Tag: حس خوب زندگی

قوانین زندگی من (قسمت سوم)

دلم می‌خواست باز هم از قوانین زندگی خودم بنویسم. در میان نوشته‌های قدیمی‌ام، متنی پیدا کردم که یکی دیگر از قوانین را منعکس می‌کرد. این بود که آن را دوباره اینجا آوردم:

این روزها زیاد می‌شنوم که می گویند با این حجم کار کردن و این همه پروژه و فعالیت و …، چرا برای خودت وقت نمی‌گذاری؟

بعضی هم که من را از نزدیک نمی‌شناسند بعضی وقت‌ها می‌گویند: «این همه پول را برای چه می‌خواهی!!!».

گاهی هم می‌گویند: «واقعاً به آرامش ات فکر نمی‌کنی؟ نهایت زندگیت کجاست؟»

احساس کردم حرفهای زیادی مدتهاست در دلم مونده که میشه اینجا تحت عنوان قوانین زندگی اونها رو مطرح کرد…

قوانین زندگی محمدرضا شعبانعلی درباره آرامش

ادامه نوشته



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+437
  

لبخند و کاغذ و بسکتبال…

سال ۷۹ بود.‌

درس‌های اختیاری سالهای آخر مکانیک. دانشگاه شریف.

به خاطر جور شدن ساعت‌های درسی، و پر شدن دو ساعت خالی، درسی را گرفتم که هیچ ربطی به رشته و علاقه‌ی آن روزهایم نداشت: مدیریت واحد‌های صنعتی

محمدرضا شعبانعلی و دکتر علیرضا فیض بخش

در کنار استاد بزرگوارم دکتر فیض بخش

میگفتند به تازگی از ژاپن آمده است.

هیچ‌کدام از استانداردهای معلمی در ایران را نمی‌دانست و نمی‌فهمید.

به معلم های خشک عادت داشتیم. به اخم‌های طولانی. به لباس‌های رسمی. به لیست‌های بلند حضور و غیاب.

اما او خودش را به شکل دیگری معرفی کرد.

علیرضا هستم. فیض بخش. برق شریف خوانده‌ام. دکترایم را در ژاپن خوانده‌ام. مدیریت. بسکتبال دوست دارم و هر کس بسکتبال بازی کند نمره‌ی بهتری خواهد گرفت!

طول کشید تا حرف‌هایش را باور کنیم.

وقتی در میان اساتید رسمی دانشگاه، با لباس ورزشی دیدیم که در کنارمان بازی می‌کند! و حرفش را وقتی خوب باور کردیم که دیدیم علاقمندان به بسکتبال، نمره‌ی بهتری گرفتند!

هنوز چارچوب‌ها و قوانین نانوشته‌ی آموزش را نمی‌فهمید و نمی‌دانست. یا بهتر بگویم: نمی خواست بفهمد.

در دانشگاه ما، جشنواره‌ی کارآفرینی راه انداخت. یادگرفتیم آش بپزیم و بفروشیم. یاد گرفتیم گدایی کنیم و از ورشکستگی نترسیم! یاد گرفتیم موسیقی بنوازیم و پول بگیریم.

در قلب دانشگاه شریف، جایی که به گمان خیلی‌ها، اندازه‌ی عینک، عمق فهم و شخصیت تو را مشخص می‌کند، بسکتبال معیار نمره شد و فریاد زدن برای فروختن آش، راهی برای قبولی در درس مدیریت!

کار کردن برای او در محیط سنتی دانشگاه، ساده نبود. می‌گفتند محیط دانشگاه را به شوخی گرفته. هر از چند گاهی، آوازه‌های مخالفت از این سو و آن سو برمیخاست.

اما او هنوز هم چارچوب‌ها را نمی‌فهمید. یا… نمی‌خواست بفهمد….

پنج سال طول کشید تا در سال ۸۴ وقتی دوباره به شریف برگشتم. این بار به بهانه‌ی MBA. دوباره دانشجویش شدم. او هنوز هم نمی‌فمید!

دوستمان بود. با ما می‌گفت و می‌خندید. تک تکمان را به اسم کوچک صدا می‌زد. در حیاط پینگ پونگ بازی می‌کرد. سر کلاس اشتباه‌هایمان را مسخره می‌کرد و اگر هفته‌ای، در کلاس «بودیم» و «دیده نمی‌شدیم» حالمان، خوب نبود. برای رفع اشکال درسی، به سادگی پیدایش نمی‌کردی. اما اگر مشکلی وجود داشت، یا اگر در حیاط دانشگاه غمگین نشسته بودی، قبل از آنکه صدایش کنی، پیدا می‌شد.

یادم نمی‌رود. آن سالها پر روتر از دوران کارشناسی بودم. سر کلاس می‌گفتم و می‌خندیدم و از شوخیهای خودم لذت می‌بردم! یک روز اول کلاس آمد. کیفتش را باز کرد. برگه‌ای را درآورد و گفت: شعبانعلی! می‌دانی این چیست؟ اینها مزخرفاتی است که چند سال قبل در دوران کارشناسی، به عنوان تمرین و امتحان تحویلم دادی! من آنها را نگه داشتم چون می‌دانستم روزی به کارم می‌آید. الان کاغذها را دست به دست می‌دهم تا بچرخد و بچه‌ها نوشته‌های سابق این دانشجوی مدعی را بخوانند… یادم رفته بود. یادم رفته بود که شاید بزرگتر شده‌ایم. شاید شوخی های بیشتری یاد گرفته‌ایم. شاید خود را هوشمند‌تر می‌دانیم. اما او، هنوز معلم ماست. و برگ آخر بازی، مثل همیشه در دست اوست…

هشت سال گذشت. با من تماس گرفتند و به دعوت او به دانشگاه رفتم تا برای دانشجویان جدید، درباره‌ی انتخاب گرایش در مدیریت حرف بزنم و از کارآفرینی بگویم. از اینکه مرا دانشجوی موفق خود معرفی می‌کرد، احساس غرور کردم. هر چند می‌دانستم که اگر لازم باشد، هنوز هم کاغذهایی برای نشان دادن در بساطش هست!

حرفها و مراسم تمام شد.

صدایم کرد. گفت با من بیا. می خواهم برایت یک مسافرت مهیا کنم. بدون همسفر آشنا. بی‌درد سر. تا خودت باشی و زندگی کنی و زنده شوی.

برایم جالب است که هنوز در میان هزار مشغله، دغدغه‌ها را در نگاه دانشجویان سابقش می‌بیند.

او هنوز هم برای پاسخگویی به سوالات درسی، چندان در دسترس نیست. اما اگر دلت بگیرد، حتما هست.

او هنوز هم، سنت استادهای خشک و سنتی دانشگاه‌ را، نمی‌فهمد… آرزو می‌کنم هرگز نفهمد…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+342
  

گشت شبانه (قسمت اول)

امروز حوالی ساعت هفت دوستانم را در کنار میدان ونک ترک کردم و به خیابان‌گردی مشغول شدم. کاری که شاید سالهاست فرصت آن را نداشته‌ام. موبایل را ساکت کردم و دست در جیب، خیابان ولیعصر را به سمت پایین آمدم و حدود سه ساعتی خیابان‌گردی کردم. چه تجربه‌ی جالبی است در میان مردم بودن برای چون منی که مدتی است از مردم فاصله گرفته‌ام.

شب را با فلافل آغاز کردم. در روغن سیاهی سرخ شده بود که می‌دانم اگر در موتور ماشین ریخته می‌شد، موتور به دقیقه‌ای می‌سوخت! اما من که خوردم و خوشمزه هم بود و هنوز هم زنده‌ام. اساساً به این نتیجه رسیده‌ام که ناسالم بودن و خوشمزه بودن غذا کاملاً به هم ربط دارد.

در ادامه‌ی مسیر به یک دستفروش رسیدم که عطر می‌فروخت. فضای دستفروشی برایم غریب نیست. اما خوب فروش عطر جالب است. هر عطری را که فکر می‌کردم چندصدهزار تومان یا چند میلیون تومان قیمت دارد به قیمت ۱۰ تا ۳۰ هزار تومان می‌فروخت.

حسابی همه‌ی قیمت‌ها را پرسیدم. حوصله‌اش سر رفته بود. انتظار داشت به جای این وقتی که گرفته‌ام خریدی کنم. به او گفتم: خودت می‌دانی که عطر‌هایت اصل نیست؟ گفت: آره. هم من می‌دانم و هم مشتری می‌داند. من راضی و او راضی است. شما ناراضی هستی؟ گفتم: «من که حرفی نزدم». اما چرا مردم عطر تقلبی می‌خرند؟

دستفروش که ساندویچ سیب‌زمینی‌اش را – که به مراتب از فلافل من سالم‌تر بود – تعارف می‌کرد گفت: عطر که لاستیک ماشین نیست که کیفیتش مهم باشه و بیشتر راه بره! عطر یک حس خوبه. توی این شیشه‌های زیبا، آب هم بریزی همین حس خوب رو میده!

با خودم گفتم که این دستفروش، به تجربه چیز‌هایی رو یاد گرفته که ما با هزار واژه‌ی پیچیده، به عنوان روانشناسی ادراکی، مطرح می‌کنیم و احساس می‌کنیم که چقدر می‌فهمیم!

گفتم اگر «حس خوب» می‌فروشی چرا اینقدر ارزان؟

کنارش نشستم و شروع به کار کردیم! چند تا مشتری را راهنمایی کردم. راضی نبود. می‌گفت: خیلی با هیجان حرف می‌زنی. می‌فهمند که تازه امروز بساط پهن کرده‌ای. راستی شغلت چیست؟ گفتم: «درس می‌دهم. مذاکره و فروش». کمی فکر کرد و گفت: «مذاکره؟ یعنی با این آمریکایی‌ها حرف می‌زنی؟ ندیدمت تو تلویزیون. فروش؟ تو که خودت اصلاً بلد نیستی! به مشتری بخندی عطر رو می‌بره. یا پنجاه درصد تخفیف می‌خواد. بنز که نمی‌فروشی اینطوری ژست گرفتی! عطره. اخم کن. جدی باش. خودشون می‌خرند».

حرصم درآمد. نشستم و چند تا از عطرهایش را جلوی خودم گذاشتم. مشتری آمد و یک عطر هوگو باس خواست. قیمتش ۲۰ تومان بود. گفتم: «آقا. ۲۰ تومانی دارد و ۴۵ تومانی هم دارد». مرد پرسید فرقش چیست؟ گفتم: حس شما! وقتی برای ادکلن ۴۵ تومن بدهید، جلوی مردم با احساس بهتری حاضر می‌شید. اما ادکلن ۲۰ تومانی همیشه یادتون میندازه که یک ادکلن تقلبی آنهم از نوع ارزان آن را استفاده کرده‌اید.

مرد خندید و یک تراول ۵۰ تومانی گذاشت و عطر را برد. فهمیدم علاوه بر قدرت متقاعدسازی، لباس‌های کهنه‌ی اسپورت من، گدایی را هم خوب تداعی می‌کند. حرف‌هایم متقاعد‌کننده بود اما ظاهر کثیف وبه هم ریخته‌ام بیشتر کمک کرد!

یکی دو تا روضه‌ی دیگر هم خواندم و عطرها را تا دو برابر قیمت فروختم. همه‌ی تلاشم برای حمله به آن تک جمله بود که گفت: «فروش اصلاً بلد نیستی!». وقت بلند شدن لبخندی زدم و دست روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من دستفروشی را می‌فهمم. خوب هم می‌فهمم». حرف عجیبی زد: «برای یک ساعت دستفروشی هزار حقه وجود دارد. اما برای یک عمر دستفروشی، بهتر است کار را راحت‌تر بگیری!». حرفش منطقی بود.

راه افتادم و مسیرم را پیاده ادامه دادم (باز هم برایتان از این شب خواهم گفت…)



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+427
  

دو دقیقه تجربه انسانیت

می‌دانم بسیاری از شما این کلیپ را دیده‌اید. اما به هر حال، چند وقت پیش به بهانه حقوق حیوانات، کلیپ مربوط به یوزپلنگی را گذاشتم که وقتی میمونی را شکار می‌کند و می‌بیند میمون صاحب فرزند است، بر خلاف خوی حیوانی خویش، سرپرستی فرزند را به عهده می‌گیرد. کلیپ متعلق به National Geographic است و متن زیبای روی آن که توسط Boone Smith خلق شده، احساسات مخاطب را برمی‌انگیزد. اگر ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم ببینید و به دوستان خود هم نشان بدهید. برای ایجاد چند دقیقه حس خوب در جهانی که انسانها یکدیگر را تکه تکه می‌کنند، ابزار بهتری نمی‌شناسم.

پی نوشت ۱:لینک دانلود کلیپ

پی نوشت ۲: از این به بعد، مطالبی از این دست را با برچسب «حس خوب زندگی» خواهم نوشت.

یوزپلنگ هم گاهی در مواجهه با یک میمون، برخورد انسانی دارد!

یوزپلنگ هم گاهی در مواجهه با یک میمون، برخورد انسانی دارد!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+154