Tag: قربانیان مردم

جیمز واتسون – حراج جایزه نوبل و اجتناب از آدمهای خسته کننده!

حراج کریستی در طول عمر خود، تنها یک بار حراج جایزه نوبل یک دانشمند زنده را تجربه کرده است.

آن هم در سال ۲۰۱۴ بود که جیمز واتسون جایزه نوبل خود را که در سال ۱۹۶۲ دریافت کرده بود به حراج گذاشت تا هزینه تحقیقاتش را تامین کند.

آلیشر عثمانف میلیاردر روسی در مزایده شرکت کرد و با پیشنهاد مبلغ چهار میلیون و هفتصد هزار دلار، برنده‌ی مزایده شد و جایزه نوبل را در دستانش گرفت.

او بلافاصله اعلام کرد که در جلسه مزایده حاضر نشده بود تا جایزه نوبل را برای خودش بخرد.

بلکه آمده بود جایزه را بخرد و آن را به کسی که لایق آن است (خود شخص جیمز واتسون) بازگرداند.

جیمز واتسون – که می‌توانید حالش را تصور کنید – آن روز و همچنین حدود شش ماه بعد در مراسمی که در روسیه برایش گرفته شد، اعلام کرد که این حرکت، ارزشمندترین جایزه‌ای بوده که در زندگی تحقیقاتی‌اش گرفته است (+).

***

ماجرای جیمز واتسون ماجرای پیچیده‌ای است و جزئیات آن فراتر از چیزی که بشود در نوشته‌ی یک وبلاگ غیرتخصصی در موردش قضاوت کرد.

همچنین مواجهه با داستان زندگی این فرد، بدون پیش داوری واقعاً سخت و دشوار است.

انگیزه‌ی من از نوشتن در این مورد، صرفاً‌ دعوت به یک چالش فکری است. فکر کردن به جیمز واتسون و مواضع او و کمرنگ شدن مرز دانش تخصصی و اظهارات غیرتخصصی اش و انتقامی که جامعه از او گرفته و سرنوشت کسی که بخش عمده‌ای از دانسته‌های امروز ما در مورد ژنتیک و حرکت‌های فردای ما، مدیون اوست.

جیمز واتسون به همراه همکارش فرانسیس کریک (و البته بر پایه اطلاعاتی که روزالیند فرانکلین هم در گردآوری آن نقش مهمی داشت) ساختار DNA را کشف کرد و در پروژه مطالعه‌ی ژنوم انسان هم نقش تعیین کننده‌ای داشته است.

او حدود چهل سال در مرکز تحقیقاتی CSHL (کولد اسپرینگ) کار کرد و سالهای زیادی هم مدیریت آن را بر عهده داشت و حتی تدریس در هاروارد را به خاطر تحقیق در آنجا رها کرد.

چون معتقد بود که عمر محدود است و بهتر است موقعیت دانشگاهی را قربانی تحقیقات کند تا شاید بتواند قبل از مرگ خود، ببیند که دیگر هیچ انسانی از سرطان نمی‌‌میرد.

اما نکته‌ای که در مورد واتسون وجود دارد، اظهار نظرهای عمومی و چالش برانگیز او است.

او عادت دارد که حرف‌های علمی خودش را ناگهان با مثال‌های بسیار بزرگنمایی شده و گاه بدون کوچکترین استناد علمی مطرح کند.

به عنوان مثال، در یکی از تحقیقات خود می‌گوید: هیچ شواهدی نداریم که مسیر تکامل ژنوم انسانی در نقاط مختلف کره زمین کاملاً یکسان طی شده باشد.

این جمله به خودی خود، جمله‌ای است که منطق آن را می‌توان درک کرد.

درست به همان اندازه که کسی بگوید هیچ شواهدی نداریم که دو نفر، دقیقاً یکسان باشند یا دقیقاً‌ اثرانگشت یکسان داشته باشند.

اما در یک مصاحبه وقتی به بحث مثال زدن می‌رسد، اشاره می‌کند که:

آفریقا آینده‌ی روشنی ندارد. چون ما فکر می‌کنیم آنها هم از نظر هوشی در سطح ما هستند.

البته این رویای خوبی است که فکر کنیم همه انسانها مانند هم هستند. اما رویای خوب و شیرین،‌ با واقعیت تفاوت دارد.

او حتی بحثش را در همین‌جا تمام نمی‌کند و در جمله‌ای که عرف علمی در آن رعایت نشده می‌گوید: اصلاً هر کس یک کارمند سیاه پوست داشته باشد حرف من را تایید می‌کند!

می‌توانید مشابه این اظهار نظرهای عجیب و رادیکال را در مورد زنان و همجنس گراها و مردم آمریکای جنوبی و ده‌ها مورد دیگر هم ببینید.

عادتی که او همیشه با خود داشته است و از نخستین سالهای جوانی هم در سبک حرف زدن بی‌ملاحظه‌اش حفظ کرده است.

اما اظهار نظر تا این حد صریح در مورد سیاه پوستان در سال ۲۰۰۷ خشم رسانه ها و جامعه آکادمیک جهانی را برانگیخت. او هفته‌ای بعد، به پاس چهل سال زحمت از کار برکنار شد.

تور گردش او در دور دنیا که کتاب زندگی‌نامه‌اش را معرفی و امضا می‌کرد و هدیه می‌داد کنسل شد و در هفتاد و نه سالگی خانه نشین شد.

اگر چه اخبار حاکی از آن است که کم و بیش به صورت غیررسمی مورد مشورت اهل علم و همچنین محققان CSHL قرار می‌گرفت و می‌گیرد.

ریچارد داوکنیز – که به نظر می‌رسد از آسیب دیدن این سرمایه‌ی علمی نگران است – نامه‌ای به رسانه‌ها نوشت و سعی کرد توضیح دهد که حرف‌های جیمز واتسون، اشتباه ارائه شده است.

اما در وبلاگ خودش – با لحنی کاملاً خشمگین – می‌نویسد: نمی‌فهمم که چرا کسی به این تیزهوشی، این‌طوری هر چیزی را که به مغزش می‌رسد بیان می‌کند!

بگذریم.

شاید عجیب‌ترین کار، رفتار جیمز واتسون با آن چند میلیون دلار باشد.

جیمز واتسون تمام پول را به موسسه‌ای داد که او را از آن اخراج (بازنشسته)‌ کرده‌اند و باز هم توضیح داد: برای من مهم است که قبل از مرگم ببینم چاره ای برای درمان سرطان پیدا شده است.

نمی‌دانم.

اما شاید جیمز واتسون که تقریباً بهتر از هر انسان دیگری در تمام تاریخ، انسان و ژنوم انسان و طبیعت انسان را می‌فهمد، این را نفهمیده بود که ما انسان‌ها در ایجاد تعادل بین عشق و نفرت، ناتوانیم.

شاید هم احساس می‌کرد آنچه می‌گوید شهود علمی است و حق دارد که شهودش را بدون تحقیق اعلام کند.

شاید هم صرفاً در یک جلسه‌ی مصاحبه خشمگین شده بود و عکس العمل شدیدش را در قالب یک اظهار نظر سلیقه‌ای اعلام کرده بود.

شاید هم حرف آن تحلیل‌گر درست است که نوشته بود: حرف تو متعصبانه، غلط و غیرعلمی است و حتی اگر هم غیرمتعصابه، درست و علمی بود، دانشمندان حق ندارند هر چیزی را که می‌فهمند به همه بگویند و باید به تبعات آن هم فکر کنند.

شاید هم حرف آن تحلیل گر دیگر که می‌گفت: اگر کسی در جایی خدمتی کرد، دلیل ندارد خیانت‌هایش را در جاهای دیگر تحمل کنیم.

شاید هم حرف ویل دورانت که آرزو می‌کرد نوابغ از عرف و اخلاق مستثنی باشند.

نمی‌دانم.

اما داستان ساده‌ای نیست. قضاوت در موردش هم ساده نیست.

احساس می‌کنم قضاوت‌های ما هم در مورد نحوه‌ی تنبیه او به خاطر قضاوت شتابزده‌‌اش، هر چه باشد (مثبت یا منفی) باز هم شتابزده خواهد بود و از لحاظ اخلاقی، به اندازه‌ی همان شتابزدگی که نقدش می‌کنیم، غیرقابل پذیرش است.

نمی‌دانم.

اما ساده نیست.

این را می‌دانم که کتاب Avoid Boring People را که زندگی نامه‌ی اوست، دیشب دستم گرفتم و صبح تمام شد. بدون اینکه آن را زمین گذاشته باشم.

چند جمله‌ای از آن را هم در وبلاگ انگلیسی نقل کردم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+219
  

شریعتی و درس هایی از درون گور

تصمیم نداشتم امسال از شریعتی بنویسم.

به اندازه کافی در مورد شریعتی نوشته‌ام.

زمانی در مورد پیامک‌های طنزی که در موردش رایج بود و زمانی که تلاشش را برای ساده گویی و معلمی کردن می‌ستودم و زمانی دیگر، که با کمی فاصله احساسی و نگاهی منطقی‌تر، نوشتم که شریعتی انتخاب کرد که پیشرو نباشد و زمانی دیگر اشاره کردم که آنچه در ذهن او بود، صرفاً حرف‌هایی است که بر زبان شاندل می‌راند و باور دارم که جز آن، هر چه گفته است، تلاشی است در راه حقیقت (از نگاه او) که ناچار، به طعم مصلحت نیز آغشته شده‌ است.

اما تصمیم گرفتم یک بار دیگر هم از او بنویسم.

اگر چه بر این باورم که آخرین باری است که از شریعتی می‌نویسم.

قضاوت در مورد کسی که نیست و نمی‌تواند حرف بزند و از خود دفاع کند، آن هم بر اساس آنچه چهار دهه پس از او روی داده است و نسبت دادن بخش قابل توجهی از رضایت‌ها و نارضایتی‌ها به او – لااقل در نگاه من – شرافتمندانه نیست.

درک ضعیف و غیرسیستمی از تاریخ و جامعه باعث می‌شود که ما سعادت و شقاوت خویش را به قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها نسبت دهیم و در گردش گردونه‌ی تاریخ‌ هم، با هر گام که سفره‌ی تاریخ گسترده‌تر می‌شود و افق نگاه‌مان بازتر می‌شود، قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌هایمان، مانند آونگی میان جهنم و بهشت قضاوت ما، نوسان می‌کنند.

توماس کارلایل، تاریخ را دستاورد قهرمانان می‌دانست و نگاه به سبک او، ناگزیر، تحسین و انتقاد را روانه‌ی حال قهرمانان تاریخ‌ساز می‌کند.

هربرت اسپنسر از سوی دیگر، قهرمانان را دستاورد تاریخ می‌دانست و می‌گفت جامعه و اقتضائات آن، قهرمانان را می‌زاید و به این سان، تمام قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های تاریخ را در برابر تاریخ قهرمان ساز تبرئه می‌کرد.

به نظر می‌رسد که در عمل، تعامل تاریخ و قهرمان است که مسیر جوامع را مشخص می‌کند و اگر دقیق‌تر بگوییم، قهرمانان بخشی از پیکر تاریخ هستند و تاریخ هم، بر پیکر قهرمانان ساخته می‌شود و نمی‌توان چنین تفکیکی را قائل شد.

همچنانکه عقل و احساس، مفاهیمی است که ما خلق کرده‌ایم و نام‌هایی که ما آفریده‌ایم. وگرنه هر چه هست، ذهن است و آن تضاد عقل و احساس، جز در خیال ما وجود ندارد.

اگر چنین نگاه کنیم، تنها سوالی که باقی می‌ماند این است که آیا انتخاب شریعتی، برای خودش، بهترین انتخاب بود؟

برای کسی چون من، که سالها با کتابهایش سر کردم و شب‌های دبیرستان و دانشگاهم، با خواندن اسلامیات و اجتماعیاتش گذشت و تنهایی‌هایم با کویریات او پر شد، پاسخ به این سوال ساده نیست.

من، بعد از سه یا چهار بار خواندن تمام مجموعه آثارش – در حدی که آنها را تقریباً حفظ هستم – امروز نمی‌توانم اجتماعیات و اسلامیاتش را حتی ورق بزنم.

اما با این حال،‌ نمی‌توانم تمام شب‌های شیرینی را فراموش کنم که نوشته‌هایش را جیره بندی می‌کردم تا تمام نشود و با حسرت، بعد از خواندن سی و چند جلد مجموعه آثارش، به آخرین صفحات نوشته‌های پراکنده‌اش (مجموعه آثار – سی و پنج) نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم که پس از تمام شدن آنها، زنده بودنم را صرف خواندن چه چیزی کنم.

نمی‌توانم فراموش کنم که زمانی، با خود می‌گفتم که اگر فارسی زبان بودنم، حاصلی جز این نداشته است که نوشته‌های او را به زبان اصلی بخوانم، به این سرنوشت راضی و خشنودم.

انسان‌ها حتی برای چند دقیقه‌ی خوبی که برایمان می‌سازند، ما را بدهکار خودشان می‌کنند و من به او، سالها بدهکارم.

منصفانه بگویم، هنوز هم، تک تک جملاتی که می‌نویسم را به او بدهکارم و این بدهی تا هستم و می نویسم، افزایش خواهد یافت.

با این پیش زمینه، اگر از من بپرسید، دوست داشتم شریعتی انتخاب دیگری می‌کرد.

دوست داشتم، سخنرانی برای ده‌ها هزار نفر و نوشتن برای میلیون‌ها نفر را رها می‌کرد و برای ده یا بیست یا پنجاه نفر دانشجویان واقعی‌اش می‌گفت و می‌نوشت.

آن موقع، مطمئن هستم که بیش از شریعتی، شاندل حرف می‌زد و شاندل – همچنانکه از همه‌ی نوشته‌هایی که شریعتی به او منسوب کرده است پیداست – چندان در قید و بند باورهای سنتی نبود و دور از زمین و زمان، در خود بود و با خود بود و از خود می‌گفت و به خود عشق می‌ورزید و بی خود می‌مرد.

خوب یادم هست که در دوران دبیرستان، وقتی مسیح باز مصلوب کازانتزاکیس را خواندم، افسوس خوردم که آن نویسنده‌ی بزرگ، ایده‌ای چنان زیبا را چرا آن‌قدر ایده‌آلیستی به پایان برده است.

خوب یادم هست که کاغذی برداشتم و پنج صفحه‌ی آخر کازانتزاکیس را به شکل دیگری – که خودم دوست داشتم و باور داشتم – نوشتم. به نظرم واقعی‌تر بود و زیباتر.

بعدها با خواندن شریعتی، از آن پایان دیگرگونه که بر کتاب کازانتزاکیس نوشته بودم، شرم کردم.

آن کاغذها را در میانه‌ی سومین دهه‌ی زندگی، پاره کردم و دور ریختم.

امروز، وقتی به شریعتی فکر می‌کنم، وقتی نظرات مثبت و منفی در موردش را می‌شنوم، وقتی می‌بینم که برخی او را تا عرش بالا می‌برند و دیگران، حاضر نیستند روی فرش هم، جایی برای او قائل شوند، به یاد آن نوشته‌هایم می‌افتم.

امروز، در میانه‌‌ی چهارمین دهه‌ی زندگی، وقتی سرنوشت آن معلم را می‌بینم، از اینکه آن کاغذها را پاره کرده‌ام، دلم می‌گیرد.

با خودم می‌گویم، کاش راه دیگری را انتخاب می‌کردی. تو که می‌دانستی گلوگاه توسعه‌ی جامعه، مردمند و مردم به موعظه و نصیحت تغییر نمی‌کنند.

تو که می‌دانستی حرف اندیشمندان و مصلحان، در همیشه‌ی تاریخ، بیش از آنکه سنگفرشی در مسیر ساختن تاریخ باشند، سنگی بوده‌اند که به عنوان مصالح، در بنای ساختمان‌های زر و زور و تزویر به کار رفته‌اند.

شاملو هم که هم‌عصر تو بود، به جایی رسید که در عاشقانه‌‌هایش خطاب به معشوق می‌گفت: این رمه آن ارج نمی‌داشت که من تو را ناشناخته بمیرم.

او بهتر از تو فهمیده بود که انسان، به درد قرونش خو کرده است.

شاید هم، بیشتر از تو عمر کرد و فهمید. نمی‌دانم.

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که من هم، مثل دیگران، تو را در بستر امروز و رویدادهای امروز می‌سنجم و بهترین انتخاب آن روز تو را بر اساس دستاوردهای امروز محاسبه می‌کنم.

تو زمان خودت، با ارزش‌های خودت و اصول خودت، انتخابت را کرده‌ای و حرف‌ها و نوشته‌هایت نشان می‌دهد که خودت را و زمان خودت را و جامعه‌ی خودت را خوب می‌فهمیده‌ای.

اما به من حق بده.

سرشت تو و سرنوشت تو و موقعیت امروز تو و حب و بغض‌ها و تعصب‌ها در مورد تو، برای من و ما، درسی مهم است.

گاری افکار این مردم، از روی پیکر اسبی که آن را می‌کشد هم بی‌رحمانه عبور می‌کند.

تو این را امروز، می‌گویی و نشان می‌دهی و کمک می‌کنی که من، بهتر فکر کنم و بفهمم و تصمیم بگیرم و هزینه‌های گزینه‌ها را بدانم.

تو هنوز هم معلمی و این حرف‌هایت، بر خلاف آن حرف‌هایت هرگز کهنه نمی‌شوند.

دکتر علی شریعتی - هادی حیدری



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+214
  

برای یونا لرر نویسنده کتاب تصمیم گیری- آیا مغز، فریب خورده‌ی یک احساس است؟

کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر - آیا مغز فریب خورده یک احساس است

 قبلاً در مورد بعضی از کتابهای کتابخانه‌ام و حاشیه‌های آنها، برای شما می‌نوشتم و اسمش را قصه کتابهای من گذاشته بودم.

در ادامه‌ی آن سبک،‌این بار می‌خواهم کمی در مورد حاشیه های مربوط به کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر برایتان بگویم و یا اگر صادقانه بگویم، درد و دل کنم.

این کتاب را سال ۹۰ خریدم.

امیدوارم استفاده‌ی همزمان از علامت تعجب و سوال برای جمله روی جلد را بر ناشر و ویراستار ببخشید.

سنت اشتباهی که به مدد شبکه های اجتماعی، گسترش هم یافته است.

همین‌طور استفاده از سه نقطه را. به قول مرحوم ایوبی که در زنگ انشا به خاطراتم از او اشاره کردم:

اکثر سه نقطه‌ها زائد هستند. اگر حرفی داری بنویس و اگر نداری، مگر مریضی که سه نقطه می‌گذاری؟

تنها جایی که سه نقطه معنا دارد در مثال زدن است. آن هم وقتی حداقل سه مثال را مطرح کرده‌ایم و می‌خواهیم بگوییم که مثال‌های دیگری هم هست.

بگذریم.

حرفم اینها نیست.

آن سال، کتاب تصمیم گیری یونا لرر را خریدم و خواندم.

این کتاب، ترجمه‌ای از کتاب How We Decide است که مدت قابل توجهی در صدر فهرست کتابهای پرفروش جهان بود.

بعدها، فرصتی دست داد و نسخه انگلیسی کتاب را هم خریدم و خواندم. همین‌طور دو کتاب دیگر از یونا لرر. یکی به نام Imagine و کتاب دیگر با عنوانی شبیه این: پروست به عنوان یک نوروساینتیست.

نوشته های یونا لرر زیبا و ساده است.

نمونه‌ای از کتابهایی که اصطلاحاً آنها را کتابهای دانش عمومی شده می‌نامند.

کتابهایی که می‌کوشند به زبانی ساده و همه کس فهم، مطالب علمی روز دنیا را به زبان عامه مردم ترجمه کنند.

یونا لرر را می‌توان به گروه نویسندگانی همچون ملکولم گلدول و دیوید بروکس و جان مدینا و دنیل پینک متعلق دانست.

اینها گروهی از نویسندگان هستند که به صورت حرفه‌ای نویسنده هستند. آنها به معنای دانشگاهی کلمه محقق نیستند. مطالعات تحقیقاتی انجام نداده‌اند و معمولاً کارشان چیزی از جنس گزارش‌های متا (Meta) است. به این معنا که انبوهی از مقالات و کتابها در یک موضوع را می‌خوانند و با آنها سوپی علمی، ساده و همه کس فهم، می‌پزند و ارائه می‌کنند.

از این رو باید بین آنها و کسانی مانند دن گیلبرت یا دن اریلی یا دنیل کانمن تفاوت قائل شد. چون این گروه دوم، خود مطالعات و تحقیقات متعدد داشته‌‌اند و همزمان، کوشیده‌اند با انتشار کتابهایی عمومی‌تر، برای کسانی که حوصله یا دانش مطالعه‌ی مقاله‌های علمی را ندارند، غذایی سهل الهضم و ساده با طعمی علمی و البته کمی فیبر داستان و حکایت و مثال، آماده کنند.

همیشه به خاطر کم بودن یا نبودن چنین نویسندگانی در ایران (منظورم دسته‌ی اول است) حسرت خورده‌ام.

کسانی که مطالعات روز دنیا را بخوانند و بکوشند سوپ‌های علمی عمومی‌ برای مردم آماده کنند.

شاید بتوان این گروه را به شکلی، مشابه نقش تکنیسین‌ها در صنعت دانست.

تکنیسین، قرار نیست به اندازه‌ی دکترها و مهندس‌ها، فرمول و معادله حفظ کند. قرار هم نیست مثل کارگرها باشد. قرار است مترجم حرف مهندس‌ها برای کارگرها باشد و البته در جاهایی، نقش یکی از آن دو گروه را بر عهده بگیرد. حلقه‌ی واسطی که نبودنش (یا ضعیف بودنش) یکی از دردهای امروز صنعت ماست.

بگذریم.

یونا لرر، همیشه برای من به گروه اول تعلق داشته و او را مانند بقیه‌ی افرادی که از آنها نام بردم دوست داشتم. اگر چه خودم، همیشه خواندن دست اول تحقیقات را ترجیح داده‌ام و می‌دهم، اما یکی از بهترین محل‌ها برای پیدا کردن تحقیقاتی که ارزش خواندن دارند (برای مخاطب عمومی مانند من) کتابهای این نوع نویسندگان هستند.

از اشاره‌ها و ارجاعات آنها، تحقیقات ارزشمند را تشخیص می‌دهم و سپس به سراغ منبع اصلی می‌روم.

دیگر از یونا لرر چیزی نخواندم تا چند ماه قبل که کتاب Smarter Screen را خریدم. آن هم نه به اعتبار اسم نویسنده‌ی اصلی. چون هنوز او را نمی‌شناختم. به اعتبار اسم یونا که ریزتر و در زیر آن آمده بود.

تصویر کتاب Smarter Screen و توضیحاتی در مورد آن را در وبلاگ انگلیسی من می‌توانید ببینید. در متمم هم بخشی از همین کتاب به عنوان پاراگراف انگلیسی پویا ارائه شده.

آن موقع نفهمیدم که چرا اسم لرر کوچک‌تر است و چرا در پشت کتاب، از این نویسنده‌ی جوان و هوشمند که دو سال از من کوچک‌تر است، صرفاً‌ در یک سطر به عنوان “نویسنده‌ای که در لس آنجلس زندگی می‌کند” نام برده شده.

یونا لرر، سابقه‌ای فراتر از این توضیح مختصر دارد.

با خودم گفتم احتمالاً نقش او در کتاب کم بوده و سایز فونت را بر اساس سهم هر کس انتخاب کرده‌اند. اگر چه به خوبی می‌دانم که در صنعت نشر، چنین کاری رایج نیست و همین که نامی، به عنوان نام دوم ذکر شود، برای انتقال آن پیام کافی است.

عجیب‌تر هم استفاده از With بود.

Shlomo Benartzi with Jonah Lehrer

این کار هم چندان رایج نیست و به نوعی، کوچک‌تر کردن نقش و اهمیت نفر دوم است.

از طرفی، در مقدمه، بنارتزی به طرز محسوسی، محترمانه از لرر حرف می‌زد و توضیح داده بود که بدون این نویسنده‌ی نابغه، کتاب منتشر نمی‌شد که برایم کمی مشکوک بود. بنارتزی اسم کوچکی نیست (این را بعداً جستجو کردم و فهمیدم). بسیار بزرگتر از لرر. لازم نبود به این شکل در مورد لرر حرف بزند. آنهم وقتی در روی جلد، ناشر ترجیح داده نام لرر را به ضعیف‌ترین شکل قابل تصور، مورد اشاره قرار دهد.

چند روزی وقت گذاشتم و لا به لای کارها، ماجرا را پیگیری کردم.

 بحث یونا لرر و اتفاقاتی که برای او طی سه چهار سال اخیر افتاده، بحثی طولانی است و اگر کسی علاقمند باشد می‌تواند آن را پیگیری کند.

اما خلاصه‌ی ماجرا – در حدی که برای این بحث لازم است – این است که بعد از قرار گرفتن کتابهای لرر در صدر کتابهای پرفروش، او به سرقت از خود یا Self-Plagiarism متهم می‌شود.

شاید برای ما که سرقت محتوا در میانمان عادی است و هر روز، حرف‌های یکی را در حلق دیگری فرو می‌کنیم و احساسات دیگری را به عنوان اشعار خود، در کپشن‌ها می‌نویسیم و با حرف‌های دیگران کانال تلگرام می‌سازیم و ادعای نشرعلم می‌کنیم و به عبارتی درحوزه‌ی محتوا، استانداردهایمان برای اینکه کاری رو دزدی بدانیم بسیار دست و دلبازانه است، درک این مفهوم چندان ساده نباشد.

اما به هر حال، لرر به این متهم است که بخشی از حرف‌های خود را که قبلاً در جاهای دیگر زده، به شکلی متفاوت دوباره مطرح کرده و فروخته است. بی‌آنکه اشاره کند این حرف‌ها را از بخش دیگری از حرف‌های خودش نقل می‌کند!

به تدریج ماجرا کمی دشوارتر شده. چون مشخص شده که بخشی از این “سرقت از خود” از مقاله‌هایی است که برای Wired یا New Yorker نوشته بوده و وقتی برای جایی در ازاء پول مطلب می‌نویسی، مالکیت آن دیگر متعلق به تو نیست.

یاد آن گوساله‌ای می‌افتم که سر کلاس به من گفت: استاد. پی دی اف کتاب مذاکره خودتان را ندارید به ما بدهید؟ خواندن از روی آن راحت‌تر از خواندن کتاب است. کتاب هم گران است. بعد از همین ماجرا بود که من سر به بیابان زدم و کتاب نوشتن را رها کردم. البته اگر صادقانه بگویم بعد از این ماجرا نبود. بعد از این بود که برای چند نفر قصه را گفتم و هیچکس نفهمید که چرا آن گوساله را گوساله می‌دانم. بقیه گفتند: خوب! حرفش منطقی بوده!

بگذریم.

مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که همه به نوشته‌های او حساس شدند و در لابه‌لای نوشته‌هایش به دنبال “جرم‌”‌های دیگر گشتند!

معلوم شد چند نقل قول از باب دایلن در کتاب Imagine وجود دارد که باب دایلن نگفته. به عبارتی Quote Fabrication یا نقل قول سازی اتفاق افتاده.

یونا لرر در توضیح این مشکل گفته که محدودیت زمانی جدی داشته و باید کتاب در تاریخ خاصی تحویل ناشر می‌شده و او نتوانسته در آخرین روزها، همه‌ی جزئیات را چک کند.

در اینجاست که می‌بینیم بسیاری از ژورنالیست‌های جهان بر ضد او شوریده‌اند و او را به عنوان یک دزد حرفه‌ای که از حتی از خودش هم دزدیده معرفی کرده‌اند و فشارها آنقدر زیاد شده که ناشر کتابهای لرر را از کتابفروشی‌ها جمع کرده و وادار شده بگوید هر کس کتابهای او را خریده می‌تواند بیاید و پولش را پس بگیرد!

شاید ماجرا خیلی عجیب به نظر نرسد یا حتی توجیه پذیر باشد.

اما کافی است کمی دقیق‌تر فکر کنیم.

اکنون او را به جرم “بی دقتی در نگارش” محکوم می‌کنند. این در حالی است که مزخرفاتی افتضاح مانند کتابهای زبان بدن آلن پیز و یا Female Brain که بودن آنها در هر کتابخانه‌ای، مایه‌ی شرمساری دارنده است و خواندنشان، نقطه‌ی سیاهی در سابقه‌ی خواننده، هنوز در کتابفروشی‌های ایران و جهان، با افتخار و به سادگی به فروش می‌رسند و در ایران و جهان، عده‌ای آنها را به عنوان منبع علمی صحبت‌های خود معرفی می‌کنند و عده‌ای دیگر هم به آن عده پول می‌دهند که آن حرف‌ها را بشنوند!

ضمناً قوی‌ترین نقدها بر ضد او توسط کسانی نوشته شده که هیچ‌یک از مقاله‌هایشان، از لحاظ جذابیت و قدرت و تسلط، در سطح کارهای یونا لرر نیست. خیلی از آنها خودشان هم مهارت لرر در روایت داستانی مسائل علمی را تایید و تحسین می‌کنند.

در اینکه یونا لرر اشتباه کرده بحثی نیست. اما آیا در میان انبوه کتابهایی که منتشر و فروخته می‌شوند و خطاهای فاحشی که در آنها مشاهده می‌شود، این ماجرا در حدی است که کتابهای لرر جمع‌آوری شود و جایی مانند واشنگتن پست، بر ضد او مطلب بنویسد؟

در اینجا ممکن است با من هم عقیده نباشید.

اما به عنوان کسی که تمام کارهای لرر را خوانده‌ام و در این چند روز تعداد زیادی نقد هم خوانده‌ام و حجم قابل توجهی از تحقیقات مورد اشاره‌ِ لرر را از منبع اصلی آنها مطالعه کرده‌ام (که کانمن و داماسیو، دو مورد از آنها هستند) احساس می‌کنم این برخورد، بیش از آنکه ناشی از تعصب و تعهد رسانه‌ای باشد، ناشی از “تب رسانه‌ای” و “حسادت و بخل” است.

جان رانسون هم در کتاب So you’ve been publicly shamed در حدود ۵۰ صفحه، ماجرای یونا لرر را مطرح می‌کند و به چیزی شبیه آنچه من گفتم معتقد است.

حالا فهمیدم که بنارتزی، کاری بزرگوارانه کرده است و کوشیده است به بهانه‌ی این کتاب، فضای بازگشت مجدد یونا لرر به دنیای کتاب و نویسندگی را ایجاد کند و برای اینکار، حاضر شده تا حدی از اعتبار خود نیز هزینه کند.

یونا لرر، این روزها مشغول نوشتن یک کتاب جدید درباره بخش‌های عاشقانه‌ی زندگی داروین است. کتابی که از هم اکنون، منتقدانش برای زیر سوال بردن آن آماده‌اند و مطالبی هم منتشر کرده‌اند.

اما برنده‌ی اصلی این رویدادها – یا شاید یکی از برنده‌ها – شلومو بنارتزی باشد. کارها و مطالعات و قدرت نگارش او مشخص است. او نیازمند همکاری لرر نبوده و کمی جستجو نشان می‌دهد که چقدر هزینه‌ی اجتماعی و اقتصادی برای کمک کردن به لرر در قالب این کتاب متحمل شده. اما با زنده کردن نویسنده‌ای که دیگران می‌کوشیدند زنده به گورش کنند، به خوانندگان لرر و به خود او خدمت کرده است.

خطای لرر برای کسی که تجربه‌ی نوشتن داشته و ماجراهای حقوقی آن را می‌شناسد عجیب نیست.

اما چه باید کرد که مردم، آنقدر که از سر بریدن و پایکوبی بر پیکر بزرگان خود لذت می‌برند، از بزرگی آنها لذت نمی‌برند.

هر کس، در هر جای دنیا (و البته خصوصاً در فرهنگ‌های کمتر توسعه یافته) شهرت یا اعتباری دارد، نباید فراموش کند که کار کردن با مردم و برای مردم، شبیه کار بندبازهاست.

آنها تا لحظه‌ای که بر آن بالا هستی، برایت دست می‌زنند و لحظه‌ای که سقوط کردی، هیجان زده با تو عکس سلفی می‌گیرند تا از جنازه‌ات، محتوایی برای تکمیل گفتگوهای پوچ خود بیابند.

و البته در این میان، به جستجوی بندباز دیگری می‌گردند تا به تشویقش بپردازند و دوباره هیجان را تجربه کنند.

پی نوشت ۱: برای اینکه من هم مثل لرر متهم نشوم، باید بگویم که استعاره‌ی بندباز، متعلق به نیچه در کتاب معظم چنین گفت زرتشت است.

پی نوشت ۲: جمله‌ای که یونا لرر در کتاب خود مورد اشاره قرار داده و به نوعی شعار کتاب اوست (آیا مغز فریب خورده ی یک احساس است) تا حد زیادی، یک مفهوم علمی است. احساسات، بیش از آنکه حاصل تحلیل‌های شناختی باشند، مولد آنها و موثر بر آنها هستند. اگر چه مغز به توانایی‌های اولیه‌ی تحلیل منطقی دست پیدا کرده، اما این قلمرو، همچنان در حاکمیت احساس است.

شاید حتی بسیاری از کسانی که احساس می‌کنند به شکلی منطقی لرر و امثال لرر را نقد کرده‌اند، جایی در عمق درون خود از جایگاهی که او دارد و اینها نمی‌توانند داشته باشند، زخم خورده‌اند. اما لرر هم، دیر یا زود تجربه می‌کند که مغز، واقعاً فریب خورده‌ یک احساس است و این اندام توسعه نیافته در بدن ما، به سختی می‌تواند ریشه‌ی واقعی پاسخ‌های خود را تفکیک و تحلیل کند.

پی نوشت ۳: شاید اگر بعداً حال و حوصله‌ای بود، مکاتبه‌‌ام با لرر را هم منتشر کنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+309
  

آلن تورینگ: مرثیه‌ای برای ما

بعید است کسی در حوزه‌ی دانش کامپیوتر فعالیت یا مطالعه‌ای داشته باشد، اما نام آلن تورینگ را نشنیده باشد. بزرگان حوزه‌ی دانش و تکنولوژی عموماً بر این باورند که غول‌های تکنولوژی امروز، از اپل تا مایکروسافت، وامدار تورینگ هستند.

جایزه تورینگ را که هر ساله به فعالان حوزه فن آوری اطلاعات اعطا می‌شود در حد جایزه نوبل در حوزه علوم کامپیوتر می‌دانند.

من هم مثل بسیاری از علاقمندان این حوزه، نام او را شنیده بودم. به خاطر همین وقتی دو سال پیش کتاب جک کوپلند در مورد تورینگ به نام Alan Turing: Pioneer of the Information Age (آلن تورینگ: پیشگام عصر اطلاعات) منتشر شد، با علاقه آن را تهیه کردم. متاسفانه دو سال طول کشیدی تا فرصتی برای مرور کتاب فراهم شود.

آن هم وقتی بود که در مرتب کردن کتابخانه، کتاب را ورق می‌زدم و عنوان فصل نخست، توجهم را جلب کرد:

Click, Tap, or Touch to Open?

کلیک و تپ و تاچ، کلمات دهه‌ی اخیر هستند. چه ارتباطی می‌تواند بین این کلمات وجود داشته باشد با مردی که هفتاد سال پیش، دنیا را ترک کرده است؟ همین بود که نشستم و کتاب را باز کردم و خواندم تا لحظه‌ای که مطالعه‌ی آخرین صفحه‌ی آن به پایان رسید.

در میانه‌ی فصل اول، جک کوپلند توضیح می‌دهد که: هر کسی که امروز روی صفحه‌‌ای کلیک می‌کند یا صفحه نمایش وسیله‌ای را با انگشتانش لمس می‌کند، عملاً تاثیرات شگرف ایده‌ها و افکار تورینگ را لمس کرده است.

زمانی که دنیا در فکر ساختن وسایلی بود که ضرب و تقسیم و جمع و تفریق را سریع‌تر انجام دهد، نوشت: «آیا کامپیوترها در آینده می‌توانند فکر کنند؟ به نظرم می‌توان با استفاده از آنها، نورون‌های مغز را شبیه سازی کرد و شکلی از کورتکس مغز انسان را توسط آن مدل کرد». تورینگ اولین الگوریتم بازی شطرنج را مدلسازی کرد و زمانی که سی و پنج ساله بود (درست هشتاد سال قبل) اولین مانیفست جدی هوش مصنوعی را نوشت. برخی از جملات این مانیفست را با هم نگاه کنیم:

وقتی از این موضوع حرف می‌زنیم که آیا ماشین‌ها می‌توانند رفتار هوشمندانه از خود نشان دهند، معمولاً بدون فکر و بحث گفته می‌شود که این کار غیرممکن است. اصلاً مردم وقتی می‌خواهند بگویند یک نفر بدون فکر و تحلیل کار می‌کند و حرف می‌زند می‌گویند مثل یک ماشین رفتار می‌کند!

دلایل زیادی برای این رویداد وجود دارد. شاید اینکه انسان دوست ندارد در حوزه هوش هیچ رقیبی داشته باشد. شاید باورهای مذهبی مانع باشند. شاید محدودیت شکل و کارآیی ماشین‌‌ها تا امروز باعث شده که به این شکل فکر شود.

شاید هم دلیلش این است که تا امروز، هوشمندی ماشین‌ها خیلی کم بوده و هرگز از انعکاس هوش خالقان آنها فراتر نرفته است.

تورینگ به مدت چهل و دو سال، زندگی در دنیا را تجربه کرد و در سال ۱۹۵۴ از میان ما رفت. از او به عنوان ریاضیدان، دانشمند علم منطق، رمزنگار و تحلیل‌گر علوم کامپیوتر، فیلسوف، بیولوژیست با رهیافت ریاضی، پدر علم کامپیوتر و به طور خاص هوش مصنوعی و دونده‌ی دو ماراتن، نام برده‌اند.

نبوغ کمتر کسی در قرن گذشته،‌ به اندازه نبوغ آلن تورینگ، مورد اتفاق نظر همگان است.

در جنگ جهانی دوم،‌ آلمان‌ها برای کدگذاری پیامهای مورس خود، از دستگاهی به نام انیگما استفاده می‌کردند. دستگاه کوچک و قابل حمل و توانمندی که رمزگشایی آن – خصوصاً در آخرین مدل که توسط نیروی دریایی طراحی شده بود – عملاً غیرممکن به نظر می‌رسید.

آلن تورینگ، مدت‌ها برای رمزگشایی کد‌های این دستگاه تلاش کرد و نهایتاً با استفاده از دستگاه پیچیده‌ای که ساخته بود موفق به رمزگشایی شد.

آلن تورینگ و دستگاه رمزگشایی Alan Turing Bombe machine

وینستون چرچیل گفته است که هیچ فردی به تنهایی به اندازه‌ی او در جنگ جهانی دوم تاثیرگذار نبوده است. برآورد می‌شود که کار او،‌ باعث شد که جنگ جهانی دو تا چهارسال زودتر به پایان برسد.

تورینگ شوخ بود. مهربان بود. تیزهوش هم بود. عموماً حجم زیادی کتاب در دستش داشت و در بسیاری از مجسمه‌هایی که به یادبود او در دانشگاه‌های بزرگ دنیا نصب شده‌اند، این کتاب‌ها هم در دستانش دیده می‌شود.

تورینگ تند مزاج هم بود. حوصله‌ی نفهمیدن‌های مردم را نداشت. بارها پیش آمده بود که با کسی حرف می‌زد و در میانه‌ی بحث وقتی احساس می‌کرد که طرف مقابل، حرفهایش را نمی‌فهمد، حتی بدون اینکه زحمت خداحافظی را به خودش بدهد، راهش را می‌گرفت و میرفت!

در سال ۱۹۵۲ طی ماجرای عجیبی، کشف شد که تورینگ تمایلات همجنس‌گرایانه دارد. او را محاکمه کردند و وقتی که به این تمایلات محکوم شد، به او گفتند که بین زندان رفتن و مصرف دارو برای نابودی میل ج.نxس.ی , عقیم شدن، یکی را انتخاب کند. آلن تورینگ دومی را انتخاب کرد.

داروها اثرات نامطلوب زیادی بر ذهن و جسم او داشت. تورینگ می‌گفت: فکر می‌کنم انسان دیگری از من ساخته خواهد شد. ورود او به آمریکا منع شد و به عنوان عامل شرم ملت از او نام برده می‌شد. در اوج فضای جنگ سرد، حمایت‌ها و حفاظت‌های امنیتی از او گرفته شد و عملاً زندگی‌اش به سمت تنهایی، عدم امنیت و افسردگی رفت.

تورینگ دو سال آخر در حوزه‌ی بیولوژی ریاضی کار می‌کرد و مقاله‌ای به نام مبانی شیمیایی مورفوجنسیس هم منتشر کرد که شصت سال پس از مرگش،‌ دانش تجربی و آزمایشگاهی توانست صحت تئوری‌های او را آزمایش و اثبات کند.

 در هشتم ژوئن ۱۹۵۴، خدمتکاری که وارد اتاق تورینگ شد، دید که جسد او روی زمین افتاده است. تورینگ سیبی آغشته به سیانید را خورده بود و خودکشی کرده بود.

چه باید کرد که، انسانهای خاص، به سرنوشت‌های خاص هم گرفتار می‌شوند. ویل دورانت، زمانی در مورد قضاوت‌های مرتبط با نیچه نوشته بود: کاش می‌شد نوابغ را استثنا کرد.

محققان و فعالان حوزه IT می‌گویند که تورینگ با هر سال زندگی، شاید می‌توانست دنیای امروز ما را یک دهه جلوتر ببرد. شاید اگر تورینگ حتی یک دهه بیشتر زنده بود، امروز کامپیوتری که در دستان من و شماست، شکل دیگری داشت. شاید گوشی‌های هوشمند به شکل دیگری با ما حرف می‌زدند. شاید رمزنگاری و رمزگشایی در نقطه‌ی دیگری بود.

تایم او را یکی از صد انسان مهم جهان در قرن بیستم معرفی کرد و نوشت که هر کسی انگشت به صفحه کلید می‌زند یا برنامه‌های تایپ و جدول‌های اعداد و اطلاعات را باز می‌کند، به نوعی دستاوردهای فکر او را لمس میکند.

در سال ۲۰۰۹، بیش از سی هزار نفر،‌ نامه امضا کردند و از دولت انگلیس خواستند به خاطر رفتار نادرستش با تورینگ عذرخواهی کند. گوردون براون در آن زمان پیامی صادر کرد و از آلن تورینگ عذرخواهی کرد. پایان پیام این بود که: آلن. ما متاسفیم.  لیاقت تو بیشتر از اینها بود.

مجلس عوام انگلیس، آخرین جایی بود که حاضر شد با مردم همراه شود. در دسامبر ۲۰۱۳ نهایتاً متنی تنظیم شد و به امضای ملکه رسید و آلن تورینگ، از اتهام «عامل شرم بزرگ برای مردم انگلیس» تبرئه شد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+408