Tag: احترام پس از مرگ

#یادبود مردگان و یا #یادهست زندگان؟

پیش نوشت: این مطلب برای عصر ایران نوشته شده است.

اصل مطلب:

حوصله‌ی طولانی نوشتن ندارم.

قبلاً به بهانه‌ی حبیب، در مورد احترام به مردگان که در فرهنگ ما بسیار رایج‌تر از احترام به زندگان است نوشته بودم.

در مورد بزرگانمان از جمله کیارستمی، پیشنهاد کرده بودم که لااقل تا زنده‌اند، حتی اگر شده کتاب کوچکی از آنها یا یکی از محصولات فرهنگی آنها را بخریم. نه برای آنها که آنها بی‌نیاز از ما هستند. برای خودمان تا در زمان از دست دادن‌شان، کمتر رنج بکشیم و اگر افسوس می‌خوریم‌، به خاطر از دست دادنشان باشد و نه بی‌توجهی‌هایمان.

از لغت یادبود بدم می‌آید. به یادمان می‌افتد که کسی بود.

ای کاش فرهنگستان یا هر جای دیگری، با زور یا قانون یا بخش نامه یا توصیه، به جای واژه‌ی منحوس و مانوس یادبود واژه‌ی نیک و نامانوس یادهست را پیشنهاد می‌کرد.

تا یادمان باشد که کسی هنوز “هست”.

امروز که از نعمت داشتن محمدرضا شجریان برخورداریم، هوشنگ ابتهاج هنوز در میان‌مان نفس می‌کشد، هوشنگ مرادی کرمانی و بهرام بیضایی کنارمان هستند. شفیعی کدکنی با همه‌ی گنجینه‌ای که در دل دارد، نفسش از این شهر نگرفته و در حصار تن را نشکسته، بنشینیم و به اینکه هستند فکر کنیم.

لحظه‌ای فکر کنیم که اگر در میان‌مان نباشند، می‌خواهیم چه مدایحی برایشان بگوییم و چه ستایش‌هایی را روانه‌شان کنیم.

همان حرف ها را، همان توصیف‌ها را، همان مدح‌ها را، همان سلفی‌ها را، همان خاطرات را، همان مقالات را، امروز بنویسیم و منتشر کنیم. نه برای #یادبود آنها. برای #یادهست ‌شان.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+243
  

عباس کیارستمی

عباس کیارستمی درگذشتسال خوبی نیست.

از عباس کیارستمی جدا شدیم.

از جمله معدود ایرانیان معاصر که به جای آنکه صرفاً به نام و اعتبار و داشته‌های نیاکان دور خود تکیه کند، خود به اعتبار و تکیه گاه و داشته‌ای برای آیندگان تبدیل شد: معقول ترین مصداقی که برای مفهوم جاودانگی قابل تصور است.

لینک مرتبط: مصاحبه با عباس کیارستمی در مورد فیلم کلوزآپ



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+260
  

درباره‌ی احترام پس از مرگ

پیش نوشت: شاید حبیب محبیان، در فهرست خوانندگان محبوب من در صدر نبود، اما اینها باعث نمی‌شود که تکرار داستان تکراری بی‌تفاوتی ما در دوران زندگی و غم‌زدگی ما پس از مرگ هنرمندان و نویسندگان و بزرگانمان و اشک ریختن بر حسرت‌هایی که با خود به دل خاک برده‌اند، برایم آزاردهنده نباشد.

اصل متن:

سوال ساده‌ است: چرا انسان‌ها پس از مرگ‌، عموماً بیش از زندگی از نعمت احترام مردم برخوردار می‌شوند؟

ساده‌اندیشانه‌ است اگر این مسئله را به باورهای مذهبی ربط بدهیم یا این عادت را – که گاه به بزرگنمایی، مرده پرستی می‌نامیم – مختص این طول و عرض جغرافیایی بدانیم.

در بسیاری از فرهنگ‌های دیگر هم، همین تجربه وجود دارد. البته شاید در جوامعی مثل ما، که بی‌رحمی نسبت به بزرگان زنده چندان زننده نیست، دستمایه‌ی بیشتری برای روضه خوانی بر پیکر مردگان، موجود باشد.

تصمیم گرفتم چند مورد از علت‌های احتمالی این مهربانی پس از مرگ را فهرست کنم. اگر چه بر این باور هستم که چنین فهرستی انتها ندارد و رفتاری که از این غول بی‌شاخ و دم که مردم نام دارد می‌بینیم، حاصل ترکیب پیچیده‌ای از موارد زیر به همراه‌ انبوهی عوامل و موارد دیگر است که ممکن است در این فهرست نباشد.

شاید یکی از مهم‌ترین علت‌های احترام پس از مرگ، از دست دادن فرصت جبران باشد.

اکثر ما مرگ را چندان نزدیک نمی‌بینیم و آن را در محاسبات و تصمیم‌های روزانه‌ی خود لحاظ نمی‌کنیم و همیشه احساس می‌کنیم در آینده فرصت‌هایی وجود خواهد داشت که بتوانیم به آن شکلی که دوست داریم و مناسب می‌بینیم، حرف بزنیم و رفتار کنیم و زندگی کنیم.

قبلاً هم نوشته‌ بودم که به دوستی که عاشق مطالعه بود (اما فرصت نمی‌کرد)‌ و می‌خواست در دوران بازنشستگی کتاب بخواند گفتم که اگر آمار جاری مرگ و میر در شهر بزرگی مثل تهران را ملاک بگیریم، احتمال اینکه ما نتوانیم دوران بازنشستگی را تجربه کنیم از یک سوم هم بیشتر به نظر می‌رسد. پس منطقی‌تر است اگر فعالیتی را دوست داری و آن را برای بازنشستگی در نظر گرفته‌ای، همین امروز انجامش بدهی و تجربه‌اش کنی.

به هر حال، این بی‌توجهی به نبودن فرصت جبران، باعث می‌شود هر یک از مآ، کوله‌باری از حرف‌های نگفته و محبت‌های ابراز نشده و لطف‌های جبران نکرده را در قبال هر فرد، در ذهن داشته باشیم و گفتن آن حرفها و ابراز آن محبت‌ها و جبران آن لطف‌ها را به زمانی دیگر در آینده‌ای گنگ و مبهم، موکول کنیم.

با مرگ دیگران، فشار ناگهانی این حرف‌های نگفته و کارهای نکرده را بر دوش ما وارد می‌شود.

ما عادت داریم از مرگ ناگهانی بگوییم. اما مرگ، ناگهانی نیست. مرگ هست و گام به گام در کنار ما راه می‌رود و با ما زندگی می‌کند.

مرگ، از لحظه‌ی تولد، قطره قطره و جرعه جرعه، از جام وجود ما می‌نوشد و زمانی که به آخرین جرعه‌ی این جام تهی رسیدیم، برای همیشه بر زمین می‌افتیم.

مرگ ناگهانی نیست. آنچه ناگهانی است، فشار ناگهانی کارهای نکرده و حرف‌های نگفته است که با مرگ دیگران، بر دوش ما وارد می‌شود.

هنگام از دست دادن هنرمندان و نویسندگان و متفکران و مصلحان، این فشار را به صورت جمعی تجربه می‌کنیم.

به عبارتی، جامعه به یاد مسئولیت خود در قبال یکی از اعضایش می‌افتد و چون فرصت جبران ندارد، اندوهگین می‌شود.

اما فراموش نکنیم که این رفتار، مختص مشاهیر و بزرگان نیست. بسیاری از ما در قبال پدر و مادر و اعضای خانواده و نزدیکانی که دوست‌شان داریم و به آنها عشق می‌ورزیم هم، گرفتار همین دام ذهنی می‌شویم.

عامل دیگری که می‌تواند در این زمینه نقش داشته باشد، این است که فوت شدگان در موضع ضعف و ناتوانی قرار دارند.

تعبیری که می‌گوییم فلانی دستش از دنیا کوتاه است، به نوعی به این ضعف و ناتوانی اشاره دارد.

ما انسان‌ها، به کودکان و حیوانات کوچک احترام می‌گذاریم و از آنها مراقبت می‌کنیم. هر چه ضعیف‌تر، احترام بیشتر.

اما بزرگ‌سالان خود می‌توانند ازخود دفاع کنند، بنابراین کمتر نیازمند این چتر حمایتی هستند.

خوشبختانه، همه‌ی ما این فرصت را داریم که پس از مرگ، وارد گروه حیوانات و کودکان شویم و به خاطر اینکه بی‌دفاع هستیم و نمی‌توانیم در محافظت از خود دست به اقدامی بزنیم، مورد لطف و محبت دیگران قرار بگیریم.

البته این مسئله تا حدی هم به ترس از قضاوت اجتماعی بازمی‌گردد.

به عبارتی، نقد آنها که از میان ما رفته‌اند، در نگاه عموم مردم، جوانمردانه نیست و چیزی از جنس فرود آوردن خنجر در پشت فردی دیگر است.

بنابراین، حتی منتقدان هم، به تدریج می‌آموزند که در مرگ دیگران – نه به خاطر آنها،‌ بلکه به خاطر حفظ تصویر خودشان – نرم‌تر برخورد کنند و موضع بگیرند.

هم‌ذات پنداری هم، نکته‌ی دیگری است که به احترام به فوت‌شدگان کمک می‌کند.

برخی از ویژگی‌ها بین عموم ما انسان‌ها مشترک است. یکی از آنها هم این است که احساس می‌کنیم قدرمان را ندانسته‌اند.

از تعارفات که بگذریم، ندیده‌ام که کسی بگوید: واقعاً‌ من در حدی مورد توجه و احترام قرار گرفته‌ام که بیشتر از سطح شعور و درک و لیاقت و جایگاه و خدماتم بوده است.

طبیعی است وقتی هر یک از ما، احساس می‌کنیم که آن‌طور که باید فهمیده نشده‌ایم و قدرمان دانسته نشده، در مرگ دیگران و خصوصاً بزرگان و مشاهیر، بر درد آنها می‌گرییم.

این گریستن از جنس همدلی (Empathy) نیست. بلکه مشخصاً از جنس همدردی (Sympathy) است.

به عبارتی، ما دردهای فرد از دست رفته را تصور نمی‌کنیم. بلکه بر این باوریم که دردهایش را در زندگی خودمان هم تجربه کرده‌ایم.

این همدردی، به قطره‌های اشکی تبدیل می‌شود که نیمی از آنها را بر فرد از دست رفته‌مان و نیمی دیگر را بر مظلومیت خود می‌ریزیم.

و دست آخر، نکته‌ی دیگری هم باید اضافه کرد.

مرگ برای عموم ما یا غیرمنتظره است یا بزرگ یا مبهم یا ترسناک و یا همه‌ی اینها.

ما به زندگی عادت کرده‌ایم. چون تجربه‌ی هر روز ماست. اما به مرگ نه. با وجودی که همراه هر لحظه‌ی ماست.

مرگ هر نفر که می‌شناسیم، چه از نزدیکان و چه بزرگان و مشاهیر، مانند شلیک غیرمنتظره‌ی یک گلوله در میانه‌ی صحنه‌ی نمایش است و یا شاید بر زمین افتادن حریف‌، در میانه‌ی میدان مشت زنی.

نمی‌توان در مقابل آن، عکس‌العملی نشان نداد.

شاید باید شاکر باشیم که همین درک نکردن مرگ و بزرگ و مهم دیدن آن باز هم برای بسیاری از ما وجود دارد که اگر نبود، ممکن بود پس از مرگ هم، به بهشت توجه مردمان، پا نگذاریم.

پی نوشت: حبیب محبیان، بدون اینکه بتواند در جایی که دوست داشت، بخواند، فوت کرد و رفت. فاعدتاً‌ امروز که نیست، دغدغه‌اش حل شده و صورت مسئله و نیازش پاک شده است. اما شاید در شأن ما نباشد که هنرمندان و بزرگان و مشاهیر و نویسندگانمان، حل دغدغه‌هایشان را در مرگ جستجو یا تجربه کنند.

انگشت اتهام گرفتن به سمت یک فرد یا سازمان، به جرم مجوز ندادن یا بی‌توجهی کردن، ساده است. اما اثربخشی آن چندان بالا نیست.

می‌توانیم امروز، با خریدن آلبومی از شجریان، یا کتابی از شفیعی کدکنی یا مجموعه شعری از هوشنگ ابتهاج یا اثری از کیارستمی یا داریوش آشوری یا هوشنگ مرادی کرمانی یا کیومرث پوراحمد، احساس بهتری را تجربه کنیم.

فراموش نکنیم که بزرگان، از آن رو بزرگ شده‌اند که بی‌نیاز از توجه مردم بوده‌اند و توانسته‌اند در مقاطع حساس زندگی، بر اساس آنچه قلب و ذهن‌شان می‌گفته تصمیم بگیرند.

اما ما نیازمند حال خوب هستیم. حال خوب، فقط با چشم بستن و آرزو کردن، حاصل نمی‌شود. گاهی باید برایش هزینه کرد.

چنانکه آنها که کتاب ترانه‌های حبیب را در نمایشگاه کتاب خریدند، امروز حال بهتری دارند.

البته واضح است که همین کار را می‌توانیم در مورد جوان‌ترها هم انجام دهیم. محسن چاوشی و علیرضا قربانی و بهنام صفوی و کیهان کلهر و حسین علیزاده و کارن همایون‌فر هم، سرمایه‌های ما هستند. هر کدام بسته به سلیقه‌مان،‌ به بعضی از آنها احساس نزدیکی بیشتر می‌کنیم.

اگر جامعه‌مان را فرهنگ پرور می‌دانیم و کشورمان را مهد فرهنگ و تمدن، غرور داشتن به اینکه کسی در این نقطه متولد شده یا در این نقطه به خاک سپرده شده، پوچ و بی‌معنی است.

باید ببینیم که اهل فرهنگ و هنر، در طول زندگی در میان‌مان تا چه حد اکرام و احترام را تجربه کرده‌اند.

نمی‌دانم ما که امروز بر سر مالکیت مولوی آه و فغان می‌کنیم و گریبان چاک می‌دهیم، اگر امروز در میان‌مان بود، مثنوی را می‌خریدیم یا به دنبال دانلود نسخه‌ی پی دی اف غیرقانونی آن می‌گشتیم.

پاسخ همه چیز، در دولت و نهادها نیست. آنها صرفاً‌ عادتها و ارزش‌های ما را منعکس می‌کنند. البته بزرگتر و تاثیرگذارتر.

پی نوشت دوم: از اینکه مثل همیشه در کامنت گذاری‌ها، کمی دقت و وسواس بیش از حد متعارَف به خرج می‌دهید، ممنونم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+271