Tag: سرشت و سرنوشت

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۵)

در ادامه حرف‌های قبلی در مورد سرشت و سرنوشت (سه حالت مختلف شنیدن حرف‌ها،  دقت به کلمات، امنیت و شگفتی و ریسک و ابهام) شاید وقت آن باشد که کمی هم به جبر و اختیار فکر کنیم.

مقدمه

یکی از بزرگترین سرگرمیهای تاریخ بشر، بحث و جدال بر سر جبر و اختیار بوده است.

مطمئنم که برخی خواهند گفت که: «سرگرمی؟». این یکی از بزرگترین دغدغه‌های نوع بشر بوده و هست و خواهد بود!

اما حداقل در باور من، دغدغه‌ای که هر دو سوی آن، تغییری در رفتار من ایجاد نکند، دغدغه نیست، سرگرمی است.

به شکلی از جبر حرف می‌زند که انگار اگر الان بتواند اثبات کند که همه چیز جبری است، می‌تواند از فردا صبح با عذر موجه به قتل و تجاوز و تعدی بپردازد.

یا به شکلی از اختیار حرف می‌زند که انگار اگر الان بتواند اختیار مطلق را ثابت کند، حق دارد همین الان من را به خاطر تمام تصمیمات گذشته‌ام، توبیخ و اعدام کند!

باور نمی‌کنم کسانی که شب‌ها تا دیرهنگام، این بحث‌های عجیب را راه می‌اندازند، نتیجه‌ی بحث‌شان، بر روی رفتار صبح فردایشان تاثیر جدی داشته باشد. البته جز آنها که چنین بحث‌هایی ممکن است برایشان منبع درآمد باشد و روزها در مورد این دغدغه‌ها بحث می‌کنند تا از درآمدش، شبهای بهتری برای خود بسازند!

نهایتاً هر کس بحث را برای خودش به شکلی حل می‌کند و قطعاً این نوع از نگرش‌ها،‌ با توصیه و تجویز و به شکل دستوری، تغییر نمی‌کنند.

اگر کسی در این حوزه حرفی می‌زند، در بهترین حالت، توصیف است. آن هم با نگاه خودش و محدویت‌های خودش و تمام عقده‌ها و عقیده‌هایی که همچون کلافی در هم، به هم گره‌ خورده‌اند و جدا کردنشان، از حیطه‌ی توانمندی انسان، خارج است.

اما اصل بحث

در باور من، بازی زندگی بسیار شبیه ورق بازی است. ورق‌ها را توزیع می‌کنند و بازی انجام می‌شود. بخشی از زندگی خارج از اختیار من است. همه‌ی آن برگه‌ها که در بازی دنیا، به دستم داده‌اند. محل تولدم. سطح خانواده‌ام. هوش من. استعدادهای من. فقر و غنای من و همه‌ی آنچه که وقتی پا بر روی خاک گذاشتیم، روی میز بازی، روبروی ما نهاده شده بود.

و طبیعتاً باقی هر چه هست، بازی است.

می‌شود در بازی زندگی باخت. اما باختن با بازنده بودن فرق دارد. بازنده کسی است که وقتی به چهره و نگاه و تجربه و رفتارش نگاه می‌کنی، می‌دانی که هر ورقی در دست او بگذاری می‌بازد. یا بازی با برد مطلق را به بازی با برد لب مرزی تبدیل می‌کند. «بازنده بودن» یک ویژگی رفتاری و شخصیتی است. اما «باختن» یک اتفاق است.

تا اینجا هم حرف‌های کلی و تشبیه و استعاره بود که به درد خودم هم نمی‌خورد. چه برسد به خواننده‌ای که امروز این نوشته را می‌خواند.

اما آنچه که باعث می‌شود جبر و اختیار برای من «سرگرمی» نماند و به یک «دغدغه» تبدیل شود:

ما نمی‌دانیم که چه سهمی از بازی زندگی ما به جبر و چه سهمی به اختیار، واگذار شده. به عبارتی وضعیت فعلی را به طور مطلق نمی‌شناسیم. اما می‌دانیم که هر تصمیم و هر رفتاری، می‌تواند دامنه‌ی اختیار ما را کمتر یا بیشتر کند.

من به نوبه‌ی خودم، در تمام تصمیم‌هایم به این مسئله فکر می‌کنم که بعد از این تصمیم، دامنه‌ی اختیار و جبرم چه تغییری خواهد کرد؟

از میان علوم، علمی را دوست دارم که احساس کنم دامنه‌ی اختیارم را افزایش داده. فیزیک را دوست دارم. روانشناسی را. هنر را و تکنولوژی را. همه‌ی اینها، در هر لحظه، حوزه‌ی اختیار مرا گسترش می‌دهند و زمین جبر را کوچک می‌کنند.

اخلاق را دوست دارم. چون شاید در کوتاه مدت، مرا از حرکت به کناره‌های مسیر بازدارد،‌ اما در بلندمدت،‌ فضای بزرگتر و جاده‌ی مطمئن‌تری را در مسیر زندگی پیش روی من قرار می‌دهد. و اگر چیزی به نام اخلاق به من تحمیل کردند که دیدم در کوتاه مدت و بلندمدت، دامنه‌ی اختیارم را کوچک‌تر می‌کند،‌ با تردید به گفته‌های گوینده فکر می‌کنم. تا کنون هر زمان کسی چنین حکم‌هایی داده،‌ بعدها فهمیده‌ام که در تلاش برای گسترش دامنه‌ی اختیارات خود، محدود کردن اختیار را برای من موعظه کرده است.

خدا، برای کسی ممکن است حوزه‌ی اختیار را گسترش دهد. همان خدایی که آسمان‌ها و زمین را به تسخیر انسان درآورده و از او خواسته تا بر گونه‌ی او، بر کائنات خدایی کند.

خدا برای دیگری ممکن است حوزه‌ی اختیار را محدود کند. همان تصویر شرک آلود خداوندی که همچون پیرمردی عصا در دست، بر تخت کبریایی نشسته و خشم و غضبش را – به تقلید از خدایان المپ – در قالب سیل و زلزله بر سر بندگان فرود می‌آورد.

یادگرفتن زبان را دوست دارم. چون دامنه‌ی اختیارم را افزایش می‌دهد. همینطور کتاب خواندن را. مسافرت رفتن را دوست دارم چون دنیای اختیارم را بزرگ‌تر می‌کند و یادآوری می‌کند بسیاری از دشواریها و محدودیت‌ها، جبر کائنات نیست. بلکه جبر جغرافیایی و سیاسی است. چیزی که با خریدن یک بلیط هواپیما، مرتفع می‌شود!

حضور در جمع‌های بزرگ مردمی را که نمی‌شناسم،‌ دوست ندارم. چون دیدن آنها و باورهایشان و انتظارات و دیدگاه‌هایشان، زمین اختیار مرا کوچک می‌کند.

حضور در جمع‌های دوستانه‌ی کوچک را دوست دارم. چون به من این باور را می‌دهد که دوستانم می‌توانند مرزگشای سرزمین اختیار من باشند.

عنوان دکتر و مهندس را دوست ندارم. چون دامنه‌ی اختیارم را محدود می‌کند و دستم را برای تجربه‌ی عمیق کار و زندگی بسته.

و می‌فهمم کسانی که عاشق عنوانشان هستند. چون تمام زمین اختیارشان را با آجر عناوین رسمی مرزکشی کرده‌اند و اگر آن را از او بگیرند، چیزی برایش نمی‌ماند.

می‌فهمم چرا دختری ممکن است برای رهایی از فضای تنگ فرهنگ سنتی خانه ازدواج کند و می‌فهمم چرا دختری دیگر، ازدواج را تنگ شدن قلمرو اختیار خود می‌فهمد و از آن دوری می‌گزیند.

باورم این است که کوچک کردن زمین اختیار، یا باور بردگان است یا مردگان.

و می‌دانم که آنها که فراتر از عرف و سنت، می‌کوشند زمین اختیار خود و جامعه‌شان را گسترش دهند، مجنون نامیده خواهند شد.

برای انسان، آنطور که من میفهمم، گسترش حوزه‌ی اختیار، عادتی ترک نشدنی است. وعده‌ای که همه‌ی مذاهب هم از روز نخست دادند. رهایی از بردگی و بندگی.

اما به تعبیر زیبای شاملو. دریغا که انسان، به درد قرونش خو کرده‌ است. دریغا…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+204
  

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۴)

در قسمت اول نوشته‌های سرشت و سرنوشت، گلایه داشتم از برنامه‌هایی که هدف آنها آگاهی‌بخشی است اما در نهایت مخاطب را به سمت تکرار منفعل روایات سطحی داستان‌هایی سوق می‌دهد به دلیل تکرر و تکرار، اگر نتوانیم روایتی متفاوت و عمیق‌تر از آنها را بازگویی کنیم، کارکردی جز سرگرمی جمعی شبانه، نخواهد داشت. در قسمت دوم نوشته‌های سرشت و سرنوشت، مجموعه‌ حرف‌هایی را آغاز کردم که اگر فرصتی بود و مجالی دست می‌داد و شنونده‌ای بود، دوست داشتم داستان‌های شبانه‌ام حول محور آنها بگردد. این ماجرا را از «توجه بیشتر به کلمات» آغاز کردم و در قسمت سوم بحث سرشت و سرنوشت،‌ از امنیت و شگفتی گفتم.

در این مرحله دلم می‌خواهد کمی از «ریسک» و «ابهام» بنویسم. در پی اثبات آنچه می‌گویم نیستم. چون اثباتی ندارد. خلاصه‌ای از درکی است که من نسبت به جهان اطراف خود داشته و دارم. خواننده حق دارد و باید آن را در حد یک نظر شخصی بخواند و بداند و امیدوارم به من هم حق بدهد که آن را در حد یک باور شخصی برای خودم ارزشمند و قطعی بدانم. باوری که اگر بخواهم عصاره‌ی تمام این سالها مطالعه و کار و درس و زندگی را خلاصه کنم، جز در قالب کلماتی که می‌آید نخواهم نوشت.

کسانی که با مفاهیم اولیه مدیریت آشنا می‌شوند، تفاوت دو واژه را می‌شنوند. حفظ می‌کنند و امتحان می‌دهند: ریسک و ابهام.

مهم‌ترین تفاوت این دو واژه، در قابل سنجش بودن آنهاست. وقتی می‌گویند در این تصمیم ریسک وجود دارد، یعنی می‌دانم سرنوشت این تصمیم گزینه‌های الف و ب و ج و … است و احتمال وقوع هر کدام را هم می‌دانم. اما طبیعی است که نمی‌دانم چه روی خواهد داد.

سرمایه‌گذاری در بورس در شرایطی که اقتصاد کلان کشور، خیلی آشفته نباشد، بیشتر چیزی از جنس ریسک است. می‌دانم که با چه احتمالی سود خواهم برد و با چه احتمالی ضرر خواهم داد. ازدواج تصمیمی از جنس ریسک است. همان لحظه که ازدواج می‌کنم می‌دانم که به احتمال مثلاًُ یک سوم (از نظر آماری) این زندگی به جدایی منجر خواهد شد و به احتمال مثلاً دو سوم ادامه خواهد یافت. وقتی در مورد ایمنی خودروها حرف می‌زنیم از ریسک حرف می‌زنیم. همینطور وقتی که در مورد قمار کردن!

اما ابهام، ماجرای متفاوتی دارد. من تعدادی از گزینه‌های محتمل را می‌دانم. تعداد دیگری را نمی‌دانم. ممکن است بعداً بتوانم حدس بزنم یا نتوانم حدس بزنم. احتمال آنها را هم نمی‌دانم. وقتی تصمیم می‌گیرم که وارد یک غار تاریک بشوم، ریسک نکرده‌ام. بلکه در فضای ابهام تصمیم گرفته‌ام. وقتی برای اولین بار یک فروشگاه یا مغازه جدید با تعریف جدیدی از کسب و کار راه‌اندازی می‌کنم، یک تصمیم ابهام آمیز گرفته‌ام. اما وقتی شعبه‌ی جدیدی از یک رستوران قدیمی را افتتاح می‌کنم، ریسک کرده‌ام.

بدیهی است که ماجرای ریسک و ابهام هم، صفر و یک نیست و یک طیف است. سهم ریسک در ازدواج بیشتر است و سهم ابهام در تربیت فرزند بیشتر (چون خیلی از عوامل خارج از اختیار ماست و تعداد عوامل تاثیرگذار بیرونی و قدرتشان بیشتر است). سهم ریسک در یک مدل اقتصادی مشخص است و سهم ابهام در یک جهان‌بینی اقتصادی بیشتر. سهم ریسک در مهاجرت از شهری به شهری بیشتر است و سهم ابهام در مهاجرت از کشوری به کشوری بیشتر.

دنیای اطراف ما دنیای ابهام است. مسائل کمی هستند که از جنس ریسک باشند. اساساً انسان در زندگی با ابهام مواجه است. در مورد سرنوشتش. در مورد اعضای خانواده‌اش. در مورد درک بسیاری از پدیده‌های طبیعی. در مورد بلایای طبیعی. در مورد خودش. در مورد محیطش و در هزاران مورد دیگر…

کارکرد مهم علم این بوده است که ابهام را از ما بگیرد. اما همیشه و همه جا موفق نبوده. علم به زمان نیاز دارد. شاید هزاران و صدها هزارسال زمان بخواهد تا پاسخ تمام سوالاتی را که ما داریم، دقیق و روشن برایمان شرح دهد.

اما ما انسانها دو ویژگی داریم. اول اینکه برای دانستن و قضاوت‌کردن شتاب‌زده هستیم و دیگر اینکه از ابهام می‌ترسیم.

تمام خرافات و باورهای شگفت‌انگیزی که بشر در طول تاریخ خود به سراغشان رفته است، در بستر «گریز از ابهام» شکل گرفته اند.

بزرگ‌ترین کسب و کارهای تاریخ انسان، پول و ثروت و قدرت را از ما گرفته‌اند و به جایش، بار سنگین ابهام را از دوش ما برداشته‌اند.

تمام تاریخ جادو همین بوده. تمام منجمان دربارهای بزرگ، کارشان این بوده که بار سنگین ابهام را از دوش پادشاهان بردارند.

و امروز هم شبه علم، همین است. علاقه‌ی ما به اینکه در مورد خودمان و دیگران، بر اساس ماه‌های تولد و شکل چهره و حالات بدن قضاوت کنیم. شاید کمی از بار ابهام کاهش یابد.

علاقه ما به اینکه با شرکت در کلاس‌ها و دوره‌های مختلف، احساس کنیم که خودمان و دیگران را بهتر و بیشتر شناخته‌ایم. غافل از اینکه دانستن نیمه کاره‌ی یک علم،‌ بسیار خطرناک‌تر از ندانستن آن است. اما برای ما مهم نیست. برای ما مهم است که ابهام برایمان کمتر شده. حالا فکر می‌کنیم دیگران را می‌فهمیم. حالا فکر می‌کنیم تحلیل‌گر شده‌ایم. حالا فکر می‌کنیم عالم هستی برایمان مشخص و شفاف است و کروکی وجب به وجب آن را می‌دانیم و می‌توانیم ترسیم کنیم.

پذیرش ابهام به عنوان واقعیت انکارناپذیر جهان هستی، دشوار است. اما پس از اینکه هم آغوشی با ابهام را فرا گرفتیم، دنیا برایمان شیرین‌تر و جالب‌تر خواهد بود. کاسبان ابهام، دیگر نمی‌توانند ترس ما را معامله کنند و از آن برای خود کاخ‌های قدرت و ثروت بسازند. در قسمت سوم این نوشته، از امنیت و شگفتی گفتم و اینکه ما هر دو را از دست داده‌ایم. لذت بردن از ابهام، ذهنی بزرگ می‌خواهد. ذهنی که اگر بتواند از ابهام لذت ببرد، امنیت و شگفتی را، هر دو در کنار هم در آغوش خواهد کشید. اما این بار با لذتی بیشتر.

بر این باورم که «مقام حیرت»، آنچنانکه در ادبیات ما گفته شده است، به معنای تعجب از سر ندانستن و نفهمیدن و نداشتن شعور نیست. بلکه لذت بردن فرد از ابهام موجود در عالم هستی است بی آنکه به جستجوی جواب‌های سطحی، برای گریز از ابهامهای گریزناپذیر، ترغیب شود…

——————————————————————————————————————————-

پی نوشت آموزشی:

اگر قبلاً با مفهوم ریسک وابهام آشنا نبوده‌اید اجازه دهید یک تمرین ساده انجام دهیم. چند سوال را با هم مرور می‌کنیم. شما می‌توانید سوالات دیگری به فهرست زیر اضافه کنید. تمام سوالاتی که برایتان مهم است. در مورد هر سوال تمام پاسخ‌های احتمالی را بنویسید. بعد ببینید آیا می‌توانید احتمال دقیقی برای هر کدام از گزینه‌ها بنویسید؟ همه‌ی این کار را که انجام دادید، به آن سوال نمره‌ای بین صفر تا صد بدهید. صفر یعنی اینکه سوال کاملاً ریسک دارد و صد یعنی اینکه سوال کاملاً ابهام دارد.

بگذارید من این تمرین را انجام بدهم:

می‌خواهم کنکور بدهم و به دانشگاه X بروم و مهندسی برق بخوانم. حتی حاضرم یک سال پشت کنکور بمانم. اگر این ورود به این دانشگاه و این رشته برایم امکان پذیرنباشد مهاجرت می کنم. آیا در ایران به دانشگاه خواهم رفت؟

گزینه ۱) بله. سال اول قبول می‌شوم.

گزینه ۲) بله. سال اول قبول نمی‌شوم و سال بعد قبول می‌شوم.

گزینه ۳) خیر. قبول نمی‌شوم و مهاجرت می‌کنم.

گزینه‌ها مشخص است و گزینه‌ی دیگری را نمی‌توان تصور کرد. احتمال هر کدام هم حدوداً – حداقل برای خودم – تا حدی مشخص است. من به سوال کنکور و دانشگاه، نمره ۱۰ می‌دهم. چون به نظرم به ریسک نزدیک‌تر است تا ابهام.

سوال بعدی: من در پایان زندگی در چه شرایطی دنیا را ترک خواهم کرد؟

گزینه ۱) در حالی که خانواده‌ای آرام و شاد دارم و در تهران زندگی می‌کنم

گزینه ۲) در حالی که تنها در آمریکای شمالی زندگی می‌کنم.

گزینه ۳) در حالی که ثروتمند هستم و یکی از موفق‌ترین مدیران کشور هستم؟

گزینه ۴) در حالی که معتاد هستم و در جوی آب کنار خیابان افتاده‌ام؟

گزینه ۵)…

صدها گزینه می‌شود نوشت و احتمال آنها هم چندان مشخص نیست. اگر نمونه‌های زیادی از چنین سوالاتی در زندگی خود دارید،‌ باید بگویم که به دنیای شگفت انگیز ابهام خوش آمدید!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+172
  

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۳)

پیش نوشت یک: لطفاً اگر نوشته اول و نوشته دوم درباره سرشت و سرنوشت را نخوانده‌اید، قبل از مطالعه این نوشته سری به آنها بزنید.

پیش نوشت دو: مطالب این سری، ارزش علمی، فرهنگی، هنری،‌ اجتماعی، شخصی و شغلی ندارند و صرفاً تراوشات ذهنی پراکنده و شطحیاتی هستند که در لحظه‌ی نگارش به قلم نویسنده آمده‌اند و خود او هم، ممکن است بعضی از اینها را حتی درست در لحظه‌ی پایان نگارش متن، قبول نداشته باشد. بنابراین صرفاً «محرکی برای اندیشیدن» هستند و نه یک «اندیشه»!

امنیت و شگفتی: دو خمیرمایه‌ای که در کنار یکدیگر، طعم زندگی ما را می‌سازند.

امنیت، به ما احساس تسلط بر محیط را می‌دهد و شگفتی، لذت بازی را.

در همیشه‌ی تاریخ، این دو در کنار یکدیگر بوده‌اند.

برای انسان قدیمی، که در غار زندگی می‌کرد، امنیت سرپناهی بود که او را از سقوط سنگ و بارش باران و دریدن درندگان حفظ می‌کرد و شگفتی، رویدادهای بزرگ طبیعت که هر لحظه او را غافلگیر می‌کرد.

بدون یکی از این دو،‌ زندگی چیزی کم داشت.

انسان کهن، در طول روز،‌ با گشت و گذار در جنگل و بیابان، شگفتی و کشف دنیاهای ناشناخته را تجربه می‌کرد و با خواب شبانه در سرپناه خویش، طعم امنیت را می‌چشید.

تمام تاریخ را، می‌توان به رقص زیبای دو فرشته،‌ دست در دست یکدیگر،‌ بر صحنه‌ی روزگار و پیش چشم مردمان تعبیر کرد: فرشته امنیت و فرشته شگفتی.

پادشاهان در قلعه‌های خود، حرکت خرامان فرشته امنیت را می‌دیدند و در جستجوی شکار، رقص رنگارنگ فرشته‌ی شگفتی را.

زمان گذشت. در کشاکش باورها و ناباوریها، در جنگ افکار و عقیده‌ها، در جادو و معجزه، همچنان انسانها رقص زیبای امنیت و شگفتی را شانه به شانه‌ی یکدیگر می‌دیدند و «شیرینی زندگی» را تجربه می‌کردند.

امروز، امنیت به شکل سنتی و فیزیکی آن، اگر چه همچنان مهم است، اما نقش کمتری در ذهن و زبان ما دارد.

حالا دیگر، ساختما‌ن‌های ضدزلزله، واکسن‌ها، خودرو‌ها، بیمه‌ها و همه‌ی دستاورد‌های انسان مدرن، تلاش کرده‌اند بیشتر از گذشته، سهمی در تامین امنیت فیزیکی انسانها داشته باشند. اما در یک حوزه خاص، امنیت نه تنها بیشتر نشده، که کمتر هم شده است: حوزه فکر و اندیشه.

هیچیک از دستاوردهای بشر، نتوانستند امنیت ذهنی انسان را افزایش دهند.

علم و مهم‌تر از علم، «روش علمی»، در حمله‌ای عجیب به زندگی انسانها، امنیت و شگفتی را با خود سرقت کرده و برای همیشه پنهان کردند.

انسان امروز، از هیچ پدیده‌ای شگفت زده نمی‌شود. او که زمانی برای یک شب زندگی بیشتر، در پی اکسیرهای معجزه آسا می‌گشت، امروز در عین اینکه آن یک شب بیشتر را هم ندارد، اما از شنیدن اینکه علم با دستاوردی جدید، مثلاً توانسته‌ است پنجاه سال به عمر انسان بیفزاید، شاید خوشحال شود، اما احساس شگفتی نمیکند.

همه چیز یا امکان‌پذیر شده یا امکان‌پذیر خواهد شد.

به همین سادگی، شگفتی از زندگی ما بیرون رفت.

گفتیم شاید دلمان را به امنیت خوش کنیم. غافل از آنکه علم، امنیت را هم با خود برد و به ما آموخت که «حقیقت علمی» چیزی است که دیر یا زود باید با «حقیقت علمی دیگری» نقض شود و آن چیزی که قابل نقض و سنجش نباشد، علم نیست. بلکه چیزی از جنس باور است.

انسان امروز، زندگی را همچنان ادامه می‌دهد. در حسرت «امنیت‌‌ها» و «شگفتی‌ها»ی قدیمی، با خاطرات آن دو سر می‌کند و سرگذشت رقص زیبای آنها را در اشعار و حماسه‌های نیاکان خویش می‌خواند. شاید برای لحظاتی،‌ احساس عمیق زندگی در جان نیاکان خویش را تجربه، یا لااقل تصور کند.

در چنین بستری است که انسانها با یکدیگر وارد گفتگو می‌شوند و از سرشت و سرنوشت می‌گویند.

نه برای جستجوی واقعیت دنیا. بلکه برای ساختن تصویری از آن دو فرشته‌ی قدیمی: امنیت و شگفتی.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+157
  

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۲)

پیش نوشت: از دوستان عزیزی که قسمت اول این نوشته را مطالعه نکرده‌اند، تقاضا می‌کنم قبل از خواندن این متن، قسمت اول را بخوانند.

در ادامه‌ی نظرهای شخصی که قبلاً نوشتم، بر این باور هستم که آثار عظیم و ریشه‌ای تمدن بشر را، قبل از آنکه بتوان در بناهای عظیم و ساختمان‌های بزرگ،‌ در کارخانجات معظم و تجهیزات پیشرفته، در شهرها و خیابان و کوچه و محله، جستجو کرد، می‌توان در «واژه‌ها» جست.

بناها و دستاوردهای شاخص‌ و عظیم تمدن بشری، عموماً یا در پی تامین نیازهای کوتاه مدت عصر خود بوده‌اند، یا در پی «دهن کجی» به «نسل قبل». یکی کاخی ساخته و دیگری برای اینکه ضعف او را به رخ بکشد، «کاخی عظیم‌تر» بنا کرده است. یکی تا ماه رفته و دیگری برای اینکه موقعیتی برتر بیابد، مریخ را هدف قرار داده است. یکی به هیچ کدام از اینها دست پیدا نکرده و برای توجیه ضعف خود، «نشستن بر خاک و دوری از تمدن و پیشرفت» را به عنوان نمادی از «تعالی» مطرح کرده است.

اما کلمات، نشانه‌های بهتری هستند. اینکه برای یک مفهوم، چقدر واژه‌های دقیق در یک زبان وجود دارد. اینکه ریشه‌های واژه‌ها از کجا گرفته شده. اینجاست که می‌توان تاریخ تمدن را با تحریف کمتری نسبت به «تاریخ مکتوب» مطالعه کرد و شناخت. چه آنکه، به قول ناپلئون، تاریخ را فاتحان نوشته‌اند و فاتحان، مدح می‌نویسند و نه رویداد.

ادامه نوشته



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+182