصی انجام دهید. بعضی وقتها وسوسه می‌شوید که یک کار خیر انجام دهید. به یک موسسه خیریه کمک کنید. در یک فعالیت داوطلبانه شرکت کنید. چنین کاری را انجام ندهید مگر اینکه منافع شخصی واضحی برای شما داشته باشد. پیدا کردن منافع شخصی در برنامه‌های خیریه و کارهای داوطلبانه سخت نیست. شما می توانید آدمهای مهم و مشهور را ببینید. شاید با کسی آشنا شوید که پارتی شما شود و برای شما یک وام خوب دست و پا کند. مبادا در این دام بیفتید که کاری را صرفاً به خاطر «دیگر خواهی» انجام دهید. هر کاری باید به خاطر «خودخواهی» و «عشق به خود» انجام شود. حتی اگر واقعاً عاشق خود نیستید.

تمرین. به پنج مورد از کارهایی که در گذشته برای دیگران انجام داده‌اید و آنها هرگز جبران نکرده‌اند فکر کنید. این لیست را بارها مرور کنید تا احساس بدبختی شما افزایش یابد. حالا به پنج کار جدید فکر کنید که در ظاهر «خیر» هستند اما منافع شما را تامین می‌کنند. خیلی سریع به اجرایی کردن این فعالیت‌های جدید، فکر کنید.

قانون هفتم – هرگز قدردان کسی نباشید. تحقیقات نشان داده که انسانهای قدردان،‌ شادتر از بقیه هستند و کمتر از بقیه احساس بدبختی می‌کنند. پس مراقب باشید که از کسی قدردانی نکنید. شمردن نعمت‌ها کار احمق‌هاست. کدام نعمت؟ زندگی تنها رنج است. چه چیزی برای خوشحالی وجود دارد؟ مراقب دوستان خیرخواه و اعضای خانواده‌ی خودتان باشید. اینها کسانی هستند که مدام به شما یادآوری می‌کنند که چیزهای خوبی دارید و باید قدردان آنها باشید. در چنین شرایطی رعایت قانون هفتم که بسیار مهم هم هست دشوار می‌شود.

تمرین. فهرستی از همه‌ی نعمت‌هایی که خداوند به شما داده است تهیه کنید. حالا کنار هر کدام، بنویسید که این نعمت‌ها چقدر باعث بدبختی شما شده‌اند. اگر مهارت کلامی ‌خوبی دارید،‌ فکر کنید که این مهارت کجا زندگی شغلی یا شخصی شما را بر باد داده است. اگر پدر و مادر مهربانی دارید فکر کنید که کجاها زندگی شما را به بدبختی کشیده‌اند. کار سختی نیست. برای هر نعمتی، می‌توانید مصیبت‌ها را هم بیابید. در کنار این فهرست، لیست کاملی از بدبختی هایی که هنوز نیامده اما هر لحظه ممکن است بیاید (سیل، زلزله و …) آماده کنید. حس قدرشناسی و رضایت شما به سرعت از بین خواهد رفت.

قانون هشتم – همیشه در وضعیت اضطراب باشید. خیلی مراقب باشید. خوش‌بینی نسبت به آینده ممکن است «احساس بدبختی» را از شما بگیرد. به خاطر داشته باشید که ازدواج شما برای همیشه خوب نمی‌ماند. به خاطر داشته باشید که فرزندانتان روزی شما را رها خواهند کرد. هیچ چیز برای همیشه خوب نخواهد بود.

تمرین. تحقیقاتی انجام دهید که در محل زندگی شما، چه اتفاق‌های بدی ممکن است بیفتد. شاید محل زندگی شما روی گسل باشد. شاید ناحیه‌ی زلزله‌خیزی در اطراف شما باشد. واقعاً احتمال سیل و بارش شدید باران در اطراف شما نیست؟ آلودگی هوا یا نویزهای محیطی نمی‌تواند برای شما سرطان ایجاد کند؟ شاید هم فرزند ناقص‌الخلقه‌ای به دنیا بیاورید. اگر ازدواج نکرده‌اید باز هم نگران فرزند ناقص‌الخلقه‌ی خود باشید. تا ابد که قرار نیست مجرد بمانید.

قانون نهم – تقصیرهای پدر و مادرتان را فراموش نکنید. یادتان باشد که بدبختی شما، پول نداشتن شما، محل زندگی شما و تمام شکست‌های شما، به نوعی به پدر و مادرتان ربط دارد. به هر حال آنها تاثیر زیادی در شرایط امروز شما دارند و شما هم هیچ کاری نمی توانید بکنید. اگر اتفاق‌های خوب و موفقیت‌هایی هم برای شما وجود داشته و دارد، از نقش تصادف غافل نشوید. قرار نیست هر اتفاقی مربوط به پدر و مادر شما باشد. البته این کافی نیست. به گذشته‌ی خود فکر کنید. کسان دیگری را هم می‌توانید بیابید که مقصر باشند. تا به حال فکر کرده‌اید که فریادی که معلم دوم دبستان بر سر شما کشید، منشاء اصلی همه‌ی رفتارهای عصبی و تهاجمی امروز شماست؟ (یا می‌تواند باشد؟!) یا اینکه همکلاسی شما که در سال اول دانشگاه با تقلب نمره گرفت، چقدر در فساد و تقلب هایی که امروز انجام می‌دهید نقش داشته است؟ کمی ‌فکر کنید. به اندازه‌ی کافی از این موارد وجود دارد. احساس مقصر بودن دیگران از پیش نیازهای اصلی بدبختی است.

تمرین. به پدر یا مادرتان زنگ بزنید و یکی از اشتباهاتی را که در دوران کودکی شما کرده‌ و اکنون کاملاً فراموش کرده‌اند به آنها یادآوری کنید. تلاش کنید آنها متوجه شوند که هنوز چقدر در حال پرداخت هزینه برای آن اشتباه کردید. مطمئن باشید که حال آنها را به اندازه‌ی کافی بد کرده‌اید. آنها خودشان با غصه و اندوه، ادامه‌ی مسیر بدبختی شما را هموار خواهند کرد…

این متن همچنان ادامه خواهد داشت...



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+160
  

قوانین زندگی من (قسمت سوم)

دلم می‌خواست باز هم از قوانین زندگی خودم بنویسم. در میان نوشته‌های قدیمی‌ام، متنی پیدا کردم که یکی دیگر از قوانین را منعکس می‌کرد. این بود که آن را دوباره اینجا آوردم:

این روزها زیاد می‌شنوم که می گویند با این حجم کار کردن و این همه پروژه و فعالیت و …، چرا برای خودت وقت نمی‌گذاری؟

بعضی هم که من را از نزدیک نمی‌شناسند بعضی وقت‌ها می‌گویند: «این همه پول را برای چه می‌خواهی!!!».

گاهی هم می‌گویند: «واقعاً به آرامش ات فکر نمی‌کنی؟ نهایت زندگیت کجاست؟»

احساس کردم حرفهای زیادی مدتهاست در دلم مونده که میشه اینجا تحت عنوان قوانین زندگی اونها رو مطرح کرد…

قوانین زندگی محمدرضا شعبانعلی درباره آرامش

ادامه نوشته



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+437
  

قوانین زندگی من (قسمت دوم)

در ادامه ی آنچه قبلاً از قوانین زندگیم نوشتم، هشتمین قانون زندگیم را می‌نویسم:

هر جمله‌ی مطلق بدون طبقه‌بندی را یا «یک حقیقت بی‌اثر» می‌دانم یا یک «دروغ موثر!»

بیایید چند مثال را با هم مرور کنیم:

در مورد دکتر شریعتی:

۱) هر چه دکتر شریعتی نوشته‌ است، همیشه راهنمای حقیقت جویان تاریخ خواهد ماند.

۲) هر چه دکتر شریعتی نوشته است، تاریخ مصرف دارد و امروز دوره‌ی آن حرف‌ها گذشته است.

۳) نوشته‌های دکتر شریعتی را می‌توان به سه دسته طبقه بندی کرد: اجتماعیات، اسلامیات و کویریات. اسلامیات تفسیر او از اسلام و تلاشی برای روزآمد کردن اسلام است که سایه‌ های تفکر سوسیالیستی در بسیاری از آنها دیده می‌شود و به همین دلیل امروز هم از جانب معتقدان مذهبی و هم روشنفکران لامذهب شدیداً مورد انتقاد است. اجتماعیات او، انعکاس دغدغه‌های آن روزها و سندی تاریخی برای بیان ویژگیهای آن مقطع است و کویریات او را همیشه می‌شود خواند و لذت برد.

من نمی‌دانم توضیح اول یا دوم، درست هستند یا نه. به نظرم کسی که آنها را به کار می‌برد بیش از آنکه علمی به من اضافه کند، قضاوت‌ها و پیش‌فرض های خودش را به من تحمیل می‌کند. میتوان تصور کرد که جمله ی اول و دوم برای خیلی‌ها می‌تواند پول و شهرت بیاورد. اما جمله‌ی سوم برای من مخاطب، دانش به همراه خواهد داشت. ضمن آنکه قابلیت «نقد» دقیق‌تر هم دارد.

در مورد دین:

۱) دین همواره موجب پیشرفت بشر در همه‌ی مقاطع تاریخی و بهبود کیفیت زندگی و رستگاری ابدی شده.

۲) دین افیونی برای توده هاست که هیچ خاصیتی ندارد و فقط یک احمق می‌تواند دیندار باشد.

۳) بسیاری از اصلاحات بزرگ و پیشرفت‌های بزرگ تمدن بشری در سایه‌ی دین انجام شده و البته برخی از بزرگترین کشتارها و حکومت‌های دیکتاتوری تاریخ نیز (مثلاً قرون وسطی) با تکیه به دین شکل گرفته‌اند. با مراجعه به تاریخ می‌توان کارکردهای دین را به ابزاری برای توسعه ذهنی بشر، روشی برای تثبیت اخلاق، شیوه‌ای برای تعالی روح انسان، ابزاری برای نزدیکی به جامعه ایده آل انسانی و همینطور ابزاری قدرتمند برای ایجاد دیکتاتوری و خفقان و فساد تقسیم بندی نمود. البته سهم هر یک از این موارد باید مورد مطالعه قرار گیرد.

باز هم فکر می‌کنم جمله‌ی اول  و دوم را کسی می‌گوید که خدا یا بی‌خدایی، می‌تواند جیب و شکمش را پر کند. آنکه در فکر پر کردن مغز و روح من است، بیان سوم را خواهد داشت و به من فرصت خواهد داد تا خودم در این زمینه بیشتر و بهتر فکر کنم.

در مورد سیاست:

۱) استعمار غربی‌ها در شرق همواره موجب عقب ماندگی و ذلت ملت‌ها شده.

۲) استعمار همیشه با خودش رشد و پیشرفت و ثروت و تمدن آورده.

۳) اثرات استعمار در کشورها را می‌توان به دو دسته ی اثرات منفی ( سو استفاده از منابع، دیکتاتوری، تبعیض و…) و اثرات مثبت (ورود تکنولوژی و دانش، ارتقاء دانش ارتباط بین فرهنگی و …) تقسیم نمود.

اگر کسی یکی از دو مورد یک یا دو را بگوید، من از پیش او (به عنوان مصداق واقعی استعمار!)‌ فرار می‌کنم!

در مورد رشته‌های دانشگاهی:

۱) رشته‌ی مدیریت می‌تواند سرنوشت تو را برای همیشه عوض کند.

۲) رشته‌ی مدیریت هیچ تغییری در شرایط تو ایجاد نخواهد کرد.

۳) ادامه تحصیل در رشته ی مدیریت، برای تو سودها و هزینه‌های مختلفی خواهد داشت. سود آن، آشنایی با اصطلاحات روز، گسترش شبکه ارتباطی، نهادینه کردن و ساختار بخشیدن به تجربه های عملی و … است. البته در قبال آن، باید دو سال صرف زمان، مشق نوشتن، تحمل برخی اساتیدی که تجربه ی عملی کم دارند، هزینه‌های مادی و … را هم در نظر بگیری.

و…

هر گاه کسی به من بگوید الان کاملاً روز است و آفتاب کاملاً در میانه‌ی آسمان است، قبل از نگاه کردن به آسمان، جیب‌های خود را محکم می‌گیرم و در خلاف جهت فرار می‌کنم… در این زمینه هم، هیچ نوع طبقه‌ بندی وجود ندارد!!!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+380