دنیای قمار یا قمار در دنیا

آیا تا به حال دقت کرده اید که «شاه دل» با تمام شاه های دیگر یک تفاوت اساسی دارد؟ شاه دل، شمشیرش را در پشت سرش پنهان کرده است.

+148
  

پیامی نه برای تو – ماجرای پیامکهای جنریک

امروز پیامک دریافت کردم که:

«به ستاره ها خواهم گفت: تا آن زمان که سحر میدمد، بر جاده های شبت بتابند تا مسیر آرزوهایت بی نور نماند».

روزی سی تا پنجاه عدد از این اس ام اس ها دریافت میکنم.

چند بار جمله را خواندم و سعی کردم آن را به فارسی روان ترجمه کنم:

«موفق باشی!» یا شاید «کامروا باشی!» یا شاید «آرزو میکنم به آرزویت برسی» یا …

یکی از ویژگیهای زبان این است که میتوان با آن جملات زیبایی ساخت که معنا ندارند یا لااقل معنای عمیقی ندارند.

این هم شده از مشکلات فرهنگ  پیامک و فیس بوک: جملات پیچیده و مبهم. جملاتی که میدانی گوینده ساعاتی قبل دریافت کرده و خوانده و اکنون دست به دست میشود و به تو می رسد.

نمیدانم چرا این جمله های بی مخاطب، هیچ حسی در من بر نمی انگیزد. نه شادی. نه غم. نه نفرت. نه خشم. نه ترس. نه تعجب. هیچ چیز.

یاد روزهای قدیم به خیر. ده سال پیش را می گویم. آن روزهایی که برای ارتباط با دوستان خود، باید ابتدا یک پنج ریالی را به قیمت دو تومان می خریدی و سپس در صف تلفن عمومی می ایستادی و بعد، گوشی را با هزار هیجان بر میداشتی، تا اگر سکه ات خورده نشد و بوق آزاد را شنیدی و اگر در آن سوی خط به جای دوست تو، مادرش یا پدرش گوشی را بر نداشتند، با شتاب پیش از آنکه مزاحمی سر رسد، آهسته با تمام وجود میگفتی: «دوستت دارم».

آن جمله های ناب واقعی، کجا رفتند که این جمله های زیبای تهی جایشان را گرفتند؟

+211
  

درسهایی در اتوبوس و تاکسی

ساعتی پیش از برنامه سفر از جهنم برگشتم. در مسیر برگشت، هر یک از شرکت کنندگان از احساس خود نسبت به دوره میگفت. پس از مدتها، حدود سی دقیقه، در تمام مدتی که بچه ها حرف میزدند اشک ریختم. اشک شوق. علیرضا صائبی حرفی میزند که هیچوقت فراموش نمیکنم.

او میگوید: گاهی در زندگی Success به دست می آوریم گاهی Satisfaction. این دومی صد پله ارزشمندتر از اولی است. موفقیت به خودی خود لذت ندارد. راست میگوید. آنچه من تجربه کردم رضایت بود نه موفقیت.

***

امشب ساعت ۱۲ پس از دو روز برنامه سوار تاکسی شدم تا به خانه برسم. سرحال و با انرژی. به راننده ماجرای سفر را توضیح دادم و در پایان گفتم: عجیب است که خسته نیستم. راننده گفت: پسرم. جسم خستگی ناپذیر است. این روح است که خسته میشود. روح زنده و باانرژی جسم را تا دورترین نقطه ها نیز همراه خود میکشد.

وقت پیاده شدن، پول را به راننده دادم و گفتم: این کرایه نیست. حق التدریس توست.

+242
  

خوشحالم…

یکی از مشکلات ما معلمها این است که آنچنان در فضای درس و کلاس گم میشویم که به ندرت فرصت میکنیم آموخته های خود را در مورد خودمان به کار بگیریم. و این چنین است که ماجرای کوزه گر و کوزه شکسته در مورد ما نیز مصداق پیدا میکند. از این جمله است بسیاری از پرسش ها و پرسشنامه ها که من در کلاسها و سخنرانی هایم مطرح میکنم و دیگران آنها را اجرا میکنند و من می مانم و انبوهی از ابزارهایی که خود هیچگاه آنها را به دست نگرفته ام.

از جمله سوالهایی که من در کلاسهایم از دانشجویانم می پرسم این است که: «اگر به انتخاب خودتان میتوانستید در مکان و زمان دیگری متولد شوید کجا را انتخاب میکردید؟». این روزها که به خودم مرخصی داده ام، فرصت خوبی بود تا خودم نیز به پاسخ این سوال فکر کنم…

من در طول سالیان گذشته کشورهای مختلفی را دیده ام و دوستان صمیمی متعددی نیز از فرهنگها و نقاط دیگر جهان داشته ام. تک تک دوستان و کشورها را مرور کردم. به جوابی رسیدم که خودم را شگفت زده کرد! من همچنان متولد شدن در سال ۵۸ در ایران را ترجیح میدهم.

خوشحالم که در ایران به دنیا آمدم. من ادعاهای جهان-وطنی ندارم که بگویم هر جای جهان باشی، میتوانی به بشریت خدمت کنی و وطن و موطن، واژه های کهنه و بی معنی اند. من هنوز نسبت به ایران حس خاص دارم. اما بدون تعصب ایرانی، فکر میکنم، کسی که در راه آبادی ایران میکوشد، بهتر میتواند جهان را به محلی برای زیستن تبدیل کند تا آنکس که در آمریکاست!

خوشحالم که در سال ۵۸ به دنیا آمدم و تحصیلات و کنکور را در شرایط سخت گذراندم تا امروز بتوانم رو در روی جوانان نسل بعد بایستم و از نحوه طی کردن مسیر پیچیده زندگی بگویم. خوشحالم که دفتر کاهی را تجربه کردم. خوشحالم که تنها انتخابم برای خرید دفترچه، به دفتر خط کشی شده و بی خط کشی محدود می شد تا امروز معنی استراتژی تمایز را بهتر بفهمم.
راضیم از اینکه مدادم را از دو طرف می تراشیدم و باید همیشه مواظب می بودم که در چشمم فرو نرود. خوشحالم که پاک کن را سوراخ میکردم و به گردن می آویختم تا این وسیله قیمتی گم نشود.
خوشحالم که زبانم فارسی است تا بتوانم نوشته های حافظ و اخوان و شریعتی را بخوانم و قدرت کلمات را از آنها بیاموزم. که اگر نبود تنها گزینه ام فرانسه بود و ولتر و مونتنی که همچنان گمان نمیکنم لذت آن سه نفر را برایم زنده کنند.
خوشحالم در دوره ای به دنیا آمدم که مذهب با تمام زوایایش حاکم بود تا بهتر بتوانم مذهب و حکومت مذهبی و سوسیالیزم اسلامی را بشناسم و گرنه ممکن بود در جمله معترضانی قرار بگیرم که در کوچه های پاریس یا بن بست های وال استریت نظام حاکم متفاوتی را جستجو می کنند.
خوشحالم که در سال ۸۸ عقلم به حدی می رسید که یکی از نادرترین پدیده های جامعه شناسی دنیا را تجربه کنم. انقلابیونی که بر ضد نظامی که خود تأسیس کرده اند انقلاب میکنند!
خوشحالم که به دهه ای تعلق دارم که تنهایی اش را داریوش و ابی و سیاوش قمیشی پر میکرد و ساسی مانکن و سوسن خانم هنوز به خانه اش راه نیافته بود.
آنچه بعضی را از شرایط امروز کشور دلگیر میکند سختیها و محدودیتهای خودساخته از سوی خودباختگان مرعوب فرهنگ عرب (بله منظورم عرب است. غرب نخوانید!) است. اما من خوب میدانم که میزان لذت انسانها، به اندازه میزان آزادی آنها نیست. بلکه به میزان عبور از مرز محدودیتها ست. اینچنین است که نظام هستی، عدالت را در میان انسانهای سراسر این کره خاکی، تقسیم و تسهیم میکند.

+207