Tag: شبکه های اجتماعی

استیو جابز، آی پد، مک لوهان و ترس عقب ماندن از روندی که نمی‌شناسیم

بخش اول: ما استفاده از تکنولوژی را برای بچه‌ها محدود کرده‌ایم

نیک بیلتون، در سال ۲۰۱۴ مقاله‌ی معروفی را در نیویورک تایمز منتشر کرد و در آن، رابطه‌ی استیو جابز با تکنولوژی را در نقش پدر خانواده توضیح داد.

عنوان مقاله چنین انتخاب شده بود: Steve Jobs was a Low-Tech Parent.

او در این مقاله توضیح می‌دهد که سال ۲۰۱۰ با استیو جابز مصاحبه‌ای داشته و ظاهراً به خاطر مقاله‌ای که در مورد برخی نواقص آی پد نوشته بوده، استیو جابز او را تکه پاره می‌کند.

نیک بیلتون برای اینکه بحث را عوض کند و بیش از این خورده و جویده نشود، از جابز می‌پرسد: پس بچه های شما باید آی پد را دوست داشته باشند.

جابز توضیح می‌دهد که: آنها از تبلت استفاده نکرده‌اند. ما کلاً استفاده بچه هایمان از تکنولوژی را در خانه محدود کرده‌ایم.

نیک بیلتون توضیح می‌دهد که از پاسخ جابز شگفت زده شده. تصویر ذهنی او از خانه‌ی جابز، خانه‌ای بوده که با صفحه های نمایش بزرگ و آی پد و آی پاد فرش شده و به مهمان‌ها هم در حد نقل و نبات، این وسایل (گجت‌های) دیجیتال داده می‌شود.

نیک بیلتون مقاله را با جملاتی از والتر آیساکسون (نویسنده‌ی معروف ترین زندگینامه استیو جابز) به پایان می‌برد.

اشاره به هر غروب که استیو پشت میز آشپزخانه، برای بچه‌ها از کتاب‌ها و تاریخ و موضوعاتی شبیه این می‌گوید.

هیچکس هرگز تبلت یا لپ تاپش را در نمی‌آورد و به نظر نمی رسد که فرزندان، به هیچ یک از این وسایل معتاد باشند.

ضمناً اگر کمی جستجو کنید می‌بینید که استیو جابز، برای ثبت نام فرزندانش در مدرسه، به دنبال مدرسه‌هایی می‌رفت که چندان از تکنولوژی استفاده نکنند و روند آموزش آنها سنتی‌تر باشد.

بخش دوم: می‌ترسیم بچه‌ها عقب بمانند

امروز کمتر پدر و مادری را می‌بینیم که جر‌أت کنند یا علاقمند باشند به فرزندان خود در مورد استفاده بیش از حد از تکنولوژی هشدار بدهند.

جایزه دادن تبلت به فرزندان مدرسه‌ای چندان نامتعارف نیست و فقط شاید خانواده‌هایی که محدودیت مالی دارند، این شانس را دارند که فرزندان خود را نزدیک به سطح استاندارد خانواده‌های تحصیل کرده و آشنا به تکنولوژی تربیت کنند.

دلیلش هم چندان دشوار نیست.

والدین خودشان تکنولوژی را نمی‌شناسند.

پای حرف والدین تحصیل کرده که عناوین دکتر یا مهندس را هم یدک می‌کشند بنشینید و ببینید آیا می‌توانند در مورد تکنولوژی حرف بزنند؟

منظورم این حرف‌های عمومی تاکسی و اتوبوسی نیست. منظورم واقعاً حرف است.

اکثر والدین می‌توانند قیمت گوشی‌ها را با هم مقایسه کنند. در مورد تبلت‌ها حرف بزنند. در مورد مارک‌های مختلف بحث کنند. با هیجان از ممنوع شدن ورود گوشی نوت سامسونگ به پروازها بگویند. اپلیکیشن‌های موبایل خود را بشمارند و تعریف کنند و به یکدیگر توصیه کنند.

آخرین خبری را که اخبار هم نگفته (و احتمالاً هرگز نخواهد گفت) برای شما فوروارد کنند. یک کانال جالب را که همین دیشب پیدا کرده‌اند معرفی کنند.

نسبت بسیاری از والدین با تکنولوژی شبیه نسبت گربه های زباله گرد با غذاست.

آنها می‌توانند بگویند کدام خانه غذاهای خوشمزه تری را دور می‌ریزد. می‌توانند در سطل زباله، دنبال غذا بگردند و غذاهای تازه را از تاریخ مصرف گذشته‌ها و قدیمی‌ها و مسموم‌ها جدا کنند (اگر چنین نبود، الان نسل‌شان منقرض شده بود).

اما دانش گربه به غذا در سطل زباله هیچ ارتباطی به دانش ما انسان‌ها به غذا در آشپزخانه ندارد.

برای تکمیل کردن استعاره‌ی من، می‌توانید نگاه آکنده از حسرت ما به کارخانه‌هایی مانند اپل و مایکروسافت و گوگل را شبیه نگاه همان گربه‌ی زباله گرد به نور درخشان پنجره‌ی خانه‌ها در نظر بگیرید.

منظورم از ما، ایرانیان نیست. منظورم غالب والدین روی این کره خاکی است که اگر چه مالک ابزارهای تکنولوژیک هستند، اما با تکنولوژی و دنیای آن بیگانه‌اند.

بسیاری از والدین، اگر چه با خیال راحت فرزند می‌آورند (که البته آپشن فرزند آوری هم به تعبیر امروزی‌ها Built-in در آنها بوده، وگرنه شاید همت نمی‌کردند) اما نمی‌توانند با فرزندان خود در مورد تکنولوژی و کارکردهای آن و نقاط قوت و ضعف آن و فرصت‌ها و تهدیدهای آن حتی یک ساعت صحبت کنند و حرف حساببزنند.

خیلی هم بخواهند ژست بگیرند یا از سایت‌های غیراخلاقی می‌گویند و یا اینکه زیاد موبایل دست بگیری، نمره‌ات کم می‌شود و از درس می‌افتی و دانشگاه نمی‌روی و بدبخت می‌شوی (و بحث‌هایی از این جنس و در این سطح).

حاصل این ناآشنایی با تکنولوژی، این بوده که می‌ترسند اگر فرزندان آنها با تکنولوژی نزدیک و مانوس نباشند، از غافله‌ی تمدن بشری عقب بمانند.

خیلی سخت است که با کسی رقابت کنی که او را نمی‌بینی و ویژگی‌هایش را نمی‌دانی.

چه تند بدوی و چه کند، بازنده‌ای و احساس باخت می‌کنی.

دنیای تکنولوژی برای بسیاری از ما چنین چیزی است.

قطعاً منظورم این نیست که نباید تکنولوژی را در اختیار فرزندانمان قرار دهیم. یا اینکه باید برای آنها فلسفه تکنولوژی بگوییم.

اما باید بتوانیم برای فرزندانمان، آن قدر زیبا و مفید و کاربردی و جذاب و دوست داشتنی در مورد این موضوعات حرف بزنیم که از پای حرفمان بلند نشوند.

بگذریم. خیلی نق زدم.

حرف کلی من این است که نسل جوان، مجبور است خودش دنیای خودش را کشف کند. چون والدین، او را وارد دنیایی کرده‌اند که خودشان آن را نمی‌شناسند.

بخش سوم: مدتی پیش با یکی از دوستان و همکاران که سابقه‌‌ی زیادی در حوزه‌ی آموزش مدیریت دارند صحبت می‌کردم.

لا به لای صحبت، بحثی پیش آمد و گفتم: من خوشحال نمی‌شوم وقتی می‌بینم شما اکانت اینستاگرام دارید.

از یک سو نحوه‌ی محتوا و مدیریت آن نشان می‌دهد که کارکرد اقتصادی قوی برای شما ندارد.

از سوی دیگر، به قول خودتان، با آن اکانت و این حرف‌ها و آن مخاطبان، شما عملاً وارد لیگ کسانی مثل آقای فلان و خانم فلان شده‌اید.

یکی از تعابیری که از ایشان آموخته‌ام،‌ همین لیگ است. سالها پیش به من می‌گفتند تصمیم های کلیدی در زندگی، تصمیم‌هایی است که لیگ تو را تغییر می‌دهد (احتمالاً این تعبیر،‌ از علاقه ایشان به فوتبال نشأت می‌گیرد.

همچنین برایشان توضیح دادم که برای امثال من که هنوز برای دیدن شما، با منشی‌تان تماس می‌گیریم و ملاحظه‌ می‌کنیم و برای احترام، مسیج نمی‌دهیم،‌ کمی دردناک است که می‌بینیم زیر صفحه شما کامنت می‌گذارند: چک دیرکت.

این سبک حرف زدن با برده‌ها است. ما حتی با همکار مسئول نظافت‌ شرکت هم با این لحن حرف نمی‌زنیم.

همه‌ی‌ این روضه‌ها را که خواندم جوابی شنیدم که برایم راز بسیاری از سوالات دیگری را که در فضاهای دیگر جامعه می‌بینم گشود.

ایشان گفتند: محمدرضا. ما با هم فرق داریم. تو جوان‌تر از من هستی.

من در سنی هستم که اگر بگویم به سراغ این ابزار نمی‌روم، آن را مدرن بودن نمی‌بینند. می‌گویند فلانی سنتی است. دور از روندهاست. تعطیل است. دنیای جدید را درک و تجربه و لمس نکرده.

اگر هم بخواهم توضیح بدهم که چرا این کار را کرده‌ام، آن قدر حرف ندارم.

کسی که می‌خواهد از یک تکنولوژی استفاده نکند باید چند برابر کسی که از آن تکنولوژی استفاده می‌کند، آن را بشناسد و بتواند تحلیل کند. تا بپذیرند که انتخاب او آگاهانه و از سر اختیار است.

من برای بودن در این فضاها به جز دیوانه‌ای مثل تو نباید به هیچ کس توضیح بدهم (کلمه دیوانه را به کار نبردند. از زبان بدن ایشان متوجه شدم). اما برای نبودن در این فضاها، باید به خیلی‌ها توضیح بدهم. توضیحاتی که حتی نمی‌دانم چه باید باشند.

بخش چهارم: وقتی می‌بینم که ما، گجت‌ها و ابزارهای تکنولوژی را در دست داریم و نمی‌توانیم آنها را بفهمیم و وقتی می‌بینم که بزرگانی بوده‌اند که این ابزارها را ندیده‌اند، اما آنها را فهمیده‌اند، متوجه می‌شوم که بینش از بینایی مهم‌تر است. اگر بینش نباشد، وضعیت چنین می‌شود که هست. وسیله‌ای را در دست می‌گیریم و نمی‌دانیم چه در دست داریم و چه می‌کند و آن را باید کجا و کی در دست بگیریم.

یا ساده‌تر بگویم: چگونه سوار تکنولوژی بشوم بی آنکه تکنولوژی سوار من بشود.

برای اینکه گریزی هم به کربلا زده باشم، دوباره یادی از مک لوهان می‌کنم.

در زمان مک لوهان (سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰) هنوز واژه‌ی الکترونیک وجود نداشت و آنچه بود، الکتریکبود.

در زمان مک لوهان، تلویزیون رنگی به تازگی در حال رواج بود.

او می‌گفت که سرنوشت ابزارها کوچک شدن و قابل حمل شدن است. در حدی که به ادامه‌ی دست و پای انسان تبدیل شوند.

مک لوهان، با دیدن نخستین تلویزیون‌های رنگی، به روزی فکر کرد که این صفحه های نمایش کوچک شوند و در جیب قرار بگیرند.

او تاریخ و میتولوژی را هم خوب می‌شناخت و بلافاصله به یاد نخستین آینه هایی افتاد که انسان‌ها در جیب خود گذاشتند.

حتی عقب‌تر رفت و یاد داستان نارسیس در میتولوژی یونان افتاد.

نارسیس، چنان غرق دیدن تصویر خود در آب شده بود که از دنیای اطراف جدا افتاد. گل‌ها و آب‌ و فرشتگان او را صدا می‌کردند و عاشقش بودند. اما او نمی‌توانست نگاه از موجود زیبایی که در‌ آب می‌دید برگیرد.

فصل چهارم کتاب Understanding Media چنین عنوانی دارد: Gadget Lover (این عنوان در سال ۱۹۶۴ انتخاب شده).

مک لوهان زیر عنوان نوشته: Narcissus as Narcosis.

او توضیح می‌دهد که در شکل ادبی داستان، می‌گویند که نارسیس، عاشق تصویر خودش شد.

اما شکل علمی داستان این است که نارسیس به همراه ابزاری که تصویر او را منعکس می‌کرد به یک هویت جدید تبدیل شد.

ما دیگر نارسیس نداریم. موجود جدیدی داریم به نام «نارسیس-ابزار-تصویر».

نارسیس می‌تواند خودش را تکان بدهد و ببیند که این بار چگونه دیده می‌شود. می‌تواند کمی صورتش را کج کند و این بار از این زاویه به خودش نگاه کند. می‌تواند موهایش را آشفته کند و ببیند این بار چه می‌شود (یا مثل دخترهای امروزی در اینستاگرام، مویش را روی لب‌هایش بگذارد و تصویر خودش را ببیند که اگر سبیل داشت چه شکلی می‌شد).

ماجرا برای مک لوهان در حدی جدی است که از اصطلاح Servo-Mechanism استفاده می‌کند و می‌گوید که ابزارهای الکتریکی جدید (که آنها را ادامه‌ی آب و آینه می‌بیند) منعکس کننده‌ی منفعل تصویر انسان نیستند. آنها ادامه‌ی انسان هستند و ما را به یک سروو مکانیزم تبدیل می‌کنند.

او اشاره می‌کند که ریشه‌ی نام نارسیس، Narcosis (به معنای لَخت شدن، بی‌حس شدن، سِر شدن) است و ابزاری که به انسان این فرصت را می‌دهد که خودش را به شکل دیگری و از زاویه‌ی دیگری ببیند، انسان را به خود معتاد می‌کند.

از همین جاست که او انسان آینده را Gadget Lover می‌بیند و وسایل الکتریکی را، آینه‌هایی که دیگر از دست انسان نخواهند افتاد.

اما اینبینش چندان عجیب نیست. عجیب‌ترین بخش نگاه او، وقتی است که به اتصال این وسایل الکتریکی به یکدیگر فکر می‌کند.

او توضیح می‌دهد که انسان، با هر ابزاری که می‌سازد بخشی از خودش را بیرون می‌ریزد. با چرخ، پای خود را به بیرون خود منتقل کرد.

همچنانکه با کتاب، حافظه‌اش را.

او می‌گوید که اما همچنان، وسیله‌ای بود که همه‌ی این اندام‌های متصل و ابزارهای منفصل را به یکدیگر متصل می‌کرد و آن سیستم عصبی درون بدن انسان بود: شبکه ای الکتریکی که از اتصال مناسب ابزارها و کارکرد آنها اطمینان حاصل می‌کرد.

اما گجت‌های جدید، در نگاه مک لوهان، تغییری زیربنایی‌تر ایجاد می‌کنند. آنها خود یک سیستم عصبی و شبکه الکتریکی بیرون انسان می‌سازند.

به عبارتی، سیستم عصبی که تا کنون اندام به اندام، انسان را در بیرون خود می‌ساخت و تقویت می‌کرد، این بار خودش را در بیرون خودش می‌سازد و مانند همه‌ی ابزارهای قبلی، چیزی قوی‌تر از خودش.

مک لوهان، این روایت را با بار معنایی منفی یا مثبت تعریف نمی‌کند. او آن‌قدر در فاصله‌ی دوری از جامعه‌ی انسانی ایستاده که موبایل و آب و آینه را یک چیز می‌بیند. نمی‌تواند هیجان زده شود.

اما جمله‌ای دارد که شاید برای شما جالب باشد.

او در جایی از همین فصل می‌گوید که: همه‌ی ما، گاهی چنان از خودمان به تنگ می‌آییم که می‌گوییم: می‌خواهم از این تنم بیرون بیایم. مغزم در سرم جا نمی‌شود. تنم در پوستم جا نمی‌شود. به تعبیر خودمان، تو گویی که قفسی از بدنم ساخته‌اند.

او فصل را با جمله‌ی عجیبی به پایان می‌رساند: در عصر الکتریکی، ما کل جامعه‌ی انسانی را مانند یک پوست بر تن می‌کنیم.

اما توضیح نمی‌دهد که این قفس یا لباس، در نگاه او، تنگ‌تر است یا گشاد و فراخ‌تر.

کاش این را هم گفته بود. چون ظاهراً از آن نقطه‌ای که او ایستاده، اینجا که ما ایستاده‌ایم بهتر دیده می‌شود.

بخش پنج: گفتم تصویری از چند سطر پایانی فصل چهارم کتاب را برایتان بگذارم. شاید دوست داشته باشید.

مارشان مک لوهان Understanding Media Gadget Lovers

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+228
  

ایلان ماسک و توسعه سایبورگ های مبتنی بر Neural Lace

امروز بعد از چند هفته فرصتی دست داد تا ویدئو‌ها و متن مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های Code 2016 را ببینم.

طبیعتاً بحث‌های ایلان ماسک را دوست دارم و آن‌ها را هم دنبال کردم.

ایلان ماسک بر خلاف فضای رایج، برای من بیش از آنکه یادآور خودروهای تسلا و پی پل و سولارسیتی باشد، به این دلیل دوست داشتنی است که احساس می‌کنم مانند من (حتی شاید کمی کمتر از من!) به نقش تکنولوژی به عنوان چیزی فراتر از ابزار انسان در آینده‌ی هستی، ایمان دارد.

او مدتهاست از Neural Lace حرف می‌زند و تاکید می‌کند که با توجه به سرعت توسعه‌ی یادگیری ماشینی (Machine Learning)، اگر انسان‌ها می‌خواهند به یک “حیوان دست آموز خانگی” برای تکنولوژی تبدیل نشوند، لازم است برای مغز آنها کاری بکنیم.

فعلاً لایه‌ی کورتکس، روی لایه‌ی لیمبیک نشسته و کمک کرده که ما خود را فراتر از سایر موجودات بدانیم. اما قطعاً طی چند سال، مغز فرصت ندارد لایه‌ی سومی را با کارکردی متفاوت بر روی کورتکس سوار کند تا از عهده‌ی Machine Learning‌ برآید.

پس تنها کمکی که می‌شود به انسان کرد این است که لایه‌ی سوم را خودمان بسازیم و به مغز اضافه کنیم. لایه‌ای که از تکنولوژی‌های روز برای یادگیری سریع‌تر و بهتر بهره بگیرد و انسان را از اینکه به حیوان دست آموز “هوش جدید” تبدیل شود – به صورت موقت – نجات دهد.

اگر چه حتی بحث ایمپلنت کردن مغز و تزریق Nanoagent ها به مغز هم مطرح است، اما به نظرم اینکه با چه روشی لایه‌ی سوم را به لایه‌های قبلی می‌افزاییم چندان مهم نیست.

شاید برای ما هیجان انگیز باشد که مثل داستان‌های علمی-تخیلی، حتماً یک تراشه‌ی الکترونیکی در داخل بدن‌مان کار بگذارند (که ساده و عملی و قابل تصور است) اما آنچه مهم است این است که مغز انسان و مغز تکنولوژی، لازم است با هم ازدواج (Mating) کنند.

همین الان هم این اتفاق بین موبایل و انسان افتاده و موبایل را می‌توان به عنوان مغز منفصل در نظر گرفت.

هیچ انسان باشعوری را نمی‌شناسم که برای به خاطر سپردن یک شماره‌ی مهم، “حافظه‌ی قوی مغز منفصل” خود را به “حافظه‌ی ضعیف و خطاکار مغز متصل خویش” ترجیح ندهد.

همچنین انسان‌های زیادی می‌شناسم که خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز منفصل (گوگل) را به خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز انسانی ترجیح می‌دهند.

اگر چه این مغز منفصل، در هم‌نشینی ما انسان‌های تعطیل الفکر، کمی طول می‌کشد تا پتانسیل‌های خود را از حالت بالقوه به بالفعل شکوفا کند.

بگذریم.

اینها را نوشتم تا اگر کسی به تکنولوژی علاقه دارد و Code را دنبال نمی‌کند، شاید از دیدن و شنیدن بحث‌های آنجا لذت ببرد و از سوی دیگر، اگر کسی بیست سال بعد، به آرشیو حرف‌ها و نوشته‌ها و گفته‌های ما در این نقطه‌ی دنیا دسترسی پیدا کرد، فکر نکند که ما ساکنان این نقطه از زمین و زمان، همه مثل هم فکر می‌کردیم!

این نوشته را اختصاصاً برای آن خواننده‌ی احتمالی نوشتم تا بداند که من، سبکی را که او در آن روز زندگی خواهد کرد، شفاف‌تر و واضح‌تر از صفحه‌ی نمایشی که الان روبرویم است، می‌بینم!

پی نوشت: برای مطالعه و یادگیری در این حوزه‌ها، Cyborg کلمه‌ی کلیدی مناسبی است. ترکیب Cybernetic و Organism. همین ترکیب فعلی انسان و موبایل، نمونه‌ی یک سایبورگ ساده است. بحث عصر سن تورهای من هم به همین قصه‌ها اشاره می‌کرد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+147
  

نظریه اطلاعات – کلود شانون و درک کلان سیستمهای پیچیده (+کمی طعم ریاضی)

پیش نوشت یک: دوست داشتم بیام یه چیزی همین‌طوری الکی توی روزنوشته بنویسم که به روز بشه. فشار کار هم خسته‌ام کرده بود و مغزم کار نمی‌کرد. بنابراین، مطلب تحلیلی نمی‌شد بنویسم. گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی به مغزم فشار نیاره و بیشتر از جنس ریاضی و مبانی اولیه اطلاعات سیستم‌ها باشه.

اینطوری دل هما رو هم به دست میارم که یه زمان بهم چنین دستوری داده بود:

برداشت من از نوشته هاتون اینه علاقه ندارید این جا بحث های ریاضی بکنید، ولی یک پیشنهاد: اگه میشه با یه سرفصل مشخص این بحث های ریاضی رو بکنید. فکر کنم خیلی جذابه و در مورد خودم باعث میشه ریاضیات رو بهتر بفهمم. فکر کنم افرادی هم باشند که به این بحث ها علاقه دارن.

پیش نوشت دو (برای هما): هما جان. همون‌طور که مطمئناً به خوبی می‌تونی حدس بزنی، بخش قابل توجهی از مباحث مرتبط با سیستم‌های پیچیده در حال حاضر، از جنس شبیه سازی‌های نرم افزاری کامپیوتری هست. حالا هر کس بسته به نیاز خودش، المان‌های ساده‌ی سیستم رو تعریف می‌کنه این المان‌ها رو در تعامل با هم قرار می‌ده و رفتار سیستم رو در طول زمان مشاهده و اصلاح می‌کنه.

حالا دیگه نحوه‌ی پیاده سازی به این برمی‌گرده که هر کسی دستش برای کار با چه ابزاری بازتره. برنامه نویس‌ها قاعدتاً سراغ پلتفرم‌هایی میرن که بهشون زیرساخت‌های OOP یا Object Oriented Programming رو بده. دانشجوهای دانشگاهی معمولاً چون از صفر نمی‌تونن چنین سیستم‌هایی رو پیاده سازی کنند، سراغ ابزارهای آماده‌تر مثل MATLAB میرن.

بنابراین، کاربرد ریاضی در تحلیل سیستمهای پیچیده، بیشتر به نظارت و ارزیابی و سنجش برمی‌گرده.

چنانکه در دنیای واقعی هم، فیزیک بیشتر کار سنجش رو انجام می‌ده و بر اساس این سنجش، سعی می‌کنه تغییراتی در جهان ایجاد کنه. ما به عنوان بخشی از عالم هستی در میانه‌‌ی عالم هستی که در حال خلق هست، قرار گرفته‌ایم و مدام اندازه گیری می‌کنیم و اگر بتوانیم تصویری واقعی‌تر از جهان در آینده‌ رو به دست بیاریم خوشحال می‌شیم و نتیجه می‌گیریم که نظریه‌های علمی‌مون به درک بهتر محیط کمک کرده‌اند.

ریاضیات سیستم های پیچیده هم، بیشتر نگاهش مبتنی بر اندازه گیری و سنجش هست و البته اگر بتونه خوب اندازه گیری کنه، می‌تونه به تغییر سیستم‌ها هم اقدام کنه.

ما در فیزیک، مدتهاست که از اندازه گیری عبور کرده‌ایم و الان در حال تاثیرگذاری روی سیستم هستیم.

در ریاضیات سیستم‌های پیچیده، هنوز داریم سعی می‌کنیم اندازه گیری رو بهتر یاد بگیریم و روش‌های بهتری رو دیدن محیط خلق کنیم.

سعی می‌کنم اینجا (و اگر حال و حوصله‌ای بود بعداً در ادامه‌ی این بحث) نظریه اطلاعات رو به عنوان یکی از ابزارهای ریاضی که به درک سیستم های پیچیده کمک می‌کنه در حد خیلی ساده و ابتدایی فهم خودم، توضیح بدم.

اصل بحث- اطلاعات

چیزی که شاید هنوز به درستی نمی‌دانیم چیست

اگر درس‌های دانشگاهی مدیریتی رو بخونی، احتمالاً بلافاصله‌ی بعد از شنیدن واژه‌ی اطلاعات، مجموعه‌ای از روضه‌های آماده در زمینه‌‌ی تفاوت اطلاعات و داده‌ (Data vs. Information) خواهی داشت و بعیده که کلمه یا مفهوم اطلاعات بتونه خیلی هیجان زده‌ات بکنه.

اما اگر اون آموخته‌ها و نامگذاری‌ها رو کنار بگذاریم، مفهوم اطلاعات به صورت مستقل و مجرد، چندان قابل تعریف نیست.

تو الان داری این وبلاگ رو می‌خونی به امید اینکه چیزی به “اطلاعات” تو اضافه بشه.

همچنین خیلی وقتها می‌گیم فلانی اطلاعاتش در این زمینه خیلی زیادتر از منه.

به نظر میاد حتی اگر قادر به اندازه‌گیری اطلاعات نباشیم، اون رو قابل سنجش و قابل مقایسه می‌دونیم.

جالب اینجاست که ظاهراً اطلاعات، یا ثابت می‌مونه یا افزایش پیدا می‌کنه.

تا حالا نشنیده‌ام کسی بگه با یکی حرف زدم، اطلاعاتم خیلی کاهش پیدا کرد!

معمولاً می‌گیم: چیزی بهم اضافه نشد (احتمالاً اگر مباحث ترمودینامیک رو یادت باشه، با شنیدن چیزی که زیاد می‌شود، اما کم نمی‌شود، یاد انتروپی می‌افتی).

از طرف دیگر، اطلاعات بار ارزشی نداره. بر خلاف لغت‌هایی مثل حقیقت و واقعیت، اطلاعات مفهومی است که سوگیری ندارد:

اطلاعات مفید، اطلاعات غیرمفید، اطلاعات درست، اطلاعات نادرست، اطلاعات ارزشمند، اطلاعات دروغ

علاوه بر این توضیح من، یک چیز دیگه هم می‌دونیم که امروز، عصر اطلاعات هست.

البته نمی‌دونم اگر بهمون بگن که در مورد تفاوت عصر اطلاعات، با مثلاً عصر دانش یا عصر تکنولوژی صحبت کنیم، چقدر می‌تونیم حرفه‌ای و عمیق و علمی، توضیح بدیم.

البته گنگ بودن مفهوم اطلاعات، نباید خیلی نگرانمون کنه.

به قول دائره‌المعارف استنفورد، ما هنوز درک درستی از مفهوم انرژی هم نداریم و اون رو به شکل‌های مختلف، مفهوم پردازی کرده‌ایم: انرژی جنبشی، انرژی پتانسیل، انرژی الکتریکی، انرژی هسته‌ای و …

در ظاهر، هر کدوم اینها دارن حرف متفاوتی می‌زنن، اما در نهایت رابطه بین اینها و نحوه تبدیل شدنشون به یکدیگر رو تا حد خوبی می‌فهمیم و حتی اگر نتونیم ذات انرژی رو به خوبی توضیح بدیم، باز هم می‌تونیم اون رو به تسخیر خودمون در بیاریم و به خدمت بگیریم.

نگاه مبتنی بر “اطلاعات” می‌تواند درک عمیقی از جهان به ما بدهد

از دوران ما قبل علم که بگذریم، رایج ترین و معتبرترین مدلی که ما برای درک جهان داریم، مدل زمان و مکان و ماده و انرژی است (اینکه اینها رو چهار تا بگیریم یا سه تا یا دو تا یا یکی، تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کنه).

لغت مدل رو عمداً به کار می‌برم. چون ما می‌دونیم که هر توضیحی صرفاً یک مدل هست و به اندازه‌ای که می‌تونه جهان اطراف ما را تحلیل و آینده‌ی ما رو پیش بینی کنه و قدرت تاثیرگذاری ما رو روی محیط افزایش میده، مورد احترام قرار می‌گیره.

اما بیا به هم به یک سناریو فکر کنیم:

در یک لحظه، هر کس که در جهان موبایل داره، اسکرین شات آخرین مکالمه‌ی تلگرامی یا پیامکی یا واتس اپی موبایل خودش رو بگیره و به صورت تصادفی برای یک نفر دیگه در دفتر تلفنش ارسال کنه.

یک ثانیه بعد، سرنوشت جهان عوض شده. حتی می‌تونیم بگیم جهان در این یک ثانیه، دچار تکینگی شده. تاریخ یه جورایی به قبل و بعد از این نقطه تقسیم خواهد شد.

رابطه‌های عاطفی در هم می‌شکنه یا ایجاد میشه. روابط سیاسی جابجا می‌شه. اقتصاد تغییر میکنه و دیگه هیچی مثل قبل نیست. نمی‌گم بهتر یا بدتر. می‌گم مثل قبل نیست.

چه اتفاقی افتاد؟ کل میزان جابجایی ماده و انرژی که از یک ثانیه قبل تا الان اتفاق افتاده چقدر بوده؟ قطعاً به نسبت روند عادی جهان، مقدار ناچیزی بوده.

اگر فرض کنیم همه متوقف شن و این کار رو انجام بدن، تقریباً از لحاظ فیزیکی میشه گفت ظاهر جهان تغییر خاصی نداشته. اما متحول شده.

اینجا هم با ارسال و دریافت پیام‌ها از طریق کابل‌های برق و امواج سر و کار داریم. اما حرف من اینه که با معیارهای سنجش در پارادایم رایج، این جابجایی خیلی زیاد نبوده (در مقایسه با جابجایی یک ناو هواپیمابر از غرب تا شرق جهان که جابجایی ماده و انرژی بیشتری ایجاد می‌کنه اما اثرش از این سناریوی فرضی من به مراتب کمتره).

ما فقط توزیع اطلاعات رو در جهان تغییر دادیم.

سناریوی من یک حالت خیلی شدید بود و به قول اهل دانشگاه، Strong Form محسوب می‌شد. اما شکل Weak Form و ضعیفش، چیزیه که همین الان در حال انجامه! استفاده‌ی دائمی ما از موبایل و وسایل ارتباطی و شبکه های اجتماعی، حجم گسترده‌ای از تحولات رو در دنیا داره ایجاد می‌کنه که اگرچه نتایجش رو می‌بینیم، اما مکانیزمش با مترهای رایج، به سادگی قابل اندازه گیری نیست.

همه صرفاٌ می‌دونیم و لمس می‌کنیم که تحولات حاصل از وضعیت فعلی، کوچک نیست. این مغز متصل جهانی، به شیوه‌ای متفاوت و پیچیده‌تر فکر می‌کنه.

در این مرحله، می‌توانیم تعدادی سوال کلی بپرسیم:

آیا با سناریوی پیشنهادی من، حجم اطلاعات موجود در کل جهان افزایش پیدا کرده یا ثابت مونده؟

آیا صرفاً اطلاعات از جایی به جای دیگه منتقل شده؟

آیا معیار و مقیاسی برای اندازه گیری این اطلاعات جابجا شده وجود داره یا قابل تصوره؟

آیا میشه به شیوه‌ی مشابهی، با گوش دادن به یک سخنرانی تلویزیونی یا رادیویی،‌ محاسبه کرد و شمرد که واقعاً چقدر اطلاعات عرضه و جابجا شده؟

آیا – در ارجاع به سرزمین موریانه‌ای مورد علاقه‌ی من – میشه اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی موریانه‌ها رو اندازه گیری کرد و مثلاً‌ با اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی شهر خودمون مقایسه کنیم و ببینیم که کدام، مطلع‌تر هستند؟

آیا من می‌تونم همزمان، به اعضای یک جامعه انسانی این حس رو بدم که اطلاعاتشون بیشتر از قبل شده و در عین حال، اطلاعات اون جامعه رو ازشون بگیرم و کاهش بدم؟

اصلاً اطلاعات رو میشه نابود کرد یا صرفاً میشه جابجا کرد؟

برای پیدا کردن پاسخ چنین بحث‌هایی (که البته اگر بدونیم کدوم مدل رو مورد استفاده قرار می‌دیم، پاسخ همه شون مشخص و شفاف و قابل بحث هست) لازمه که مدلی برای تعریف و سنجش اطلاعات داشته باشیم.

اون وقت می‌تونیم مثلاً‌ در مورد توزیع اطلاعات در میان سهامداران حقیقی و حقوقی بورس تهران و یا مثلاً‌ حجم کل اطلاعات مستقر شده در ساختار بورس به عنوان یک سیستم پیچیده در مقایسه با حجم اطلاعات چند سال قبلش (و احتمالاً‌ روند چند سال بعدش) اظهار نظر کنیم.

اینجا لازم هست که بحث پیام و محتوای پیام رو از هم تفکیک کنیم.

من ممکنه پیامی طولانی و حجیم برای تو ارسال کنم، اما Information Content یا محتوای اطلاعاتی اون کم باشه.

البته خود واژه‌ی پیام هم، به اندازه‌ی واژه‌ی اطلاعات، مبهم هست. در تعریف و نگاهی که من دارم، هر شیء رو می‌تونی یک پیام در نظر بگیری.

یعنی پراید سفید و قورباغه‌ی سبز و پست وبلاگ روزنوشته و پیامک موبایل، صرفاً چهار نوع پیام متفاوت محسوب می‌شن.

به اینجا که می‌رسیم، هر کس تعریف متفاوتی از محتوای پیام داره. مثلاً پوپر، به غیرمنتظره بودن اشاره می‌کنه و به شکلی دیگر (و البته مشابه) میگه: ارزش محتوای یک پیام به اندازه‌ی گزاره‌هایی هست که باهاش نقض می‌شه.

هما، به این مثال فکر کن:

فرض کن الان پشت در بسته‌ی یک اتاق نشسته‌ایم.

یک نفر میاد و می‌گه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

این پیام، قطعاً محتوا داره. یعنی می‌تونی بگی Information Content داشته.

حالا فرض کن قبلش من بهت گفته‌ام: داخل این اتاق یک گاو صندوق گذاشته‌ام. یک میز هم وسط اتاق هست. دسته چک من هم داخل اتاق هست و وقتی برویم داخل، بدهی‌هایم را به تو خواهم داد.

حالا همون آدم میاد و میگه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

الان این پیام، چند گزاره رو نقض کرد: فهمیدیم که گاوصندوق من اون تو نیست. فهمیدیم که میز در کار نیست. فهمیدیم که دسته چکی در کار نیست و فهمیدیم که وقتی داخل برویم، تو طلب‌هایت را دریافت نخواهی کرد.

با وجودی که پیام یکسان هست، محتوای اون، بر اساس سایر پیام‌هایی که در محیط هست و اینکه دریافت کننده‌ی پیام چه کسی هست، می‌تونه Information Content متفاوت داشته باشه.

این می‌تونه یه مدل برای سنجش و اندازه گیری اطلاعات باشه.

اما من مدل کلود شانون رو که پدر نظریه اطلاعات محسوب میشه، برای این بحث‌مون ترجیح می‌دم:

فرض کن ما الان یک سیستم داریم (ساده یا پیچیده مهم نیست).

این سیستم می‌تواند به صورت بالقوه، ده وضعیت (State) مختلف داشته باشه که اونها رو با S1 و S2 و S3 و …  نشون می‌دیم.

تمام این State‌ها رو اگر کنار هم قرار بدی و تمام حالات محتمل رو بدونی، می‌تونی بگی که State Space رو برای اون سیستم می‌شناسی.

همچینن فرض کن من می‌دونم که احتمال اینکه الان سیستم در هر حالت باشه چقدره.

یعنی علاوه بر S1 تا S10 ما احتمالات رو هم از P1 تا P10داریم.

حالا یه نفر میاد میگه: من می‌دونم که این سیستم، در اولین گام تغییر قراره به وضعیت S4 بره.

آیا خبر این فرد مهم هست؟ آیا اطلاعات ارزشمندی رو به ما داده؟

 فرض کن که p4 مثلاً ۹۹% باشه.

پس ما خودمون می‌تونیم حدس بزنیم که به احتمال زیاد، سیستم به وضعیت S4 میره.

اطلاعات اون آدم وقتی برای من ارزشمنده که المان سورپرایز در پیامش بیشتر باشه.

شنون، یه مدل پیشنهادی برای سنجش میزان عدم قطعیت داره که می‌تونه مفید باشه (لغت پیشنهاد خیلی مهمه):

نظریه اطلاعات و مدل کلود شانون برای سنجش محتوااون پایه‌ی لگاریتم خیلی مهم نیست.

مهم روح لگاریتم هست که وقتی احتمال کوچیک میشه، به ما عدد بزرگتری میده و نشون می‌ده که اون پیام، داره اطلاعات ارزشمندتری رو حمل می‌کنه.

من پایه‌ی دو رو برای لگاریتم ترجیح می‌دم چون به فضای دیجیتال نزدیک‌تره.

پس اگر یک نفر به من بگه که شماره آخر موبایل تو ۳ هست، به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (احتمال سه بودن، یک دهم هست).

اگر بگه شماره‌ی دوم موبایل تو مثلاً ۷ هست، باز هم به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (باز هم احتمال ۷ بودن، یک دهم هست)

اگر از اول مثل بچه‌ی آدم بیاد بگه دو رقم آخر تلفن تو ۷۳ هست، به من ۶٫۶۴ بیت اطلاعات مفید داده (چون احتمالش یک صدم هست).

اینجاست که مدل پوپر (لااقل برای من) دوست داشتنی نیست. چون:

اگر طرف آزار داشته باشه و اول بیاد ۷ رو بگه برای من ۹ گزینه رو حذف کرده. بعد بیاد ۳ رو بگه، دوباره ۹ گزینه رو حذف کرده. پس ۱۸ واحد اطلاعات داده.

اما اگر آدم سالمی باشه و بیاد از اول ۷۳ رو بگه، ۹۹ واحد اطلاعات رو حذف کرده.

به نظرم اگر هدف من کلاً دونستن دو رقم آخر تلفن تو باشه، دلیل نداره محاسبات، دو جواب مختلف بده (البته می‌تونی فرض کنی که خرد کردن و تحویل تدریجی اطلاعات، ارزش اطلاعات رو کم می‌کنه که الان بحث من نیست).

اما قشنگ‌ترین کار کلود شانون پیشنهاد انتروپی اطلاعاتی یک سیستم هست:

فرمول انتروپی شانون - کلود شانون و نظریه اطلاعاتیه جورایی امید ریاضی ترکیب محتوای اطلاعاتی یک سیستم رو حساب کرده.

به این مثال ساده فکر کن:

تو یه سکه داری که باهاش شیر یا خط بازی می‌کنی. احتمال اینکه سکه از رو بیفته یک دوم هست. احتمال اینکه از پشت هم بیفته یک دوم هست. و سیستم شیر یا خط کلاً دو وضعیت S1 و S2 بیشتر نداره که احتمال هر حالت هم ۰٫۵ هست:

استفاده از فرمول انتروپی شنون برای انداختن سکه و محاسبه انتروپی سیستم اطلاعاتی در حالت باینریچون پایه رو ۲ فرض کردم، میشه گفت: اطلاعات حاصل از انداختن یک سکه رو، در بهترین حالت و فشرده‌ترین حالت میشه در یک بیت ذخیره کرد.

ممکنه بگی!

خاک بر سرت محمدرضا! این همه ضرب و تقسیم! خوب این که از اول معلوم بود!

بذار برای اینکه کمتر فحش بخورم یه استفاده‌ی دیگه از کلود شانون بکنم:

یه کلاس کوچیک ده نفری رو در نظر بگیر که بچه‌ها به شکل U می‌شینن توش:

نظریه اطلاعات بر اساس مدل کلاود شنونالان من میام به تو دقیقاً می‌گم که چه کسی کجا نشسته (هیچ کدوم هم ترجیح خاصی ندارن و هر جایی ممکنه بشینن).

ارزش این پیام من چقدره؟ تعداد کل حالت‌ها !۱۰ (ده فاکتوریل) هست و احتمال هر کدوم برابر که اگر حساب کنی میشه:

محاسبه انتروپی شنون برای اطلاعاتاحتمالاً هنوز هم خیلی از من راضی نیستی.

چون می‌گی به جای این همه کار پیچیده، کافی بود که فکر کنی عدد !۱۰ در مبنای دو چند بیتی می‌شه.

اما یادت نره که الان همه‌ی احتمالات برابر هستند و به محض اینکه احتمالات برابر نباشن، دیگه چاره‌ای جز توسل به انتروپی شنون نداریم.

می‌تونی اگر وقت داشتی به این سوال فکر کنی: یه نفر میاد میگه: فهمیده‌ام که علی و مریم این هفته با هم دوست شده‌اند و حتماً در کلاس کنار هم می‌نشینند.

سوال من اینه که این خبر خاله زنکی، چند بیت می‌ارزه؟ (حساب کنی فکر کنم حدود ۲٫۳ بیت ارزش داره!)

حالا میشه بهتر فهمید که یکی از کاربردهای شبکه های اجتماعی به عنوان یک سیستم پیچیده چیه.

ما با هر بار لایک زدن یا نزدن یا فالو کردن یا نکردن، داریم اطلاعات “تولید” می‌کنیم و از سوی دیگه، انتروپی اطلاعاتی جامعه رو کاهش می‌دیم.

چیزی که ذی‌نفعان زیادی داره و خیلی‌ها حاضرن براش پول بدن و ظاهراً همین کار رو هم کرده‌اند. چون ما داریم مجانی از این سیستم‌ها استفاده می‌کنیم!

وقتی یک سیستم پیچیده رو شبیه سازی می‌کنیم، در هر لحظه، می‌تونیم از روی تمام سناریوهای احتمالی، برآورد کنیم که انتروپی اطلاعاتی سیستم چقدر تغییر می‌کنه.

همین مسئله رو در مورد تمام جهان هم میشه مطرح کرد که الان خارج از این بحث میشه.

پی نوشت یک: بحث Big Data یکی از دانش‌ها و روش‌هایی هست که ما برای درک بهتر سیستم‌های پیچیده به کار می‌گیریم.

اما آشنایی سطحی با Big Data در شرکتها و سازمان‌ها و کسب و کارها، صرفاً باعث شده که حجم بسیار زیادی از اطلاعات ذخیره و نگهداری بشه. در واقع هر چیزی که در یک سیستم، دیده‌ایم و توانسته‌ایم ثبت کنیم، ثبت کرده‌ایم.

بحث محتوای اطلاعاتی یا Information Content در کنار بحث Big Data می‌تونه کمک بزرگی برای تشخیص پاسخ این سوال کلیدی باشه که: چه اطلاعاتی را نباید ذخیره کنیم؟ و یا به عبارت دیگر، آیا هزینه ذخیره کردن یک مجموعه داده‌ی خاص، با توجه به فایده‌هاش توجیه پذیر هست یا نه.

پی نوشت دو: مقاله A mathematical theory of communication تقریباً نطفه‌ی تولد فرم کلاسیک نظریه اطلاعات محسوب می‌شه.

پی نوشت سه: یه سر زدم ویکی پدیا. دیدم یک مطلب خیلی خنده دار در مورد نظریه اطلاعات نوشته شده با یه زبانی که بعیده کسی راحت بفهمه (شرح نظریه اطلاعات در ویکی پدیا) نویسنده‌ی متعصب اون مطلب، انقدر نگران استفاده از کلمه‌ی عربی اطلاعات بوده و سعی کرده همه چی رو فارسی بکنه که بعیده یه فارسی زبان، دیگه بتونه بفهمه مطلب رو.

چقدر جالبه که راجع به نظریه‌ای کار کنی که تفاوتی بین سنگ و سگ نمی‌بینه (جز در حجم اطلاعاتی که در ساختارشون ذخیره شده) و انقدر باهاش بیگانه باشی که هنوز پای تو در تعصبات کور قومی و کلامی گیر باشه.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+120
  

پنج نوع مخاطب برای کسب و کار (خصوصاً‌ در شبکه های اجتماعی)

در گذشته‌های دور (از حدود سه هزار سال پیش تا حدود ده سال پیش) وقتی انسان در مورد کسب و کار فکر می‌کرد، دیگران را به سه دسته تقسیم می‌کرد:

  • آنها که مشتری هستند.
  • آنها که مشتری نیستند و نخواهند شد.
  • آنها که مشتری نیستند و ممکن است مشتری بشوند.

دوران جدید، مفهوم دیگری را در کنار مشتری و شاید به جای مشتری مطرح کرده است: مخاطب.

امروز، سازمان‌ها با مخاطب خود حرف می‌زنند.

مخاطب ممکن است هرگز مشتری نباشد. اما مخاطب است.

مشتری هم ممکن است مخاطب نباشد.

سازمان‌ها با مخاطب حرف می‌زنند و به مشتری می‌فروشند.

البته این دو گروه، می‌توانند با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند. شاید هم تا حد زیادی نزدیک باشند.

اما به نظر می‌رسد که دنیای جدید و فرهنگ جدید و ابزارهای جدید، فاصله‌ی بالقوه بین مخاطب و مشتری را هر روز و هر لحظه بیشتر می‌کند.

مجموعه‌ای که امروز مثلاً یک اکانت صد هزارنفری در یک شبکه اجتماعی یا تلگرام دارد، با مخاطب حرف می‌زند.

ممکن است مخاطب، مشتری‌اش باشد یا مشتری‌اش بشود.

ممکن است مخاطب پیام او را به مخاطب دیگر یا مشتری فعلی یا مشتری بالقوه برساند.

ممکن است مخاطب، صرفاً‌ پیام را هضم، جذب و دفع کند!

چند درصد کسانی که اکانت یک بازیگر تلویزیونی را فالو می‌کنند، فیلم او را هم خواهند دید؟

چند درصد کسانی که اکانت خودروسازهای بزرگ جهان را پیگیری می‌کنند، تا قبل از مرگ، صندلی آن خودروها را لمس خواهند کرد؟

چند درصد از کسانی که فیلم یک بازیگر را می‌بینند یا یک خودرو لوکس را سوار می‌شوند، پیام‌های رسانه‌‌ای مربوط به آن فرد یا سازمان را هم تعقیب می‌کنند؟

به نظر می‌رسد که تقسیم بندی مخاطبان و برنامه ریزی برای آنها، بتواند ایده‌های ارزشمندی برای توسعه‌ی کسب و کارها ایجاد کند. خصوصاً‌ کسانی که در فضاهای رسانه‌ای جدید (خرده رسانه‌ها یا رسانه‌های اجتماعی یا رسانه‌های مجازی یا رسانه‌های پویا یا هر چه دوست دارید بنامید) فعالیت می‌کنند.

یک تقسیم بندی پیشنهادی (صرفاً پیشنهادی) می‌تواند این باشد:

  • کسانی که پیام من را دریافت خواهند کرد، اما امروز مشتری من نیستند و ممکن است مشتری‌ام بشوند.
  • کسانی که پیام من را دریافت خواهند کرد و آن را بررسی می‌کنند تا ایرادها و ضعف‌های من را پیدا کنند (منتقد من هستند) و به هر حال مشتری‌ام نخواهند بود
  • آنها که رقیب من هستند و می‌کوشند نقاط قوت من را بررسی و تقلید کنند و البته باز هم، مشتری من نخواهند بود.
  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند مشتری‌ام بوده‌اند یا دوست دارند باشند، اما هنوز نتوانسته‌ام پیشنهاد جدیدی بدهم که آنها را به خرید ترغیب کند.
  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند و در هر فرصتی بتوانند محصول من را تهیه می‌کنند. حتی اگر لازم نداشته باشند (مشتریان اپل، مثال خوبی هستند. یا عاشقان یک بازیگر سینما یا تئاتر)

همین تقسیم بندی را با کمی اصلاح و تغییر و تعدیل، می‌توان در مورد اشخاصی که رسانه در اختیار دارند هم به کار برد:

  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند اما مخاطب من نیستند (البته شاید بشوند).
  • آنها که منتقد من هستند.
  • آنها که رقیب من هستند.
  • آنها که دوست من هستند.
  • آنها که طرفدار من هستند

تفاوت مورد چهارم و پنجم، در تعصبی است که طرفداران دارند و دوستان کمتر دارند.

چه در مورد عرضه محصول و چه در مورد برندسازی شخصی، به نظرم سوال مهمی که می‌توانیم به صورت دائمی، در انتخاب رسانه‌ها، در تدوین استراتژی محتوا برای آنها، در تنظیم سیاست‌های روابط عمومی، در تولید محتوا، در تبلیغات و در هر نوع تعامل با مخاطب در ذهن داشته باشیم این است که: سبد مخاطبان من چگونه است؟ این پیام خاص، برای کدام مخاطبان است؟ معمولاً به کدام مخاطبان فکر می‌کنم؟ چه سهمی از توانم را برای کدام گروه از مخاطبانم صرف کنم؟



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+146