Tag: قضاوت

امیرمهرانی و بازی‌وبلاگی کوله پشتی

معمولاً بازی‌های وبلاگی را دوست ندارم. از سال ۸۷ که برای آخرین بار این بازی را با کسی انجام دادم که امروز در مجموعه‌ی دوستانم نیست، هرگز وارد این فضا نشدم. اما دو دلیل باعث شد که به «زمین این بازیها» برگردم. نخست اینکه بازی کوله پشتی را امیر مهرانی پیشنهاد کرده که تا کنون ندیده‌ام حرفی بزند که بی خاصیت باشد یا تمرینی پیشنهاد کند که انجام دادنش به بهتر شدن حال انسانها و ذهن انسانها، کمک نکند. دوم اینکه این بازی وادارم می‌کرد کمی با خودم صادق باشم و لحظاتی فکر کنم تا دستاورد سال قبل و رویاهای سال جدیدم را بازبینی کنم. از این مقدمه‌ها بگذریم و بازی را آغاز کنیم:

بازی وبلاگی کوله پشتی امیر مهرانی و محمدرضا شعبانعلی

سال گذشته، برای من با رویدادهای تلخ و شیرین زیادی همراه بود. نمی‌خواهم آنها را اینجا مرور کنم. فقط از دستاوردها خواهم گفت. طبیعی است که اگر چیزی در «کوله پشتی» من یا فرد دیگری وجود دارد به معنای «اعتقاد به درستی آن» نیست. فقط باور و نگرشی است که در این لحظه در کوله پشتی من وجود دارد. شاید سال بعد همراه من بماند و شاید جایی، برای اینکه سبکبارتر شوم، برخی از محتویات امروز کوله پشتی را زمین بگذارم و بروم!

در سال گذشته، ایمانم را به دو واژه‌ی «موفقیت» و «ثروت» از دست دادم و به «شکست» و «رضایت» ایمان آوردم. احساس کردم توجه به واژه‌ و مفهوم «موفقیت»، دغدغه‌ی کسانی است که هرگز «رشد و رضایت» را تجربه نکرده‌اند. چرا که آنها که طعم رشد و رضایت را چشیدند، برای همیشه دغدغه‌ی «موفقیت» را از ذهن خود بیرون کردند. وقتی می‌گویی «موفق» هستم، باید با مترهای «دیگران» سنجیده شوی و موفقیتت تایید شود. اما وقتی می‌گویی «راضی» هستم، به دیگران اجازه نمی‌دهی تو را متر و ارزیابی کنند. اگر هم گفتی ناراضی هستم، در خاطرت می‌ماند که اگر تمام مردم دنیا، موفقیتت را تایید کنند، تو همچنان بازنده‌ای. ایمانم به شکست بیشتر و بیشتر شد. دیدم که رشد تنها حاصل شکست است. وقتی می گویند فلان کس در کشور ما سیاستمدار کارکشته‌ای است و پیر دنیای سیاست است، معنایش این است که بیشتر شکست خورده است. بیشتر باخته است. بیشتر نقد و تحقیر و تمسخر دیگران را به جان خریده است. وقتی می‌گویند فلان کس، یک سرمایه‌گذار حرفه‌ای و دقیق و هوشمند است، معنایش این است که بارها و بارها ثروت و سرمایه‌اش را با تصمیم‌های نادرستش باخته است. و وقتی می‌بینم کسی در کارنامه‌ی خود، تنها موفقیت ثبت کرده و گزارش می‌دهد، منتظر هستم تا او را دیر یا زود، در فهرست کلاهبرداران و فریبندگان و بازندگان ببینم.

در سال گذشته، ایمان خودم را به برخی مفاهیم مدرن مانند «دموکراسی و مردم‌سالاری» به معنای عام آن، از دست دادم و دیدم که استفاده مستقیم از «حاصل تفکر دیگران» وقتی هنوز خودت مسیر توسعه‌ی فکر و اندیشه را درست طی نکرده‌ای، چقدر می‌تواند مسموم و زیان‌بار باشد. دموکراسی در جامعه‌ای که مردم آن، روزها شاید حتی ۵۰ صفحه هم کتاب نخوانند. در سال شاید ۵ یا ۶ بار هم به تئاتر و سینما نروند. در هر سال یک بار هم نتوانند به خارج از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی خود بروند. نتوانند حداقل اصول سه یا چهار مکتب عقیدتی و اقتصادی و سیاسی مختلف و مخالف را، به درستی و به صورت علمی و بدون عینک کور تعصب، توضیح دهند. مردمی که بسیاری از آنها نتوانسته‌اند نیازهای اولیه‌ی مادی خود را تامین کنند. مردمی که هدفشان از «تلاش بیشتر امروز»، رسیدن به موقعیتی در فرداست که نیازمند «تلاش کمتری» باشد. در چنین جامعه‌ای، تکیه به نظر عموم، و تلاش برای تامین رضایت عموم، در نخستین گام خیانت به خودت و در گام دوم، خیانت به همان مردم است. دموکراسی مانند اتوموبیل نیست که ما روی نفت‌های خود بخوابیم و دنیای توسعه یافته، آن را به ما بفروشد. هر جامعه‌ای باید مسیر توسعه و دموکراسی را، خود از اول و بدون تکیه به دیگران طی کند. در غیر این صورت، «جامعه» چنان تصمیم‌ها و قضاوت‌های «تهوع‌آوری» خواهد گرفت که خودش نیز در تعفن آن غرق خواهد شد.

در سال گذشته ایمانم به «قضاوت دیگران» را از دست دادم. تصمیم گرفتم «بازی زندگی» را آنطور که «دوست دارم و لذت می‌برم» انجام دهم. خوشبختانه در قمارخانه‌ی دنیا، به اندازه‌ی کافی میزهای قمار گذاشته‌اند تا هر کس، با کسانی که دوست دارد بنشیند و بازی کند. اگر با دوستانت به قمار بنشینی، برد یا باخت ناراحتت نخواهد کرد و اگر با غریبه بنشینی، برد تو نفرت دیگران و باخت تو، اندوه را برایت به ارمغان خواهد آورد. تصمیم گرفتم هم‌بازی های دور میزم را خودم انتخاب کنم و در این گرداب تاریکی و نور و دود و عرق، به صدای همهمه‌ی مبهمی که از میزهای دیگر می‌‌آید و کسانی که خود سرگرم میز خویش هستند اما هر از گاهی، بر سر بازیکنان میزهای دور و نزدیک فریاد می‌زنند، بی توجه باشم.

در سال گذشته، فهمیدم که ۹۰ دوست نزدیک بهتر از ۹۰ هزار آشنای دور است که در دفترچه‌ی تلفن همراهت داری. چرا که گفتگو با گروه اول، شادی‌هایت را دو چندان می‌کند و غم‌هایت را نصف می‌کند. اما گروه دوم، جز گله و شکایت و نارضایتی و انتظار برایت ارمغانی به همراه نخواهند آورد.

با تمام آنچه در سال گذشته آموختم، بدیهی است از کوله‌بار ایده‌های خود در سال ۹۳ نخواهم نوشت. چرا که تایید دیگران خوشحالم نخواهد کرد و نقد‌های دیگران، اگر چه برای من اهمیتی ندارد، اما لااقل آزردگی خاطر آنان را برای خودشان به همراه خواهد داشت.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+146
  

درباره قضاوت…

قضاوت فرد دیگر در مورد شما،

اطلاعات کمی را در مورد شما آشکار میکند،

اما اطلاعات زیادی را در مورد وی، به شما گوشزد میکند.

 

پی نوشت: ظاهراً یک ضرب المثل سرخپوستی است.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+34
  

در جستجوی بهشت

فکر میکنم، بهشت جایی نیست که هیچکس اشتباه نکند، بهشت جایی است که همه این شجاعت و حوصله را داشته باشند که بر اساس عقل و منطق از اشتباه های قبلی خود حرف بزنند و در مورد آنها بحث و گفتگو کنند.

پ.ن.۱: این را در جواب یک کامنت نوشته بودم در پست «گاهی قضاوت دشوار میشود…»

پ.ن.۲: این تعریف من به مفهوم «یادگیری» خیلی نزدیک است. در یادگیری خظا کردن طبیعی شمرده میشود اما تکرار خطا، غیر طبیعی.

پ.ن.۳: فرق کشورهای در حال توسعه و توسعه یافته این نیست که مدیران کشورهای توسعه یافته اشتباه نمیکنند، بلکه در این است که در رسانه های مکتوب و صوتی و تصویری، میتوان در مورد اشتباهات آنها به بحث پرداخت. اما در کشورهای توسعه نیافته اعتقاد این است که مسئولان اشتباه نمی کنند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+66
  

گاهی قضاوت چقدر دشوار میشود…

در این پاشکستگی و خانه نشستگی، کامپیوترم را مرتب میکردم که این عکس رو دیدم.

 تصویر مربوط به سال ۲۰۰۴ و ایستگاه بافق است. زمانی که داشتیم به همراه دوستان اتریشی من، بهره برداری از یک زیرکوب ریلی را به اپراتورها آموزش میدادیم. خاطرات آن روز ناگهان در برابر چشمم رنگ گرفتند. صدای برخورد دو قطار با هم و من که در جلوی زیرکوب بودم و میدانستم که خواهم مرد. به هر حال تصادف شد و خسارتهای بسیار خورد اما هیچکس نمرد. مقصر اصلی کسی بود که به ما اجازه ورود به ایستگاه داده بود…

در آن لحظات، من نگران ماشین زیرکوب کاملاً نو بودم که حالا آسیب دیده بود و اینکه چه کسی خسارت آن را میدهد. تصمیم گرفته بودم خسارت آن را به طرف ایرانی تحمیل نکنم و به هر شکل شده پول تعمیر را از اتریشیها بگیرم.

کاری را کردم که هنوز که هنوزه، حس من را خوب نکرده است. پاسپورت دوستان اتریشی ام را گرفتم و به آنها گفتم حراست راه آهن اینها را میخواهد. و بعد گفتم شما را قرار است به عنوان مقصر بازداشت کنند و فرایند تشخیص مقصر در ایران ماهها طول میکشد. باید اینجا بمانید تا مشخص شود مقصر بوده اید یا نه! و خوب که آه و ناله کردند، گفتم بیایید شرح ماوقع را جوری بنویسیم که انگار شما مقصر بوده اید و بعد من تلاش میکنم در قبال پذیرش هزینه تعمیر ماشین زیرکوب، پاسپورتها و مجوز خروج شما را بگیرم. خرج واگنهای خراب شده را هم می اندازم گردن خودشان! خودم متن را نوشتم و از آنها امضا گرفتم و بلافاصله به اتریش فرستادیم  و وقتی مطمئن شدم هزینه ها را اتریش می پردازد، پاسپورتها را از چمدان در آوردم و گفتم که حراست اینها را پس داده است و …

چقدر حس خوب وجود داشت برای مشتری: دستگاه بی هزینه تعمیر میشود.

چقدر حس خوب وجود داشت برای دوستان اتریشی من: در ایران بازداشت نمیشوند.

چقدر حس خوب وجود داشت در رئیس من: که برای مشتری، خوش خدمتی کرده بودیم.

چقدر حس خوب وجود داشت در شرکت اتریشی: که کارشناسانشان را نجات داده ایم.

و دو سال بعد، یادم نمی رود در لینز، زمانی که آبجو میخوردند، فریاد زدند: «به سلامتی رضا که یک بحران را حل کرد».

چقدر حس بد وجود داشت در من: که بین خدمت به وطن و رعایت امانت در دوستی، یکی را انتخاب کرده بودم. اکنون که نه سال میگذرد، احساس میکنم یکی از بزرگترین گناهانی است که با خود به گور خواهم برد.

پ.ن.: آنها که تئوری های تصمیم گیری درس میدهند و ماتریس میکشند و تحلیل میکنند و ژستهای دانشمندانه میگیرند، کجا هستند تا قضاوت کنند؟

پ.ن.دوم: می بینید؟ مذاکره در دنیای واقعی ساده نیست. گاه موفق بیرون میآیی ولی یک عمر احساس بد با تو می ماند. گاه می بازی اما یک عمر احساس آرامش میکنی. اگر از من میپرسید، این بزرگترین درس مذاکره است…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+220