مطالب مرتبط با تنهایی

ترانه های ما…

فایلهای موسیقی ام را مرتب میکردم و پراکنده به آنها گوش میدادم: برای هر لبی شعری سرودن… ولی لبهای خود همواره بستن… یا اینکه: تن من پاره ای از آن تن توست… یادش بخیر. نسل من، آهنگ غیر مجازش، سیاوش قمیشی بود و تنهاییمان را تکرار شعرهای امثال او پر میکرد. این روزها، موسیقی نسل جدید را نمیفهمم. نه نام آهنگها را، نه شعرها را، نه دغدغه ها را…   +49   رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تنهایی…

تنهایی همچنان که واژه اش نشان میدهد، یک «تن» بودن نیست. بلکه حضور «تن ها» در کنار هم است اما بی هم. بیایید به جای «تنها» بنویسیم «تن ها» +۵۸   رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

قصه من و سایت من

میدونم این حرفها تکراریه. اما دوست دارم دوباره بنویسمشون. سایت من یک قسمت رسمی داره و یک قسمت غیررسمی (همین روزنوشته ها). بالای این قسمت هم نوشته ام که «نوشته های بی مخاطب من» هستند. موضع رسمی من چیزی است که در قسمت رسمی سایت اعلام میشود و این قسمت به نوعی حیاط خلوت سایت است! اینها را مینویسم، برای خودم. که سالهاست فهمیده ام، نوشتن آرام میکند: زودتر و بهتر از هر دارویی. در هر لحظه از چیزی مینویسم که برایم دغدغه میشود. ممکن است زمانی انتخابات ریاست جمهوری دغدغه ام باشد و زمانی مرگ معلمی که تنها بخش مشترک خاطراتم با او، چند شیطنت کودکانه است و زمانی دیگر – مثل الان – مورچه ای که زیر پایم له شد و هر چه فکر میکنم ارزشش از یک انسان کمتر نبود… خوشحالم که […]

نامه ای به یک دوست (برای فراموش کردن)

این متن را در یک شب سرد در نخستین روز سال، برای یک نفر نوشته ام. نزدیک ترین دوستم. اسمش ماریو است. از سال ۱۳۷۸ می شناسمش. فقط هم برای او نوشته ام. برای یک بار، چشمهایم را بسته ام و مینویسم و دوست دارم فکر کنم که همه چشمهایشان را بسته اند و نمیخوانند: خوبی؟ این روزها حتماً سردت است. میدانم. هوا خیلی سرد شده. خاک سردتر است. گوشتهای تن تو هم که آب شده. سرما راحت تر به استخوانت نفوذ میکند. آن کلبه چوبیت سالم باقی مانده هنوز؟ یا دیوارهایش پوسیده؟ دو متر پایین از سطح زمین باید کمی گرمتر باشد. نیست؟ سال تحویل شده و به عادت هر سال، موبایل را کنار دستم گذاشته ام تا تو زنگ بزنی. با همان لهجه شیرین کودکانه ات، کلمات فارسی را که به سختی یادت […]