فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: نقشه راه موفقیت

راه های موفقیت شغلی دیگر مانند گذشته نیست (مقدمه)

پیش نوشت صفر: این خاطره را قبلاً هم گفته‌ام.

چند سال پیش یک بار، در یک سخنرانی در یک دانشگاه، دانشجویی پرسید که چه شد که شما الان موفق هستید و موقعیت نسبتاً خوبی دارید و هم‌زمان رابطه‌ی خوبی با مراکز علمی و نیز با مدیران کسب و کارهای بزرگ کشور دارید؟ دو دستاوردی که معمولاً‌ با هم حاصل نمی‌شوند.

من هم که مغرورتر از این روزها بودم و فکر می‌کردم واقعاً موفق محسوب می‌شوم (و تصویر چندصد دانشجو در یک سالن بزرگ و اساتید آنها که ردیف نخست را پر کرده بودند، این توهم را تقویت نیز می‌کرد) توضیح دادم که: فقط شاید بیشتر از هم‌نسلان خودم تلاش کرده‌ام. مطالعه و کار و صرف نظر کردن از تفریح و مهمانی و ترجیح دادن دستاوردهای بلندمدت به دستاوردهای کوتاه مدت.

کمی هم در مورد برنامه روزانه و هفتگی و سالیانه‌ی خودم توضیح دادم.

شنیدم که همان دانشجویی که سوال را مطرح کرده بود، آرام در گوش دانشجوی کناری گفت: «خاک بر سرش. با این قدر حمالی که کرده، اگر یک جزیره اختصاصی هم خریده بود، باز هم بدبخت بود!»

پیش نوشت یک: دوستان و عزیزانم، در گفتگوها و پیام‌ها،‌ بارها سوال مشابهی را به شکل‌های متفاوت مطرح کرده‌اند: از نظر تو، کسی که امروز جوان است و در نخستین سال‌های دانشگاه (یا شاید آخرین سالهای دبیرستان) است، چه نکاتی را مد نظر قرار دهد تا بتواند موفقیت شغلی را تجربه کند؟

همیشه در جواب دادن به این سوال، تردید داشته‌ام.

یک دلیل مهم این است که با توجه به تجربه‌ای که تعریف کردم، متوجه شده‌ام که با معیارهای رایج جامعه، چندان موفق نیستم.

دلیل دوم هم اینکه کلاً‌ از موعظه چندان خوشم نمی‌آید.

موعظه، در قلب خود، این پیام را دارد که دانسته‌ها و تجربیات گذشتگان، می‌تواند برای اهل امروز و فردا، مفید و اثربخش باشد. حال آنکه، دیروزیان، زنده یا مرده، حرفشان و فهم‌شان قطعاً مرده است و در دنیای امروز که تحول و شتاب را به شکلی فزایند تجربه می‌کند،‌ فهم ما از جهان قبل از تن مان می‌میرد و بسیار پیش می‌آِد که مغز نسل قبل،‌ حتی قبل از متوقف شدن قلبش، شایسته‌ی به خاک سپردن باشد.

پس قاعدتاً برای من که چندان به دانش و تجربه‌ی گذشتگان باور ندارم و صرفاً از روی احترام و ترحم به آنها لبخند می‌زنم، چندان خوشایند نیست که بر مسند موعظه بنشینم و خودم، همان کار قبیح را انجام دهم.

اما چه می‌توان کرد که من هم انسانم.

و انسانها، در توسعه و تکامل خویش بر روی این کره‌ی خاکی به این باور رسیده‌اند که هر یک، بیشتر از دیگران، دنیای اطراف خود را می‌فهمند.

همچنانکه قبلاً هم اشاره کرده‌ام، همانهایی که عموماً معتقدند که حق ‌شان خورده شده و منابع مالی و فرصت‌ها به اندازه‌ی دیگران در اختیارشان قرار نگرفته است، یک بار هم اعتراض نمی‌کنند که خدایا! چرا به من شعوری کمتر از اطرافیان اعطا کرده‌ای؟ یا آرزو نمی‌کنند که شعور بیشتری داشته باشند.

به همین دلیل است که می‌گویند شعور، ظاهراً تنها نعمتی است که در میان انسانها، به صورت کاملاً‌ عادلانه توزیع شده است.

پس امیدوارم اگر منطق من را نمی‌‍پذیرید، لااقل انگیزه‌ی من را درک کنید و اجازه دهید که من هم، مانند شما و دیگران، لحظاتی لذت خبرگی و دانستگی را تجربه کنم.

پیش نوشت دو: تصمیم گرفتم این مطلب را در قالب نامه‌ای به رها بنویسم.

اگر چه تا کنون هر چه در قالب نامه به رها نوشته‌ام از لحاظ شکل ظاهری، ساختار ادبی داشته است، اما این بار قصد دارم ساده‌تر و صمیمی‌تر بنویسم.

راستش را بخواهید، چندان بر این باور نیستم که ادبیات و ساختار ادبی، اثربخش‌ترین شیوه برای انتقال پیام‌ها و مفاهیم است.

بلکه عموماً محدودیت‌هاست که انسان‌ها را وادار می‌کند به سمت ادبیات بروند.

کافی است نگاهی به ادبیات شاخص جهان داشته باشید. از روسیه تا اروپای شرقی تا آمریکای جنوبی. می‌توانید به سادگی ببینید که محدودیت چگونه نهال ادبیات را رشد داده و ذوق شاعران را برانگیخته و خیال پردازی نویسندگان را به سقف قابل تصور رسانده است.

در فرهنگ خودمان هم، می‌بینیم که تا زمانی که فضا بازتر است، امثال بوریحان و بوعلی، مثل “بچه‌ی آدم” حرفشان را زده‌اند و کتابهایشان را نوشته‌اند. از التفهیم بگیریم تا شفا و قانون.

اما زمانی که به امثال حافظ می‌رسیم و موسم ورع و روزگار پرهیز فرا می‌رسد و دیگر مِی را نمی‌توان به بانگ چنگ خورد، ادبیات و شعر به اوج می‌رسد و آثاری آفریده می‌شوند که هنوز افتخار فرهنگ ما هستند. اساساً افتخارهای فرهنگی در دوره‌های قبض فرهنگی متولد می‌شوند و در دوران بسط و گشایش، نهال فرهنگ چندان میوه‌‌ی دل انگیزی نخواهد داد.

خلاصه اینکه، ادبیات شاید گاهی بستر مناسبی برای بیان حرف‌ها باشد، اما الزاماً بهترین بستر نیست.

امیدوارم این زیاده‌گویی‌های من، بتواند استدلالی برای لحن متفاوت و ساده‌ی این نامه‌ی جدید به رها باشد.

دلیل دیگری هم دارم که این حرف‌ها را خطاب به فرزند فرضی خودم می‌نویسم.

نامه به فرزندان، با مقاومت کمتری از سوی خواننده خوانده می‌شود. ما آموخته‌ایم که در لحظه‌ی خواندن هر پیامی و شنیدن هر جمله‌ای، مدام در پی ارزش گذاری باشیم. یا موافقت کنیم و یا مخالفت.

وقتی کتابی را می‌خوانیم و می‌پرسند چطور بود، یا می‌گوییم خوب بود و خوب نوشته بود. یا ایرادها و نقدهای خود را مطرح می‌کنیم. عموماً عادت نداریم که فارغ از ارزش گذاری، تجربه‌ی خود را در مواجهه با آن کتاب بگوییم.

بگوییم: خواندنش من را برانگیخت تا بیش از گذشته، به فلان موضوع فکر کنم یا برای لحظاتی، در درون خودم فرو روم و به کند و کار خویش بپردازم.

در چنین فرهنگی، که اعتیاد به تایید کردن یا رد کردن (که هر دو به یک اندازه بی‌حاصل و دردناک است) زیاد است، نامه به فرزند، تا حد خوبی از این سرنوشت مصون است. چنانکه همه‌ی ما با وجودی که می‌دانیم نکته‌های واقع‌گرایانه‌ی مثبت اجرایی و کاربردی در حرف‌های والدین را باید مانند سوزن در انبار کاه جستجو کرد، باز هم با لبخند از آنها استقبال می‌کنیم و در شرایطی که می‌دانیم روزنامه‌ی دیروز هم، برای امروز حرف خواندنی ندارد، افکار و نظرات آنها را که در دانسته‌های ده‌ها سال قبل ریشه دارد، با لبخند و احترام، پذیرا می‌شویم.

مقدمه‌ی نامه‌های آتی

رها جان.

حدس می‌زنم تو هم، در این سالها، مانند بسیاری از هم سن و سال‌های خود، نگران آینده‌ات باشی و در جستجوی راهکارها و انتخاب‌هایی که مسیر آینده‌ات را هموارتر کرده و موفقیت شغلی را برای به بار بیاورند.

این را هم خوب می‌فهمم که من یا هر فرد دیگری، از عهده‌ی پاسخ‌گویی به این چالش بزرگ برنمی‌آییم.

ما زاده‌ی زمان دیگری هستیم و تجربه‌های دیگری داریم و دنیایی که ما دیده‌ایم، چالش‌ها و سختی‌ها و فرصت‌ها و تهدیدهای متفاوتی را پیش رویمان قرار داده است.

شاید زمانی که به دانشگاه می‌روی، رشته‌هایی وجود داشته باشد که زمان ما نبوده و رشته‌هایی که زمان ما بوده، دیگر وجود نداشته باشد.

شاید زمانی که وارد بازار کار خواهی شد، شغل‌هایی وجود داشته باشد که امثال من، از نوشتن نام آنها و فهم معنای آنها نیز ناتوان باشند.

و خوب می‌دانم که در زمان بازنشستگی تو، امثال من، حتی اگر لحظه به لحظه کنارت بوده‌ باشیم، باز هم فهم‌مان از دنیای تو و شغل تو و دغدغه‌های تو، کمتر از درک و فهم اصحاب کهف است، آن زمان که پس از سالها خواب، بیدار شده بودند که در دنیای امروز، یک شب خوابیدن و بیدار شدن هم، ما را بسی بیشتر از خواب اهل غار، از روند تغییر جهان به دور می‌کند.

خوب می‌دانم که سکه‌ی تجربه‌ی من در روزگار دولت و قدرت تو، به پشیزی هم نمی‌ارزد و اگر آن را به لبخندی از دست من می‌گیری، بیشتر حاصل بزرگواری توست یا نیازت.

 با این حال، می‌توانی احساس من را وقتی می‌کوشم عصاره‌ی آنچه را در این سالها تجربه کرده و آموخته‌ام بفهمی و امیدوارم به همین دلیل، حوصله به خرج دهی و این مجموعه نامه‌ها را – که از کیسه‌‌ سکه‌های دقیانوسی‌ام به تو می‌بخشم – تا پایان‌شان بخوانی.

+354
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

موفقیت: آرزو یا خواسته؟

زمان تحویل سال برایم پیامک زده: «سلام. سر سفره هفت سین کنار خانواده دعای تحویل سال می‌خواندیم. گفتم از شما بخواهم توصیه‌ای برای موفقیت من در سال جدید داشته باشید». برایش نوشتم: «سلام. امسال در تراکم کارها فرصت نکردم سفره‌ی هفت سین بخرم و الان هم کنار خانواده‌ام نیستم».

چیزی که نوشتم به معنای شکایت نیست. من از زندگیم بسیار راضیم. از اینکه فرصتی ندارم تا پای تلویزیون بنشینم و طنزهای سطحی مجریان و خنده‌های مصنوعی آنها را ببینم خوشحالم. از اینکه شاید پدر و مادرم را یکی دو روز با تاخیر می‌بینم، اما نگاهشان – به جای تحقیر یا شرم یا آرزو – سرشار از رضایت است، عمیقا خوشحالم. از اینکه می‌توانم برای آنها از فرصت‌ها و شادی‌هایی که در زندگی در این کشور وجود دارد بگویم خوشحالم تا اینکه مجبور باشم هزار توجیه بیاورم که به چه دلیل، نتوانسته‌ام آنطور که می‌خواهم زندگی کنم.

در چهارم یا پنجم دبستان معلم دینی ما آقایی بود به نام «رحمانی». شب سال نو گفت: «بچه‌ها. خداوند کارمند فراموشکار شما نیست که هر سال دوباره به او یادآوری کنید که وظیفه‌ او بهتر کردن حال شماست. یک سال، یک روز، یک لحظه، با او خلوت کنید و با تمام وجود از او بخواهید که در بهتر شدن حالتان، همراهتان باشد و یاریتان کند. تمام سالهای بعد تنها کاری که باید انجام دهید تلاش است. نه پیگیری مجدد از خداوند». همیشه خودم را به او مدیون می‌دانم که درس دین را، «آنطور که به کار ما بیاید» و نه «آنطور که به کار خودش آید!» یادمان داد.

ادامه نوشته

+254
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

فیس بوک، واتزآپ و داستان تکراری موفقیت

زمانی که نقطه‌ی شروع را ضبط می‌کردیم از «شکستها» و «موفقیت‌ها» گفتم. اینکه «موفقیت‌ها» بیشتر از جنس خاطره‌ خواهند شد اما این «شکست‌ها» هستند که می‌توانند پله‌ای برای موفقیت شوند. در زندگی خودم از این مثالها بسیار داشته‌ام. اما آن زمان در پی مثالی «جدید»، «جدی» و «غیرشخصی» بودم که به ذهنم نرسید.

چند روز پیش خبر خریداری واتزآپ توسط فیس بوک را می‌خواندم. واتزآپ توسط دو نفر به نام‌های براین آکتن (Brian Acton) و جان کوم (Jon Koum) در سال ۲۰۰۹ راه‌اندازی شده است. براین اکتون در سال ۲۰۰۹ برای استخدام به شرکت‌های توییتر و فیس بوک مراجعه کرد و استخدام او توسط هر دو شرکت رد شد. چند ماه بعد پروژه ی واتزآپ کلید خورد و نهایتا در فوریه ۲۰۱۴، این شرکت به قیمت ۱۹ میلیارد دلار به فیس بوک فروخته شد. ۴ میلیارد دلار از این پول به صورت نقد پرداخت شده،‌ ۱۲ میلیارد دلار به صورت سهام و فیس بوک از براین و جان قول گرفته که ۴ سال برای فیس بوک کار کنند و اگر این کار را انجام دهند متعهد شده که ۳ میلیارد دلار دیگر هم پرداخت کند. فیس بوک برای استخدام نکردن براین باید بیش از ۱۰ هزار برابر حقوقی که به او طی این پنج سال می‌داد هزینه پرداخت کند و براین، به لطف کسانی که او را استخدام نکردند از یک کارمند عادی به یک مدیر خلاق، نوآور و ثروتمند تبدیل شده است.

چند سالی است که در صفحه‌ی زمینه‌ی ویندوزم، همیشه این جمله را نوشته‌ام و مرور می‌کنم که: «از آنها که کمکم کردند ممنونم. اما به آنها که مانعم شدند مدیونم»

خرید واتزاپ توسط فیس بوک براین اکتون و مارکز زاکربرگ

+212
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نقشه راه موفقیت: هدف استراتژیک یا رقابتی؟

دیروز آخرین جلسه دوره مهارتهای فردی با هدف تدوین استراتژی توسعه مهارتهای فردی برگزار شد. احساس کردم یکی از نکاتی که در این جلسه مورد بحث قرار گرفت میتواند برای خوانندگان خوب سایت هم مفید باشد. از جمله تفاوتهایی که در هدف گذاری انسانها دیده میشود، «هدف گذاری رقابتی» در مقابل «هدف گذاری استراتژیک» است.

هدف گذاری استراتژیک، بر اساس چشم اندازهای شخصی من تعیین میشود اما هدف گذاری رقابتی در مقایسه با دیگران.

ادامه نوشته

+174
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نقشه راه موفقیت: مرکز کنترل شما کجاست؟

مرکز کنترل از اصطلاحات متداول در روانشناسی رفتاری است. بعضی از ما دارای مرکز کنترل درونی و برخی دیگر دارای مرکز کنترل بیرونی هستیم. اما جدای از سوالها و پرسشنامه ها و بحث‌های تئوریک، اجازه بدهید در قالب یک مثال، این مفهوم را بررسی کنیم.

اگر صبح دیر به دانشگاه یا محل کار برسید و شما را، به خاطر تأخیر بازخواست کنند، کدامیک از جملات زیر پاسخ شما خواهد بود:

  • تصادف شده بود و معطل شدم.
  • ترافیک خیلی شدیدی بود و معطل شدم.
  • ساخت بزرگراه جدیدی نزدیک منزل ما، ترافیک را کامل مختل کرده است.
  • باید زودتر از خواب بیدار میشدم. اشتباه کردم.

اگر از کسانی هستید که جمله آخر را بیان میکنند، در مسیر رشد و موفقیت یک گام جلوتر از دیگران هستید.

قبل از اینکه باقیمانده این نوشته را بخوانید یک برگ کاغذ بردارید. خودکاری هم پیدا کنید. حالا کاغذ را با یک خط به دو نیمه تقسیم کنید. در یک نیمه بزرگترین موفقیت زندگی خود را بنویسید. در نیمه دیگر بزرگترین شکست زندگی خود را بنویسید.

حالا در هر نیمه، دلایل آن موفقیت یا شکست را بنویسید و فهرست کنید. سعی کنید کمتر از شش دلیل ننویسید.

***

انسانها برای رویدادهای زندگی خود انواع دلیلها را مطرح میکنند. دانشجویی که در امتحان پایان ترم نمره مناسبی کسب نکرده، میتواند دلایل مختلفی را برای این اتفاق مطرح کند. از جمله اینکه: سوالات سخت طراحی شده بود، به اندازه کافی برای درس خواندن وقت نداشتم، استاد با من مشکل داشت، مشکلات داخل خانه روحیه من را از بین برده بود، ساعت امتحان نامناسب بود و …

ریشه برخی از دلایل به خود ما بازمیگردد. به عنوان مثال اینکه من کم درس خوانده بودم و یا اینکه مرجع مناسبی را برای مطالعه انتخاب نکرده بودم.

ریشه برخی دیگر از دلایل به محیط باز میگردد. به عنوان مثال اینکه استاد از من خوشش نمی آید، یا اینکه سوالات سخت طراحی شده بود و …

در روانشناسی شناختی، مفهومی تحت عنوان مرکز کنترل وجود دارد که به این مسئله اشاره میکند. اکثر انسانها مرکز کنترل بیرونی دارند. به معنای اینکه ریشه اکثر مشکلات، اشتباهات و شکستهای خود را در شرایط محیطی جستجو میکنند.

در مقابل انسانهایی هستند که مرکز کنترل درونی دارند. آنها معتقدند اگر با شکستی مواجه شده اند احتمالاً این شکستها ریشه هایی در خود آنها داشته است.

درصد کمی از انسانها مرکز کنترل درونی دارند و همین دسته کم، قسمت قابل توجهی از جامعه انسانهای موفق را تشکیل میدهند.

سال گذشته، یکی از مدیران موفق صنعت خودروی ژاپن در ایران سخنرانی داشت. در آخرین لحظات لپ تاپ او بدون دلیل مشخصی مشکل پیدا کرد و نرم افزار پخش اسلاید از کار افتاد. او با خوشحالی از کیفش لپ تاپ دومی را که به عنوان پشتیبان آورده بود در آورد و روی میز قرار داد. لپ تاپ دوم هم مشکلی داشت و به ویدئو پروژکتور وصل نشد. من به آرامی روی صحنه رفتم و پرسیدم: میتوانم بپرسم مشکل کجاست؟ منتظر بودم که بگوید مشکل، امکانات سالن شماست و اینکه کامپیوتری برای من آماده نکرده اید و … اما او گفت: خیلی از خودم ناراحتم. باید پیش بینی میکردم که برای یک سخنرانی مهم، آوردن تنها یک لپ تاپ پشتیبان کافی نیست!

چنین فردی مشخصاً مرکز کنترل درونی دارد. جالب اینجاست که انسانهایی که مرکز کنترل بیرونی دارند و همه ریشه های شکستها را در عوامل محیطی جستجو میکنند، وقتی به موفقیتی دست پیدا میکنند، انبوهی از دلیل و مدرک و استدلال دارند تا ثابت کنند این رشد و موفقیت ناشی از توانمندیهای خودشان بوده. در حالی که انسانهای دارای مرکز کنترل درونی، ضمن توجه به توانمندیها و تصمیمهای درست، از نقش فرصتهای بیرونی غافل نمیشوند.

حالا یک بار دیگر به سراغ هر دو فهرستی بروید که در ابتدای بحث آماده کردید. شما چگونه انسانی هستید؟ مرکز کنترل شما درونی است یا بیرونی؟

بیایید با خودمان قرار بگذاریم که از صبح فردا، اگر دیر رسیدیم، شجاعانه در برابر مدیر خود بایستیم و بگوییم: «دیر از خواب بیدار شدم. باید زودتر راه بیفتم». مطمئن باشید که این شیوه، مسیر موفقیت را برای ما هموارتر میکند…

پی نوشت: شاید نوشته های مربوط به مرکز کنترل درونی در طرح متمم (معرفی و پرسشنامه) هم برای شما جذاب باشد.

+154
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نقشه راه موفقیت: استعاره هایی برای زندگی

میگویند یادگیری، یعنی ارتباط مطالب جدید با دانسته های قبلی. همه ما به همین شیوه یاد میگیریم. وقتی میخواهند به ما ارزش زمان را بیاموزند میگویند که: «زمان مثل پول است». شاید زمان مستقیماً و به سرعت به پول تبدیل نشود. اما این تشبیه به ما می آموزد که در مورد زمان و خرج کردن آن با احتیاط بیشتری برخورد کنیم. همچنین به ما یادآوری میکند که «زمان» را نیز مانند «پول» میتوانیم سرمایه گذاری کنیم و اگر درست سرمایه گذاری کنیم میتوانیم سود خوبی نیز به دست آوریم.  همچنین این تشبیه به ما یادآوری میکند که زمان را نیز مانند پول میتوان به «بهترین شکل» یا «بدترین شکل» هزینه کرد.

یادگیری در عمیق ترین شکل خود، از طریق تشبیه و استعاره در ذهن ما انسانها شکل میگیرد. یکی از شیوه های تقلید از انسانهای موفق، توجه به استعاره های ذهنی آنها در مورد زندگی و موفقیت است.

وارن بافت، بزرگترین سرمایه دار جهان، زمانی گفته بود: «زندگی مانند یک سوال چند گزینه ای است. از زمان امتحان به خاطر دارم که گاهی، بهتر است به جای نگاه کردن به گزینه ها و گیج شدن، وقت بیشتری را صرف فکر کردن به سوالها کنم».

همین استعاره ساده وارن بافت، به ما یادآوری میکند که گاه آنقدر در میان تصمیمهای روزمره گم میشویم که سوال اصلی زندگی را فراموش میکنیم.

شاید هم شنیده باشید اینشتین زندگی را به دوچرخه سواری تشبیه کرده است. در دوچرخه سواری، تعادل تنها تا زمانی حفظ میشود که رکاب بزنیم. هر زمان خطر از دست دادن تعادل را حس کنیم، تنها راه حل، بیشتر رکاب زدن است.

از این به بعد، گاه گاهی به انسانهای موفق سر میزنیم و تلاش میکنیم زندگی و موفقیت و کسب و کار را از دریچه چشمان آنان ببینیم.

نشریه سازمان مک کنزی که یکی از بزرگترین شرکتهای مشاوره در جهان است، در یکی از شماره های اخیر خود، مقاله ای تحت عنوان «استعاره هایی برای زندگی» منتشر کرد و کوشید دیدگاه انسانهای موفق در نقاط مختلف جهان را به شکل استعاره ای ساده و قابل فهم، طبقه بندی کند.

در این مقاله، گزارش شد که دو مدل ذهنی قالب در جهان وجود دارد. مدل ذهنی «شکارچی» و مدل ذهنی «کشاورز».

کسانی که در جاده موفقیت مانند یک شکارچی زندگی و حرکت میکنند، تمام لحظات زندگی خود را در پی «شکار» میگردند. همه چیز از دیدگاه آنان یا فرصت است یا تهدید. هر صدای نجوایی، هر درخشش نوری، هر مسیر تاریکی، میتواند در آنها امید یا ترس ایجاد کند.

شاید شکارچی بودن بد نباشد. شکارچی توانمند میداند که شب هنگام، شکار در دست به خانه بازخواهد گشت. بر در و دیوار خانه خود، پوست شکارها و شاخ گوزنها و دندان گرازها را نصب میکند و هر شب، در اندیشه شکار فردا میخوابد.

سختی زندگی شکارچی در این است که هر موجود زنده ای را یا شکار میداند یا شکارچی. اگر آن را شکار ببیند، تا دست یافتن بر آن و به چنگ کشیدن آن، آرامش را تجربه نخواهد کرد و اگر دیگری را شکارچی ببیند، سختی رقابت، طعم شیرین شکار را تلخ خواهد کرد.

این شکارچیان را در محیط کسب و کار دیده اید؟ تمام روز در پی تلاش و موفقیت و رشد و پیشرفت و پول. و دیوارهای اتاقشان پوشیده از مدارک و تقدیرنامه ها و نشانها.

هستند کسانی که در جاده موفقیت، مانند یک کشاورز زندگی میکنند. بذری میکارند و آرام مینشینند. میدانند روزی این بذر به میوه تبدیل خواهد شد. تا آن روز در انتظار میمانند. شاید هر از گاهی، آبی بر مزرعه بپاشند و خاک را سیراب کنند. شاید گاهی دستی بر سر و روی نهالها بکشند. اما هر چه باشد، آرامتر از شکارچی زندگی میکنند.

مردی را میشناختم که به آرامی و بی تنش کار میکرد. هر روز مثل روزهای قبل. او میگفت میدانم که وقتی بیست سال تجربه داشته باشم، میتوانم به تدریج کسب و کار جدیدی برای خودم آغاز کنم.

این مرد را بیشتر کشاورز میدانیم تا شکارچی. عموم مردم در یکی از این دو قفس ذهنی گرفتار میشوند. گروه نخست آنچنان دلمشغول رشد و موفقیت میشوند که ابعاد دیگر زندگی را فراموش میکنند و گروه دوم، آنچنان به جستجوی آرامش بر میخیزند که شیرینی تنش و تکاپو را به فراموشی می سپارند.

شاید راه سوم، الگوی ذهنی «ماهیگیر» باشد. آرامش و سکوت و لذت و انتظار برای فرصت. زمانی که فرصتی دست داد با سرعت و انرژی برای در اختیار گرفتن آن بکوشیم و دوباره در انتظار و آرامش بنشینیم.

موفقیت در زندگی، نه با آرامش مطلق به دست می آید نه با کوشش جانفرسا. موفقیت ترکیب مناسبی از این دو است. شما چه هستید؟ کشاورز؟ شکارچی؟ یا ماهیگیر؟

+152
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش