Category: هنر خواندن جملات کوتاه

برای نیلوفر: درباره ضرب المثلها و چیزهای نامربوط دیگر

پیش نوشت: آنچه می‌خوانید، یک نامه‌ی شخصی است. در جواب کامنت نیلوفر. نوشتن برای یک نفر در مقایسه با نوشتن برای چند هزار نفر، خوبی‌های زیادی دارد.

مهم‌ترین خوبی آن در این است که می‌توانی بی‌ربط بنویسی. بدون ساختار. بدون مقدمه و نتیجه. حتی بدون پیام مشخص.

کاری که هنگام نوشتن برای جمعی از مخاطبان، نه امکان پذیر است و نه توجیه پذیر.

ضمناً برای یک نفر، می‌توانی حرف تکراری هم بزنی. در حالی که برای گروهی از مخاطبان، این کار سخت‌تر و نپذیرفتنی‌تر است.

بگذریم.

کامنت نیلوفر:

بنظر من ،ایده خوبیه که در مورد فال بنویسی. خواهش میکنم در مورد ضرب المثل های فارسی هم ،البته اگه جزو دغدغه هات هستن، مطلبی بنویسی. فکر میکنم تعداد زیادی از ضرب المثل های فارسی از نظر عقلانی، بینشی و کارکردی، ایرادهای جدی بهشون وارده. تعدادی هم کلا تاریخ مصرفشون گذشته، و ما هنوز داریم اونا رو سینه به سینه منتقل می کنیم. دوست داشتم در موردش خودم بنویسم ولی در حال حاضر نه سوادش رو دارم ،نه قلمش رو و نه مخاطبی. شما از دید من هر سه رو داری .پس خواهش میکنم بهش فکر کنین. پیشاپیش ممنونم.

***

نیلوفر جان.

من هم آن سه موردی را که گفتی، آنچنان که باید و شاید ندارم.

شاید همین است که ترجیح می‌دهم خطاب به تو بنویسم.

ما خطاب به یک نفر، می‌توانیم هر چه خواستیم بگوییم. همین که او به حرفمان گوش می‌دهد،‌ کافی است.

اما برای حرف زدن خطاب به یک جمع، باید ابتدا شایستگی خود را برای حرف زدن در آن زمینه اثبات کنیم.

فکر می‌کنم بخش عمده‌ای از حرف‌هایی که تحت عنوان هنر خواندن جملات کوتاه نوشته‌ام در مورد ضرب المثل‌ها هم مصداق دارد.

شاید یکی از خطاهای کلیدی ما در مواجهه با ضرب المثل‌ها این باشد که آنها را چیزی فراتر از قصه و حکایت و ادبیات می‌بینیم.

همان اشتباهی که در مورد بزرگان ادبی خود (مانند مولوی و سعدی و حافظ و دیگران) هم انجام می‌دهیم.

قبلاً هم گفته‌ام که در باور من (که به آن اصرار دارم اما اصرار ندارم شما آن را بپذیرید) حرف‌های بزرگانی مانند مولانا را اگر به عنوان بیان تجربه‌ای شخصی از مواجهه با جهان بگیریم، قطعاً ارزشمند و قابل احترام است. اما اگر آنها را بخواهیم به عنوان خودشناسی و روانشناسی و جهان‌شناسی و انسان‌شناسی در نظر بگیریم، دو ریال هم ارزش ندارد و به نظرم صرف کردن کاغذ مثنوی برای لبو، علمی‌تر و درست‌تر است تا استفاده از آن به عنوان یک راهنمای علمی انسان‌شناسی و جهان شناسی.

دقت داشته باش که از صفت علمی استفاده می‌کنم. علم، روش دارد. متودهای مشخص‌ دارد. تجربه محور و منطق محور است.  اما اگر به عنوان راهنمای تجربی به این ادبیات و قصه سازی‌ها و روایت‌پردازی‌ها نگاه کنیم، قطعاً می‌توانند مفید و الهام بخش باشند.

بزرگانی مثل حافظ و مولانا (که تقریباً محال است شبی بدون خواندن آنها، خواب به چشم من بیاید و عاشقانه دوست‌شان دارم) تجربه‌ای عمیق‌‌تر از بسیاری از ما در مواجهه با جهان داشته‌اند و آن تجربه را به زیبایی و در اوج آن، با تکیه بر نعمت بزرگ کلام (که به گمانم بزرگترین دستاورد انسان تا به امروز است) برای ما توصیف کرده‌آند.

آیا با خواندن و شنیدن تجربه‌ی حافظ و مولوی، ما حافظ و مولوی خواهیم شد؟ قطعاً نه.

آیا به حافظ و مولوی نزدیک‌تر خواهیم شد؟ احتمالاً نه! چون ما در آیینه‌ی این بزرگان (و هر بزرگ دیگری) عموماً تصویر رویاها و ارزش‌ها و خواسته‌های خود را می‌جوییم و این ناپاکیِ شناختی، چیزی نیست که به سادگی از ذهن ناپاک انسانی ما، زدودنی باشد.

هر کسی در این جهان، گنگ خواب دیده‌ای است که تمام عالم برای او کر است. او از گفتن عاجز است و دیگران از شنیدن.

این بیگانگی از یکدیگر، تجربه‌‌ای فراگیر و منحصر به فرد است.

گوش تو برای حرف‌هایی که من گنگ، در خواب شیرین تجربه‌ی دنیا دیده‌ام کر است. همچنانکه گوش من نیز برای شنیدن کابوس‌های کسی چون تو، کر خواهد بود.

اما گاهی در این میان، می‌بینیم که کسانی هستند که تجربه‌ی گنگ ما را به شیوه‌ای شیوا بیان کرده‌اند و این مسئله باعث می‌شود که برای توصیف خوابی که از جهان دیده‌ایم، دست به دامن آنها شویم.

ممکن است من و تو، تجربه‌ای نسبت به مفهوم آگاهی (Conscientiousness) داشته باشیم و بخواهیم آن را بیان کنیم و احساس کنیم که زبان‌مان در بیان آن تجربه قوی نیست. پس به سراغ مولوی می‌رویم و از او استمداد می‌طلبیم:

جان نباشد جز خبر در آزمون

هر که را افزون خبر، جانش فزون

جان ما از جان حیوان بیش‌تر

از چه، زان‌رو که فزون دارد خبر

وز ملک، جان خداوندان دل

باشد افزون، تو تحیّر را بهل

زان سبب آدم بود مسجودشان

جان او افزون‌تر است از بود‌شان

ور نه بهتر را سجود دون‌تری

امر کردن هیچ نبود در خوری

می‌بینیم که مفهوم آگاهی را مولوی به زیبایی در مفهوم خبرداشتن گنجانده و جان‌دار در نگاه زیبای او، با خبرداربودن و آگاه بودن معنا پیدا می‌کند. به همین دلیل اگر چه انسان و حیوان را هر دو جاندار می‌بیند، اما جان‌دار بودن انسان را از مرتبه‌ی بالاتری می‌بیند چون از خود و محیط خود، خبر بیشتری دارد.

می‌بینی؟

من و تو ابتدا یک تجربه و یک باور داریم. باور به اینکه ما نسبت به خود و محیط خود، در مقایسه با حیوانات، آگاهی (خبر)‌ بیشتری داریم.

بعد برای بیان آن، به سراغ مولانا می‌رویم و تا زبان گویای ما الکن‌ها شود.

اما وقتی دنیا را به شکل متفاوتی تجربه کنی (مثلاً لمس کنی که حیوانات از ما انسانها، خبردارتر هستند و شاید ما، معیار نادرستی را برای سنجش خبرداشتن و بی خبری برگزیده‌ایم) ممکن است دیگر آن بیان زیبا، به کار تو نیاید.

شاید هم، مثلاً با شکل گرفتن مغز جهانی دیجیتال امروزی، به نتیجه برسی که جان‌دارترین موجود عالم اوست و اگر جان‌داری باید به پای جان‌دار دیگر قربانی شود،‌ این انسان است که باید به پای او قربانی شود! (قائم نبودن مغز جهانی به ذات خویش، از اعتبار آن نمی‌کاهد. چنانکه ما نیز به ذات خویش قائم نیستیم).

بگذریم. می‌خواهم بگویم که نظریه‌ی علمی با بیان ادبی تفاوت دارد.

نظریه‌ی علمی تا زمانی اعتبار دارد که بتواند دنیای بیرون را بهتر توصیف و پیش بینی کند (هر دو مورد به یک اندازه مهم هستند).

بیان ادبی تا زمانی اعتبار دارد که بتواند تجربه‌ی ما از دنیای اطراف را شفاف‌تر و زیباتر بیان کند.

بیان ادبی در حالت خام آن به شکل ادبیات عامه و ضرب المثل‌ها تجلی پیدا می‌کند و در شکل شکیل آن، به شکل ادبیات فاخر.

البته در دنیای واقعی، ما هرگز با بیان ادبی به صورت یک گزاره‌ی منفرد روبرو نیستیم. بلکه با کهکشانی از گزاره‌ها روبرو هستیم.

حافظ، فقط این بیت نیست:

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع

که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

اگر فقط همین یک بیت بود که چیزی از حافظ نمانده بود. آن هم بیتی که مصرع اول آن با مصرع دوم در تضاد مفهومی است و شاعر از یک سو، اصرار به دوری از نزاع جاه و مال دارد و از سوی دیگر، در بیت نخست، چاپلوسی شاه زمان خویش را می‌کند!

حافظ یک کهکشان مفهومی است. وقتی حرف‌های دیگرش را مثلاً‌ در کنار این بیت می‌گذاری:

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

می‌بینی که در چه دوران دشواری به سر می‌برده و چه رمزنگاری‌ها را با رازگشایی‌هایی‌هایش در هم آمیخته تا حرفش از تهدید فنا و نابودی ایمن بماند.

کهکشان گزاره‌ها مفهومی بسیار مهم است.

فرهنگ عامه و ضرب المثل‌ها هم شکل دیگری از کهکشان گزاره‌ها هستند.

آسمان فکر و اندیشه‌ی هر ملتی، تولد و متلاشی شدن کهکشان‌های زیادی را تجربه کرده است.

این تولد و رشد و نابودی هم همیشه وجود داشته و خواهد داشت.

اما به نظر می‌رسد کهکشان گزاره‌ها (که کهکشان ضرب المثل‌های هر قومی هم مصداقی از آن است) برای عمر طولانی‌تر نیازمند ویژگی‌های زیر است:

* استفاده از گزاره‌های کهکشان‌های دیگر:

فرهنگ روم، کهکشان اندیشه‌ها و باورها و گزاره‌های خودش را دارد.

اما برای بقا،‌ باید مراقب باشد که کهکشان‌های دیگر، چندان زیباتر و عظیم‌تر از او نباشند. چنین می‌شود که پوزیدون در فرهنگ یونان، لباس نپتون در فرهنگ روم را به تن می‌کند و در جمع اساطیر رومی ظاهر می‌شود. همچنان که آرتمیس، در روح دیانا حلول می‌کند و البته در این میان،‌ ستاره‌های بومی کهکشان روم هم مجال بهتری برای تنفس و زندگی پیدا می‌کنند.

این مسئله، در به عاریت گرفتن ضرب المثل‌های ملل مختلف هم مشاهده می‌شود. در حدی که گاه به سختی می‌توان منشاء اولیه‌ی یک ضرب المثل را تشخیص داد.

* داستان پردازی:

ما انسان‌ها در تحلیل گزاره‌ها ضعیف هستیم. مغز ما از لحاظ توانایی تحلیل منطقی، هنوز رشد چندانی نداشته است.

به همین دلیل،‌ هنوز داستان‌ها اثرگذارتر از گزاره‌ها هستند.

جدی نگرفتن حرف مردم  به تنهایی نمی‌تواند گزاره‌ای تاثیرگذار باشد. باید خر ملانصرالدین هم به دنبال این توصیه بیاید و داستان خود را برای ما تعریف کند!

* ابهام و تناقض:

همان‌ها که یادمان دادند جوجه را باید در آخر پاییز شمرد، به ما گفتند که سال نکو را هم از بهار آن می‌توان تشخیص داد.

این رمز ماندگاری کهکشان گزاره‌هاست. اگر فقط یکی از این دو در این کهکشان وجود داشت، امروز دیگر اثری از آن نبود. همچنانکه در میان شاعران نیز، آنها که گاهی به میخ و گاهی به نعل کوفته‌اند، شهرت و اعتبار بیشتری یافته‌اند.

حرف مهم من (به نظر خودم!) این است که:

تناقض گویی و تناقض بافی، نه تنها یک نقطه‌ی ضعف و یا حتی یک ویژگی تصادفی در ادبیات و فرهنگ و ضرب المثل‌ها نیست، بلکه راز ماندگاری آنها است. همچنانکه احساسات خشم و ترس در کنار هم، به ماندگاری موجودات زنده کمک کرده است و آنها توانسته‌اند ترکیبی هوشمندانه از ستیز و گریز را انتخاب کنند.

چنین می‌شود که حافظ نیز، در سفره‌ی معنوی شب قدر و سفره‌ی مادی‌ شب یلدا، جایگاه خود را حفظ می‌کند و هوشیار و مست، هر دو دست در کمرش می‌اندازند و با او عشق‌بازی می‌کنند.

حرفم این است که به عنوان یک ایرانی عاشق زبان و فرهنگ فارسی، از اینکه زبان و ادبیات من چنین تناقض‌گویی‌ها را دارد تعجب نمی‌کنم. همچنانکه دوستان آذری من (که بسیار بیشتر از فارسی زبان‌ها ضرب المثل و حکایات زیبا دارند) نیز، نباید از تناقض‌های متعدد حکایات و ضرب المثل‌های خود گله‌مند باشند. هر چه غنای یک فرهنگ بیشتر می‌شود،‌ دامنه‌ی گزاره‌های متناقض و متناقض نما بیشتر می‌شود.

تنها چیزی که باید یادمان بماند این است که:

همه‌ی اشکال ادبیات (از ضرب المثل‌ها تا ادبیات فاخر) صرفاً زبانی هستند که به ما کمک می‌کنند تجربه‌های قبلی خود را بهتر بازگو کنیم یا تصویر شفاف‌تری از ایده‌ها و ذهنیات خود ترسیم کنیم. نه اینکه راهنمایی برای اندیشیدن و عمل کردن باشند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+186
  

هنر خواندن جملات کوتاه – قسمت چهارم

پیش نوشت صفر: این نوشته، چهارمین نوشته از سلسله نوشته‌های هنر خواندن جملات کوتاه است (قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم). فکر نمی‌کنم لازم باشد که برای چند صدمین بار، تاکید کنم که آنچه می‌نویسم، صرفاً دیدگاه شخصی من است و نه تنها در آینده مسئولیت آن را نمی‌پذیرم و ممکن است دیدگاهم تغییر کند، بلکه حتی امروز هم بر صحت و دقت آن اصرار ندارم. آنچه اینجا می‌خوانید، بیشتر فکر‌هایی است که به کلمه تبدیل شده تا در آینده، بتوانم مجدد به آنها مراجعه کنم و فرصت بیشتر و بهتری را به اندیشیدن در مورد آنها اختصاص دهم.

پیش نوشت (ظاهراً نامربوط) یک: حدس میزنم با آزمون‌های برون فکنی (Projective) در روانشناسی آشنا باشید. یکی ازمعروف‌ترین این آزمایش‌ها، تست لکه‌‌های رنگ رورشاخ است. تعدادی تصویر از لکه‌های رنگ پراکنده شده بر روی کاغذ، به یک فرد نشان داده می‌شود و او در مورد تداعی‌های ذهنی خود صحبت می‌کند.

rorshach

اینکه شما در این تصویر (یا تصویر‌های مشابه) چه می‌بینید، بیش از آنکه به تصویر ربط داشته باشد، به حال و هوا و خاطرات و تجربیات گذشته و احساسات شما در لحظه‌ی مشاهده‌ی تصویر و ویژگی‌های شخصیتی شما و دغدغه‌های غالب شما و مواردی از این دست، بستگی دارد.

تصویر بالا ممکن است پروانه، خفاش، اندام تناسلی، خرس، اسب پرنده، جادوگر یا هر چیز دیگری را تداعی کند. آزمون‌های برون فکنی، با استفاده از ابزارهای مختلف می‌کوشند کمک کنند که ذهن ما زوایای پنهان خود را بیرون بریزد.

البته آزمون‌های زیادی از این دست وجود دارند که از جمله آنها می‌توان به آزمون هولتزمن، آزمون TAT و آزمون تداعی کلمات هم اشاره کرد.

ویژگی مشترک همه‌ی آزمون‌ها برون فکنی یا برون ریزی در این است که نقش مشاهده گر از نقش مشاهده شونده پررنگ‌تر است و در آنها اهمیت گوینده بر اهمیت موضوع سایه می‌اندازد.

تصویر زیر هم نمونه‌ای از کارتهای مورد استفاده در آزمون TAT است که در آن، بر اساس تداعی‌ها و توضیحات فرد مشاهده کننده و همچنین تم و فضای کلی توصیفات او، ویژگی‌های خلقی و شخصیتی وی تحلیل می‌شود:

هنر خواندن جملات کوتاه

ممکن است من درتصویر فوق، رها شدن و تنهایی را ببینم و شما اندوه. یا من در تصویر فوق، یتیم شدن را ببینم و شما شکست. حتی ممکن است فرد دیگری بیاید و بگوید که فضای غالب در این تصویر، پشیمانی است.

پیش نوشت مربوط دوم: یکی از مفاهیم بسیار مهم – در نگاه من! – در حوزه یادگیری و اندیشیدن و مکانیزم‌های احساسی و شناختی ذهن انسان، مفهوم تحریک کننده‌ها یا برانگیزاننده‌ها یا Triggers است.

وقتی که بوی عطر یک رهگذر، من و شما را به خاطرات ده سال قبل می‌برد، آن عطر برای ما یک محرک بوده است. وقتی یک موسیقی، حس شادمانی یا اندوه را در روح و جان ما بر‌می‌انگیزد، نقش یک محرک را بر عهده گرفته است. وقتی یک قاب عکس زیبا در اتاق پذیرایی، به ما احساس آرامش را القا می‌کند، آن قاب عکس در جایگاه یک محرک قرار گرفته است. وقتی یک رستوران فست فود، از رنگهای زرد و قرمز برای دکوراسیون خود استفاده می‌کند تا گرسنگی و هیجان (و سایر احساسات نزدیک به آنها) در ما برانگیخته شوند، رنگها در جایگاه محرک قرار گرفته‌اند.

اما باید به یک نکته‌ی مهم دقت داشته باشیم. محرک‌ها را می‌توان در یک طیف قرار داد. برخی محرک‌ها، مستقل از اینکه چه فردی با آنها مواجه شود، خروجی و اثر قابل پیش بینی دارند و اثر برخی دیگر، می‌تواند به شدت تابع این باشد که “چه کسی با آنها مواجه شده است”. در واقع این ویژگی‌ را می‌توان به صورت یک طیف، در نظر گرفت.

به این چند جمله (به عنوان یک Trigger یا محرک) توجه کنید:

فراموش نکنید که صبح‌تان را با یک لبخند آغاز کنید.

همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم. اما بزرگترین اشتباه، تکرار دائمی یک اشتباه است.

محدودیت‌ها، گاهی می‌توانند موجب رشد و پرورش خلاقیت شوند.

ازدواج یک حماقت غیرقابل درک است.

“وابستگی پاسخ ایجاد شده در مخاطب به ویژگی‌های شخصی مخاطب” در این جملات – به گمان من – از بالا به پایین، افزایش می‌یابد. تقریباً همه‌ی ما با جمله‌ی نخست، راحت هستیم. یا با خواندنش لبخند می‌زنیم یا هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهیم. این جمله در توییتر یا در اینستاگرام یا فیس بوک، با کمترین تعداد بحث و کامنت، از جلوی چشم مخاطب رد خواهد شد و البته احتمالاً مورد لطف و محبت خوانندگان (در قالب لایک) قرار خواهد گرفت.

جمله‌ی دوم هم، چیزی شبیه جمله‌ی اول است. شاید تنها ویژگی‌ این جمله در آن باشد که برای مخاطب، احساسات و خاطرات و تجربیاتی از دوران گذشته را تداعی کند. اما به هر حال، پاسخی که این جمله به عنوان یک محرک ایجاد می‌کند، تا حدی تابع مخاطب است.

جمله سوم وابستگی بیشتری به مخاطب پیدا می‌کند. برخی از مخاطبان، علاقمند هستند که مثال‌هایی از زندگی خود را در تایید آن بیان کنند و برخی دیگر، ممکن است مواردی را در ذهن داشته باشند که محدودیت گسترده، فرصت ساده‌ترین رشدها و خلاقیت‌ها را هم از آنها (یا دوستانشان) سلب کرده است.

جمله‌‌ی چهارم، می‌تواند در حد یک جنگ فرقه‌ای مذهبی، اختلاف نظر و جنجال ایجاد کند. پاسخی که جمله‌ی چهارم به عنوان یک محرک ایجاد می‌کند،‌ به شدت به فرد خواننده وابسته است. جنسیت او، مجرد بودن و متاهل بودن او، تجربه‌ی موفق و ناموفق او در رابطه‌های عاطفی قبلی،‌ همه و همه می‌توانند بر روی نوع و شدت پاسخی که در مخاطب ایجاد می‌کنند، تاثیر بگذارند.

اصل ماجرا – من به عنوان یک مخاطب، در خواندن یا گردآوری جملات کوتاه به دنبال چه می‌گردم؟

این سوال بسیار مهمی است که ممکن است در تراکم فعالیت‌های روزمره یا در آشفته بازار دنیای دیجیتال و شبکه های اجتماعی، فرصت کافی برای اندیشیدن به آن نداشته باشیم. بعید می‌دانم برای این سوال، یک پاسخ درست قطعی و مشخص وجود داشته باشد. به عبارتی، هر کس با توجه به نیازها و دغدغه‌ها و ارزش‌های خودش، برای سوال اخیر پاسخ متفاوتی دارد.

من در اینجا نکاتی را که به ذهن خودم می‌رسد، با شما در میان می‌گذارم و می‌دانم که شما هم، احتمالاً نکات و دیدگاه‌های دیگری را خواهید داشت و مطرح خواهید کرد:

نکته اول: به نظر می‌رسد که افرادی که در شبکه های اجتماعی، اکانت‌های پرطرفدار و شلوغ با جملات کوتاه درست می‌کنند (که عموماً هم این جنس محتوا، محتوای موفقی برای جذب مخاطب است) بعد از مدتی به تجربه می‌آموزند که بهتر است به سمت محرک‌هایی با پاسخ عمومی (مستقل از فرد) بروند. جملاتی با کمترین چالش و جنجال که عموم مخاطبان، با آنها موافق یا لااقل خنثی هستند.

اکانت‌هایی که در شبکه های اجتماعی از موفقیت یا شادی یا رضایت یا ارتباط با کائنات صحبت می‌کنند، چیزی از این جنس هستند و معمولاً مخاطبان زیادی هم دارند و بسیاری از ما، در صورت حضور در شبکه های اجتماعی، چند مورد از این نوع صفحات را دنبال می‌کنیم.

مشاهده‌ی محتوای این اکانت‌ها، نوعی تنفس در تایم لاین محسوب می‌شود. مهم نیست که اینستاگرام باشد یا توییتر. فیس بوک یا تگد.

نکته دوم: به نظر می‌رسد، جملات مشمول گروه اول، بیشتر محرکی برای احساسات (Affective Triggers) هستند و حال خوب ایجاد می‌کنند. اما جملاتی که وابسته به مخاطب هستند (شبیه مثال سوم یا چهارم) محرکی برای سیستم تحلیلی مغز (Cognitive Triggers) محسوب می‌شوند.

اگر چه تحمل جملات محرک وابسته به مخاطب ساده نیست، اما به نظر می‌رسد به دلیل اینکه بخشی از آنها با باورها و تجربیات ما، در تعارض و تضاد هستند، فرصتی ایجاد می‌کنند تا مغز، از ناحیه‌ی امن باورهای خود خارج شود و عینک‌های دیگری برای مواجهه با دنیا بیابد. حتماً آن حرف زیبای مولانا را به خاطر دارید که می‌گفت:

پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود

زان سبب دنیا کبودت می‌نمود

جملاتی که در دسته‌ی محرک‌های وابسته به فرد قرار می‌گیرند، گاه و بیگاه به ما یادآوری می‌کنند که عینک‌های دیگری هم برای نگاه به دنیا وجود دارد و عینک ما، تنها عینکی نیست که برای مشاهده‌ی دنیا قابل استفاده است.

به همین دلیل، به عنوان یک سلیقه‌ی شخصی، همیشه در مطالعه‌ی جملات کوتاه، به دنبال افراد یا مجموعه‌هایی می‌گردم که سهمی از این جنس جملات را در اختیارم قرار دهند.

اگر من جملات کوتاه اسکار وایلد را دوست دارم، به این دلیل است که به ندرت جملات کلی تاتولوژیک را از او می‌شنوم و می‌خوانم. حتی در ابتدا تا انتهای یک کتاب مشخص هم (مثلاً A picture of Dorian Gray) جملاتی می‌نویسد و حرفهایی می‌زند که با یکدیگر در تناقض هستند. ضمن اینکه جنس جملاتش، به شدت در گروه Cognitive Triggers قرار می‌گیرند. به این جملات نگاه کنید:

یک هنرمند، هرگز چیزها را آنچنان که هستند نمی‌بیند. اگر چنین بود، هنرمند بودنش متوقف می‌شد.

بین مرد و زن، دوستی ممکن نیست. شوق شاید. عشق شاید. پرستش شاید. دشمنی شاید. اما دوستی هرگز!

تنها کار خوبی که با یک توصیه‌ی خوب می‌توانید بکنید این است که آن را به فرد دیگری تحویل بدهید.

زیبا بودن از خوب بودن بهتر است. اما خوب بودن را به زشت بودن ترجیح می‌دهم!

عاشق خود شدن، آغاز یک داستان عاشقانه‌ی ابدی است…

منتقد، مردم را تربیت می‌کند. هنرمند، منتقد را.

اینکه تو حاضری برای حرفت بمیری، باعث نمی‌شود که حرفت درست باشد!

نکته‌ی سوم: حرف زدن و کامنت گذاشتن و بحث کردن با دیگران در مورد جملات کوتاه (در شبکه های اجتماعی یا گفتگوهای شفاهی)‌ می‌تواند اثربخشی آنها را کاهش دهد. در مورد بسیاری از ما، فرایند فکر کردن با شروع حرف زدن به پایان می‌رسد. چون به احتمال زیاد، به سرعت می‌بینیم که دیگران حرف ما را نادرست فهمیده‌اند یا کامل نفهمیده‌اند (و این طبیعی است. چون آنها در لا به لای حرف ما، به جستجوی حرفهایی هستند که ارزش‌ها و باورهای خودشان را تایید کند، همچنان که ما هم در لا به لای حرف آنها، به دنبال همین مسئله می‌گردیم) و مجبور می‌شویم که بیشتر از پیش با توصیف و توضیح و تمثیل، منظور خودمان را بیان کنیم و قطعاً کسی که بیشتر از هر کس دیگر، توصیف و توضیح و تمثیل ما را می‌فهمد و از آن تاثیر می‌پذیرد، خودمان هستیم!

اما در صورتی که تصمیم بگیرم شراب حرف‌ها را به تنهایی و به کندی و جرعه جرعه بنوشم و عروس زیبای مفاهیم را که به تازگی دستم بر گرد کمرش حلقه شده را شهره‌ی شهر نکنم، در اندیشیدن انفرادی یا مکتوب کردن برای خود، فرصت‌های بیشتری خواهم داشت تا تضادها و تعارض‌ها را ببینم و هر جمله را مانند منشوری در دست بچرخانم و انعکاس نور را در زوایای مختلف آن ببینم و طبیعتاً زیبایی‌های بیشتری از آن را درک و تجربه کنم.

یکی از ویژگی‌های دوست نداشتنی شبکه های اجتماعی – در نگاه من – ویژگی شگفت انگیز آنها در فشار به اشتراک گذاری یا Impulse to share است که قرار بوده و هست به صورت مستقل در موردش بنویسم. ما وقتی جمله‌ی کوتاه زیبایی را می‌بینیم، قبل از آنکه بخواهیم آن را درک و تحلیل کنیم و چند روزی به عشق بازی با آن مشغول شویم، ترجیح می‌دهیم آن را با دیگران به اشتراک بگذاریم. درست به همان شیوه که غذای سفره‌مان، قبل از معده، به سرور اینستاگرام می‌رسد و عملاً بر خلاف روند چند میلیون ساله‌ی تکامل، غذاهای فکری ما قبل از آنکه جذب شوند، دفع می‌شوند و بعد همه همزمان، بر سر سفره آنها می‌نشینیم و با هم در مورد رنگ و طعم‌شان حرف می‌زنیم!

چند وقتی است که قراری را با خودم گذاشتم و به طرز شگفت انگیزی روی من اثرگذار بود. شاید برای برخی از کسانی که این نوشته را می‌خوانند هم اثرگذار باشد. هرگز نمی‌گذارم بین مشاهده‌ی یک محتوا (عکس یا متن یا موسیقی یا کتاب یا جمله کوتاه) و بازنشر آن، کمتر از ۷۲ ساعت فاصله بیفتد.

حتی اگر فرصت نکنم در مورد آن فکر کنم، باز هم آن را جایی در موبایل یا دفتر یادداشت یا کامپیوتر خود ذخیره می‌کنم و صبر می‌کنم تا سه شبانه روز از آن بگذرد.

نتیجه‌ی این کار شگفت انگیز است و – به تقلید از قدما – فکر می‌کنم اگر بتوان چنین عادتی را چهل روز رعایت کرد، تغییری در درون ما روی می‌دهد که اثرش را می‌توان برای چهل سال آتی زندگی درک و تجربه کرد!

تا اینجای صحبت، می‌خواهم حرفم را با یک توضیح تمام کنم و آن اینکه در دنیای مدرن امروز (به معنای تجدد نمی‌گویم و دقیقاً به معنای مدرنیته می‌گویم) ما انسانها، نمی‌توانیم به سادگی هر حرفی را بپذیریم و به حق، انتظار داریم که حرفها و شنیده‌ها و توصیه‌ها و جملات، از فیلتر مغز و باورها و ارزش‌های ما بگذرند و اگر هم قرار است تحولی در ما روی دهد، آن تحول باید در درون شکل بگیرد و نه آنها از بیرون تحمیل شود.

در چنین دنیایی، دیگر جملات حکیمانه و حکمت آمیز، به اندازه‌ی گذشته معنا نخواهند داشت. جملات ارزشمند، نمی‌توانند حکمت را از بیرون به روح و ذهن ما تزریق کنند. بلکه می‌توانند ذهن ما را به اندیشیدن دعوت کنند و محرکی برای پرورش و رشد نگرش و جوشش حکمت در درون ما باشند.

به عبارتی، یک جمله، به خودی خود ارزشی ندارد و ترکیب «جمله + مخاطب جمله» است که اثربخشی یا اثرنبخشی آن را تعیین می‌کند. در چنین فضایی، هنر من جستجوی جملاتی از جنس محرک وابسته به شخص و مواجهه‌ی صبورانه و آرام با آنها در سکوت کامل خواهد بود. پس از مدتی که آن حرفها و جملات هضم و جذب شدند، می‌توانم آنها را به شکل ماده‌ی خام نخستین یا مفهومی تحلیل شده و پردازش شده در اختیار دیگران قرار دهم تا نطفه‌های دانش و اندیشه، در سفره‌ی مان بزاید و بزید…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+205
  

هنر خواندن جملات کوتاه (قسمت سوم)

پیش نوشت اول: تا کنون دو مرتبه در مورد جملات کوتاه نوشته‌ام. نخستین مطلب، صرفاً به پیش نوشت‌ها محدود شد و اصل بحث شروع نشد. توضیح دادم که چرا با وجودی که همیشه مخالف جملات کوتاه بوده‌ام، تصمیم گرفته‌ام در موردش بنویسم.

در دومین مطلب، توضیح دادم که جملات کوتاه – لااقل در نگاه من – بیش از آنکه حکمت فشرده شده باشند، اشیاء زیبا یا زشتی هستند که می‌توانند در گوشه‌ای از ذهن و زبان ما جا بگیرند. اطمینان دارم که می‌پذیرید که با این نگاه، هدف من کاهش ارزش این جملات نیست. بلکه تغییر کاربری آنان است.

پیش نوشت دوم:  پیش نوشت سوم خیلی نامربوط است. اگر از دوستانی هستید که به تازگی افتخار میزبانی شما را دارم، پیشنهاد می‌کنم که مستقیم به سراغ اصل مطلب بروید.

پیش نوشت سوم: این نوشته و نوشته‌های بعد، در مقایسه با سایر نوشته‌های من، طعم شخصی‌تری دارند. بنابراین ممکن است برای خواننده‌ای که به تازگی مهمان این خانه شده است و هنوز دوستی‌ عمیق بین مان شکل نگرفته است، خسته کننده باشد. چون فقط دوستان نزدیک هستند که از دیدن و شنیدن و دانستن شخصی‌ترین رفتارهای دوستان خود، لذت می‌برند. برای من چندان مهم نیست که فلان بازیگر یا فلان فوتبالیست، چه لباسی می‌پوشد یا چه شغلی دارد. اما تو دوست نزدیک من هستی، حتی دانستن اینکه دمنوش بابونه را به دم نوش نعنا ترجیح می‌دهی، برای من یک دانش مهم است. مهم‌تر از بسیاری از دانش‌هایی که به ضرب و زور به من آموخته‌اند و دانستنش را با برگه‌ای ممهور به مهر برجسته، گواهی کرده‌اند!

حالا برای من، انتخاب بین نعنا و بابونه، انتخاب بین دو گیاه نیست. انتخاب بین دو خاطره است. انتخاب بین دو احساس. انتخاب بین دو تجربه.

نوشته‌های شخصی، برای همه خوانندگان این وبلاگ نیستند. برای آنهاست که دوست‌ترند. همانطور که من هم، در لابه‌لای تمام کامنت‌ها و نوشته‌ها، در کنار تمام حرف‌ها و تحلیل‌های شما – که دوست دارم و با دقت می‌خوانم – به دنبال آن حرفهای شخصی می‌گردم. به دنبال آن سلیقه‌ها. به دنبال نعناها و بابونه‌ها. همین تنها چیزهای کوچکی که در این دنیای بزرگ، طعم آشنایی و یگانگی را به غذای غربت و بیگانگی، اضافه می‌کنند.

اصل مطلب: وقتی می‌پذیری که قرار نیست با یک تک جمله، دانش و معرفت و شناخت تو به جهان تغییر کند، وقتی می‌پذیری که عمق دیدگاه و طعم آگاهی و نور بینش، نه به معجزه یک جمله، که به پشتوانه سالها تلاش و کوشش و پذیرش مرور زمان، در نگاه تو پدیدار می‌شود، باید کاربردهای دیگری برای جملات کوتاه پیدا کنی.

درک این مسئله دشوار نیست که حتی آنها که به ده ثانیه،‌ با خواندن جمله‌ای متحول شده و جامه دریده‌ و سر به بیابان گذاشته‌اند، قبل از آن، به ده روز یا به ده ماه یا به ده سال، انباشت بزرگی از دانش و اندیشه و تجربه را فراهم کرده‌اند.

در این نوشته و نوشته‌های بعد، برخی از استفاده‌های جملات کوتاه را – از نگاه خودم – می‌نویسم و مرور می‌کنم.

ساده‌ترین کاربردی که جملات کوتاه دارند، بیان زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر چیزی است که ما آن را با تمام وچود لمس کرده‌ایم اما همچون گنگی خواب دیده، از بیان آن ناتوان بوده‌ایم. فرض کنیم که همیشه احساس من این بوده که باید به انسان‌ها به صرف انسان بودنشان احترام گذاشت. بعد می‌بینم که ابوالحسن خرقانی می‌گوید:

آن کس که بر این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید که گر نزد خدا به جانی ارزد، نزد بوالحسن به نانی ارزد.

بعید است که هیچکس، با چنین جمله‌ای، باورهایش بر هم بریزد و گرفتار انقلابی درونی شود، من اگر این مفهوم را پذیرفته باشم،‌ با چنین بیان زیبایی برانگیخته می‌شوم. شاید آن را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنم. یا اینکه به خط خوش بنویسم و بر دیوار خانه‌ام بیاویزم.

از این جنس مثال زیاد است. فرض کنید که این جمله منسوب به ویل دورانت را می‌خوانید: مرگ تمدن‌ها زمانی فرا می‌رسد که بزرگان آنها، به سوالات جدید، پاسخ‌های کهنه می‌دهند.

بعید است هیچ بزرگی با خواندن این جملات، بگوید: چقدر جالب! باید دقت کنم به سوالات جدید،‌ پاسخ کهنه ندهم!

دو دسته انسان از دیدن جمله فوق لذت می‌برند: کسانی که این را به عنوان مشکلی در جامعه یا تمدن خود می‌بینند و سپس احساس می‌کنند که این بیان، بسیار زیبا و گویاست و دسته دیگر، بزرگانی که فکر می‌کنند در حال پاسخ جدید دادن به سوالات جدید هستند و از اینکه مورد تایید این جمله هستند، لذت می‌برند.

بگذریم از اینکه جمله فوق متعلق به ویل دورانت نیست و نخستین گوینده آن، به دلیل پاره‌ای ملاحظات، ترجیح داده آن را به ویل دورانت نسبت دهد و البته چون ویل دورانت تاریخ تمدن را نوشته و در این جمله هم لغت تمدن وجود دارد، ویل دورانت باور‌پذیرترین فرد برای منسوب کردن این جمله بوده است!

خلاصه کلام تا اینجا اینکه: یکی از کاربردهای جملات کوتاه،‌ بیان احساس یا تجربه‌ای است که داریم. دقت داشته باشید که بیان احساس یا تجربه‌ای که داریم و نه تایید احساس یا تجربه.

به این جمله اینشتین دقت کنید: زندگی کردن، مثل دوچرخه سواری است. تا رکاب بزنی نمی‌افتی و می‌توانی به دوچرخه سواری ادامه دهی.

این جمله، تعبیر زیبایی است از نقش تلاش در زندگی و همینطور یک تشبیه زیبا (حتی شاید با کمی اغماض، یک استعاره خوب). اما دقت داشته باشیم که این یک بیان است و نه یک استدلال. وگرنه احمق‌ترین انسانها هم می‌دانند که از اینکه رکاب زدن باعث حفظ تعادل دوچرخه می‌شود، نمی‌توان با هیچ منطقی نتیجه گرفت که تلاش کردن هم باعث سقوط نکردن در زندگی می‌شود!

یا اینکه وقتی می‌گویند: در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است.

طبیعتاً انسانی با شعور جلبکی هم می‌فهمد که از طلوع خورشید در پایان شب نمی‌توان نتیجه گرفت که هر کس ناامید است روزی امیدوار خواهد شد!

یا اینکه از جمله «به جای لعنت بر تاریکی،‌ شمعی بیفروزید» نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که چه استدلال زیبایی! چون تاریکی از جنس عدم است. از جنس نبودن نور است. تاریکی منفعل است. تاریکی هیچوقت به جنگ شمعی که روشن شده نمی‌رود.

اما در زندگی واقعی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی: تاریکی، جان دارد. تاریکی، پول دارد. تاریکی، قدرت دارد. تاریکی، ارتباط دارد. تاریکی، شبکه نفوذ دارد. شمع را که روشن کنی، چنان شمع را فوت می‌کند که شمع و شعله و تو و پدرت هم با هم بسوزید و ناپدید شوید!

بنابراین، جملات کوتاه، صرفاً یک بیان زیبا هستند. کسی که در سختی‌ها ناامید نمی‌شود و برای بهبود اوضاع تلاش می‌کند (چیزی که من هم مثل بسیاری از شما به آن ایمان دارم) برای بیان زیبای عقیده‌ی خود، از این جمله استفاده می‌کند. نه اینکه این جمله را به عنوان استدلالی برای رفتار خود به کار بگیرد.

مروری کوتاه به استفاده از جملات کوتاه در شبکه‌های اجتماعی، ما را به این نتیجه می‌رساند که انسانها این جملات را به جای یک بیان زیبا به عنوان یک استدلال نگاه می‌کنند!

تا به حال، اگر بخواهم سه نوشته فعلی را خلاصه کنم، می‌توانم چنین بگویم:

جملات کوتاه و توسل انسانها به آنها، اگر بر روی کاغذ هم کاری سطحی و پوچ باشد، بر روی زمین، اقدامی رایج و انکارناپذیر است. اما اگر در تعریفی که از ماهیت و نقش آنها داریم بازنگری کنیم، می‌توانند به ابزاری مثبت و اثربخش از زندگی ما تبدیل شوند. ماهیت جملات کوتاه را می‌توان با ماهیت اشیاء مشابه دانست و از لحاظ نقش هم می‌توان کاربردهای متعددی برای آنها قائل شد که نخستین کاربرد، بیان زیباتر دانسته‌های قبلی ماست که ما از بیان آنها در شکلی روان و زیبا، ناتوان بوده‌ایم.

این قصه همچنان ادامه دارد: قسمت چهارم



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+257
  

هنر خواندن جملات کوتاه (قسمت دوم)

پیش نوشت: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان هنر خواندن جملات کوتاه که به سبک بسیاری از نوشته‌های دیگرم عملاً به پیش نوشته‌ها محدود شد و اصل مطلب به زمان دیگری موکول شد. در اینجا می‌خواهم ادامه آن بحث را بنویسم.

اصل مطلب: اجازه بدهید که صحبتم را از این نقطه آغاز کنم که تا چه حد می‌توان حکمت را در جملات کوتاه گنجاند؟ شاید مرور تناقض‌های ضرب المثل‌ها و حکایات آموزنده، نقطه شروع خوبی باشد:

ما از یک طرف معتقدیم که با یک دست نمی‌شود چند هندوانه برداشت و از سوی دیگر میگوییم که نباید همه تخم مرغ‌ها را در یک سبد گذاشت. از یک طرف می‌گوییم آب که از سر گذشت چه یک وجب و چه صد وجب و از طرف دیگر معتقدیم که جلوی ضرر را از هر جا بگیریم منفعت است. این فهرست را می‌توانید در زبان فارسی یا زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری که دوست دارید و می‌شناسید تکمیل کنید و می‌دانیم که بسیار هم طویل خواهد بود.

بگذریم از حکمت‌هایی که بین فرهنگ‌ها در تضاد و تعارض است. ما می‌گوییم که با یک گل بهار نمی‌شود و دیگران می‌گویند که بهار با رویش نخستین گل آغاز می‌شود.

این توصیه‌ها و حکمت‌ها درست هستند یا نادرست؟

واقعیت این است که توصیه و حکمت از جنس فرمول ریاضی یا گزاره منطقی نیست که درست و نادرست داشته باشد. به عبارتی خود این سوال که این جمله درست است یا نادرست، یک سوال نادرست است. درست و نادرست برای جدول ضرب و مشتق و انتگرال معنا پیدا می‌کند و نه جملات حکمت آمیز.

ممکن است بگویید که نه محمدرضا! مسئله این نیست. به هر حال وقتی یک جمله حکمت آمیز را می‌گوییم منظورمان این است که مصداق‌های زیادی دارد و استثناء‌های کمی دارد. خودت هم گفته‌ای که نباید ذهن تناقض یاب داشته باشیم. اما حرف من اینجاست. آیا شیوه‌ای وجود دارد که بسنجیم یا بگوییم که تعداد مصادیق این جملات از تعداد استناء‌های آنها بیشتر است یا کمتر؟

قطعاً نه. جمله‌ی آشپز که دو تا بشود، آش یا شور می‌شود یا بی‌نمک اگر در فضای آشپزی مورد توجه قرار بگیرد، احتمالاً مصداق‌های زیاد و استثناء‌های کمی خواهد داشت. اما اگر آن را به فضای هیات مدیره یک شرکت ببریم ماجرا متفاوت خواهد بود.

از حکایات قدیمی بگذریم. بیایید به سراغ جملات حکمت آمیز جدیدی برویم که این روزها در شبکه های اجتماعی رواج یافته‌اند و کمک می‌کنند که هر کسی با یک موبایل سیصد هزارتومانی و یک اکانت رایگان اینستاگرام، نقاب یک حکیم فرزانه را بر چهره بگذارد:

می‌بینیم که از جی کی رولینگ نقل می‌شود: چیزی که سرنوشت انسان را می‌سازد، استعدادهایش نیست، انتخاب‌هایش است.

باز هم از همان حرف‌هایی که هم مثال نقض در موردش زیاد است و هم موارد تایید.

یا به این جمله نگاه کنید که از چارلی چاپلین نقل می‌شود: بهترین دوست من آیینه است که وقتی من گریه می‌کنم او نمی‌خندد.

جدا از اینکه این جمله بیشتر هنر آیینه است تا حکمت چارلی چاپلین، چه نتیجه‌ای از این جمله می‌گیریم؟ اینکه خوب است وقتی دوستمان گریه می‌کند ما هم گریه کنیم؟

آیا درست است؟ گاهی. آیا همیشه درست است؟ خیر. اگر دوستی گریه کرد و همه دوستانش زار زدند که همه چیز به فنا می‌رود. یک نفر باید بلند شود و یک غلطی بکند!

ممکن است بگویید: نه. منظور این جمله آن است که دوست واقعی از ناراحتی دوستش خوشحال نمی‌شود. خوب عزیز من. این حرف درست. اما حیف این وقت و برق و موبایل و زیرساخت کشور و ارسال و دریافت بسته‌های اطلاعاتی و طرح سبز و سرخ و آبی ایرانسل و هدیه رمضان همراه اول نیست که چنین مطلب بدیهی را بنویسی و بعد هم صد بار بیایی و ببینی که چند نفر آن را لایک کرده‌اند؟

از آلن استرایک نقل می‌کنند که در این دنیا خودتان را با کسی مقایسه نکنید. در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید. بله. همه ما می‌دانیم که هر کس باید خودش را با خودش مقایسه کند. اما واقعاً این مفهوم بنچمارک که اینقدر در دنیای مدیریت به ما آموزش دادند بی‌خاصیت است؟ من نباید کنترل کنم که فرد یا سازمان دیگری که منابع مشابه یا شرایط مشابه داشته‌اند الان کجا هستند تا اینکه اگر مسیر زندگی و انتخاب‌هایم اشتباه است آنها را اصلاح کنم؟

حالا بحث شروع می‌شود.

اما و اگر‌های زیادی به جمله اضافه می‌شود و هر کس می‌کوشد به زعم خود جمله را کامل‌تر کند. یکی از این جملات را روی صفحه خودتان در اینستاگرام یا فیس بوک بگذارید و بنشینید و بخندید. مردم مثل مورچه‌های کارگر که هر کدام یک ارزن جابجا می‌کنند و تپه‌ای از خوراکی را از جایی به جای دیگر می‌برند، اما و اگر و توضیحی را به زیر آن جمله اضافه می‌کنند و در نهایت می‌بینیم که  تپه‌ای از حکمت، شکل می‌گیرد.

این تعبیر تپه حکمت بسیار مهم است. چون خوشه‌ی حکمت یا مجموعه حکمت با تپه‌ی حکمت فرق دارد. تپه‌ی حکمت یعنی هیچی! تپه، کوه نیست. نه چشم نواز است و نه تکیه گاه. صرفاً آلودگی بصری است و محلی برای ادای کوهنوردی درآوردن توسط کودکان.

به سختی می‌توانید کسی را ببینید که از مشاهده این جملات حکمت آمیز دچار تحول شده باشد. به قول داستان‌های قدیمی، جامه دریده باشد و سر به بیابان گذاشته باشد. البته بسیار دیده‌ایم و شاید برای خودمان هم پیش آمده باشد که هنگام بحث درباره این جملات، جامه دیگران را دریده باشند و دریده باشیم.

خوب حالا چه کار کنیم؟ آیا جملات کوتاه را نخوانیم؟ آیا به هر کسی که زیر هر جمله کوتاهی کامنت گذاشت بگوییم: مورچه کارگر بدبخت. تپه سازی نکن. برو به دنبال کوه دانش و حکمت باش؟ آیا خودمان این جملات را نشر یا بازنشر نکنیم؟

این حرف‌ها که اگر علمی هم باشند، عملی نیست.

بهتر است ابتدا از یک واقعیت یا به تعبیر دقیق‌تر از یک Fact شروع کنیم: خواندن جملات کوتاه، هیچ دانش یا حکمت جدیدی را به ذهن ما تزریق نمی‌کند. بلکه به ما کمک می‌کند که برخی از دانسته‌های قبلی خود را مرور یا طبقه بندی کنیم.

ذهن هر یک از ما مانند یک انبار بزرگ از خاطرات و تجربیات است که چنان در هم گره خورده‌اند و گاه چنان غبار زمان بر آنها نشسته که به سادگی قابل تشخیص و بازیابی نیستند.

جملات کوتاه، ابزاری برای مرور و تداعی این خاطرات هستند. درست همانطور که داخل یک حوض ماهی،‌ قلاب می‌اندازیم و می‌کوشیم آنها را صید کنیم هر یک از این جملات، قلابی برای صید کردن خاطرات و تجربیات و دانسته‌های قبلی ما هستند.

در اینجا به سه گروه تقسیم می‌شویم:

گاهی اوقات یک جمله را می‌خوانیم و می‌بینیم که با آن می‌توان همه ماهی‌های حوض خاطرات را صید کرد. به عبارتی هر چه در ذهنمان می‌آید تاییدی براین جمله است. در این شرایط، آن جمله را بازنشر می‌کنیم و برای دوست و آشنا می‌فرستیم و هیجان زده می‌شویم و درودی بر روان گوینده می‌فرستیم و تحسینی را نثار نشر کننده می‌کنیم.

گاهی اوقات می‌بینیم که قلاب این جمله برخی ماهی‌های حوض خاطرات را صید می کند و برخی ماهی‌های دیگر به هیچ شکل دل و دهان به آن نمی‌سپارند. در اینجا نه آنقدر شواهد برای رد کردن آن داریم و نه آنقدر شواهد برای تایید آن. عکس‌العمل هر یک از ما به میزان پختگی ما باز می‌گردد.

افراد پخته‌تر جمله را می‌خوانند و عبور می‌کنند و افراد خام، می‌آیند این توضیح را اضافه می‌کنند که: البته همیشه هم اینطور نیست!

اینها همان کسانی هستند که با جمله‌ای که خوانده‌اند چند ماهی خاطره را صید کرده‌اند و حالا می‌کوشند صید نشدن سایر ماهی‌ها را به کیفیت پایین قلاب ربط دهند.

گروه سومی هم هستند که با آن جمله نتوانسته‌اند حتی یک ماهی صید کنند. اینها معمولاً همانهایی هستند که بعد از شنیدن جملات حکمت آمیز جامه می‌درند. اما نه جامه‌ی خود را. جامه‌ی دیگرانی را که آن جمله را تایید کرده‌اند.

در این باره باید بیشتر بنویسم اما تا اینجا دلم می‌خواهد فقط بر یک جمله تاکید کنم: جملات کوتاه، بیشتر از آنکه عصاره حکمت و حاوی اطلاعات باشند، یک شیء هستند.

به همان شکلی که یک قاب عکس خاطرات قدیمی را یادآوری می‌کند و بوی یک عطر، تلخی و شیرینی‌های گذشته را تداعی می‌کند، جملات کوتاه هم بخشی از خاطرات را تداعی می‌کنند. همین و نه بیشتر. این جملات دانش جدیدی وارد ذهن ما نمی‌کنند. چون یک گزاره منطقی ریاضی یا فیزیک نیستند. کلماتی هستند که معنای تک تک آنها برای هر شنونده‌ای متفاوت است و ترکیب آنها هم بسته به شور و شعور و شرایط مخاطب، معنای متفاوتی پیدا می‌کند.

تا زمانی که جملات کوتاه را چیزی فراتر از یک شیء و حاوی داده‌های جدید بدانیم به توهم آموختن و فهمیدن فشرده، گرفتار خواهیم ماند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+236