Tag: حافظه بیرونی

درباره فراموش کردن و ویژگی‌های دیگر حافظه بیرونی

پیش نوشت صفر: این مطلب، هنوز ساختار کامل و درست ندارد. فقط اینجا آن را نوشتم تا با توجه به نظرات و بحث‌های دوستان، به تدریج آن را تکمیل کنم. لطفاً آن را چیزی بیشتر از یک چرکنویس در نظر نگیرید.

پیش نوشت یک: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی و بعداً آن بحث را در مطلبی تحت عنوان شکل گیری حافظه بیرونی و درد جاودانگی ادامه دادم. در اینجا می‌خواهم همان بحث را در قالب چند سوال ادامه بدهم.

پاسخ‌هایی که برای آنها می‌نویسم، صرفاً پاسخ‌های پیشنهادی است و طبیعتاً ممکن است تحلیل‌ها و قضاوت‌های دیگری هم وجود داشته باشند که در این مقطع زمانی، هنوز به درستی نمی‌توانیم هیچ یک از این تحلیلها را، اعتبارسنجی کنیم.

سوال اول: آیا فراموش کردن، یک ضعف است؟ یا آن را می‌توان یک توانمندی در نظر گرفت؟

درباره هنر فراموش کردن

در اینجا طبیعتاً باید بین دو نوع فراموشی کاملاً متفاوت، تمایز قائل شویم. یکی فراموشی غیرطبیعی و Dysfunctional به شکل بیماری که در بیماری‌هایی نظیر آلزایمر آن را مشاهده می‌کنیم و طبیعتاً به دلیل غیرطبیعی بودن، برایمان آزاردهنده نیز هستند.

دیگری فراموشی طبیعی که در طول زندگی روزمره در مغز ما روی میدهد. افراد مختلفی مدل‌های مختلفی برای این به خاطر سپردن‌ها و فراموش کردن‌ها ارائه کرده‌اند که شاید مدل اتکینسون و شیفرین، شناخته شده‌ترین آنها باشد. اما نباید فراموش کنیم که مغز دقیقاً‌ دو یا سه یا چهار نوع حافظه ندارد. بلکه قادر به مدیریت یک طیف پیوسته از توانمندی به خاطر سپردن و ایجاد ارتباط بین اطلاعات جدید و دانسته‌های قبلی و نیز فراموش کردن آنها است که ما برای ساده‌تر کردن صورت مسئله، انواع تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌ها را به کار می‌بریم.

شکل اول فراموش کردن (که البته خیلی از ما آن را فراموش کردن نمی‌نامیم) فراموش کردن در لحظه است. به معنای حذف اطلاعاتی که همان لحظه از طریق سیستم‌های سنسوری بدن (بینایی، شنوایی و …) دریافت شده است. شاید بتوان آن را Ignore کردن و صرف نظر کردن هم نامید. اما به نظرم به خاطر جنس آن، طبقه بندی به عنوان یکی از شیوه‌های فراموش کردن می‌تواند مفید و اثربخش باشد.

فرض کنید من خودرویی را که وارد خیابان می‌شود می‌بینم. گاهی پلاک آن را هم می‌خوانم. شاید این کار صرفاً برای گذران وقت باشد و شاید به این دلیل که به دنبال یک پلاک مشخص می‌گردم. ذهن بلافاصله آن را کنار می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد مغز درگیر ذخیره‌سازی و پردازش بیشتر این اطلاعات شود.

شکل دوم فراموش کردن، فراموش کردن در کوتاه مدت و میان مدت و پس از به پایان رسیدن کاربرد اطلاعات است (Post-Usage Forgetting). فرض کنید در حال مرتب کردن کتابخانه خود هستید و کتاب‌هایی را که در خانه پراکنده هستند، جمع و طبقه بندی می‌کنید. طبیعتاً با دیدن فضای خالی کتابخانه، ارتفاع و عرض و عمق آن را به خاطر می‌سپارید تا ببینید کدام‌ کتابها را می‌توان در آنجا جا داد. احتمالاً مدت کوتاهی بعد،این اطلاعات فراموش می‌شوند. چون دیگر برای شما مفید نخواهند بود و مغز، دلیلی نمی‌بیند که خودش را به آنها مشغول کند.

شکل سوم فراموش کردن، فراموش کردن در بلندمدت و به دلیل ضعف تدریجی حافظه است. در اینجا می‌توان بسیار بحث کرد که آیا این اطلاعات همچنان در مغز هستند و قابل بازیابی‌اند یا اینکه واقعاً‌ از بین می‌روند و بحث‌هایی از این دست که هر سمت آنها ذی‌نفعان خودش را دارد.

شکل‌های دیگری از فراموش کردن هم وجود دارد که Suppression و سرکوب خاطرات یکی از انواع آن است. اینکه مغز، برخی از خاطرات تلخ خود را چنان سرکوب می‌کند (و به قول برخی از مکاتب روانشناسی به ناخودآگاه می‌راند) که دیگر به سادگی و در شرایط متعارف آنها را به خاطر نمی‌آورد.

این نوع تقسیم‌بندی‌ها را می‌توان به انواع و اقسام شکل‌ها انجام داد. اما به نظرم، برای پاسخ به سوال فعلی، همین تقسیم‌بندی غیرعلمی و ساده و سطحی هم، می‌تواند کافی باشد.

به نظر می‌رسد که فراموش کردن، یک توانمندی است. قابلیتی ارزشمند که اگر از آن بهره‌مند نبودیم، با حجم بسیار زیاد اطلاعاتی که دائماً از محیط به سوی ما در جریان است، سردرگم و دیوانه می‌شدیم. اگر چه، به صورت سنتی، مردم، به خاطر آوردن را یک توانمندی و مهارت ارزشمند می‌دانند و حتی می‌کوشند تکنیک‌ها و شیوه‌های آن را بیاموزند و به ندرت، فراموش کردن را از لحاظ ارزش و اهمیت، هم سطح آن قرار می‌دهند.

البته:

فراموش کردن و حذف اطلاعات، به خودی خود یک توانمندی نیست. چنانکه اگر یک نفر به دفتر کار شما یا خانه‌‌ی شما بیاید و همه‌ی کاغذ‌های خانه را دور بریزد، به فراموش کردن مستندان بی‌خاصیت کمک نکرده و حتی احتمالاً به شما لطمه‌هایی خواهد زد که تا ابد، نتوانید آنها را فراموش کنید.

توانمندی اصلی، تشخیص این مسئله است که چه اطلاعاتی فراموش شوند و چه اطلاعاتی در حافظه باقی بمانند. هنر بزرگ مغز ما، این است که در طول مسیر چند صد هزار ساله‌ی زندگی انسان بر روی زمین، به تدریج آموخته‌ است که چه چیزهایی را فراموش کند و چه چیزهایی را به خاطر بسپارد.

سوال دوم: آیا می‌توانیم فرض کنیم که “فراموش کردن” یک مهارت است؟

اگر فراموش کردن را به معنای دقیق علمی آن در نظر نگیریم و آن را از جنس استعاره در نظر بگیریم، به نظرم فراموش کردن به معنای استعاری آن، می‌تواند یک مهارت باشد.

فرض کنید من در یک مهمانی هستم و می‌بینم که دیگران، در حال حرف زدن از اسرار زندگی خصوصی یکی از آشنایان هستند. اینجا می‌توانم چیزی از جنس فراموش کردن نوع اول را به کار بگیرم. مشغول کار خودم بشوم و از این اطلاعات جدیدی که به من تحویل داده می‌شود، صرف نظر کنم.

یا اینکه در یک شبکه اجتماعی، انبوهی از پیام‌ها و پیامک‌ها و اطلاعات را می‌بینم و به سرعت، تصمیم بگیرم که کدامیک از آنها، متعلق به من و مناسب من نیست.

چنین کارهایی ساده نیست. اما شدنی است. نیاز به تکرار و تمرین دارد و به همین علت، من آنها را مهارت می‌نامم.

هر بار که چیزی را تا آخر شنیدم و بعداً گفتم که ای کاش آن حرف‌ها را از اول نشنیده بودم و هر وقت که مطلبی را تا آخر خواندم و بعد گفتم که کاش، وقتم را برای خواندنش نگذاشته بودم، می‌فهمم که در به کار گیری این مهارت، شکست خورده ام و نیازمند تلاش و تمرین بیشتری هستم.

فراموش کردن نوع دوم، هم یک مهارت ارزشمند است.

شاید شما هم کسانی را دیده باشید که شغل خود را تغییر می‌دهند، اما در محل کار جدید تا ماه‌ها و سال‌ها، هنوز از خاطرات و تجربیات شغل قبل می‌گویند و دائماً اینجا را با آنجا مقایسه می‌کنند. شاید استفاده‌ی موردی از تجربیات گذشته مفید باشد، اما ماندن در گذشته، بیماری کسانی است که از هنر فراموش کردن، بهره‌مند نیستند.

دوستی دارم که هنوز در مسائل ساده، مانند خوردن سالاد، از تفاوت ما شریفی‌ها و بقیه‌ی آدمها می‌گوید. او هنوز، نتوانسته دانشگاه خود را فراموش کند. کافی است یک بار به دانشگاهش سر بزند تا ببیند که ساختمانی که در‌آن درس خوانده تخریب شده و بنای دیگری به جایش ساخته‌اند و دربی که از آن وارد می‌شده، امروز دیوار بلندی است و دیواری که از روی آن، به داخل دانشگاه می‌پرید، الان به در تبدیل شده است. اما او هنوز، نمی‌تواند بخشی از اطلاعات گذشته خود را که کارکرد خود را از دست داده اند، به دست فراموشی بسپارد.

مصداق‌های فراموش کردن نوع دوم، در محیط بیرونی ما هم قابل تصور است.

معلمی داشتیم که به ما متودولوژی ۵S یاد می‌داد و همیشه با خنده و البته کاملاً‌ جدی می‌گفت: اگر در جابه‌جایی از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر، جعبه‌ای را دیدید که از جابجایی قبلی باز نشده است، آن را بدون باز کردن دور بریزید. چیزی که تا امروز متوجه نبودنش نشده‌اید، احتمالاً بعد از این هم، متوجه نبودنش نخواهید شد!

اما تمرین این مهارت هم، مثل هر مهارت دیگری جرات و شجاعت می‌خواهد. چه بسیار کسانی که روی هارددیسک و فلش‌مموری‌ها و سی دی‌های خود، فایل‌هایی را جابجا می‌کنند که هیچ چیز از آنها به خاطر ندارند. اما باز هم جرات ندارند آنها را دور بریزند و همیشه به این بهانه که شاید روزی لازم شد آنها را حفظ و نگهداری می‌کنند.

درست است که این اطلاعات جایی نمی‌گیرند، اما آیا هر چیزی که جایی نمی‌گیرد را باید نگه داشت؟ ما انباردار زندگی‌مان نیستیم که همه چیز را بر اساس مقدار جایی که می‌گیرد، بسنجیم. ما مدیر زندگی‌مان هستیم و باید مراقب باشیم بخش‌هایی از زندگی را که ضرورتی ندارند – حتی اگر جای چندانی نمی‌گیرند – به دور بریزیم. در غیر این صورت بعد از مدتی به یک گورستان متحرک و در بهترین حالت، به یک موزه‌ی متحرک تبدیل خواهیم شد.

فراموش کردن نوع سوم هم، عملاً چیزی از جنس فرسایش است که خارج از اختیار ما و بر طبق قوانین طبیعت، اتفاق می‌افتد. هر چقدر هم که در حفظ یک لیوان مراقبت کنیم، روزی جایی از دستمان می‌افتد و می‌شکند. وسایل به تدریج فرسوده می‌شوند. یادگاری‌های ارزشمند، آسیب می‌بینند و گم می‌شوند و همچنان که مغز، خاطرات قدیمی خود را به تدریج، گم می‌کند و به فراموشی می‌سپارد، دنیای اطراف نیز به میل یا به اجبار، به ما می‌آموزد که باید بعضی چیزها را به فراموشی بسپاریم.

فراموش کردن نوع چهارم هم، مهارت دیگری است که باید با تلاش و ممارست و تمرین، آن را به دست آورد.

فرض کنید من در گذشته، در سازمان خود، به خاطر تصمیم‌ها و سیاست‌های یکی از مدیران، آسیب دیده‌ام. امروز در یک سازمان دیگر یا در همان سازمان، در موقعیتی قرار می‌گیرم که با او هم رده هستم یا حتی بالاتر از او قرار گرفته‌ام.

خاطرات تلخ قبلی، اگر سرکوب نشوند و به فراموشی سپرده نشوند، مُخِل زندگی عادی و روزمره‌ی من خواهند شد و حتی ممکن است خروجی و عملکرد سازمان فعلی، قربانی خاطرات تلخ من از سازمان قبلی شود.

یکی از دوستانم، می‌گفت که به خاطر یک فشار بیرونی، وادار شده تا فردی را در مجموعه‌اش استخدام کند.

پرسیدم کارش چطور است؟ گفت عالی. گفتم راضی هستی؟ گفت قطعاً. گفتم پس چرا در ته لحن تو، نارضایتی حس می‌شود؟

گفت: محمدرضا. همه چیز خوب است. اما این فرد تنها کسی است که قوانین من را دور زده. مسیر استخدامی استاندارد را نرفته. همیشه احساس می‌کنم در نخستین روز در برابرش شکست خورده‌ام.

گفتم: خوب چرا اخراجش نمی‌کنی؟ اگر اینقدر حس تو را بد کرده، اخراجش کن و کسی را به جایش بیاور.

گفت: نه. او را لازم دارم. خیلی خوب است. یکی از بهترین همکاران است.

اینجا دردسر آغاز می‌شود. اگر او از مهارت فراموش کردن نوع چهارم، بهره مند نباشد، ضمن اینکه آن حس منفی برایش آزاردهنده می‌شود، ممکن است روی تصمیم‌ها و رفتار و قضاوت‌هایش هم تاثیر بگذارد. چه بسیار رابطه‌های شخصی و شغلی، که به دلیل ضعف ما در فراموشی نوع چهارم، برای همیشه آسیب می‌بینند و ظرفیت‌های خود را از دست می‌دهند.

حالا که کمی با مفهوم فراموشی بازی کردیم، می‌توانیم به سراغ سوال بعدی برویم:

توسعه‌ی تکنولوژی دیجیتال و شکل گیری حافظه‌ی بیرونی، چه تبعاتی را برای مکانیزم مهم و ارزشمند فراموشی، به همراه داشته است؟

در اینجا مطالب مختلفی به ذهنم می‌رسد که به نظرم می‌توان آنها را در یک مطلب جداگانه شرح و بسط داد. اما فعلاً به عنوان مقدمه این را بگویم که:

قبلاً دو شکل مشخص از حافظه وجود داشت. حافظه‌‌ای که در جمجمه‌ی سر ما وجود داشت و حافظه‌ای که به شکل فیزیکی، در بیرون بود. خاطرات گذشته در مغز ذخیره می‌شد و آلبوم عکس خانوادگی در گاوصندوق یا کمد دیواری. الان با شکل گیری ابزارهای دیجیتال، شکل سومی از حافظه به وجود آمده که از لحاظ شکل به دومی شبیه است اما از لحاظ هویت به اولی.

موبایل، از یک سو به آلبوم خانوادگی یا یک دفترچه خاطرات شبیه است. چون شکل فیزیکی یافته است. از سوی دیگر به مغز شبیه است، چون وسائل قدیمی و یادگاری‌ها، تنها اسنادی از گذشته هستند و موبایل، حامل بخشی از حال و آینده‌ی ما نیز هست. ضمن اینکه در موبایل، فقط اطلاعات ذخیره نمی‌شود. بلکه رفتار هم ذخیره می‌شود.

اگر امروز برای شناخت من، دو گزینه پیش روی شما باشد که یکی، حاوی مجموعه‌ی گسترده و کاملی از تصاویر fMRI مربوط به مغز من (که ۳۶ سال است همراه من است) در شرایط مختلف باشد و دیگری مجموعه اطلاعات روی موبایل من (که فقط دو سال است آن را در دست دارم)، فکر می‌کنم در انتخاب موبایل من، تردید نخواهید کرد. بخشی از مغز من که در بیرون جمجمه قرار دارد و اطلاعات روی آن هم، بدون تجهیزات پیچیده، قابل بررسی و مطالعه است و از قابلیت تحلیل بالاتری هم برخوردار است.

انسان امروز، که مغزش را در دستش می‌گیرد و راه می‌رود، اگر چه مجهزتر از گذشته است، اما تا نتواند تمام مکانیزم‌های قدرتمند مغز قدیمی (از جمله فراموشی)‌ را در آن تعبیه کند، میتواند تهدیدی علیه خود و دیگران باشد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+160
  

دنیای تکنولوژی، حافظه بیرونی و درد جاودانگی

حافظه بیرونی - فلسفه تکنولوژی دیجیتال - حافظه منفصل

پیش نوشت صفر: این متن ادامه قسمت اول بحث در مورد حافظه بیرونی است.

پیش نوشت ۱: مادر بزرگ، وقتی که همه‌ی فرزندان و نوه‌ها در نخستین روزهای سال در خانه‌اش جمع می‌شدند، بعد از غذا، با علاقه و هیجان، آلبوم عکس‌های بچه‌ها را می‌‌آورد. آنها را باز می‌کرد و برای چندمین سال متوالی، داستان‌های مربوط به هر عکس را تکرار می‌کرد. داستان‌های تکراری مادربزرگ اما، شنیدنی بودند. چه آنکه می‌دانستیم، فرصت شنیدنشان محدود است و اگر به آنها گوش ندهیم و با آنها نخندیم و اشک نریزیم، تا عید سال بعد، فرصت دیدن و شنیدن آنها را نخواهیم داشت. مادربزرگ وقتی مُرد، آلبوم عکس‌ها در شلوغی رفت و آمدها گم شد و قصه‌هایش هم در میان انبوه غصه‌های ما به فراموشی سپرده شد و آنچه ماند، روایتهایی ناقص و مبهم و متفاوت است که هر از چند گاهی، نوه‌ها در دیدار یکدیگر، آنها را نقل می‌کنند و هیچ وقت بر سر آنکه کدام روایت، به واقعیت نزدیک‌تر است، به توافق نمی‌رسند.

پیش نوشت ۲: روزگاری که ما پدربزرگ شدن و مادربزرگ شدن را تجربه کنیم، حتی همان سهم کوچک قصه گویی سالانه هم، برایمان نخواهد ماند. فرزندانمان، عکس‌هایمان را در فضای وب جستجو می‌کنند. به آرشیو‌های بزرگ دیجیتال مراجعه می‌کنند تا ببینند آن روزها، من و شما دنیا را چگونه می‌دیده‌ایم. وقتی برایشان از خاطرات جنگ یا صلح یا زلزله می‌گوییم، قبل از آنکه نطفه‌ی کلام در دهان ما منعقد شود – احتمالاً بی‌آنکه مانند امروز نیازمند یک وسیله‌ی فیزیکی مانند موبایل یا تبلت یا لپ تاپ باشند – صحت و دقت گفته‌های ما را با موتورهای هوشمند جستجو – که احتمالاً گوگل و یاهو نیستند و سخت‌افزارهایی هستند که با مغزشان پیوند خورده اند – خواهند سنجید و با لبخندی که به طعم بی‌حوصلگی هم آغشته است، خواهند گفت: اشتباه می‌کنید. جنگ در فلان سال تمام نشد. ضمناً آن زلزله که می‌گویید آنقدر شما را ترسانده، در شهر شما نبوده. بلکه صد و سه کیلومتر آن سو‌تر بوده است و البته تاریخش هم، مربوط به دوران دانشجویی شما نیست. شما در آن زمان هنوز به دانشگاه نرفته‌ بودید‍!

پیش نوشت ۳: دیروز یکی از نوشته‌های هفت یا هشت سال قبل خودم را در قالب یک پیام در یکی از این نرم‌افزارهای پیام رسان دریافت کردم. آنقدر از زمان نگارشش گذشته بود که بنشینیم و کمی فکر کنم تا مطمئن شوم که خودم آن را نوشته‌ام و به یاد بیاورم که در چه شرایطی آن را نوشته‌ام. تحلیلی بود پوچ و سطحی از رویدادی عمیق و گسترده. چیزی که دوست نداشتم نویسنده‌ یا گوینده‌اش، من باشم. یا اگر امروز، فرد دیگری آنها را می‌گفت، احتمالاً از تیغ نقد من در امان نمی‌ماند. حس خوبی نداشتم. من نمی‌خواهم آن نوشته، مال من باشد. اما چه می‌توان کرد، به همان قطعیت که من با هر گام، به سمت مرگ و نابودی نزدیک می‌شوم، نوشته‌ها و حرف‌ها و عکس‌هایم به سمت جاودانگی حرکت می‌کنند. شاید فراموش کردن، هنوز تا حدی در حیطه‌ی اختیار ما باشد، اما فراموش شدن حقی است که ظاهراً امروز و هر روز، بیش از پیش از ما سلب می‌شود.

خواهید گفت که: مهم نیست. همه‌ی ما تغییر می‌کنیم. نگرش همه‌ی ما تغییر می‌کند. حرفهای همه‌ی ما به تدریج، دگرگون می‌شود و نگاه تازه و متفاوتی به خود و دنیا می‌یابیم.

اینها را می‌دانم. اما حرفم اینها نیست. حرفم این است که هر سال، در مقایسه با سال قبل، فرصت و شانس فراموش شدن، کمتر از قبل می‌شود. من امروز می‌توانم تمام حرف‌هایم را از این وبلاگ پاک کنم. اما شما می‌توانید نسخه‌هایی از آن را که ذخیره کرده‌اید، برای همیشه حفظ کنید.

آن هم نه در حد یک حافظه‌ی ضعیف فراموشکار که جزییات حرف‌هایش به سادگی قابل بحث و انکار خواهد بود. بلکه در حد دقت کتابی ظریف و مستند که اعتبارش، اگر از اعتبار ادعای من بیشتر نباشد، کمتر نیست. شما می‌توانید اکانت اینستاگرام خود را ببندید، اما اسکرین شات صفحات شما، در دنیای دیجیتال به زندگی خود ادامه خواهند داد. آن شب پر هوس سالهای قبل، تمام خواهد شد. اما تصاویر و فیلم‌های آن باقی می‌ماند و می‌تواند هر لحظه تهدیدی برای آینده‌ی هر یک از آن دو نفری باشد که عاشقانه در آغوش هم آرام گرفته بودند (یا نگرفته بودند!).

یادش بخیر، معلم دینی مرحوم مدرسه. از قیامت می‌گفت و دست و زبانی که بر علیه‌ات شهادت می‌دهند. مرد و ندید در و دیوارهایی را که هر لحظه برای شهادت دادن له یا علیه تو آماده‌اند و قیامتی برپاست. جسمانی و مشهود و فیزیکی. برای او که با هیجان، دو جلسه‌ی سه ساعته، در مورد روحانی و جسمانی بودن معاد حرف زد و از ما امتحان هم گرفت!

چنین می‌شود که جولیان آسانژ، با ویکی لیکس، قدرتمندان جهان را تهدید می‌کند و آنها هم کار چندانی از دستشان بر نمی‌آید و از سوی دیگر، خود نیز به انتقام این حرکت، گرفتار شکایت “تجاوز خفیف” می‌شود که مستنداتش به اتکای همان تکنولوژی ثبت و تنظیم شده که او، برای به چالش کشیدن قدرتمندان و قدرتمداران به کار می‌گیرد.

اصل ماجرا: زمانی که از تکنولوژی و دستاوردهای آن به عنوان ابزاری برای شکل گیری حافظه بیرونی حرف می‌زنیم، باید به خاطر داشته باشیم که به این مسئله می‌توان از دو منظر کاملاً متفاوت نگاه کرد.

دیدگاه اول، اتفاقی است که در یک دنیای کاملاً غیرمتصل (A totally disconnected world) روی می‌دهد. فرض کنید که من لپ تاپ و تبلت خودم را دارم. اما آنها به اینترنت متصل نیستند. فرض کنید دوربین عکاسی دیجیتال خودم را دارم. اما امکان ارسال آن به وب و به شبکه‌های دیگر را ندارم.

این جنس از نگاه به تکنولوژی، تکنولوژی دیجیتال را اختراعی جدید در ادامه‌ی نوار پاپیروس قرار می‌دهد و عکاسی دیجیتال از میز شام رستوران را شکل توسعه یافته‌ای از رفتارهای انسان بدوی که تصویر گاو و بزهای خود را پس از شام، بر دیوار غار خود ترسیم می‌کرد.

در این زمینه، سوالات و دغدغه‌های زیادی مطرح است و مطرح خواهد شد. اینکه ذخیره سازی بیرونی یک فرصت است یا یک تهدید. اینکه مغز ما در اثر ذخیره سازی بیرونی، ضعیف‌تر می‌شود؟ یا ظرفیت آزاد بیشتری پیدا می‌کند تا به تجزیه و تحلیل دنیای خود بپردازد.

اینکه آیا حافظه‌های بیرونی نوین، در مقایسه با حافظه های بیرونی سنتی (مانند کاغذ و کتاب و بوم نقاشی) مفیدترند یا مضرتر؟ مطمئن‌تر یا پرخطرتر؟ ماندگارتر یا فانی‌تر؟ اینکه افزایش توانایی به خاطر سپردن (با استفاده از ابزارهای جدید) برای کیفیت زندگی انسان، یک فرصت است یا یک تهدید؟

و طبیعتاً چون دنیا، سیاه و سفید نیست و حتی خاکستری هم نیست و رنگ‌های زیادی در آن وجود دارد، هیچیک از سوال‌های بالا، پاسخ مطلق قطعی مشخص ندارند و در ذیل هر کدام، می‌توان ساعت‌ها فکر کرد و حرف زد و در نهایت، با اتکا به پاسخ‌ها و تحلیل‌ها، برای بهبود کیفیت زندگی با اتکا به دستاوردهای جدید انسان، تلاش کرد.

دیدگاه دوم اما، شکل گیری حافظه‌ی بیرونی در دنیایی فوق متصل است (A hyperconnected world). دنیایی که در آن، پیامک یا پیام عاشقانه‌ی تو، قبل از آنکه به دست من برسد، ده‌ها بار دست به دست و ذخیره می‌شود. فرض کن حافظ در دوران خود وادار می‌شد پیام‌های عاشقانه‌اش را به دست شاه شجاع بدهد تا او این پیام را به دست معشوقه‌‌اش برساند. و نه تنها شاه شجاع می‌توانست حرف‌های خلوت آن دو را بخواند، بلکه اسب شاه شجاع هم می‌توانست نامه را بخواند و نسخه‌ای از آن را در خورجین خود نگه دارد! و البته نه تنها اسب و خورجین. که خورجین ساز هم، هر از چند گاهی، می‌توانست مجموعه نامه های داخل خورجین را بازبینی کند! نمی‌دانم. در چنین فضایی، چنان لحظات روحانی و آن تجربه‌های عارفانه، متولد می‌شد یا خیر!

این است ماجرای ایمیلی که امروز من و شما برای هم می‌فرستیم و سر راه از هزار منزل می‌گذرد و گوگل و یاهو هم، با افتخار به ما وعده‌ی ذخیره‌سازی‌ اش را می‌دهند و در نخستین روز هم که این خدمات رایگان را به ما می‌دهند، از ما امضا می‌گیرند که تقریباً هر چه خواستند می‌توانند با آنها انجام دهند.

این است ماجرای سرویس‌های بزرگ ذخیره سازی در جهان که ظرفیت آنها به عنوان حافظه‌ی بیرونی ما، نه تنها ما را نگران نمی‌کند، بلکه دعوت‌نامه استفاده از این حافظه بیرونی را برای دوستان خود هم می‌فرستیم تا ظرفیت بیشتری را به مغز بیرونی ما هدیه کنند!

و البته شبکه های اجتماعی. بخش دیگری از حافظه‌ی بیرونی ما که خود به عمد، آن را به صورت لخت و عریان، پیش چشم دیگران قرار داده‌ایم. تا سهراب که در انتظار این بود که دانه‌های دل مردم پیدا باشد، آرزو به دل نماند!

چند روز پیش، برای گروهی از دوستانم نوشتم که: آن تصویر هولناک ۱۹۸۴ را که جورج اورول مطرح می‌کرد، استالین نتوانست با زور بسازد. اما زاکربرگ و اشمیت و لری پیج، با لبخند ساختند! شاید در نخستین نگاه، خواننده‌ی این سطور بگوید، چقدر به تکنولوژی بدبین هستی. چرا اینقدر سیاه و سخت فکر می‌کنی. همه چیز در اختیار توست. ایمیل نزن. حرف‌های مهم خودت را حضوری بگو. هر چیزی را در شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذار.

کسی که سلسله نوشته‌های من را خوانده می‌داند که من از عاشقان تکنولوژی هستم و همیشه شکرگزارم که در دوران کهن به دنیا نیامدم و در دورانی پا به جهان گذاشتم که تکنولوژی دیجیتال را می‌بینم و قدرت شگفت بشر را تجربه می‌کنم (و البته خوشحال‌تر بودم اگر هزارسال بعد به دنیا می‌‌آمدم تا به خاطر اینکه در این دوران کهن پا به جهان نگذاشته‌ام، شکرگزارتر باشم!). تنها نگرانی من از تکنولوژی، ندیدن جنبه‌های پنهان آن است. جنبه‌هایی که در سطح خرد وجود ندارند،‌ اما در سطح کلان آن، ظهور پیدا می‌کنند. جنبه‌هایی که تا حدی می‌توان از آنها فاصله گرفت. اما فقط “تا حدی”. و نه بیشتر.

پدیده‌های رفتاری شگفت مانند فشار و اجبار درونی در به اشتراک گذاشتن. همان پدیده‌ای که به نام Impulse to Share شناخته می‌شود. اینکه اگر جمله‌ای زیبا یا منظره‌ای زیبا می‌بینیم، فشاری درونی ما را به سمت اینترنت و موبایل سوق می‌دهد تا زودتر آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم. همان چیزی که به ما قبولانده‌ است مهمانی، اگر نتوانیم از آن هیچ تصویری منتشر کنیم، تقریباً وجود نداشته و جزو خاطرات ما محسوب نمی‌شود. همان حسی که وقتی یک شوخی زیبا می‌شنویم که نمی‌توان آن را در محیط عام گفت، با حسرت می‌گوییم: کاش می‌شد این را توییت کرد!

و همینطور پدیده‌های دیگری مانند توسعه و ترویج ویروسی افکار و ایده‌های مثبت و منفی و بحث‌هایی که معمولاً تحت عنوان Memetics مطرح می‌شود. مدتهاست دلم می‌خواسته از این مورد آخر بنویسم، اما می‌ترسم که اگر معرفی Meme را کامل و ساده و فارسی بنویسم، متن نوشته‌ام توسط سیستم های غیرهوشمند مسلط بر حافظه‌های بیرونی، فیل تر شوند و اگر هم فارسی ننویسم، یک متن هزار کلمه‌ای نوشته شود که از هر ده کلمه‌اش، یکی Meme است!

به هر حال، تصمیم گرفته‌ام که در آینده نزدیک، از هر دو دیدگاه به شکل گیری حافظه بیرونی نگاه کنم. بحث‌های ممتیکس را هم به هر حال به شکلی مطرح خواهم کرد. اما باز هم چون، نوشته‌ ام و پیش نوشته‌هایم طولانی شد، ترجیح می‌دهم ادامه‌ی بحث را به مطلب مستقلی موکول کنم.

اما حیفم می‌‌آید که در این آخرین سطور این نوشته، یادی از پیامبر بزرگ دنیای رسانه – که از دوست داشتنی‌ترین دوستان من است و مفتخرم که در کنارش زندگی می‌کنم – نقل نکنم: مارشال مک لوهان که گنگ خواب‌دیده‌ی زمان خودش بود و سالها قبل از اختراع اینترنت جهان را ترک کرد، در کتاب کهکشان گوتنبرگ به زیبایی می‌گوید:
حسگر‌های شخصی (مانند چشم و گوش و لامسه) در مقایسه با حسگرهای توسعه یافته که ابزارهای جدید به ما هدیه می‌دهند یک تفاوت مهم دارند.
حسگرهای ما یک سیستم باز هستند و ما را به دنیای فیزیکی بیرون وصل می‌کنند. در حالی که حسگرهای توسعه یافته، ممکن است به یک سیستم بسته تبدیل می‌شوند. آنها به جای انتقال اطلاعات دنیای بیرونی به ما، کمک می‌کنند که ما برداشت‌های خود را از دنیای بیرونی به یکدیگر منتقل کنیم. وقتی همه‌ی این حس‌گرها به هم متصل شوند، چیزی از جنس خودآگاهی جمعی در آنها شکل می‌گیرد.
تا زمانی که اختراعات و ابزارهای بشر در حد چرخ و الفبا و پول، کند و آهسته باشند، مشکلی وجود ندارد. اما وقتی صدا و تصویر می‌تواند با سرعت نور در سراسر جهان جابجا شود، دیگر دنیای ابزارها به بخشی از دنیای ذهنی ما تبدیل خواهد شد و با دنیای درونی ما، قابل تفکیک نخواهد بود.

پی نوشت: اصطلاح درد جاودانگی در عنوان این نوشته را از عنوان کتابی به همین نام از میگل د اونامونو به عاریت گرفته‌ام. کتاب زیبایی که به دغدغه‌ی انسان برای جاودانه بودن و رغبت او به جاودانه ماندن اشاره می‌کند و همه‌ی آنچه در پی این رغبت و دغدغه، در طول این هزاران سال بر او گذشته است. کتابی فلسفی اما روان و خواندنی که البته به خاطر عمق حرف‌های نویسنده‌اش، ناگزیر باید جرعه جرعه نوشیده شود تا اوج سرمستی را در خواننده بیافریند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+222
  

دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی – قسمت اول

پیش نوشت نامربوط: مدتی پیش با یکی از دوستان غیرایرانی، در یکی از خیابان‌های تهران قدم می‌زدیم. مغازه‌ای را دید که پشت آن کاغذهای زیادی چسبانده شده بود. او که گاه و بیگاه به ایران سر می‌زند گفت: اینجا را می‌شناسم! اینجا را می‌شناسم! فارسی بلد نیستم. اما اینجا را می‌شناسم!

پرسیدم کجا؟

گفت: این مغازه را می‌شناسم. بنگاه معاملات املاک است. در سفر قبلی خودم یاد گرفتم. پیشنهادهای جذابشان را روی شیشه می‌چسبانند.

لبخندی زدم و گفتم: آره. قبلاً این کار را می‌کردند. اما الان کمتر شده. خیلی کمتر. اطلاعاتشان را در کامپیوتر و یک شبکه مرکزی ذخیره می‌کنند. با جستجو در دیتابیس، پیشنهادهای مناسب را بر اساس نیاز و اولویت تو، پیدا می‌کنند.

گفت: اما این بنگاه املاک است. می‌دانم. من در سفر قبلم یاد گرفتم.

مجبور شدم برایش توضیح بدهم که مغازه‌ای که می‌بیند، فروشگاه سیمکارت موبایل است و آنچه بر شیشه چسبیده، شماره‌های موبایلِ فروشی است و آنها که گ رُندتر هستند، گران‌ترند و رُند دو پله با رُند سه پله چه تفاوت‌هایی دارد و یک طبقه بندی پیچیده از انواع شماره تلفن‌های رُند برایش توضیح دادم.

به او گفتم که شماره‌های Patternless (بدون الگوی مشخص) ارزان هستند و هر چه Pattern‌ها و الگوهای بیشتری در داخل شماره مشاهده شود، قیمت آن هم افزایش می‌یابد.

با هیجان و علاقه گوش می‌داد. در آخر گفت:

چقدر جالب! من فکر می‌کردم مردم در ایران هم مثل بقیه کشورها، از دفتر تلفن موبایل استفاده می‌کنند.

گفتم: بله! معلومه که استفاده می‌کنیم. همه استفاده می‌کنیم.

گفت: پس شماره تلفن رُند چه مزیتی دارد؟ من فکر می‌کردم لابد مردم استفاده کامل از موبایل را نمی‌دانند و هنوز مجبورند شماره‌ها را حفظ کنند. به همین دلیل شماره‌های رُند، مزیت دارند.

گفتگوی شوم ما ادامه پیدا کرد. حالا باید توضیح می‌دادم که این رُند بودن الان نوعی پرستیژ هم محسوب می‌شود.

بحث به جایی رسید که در آخر گفتم: اجازه بده یک اعتراف کنم. مغازه‌ای که دیدی بنگاه معاملات ملکی بود. خواستم با تو شوخی کنم!

پیش نوشت صفر: مطمئن هستم که تا کنون به این سوال کوچک و ساده اما مهم، فکر کرده‌اید: اگر الان گوشی موبایل خودتان را کنار بگذارید و کاغذی بر روی میز بگذارید، چند شماره تلفن را می‌توانید روی کاغذ بنویسید؟ تقلب نکنید. به خاطر داشتن شماره تلفن خانه‌ی پدری، هنر نیست. این شماره را زمانی به خاطر سپرده‌اید که هنوز دفترهای تلفن موبایل و امکانات قدرتمند سرویس‌های آنلاین و آفلاین برای مدیریت اطلاعات تماس شما به وجود نیامده بودند.

به کسانی فکر کنید که در همین دو یا سه سال اخیر با آنها آشنا شده‌اید و ارتباط نزدیک و منظم با آنها دارید. چند شماره تماس از آنها را می‌توانید روی کاغذ بنویسید؟

اصل موضوع: با مروری کوتاه به روند تغییرات تکنولوژی، به نظر می‌رسد مراحل کلاسیک مواجهه با تغییرات اجتماعی، همچنان وجود دارند و تکرار می‌شوند. از گروه کوچک نوخواهان که بگذریم، اکثر ما با به وجود آمدن محصولات و تکنولوژی‌های جدید، قبل از هر چیز، تهدیدهای آنها را می‌بینیم. بعد از مدتی، کاربردها و نکات مثبت آنها را هم می‌بینیم و در نهایت، زمانی که حضور آنها در زندگیمان جدی و انکارناپذیر شد، آنها را به عنوان بخشی از “تاریخ” مورد توجه قرار می‌دهیم و نقش آنها را در زندگی امروزی خود تحلیل می‌کنیم.

تکنولوژی دیجیتال هم از این مسیر،‌ مستثنی نبوده است. دفترچه تلفن موبایل و اساساً ابزارهای ذخیره سازی دیجیتال، در نخستین مرحله حضور خود در جهان، با کسانی مواجه شدند که آنها را تهدیدی برای حافظه‌ی انسان می‌دانستند.

من به افراد سطحی و کم سواد و کم مطالعه کاری ندارم. همانها که برایشان هر تکنولوژی جدیدی “سرطان‌زا” است. تا زمانی که خلافش ثابت شود. همانها که با رانندگی خود، باعث تحریک دائمی اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک خود و دیگران و ترشح کرونیک غدد فوق کلیوی می‌شوند و به شکلی از خطر “امواج موبایل” صحبت می‌کنند که احساس می‌کنی ساکن “جنات تجری من تحتها الانهار” هستند و تنها چیزی که تمیزی جوی شیر و عسل‌شان را آلوده می‌کند، ذرات سرب و دود سیگار و امواج موبایل و نور ماوراء بنفش آفتاب است!

اشاره من به افرادی است که واقعاً الگوهای فکری بزرگ هستند. کسانی که دنیای امروز را می‌فهمند و به دنیای فردا فکر می‌کنند. کسانی که حفظ وضع موجود برایشان یک ارزش نیست و تلاش برای حرکت به سمت دنیایی مطلوب‌تر، برایشان مقدس است.

کسانی مثل نیکلاس کار که کتاب زیبای او The Shallows اکنون تحت عنوان کم عمق‌ها، به فارسی هم ترجمه شده و چند بار خواندن آن برای هر کس که می‌خواهد دنیای تکنولوژی و رسانه و تاثیرات آن را بر محیط اطراف ما بفهمد، از واجبات است (علیرضا مجیدی عزیز، در سایت خودش یک پزشک، مروری بر این کتاب داشته که خواندن آن خالی از لطف نیست. کلاً نوشته‌های علیرضا مجیدی و فرانک مجیدی همیشه خوب هستند و من هرگز از وقتی که برای خواندنشان گذاشته‌ام پیشمان نشده‌ام).

حتی بزرگانی مثل نیکلاس کار هم، در مواجهه با اینترنت و ابزارهایی مانند گوگل، در کنار انواع نگرانی‌ها، به مواردی مانند ضعیف شدن حافظه انسان و توانایی‌های شناختی ذهن اشاره کرده‌اند. نیکلاس کار در سال ۲۰۰۸ در مقاله خود تحت عنوان آیا گوگل ما را احمق می‌کند؟ ضعیف شدن کارکرد حافظه در مغز را به عنوان یکی از دغدغه‌های خود مطرح کرد. بدیهی است که من در اینجا قصد دفاع از گوگل را ندارم و خودم هم نگرانی دیگری در مورد گوگل و سایر خدمات مشابه، تحت عنوان Google Blindness ابراز کردم. اما آنچه در اینجا به طور خاص مد نظر دارم، اثر تکنولوژی در شکل گیری حافظه بیرونی است.

فکر می‌کنم کمتر کسی را بتوان یافت که امروز از دفترچه تلفن موبایل خود یا از نرم افزارهای یادداشت برداری مانند وان نوت و اورنوت و ووندرلیست و تودوییست استفاده نکند. به عبارتی امروز، از آن مرحله نخستین که فقط تهدیدهای این ابزارها را بررسی می‌کردیم، عبور کرده‌ایم.

واقعیت این است که حتی مرحله دوم هم تقریباً‌ برای بسیاری از ما به پایان رسیده. فواید مثبت و مزایای این سیستم‌ها را دیده‌ایم و فرصت‌هایی که این ابزارها برایمان ایجاد کرده‌اند به مراتب بیشتر از تهدیدها بوده و عملاً باید پدیده‌ای به نام شکل گیری حافظه بیرونی را به عنوان بخشی از زندگی فردی و اجتماعی خود به رسمیت بشناسیم.

البته حافظه بیرونی، صرفاً‌ با به وجود آمدن موبایل و تبلت و لپ تاپ و دسکتاپ، به وجود نیامده است. در نگاهی کلی‌تر می‌توان هر نوع ثبت اطلاعات در بیرون مغز برای مراجعه بعدی را شکلی از حافظه بیرونی دانست.

ما از نخستین روزهایی که خاطرات و رویاها و داستان زندگی خود را بر دیواره‌ی غارها نقش کردیم، به سراغ حافظه بیرونی رفتیم. شکل گیری خط، نگارش، گسترش استفاده از کتاب و توسعه صنعت چاپ،‌ همه و همه به بزرگتر شدن حافظه بیرونی منجر شدند.

تکنولوژی دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی

همانطور که قبلاً هم در تحلیل شبکه های اجتماعی نوشتم، تاریخ به ندرت مسیرهای کاملاً جدید را طی می‌کند. بلکه عموماً روندهای قدیمی را در لباس رویدادهایی جدید، تکرار و بازسازی می‌کند. اگر امروز نگران هستیم که شکل‌گیری حافظه بیرونی موجب تضعیف مکانیزم‌های حافظه در مغز می‌شود، می‌توان تصور کرد که این نگرانی می‌توانسته در زمان چاپ کتاب هم وجود داشته باشد. شاید هم به شکلی مشابه، در زمان اختراع اهرم، کسانی بوده‌اند که نگرانی خود را از ضعیف‌تر شدن تدریجی ماهیچه‌های انسان ابراز کرده‌اند.

شاید بتوان گفت که قدرت بدنی و توانمندی ماهیچه‌های انسان امروزی به اندازه‌ی انسان قدیم نیست. شاید بتوان گفت که شکم ما از شکم نیاکانمان بزرگتر است:

در دنیای مجهز به تکنولوژی، ما به تدریج چاق تر می‌شویم!

اما یک سوال: آیا “انسان + ابزار” یا به قول مطلب قدیمی خودم “سن تور” امروزی، ماهیچه‌های قدرتمندتری از گذشته ندارد؟ آیا نمی‌تواند کوه‌ها را جابجا کند و برای خود خانه بسازد؟ آیا نمی‌تواند یک یا چند نفر از دوستانش را با دستانش به کره ماه پرتاب کند؟ غذای آنها را هم چند وقت به چند وقت برایشان بسته بندی کند و با دقت به سمت آسمان پرتاب کند تا هزاران کیلومتر بالاتر به دست آنها برسد؟ ما تعهد نداده‌ایم که ماهیچه‌های مان از دو سر به استخوان‌ها و مفاصلمان بچسبند و در زیر یک پوست نازک پنهان شوند.

من در نوشته قبل در مورد سن تور، برای حفظ زیبایی روایت، به یک نماد افسانه‌ای اشاره کردم. اما اگر صادقانه بگویم، تصویری که خودم از انسان ابزار امروزی دارم به چنین تصویری نزدیک‌تر است:

توسعه تکنولوژی - حافظه بیرونی و انسان ابزار جدید

از همان تصاویری که در فیلم‌ها و کارتون‌های علمی-تخیلی می‌دیدیم. یک روبوت بسیار بزرگ که در داخل سر او، یک انسان قرار گرفته بود و با انبوهی از دکمه‌ها و اهرم‌ها به جنگ دیگران می‌رفت.

طنز آمیزترین قسمت ماجرا این است که هنوز هم کسانی را می‌بینم که چنین تصویری را نماد فیلم‌های علمی-تخیلی می‌دانند و دقت نمی‌کنند که ما خود امروز،‌ به چنین غول‌هایی تبدیل شده‌ایم. پدیده Externalization یا برونی شدن، چیزی از این جنس است.

در گذشته، توسعه در درون پوست بدن ما روی می‌داد. ما از درون قوی‌تر می‌شدیم. ماهیچه‌ها رشد می‌کردند. مغزمان پرورش پیدا می‌کرد و بدنمان، مواجهه با تهدیدهای بیرونی را می‌آموخت.

اما امروز توسعه بیرونی بر توسعه درونی غالب شده است. بخشی از ماهیچه‌های ما در بیرون بدنمان است. بخشی از مغزمان در بیرون جمجمه‌مان قرار دارد (اگر با خودمان صادق باشیم باید بگوییم: بخش بزرگتر مغزمان در بیرون جمجمه است) و این اتفاق، هر روز بیشتر و عمیق‌تر و گسترده‌تر از قبل می‌شود.

نخستین انسانی که برای نخستین بار، نخستین چوب را بر روی نخستین سنگ قرار داد و اهرم را اختراع کرد، اگر چه خود نمی‌دانست، اما فرایند برونی شدن را آغاز کرد. ما هنوز در ادامه مسیر او هستیم. شاید شکل ظاهری برونی شدن تغییر کند، اما فرایند برونی شدن، متوقف نخواهد شد. انسان بر آن است تا زمین و آسمان‌ها را در تسخیر خود درآورد و برای این کار، چاره‌ای نیست جز اینکه خود نیز، تن به ابزارهای خود بسپارد و خود را مسخر آنها گرداند. انسانی که در تصویر بالا، در قسمت سر روبوت پنهان شده است، قدرتی عظیم دارد. اما برای کسب این قدرت، دنیایش را به قفسی کوچک و فلزی محدود کرده است.

البته اگر تعداد این روبوت‌ها کم باشد، او هنوز می‌تواند گاهی، ماشین بزرگ خود را در گوشه‌ای متوقف کند و برای تنفس از آن پیاده شود و پا بر زمین بگذارد و خیسی آب و بوی علف را تجربه کند و نوازش نسیم را بر چهره‌اش حس کند. اما وقتی که تک تک انسانها به چنین غولی مجهز شدند، پیاده شدن از این ابزار، به معنای له شدن در زیر دست و پای دیگران است و عملاً انسان، در درون اتاق زیبای قدرتمند خود، حبس خواهد شد.

آنجاست که می‌توان گفت گونه جدیدی از جانوران بر روی زمین پدید آمده اند. همان گونه‌ای که می‌توان آنها را سن‌تور یا انسان ابزار نامید.

پی نوشت: ظاهراً این بیماری طولانی نویسی در من قابل درمان نیست. باز هم به اصل موضوع نرسیدم. قسمت دوم را می‌توانید در اینجا بخوانید.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+229