فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: فلسفه تکنولوژی دیجیتال

بیل گیتس و صنف اتومبیل کرایه هم‌صدا و هم‌داستان با هم

پیش نوشت یک: این مطلب یک مقاله‌ی تحلیلی طولانی نیست. صرفاً اشاره به نکته‌ای است که به نظرم ارزش فکر کردن دارد.

پیش نوشت دو: من قبلاً در جایی از بیل گیتس و ملیندا گیتس با احترام و به صورت بسیار مثبت تحت عنوان مومنان عصر بی‌ایمانی یاد کرده‌ام. در مورد اسنپ و تپسی هم، یک بار در مطلبی تحت عنوان اسنپ یا تپسی؟ مسئله این نیست، کمی نوشته‌ام. در مورد چالش اخیری که بین شرکت‌های اسنپ و تپسی با کسب و کارهای سنتی وجود دارد هم، به نظرم مطلبِ اسنپ آمریکایی اعدام باید گردد در عصر ایران، مطلب خوبی است. اگر هم کامل نباشد، نقطه‌ی شروع خوبی برای فکر کردن محسوب می‌شود.

بنابراین، اینجا صرفاً نکته‌ی کوچکی را  که در ذهن داشتم مطرح می‌کنم و قصد ندارم نگاهی همه جانبه به این چالش و این نوع چالش‌ها داشته باشم.

اصل ماجرا:

صنفی که در زمینه‌ی اتومبیل کرایه فعالیت می‌کنند، در اعتراضات اخیر خود به کسب و کار اسنپ و تپسی و سایر کسب و کارهای مشابه (که تقریباً مدلی از نسخه‌ی رایج و بین‌المللی Uber محسوب می‌شوند) بر این نکته تاکید داشته‌اند که ما با تکنولوژی مخالف نیستیم. با تداخل صنفی مخالفیم.

البته قاعدتاً کسانی که این صحبت‌ها را مطرح کردند، معنی واژه‌ی تکنولوژی را نمی‌دانسته‌اند. گلایه‌ای هم بر آنها وارد نیست. قاعدتاً اگر معنی این واژه را می‌دانستند،‌ صنف دیگری بودند و به شغل دیگری مشغول بودند. تخصص صنفی آنها حمل و نقل و اتومبیل کرایه بوده که مشخصاً عملکردشان در همان حوزه‌ای که تابلوی آن را بر سر دارند هم قابل دفاع نیست.

وقتی می‌گویند با تکنولوژی موافقیم، اما با تداخل صنفی مخالفیم. احتمالاً تکنولوژی را ابزاری برای انجام دادن سریع‌تر و ارزان‌تر همان کار غلط سابق می‌دانند و نه زیرساختی برای متحول کردن الگوی کسب و کار.

درست مثل مخترع گیوتین که معتقد بود که با اختراع گیوتین، می‌تواند مرگ سریع‌تر و ساده‌تری را ایجاد کند و به اجرای آرام‌تر و دوست‌داشتنی‌تر همان فرایند اعدام، کمک کند. این نوع استفاده از تکنولوژی، تحول محسوب نمی‌شود.

دردناک‌تر، صحبت‌های آقای بیل‌گیتس است که چند روز پیش در مصاحبه‌ای با کوارتز مطرح کردند و مشخص می‌شود که ایشان اگر در ایران بودند، احتمالاً در بهترین حالت می‌توانستند روبروی مجلس به اسنپ فحش بدهند.

بررسی جزئیات حرف های بیل‌گیتس، فرصت دیگری می‌طلبد. شاید اگر وقت اضافه داشتید و هیچ چیز علمی‌تری پیدا نکردید، خواندن آن ارزش داشته باشد.

بیل گیتس در مورد توسعه روبوتیک، از Robotax دفاع می‌کند. مفهومی که چند سال پیش در اروپا هم مطرح شد و حتی در الگوی سنتی تفکر اروپایی هم تصویب نشد.

او توضیح می‌دهد که منطقی است برای روبوت‌ها، مالیات وضع شود. چون افراد زیادی را از کار بیکار می‌کنند.

ایشان در تکمیل حرف خود، منطق دیگری هم به کار می‌برند که دانشجوی ترم اول اقتصاد هم نادرستی و سطحی بودن آن را می‌فهمد.

بیل گیتس به متوسط حقوق یک کارگر اشاره می‌کند (۵۰۰۰۰ دلار در سال) و توضیح می‌دهد که این ارزش که قبلاً توسط کارگر ایجاد می‌شده، حالا توسط روبوت ایجاد می‌شود و می‌توان همین را مبنایی برای محاسبه‌ی مالیات در نظر گرفت.

حرف‌های بیل‌گیتس آنقدر سطحی هست که ارزش نداشته باشد در موردش حرف بزنیم.

همان‌طور که صنف اتوموبیل کرایه در تهران، معنی تکنولوژی را نمی‌فهمد و احتمالاً آن را با کامپیوتری کردن دفترهای قدیمی و نصب مانیتور روی میز مدیر آژانس یکسان می‌گیرد، بیل گیتس هم که از نظر میانگین سنی در حد همین دوستان است، روبوت را وسیله‌ای در نظر می‌گیرد که شبیه انسان است. بازوهای مکانیکی دارد. چند سروو-موتور دارد. به جای انسان می‌تواند در خط تولید کارخانه بهتر و سریع‌تر جوشکاری کند.

البته این تصور برای آن سن صحیح است. اما یادمان نرود که در دنیای امروز، روبوت با آن دست‌ها و پاها و شکم فلزی و سرِ گرد و آنتنی بر سر که چراغ چشمک زن هم دارد شناخته نمی‌شود. روبوت، به عنوان ابزاری که می‌تواند میزان اتوماسیون را افزایش دهد تعریف می‌شود.

در واقع، اولین روبوت‌های نرم افزاری را مایکروسافت عرضه کرد.

با عرضه شدن خانواده‌ی آفیس و وورد و اکسل، منشی‌های زیادی از کار بیکار شدند. مدیران زیادی نامه‌هایشان را خودشان تایپ کردند. دفترهایی که چند منشی داشتند به دفترهای تک منشی تبدیل شدند.

همچنان که موبایل‌ها هم سهم قابل توجهی از کار نیروهای ستادی را بر عهده گرفتند.

فقط فکر کنید که آقای بیل گیتس با توسعه‌ی نرم افزار Microsoft Outlook و پلتفرم‌های ایمیل مثل Live، باید به چند هزار نفر پست‌چی مالیات بدهد.

البته آقای بیل گیتس هرگز به کسی به خاطر توسعه‌ی اتوماسیون و بیکار شدن دیگران مالیات نداد. اشتباه هم نکرد.

اما فراموش کردن خاطرات جوانی و گرایش به «زهدِ پیری» دردسری است که در تاریخ علم و فرهنگ و سیاست‌گذرای، ریشه‌ای قدیمی دارد.

بیل گیتس که ما متحول شدن دنیای خود را تا حدی به او بدهکاریم و البته بیکار شدن افراد زیادی هم حاصل توسعه‌ی تکنولوژی توسط کسب و کار اوست، امروز که خود درگیر پشه‌های آفریقایی و کارهای خیر است، الگوهای توسعه در تکنولوژی را فراموش کرده یا لااقل در سال‌های پیری ترجیح می‌دهد به جای چهره‌ی یک تکنوکرات، چهره‌ی یک پیرمرد دوست داشتنی سوسیالیست را بگیرد که برای کارگران دل می‌سوزاند.

اگر چه بیل‌گیتس در بخشی از مصاحبه موضع خود را کمی تعدیل می‌کند و توضیح می‌دهد که ممکن است این مالیات‌ها در بلندمدت حذف شوند، اما اصل ایده‌ی او خطرناک است.

نباید انتظار داشته باشیم که آیندگان به گذشتگان، به خاطر عقب افتادگی فکری، ذهنی‌ و اقتصادی‌ گذشتگان مالیات بدهند. منظورم از مالیات، فقط پول نیست. هر چیزی از جنس پرداخت هزینه به کسانی است که خواسته‌اند عقب بمانند.

این مالیاتی است که همواره در شکل‌های مختلف و به اسم‌های مختلف پرداخت شده و منطقی نیست که نسل جدید، این روند اشتباه و پرهزینه‌ی تاریخی را ادامه دهد.

با الهام از نویسنده‌ی مقاله‌ی عصر ایران، ما که بیست سال یک مسیر ثابت را با تاکسی سرویس رفتیم و کرایه‌ی ثابت ندادیم و نفهمیدیم که نرخ آن چقدر است،‌ امروز با اعلام کرایه‌ی ثابت روی نرم افزار (مستقل از اینکه گران‌تر یا ارزان‌تر از عرف باشد) خوشحال می‌شویم.

آن صنف هم – که به هر حال در آینده وجود نخواهند داشت – لازم بود در این چند دهه به بی‌سر و سامانی و بی‌عدالتی‌ها در فعالیت اقتصادی خود فکر کنند.

پی نوشت یک: امیدوارم نگویید که نفس محمدرضا از جای گرم بلند می‌شود. احتمالاً می‌دانید که پدر من راننده‌ی تاکسی هستند و من نان همین صنعت را خورده‌ام. اما اگر حفظ شغل گذشتگان و دفاع از آن ارزش محسوب می‌شد، الان همه‌ی ما باید به شکار و صیادی مشغول بودیم.

پی نوشت دو: خطای هاله‌ای، خطای شگفتی است. همان خطایی که احساس می‌کنیم بنیان‌گذار یک شرکت در حوزه‌ی نرم افزار، باید اقتصاد تکنولوژی را هم بفهمد. یا اینکه یک فعال ثروتمند در صنعت املاک (ترامپ) باید بتواند در مقیاس ملی هم ثروت آفرین باشد. مثال‌های دیگری هم از این جنس اثر هاله‌ای در ذهنم هست، که نمی‌نویسم.

پی نوشت سه: من الزاماً از تکنولوژی‌های مبتنی بر اقتصاد مشارکتی یا Sharing Economy صرفاً به خاطر جدید یا مدرن بودن دفاع نمی‌کنم. این کسب و کارها هم چالش‌ها و مشکلات و نقاط ضعف استراتژیک، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خودشان را دارند و قطعاً برای تکامل نیازمند مرور زمان هستند.

کافی است مشکلات امروز Uber را ببینید تا بتوانید مشکلات فردای اسنپ و تپسی را حدس بزنید.

اما حرفم این است که ما الان باید از عقب‌افتادگی خود در تکنولوژی استفاده کنیم و حالا که دیگران جلوتر از ما هستند، چالش‌های آنها را ببینیم و چاره‌اندیشی کنیم.

نه اینکه برای کسب و کاری که دیر یا زود به کتاب‌های تاریخی خواهد پیوست، دلسوزی و ترحم به خرج دهیم.‌

پی نوشت: حدود یک ماه پس از این مصاحبه، بیل گیتس مصاحبه‌ی دیگری انجام داد و موضع خود را تغییر داد (تعدیل نکرد. کاملاً تغییر داد). در این زمینه مطلب کوتاهی تحت عنوان بیل گیتس و روبات‌ها نوشته‌ام.

+219
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تپسی یا اسنپ؟ مسئله این نیست! (بی‌وفایی در عصر دیجیتال)

دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ می‌کرد. هر جا و به هر بهانه‌ای می‌گفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید.

امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچه‌ها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید.

اسنپ - تپسی - اپلیکیشن حمل و نقل درونشهری

به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره.

فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه می‌زد و می‌دید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا می‌کرد و برای اون تیشه می‌زد.

شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه،  یه نفر دیگه رو پیدا می‌کرد که بهتر یا جذاب‌تر از فرهاد باشه و با همون مکانیزم تیشه عشقش رو ابراز کنه.

اساساً همه‌ی جوانب مفهوم وفاداری، چه در رابطه با انسان‌ها و چه محصولات و چه برندها، در یک تحلیل ساده‌ی اخلاقی خلاصه نمیشه. بلکه جایی در درون خودش به فرصت‌های بی‌وفایی و امکانات برای بی‌وفایی و چالش‌ها و هزینه‌های بی‌وفایی هم نظر داره.

دنیای امروز، نقطه‌ی تعادل جدیدی میان فرصت و امکان و چالش و هزینه پیدا کرده و به نظر نمی‌رسه که بازگشت به دنیای سابق امکان پذیر باشه.

در چنین شرایطی، شاید منطقی باشه که ما هم به بازتعریف مفاهیم کهن بپردازیم.

به عنوان برخی از ساده‌ترین مصداق‌ها، فکر می‌کنم باید طراحی باشگاه مشتریان، فرمول‌های محاسبه‌ی ارزش برند، شیوه‌ی طراحی کمپین‌ها و نحوه ارزیابی ایده‌های خلاقانه‌ برای جذب مشتری تغییر کنند. در غیر این صورت، بازاریابان و تبلیغات‌چی‌ها و سخنرانان و مشاوران امروز، بیشتر به چیزی شبیه اصحاب کهف تبدیل می‌شن که اگر چه سکه‌های زیبا و متعددی در جیب دارند، اما سکه‌شون در بازار خریدار نداره و اگر هم کسی مشتری اونها بشه، بیشتر علاقمندان عتیقه‌جات هستند و نه فعالان بازار.

+229
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

استیو جابز، آی پد، مک لوهان و ترس عقب ماندن از روندی که نمی‌شناسیم

بخش اول: ما استفاده از تکنولوژی را برای بچه‌ها محدود کرده‌ایم

نیک بیلتون، در سال ۲۰۱۴ مقاله‌ی معروفی را در نیویورک تایمز منتشر کرد و در آن، رابطه‌ی استیو جابز با تکنولوژی را در نقش پدر خانواده توضیح داد.

عنوان مقاله چنین انتخاب شده بود: Steve Jobs was a Low-Tech Parent.

او در این مقاله توضیح می‌دهد که سال ۲۰۱۰ با استیو جابز مصاحبه‌ای داشته و ظاهراً به خاطر مقاله‌ای که در مورد برخی نواقص آی پد نوشته بوده، استیو جابز او را تکه پاره می‌کند.

نیک بیلتون برای اینکه بحث را عوض کند و بیش از این خورده و جویده نشود، از جابز می‌پرسد: پس بچه های شما باید آی پد را دوست داشته باشند.

جابز توضیح می‌دهد که: آنها از تبلت استفاده نکرده‌اند. ما کلاً استفاده بچه هایمان از تکنولوژی را در خانه محدود کرده‌ایم.

نیک بیلتون توضیح می‌دهد که از پاسخ جابز شگفت زده شده. تصویر ذهنی او از خانه‌ی جابز، خانه‌ای بوده که با صفحه های نمایش بزرگ و آی پد و آی پاد فرش شده و به مهمان‌ها هم در حد نقل و نبات، این وسایل (گجت‌های) دیجیتال داده می‌شود.

نیک بیلتون مقاله را با جملاتی از والتر آیساکسون (نویسنده‌ی معروف ترین زندگینامه استیو جابز) به پایان می‌برد.

اشاره به هر غروب که استیو پشت میز آشپزخانه، برای بچه‌ها از کتاب‌ها و تاریخ و موضوعاتی شبیه این می‌گوید.

هیچکس هرگز تبلت یا لپ تاپش را در نمی‌آورد و به نظر نمی رسد که فرزندان، به هیچ یک از این وسایل معتاد باشند.

ضمناً اگر کمی جستجو کنید می‌بینید که استیو جابز، برای ثبت نام فرزندانش در مدرسه، به دنبال مدرسه‌هایی می‌رفت که چندان از تکنولوژی استفاده نکنند و روند آموزش آنها سنتی‌تر باشد.

بخش دوم: می‌ترسیم بچه‌ها عقب بمانند

امروز کمتر پدر و مادری را می‌بینیم که جر‌أت کنند یا علاقمند باشند به فرزندان خود در مورد استفاده بیش از حد از تکنولوژی هشدار بدهند.

جایزه دادن تبلت به فرزندان مدرسه‌ای چندان نامتعارف نیست و فقط شاید خانواده‌هایی که محدودیت مالی دارند، این شانس را دارند که فرزندان خود را نزدیک به سطح استاندارد خانواده‌های تحصیل کرده و آشنا به تکنولوژی تربیت کنند.

دلیلش هم چندان دشوار نیست.

والدین خودشان تکنولوژی را نمی‌شناسند.

پای حرف والدین تحصیل کرده که عناوین دکتر یا مهندس را هم یدک می‌کشند بنشینید و ببینید آیا می‌توانند در مورد تکنولوژی حرف بزنند؟

منظورم این حرف‌های عمومی تاکسی و اتوبوسی نیست. منظورم واقعاً حرف است.

اکثر والدین می‌توانند قیمت گوشی‌ها را با هم مقایسه کنند. در مورد تبلت‌ها حرف بزنند. در مورد مارک‌های مختلف بحث کنند. با هیجان از ممنوع شدن ورود گوشی نوت سامسونگ به پروازها بگویند. اپلیکیشن‌های موبایل خود را بشمارند و تعریف کنند و به یکدیگر توصیه کنند.

آخرین خبری را که اخبار هم نگفته (و احتمالاً هرگز نخواهد گفت) برای شما فوروارد کنند. یک کانال جالب را که همین دیشب پیدا کرده‌اند معرفی کنند.

نسبت بسیاری از والدین با تکنولوژی شبیه نسبت گربه های زباله گرد با غذاست.

آنها می‌توانند بگویند کدام خانه غذاهای خوشمزه تری را دور می‌ریزد. می‌توانند در سطل زباله، دنبال غذا بگردند و غذاهای تازه را از تاریخ مصرف گذشته‌ها و قدیمی‌ها و مسموم‌ها جدا کنند (اگر چنین نبود، الان نسل‌شان منقرض شده بود).

اما دانش گربه به غذا در سطل زباله هیچ ارتباطی به دانش ما انسان‌ها به غذا در آشپزخانه ندارد.

برای تکمیل کردن استعاره‌ی من، می‌توانید نگاه آکنده از حسرت ما به کارخانه‌هایی مانند اپل و مایکروسافت و گوگل را شبیه نگاه همان گربه‌ی زباله گرد به نور درخشان پنجره‌ی خانه‌ها در نظر بگیرید.

منظورم از ما، ایرانیان نیست. منظورم غالب والدین روی این کره خاکی است که اگر چه مالک ابزارهای تکنولوژیک هستند، اما با تکنولوژی و دنیای آن بیگانه‌اند.

بسیاری از والدین، اگر چه با خیال راحت فرزند می‌آورند (که البته آپشن فرزند آوری هم به تعبیر امروزی‌ها Built-in در آنها بوده، وگرنه شاید همت نمی‌کردند) اما نمی‌توانند با فرزندان خود در مورد تکنولوژی و کارکردهای آن و نقاط قوت و ضعف آن و فرصت‌ها و تهدیدهای آن حتی یک ساعت صحبت کنند و حرف حساببزنند.

خیلی هم بخواهند ژست بگیرند یا از سایت‌های غیراخلاقی می‌گویند و یا اینکه زیاد موبایل دست بگیری، نمره‌ات کم می‌شود و از درس می‌افتی و دانشگاه نمی‌روی و بدبخت می‌شوی (و بحث‌هایی از این جنس و در این سطح).

حاصل این ناآشنایی با تکنولوژی، این بوده که می‌ترسند اگر فرزندان آنها با تکنولوژی نزدیک و مانوس نباشند، از غافله‌ی تمدن بشری عقب بمانند.

خیلی سخت است که با کسی رقابت کنی که او را نمی‌بینی و ویژگی‌هایش را نمی‌دانی.

چه تند بدوی و چه کند، بازنده‌ای و احساس باخت می‌کنی.

دنیای تکنولوژی برای بسیاری از ما چنین چیزی است.

قطعاً منظورم این نیست که نباید تکنولوژی را در اختیار فرزندانمان قرار دهیم. یا اینکه باید برای آنها فلسفه تکنولوژی بگوییم.

اما باید بتوانیم برای فرزندانمان، آن قدر زیبا و مفید و کاربردی و جذاب و دوست داشتنی در مورد این موضوعات حرف بزنیم که از پای حرفمان بلند نشوند.

بگذریم. خیلی نق زدم.

حرف کلی من این است که نسل جوان، مجبور است خودش دنیای خودش را کشف کند. چون والدین، او را وارد دنیایی کرده‌اند که خودشان آن را نمی‌شناسند.

بخش سوم: مدتی پیش با یکی از دوستان و همکاران که سابقه‌‌ی زیادی در حوزه‌ی آموزش مدیریت دارند صحبت می‌کردم.

لا به لای صحبت، بحثی پیش آمد و گفتم: من خوشحال نمی‌شوم وقتی می‌بینم شما اکانت اینستاگرام دارید.

از یک سو نحوه‌ی محتوا و مدیریت آن نشان می‌دهد که کارکرد اقتصادی قوی برای شما ندارد.

از سوی دیگر، به قول خودتان، با آن اکانت و این حرف‌ها و آن مخاطبان، شما عملاً وارد لیگ کسانی مثل آقای فلان و خانم فلان شده‌اید.

یکی از تعابیری که از ایشان آموخته‌ام،‌ همین لیگ است. سالها پیش به من می‌گفتند تصمیم های کلیدی در زندگی، تصمیم‌هایی است که لیگ تو را تغییر می‌دهد (احتمالاً این تعبیر،‌ از علاقه ایشان به فوتبال نشأت می‌گیرد.

همچنین برایشان توضیح دادم که برای امثال من که هنوز برای دیدن شما، با منشی‌تان تماس می‌گیریم و ملاحظه‌ می‌کنیم و برای احترام، مسیج نمی‌دهیم،‌ کمی دردناک است که می‌بینیم زیر صفحه شما کامنت می‌گذارند: چک دیرکت.

این سبک حرف زدن با برده‌ها است. ما حتی با همکار مسئول نظافت‌ شرکت هم با این لحن حرف نمی‌زنیم.

همه‌ی‌ این روضه‌ها را که خواندم جوابی شنیدم که برایم راز بسیاری از سوالات دیگری را که در فضاهای دیگر جامعه می‌بینم گشود.

ایشان گفتند: محمدرضا. ما با هم فرق داریم. تو جوان‌تر از من هستی.

من در سنی هستم که اگر بگویم به سراغ این ابزار نمی‌روم، آن را مدرن بودن نمی‌بینند. می‌گویند فلانی سنتی است. دور از روندهاست. تعطیل است. دنیای جدید را درک و تجربه و لمس نکرده.

اگر هم بخواهم توضیح بدهم که چرا این کار را کرده‌ام، آن قدر حرف ندارم.

کسی که می‌خواهد از یک تکنولوژی استفاده نکند باید چند برابر کسی که از آن تکنولوژی استفاده می‌کند، آن را بشناسد و بتواند تحلیل کند. تا بپذیرند که انتخاب او آگاهانه و از سر اختیار است.

من برای بودن در این فضاها به جز دیوانه‌ای مثل تو نباید به هیچ کس توضیح بدهم (کلمه دیوانه را به کار نبردند. از زبان بدن ایشان متوجه شدم). اما برای نبودن در این فضاها، باید به خیلی‌ها توضیح بدهم. توضیحاتی که حتی نمی‌دانم چه باید باشند.

بخش چهارم: وقتی می‌بینم که ما، گجت‌ها و ابزارهای تکنولوژی را در دست داریم و نمی‌توانیم آنها را بفهمیم و وقتی می‌بینم که بزرگانی بوده‌اند که این ابزارها را ندیده‌اند، اما آنها را فهمیده‌اند، متوجه می‌شوم که بینش از بینایی مهم‌تر است. اگر بینش نباشد، وضعیت چنین می‌شود که هست. وسیله‌ای را در دست می‌گیریم و نمی‌دانیم چه در دست داریم و چه می‌کند و آن را باید کجا و کی در دست بگیریم.

یا ساده‌تر بگویم: چگونه سوار تکنولوژی بشوم بی آنکه تکنولوژی سوار من بشود.

برای اینکه گریزی هم به کربلا زده باشم، دوباره یادی از مک لوهان می‌کنم.

در زمان مک لوهان (سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰) هنوز واژه‌ی الکترونیک وجود نداشت و آنچه بود، الکتریکبود.

در زمان مک لوهان، تلویزیون رنگی به تازگی در حال رواج بود.

او می‌گفت که سرنوشت ابزارها کوچک شدن و قابل حمل شدن است. در حدی که به ادامه‌ی دست و پای انسان تبدیل شوند.

مک لوهان، با دیدن نخستین تلویزیون‌های رنگی، به روزی فکر کرد که این صفحه های نمایش کوچک شوند و در جیب قرار بگیرند.

او تاریخ و میتولوژی را هم خوب می‌شناخت و بلافاصله به یاد نخستین آینه هایی افتاد که انسان‌ها در جیب خود گذاشتند.

حتی عقب‌تر رفت و یاد داستان نارسیس در میتولوژی یونان افتاد.

نارسیس، چنان غرق دیدن تصویر خود در آب شده بود که از دنیای اطراف جدا افتاد. گل‌ها و آب‌ و فرشتگان او را صدا می‌کردند و عاشقش بودند. اما او نمی‌توانست نگاه از موجود زیبایی که در‌ آب می‌دید برگیرد.

فصل چهارم کتاب Understanding Media چنین عنوانی دارد: Gadget Lover (این عنوان در سال ۱۹۶۴ انتخاب شده).

مک لوهان زیر عنوان نوشته: Narcissus as Narcosis.

او توضیح می‌دهد که در شکل ادبی داستان، می‌گویند که نارسیس، عاشق تصویر خودش شد.

اما شکل علمی داستان این است که نارسیس به همراه ابزاری که تصویر او را منعکس می‌کرد به یک هویت جدید تبدیل شد.

ما دیگر نارسیس نداریم. موجود جدیدی داریم به نام «نارسیس-ابزار-تصویر».

نارسیس می‌تواند خودش را تکان بدهد و ببیند که این بار چگونه دیده می‌شود. می‌تواند کمی صورتش را کج کند و این بار از این زاویه به خودش نگاه کند. می‌تواند موهایش را آشفته کند و ببیند این بار چه می‌شود (یا مثل دخترهای امروزی در اینستاگرام، مویش را روی لب‌هایش بگذارد و تصویر خودش را ببیند که اگر سبیل داشت چه شکلی می‌شد).

ماجرا برای مک لوهان در حدی جدی است که از اصطلاح Servo-Mechanism استفاده می‌کند و می‌گوید که ابزارهای الکتریکی جدید (که آنها را ادامه‌ی آب و آینه می‌بیند) منعکس کننده‌ی منفعل تصویر انسان نیستند. آنها ادامه‌ی انسان هستند و ما را به یک سروو مکانیزم تبدیل می‌کنند.

او اشاره می‌کند که ریشه‌ی نام نارسیس، Narcosis (به معنای لَخت شدن، بی‌حس شدن، سِر شدن) است و ابزاری که به انسان این فرصت را می‌دهد که خودش را به شکل دیگری و از زاویه‌ی دیگری ببیند، انسان را به خود معتاد می‌کند.

از همین جاست که او انسان آینده را Gadget Lover می‌بیند و وسایل الکتریکی را، آینه‌هایی که دیگر از دست انسان نخواهند افتاد.

اما اینبینش چندان عجیب نیست. عجیب‌ترین بخش نگاه او، وقتی است که به اتصال این وسایل الکتریکی به یکدیگر فکر می‌کند.

او توضیح می‌دهد که انسان، با هر ابزاری که می‌سازد بخشی از خودش را بیرون می‌ریزد. با چرخ، پای خود را به بیرون خود منتقل کرد.

همچنانکه با کتاب، حافظه‌اش را.

او می‌گوید که اما همچنان، وسیله‌ای بود که همه‌ی این اندام‌های متصل و ابزارهای منفصل را به یکدیگر متصل می‌کرد و آن سیستم عصبی درون بدن انسان بود: شبکه ای الکتریکی که از اتصال مناسب ابزارها و کارکرد آنها اطمینان حاصل می‌کرد.

اما گجت‌های جدید، در نگاه مک لوهان، تغییری زیربنایی‌تر ایجاد می‌کنند. آنها خود یک سیستم عصبی و شبکه الکتریکی بیرون انسان می‌سازند.

به عبارتی، سیستم عصبی که تا کنون اندام به اندام، انسان را در بیرون خود می‌ساخت و تقویت می‌کرد، این بار خودش را در بیرون خودش می‌سازد و مانند همه‌ی ابزارهای قبلی، چیزی قوی‌تر از خودش.

مک لوهان، این روایت را با بار معنایی منفی یا مثبت تعریف نمی‌کند. او آن‌قدر در فاصله‌ی دوری از جامعه‌ی انسانی ایستاده که موبایل و آب و آینه را یک چیز می‌بیند. نمی‌تواند هیجان زده شود.

اما جمله‌ای دارد که شاید برای شما جالب باشد.

او در جایی از همین فصل می‌گوید که: همه‌ی ما، گاهی چنان از خودمان به تنگ می‌آییم که می‌گوییم: می‌خواهم از این تنم بیرون بیایم. مغزم در سرم جا نمی‌شود. تنم در پوستم جا نمی‌شود. به تعبیر خودمان، تو گویی که قفسی از بدنم ساخته‌اند.

او فصل را با جمله‌ی عجیبی به پایان می‌رساند: در عصر الکتریکی، ما کل جامعه‌ی انسانی را مانند یک پوست بر تن می‌کنیم.

اما توضیح نمی‌دهد که این قفس یا لباس، در نگاه او، تنگ‌تر است یا گشاد و فراخ‌تر.

کاش این را هم گفته بود. چون ظاهراً از آن نقطه‌ای که او ایستاده، اینجا که ما ایستاده‌ایم بهتر دیده می‌شود.

بخش پنج: گفتم تصویری از چند سطر پایانی فصل چهارم کتاب را برایتان بگذارم. شاید دوست داشته باشید.

مارشان مک لوهان Understanding Media Gadget Lovers

 

+236
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تکنولوژیست ها (دیگر) به بهشت نمی‌روند؟

پرده اول: کریس ارمسن (Chris Urmson) در برنامه تد در مورد اینکه خودران ها، خیابان را چگونه می‌بینند صحبت می‌کند (سخنرانی کریس ارمسن در تد). او مدیر فنی ارشد (CTO) پروژه خودران ها در گوگل است.

بسیاری او را یکی از مغزهای متفکر بزرگ در زمینه خودران‌ها (اتوموبیل‌های بدون راننده) می‌دانند. اما خودش، در مصاحبه‌ها بارها به صورت غیرمستقیم – و البته متواضعانه – به نکته‌ای اشاره می‌کند که نشان می‌دهد نقش خودش را کمی بزرگتر و جدی‌تر می‌بیند.

او توضیح می‌دهد که قبل از کارها و تلاش‌ها و برنامه‌های او، همیشه فرض بر این بوده که تکنولوژی قرار است در نقش کمک کننده (Assistant) برای راننده باشد. اما او این ایده را مطرح کرده که تکنولوژی می‌تواند و باید جایگزین راننده باشد. البته بحث او فقط مطرح کردن ایده نبوده و کریس ارمسن این باور را تا پیاده سازی هم به پیش برده است.

پرده دوم: مدتی پیش، بدون اینکه توضیح مشخصی منتشر شود، کریس ارمسن در وبلاگ خود می‌نویسد که گوگل را ترک کرده و به فرصت های شغلی جدیدی فکر می‌کند. پروفایل او در لینکدین به روز نشده و بین اهالی دنیای تکنولوژی شایع است که هر کس بعد از ترک شغل، پروفایلش را به روز نکند، احتمالاً در اپل استخدام شده است! اپل هم بی سر و صدا به صورت جدی بر روی خودروهای بدون راننده کار می‌کند و هم چندان علاقه‌ای به فعالیت جدی و گسترده تیم فنی‌اش در شبکه های اجتماعی ندارد. چون احساس می‌کند که ساده ترین تعامل‌ها هم ممکن است با نشت اطلاعات و ایده ها همراه شوند.

به نظر نمی‌رسد چنین حدسی الزاماً صحیح باشد. اما مشخص است که به هر حال، کریس ارمسن در جایی از صنعت خودرو در زمینه تخصص خودش یعنی خودرانها به فعالیت ادامه خواهد داد.

پرده سوم: بیش از ده سال گذشته است. در جلسه‌ کوتاهی که برای ترک شرکت با مدیر ارشد آلمانی شرکت داشتم، حاشیه‌ی بحث‌مان به یک نکته‌ی جالب کشیده شد. او می‌گفت: اگر در دو شرکت زیرمجموعه‌مان، دو نفر داشته باشیم که سهمی کلیدی در خلق کسب و کارهایشان داشته باشند، اگر ببینیم که آینده‌ی آن کسب و کارها روشن و امیدبخش است، فضایی ایجاد می‌کنیم که جای آن دو نفر با هم عوض شود. در این حالت، هر یک با درآمدی بسیار بیشتر، در موقعیت شغلی دیگری قرار می‌گیرند، اما در آینده ادعای مالکیت و سهم خواهی از کسب و کار را نخواهند داشت و نمی‌توانند داشته باشند. به این کار، اخراج از طریق ارتقاء می‌گویند.

پی نوشت یک: به نظر می‌رسد که باید طی چند سال آتی موفقیت جدی خودران‌ها را ببینیم. احتمالاً این موفقیت فقط در حد تست‌ در لابراتوارها نخواهد بود و اقتصادهای جدیدی را هم شکل خواهد داد. آن‌قدر که می‌ارزیده کریس ارمسن (و به فاصله‌ی کمی سه نفر از همکاران متخصص او) وادار به ترک موقعیت استراتژیک خود شوند. در واقع، از دست دادن آن دانش و تجربه ارزشمند، به کسب سهام بیشتر از شرکتی که احتمالاً طی دو یا سه سال آتی نامش را خواهیم شنید و طی پنج یا شش سال آتی، مانند گوگل و فیس بوک و اینستاگرام، در موردش حرف خواهیم زد، می‌ارزیده است.

پی نوشت دو: بر این باور هستم – و هیچ استدلال صریح و قطعی هم برایش ندارم – که نسل تکنولوژیست‌های ثروتمند به سادگی ادامه پیدا نخواهد کرد و دوباره با مدیران ثروتمند و موفق مواجه خواهیم شد. بیل گیتس و استیو جابز و زاکربرگ و سیستروم و رید هافمن و جف بزوس، نسلی بودند که چون کسی کار آنها را باور نداشت و تکنولوژی را به عنوان آینده‌ی جهان جدی نمی‌گرفت، در سکوت و سیاهی، بزرگ شدند و به جایی رسیدند که تعداد زیادی اقتصاد جدید خلق کردند که تک تک آنها از اقتصاد بخشی از کشورهای جهان بزرگ‌تر هستند. امثال بیل گیتس و زاکربرگ و سرگی برین، به عنوان میلیاردرهایی که کدنویسی هم بلد هستند، احتمالاً به سادگی تکرار نخواهند شد.

امروز همه‌ی چشم‌ها متوجه دنیای تکنولوژی است و تکنولوژیست‌هایی که دانش اجرایی دارند، قبل از آنکه بفهمند کسب و کار و اقتصاد چیست، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، در ساختار اقتصادی مدیران و سرمایه گذاران جذب و حل خواهند شد.

پی نوشت سه: همیشه نگران رویای آمریکایی یا American Dream در بین نسل جدید تکنولوژیست‌های ایرانی هستم. همان تفکر رشد گاراژی و استارت آپ داشتن و چای و قهوه خوردن و Post-it به دیوار چسباندن و هیاهوی آخر هفته در استارت آپ ویکندها و تلاش برای جذب سرمایه گذار و خوابیدن در زیرزمین‌ها به امید بیدار شدن در کاخ‌های رویایی.

غافل از اینکه اگر سرمایه گذاران دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی و دوران پس از حباب دات کام با سرمایه گذاری‌هایشان به سهمی کوچک و سودی معقول راضی بودند و انتظار این سودهای هنگفت را نداشتند، امروز سرمایه گذاران، با رویای سود زیاد می‌آیند و اینها که از کل تکنولوژی، برنامه نویسی و UI و UX و اپلیکیشن را می‌فهمند و از کل مدیریت و استراتژی، واژه‌ی استارت آپ را شنیده‌اند، دیر یا زود رویاهای خود را با حرص و انگیزه‌ی رشد سریع‌تر تسلیم آنها خواهند کرد.

وقتی که می‌بینم شرکتهای استارت آپی ما، با چند جوانی که در زندگی هرگز رقم‌هایی مثل صد میلیون یا یک میلیارد تومان را ندیده و نفهمیده‌اند، چالش اصلی خود را نه استراتژی و مدل کسب و کار و تفکر سیستمی، بلکه جذب سرمایه گذار می‌بینند و تحقیق رویای خود را نه در رابطه بلندمدت با مشتری، بلکه در تبلیغات گسترده‌ی مجازی و محیطی جستجو می‌کنند، کمی نگران می‌شوم.

مدل راه انداختن کسب و کار و جستجوی سرمایه گذار، مدل دهه نود و سالهای آغازین قرن جدید در آمریکا بود. امروز، چه در‌آمریکا و چه در ایران و هر نقطه‌ی جدید، مدل‌هایی که خلاقانه و پایدار باشند و بتوانند ثروت و ارزش را از درون و نه با سرمایه گذاری خارجی خلق کنند، احتمالاً آینده‌ی درخشان‌تری را تجربه خواهند کرد.

بهشت ثروت دورتر شده و پل صراط آن باریک‌تر. تکنولوژیست‌ها – اگر مدیریت و اقتصاد و فلسفه‌ی تکنولوژی دیجیتال را عمیق و با روح و جان نفهمند – به راحتی گذشته به بهشت نمی‌روند.

+171
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش