مطالب مرتبط با معلم

مجوز تدریس (به بهانه نزدیکی به روز معلم)

نوشته ای برای روز معلم

مهم نیست به شکل رسمی به معلمی مشغول باشیم یا غیررسمی. حتی مهم نیست که معلمی، منبع درآمد ما باشد یا تفریح و تفنن‌مان. اما یک چیز مهم است: همه‌ی کسانی که معلمی می‌کنند، زمانی مجوز تدریس را دریافت کرده‌اند. منظورم مجوزهای رسمی و کاغذپاره‌های دولتی و خصوصی و لقب‌های «استاد، استاد» مخاطبان در فضاهای فیزیکی و دیجیتال نیست. منظورم یک مجوز درونی است که قبل از همه‌ی این‌ها، خود برای خودمان صادر می‌کنیم. در دل‌مان می‌گوییم: من حق دارم معلم شوم. معمولاً این لحظه‌های صدور مجوز درونی – چه در معلمی و چه در هر فعالیت دیگر – چنان آرام و ظریف و پنهانی است که گاه، متوجه‌اش نمی‌شویم؛ اما بی‌تردید این لحظه‌ها را می‌توان از جمله‌ی سرنوشت‌سازترین لحظات زندگی هر انسانی دانست. تقسیم بندی مجوزهای تدریس و معلمی فکر می‌کنم این مجوزهای خود امضاکرده‌‌ی […]

معلم بودن کسب و کار نیست

در هر کسب و کاری، رویای تو این است که روزی جلوتر از دیگران باشی. اما رویای یک معلم، این است که دیگران روزی جلو‌تر از او باشند. —————– پی نوشت: آرزویم این است که روزی معلم بشوم. نه اینکه خودم بگویم که اطلاق عنوان به خود، ساده است. اینکه وقتی نبودم، بگویند: معلم بود. بدون یک کلمه بیشتر یا کمتر. دو نوشته‌ی مرتبط: نوشته روز معلم (سال ۹۶) نوشته روز معلم (سال ۹۷) +۳۶۳   فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

مهندس ترین معلم من

راه آهن در غروب

فکر می‌کنم مهندس نبود. او را مهندس صدا می‌زدند. برایش مهم نبود. همیشه لبخند بر لب داشت. نخستین روزهای کار صنعتی در زندگی من، در کنار او آغاز شد. بیست سال داشتم و در چاله سرویس، کنار دستش ایستاده بودم و چراغ در دست، به بلوک هیدرولیک نگاه می‌کردیم که شلنگ‌ها همه به آن وصل بودند. همه چیز در نگاهش جان داشت. برایم از قطره‌های روغنی می‌گفت که فشار زیاد آنها را خسته کرده‌ است و به دنبال روزنه‌ای برای فرار می‌گردند. از براده هایی می گفت که سرگردان در مسیر روغن هیدرولیک می‌گردند و بی‌هدف به زندگی خود ادامه می‌دهند و خودشان بیشتر از ما – که در جستجوی جدا کردن آنها بودیم – خسته شده‌اند. +۲۶۳   فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) […]

سنگی بر گوری…

از میان القاب و عناوینی که حسب شرایط یا حسب تلاش، کسب کرده ام، «معلم» بودن را بزرگترین لقب می دانم. و روزی که بمیرم، آرزو دارم، به جای القاب و عناوین رایج، روی سنگی که پیکرم را می پوشاند بنویسند: «اینجا یک معلم آرمیده است. کسی از که ده سالگی، پای تخته ایستاد… تا آخرین روزی که توان ایستادن داشت…» از هم اکنون، به این «سنگ نوشته» افتخار میکنم. چندین دهه از زندگیم را صرف آن نموده ام. صرف کسب یک لقب. منقوش بر سنگی. آرمیده بر گوری… +۱۶۷   فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

مرور یک داستان قدیمی

این داستان را حدود ۱۵ سال پیش خوانده بودم. اما به علتی، امروز برایم تداعی شد: معلم کلاس اول دبستان، از دانش آموز پرسید: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب داری؟ دانش آموز به سرعت گفت: چهار سیب! معلم عصبانی شد. دوباره سوال را تکرار کرد: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر را به تو میدهم. چند سیب دارییییییییییی؟ دانش آموز این بار با انگشتان خود شمرد و گفت: چهار سیب! معلم بسیار عصبانی شد. یادش افتاد که آن دانش آموز، موز را خیلی دوست دارد. پرسید: من یک موز و یک موز دیگر و یک موز دیگر را به تو میدهم. چند موز داری؟ دانش آموز به سرعت گفت: «سه موز»! معلم از خلاقیت  و دقت نظر خودش، […]

بحث، بحث اولویت هاست…

هیچکس در این دنیا، همیشه و هر لحظه، «مشغول و گرفتار و درگیر» نیست. بحثی اگر هست، بحث تلخ «اولویت ها» است.   پی نوشت: این را «میثاق» معلم مشاوره و پرورشی ما در دبیرستان البرز میگفت. هر جا هست امید دارم که موفق باشد. +۷۵   فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

سرزمین جادو (از وبلاگ برای فراموش کردن)

این متن را مدتی پیش در وبلاگ برای فراموش کردن نوشتم. میدانم خوانده اید احتمالاً. اما دیشب که دوباره میخواندمش، دیدم که چقدر دوستش دارم. معلمی داشتم در دوران راهنمایی. معلم پرورشی بود. از معدود معلمانی که هنرش پرورش دادن بود. بعضی حرفهایش را تازه می فهمم. هنوز هم زنگ پرورشی من با آن معلم عزیز به پایان نرسیده است… یک روز عصر، بعد از کلاس، داستانی تعریف کرد. داستان سرزمین جادو… روزی روزگاری، در سرزمینی دور، شاهزاده ای زندگی میکرد که به همه چیز اعتقاد داشت جز سه چیز: وجود خدا، محدود بودن حکومت پدر و وجود شاهزاده های دیگر. پدرش، که میگفت پادشاهی جهان را بر عهده دارد، به او آموخته بود که به خدا، قلمرو محدود و وجود شاهزادگان دیگر اعتقاد نداشته باشد. شاهزاده هم، در تمام آن سالها نه شاهزاده ای […]