خدای گونگی (از وبلاگ برای فراموش کردن)

فکر کن که تو ایستاده ای، یکه و تنها، در مرکز جهان، و خدایی میکنی بر هر آنچه هست: زمین. گیاهان و جانوران.

چه بیهوده و خسته کننده خدایگونگی خواهد بود چنین بودنی تکراری و ملال آور.

بودن آن هنگام معنی می یابد که کسی در کنارت ایستاده باشد. تا به انگشت اشاره نشانش دهی، زمین را و آسمان را. درختان را و گیاهان را.

بودن آن هنگام معنی می یابد که گوشی در کنارت برای شنیدن آماده باشد، تا نجوا کنی با او آنچه را که شنیده ای و می شنوی.

بودن آن هنگام معنی می یابد که دلی در کنارت، دل سپرده باشد به دلهره ها و دلشادی هایت. تا حس کند آنچه را که نه دیده میشود و نه شنیده می شود.

بودن آن هنگام معنی می یابد که روحی در کنارت، آرام و قرار گرفته باشد. از آرام و قرار تو. بی نیاز از آنکه بداند چه می بینی و چه می شنوی و بی تلاش برای آنکه بخواهد بداند چه در دلت میگذرد….

با چنین بودنی اما دیگر، خدایی و خدایگونگی را نیازی نیست.

نشستن در گوشه اتاقی، در سایه درختی، نوشیدن قهوه ای در کافه ای، کشیدن سیگاری در کناره دیواری، میتواند کافی باشد، برای تجربه تمامی آن حس های خوب.

و آن وقت به معجزه ای، تمامی چیزهای کوچک دنیا، بزرگ میشوند و ارزشمند.

ته مانده سیگاری، نوشته پاره ای حتی اگر بی معنی، قلمی که در دست دیگری بوده، درختی که هر دو به آن تکیه داده اید، زمینی که هر دو بر روی آن نشسته اید، همه و همه به معجزه هایی شادی آفرین تبدیل میشوند…

هر یک دلیلی برای پدید آمدن لبخندی عمیق بر لبانی که اندوه روزگاران، گاه ساعتها و روزها، فرصت خندیدن را از آن دریغ نموده است.

پ.ن: در راستای اینکه وبلاگ «برای فراموش کردن» در آینده حذف خواهد شد، بعضی از پستهایش را که دوست دارم اینجا میگذارم تا باقی بماند (در عنوان پستها خواهم نوشت)

+93
  

قسمت پنجم نقشه راه موفقیت – نگرش نسبت به پول

آدام اسمیت میگفت: «پول تنها زبانی است که تمام ملل جهان آن را به خوبی درک میکنند». این زبان به قدری ساده و قابل فهم است که سال گذشته در یک تحقیق جالب دانشگاهی، توضیح داده شد که حتی به میمونها هم با صرف مدت زمان کمی میتوان مفهوم پول را آموزش داد.  به شکلی که با سایر میمونهای اطراف خود، موز و نارگیل و سایر مایحتاج خود را معامله کنند!

پس چرا در مورد پول و نگرش به پول در میان ما انسانها به این حد اختلاف دیدگاه وجود دارد؟ چرا برخی از ما تلاش برای کسب پول را کاری غیراخلاقی و نامطلوب میدانیم و برخی دیگر، در مسیر کسب پول و ثروت لحظه ای توقف نمیکنیم؟

نگرش انسانهای موفق به پول تا حد زیادی با نگرش انسانهای معمولی متفاوت است. شاید نخستین تفاوت مهم در «وسواس پولی» باشد. وقتی ذهن شما به وسواس پولی گرفتار میشود که  در هر لحظه تفکرتان بر روی پول و جریان پول متمرکز باشد. در هر ارتباط و دوستی، به درآمدها و هزینه های آن توجه کنید. روزی چند بار پولهای داخل کیف خود را بشمارید و برای انجام هر کاری به منافع مالی مستقیم آن نگاه کنید. برخی از دانشجویانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل میشوند، به دلیل همین نگرش، آینده خود را  نابود میکنند. آنها برای انتخاب شغل، فقط به «درآمد ساعتی» نگاه میکنند. این در حالی است که بسیاری از شغلهایی که درآمد اولیه خوبی دارند، روند رشد درآمد و حقوق در آنها بسیار پایین است. شاید اگر همان دانشجو در شرکت و سازمان دیگری مشغول به کار شود که علاقه زیادی به زمینه تخصصی آن دارد، در مدت زمان کمی بتواند رشد بسیار بیشتری را تجربه کند.

دومین تفاوت مهم، در نگرش به «سطح زندگی» است.  برخی از انسانها، تمام پول و دارایی خود را خرج میکنند و لذت میبرند و میگویند که چه کسی از فردا خبر دارد؟! برخی دیگر هم تمام پول و ثروت خود را برای روز مبادا ذخیره میکنند و امروز خود را با صرفه جویی و به سختی میگذرانند. امروزه، تعریف متفاوتی از ثروت وجود دارد: ثروت انسانها را بر اساس واحد «روز» می سنجند. به این معنی که: «اگر همین امروز دیگر درآمدی نداشته باشید و بخواهید با همین پول و دارایی که در دست دارید زندگی را ادامه دهید، تا چند روز میتوانید سطح زندگی خود را حفظ کنید؟». بر اساس این تعریف شاید یک انسان بسیار معمولی در گوشه یک شهر،  از برخی ثروتمندان همان شهر ثروتمندتر باشد! برای تصمیم گیری در مورد هزینه کردن، همیشه با خود فکر کنید که علاقمندید «چند روز» ثروت داشته باشید! شاید برای دانش آموز و دانشجویی که از خانواده خود کمک هزینه زندگی میگیرد، بیست تا سی روز ثروتمند بودن کافی باشد. شاید پدر خانواده ترجیح بدهد سیصد روز ثروت داشته باشد. شاید یک جوان در نخستین ماه های اشتغال نود روز ثروت را منطقی بداند. همین الان در این مورد تصمیم بگیرید و از این به بعد، زمانی که قصد هزینه کردن پول و افزایش سطح زندگی خود را دارید ببینید که هنوز «سطح ثروت» شما به اندازه قبل باقی میماند؟

سومین تفاوت مهم هم این است که: «انسانهای موفق با پول قمار نمی کنند». هرگاه تلاش کردید در طول مدت کمی، از مقدار کمی پول، حجم قابل توجهی سود به دست بیاورید وارد بازی قمار شده اید. در هر جامعه و اقتصادی حدود سودی که میتوان از پول به دست آورد کاملاً مشخص است. کمترین و کم ریسک ترین سود را بانکها به شما میدهند و سود بیشتر را میتوان با پذیرش ریسک بیشتر در بازار سهام و طلا و مسکن و … به دست آورد.

سرمایه گذاری در شبکه های هرمی، سرمایه گذاری در حبابهای بازار بورس و طلا، مشارکت در پروژه هایی که طرف مقابل ادعای سودهای کلان و بازگشت خیلی سریع سرمایه را دارد، همگی میتواند شما را به یک بازنده اقتصادی تبدیل کند.

و کلام آخر اینکه اگر به یاد داشته باشید، در قسمت چهارم نقشه راه موفقیت، از فهرست ارزشها صحبت کردیم. یک بار دیگر به آن فهرست نگاه کنید. اگر پول و ثروت جزو نخستین ارزشهای شماست، شاید لازم باشد یک بار دیگر در فهرست خود تجدید نظر کنید. هیچکس پول را برای پول داشتن نمیخواهد. افزایش قدرت، افزایش اعتبار، گسترش حلقه های دوستی، کسب آرامش و ده ها مورد دیگر، میتواند خواسته واقعی شما از پول باشد. حالا پول را به آرامی از فهرست خود حذف کنید و به جای آن بنویسید که از پول چه میخواهید. مطمئن باشید، در این حالت، پول با سرعت بیشتری به سمت شما خواهد آمد!

+103
  

روز جهانی چپ دست ها

چند سال پیش به مناسبت ۱۳ آگوست روز جهانی چپ دستها، متنی نوشته بودم که اینجا مرورش میکنم.
چپ دستها اقلیتی هستند که کمتر از ۸% جمعیت جهان را تشکیل میدهند و من هم جزو آنها هستم. ظاهراً هر جا اقلیتی هست ما هم هستیم. خدا را شکر که طعم اقلیت بودن را بر ما چشاند تا هیچگاه از حق اقلیت چشم نپوشیم.زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که در کنکور، در مقابل معلولیتها برای خودم در مقابل چپ دستی علامت زدم.زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که دیدم انگشتان قدرتمندم تنها بر روی پیانو آکورد میزنند و دست ضعیفم، بار نواختن مانده آهنگ را تحمل میکند.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که نتوانستم مانند خواهر و برادرم، با چاقو میوه پوست بکنم. هم اکنون هم که چاقوی دو لبه آمده، توان یادگیری من مانند سابق نیست!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که باید چهار انگشتم را در سوراخ دستگیره قیچی وارد میکردم در حالی که به اندازه یک شصت جا داشت!

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که در ترسیم اشکال هندسی، درجه بندی خط کش مدام در زیر انگشتانم گم میشد.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که دیدم دستم به راحتی دیگران در جیب پیراهنم نمیرود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که انگشتم بر روی دکمه دوربین میلرزید. چون دست راستم بر روی دکمه قرار گرفته بود.

زمانی فهمیدم در اقلیت هستم که روی صندلی های تکی نمیتوانستم صاف بنشینم.

وقتی خواستم با برنامه های حسابداری کار کنم، فهمیدم که تمام اعداد صفحه کلید را بی رحمانه زیر دست راست گذاشته اند. هنوز هم با هر کلیک چپ روی ماوس، اقلیت بودن به یادم میآید.

زمانی که فهمیدم در اقلیت هستم، همزمان فهمیدم که باید اقلیت بودن را پذیرفت. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که در گروههای اقلیت دیگری نیز عضوم. فهمیدم که در جامعه، مذهب، جهان، تمدن و … نیز جایگاه اقلیت را اشغال کرده ام. و پذیرفتم که این زندگی حداقلی را بپذیرم، بسوزم و بمیرم.

+125
  

تحریم میکنم پس هستم!

در راستای ژستهای روشنفکری خوانندگان عزیزی که بنده را به تحریم صدا و سیما دعوت میکنند، پیشنهاد میکنم:

– از این به بعد استفاده از موبایل را هم تحریم کنیم (چون تکلیف مالکیت همراه اول و ایرانسل مشخص است)

– از این به بعد به اینترنت هم وصل نمی شویم (چون هم سود اصلی در جیب مخابرات میرود و هم مالکیت مبین نت و ایرانسل مشخص است)

– از این به بعد خودروهای داخلی هم سوار نمیشویم چون شنیده ایم مالیات آن به جیب برخی … میرود.

– از این به بعد خودرو خارجی هم سوار نمیشویم چون عوارض آن را دولت دریافت میکند و ثروتمند میشود.

– از این به بعد مرغ هم نمیخوریم تا دولت بفهمد که ما به گرانی اعتراض داریم.

– اگر هم مردیم، گورستان را تحریم میکنیم تا به همه بگوییم که «قبر رایگان» حق هر ایرانی است.

اگر دکارت در ایران امروز ما زندگی میکرد، به جای «فکر میکنم پس هستم» میگفت: «تحریم میکنم پس هستم!»

+98