Tag: زندگی موریانه ها

آیا اقتصاد جهانی یک سیستم پیچیده است؟

پیش‌نوشت: آنچه اینجا می‌خوانید، ادامه‌ی یک سلسله بحث نسبتاً طولانی است.

بنابراین بدون خواندن نکاتی در مورد زندگی موریانه‌ها و سپس توضیحات اولیه‌ی من در مورد سیستم های پیچیده و سپس یک کامنت طولانی از سجاد سلیمانی و سپس پاسخ من به سوال اولی که در آن کامنت مطرح شده، احتمالاً ارتباط برقرار کردن با آنچه در ادامه می‌آید، یا ساده نیست و یا ممکن است برداشت‌های نادرست و سطحی ایجاد کند.

پیش نوشت دو: سوال دوم مطرح شده در آن کامنت را بدون تغییر یا ویرایش در اینجا می‌‌آورم:

دو) کاملا واقفم که بحثِ شناخت عمیق تا پیش نیاید، نمی توان آن را به سایر سیستم ها تعمیم داد و آن ها را فهمید یا تحلیل کرد. اما داشتن سوالاتی در ذهن می تواند در مسیر شناخت، کمک شایانی به ما بکند.
برای نمونه، من سیستم اقتصاد جهانی را وقتی سیستم پیچیده در نظر می گیرم، با یک ناهماهنگی مواجه می شوم که شاید دنیای موریانه ها، آن را ندارند و آن «اندازه و قدرت هر اقتصاد» است. مثلا توانمندی های آلمان و ژاپن و چین به عنوان اجزای ساده، با توانمندی های افغانستان و کوبا و سودان یکی نیست اما در کل، اقتصاد جهانی را ساخته اند. آیا کشورهای تولید کننده ثروت و دانش، حکم ملکه را دارند!؟ آیا کشورهای مصرف کننده، حکم موریانه کارگر را دارند که مصـرف میکند؟

ادامه‌ی بحث من با تاکید خاص روی سوال دوم:

قسمت اول بحث: یک بار دیگر به لغت پیچیدگی فکر کنیم

ما در زبان فارسی به دلیل اینکه مدت‌هاست بیشتر در ادبیات و نگارش خود سرگرم معاشقه و نصحیت بوده‌ایم (هنوز هم شبکه‌های مجازی عمدتاً با همین‌ها پر هستند) چندان فرصت فکر کردن نداشته‌ایم و وقتی فکر نمی‌کنیم و نیازی پیدا نمی‌کنیم، واژه هم کمتر می‌سازیم. چون حرفی نداریم که در بیان آن با مشکل مواجه شویم و دنبال واژه‌ی جدید بگردیم.

چنین می‌شود که فرهنگستان و نهادهای رسمی هم، برای حلال کردن حقوقی که ازمالیات مردم می‌گیرند، صرفاً‌ به این فکر می‌کنند که به کامپیوتر (که مرحوم مادربزرگ من هم به راحتی می‌فهمید) چه بگویند و به جای آن رایانه می‌گویند که نوه‌ی مادربزرگ من هم (که من باشم) در هر بار تلفظ، باید دقت کنم که آن را با یارانه به معنای سوبسید (که باز هم مادربزرگم به سادگی می‌فهمید) اشتباه نگیرم.

گاهی به شوخی می‌گویم: باید به برخی از دوستانی که از ما مردم حقوق می‌گیرند و کار می‌کنند بگوییم: نگران نباشید. استراحت کنید. بخورید و بیاشامید و حتی اسراف هم بکنید. فقط کار نکنید! بگذارید همه چیز به خوبی خودش پیش برود. منظورم یک مجموعه یا سازمان مشخص نیست. بلکه بسیاری از افراد و سازمان‌هایی است که چنین وضعیتی دارند.

بگذریم.

حاصل این وضعیت، چنین شده ست که ما یک لغت شگفت انگیز تحت عنوان پیچیده داریم که برای Complex و Complicated و Incomprehensible به کار می‌بریم.

خیلی وقت‌ها،‌ اگر چیزی را نفهمیم می‌گوییم پیچیده است. منظورمان بیشتر چیزی شبیه Incomprehensible یا غیرقابل درک است.

گاهی هم، مثلاً من می‌خواهم زندگی موریانه‌ها یا ارگانیسمی به نام انسان یا سوپرارگانیسمی به نام سازمان یا هوای داخل یک اتاق را به عنوان یک سیستم بررسی کنم و می‌گویم پیچیده است که منظورم چیزی معادل Complex است.

گاهی هم مثلاً ده نفر در فامیل دو به دو با هم دعوا کرده‌اند و هر کسی با یک کسی مشکلی دارد و حالا که می‌خواهیم راجع به تقسیم ارث مرحوم پدربزرگ صحبت کنیم، خیلی نمی‌فهمیم که اگر علی مخالف فروش زمین است، با مینا لج کرده یا اینکه واقعاً فروش زمین را به صلاح نمی‌داند و امیر هم که اصرار دارد به خاطر رکود ملک، نباید زمین را فروخت، واقعاً‌ دغدغه‌اش همین است و یا اینکه در بلندمدت برنامه‌ی دیگری برای این زمین دارد.

چنین چیزی هم، یک ماجرای پیچیده است که البته معادل واژه‌ی Complicated است.

قاعدتاً در مورد اینکه واژه‌ی درست چیست، نظری ندارم و کسی هم حقوقی در این زمینه به من نداده که متعهد باشم به خاطر حلال کردن آن حقوق، وضعیت را از این که هست خراب‌تر کنم.

اما برای استفاده‌ی شخصی خودم در این نوشته و نوشته‌های مشابه، ترجیح می‌دهم در مورد اول از واژه‌های دشوارفهم و یا غیرقابل فهم استفاده کنم.

در مورد سوم هم از اینکه همه چیز درهم‌پیچیده یا درهم‌گره‌خورده استفاده کنم. شاید در اینجا سیستم آشفته تعبیر خوبی باشد و اگر بخواهم از این ژست‌های فرهنگستانی بگیرم، احتمالاً درهم‌تنیدگی واژه‌ی بهتری است.

و به این شکل، واژه‌یپیچیده را به عنوان معادل Complex به کار ببرم.

تفاوت سیستم پیچیده و پیچیدگی و در هم تنیدگی یا Complex systems vs Complicated systemsقسمت دوم بحث: آیا اقتصاد جهانی یک سیستم پیچیده است؟

اگر بخواهم خیلی صادقانه بگویم، به نظرم خود عبارت اقتصاد جهانی یک واژه‌ی مبهم است. یا لااقل من معنای آن را به صورت دقیق نمی‌فهمم.

ممکن است منظورمان این باشد که همه‌ی جهان را به عنوان یک اقتصاد در نظر بگیریم. اقتصادی که در درون آن‌، میلیون‌ها و میلیاردها تراکنش و عرضه و تقاضا و معامله و جابجایی‌های پولی و اعتباری انجام می‌شود. در این حالت تمام جهان به منزله‌ی یک کشور دیده می‌شود و در این کشور، ساکنان زیادی در حال زندگی و تعامل و فعالیت اقتصادی هستند.

فکر می‌کنم عنوان World Economy یا اقتصاد جهان برای نام‌گذاری چنین تصویر و تصوری، واژه‌ی نسبتاً مناسب باشد.

حالت دوم، حالتی است که منظور ما از اقتصاد جهانی، مجموعه‌ای نزدیک به دویست کشور (دویست اقتصاد ملی یا National Economy) است که با یکدیگر در تعامل اقتصادی (و البته سیاسی و فرهنگی و غیره) هم هستند.

من سواد اقتصادی نداشته‌ام و ندارم و بعید هم می‌دانم که هرگز پیدا کنم و به سمت آن بروم، اما برای استفاده‌ی روزمره‌ی خودم، ترجیح می‌دهم مفهوم دوم را اقتصاد بین‌الملل بنامم. چون دقیقاً اقتصاد حاصل از تعامل بین ملل مختلف است.

به نظرم می‌شود اقتصاد جهان و اقتصاد جهانی را هم به کار برد. به شرط اینکه اثر شگفت‌انگیز این “ی” در آخر جهان، فراموش‌مان نشود.

حالا سوال را یک بار دیگر بخوانیم: آیا اقتصاد جهانی  یک سیستم پیچیده است؟

طبیعتاً نباید فراموش کنیم که پیچیده بودن سیستم‌ها، صفر و یک نیست و در یک طیف قرار می‌گیرد.

جالب اینکه این طیف حتی بین صفر و یک هم نیست! یعنی ما هر وقت پیچیده‌ترین سیستم را پیدا کنیم و بگوییم نقطه‌ی یک اینجاست. بعد از مدتی می‌بینیم که اشتباه کرده‌ایم و سیستم‌های پیچیده‌تر هم بوده‌اند.

از سوی دیگر هر وقت ساده‌ترین موجود را می‌بینیم و می‌گوییم که این نقطه‌ی صفر پیچیدگی است، ممکن است بعداً ببینیم نقطه‌ی پایین‌تری هم بوده است.

اگر می‌شد به ابن خلدون، پیچیدگی را بیاموزیم، او جامعه‌ی انسانی را می توانست به عنوان یک موجود پیچیده بفهمد و حتماً با آن عمق نگاهی که داشت، حرف‌های جدیدی برایمان می‌زد تا جامعه را بهتر بفهمیم.

اما سنگ را نقطه‌ی صفر پیچیدگی فرض می‌کرد.

وقتی که ما مولکول و اتم را شناختیم، متوجه شدیم که سنگ، خود یک سیستم بسیار پیچیده و حاصل تعامل میلیون‌ها مولکول است.

به هر حال، اینها را گفتم که بگویم نمی‌توانیم بگوییم فلان سیستم، پیچیده هست یا نیست.

بلکه می‌توانیم بگوییم که تا چه حد پیچیده است. آن هم در طیفی که نه ابتدای مشخص دارد و نه انتها!

پس منطقی‌تر است که بگوییم یک سیستم در مقایسه با یک سیستم دیگر، پیچیده‌تر است یا ساده‌تر.

قسمت سوم بحث: پیچیدگی اقتصاد جهانی را می‌توان حتی کمتر از اقتصاد ملی در نظر گرفت!

خواننده‌ی عزیز و گرامی می‌داند که من با توجه به حوصله‌ی خواننده، از محاسبات ریاضی و برآورد انتروپی سیستم‌ها و معادلات دیفرانسیل مربوطه فرار می‌کنم و مجبورم در قالب کلمات توضیح دهم.

اما کسی که علاقمند باشد، می‌تواند ریاضیات این حوزه را پیگیری کند و تصویر بهتر و شفاف‌تری به دست بیاورد.

اگر اقتصاد جهانی را به عنوان تعامل حدوداً ۲۰۰ اقتصاد ملی در نظر بگیریم، اقتصاد جهانی در مقایسه با اقتصاد ملی (که حاصل تعامل میلیون‌ها انسان، میلیون‌ها خانوار، صدها هزار بنگاه اقتصادی، و هزاران بنگاه و نهاد دولتی و نهادهای سیاسی حاکمیتی است) پیچیدگی خیلی کمتر دارد.

یکی از ویژگی‌هایی که به پیچیده‌تر شدن یک سیستم کمک می‌کند، تعداد بسیار زیاد المان‌هاست به نحوی که حذف برخی از آنها خللی جدی در کل سیستم ایجاد نکند.

در میان انبوهی موریانه‌‌ی ملکه و کارگر و سرباز، اگر تعدادی ملکه یا تعدادی سرباز یا تعدادی کارگر را برداریم، هویت و رفتار کل سیستم تغییر چندانی نخواهد کرد.

اما اگر از سیستمی که کلاً صد و نود و چند عضو دارد حتی یک عضو را هم حذف کنیم، می‌توان اثر آن را به صورت مشهود بر کل سیستم مشاهده کرد.

ضمن اینکه وقتی هر کشور را یک المان در نظر می‌گیریم، باید بگوییم که رفتارهایی که برای این المان تعریف می‌کنیم چیست و ویژگی‌های آن چیست و تعامل بین آنها چگونه است.

من مطالعه‌ام چندان زیاد نیست. اما چون معمولاً مقالات دانشگاهی مرتبط با کارم را مطالعه می‌کنم، می‌توانم بگویم که تا لحظه‌ی نگارش این مطلب، مقاله‌ای در سطح ژورنال‌ها و مطالعات علمی جهانی به چشمم نخورده که کسی سیستم اقتصاد جهانی (متشکل از صد و نود و چند کشور)‌ را یک سیستم پیچیده در نظر گرفته باشد و برای المان‌های آن، رفتار و ویژگی و تعامل تعریف کند.

البته سجاد در کامنت خود، تحلیلی انجام داده بود که به نظرم باید کمی مراقب چنین تحلیل‌هایی باشیم.

اینکه موریانه‌ها سیستم پیچیده هستند و به فرض، اقتصاد جهانی هم سیستمی پیچیده هست، باعث نمی‌شود که اگر موریانه‌ها ملکه و سرباز کارگر دارند، الزاماً بتوان برای کشورهای جهان هم، سرباز یا ملکه یا کارگر در نظر گرفت.

اگر چه ممکن است چنین مقایسه‌هایی از لحاظ تشبیه در ادبیات درست و قابل استفاده باشند، اما از لحاظ علمی به سادگی نمی‌توان چنین تطبیق‌هایی را انجام داد.

قسمت چهارم بحث: حالا یعنی جداً اقتصاد جهان، یک سیستم پیچیده نیست؟

چرا هست!

اقتصاد جهان یا World Economy یک سیستم پیچیده است.

اما وقتی تمام جهان را یک کشور واحد در نظر بگیریم.

این کشور واحد ساکنان زیادی دارد از جمله:

  • بیش از هفت میلیارد انسان که هر یک تصمیم‌های اقتصادی می‌گیرند و نقشی در اقتصاد کشورِ جهان دارند.
  • مجموعه‌هایی از انسان‌ها که در قالب سازمان‌ها و شرکت‌ها، یک موجود زنده و پیچیده‌ی جدید خلق کرده‌اند.
  • بیش از چهل و پنج هزار شرکت در سراسر جهان که در بورس‌ها معامله می‌شوند و تصمیم‌های اقتصادی آنها خود سیستمی پیچیده متشکل از انواع ذی‌نفعان و سهامداران است.
  • چند میلیون کسب و کار دیگر که ممکن است بزرگ یا کوچک باشند. اما بورسی نیستند و تصمیم‌هایشان به شکلی متفاوت و با ذی‌نفعان متفاوت انجام می‌شود.
  • شرکت‌های دولتی
  • اتحادیه‌ها و اصناف

دقت کنید که موارد بالا مستقل نیستند و هم‌پوشانی هم دارند.

ضمناً معمولاً آدمهایی که در نزدیکی هم زندگی می‌کنند به همراه شرکتهایی که در نزدیکی آنها هستند، برای خود یک نام جدید انتخاب می‌کنند و به خودشان کشور میگویند. هیات مدیره‌ی این شرکت‌ها، خودش را دولت می‌نامد. دپارتمان‌ها خودشان را وزارتخانه می‌نامند و …

اینجاست که می‌بینیم شرکت فیس بوک یا شرکت گوگل، یک عضو از اقتصاد جهان است و گاه، برخی شرکتها از دولت‌های خودشان هم بزرگ‌تر و اثرگذارتر می‌شوند که البته پیش‌نیاز چنین رویدادی، درک عمیق دولت‌ها از اقتصاد و مدیریت و مناعت طبع آنها برای دیدن بزرگی دیگران و دور بودن دولتمردان از حرص و آز و طمع مالکیت در فرصت‌های اقتصادی بزرگ است.

با این نگاه، اقتصاد جهان یک سیستم پیچیده است.

اتفاقاً در این زمینه کتاب و مقاله هم زیاد است و دیده‌ام دوستانی را که کوشیده‌اند از نگاه سیستم‌های پیچیده، اقتصاد جهان را بشناسند و تحلیل کنند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+97
  

ادامه قصه زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده (درباره توانمندی استقرا)

پیش نوشت یک: یک بار مطلب کوتاهی درباره‌ی زندگی موریانه‌ها نوشته بودم و سجاد سلیمانی پیشنهاد داده بود که کمی بیشتر در موردش بنویسم و من هم اطاعت کردم و نوشتم و فرصتی دست داد تا به بهانه‌ی آن، به صورت بسیار مقدماتی به بحث پیچیدگی بپردازم.

سجاد لطف کرد و کامنتی طولانی گذاشت و چند نکته‌ی دیگر را مطرح کرد و من هم ترغیب شدم تا ادامه‌‌ی آن بحث را بنویسم.

این که می‌گویم لطف کرد، یک تعارف نیست. گاهی اوقات – خصوصاً در بحث‌های پیچیده و بی سر و ته – طبقه بندی برداشت‌ها در قالب نتیجه گیری یا نکته یا سوال، می‌تواند کمک زیادی برای نظم دادن به ذهن باشد.

بی سر و ته را با بار معنای منفی به کار نمی‌برم. بلکه برای من در اینجا بیشتر معنای اهمیت و بزرگ بودن و بی آغاز و بی ‌انتها بودن را می‌دهد.

پیش نوشت دو: کامنت سجاد خیلی طولانیه. من قسمت‌هایی از کامنت رو اینجا نقل می‌کنم و زیرش توضیح می‌نویسم. شاید اگر کسی بخواد بحث رو دقیق‌تر بدونه، دوست داشته باشه به اصل کامنت سر بزنه.

پیش نوشت سه: مثل همیشه که من به بهانه‌ی کامنت‌ها می‌نویسم، اینجا هم همین سبک را به کار می‌گیرم. بنابراین خیلی ابایی از طولانی شدن و چند تکه شدن بحث ندارم. بیشتر ترجیح می‌دهم مطمئن شوم که حرفی که می‌نویسم تا حدی که می‌شود (و این خیلی حد مهمی است!) کامل و دقیق منتقل شود.

فعلاً چیزی که می‌نویسم پاسخ نکته‌ی اول از هفت نکته‌ای است که سجاد مطرح کرده.

***

اجازه بدهید متن نکته‌ی اول را از کامنت سجاد نقل کنم:

یک) فکر میکنم روش شناخت عمیق یک سیستم پیچیده و تعمیم آن به سیستم های پیچیده دیگر، نیازمند یک «نگرش» و یا یک «فن» باشد که ارتباط زیادی با سلسله درس های استعدادیابی (درکِ ساختارها و استقـرا) دارد. مثلا بار اول که مطلب شما را خوانده بودم و در ذهنم با آن بازی می کردم، تلاش می کردم آن را به «سیستم پیچیده کوچ جمعی پرندگان» ربط بدهم و اجـزای ساده تر «پرنده» و مثلا نوع سیستم تصمیم گیری که می گویند بر اساس خـرد جمعی است. اما در بازگویی این مثال پیش دوستان، نتوانستم آنها را قانع کنم که این دو بهم ربط دارند!
این را به عنوان پایه فـردی که درگیر این شناخت می شود، میدانم.

***

سجاد جان.

در تایید و تکمیل حرف تو، من هم با تو موافقم که استعداد استقرا و توانمندی استقرا می‌تواند نقش بسیار مهمی در شناخت عمیق سیستم های پیچیده داشته باشد.

برای دوستانی که کمتر با بحث‌ها و درس‌های ما سر و کار دارند باید در داخل پرانتز، دو نکته را مورد تاکید قرار دهم:

  • استقرا در بحث ما، به مدل استعدادیابی جانسون اوکانر اشاره دارد و نه مفهوم آن در علم منطق. اگر چه ریشه‌‌های استعداد استقرا و بحث استقرا در منطق چندان هم دور نیستند.
  • همچنان که در درس‌های استعدادیابی پیشرفته مورد تاکید قرار گرفته، توانمندی و استعداد، دو مفهوم مرتبط اما متفاوت هستند. در ساده‌ترین تعریف، توانمندی استعدادی است که پرورش یافته و کارایی فرد را در محیط زندگی فردی و اجتماعی خود افزایش داده است.

راستش را بخواهی من هر وقت استعداد استقرا را به عنوان یکی از استعدادها می‌بینم، کمی به فکر فرو می‌روم.

احساس می‌کنم که استقرا، استعداد نیست که یکی داشته باشد و یکی نداشته باشد. یا اینکه یکی بیشتر داشته باشد و دیگری کمتر داشته باشد.

استقرا (که در مفهوم مورد نظر ما تا حد زیادی به بحث آنالوژی نزدیک است) یک توانمندی ضروری برای زندگی است.

اما شاید بتوان گفت، وقتی سیستم‌ها پیچیده‌تر می‌شوند، دیگر همه‌ی ما به یک اندازه از توانمندی استقرا بهره مند نیستیم.

به عنوان مثال، هر کودکی هم می‌فهمد که اگر خودروی سواری هنگام عبور از خیابان ممکن است او را زیر بگیرد، این احتمال در مورد یک کامیون هم وجود دارد.

اما همین کودک وقتی بزرگ می‌شود، نمی‌تواند به سادگی بفهمد که انتخاب رشته و شرط بندی بر روی اسب، بیش از آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد با هم شبیه هستند.

باورم بر این است که توانمندی استقرا یکی از توانمندی‌های ارزشمندی است که می‌تواند سرنوشت انسان‌ها را در محیط شغلی و درک انسان‌ها را از جهان، متحول کند.

تحول را این‌جا با دقت تمام به کار می‌برم و چون تغییر، شدت تحول را ندارد، از لغت تغییر استفاده نمی‌کنم.

میان پرده:

هیچ وقت دوست نداشته‌ام که مانند برخی دوستان در برخی شبکه‌های تلویزیونی، پیامی ساده و واضح را پس از آنکه در فیلم مطرح می‌کنند، زیرنویس کنم و بعد هم با جلسه کارشناسی دوباره آن را مطرح کنم و آخرش هم آن را بخشنامه کنم! اما اخیراً به علت اینکه از بعضی کامنت‌ها متوجه می‌شوم که برخی دوستانم کلاً در سرزمین فکری دیگری سیر می‌کنند و ظاهراً بیشتر به صورت توریستی به اینجا سرمی‌زنند، مجبورم بعضی چیزها را مستقیماً توضیح بدهم و زیرنویس کنم:

اگر کمی دقیق‌تر به روزنوشته‌ها و متمم و کلاس‌های درس من (که در دوران جوانی برگزار می‌کردم) و سمینارهای من نگاه کنی، می‌بینی که یکی از توانمندی‌هایی که برای ترویج و توسعه‌ی آن تلاش می‌کنم، توانمندی استقرا است.

می‌گویند ملتی که گذشته‌ی خود را نداند، محکوم به تکرار کردن آن است.

شاید جمله‌ی دقیق‌تر این باشد که: ملتی که گذشته‌ی خود را نفهمد، محکوم به تکرار کردن آن است.

تازه به نظرم، سطح مشکلات ما، بسیار کوچک‌تر از این جمله است. بسیاری از ما به عنوان یک فرد، گذشته‌ی خودمان را هم نمی‌فهمیم و نمی‌توانیم الگوهای تکراری در آن را تشخیص دهیم.

به همین دلیل محکوم به تکرار آنها هستیم.

حتی گاهی، همان الگوی رفتاری را که در #رابطه عاطفی به ما لطمه می‌زده در محیط کار هم با خود می‌بریم و متوجه نمی‌شویم.

همان خطاهایی را که هنگام جدا شدن از دوست قدیمی خود در آخرین گفتگوها داریم، به شکل مشابهی هم در هنگام #استعفا تکرار می‌کنیم.

اگر با این دید به نوشته‌های من نگاه کنی شاید درک این مسئله که چرا بحث لایک زدن در شبکه های اجتماعی را با خاراندن پشت میمون‌ها توسط یکدیگر مقایسه می‌کنم، ساده‌تر باشد.

پایان میان‌پرده و ادامه‌ی ماجرا:

ممکن است در اینجا این سوال پیش بیاید که برای پرورش توانمندی استقرا پیشنهادی داری؟

به نظرم بخش زیادی از این توانمندی را می‌توان زیر چتر بحث مهارت یادگیری مطرح کرد. اما فعلاً که هنوز فرصت شرح و بسط کامل آن فراهم نشده به نظرم سه تمرین دم دستی و ساده وجود دارد که می‌تواند تا حد زیادی به ما کمک کند.

تمرین اول را در ابتدای همین متن اشاره کردم و آن حل تمرین درس آنالوژی است.

بحثی هم که در تسلط کلامی تحت عنوان استعاره های مفهومی مطرح شده، تمرینی از همین جنس دارد و اگر چه آنجا فقط یک بار تمرین خواسته شده، اما اگر کسی واقعاً قصد نگارش بهتر و تحلیلی‌تر و افزایش قدرت تحلیل‌گری ذهنی داشته باشد، به نظرم (بدون اغراق) خوب است که هر روز صبح را با این تمرین آغاز کند و دفترچه‌ای را به این کار اختصاص دهد و هر روز، در یک برگ آن یک استعاره مفهومی را بنویسد و تشریح کند.

اما سومین نکته که به نظرم خیلی از ما از اهمیت آن غافل شده‌ایم، بحث تعریف و اهمیت تعریف کردن است.

شاید شما هم به محض اینکه بحث تعریف یا Definition پیش می‌آید، یاد یک یا چند نفر از اساتید دانشگاه خود بیفتید که از روی جزوه‌های خاک خورده یک تعریف فسیل شده با واژه‌های منقرض و منقضی را برای شما می‌خواند و اصرار داشت که آن را حفظ کنید.

(اگر بخواهیم نگاهی استقرایی و آنالوژیک داشته باشیم، فایل‌های پاورپوینت ۲۰۰۷ با آن فونت مسخره‌‌ی Arial و عکس‌هایی که در اسلاید قرار داده نشده‌اند بلکه به اسلاید تحمیل شده‌اند و تنها اهمیت اسلاید‌ها، عنوان دکتر فلانی است که زیر همه‌ی اسلاید‌ها تکرار شده و هر بار که استاد نگاهش به عنوان خودش می‌افتد، غرور و شعف از تک تک چهل و چند ماهیچه‌ی صورتش پدیدار می‌شود، معادل همان جزوه‌های خاک خورده‌ی ده سال قبل هستند).

اما تعریف را اگر از همان ریشه‌ی عربی زیبای آن یعنی شناختن و شناساندن در نظر بگیریم، اهمیت آن را بهتر می‌فهمیم.

برای درک بهتر اهمیت تعریف، فرض کنید که به زمانی دور یا سرزمینی دور رفته‌اید که با هم حرف می‌زنند اما هنوز به دانش و فن‌‌آوری نگارش مکتوب دست پیدا نکرده‌اند.

فرض کنید می‌خواهید به آنها مفهوم کتاب را توضیح دهید.

اولاً اینجاست که اهمیت تعریف را می‌فهمیم. ثانیاً می‌بینیم که ما چقدر، تعاریف متفاوتی از کتاب داریم.

همین تفاوت‌های ساده است که باعث می‌شود ایده‌های متفاوتی هم در مورد کتاب، آینده‌ی کتاب، نحوه کسب درآمد از طریق کتاب، نشر کتاب، جایگزین کردن کتاب با ابزارهای جدید و … به ذهن یکی می‌رسد و به ذهن دیگری نمی‌رسد.

برای اینکه این بحث پراکنده‌ی طولانی را با یک تعریف به پایان برسانم، به سراغ تعریفی بسیار ساده و سطحی از سیستم پیچیده می‌روم که هم تکرار بحث‌های قبل باشد و هم کمکی برای اینکه شباهت موریانه‌ها و کوچ پرندگان را بهتر ببینیم.

این تعریف را قطعاً با ساده‌سازی زیاد انجام می‌دهم. اما چون همه‌‌ی المان‌های آن را قبلاً‌ مطرح کرده‌ام، نوعی دوره کردن است و درک اهمیت تعریف را ساده‌تر می‌کند:

سیستم پیچیده چیست؟

  • سیستم پیچیده از تعداد خیلی زیادی اجزای کوچک‌تر تشکیل شده است.
  • هر یک از اجزاء، قوانینی برای رفتار خود دارند. قوانین رفتار این اجزا، الزاماً یکسان، یا شبیه نیست.
  • وضعیت سیستم در هر لحظه، تابع وضعیت لحظه‌ی قبل آن است. به عبارتی وابستگی به مسیر یا Path Dependency وجود دارد.
  • در اجزای سیستم، ممکن است ویژگی‌هایی وجود داشته باشد که به کل سیستم، قابل اطلاق نباشد.
  • برای کل سیستم، ویژگی‌هایی قابل مشاهده و قابل تعریف است که در مورد تک تک اعضا، قابل مشاهده و قابل تعریف و قابل اطلاق نیست.

تذکر: مشخصه‌ی پنجم، به این معنا نیست که تمام ویژگی‌های سیستم پیچیده، در اجزای آن وجود ندارد. بلکه به این معنا است که وجود دارند ویژگی‌هایی که در کل سیستم باشند و در یک المان آن نباشند.

***

حالا به جامعه‌ی موریانه‌ها یا کوچ پرندگان فکر کن.

اگر فقط حرکت یک موریانه یا یک پرنده را ببینی، ممکن است در آن بی‌نظمی و آشفتگی ببینی.

اما وقتی به حرکت کل آنها نگاه می‌کنی، می‌بینی که توده‌ی موریانه‌ها و یا پرندگان در حال کوچ، الگویی نسبتاً منظم دارند. همان چیزی که ما به اسم زیبایی می‌فهمیم و از آن نام می‌بریم (قبلاً مجموعه‌ای از تصاویر کوچ پرندگان و مهاجرت دسته جمعی حیوانات را دیده‌ایم).

در مورد چهارم، عدم قطعیت مطرح شده در فیزیک کوانتوم مثال خوبی است. عدم قطعیت در مقیاس ریز وجود دارد و با حضور ناظر برای مشاهده، عملاً رفتار ذره‌ی در حال مشاهده، تغییر می‌کند.

اما مجموعه‌ی زیادی از ذره‌ها و اتم‌ها و مولکول‌ها در کنار هم، یک سنگ را می‌سازند که ناظر و اندازه‌گیری‌های ناظر، ویژگی‌هایش را دستخوش تغییر نمی‌کند.

در مورد پنجمین ویژگی، همیشه دما را مثال زده‌ام و می‌زنم. دما برای یک جسم قابل تعریف است اما برای یک مولکول قابل تعریف نیست. به عبارتی، با قرار گرفتن مولکول‌ها در کنار هم، یک ویژگی جدید ظاهر می‌شود که از بیرون به مجموعه‌ی آنها تزریق نشده. اما قابل سنجش و اندازه‌گیری است و تبعات آن قابل مشاهده است. ضمناً تک تک مولکول‌ها هم آن ویژگی را ندارند.

خیلی دقیق‌تر بگویم: چیزی به نام دما وجود ندارد. با وجودی که همه‌ی ما آن را حس و لمس می‌کنیم. معادلاتش را حل می‌کنیم. اثراتش را می‌بینم و حتی در موردش یک علم درست کرده‌ایم!

دما نامی است که ما برای برایند رفتار پیچیده‌ی ظاهر شده در مجموعه‌ای از مولکول‌ها مطرح می‌کنیم که هم زمان، هم به مولکول‌ها ربط دارد و هم ندارد.

ربط دارد چون اگر مولکول‌ها نبودند دما هم نبود و از طرفی، دما در نهایت حاصل انرژی جنبشی مولکول‌هاست.

ربط ندارد چون اگر تعدادی از مولکول‌ها را از جسم حذف کنی، دما هیچ تغییری نخواهد داشت. ضمن اینکه هیچ مولکولی نمی‌تواند بگوید که دمای من … است!

به همین دلیل بود که قبلاً نوشته بودم روانشناسی، علمی است که از دل زیست شناسی ظهور کرده است. همچنانکه زیست شناسی از دل شیمی ظهور کرده بود.

برانگیخته شدن، هیجانی شدن، بی انگیزه شدن، ناامید شدن، امیدوار شدن، همه از جنس دما هستند.

اگر کمی به مکانیک آماری علاقمند باشی، می‌توانی برای توده‌ی پرندگان در حال حرکت هم، دما تعریف کنی (که این کار را می‌کنند).

دمایی که حتی در برخورد دو گروه پرنده با یکدیگر، از یکی به دیگری منتقل می‌شود.

به همین شیوه، برای شبکه‌های اجتماعی هم دما و انتروپی تعریف می‌شود.

کسی که به اطلاعات شبکه های اجتماعی (چه از نوع اینستاگرام و چه تلگرام و چه حتی پیامک‌های ساده تلفن‌ها) دسترسی داشته باشد (منظورم الزاماً محتوا نیست. تعداد پیام‌ها و طول آنها و فاصله زمانی ارسال آنها و اینکه هر نفر به چند نفر در چه زمانی پیامی را ارسال کرده است) می‌تواند دما و انتروپی جامعه را محاسبه کند و بفهمد که الان،‌ نسبت به ده ثانیه قبل، جامعه سردتر است یا گرم‌تر. آنتروپی آن بالا رفته یا کاهش یافته است و حتی چه رفتاری را می‌توان برای جامعه پیش‌بینی کرد (در حدی که اگر سیخی را در دل جامعه فرو کند، جامعه کِی، کجا و چقدر جیغ می‌زند!)

زیاد و زیادی حرف زدم. توضیح شش نکته‌ی بعدی را به زمان دیگری موکول می‌کنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+121
  

برای سجاد سلیمانی: درباره زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده

به بهانه‌ی عکسی از خانه موریانه ها، مطلبی بسیار کوتاه درباره زندگی موریانه ها نوشته بودم و در آنجا در پاسخ به سجاد سلیمانی عزیز، گفته بودم که کمی بیشتر (و البته همچنان کوتاه) درباره زندگی موریانه ها و انواع موریانه ها بنویسم.

قبلاً هم توضیح داده‌ام که پست نوشتن خطاب به یک فرد مشخص را دوست دارم.

معنای این نوع نگارش، آن نیست که مطلب محدود یا متعلق به فرد خاصی است و یا دیگران نباید آن را بخوانند یا اگر بخوانند برایشان جذاب یا مفید نیست.

بلکه، در نوشتن برای یک مخاطب مشخص، چون دغدغه‌های او و سابقه‌ی او را می‌دانی، می‌توانی در مورد انتخاب مثال‌ها، توضیحات و حتی تکرار مطالب یا مثال‌ها یا اشاره‌ها، تصمیم بهتری بگیری.

اصل ماجرا درباره زندگی موریانه ها:

سجاد عزیز.

موریانه ها یکی از میلیون‌ها و میلیاردها مثالی هستند که برای درک سیستم های پیچیده در دنیای اطراف ما وجود دارند.

سیستم های پیچیده، سیستم هایی هستند که از تعداد زیادی اجزای ساده‌تر با قواعد رفتاری و تصمیم گیری و فیزیکی مشابه (و گاه یکسان) تشکیل شده‌اند.

تعامل تعداد زیادی از این اجزای ساده، پیچیدگی هایی را می‌سازد که ممکن است در نگاه اول قابل درک به نظر نرسند.

اگر بخواهیم پیچیدگی سیستم ها را بهتر درک کنیم، پیشنهاد من، این است که به جای مطالعه و بررسی صدها سیستم پیچیده، صرفاً یکی را انتخاب کنیم و بکوشیم تا آن را عمیق‌تر بشناسیم.

در این حالت درک سایر سیستم‌ها چندان دشوار نخواهد بود.

اگر کل جامعه‌ی انسانی روی کره‌ی زمین را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این سیستم از اجزای ساده تری به نام انسان تشکیل شده است.

اگر کل ترافیک یک اتوبان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این سیستم از اجزای ساده‌تری به نام خودرو تشکیل شده است (اینکه خود خودروها صاحب عقل هستند یا اینکه خودروها رانندگانی را به استخدام درآورده‌اند تا به آنها کمک  کنند و به جای فکر کنند، تاثیر چندانی بر صورت مسئله ندارد).

اگر انسان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این انسان از المان ساده‌تری به نام سلول تشکیل شده است.

اگر اقتصاد یا سیاست در سطح جهان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، اقتصاد یا سیاست هر کشور، یک المان ساده‌تر محسوب می‌شود و این المان‌ها در کنار یکدیگر، به پیکر اقتصاد یا سیاست جهانی، “روح” می‌دمند و از آن پیکری پیچیده و شگفت انگیز می‌سازند که رفتارها و اراده و خواسته‌هایش، به سادگی قابل درک نیست و چه بسا که ما انسانها، اگر درک و فهمی فراتر از این دغدغه‌های روزمره پیدا کنیم، به جای مسائلی ساده و بدیهی در حد “جبر و اختیار انسان” به مسائلی مانند جبر و اختیار برای پیکر اقتصاد و سیاست در جهان، بپردازیم.

گاهی دیده‌ای که جایی در اتوبان ترافیک می‌شود و تو فکر می‌کنی تصادفی یا مشکلی پیش آمده، به آن نقطه می‌رسی و می‌بینی هیچ خبری نیست و ترافیک از نقطه‌ی مشخصی به بعد، کاملاً‌ روان می‌شود.

دینامیک به وجود آمدن این تراکم با دینامیک به وجود آمدن تراکم سلولی در پوست به عنوان یک جوش یا زگیل، تفاوت جدی ندارد.

شاید نگاه کردن به انسان به عنوان زگیلی بر تن عالم هستی بتواند درک و شهود جالب و عمیقی ایجاد کند.

اگر عمری و فرصتی و “شرایطی” بود، به نظرم باید برای این الگوی متشابه اسم Emerged Complex Congestion را انتخاب کنم و در موردش بیشتر بنویسم.

زندگی موریانه ها - انواع موریانه ها - و درک بهتر سیستم های پیچیدهبگذریم.

حرفم این بود که حالا که این جهان، به طرزی زیبا و کریستالی (و اگر علمی‌تر بگویم فرکتالی) خودش را به شکل‌های مختلف و در مقیاس‌های متفاوت، تکرار و تقلید می‌‌کند، موریانه‌ها مورد مناسبی برای شروع تفکر بیشتر و بهتر در مورد سیستم های پیچیده هستند.

البته راستش را بخواهی، فکر می‌کنم یکی از بهترین مثال‌ها بعد از جامعه موریانه‌ها، جوامع انسانی مجازی یا همین شبکه های اجتماعی خودمان باشد. اما معمولاً مطالعه و اندیشیدن به چیزی که خود در آن نقش مستقیم نداریم، از سوگیری‌های کمتری برخوردار است و ساده‌تر خواهد بود.

گاهی فکر می‌کنم مفهوم مهاجرت هم چیزی شبیه این است.

کسانی بهتر و بیشتر می‌توانند محل زندگی خود و جامعه‌ی خود را بشناسند و بفهمند که برای مدتی، از آنجا مهاجرت کرده باشند.

فکر می‌کنم بزرگترین کشف کریستوف کلمب، آمریکا نبود.

بلکه کشور خودش اسپانیا بود، وقتی پس از بازدید از آمریکا، به آنجا بازگشت و با نگاهی متفاوت، به جایی که همیشه در آن زیسته بود، نگریست.

بنابراین، با فهم امروز من (که نمی‌دانم تا چه زمان چنین بماند و در آینده چگونه توسعه پیدا کند) درک  انسان و جوامع انسانی و تعامل اقتصادی و اجتماعی انسانی، پس از مهاجرتی عمیق و جدی به جهان‌های پیچیده‌ی دیگر (از جمله دنیای موریانه‌ها) چندان دشوار نیست. یا بهتر بگویم به طرز شگفت آوری ساده و واضح است.

در موریانه ها می‌توانی ساده ترین سطح زندگی اجتماعی را ببینی. به این سطح ساده‌ی زندگی اجتماعی Eusocial Life گفته می‌شود (نمونه‌ی سطح پیچیده‌تر، همان زندگی اجتماعی یا Social Life است که برخی از موجودات از جمله انسان، به آن سطح رسیده‌اند).

ساده ترین سطح زندگی اجتماعی (که موریانه ها هم شامل آن هستند) با رفتارهای شاخص زیر تعریف می‌شود:

  • آمادگی برای حمایت از نوزادان و کودکان حتی وقتی فرزند خودشان نیستند‌ (موجودی که فقط از فرزند خودش حمایت می‌کند و سرنوشت و وضعیت فرزندان دیگران برایش مهم نیست، در سطوح اولیه‌ی حیوانی است  و هنوز نمی‌توان گفت به سطح شعور زندگی اجتماعی دست یافته است).
  • توانایی تقسیم کار و پذیرش تقسیم کار
  • هم پوشانی عمر نسل بعد با نسل قبل. به عبارتی، پدرها و مادرها قبل از تولد نوزاد خود نمیرند. در این شکل از زندگی، بخشی از دستاوردهای نسل قبل می‌تواند از طریقی غیرژنتیکی به نسل بعد منتقل شود (هر چه این توانمندی بیشتر باشد، تطبیق پذیری و هوشمندی آن موجودات بیشتر خواهد بود و به آن گاهی، توارث افقی یا توارث اُریب هم می‌گویند).

اگر چه مورچه ها و موریانه ها و زنبورها، همگی نمونه‌هایی از موجودات اجتماعی ساده (Eusocial) هستند و مطالعات زیادی در مورد آنها انجام شده، اما به نظر می‌رسد موریانه ها از لحاظ سیستمی و مقاومت و قدرت سیستم اجتماعی (Strength & Robustness) در موقعیت برتری قرار داشته باشند که مطالعه‌ی آنها را آموختنی‌تر و جذاب‌تر می‌کند (البته در مورد اینها بحث‌های بیشتری لازم است. اما قطعاً فراتر از وبلاگ نویسی روزمره آن هم در تاکسی است که من الان مشغول آن هستم!).

 موریانه ها حدود سیصد میلیون سال بر روی زمین زندگی کرده‌اند و نژادهایی از دایناسورها بوده‌اند که فقط از موریانه‌ها تغذیه می‌کرده‌اند.

لازم به توضیح نیست که دایناسورها مرده‌اند و موریانه‌ها مانده‌اند تا همیشه به ما یادآوری کنند که قدرت و بزرگی، رمز ماندگاری نیست.

راستی همان روزها که قول داده بودم برایت بنویسم، تصادفاً دایناسوری را دیدم و عکسش را انداختم تا برایت بیاورم. دیر شد اما هنوز بیات نشده:

دایناسورها و موریانه ها - مثالی برای درک سیستم های پیچیده و پیچیدگیدانش و تحلیل امروز ما نشان می‌دهد که احتمالاً موریانه ها هم در کنار خرس آبی، از جمله موجودات متواضع و بی‌ادعایی هستند که بدون این همه جان کندن‌های ما و ابزارسازی و درس‌ خواندن و ایجاد ساختارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و دموکراسی و جنگ و خونریزی و از بین بردن هم‌نوع و غیرهم نوع، بعد از انقراض ما به زندگی خود ادامه خواهند داد و احتمالاً‌ در دل خود، به حماقت و ساده اندیشی ما موجودات خنگ احمق بیشعوری که با این همه جان کندن، هنوز برای زنده ماندن راهی جز دریغ کردن زندگی از هم نوعان خود نمی‌دانیم، می‌خندند.

صادقانه‌تر بودم، حتی نمی‌خندند. خندیدن هم از ساده اندیشی ما نشات می‌گیرد و عادت‌مان به مقایسه کردن خود با دیگری یا وضعیت موجود با وضعیتی که نیست یا وضعیتی که می‌توانست باشد.

موریانه‌ها انواع متعددی دارند که سه نوع آنها بسیار زیادند و عملاً می‌توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد.

موریانه های سرباز که با مورچه های مهاجم می‌جنگند. موریانه های سرباز عموماً نابینا هستند و موارد بسیار معدودی مشاهده شده که دیدی بسیار محدود داشته باشند.

این موریانه ها، حتی توانایی هضم چوب و سلولز هم ندارند. اما جامعه‌ی موریانگان از آنها حمایت می‌کند. موریانه های کارگر (که دسته‌ی دوم هستند) معده‌ی خوبی دارند. آنها سلولز را می‌خورند و هضم می‌کنند و هضم شده‌ی آن را از طریق دهان یا مقعد، به موریانه های سرباز می‌دهند تا وقت آنها به این کار گرفته نشود.

موریانه های ملکه هم هستند که روزانه بیست تا سی هزار تخم می‌گذارند تا نسل موریانه ها را حفظ کنند.

اما همین المان‌های ساده (میلیون‌ها نفر موریانه در سه شکل و به سه وظیفه) به چند دستاورد مهم رسیده‌اند که انسان، هنوز نتوانسته آنها را به دست بیاورد:

  • آنها در بین خود جنگ و نزاع ندارند و کاملاً همکارانه و بر اساس تعامل زندگی می‌کنند.
  • آنها بیش از سیصد میلیون سال بر روی زمین زندگی کرده‌اند و جامعه‌ای گسترده‌تر از جامعه‌ی انسانی دارند. وزن موریانه‌های روی کره زمین از وزن انسانهای روی کره زمین بیشتر است.
  • پیچیدگی یک مجتمع موریانه ای یا شهرک موریانه ای یا شهر موریانه ای، بر اساس استانداردهای شهرسازی، در حد پیچیدگی یک شهر چند میلیون نفری انسانی است. به عبارتی در دانش معماری و شهرسازی، از انسانها پیشرفته‌تر هستند.
  • در صورت بروز تهدید بیرونی که می‌تواند از حمله‌ی لشکرهای بزرگ مورچه یا سیلاب‌های ناشی از باران نشات بگیرد، می‌توانند به سرعت، تمام شهر خود را به نقطه‌ی دیگری منتقل کنند. اگر ابعاد شهر آنها را با شهرهای خود بسنجیم، شبیه این است که در اثر سیل در تهران، همه‌ی مردم در کمتر از یک روز تهران را به جایی دورتر از کرج منتقل کرده و فردای آن روز، بدون هر گونه اختلال یا مشکل، زندگی روزمره خود را ادامه دهند.

آیا باید در برابر این عظمت و دانش و تطبیق پذیری این موجود پیچیده، سرتعظیم به فرود آورد؟

لااقل به نظر من بله.

اما اگر می‌خواهیم سر تعظیم به فرود آوریم، صرفاً به دلیل دانش معماری یا شهرسازی یا هم نوع دوستی یا تقسیم کار و تعهد یا مدیریت بحرانهای شهری نیست.

شگفت انگیزی این ماجرا در این است که موریانه ها سیستم تصمیم گیری مرکزی ندارند.

وقتی باران می‌بارد و سیلاب می‌شود، هیچ موریانه‌ای وجود ندارد که تصمیم بگیرد جابجا شوند. و یا حتی در مورد محل جدید تصمیم بگیرد.

هر کس، به همان اندازه که می‌فهمد و می‌داند و بر اساس قوانینی که آموخته است، تصمیم می‌گیرد و رفتار می‌کند و حاصل، این می‌شود که ما می‌بینیم.

موریانه ها دانشگاه ندارند تا بخشی از عمر کوتاه چند ساله‌ی خود در این جهان را مانند ما برای شنیدن حرف‌های پوسیده و خریدن کاغذ صرف کنند.

به عبارتی، دانش آنها، تصمیم گیری آنها و رفتار آنها توزیع شده یا Distributed است.

سجاد جان!

اگر می‌خواهی لذت بیشتری از این نمایش زیبای عالم هستی که موریانه ها آن را بر روی صحنه برده‌اند ببری، پیشنهاد می‌کنم به جای جامعه‌ی موریانه‌ها نام دیگری به کار ببر. پیشنهاد من مورسان است. مورسان، از ریشه‌ی موریانه و انسان است و می‌توانی فرض کنی که یک پیکر واحد است.

احتمالاً‌ موریانه ها هم وقتی سلول های تن من و تو را می‌بینند، به سجاد سلیمانی یا محمدرضا شعبانعلی، جامعه‌ی سلولی نمی‌گویند. بلکه انسان می‌گویند.

تنها ویژگی مورسان در برابر انسان این است که سلول های مورسان می‌توانند با کمی فاصله نسبت به یکدیگر هم زندگی کنند که متاسفانه هنوز در توانمندی ما انسانها نیست.

از اینجا به بعد، ترجیحم این است که فکر کردن و تحلیل کردن باقی ماجرا را بر عهده‌ی خودت یا زمان دیگری بگذارم.

اما فراموش نکن که اگر به مورسان‌ها فکر می‌کردی، آنها را بر اساس معیارهای خود نسنجی.

انسانها، انبوهی از کلمات بی‌معنا را اختراع کرده‌اند که جبر و اختیار و آگاهی و خودآگاهی، تنها بخشی‌ از این مصنوعات بی خاصیت و گمراه کننده‌ی آنهاست.

اگر خودآگاهی یا آگاهی یا جبر یا اختیار را بخواهی در میان کلمات، طبقه بندی کنی، نه اسم هستند. نه فعل. نه قید. نه صفت.

بلکه آنها را می‌توان تجلی وحدت اجزای ساده‌تر دانست. مورسان هم که من گفتم، در کنار انسان، به خانواده‌ی مصداق‌های تجلی تعلق دارد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+206
  

خیلی کوتاه: درباره زندگی موریانه ها

امروز به صورت خیلی تصادفی، عکس یکی از خانه‌های موریانه‌ها در استرالیا رو دیدم:

خانه سازی موریانه هامتاسفانه منبع رو ذکر نکرده بود. اما به هر حال، عکس از خانه های موریانه ها در فضای مجازی خیلی زیاده. کافیه Termite Castle رو سرچ کنید.

شاید این عکس هم که یک بنای ساخته شده توسط انسان رو با یک بنای ساخته شده توسط موریانه مقایسه می‌کنه جالب باشه:

زندگی موریانه ها و نمونه خانه های آنهابحث در این زمینه فراتر از حوصله‌ی خواننده‌ی روزنوشته‌هاست.

اما چند تا نکته‌ی خیلی کوچیک هست که با دیدن عکس برام تداعی شد و خواستم براتون بنویسم:

نکته‌ی اول اینکه من خیلی وقت پیش، در وبلاگ انگلیسیم یه چیزهایی در مورد موریانه ها نوشته بودم که شاید حوصله کنید و اینجا بخونید.

نکته‌ی دوم اینکه یکی از معروف‌ترین کتابهای دنیا درباره‌ی موریانه‌ها، توسط موریس مترلینگ نوشته شده. متاسفانه این کتاب، دقیقاً کپی کامل کتاب یک نفر دیگه (اویجن مارائیس) هست. چون مترلینگ شهرت زیادی داشت، عملاً اون فرد نتونست از حقش دفاع کنه و بعدها هم که کتاب موریانه بخش مهمی از شهرت جهانی مترلینگ رو رقم زد، مارائیس خودکشی کرد.

خیلی‌ها این خودکشی رو به همین سرقت مترلینگ نسبت می‌دن.

نکته‌ی سوم اینکه موریانه‌ها نمونه‌ای از یک جامعه‌ی غیرمتمرکز محسوب می‌شن. جامعه‌ای که هیچ تصمیم گیرنده‌ی مرکزی نداره و تصمیم گیری در همه‌جای اون پخشه. قبلاً در مورد چارت‌های سازمانی، اصطلاح Headless Organization به کار رفته. فکر می‌کنم اصطلاح Headless Structure اصطلاح خوبی باشه که بشه در مورد موریانه‌ها به کار برد (حتماً یه بار در موردش می‌نویسم و تعریف دقیق‌تر براش ارائه می‌دم).

فکر می‌کنم گوگل هم مثال خوبی از سازمانی باشه که داره به سمت ساختار Headless میره. همین‌طور اقتصاد جهان و سیاست در جهان.

البته انسانها هنوز با ساختارهای Headless راحت نیستند. شاید همینه که وقتی فهمیدن قلب، مرکز اندیشیدن نیست. به طرز احمقانه‌ای، مغز رو جانشینش کردن. چون به هر حال، همیشه فکر می‌کنن باید یک مرکز فرماندهی وجود داشته باشه! همون نگاه سطحی که در نهایتاً در عرصه‌ی اجتماعی، تئوری‌های توطئه و … رو هم می‌سازه.

کلاً کسی که نتونه یک معادله‌ی دیفرانسیل مرتبه سه یا چهار رو بفهمه، تقریباً در مورد هر چیزی اظهار نظر و تحلیل بکنه (حتی در این حد که خوبی خوب‌تر از بدیه یا بدی بدتر از خوبیه!) به نظرم پرت و پلا می‌گه و متاسفانه، خیلی از آدمهایی که امروز تحلیل‌گر شدن، دلیلش اینه که معادله‌ی دیفرانسیل رو نمی‌فهمیدن. وگرنه یه کار آبرومند دیگه داشتن!

حتی به نظرم مشکل دموکراسی هم اینه که کسانی که نمی‌تونن معادلات ریاضی دینامیکی رو بفهمن، از بین گزینه‌های مختلف می‌خوان کسی رو انتخاب کنند که معادلات ریاضی دینامیکی حاکم بر جامعه‌شون رو حل کنه! حاصل هم از زمان سقراط تا ترامپ، در سراسر جهان معلومه (نگید ترامپ رای نیاورده. همین که بین گزینه‌هاست، یعنی شکست یک فرایند!)

اگر به این حوزه‌ها علاقه داشته باشید با کلمه‌ی کلیدی Embodied Cognition می‌تونید آخرین مقالات تحقیقاتی حوزه‌ی زیست شناسی و روانشناسی در این زمینه رو بخونید. فکر می‌کنم این حوزه طی ده سال آینده، یکی از تاثیرگذارترین دستاوردهای تحقیقاتی انسان رو بسازه.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+197