فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: معلم

معلم بودن کسب و کار نیست

در هر کسب و کاری، رویای تو این است که روزی جلوتر از دیگران باشی.
اما رویای یک معلم، این است که دیگران روزی جلو‌تر از او باشند.

—————–

پی نوشت:

آرزویم این است که روزی معلم بشوم.

نه اینکه خودم بگویم که اطلاق عنوان به خود، ساده است.

اینکه وقتی نبودم، بگویند: معلم بود.
بدون یک کلمه بیشتر یا کمتر.

+335
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مهندس ترین معلم من

فکر می‌کنم مهندس نبود. او را مهندس صدا می‌زدند. برایش مهم نبود. همیشه لبخند بر لب داشت. نخستین روزهای کار صنعتی در زندگی من، در کنار او آغاز شد. بیست سال داشتم و در چاله سرویس، کنار دستش ایستاده بودم و چراغ در دست، به بلوک هیدرولیک نگاه می‌کردیم که شلنگ‌ها همه به آن وصل بودند.

همه چیز در نگاهش جان داشت. برایم از قطره‌های روغنی می‌گفت که فشار زیاد آنها را خسته کرده‌ است و به دنبال روزنه‌ای برای فرار می‌گردند.

از براده هایی می گفت که سرگردان در مسیر روغن هیدرولیک می‌گردند و بی‌هدف به زندگی خود ادامه می‌دهند و خودشان بیشتر از ما – که در جستجوی جدا کردن آنها بودیم – خسته شده‌اند.

راه آهن در غروب

ادامه نوشته

+236
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سنگی بر گوری…

از میان القاب و عناوینی که حسب شرایط یا حسب تلاش، کسب کرده ام، «معلم» بودن را بزرگترین لقب می دانم.

و روزی که بمیرم، آرزو دارم، به جای القاب و عناوین رایج، روی سنگی که پیکرم را می پوشاند بنویسند:

«اینجا یک معلم آرمیده است. کسی از که ده سالگی، پای تخته ایستاد… تا آخرین روزی که توان ایستادن داشت…»

از هم اکنون، به این «سنگ نوشته» افتخار میکنم.

چندین دهه از زندگیم را صرف آن نموده ام. صرف کسب یک لقب. منقوش بر سنگی. آرمیده بر گوری…

+153
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مرور یک داستان قدیمی…

این داستان را حدود ۱۵ سال پیش خوانده بودم. اما به دلیلی، امروز برایم تداعی شد:

معلم کلاس اول دبستان، از دانش آموز پرسید: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب داری؟

دانش آموز به سرعت گفت: چهار سیب!

ادامه نوشته

+213
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

بحث، بحث اولویت هاست…

هیچکس در این دنیا، همیشه و هر لحظه،

«مشغول و گرفتار و درگیر» نیست.

بحثی اگر هست،

بحث تلخ «اولویت ها» است.

 

پی نوشت: این را «میثاق» معلم مشاوره و پرورشی ما در دبیرستان البرز میگفت. هر جا هست امید دارم که موفق باشد.

+60
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سرزمین جادو (از وبلاگ برای فراموش کردن)

این متن را مدتی پیش در وبلاگ برای فراموش کردن نوشتم. میدانم خوانده اید احتمالاً. اما دیشب که دوباره میخواندمش، دیدم که چقدر دوستش دارم.

معلمی داشتم در دوران راهنمایی. معلم پرورشی بود. از معدود معلمانی که هنرش پرورش دادن بود. بعضی حرفهایش را تازه می فهمم. هنوز هم زنگ پرورشی من با آن معلم عزیز به پایان نرسیده است…

یک روز عصر، بعد از کلاس، داستانی تعریف کرد. داستان سرزمین جادو…

روزی روزگاری، در سرزمینی دور، شاهزاده ای زندگی میکرد که به همه چیز اعتقاد داشت جز سه چیز: وجود خدا، محدود بودن حکومت پدر و وجود شاهزاده های دیگر.

پدرش، که میگفت پادشاهی جهان را بر عهده دارد، به او آموخته بود که به خدا، قلمرو محدود و وجود شاهزادگان دیگر اعتقاد نداشته باشد.

شاهزاده هم، در تمام آن سالها نه شاهزاده ای دیده بود، نه مرزی و نه نشانه ای از خدایی. این بود که حرف پدر را باور داشت.

یک روز، شاهزاده از کاخ فرار کرد و تا دورترین نقطه سرزمین دوید. به ساحل رسید. در آن سوی آبها سواحل دیگری را دید. زیباتر و بزرگتر از قلمرو پدر. مخلوقاتی دید زیباتر و شگفت انگیزتر از اطرافیان خویش.

سرگردان در این سو و آن سو میگشت. مردی را دید با ردایی بلند. آسوده ایستاده بود و نگاه میکرد.

شاهزاده پرسید: «آیا آن سرزمینها در آن سوی آبها واقعیند؟»

مرد رداپوش گفت: «آری. واقعیند. واقعی به اندازه همین زمینی که روی آن ایستاده ای».

شاهزاده پرسید: «آن موجودات زیبا چه هستند؟»

مرد رداپوش پاسخ داد: «شاهزاده های سرزمینهای همسایه».

شاهزاده گفت: «حتماً میخواهی بگویی که خدا هم وجود دارد!».

مرد رداپوش گفت: «بله. من خدا هستم».

شاهزاده به سرعت به سوی کاخ خویش دوید.

پادشاه گفت: بازگشتی؟

شاهزاده گفت: «بله. سرزمینهایی دیدم وسیعتر از قلمرو شما. شاهزادگانی زیباتر. و خدایی که با من سخن میگفت».

پادشاه گفت: «نه خدایی هست. نه سرزمینی دیگر و نه شاهزاده ای جز تو. بگو ببینم خدایی که دیدی چگونه بود. آیا آستین دست چپش را بالا زده بود؟»

شاهزاده کمی فکر کرد و گفت: «آری. آستین دست چپش را بالا زده بود».

پادشاه گفت: آنکه تو دیدی، خدا نبوده، جادوگر بوده است. تو فریب خورده ای. آنچه به چشم تو آمده جز جادویی بیش نبوده است. نه خدایی هست. نه شاهزاده ای و نه سرزمینی دوردست در آن سوی مرزهای من.

شاهزاده، فردای آن روز دوباره راه افتاد. دوید تا به ساحل رسید. مرد رداپوش ایستاده بود. مثل همیشه آرام.

شاهزاده گفت: «پدرم به من گفت که تو که هستی. تو مرا فریب دادی. تو یک جادوگری».

مرد رداپوش گفت: «خدا منم. سرزمینهای دیگر، در مقابل چشمان توست. و شاهزاده ها را میبینی که در برابرت راه میروند. آنکه فریب خورده تویی. تو فریب پدرت را خوردی. آیا دقت کرده ای که پدرت همیشه آستین راستش را بالا میزند؟ این نشانه جادوگران است».

شاهزاده نا امید به کاخ بازگشت. وقتی پدر را دید گفت: «پدر. آیا این درست است که تو یک جادوگری؟».

پادشاه آرام آستین راستش را صاف کرد و گفت: «بله. پسرم. من یک جادوگرم».

شاهزاده گفت: «پس کسی که من دیدم خدا بوده است».

پادشاه گفت: «نه. مردی که تو دیدی نیز جادوگری دیگر بوده است. واقعیتی وجود ندارد. هرآنچه میبینی جادوست».

شاهزاده گفت: «ترجیح میدهم در چنین دنیایی نباشم. میخواهم بمیرم».

پدر، اشاره ای کرد و «مرگ» به شکل فرشته ای ترسناک، بر دروازه کاخ حاضر شد.

شاهزاده «مرگ» را دید. در یک لحظه تصویر جزیره های دروغین، سرزمین های فریبنده و مدعیان خدایی در برابر چشمانش ترسیم شد. کمی با خود اندیشید. نتوانست بر ترس از مرگ غلبه کند.

به پدر گفت: «هنوز میتوانم زندگی کنم».

پدر پاسخ داد: «تو خود امروز به یک جادوگر تبدیل شدی…»

شاهزاده، هر دو آستین را بالا زد و راه افتاد…

+76
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش