Category: توسعه مهارتهای فردی

یادگیری زبان انگلیسی در محیط انگلیسی زبان و پیشنهادهای یاور مشیرفر

یاور مشیرفر از دوستان خوب متممی ماست که معمولاً چند روز یک بار به پروفایل او سر می‌زنم تا مطمئن شوم مطالبی را که مطرح کرده است، خوانده‌ام و چیزی از قلم نیفتاده است.

دیشب مطبی از او در زمینه یادگیری زبان انگلیسی در زیر درس سیلوگرام از سلسله بحث‌های استعدادیابی دیدم که برای خودم بسیار جالب و آموزنده بود.

دوست داشتم همان متن را عیناً نقل کنم. اما دیدم یاور، در بالای آن نوشته که کلیه‌ی حقوق متن او متعلق به متمم است (و قاعدتاً اینجا متمم نیست و روزنوشته است).

به همین دلیل، فقط لینک آن را اینجا می گذارم:

چگونه زبان می آموزم؟ (تجربه‌ی یک ماه زندگی یاور مشیرفر در یک محیط کاملاً انگلیسی زبان)

پی نوشت: یاور عزیز. اشاره‌ به بحث حقوق متن، به خاطر این نیست که بعداً اجازه بگیرم و متن کامل را اینجا بگذارم. اتفاقاً به نظرم، آشنایی با بحث حقوق مالکیت، به همین شیوه بهتر انجام می‌شود.

فقط یاد دوستانی افتادم که وقتی می‌گفتم من منعی برای بازنشر مطالب روزنوشته ندارم، مطالب متمم را بازنشر می‌کردند و می‌گفتند: مگر متمم، همان روزنوشته نیست 😉

پی نوشت دوم: وبلاگ یاور مشیرفر هم، خواندنی است. لااقل من آن را دوست دارم. شاید با سلیقه‌ی شما هم جور باشد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+167
  

رزومه نویسی یا رزومه سازی؟

پیش نوشت: قبلاً در مورد رزومه نویسی و اشتباهات رایج در آن مطلبی نوشته بودم. در یکی از برنامه‌های تلویزیونی ایرانشهر هم، به بهانه‌ی یک سوال، دوباره به بحث رزومه و رزومه نویسی رسیدیم و در آنجا مفهوم رزومه نویسی و رزومه سازی را با هم مقایسه کردم.

اخیراً آن مطلب، در روزنامه همشهری چاپ شد و تصمیم گرفتم همان متن را در اینجا هم بازنشر کنم. همچنانکه قبلاً هم اشاره کرده‌ام، طبیعتاً متن پیاده شده‌ی یک برنامه‌ی زنده تلویزیونی، با یک مقاله از پیش تنظیم شده، تفاوت‌های زیادی دارد و طبیعتاً نمی‌توان عمق و پیوستگی زیادی را از آن انتظار داشت. اما به هر حال، آن متن را اینجا می‌نویسم تا اگر فرصتی دست داد، در مورد رزومه سازی و تفاوت آن با رزومه نویسی، بیشتر بنویسم و برخی نکته‌هایی را که به نظرم می‌تواند مفید باشد، مطرح کنم.

بنابراین ، لطفاً این متن را به عنوان مقدمه در نظر بگیرید.

اصل مطلب که در همشهری با عنوان نسبت تحصیلات و تجربه، منتشر شد:

در بحث نسبت تحصیلات و تجربه، در دنیا ۲ دیدگاه وجود دارد. برخی معتقدند شما باید به اندازه کافی تجربه داشته باشید و البته تحصیلات لازم را هم گذرانده باشید؛ دیدگاه آلمانی‌ها اینطور است.

مثل کسی که همزمان با تحصیل کار می‌کند و وقتی می‌گوید من مهندس هستم، واقعا به همه ریزه‌کاری‌های کار، تسلط دارد. یک دیدگاه دیگر هم هست که در کشور ما و خیلی از کشور‌های توسعه‌یافته وجود دارد. می‌گویند آدم در دانشگاه یکسری معلومات را به‌دست می‌آورد و در محیط کار با تجربه تکمیلش می‌کند. هر دو دیدگاه در نوع خود درست هستند و نمی‌شود ایراد اساسی به آنها گرفت اما چند خطا در این زمینه داریم که شاید بهتر باشد «خطای قضاوتی» اسمش را بگذاریم؛ بحث‌هایی که قرار است اینجا شرح‌شان بدهیم.

من فقط مدرک دارم؛ طلبکار نیستم

من وقتی تحصیلات بالایی دارم، ممکن است همان اول به یک موجود طلبکار تبدیل شوم؛ یعنی به هر حال فکر کنم این همه سال زحمت کشیده‌ام، رفته‌ام دبیرستان، کنکور دانشگاه و الان که در محیط کار آمده‌ام باید برایم جبران کنند. طبیعی است آدم‌هایی که در محیط کار هستند، نگاه می‌کنند و می‌بینند که من هنوز تجربه‌ای ندارم و به همین دلیل، برخورد مطلوب یا آن چیزی که مورد نظرم است را نخواهند داشت. اینکه در مواردی مهارت ما کم است و تحصیلات ما زیاد، به‌خودی خود شاید چالش نباشد، به شرط اینکه من به‌عنوان تحصیلکرده دانشگاهی، بدانم که اگر تحصیلات انجام داده‌ام طلبکار کسی نیستم و اینجا هم به اندازه‌ای که کار می‌کنم و سود ایجاد می‌کنم باید پول بگیرم. تحصیلات دانشگاهی من، ملک من نیست که بخواهم هر‌ماه اجاره‌اش را بگیرم و بگویم خب، من سرقفلی‌اش را دارم. یک کاغذی هست که هر کسی ممکن است داشته باشد. شاید من به‌عنوان فارغ‌التحصیل دانشگاه، باید دنبال این باشم که یکسری چیزهایی را که به‌صورت تئوری خوانده‌ام حالا بیایم ببینیم چه مسائلی در عمل وجود دارد که نیاز بازار کار به‌حساب می‌آید. اگر این را بپذیریم که از همدیگر بیاموزیم، شاید این تقابل بین تحصیلات و تجربه در محیط‌های کاری ما کمتر شود. ضمن اینکه کارفرما هم باید دقت کند که بالاخره کسی که از دانشگاه می‌آید، جوان است و ایده‌آل‌هایی دارد و لازم است کمی در مورد او ملاحظه کند.

مهارت برخلاف تحصیل به‌سادگی قابل اندازه‌گیری نیست

در اغلب رزومه‌ها، در نگاه اول تحصیلات دانشگاهی بیش از بقیه چیز‌ها دیده می‌شود. این می‌تواند یکی از عواملی باشد که ما به تحصیل دانشگاهی توجه بیشتری نسبت به مهارت‌آموزی داریم. فرض کنید تحصیلات دانشگاهی چیزی مثل کت است که من می‌دانم همین اول همه می‌بینند و شاید مهارت یک چیزی مثل دکمه‌های آن باشد که در حالت عادی کمتر دیده نمی‌شود. اگرچه وقتی ادامه بدهم و توی یک مهمانی بنشینم، آخرش این دکمه وضعیت را مشخص می‌کند. مهارت، به سادگی قابل اندازه‌گیری نیست و ما هم تفکراتمان خیلی کوتاه‌مدت است، می‌خواهیم سریع جواب بگیریم و اکثرا دغدغه‌مان ورود به محیط کار است. واقعیت این است که مدرک، اگر بخواهیم به یک روز و یک‌ماه فکر کنیم جواب می‌دهد. کمتر کسی به این فکر می‌کند که من در محل کار اگر وارد شدم، ۲ سال بعد هم می‌توانم موقعیت خوبی در سازمان داشته باشم یا نه؟ کسی که به این فکر کند، به کسب مهارت هم فکر می‌کند.

رزومه را ننویسیم؛ بسازیم

ما یک رزومه‌نویسی داریم، یک رزومه‌سازی‌. رزومه‌نویسی این است که من یاد بگیرم تجربیات و مهارت‌هایی را که دارم چطور روی کاغذ بیاورم که کارفرما راحت‌تر متقاعد به استخدام من شود. مهارت سخت‌تر اما، رزومه‌سازی ا‌ست. درست است که من یک برگ تحویل کارفرما می‌دهم اما قاعدتا ۴سال یا بیشتر تلاش کرده‌ام تا سطر سطر این رزومه شکل بگیرد. ما به این رزومه‌سازی‌ خیلی فکر نمی‌کنیم. بیاییم رزومه‌ای که می‌خواهیم چند سال بعد تحویل کسی بدهیم را از الان بنویسیم؛ مثلا بنویسیم می‌خواهیم در ۳۵سالگی رزومه ما چه چیزهایی داشته باشد. این کار باعث می‌شود آرام‌آرام این رزومه را پر کنیم. البته به‌طور مثال، نوشتن اینکه می‌خواهم کارشناسی‌ارشد داشته باشم، به‌احتمال زیاد تکراری است و در رزومه‌های بسیاری پیدا می‌شود، پس تلاش کنیم چیزی اضافه‌تر داشته باشیم که اتفاقا از جنس مهارت است؛ چیزی که جذاب‌تر باشد. اگر من ۶ سال قبل به آن فکر کنم راحت‌تر محقق خواهد شد. خیلی سخت است که شب فکر کنم و صبح بخواهم رزومه ارائه کنم. مشکلی که این روز‌ها زیاد می‌بینیم رزومه‌هایی هستند که اغراق زیادی دارند. می‌گویند زبان انگلیسی، طرف می‌نویسد حرفه‌ای و روان و بعد که می‌آید در را از پنجره تشخیص نمی‌دهد. بعد می‌پرسند شما کار با نرم‌افزارها را بلد هستید؟ می‌گوید یک چیزهایی بلدم اما یاد می‌گیرم. بعد می‌پرسند خب، شما نامه‌نگاری بلد هستید؟ می‌گوید خب یاد می‌گیرم. کارفرما هم، می‌گوید یادگرفتن را که همه می‌توانند. الان برای ارائه چه دارید؟ الان یک قسمتی چیزی که هستند را می‌نویسند، یک قسمتی‌ رؤیا‌نویسی می‌کنند. بعد حاصلش می‌شود بی‌اعتباری رزومه‌ها که درد بزرگی است؛ یعنی اگر شما رزومه درست هم تحویل بدهید، کارفرما به دید اینکه مقداری از آن غیرحقیقی است نگاه می‌کند.

تنها مهارت‌ها ما را متمایز می‌کند

نمی‌توانم از ساختار آموزش انتظار داشته باشم بیاید به من در همه جهات کمک کند. همزمان یک اتفاق هم در جامعه افتاده که همه پذیرفته‌اند؛ حداقل ۴ سال جوان‌ها حق دارند تحت عنوان ادامه تحصیل بروند، از نظر فشار کاری آزاد باشند و درس بخوانند. دانشجو می‌تواند این ۴ سال را غنیمت بشمارد و مهارت کسب کند؛ ۴ سالی که کسی کاری به‌کار دانشجو ندارد. حالا که همه مدرک دانشگاهی دارند، مهارت‌ها می‌تواند ما را متمایز کند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+191
  

همدلی: بخش فراموش شده هوش هیجانی

پیش نوشت: نظرات رسمی و دقیق‌ من و همکارانم در مورد هوش هیجانی، قبلاً در متمم منتشر شده و آنچه اینجا می‌نویسم دیدگاه و نظر و قضاوت شخصی است. احیاناً اگر کسانی هستند که روی هوش هیجانی تعصب دارند یا نانی از این راه می‌خورند، امیدوارم نقد و نظرات و بحث‌های علمی خود را در متمم مطرح کنند و درک کنند که اینجا، فضای متفاوتی است و انگیزه‌ای که من از بیان این حرف‌ها دارم، چیز دیگری است.

اصل مطلب – قسمت اول – مفهوم همدلی آنقدر که باید مورد توجه قرار نگرفته:

هوش هیجانی از کلمه‌های رایج این سالهاست. معمولاً هر کسی چند سطری درباره‌ی ارتباطات یا مذاکره یا الگوهای رفتاری در زندگی یا مهارتهای عمومی مدیریتی می‌خواند و می‌شنود، چنان با آب و تاب از هوش هیجانی حرف می‌زند که احساس می‌کنی آن اکسیر خوشبختی و شادکامی که کیمیاگران دنبالش بودند و آن کیمیای سعادت که عارفان جستجو می‌کردند و آن راز بزرگ موفقیت که واعظان موفقیت از آن سخن می‌گفتند، همین هوش هیجانی بوده که ما آن را کشف – یا اختراع – کرده‌ایم!

به هر حال، باید بپذیریم که مطرح شدن بحث هوش هیجانی طی ده‌های اخیر، اتفاق مبارکی در حوزه‌ی مهارتهای فردی و مدیریت کسب و کار بوده است.

شاید از این جهت که ما، سالیان سال، هنر ضرب و تقسیم کردن و مشتق و انتگرال گرفتن را – که در بهترین حالت معادل هوش ریاضی است – با هوش و هوشمندی اشتباه گرفتیم و بر همین اساس، کتب درسی را تالیف و تدوین کردیم و بر همین اساس، نمره‌ی دانش آموزان را مشخص کردیم و بر همین اساس، آنها را به دانشگاه فرستادیم و عملاً بخش بزرگی از قسمت بالای هرم مدیریتی جامعه را به دست کسانی سپردیم که سریع‌تر ضرب و تقسیم می‌کردند.

این روند طنزآمیز مدیریت آموزش و هدایت مسیر آموزشی، بر اساس یک خطای شناختی بزرگ ذهنی (به اصطلاح اثر هاله‌ای) شکل گرفت که وقتی یک نفر می‌تواند به صورت ذهنی، ۲۵ را در ۴۵ ضرب کند، حتماً می‌تواند به همان سرعت، درد و غم یک انسان دیگر را هم بفهمد و احتمالاً‌ به همان سرعت، در بحران‌ها تصمیم بگیرد و احتمالاً به همان سرعت، خودش را با تغییر شرایط محیطی وفق دهد و احتمالاً به همان سرعت، در یک جلسه‌ی گفتگو دیگران را متقاعد کند و احتمالاً به همان سرعت خواسته‌ها و انتظارات اطرافیان را برآورده کند و ده‌ها “احتمال” و “احتمالاً” دیگر از همین دست!

و اینکه اگر یک نفر یک ساعت رو به تخته ایستاد و آخر با استفاده از گچ و کاغذ و خودکار و تقلب کردن و پیام دادن و پیامک گرفتن، حاصل‌ضرب مذکور را نادرست حساب کرد، او هرگز هیچ چیز دیگری را هم نخواهد فهمید. نه حرف دل این را و نه خواسته‌ی او را. نه شیوه‌ی خوشحالی این یکی را و نه دلیل درهم شکستن دیگری را. نه روش ایجاد انگیزه در همکاران را و نه ریشه‌های یأس و ناامیدی در دوستان را.

هوش هیجانی از این جهت، یک دستاورد مهم بوده است.

اما در این میان، اتفاق دیگری هم روی داده است. از یک سو، انبوهی از کتابهای بازاری در این زمینه منتشر شد. نه فقط در ایران – که علم عموماً حتی قبل از تولد هم، به بیماری سودجویی و منفعت طلبی و کوتاه نگری و سطحی اندیشی آلوده است – حتی در فرهنگ‌های توسعه یافته هم، به سختی می‌توان منابع علمی غیربازاری در این حوزه را در میان انبوه کتابهای پرفروش و پرزرق و برق ویترین کتابفروشی‌ها یا حتی طبقات کتابخانه‌ی دانشگاه‌ها، پیدا کرد.

از سوی دیگر، مدل‌های علمی و آکادمیک متعدد در زمینه‌ی هوش هیجانی، توسعه یافتند و معرفی شدند و بحث هوش هیجانی چنان زیر فشار سنگین مدلسازی و مفهوم پردازی قرار گرفت که صدای خرد شدن تک تک استخوان‌هایش را به خوبی می‌شود شنید.

مروری بر نوشته‌های جان میر و پیتر سالووی و بعدها دنیل گلمن، نشان می‌دهد که یکی از واژه‌های کلیدی که در تعریف و توسعه و شرح  وبسط مفهوم هوش هیجانی، همیشه و همه جا مد نظر آنها بوده، مفهوم همدلی  است.

البته مفهوم همدلی (به معنای Empathy و تفاوت‌های ظریف آن با Sympathy و …) معمولاً در آموزش هوش هیجانی مطرح می‌شود و مورد بحث قرار می‌گیرد. اما نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که همدلی، یکی از زیرمجموعه‌های هوش هیجانی نیست. بلکه محوری است که بخش اعظم هوش هیجانی و موضوعات مرتبط با آن، حول این محور شکل گرفته است.

اصل مطلب قسمت دوم – همدلی سه لایه‌ی اصلی دارد:

لایه‌ی اول همدلی، این است که من بتوانم خودم را جای شما بگذارم و تلاش کنم که یک شیء یا یک وضعیت یا یک مسئله یا یک مشکل را با نگاه شما ببینم. مثلاً اگر من در فروشگاهی کار می‌کنم که وسایلی را برای هدیه دادن می‌فروشد (کیف و عروسک و شکلات و وسایل تزیینی و …)، شاید به عنوان فروشنده، وظیفه‌ی اصلی من برخورد خوب، لبخند، توضیح در مورد هر یک از وسایل آنجا، اعلام قیمتها، حوصله به خرج دادن و زمان دادن به شما برای بررسی تمام گزینه‌ها و مواردی از این دست باشد.

اما به عنوان یک فروشنده‌ی همدل، وظیفه‌ی من این است که فروشگاه را از نگاه شما ببینم. با خودم فکر کنم که شما، یا می‌خواهید برای انتقال یک پیام هدیه بخرید (پیام عشق، دوستی، ادای احترام و …)‌ و یا به عنوان یک وظیفه (همه برای تولد هدیه گرفته‌اند و من اگر نگیرم بد است و خدا لعنت کند فلانی را که متولد شد یا تولد گرفت!). جدا از اینکه من باید در حرف‌ها و رفتار شما، به دنبال این پیام باشم، باید به خاطر داشته باشم که شما یک دغدغه‌ی مهم دارید: می‌خواهید به نسبت پولی که می‌دهید، این پیام یا وظیفه را با بیشترین تاثیرگذاری منتقل کنید و انجام دهید. احتمالاً شیوه‌ی مکالمه و نحوه‌ی معرفی محصولات و روش مقایسه‌ی گزینه‌ها، تفاوت خواهد کرد.

اگر ما به تنهایی برای خرید نمی‌رویم و ترجیح می‌دهیم دوستی همفکر هم همراهمان باشد، یکی از دلایلش این است که احتمال می‌دهیم فروشنده‌ی طرف مقابل، همدل نباشد و همدلی را نداند. وگرنه، در حضور یک فروشنده‌ی همدل، به قول برخی دوستان، هیچکس تنها نیست.

دوست همدل هم همین است. وقتی درد و دل دوستش را می‌شنود، سعی می‌کند از منظر او به مسئله نگاه کند. این شتابزدگی ما برای پیشنهاد راهکار (حتی قبل از شنیدن کامل حرف دوستانمان)‌ ناشی از این است که فراموش می‌کنیم از جایگاه آنها به مسئله نگاه کنیم و احساس می‌کنیم در مقام کارشناس مشاور نشسته‌ایم و او به خواهش و تضرع، برای کسب راهنمایی به سراغ ما آمده است.

لایه‌ی دوم همدلی، این است که احساسات طرف مقابل را بشناسیم و درک کنیم.

آیا کسی که الان با من حرف می‌زند، شاد است و از سر شادی به سراغ من آمده تا شادی‌هایش را با من قسمت کند و لذت آنها مضاعف شود؟

یا اینکه از سر غم و ناراحتی به سراغ من آمده و امیدوار است که حرف زدن با من، بتواند بخشی از بار غم‌هایش را سبک کند؟

آیا به من حس خوب دارد؟ یا از دست من دلگیر است؟ آیا حوصله‌ی من را دارد و دوست دارد بیشتر با هم حرف بزنیم؟ یا اینکه در پی فرصت و بهانه‌ای است که از دست و دسترس من فرار کند؟

او که امروز به سراغ من آمده، از سر ناچاری آمده یا از سر انتخاب؟

لایه‌ی سوم همدلی، این است که بتوانم مسیر گذشته‌ی او را هم ببینم. به قول آنهایی که درس مهندسی خوانده‌اند، شخصیت و رفتار ما انسانها، ویژگی‌های غیرخطی دارد. وابسته به مسیر است. ممکن است ده نفر الان در یک اتاق نشسته باشند و یک چیز را بشنوند و ببینند و حتی از لحاظ احساسی هم در این لحظه‌ی خاص در وضعیت مشابهی باشند. اما پاسخ آنها، عکس‌العملی که نسبت به دیده‌ها و شنیده‌ها دارند و نحوه‌ی تصمیم‌گیری و رفتار آنها، تابع این است که از لحظه‌ی تولد تا همین الان، چه مسیری را در زندگی طی کرده‌اند.

اصل مطلب – قسمت پایانی

آیا پاسخ به همه‌ی سوالات فوق را می‌توان دانست؟ قطعاً نه. اما اگر این سوال‌ها و این سه سطح همدلی را همیشه مد نظر قرار دهیم، احتمالاً تجربه‌های بهتر و شیرین‌تری خواهیم داشت.

ضمن اینکه وقتی رفتار کسی را درک نمی‌کنیم، ممکن است برای چند لحظه با خود فکر کنیم که شاید مسئله، این است که من بخشی از پاسخ سوال‌های بالا را نمی‌دانم یا نادرست حدس زده‌ام. در این حالت، تحمل اختلاف نظرها و دیدگاه‌ها، ساده‌تر خواهد بود.

گاهی اوقات فکر می‌کنم که نسبت به همدلی، در ادبیات ما هم اجحاف شده است. بله. البته همه می‌دانیم که همدلی از هم‌زبانی بهتر است و از سوی دیگر، حتماً به خاطر داریم که

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

اما حرف من این است که کافی است حجم حرف‌ها و اشعار و داستان‌های مربوط به همدلی را با حجم تولیدات مرتبط با عشق، مقایسه کنید که بزرگانمان گفته‌اند: از هر زبان که می‌شنویم، نامکرر است!

شاید آن شرح نامکرر واقعی، شرح همدلی باشد. هر کس داستان خود را دارد. سرشت خود را دارد. سرگذشت متفاوتی را از سر گذرانده و سرنوشت متفاوتی را انتظار می‌کشد. بر خلاف داستان عشق، که اتفاقاً داستان تکراری تستسترون و استروژن و سروتونین و دوپامین است و بین ما و سایر حیوانات هم مشترک است و در قسمت‌های ابتدایی و قدیمی مغز هم مدیریت می‌شود، داستان همدلی، حدیثی نامکرر است. به ندرت در سایر حیوانات مشاهده می‌شود (شاید در سگ‌ها و برخی حیوانات دیگر، شکل‌های ابتدایی آن را ببینیم) و اتفاقاً‌ به شدت نیازمند پردازش‌های شدید مغزی است و قسمت‌های جدیدتر کورتکس مغز انسان را درگیر می‌کند و کسی که بخواهد کمی همدلانه به دیگران نگاه کند، باید هر روز و هر لحظه، هر کسی را همچون معمایی ببیند که در انتظار حل شدن نشسته است و هر دهان بسته را قفلی ببیند که کلید مناسب را جستجو می‌کند و هر نگاهی را که به زمین خیره شده، مجسمه‌ای از تنهایی ببیند که نه به انتخاب، که به اجبار ناگزیر زندگی، چشم از همنوعان برگرفته و پاسخ سوالات و دغدغه‌های خود را به جای دست و زبان و نگاه آدمیان، بر روی خاک جستجو می‌کند.

گاهی فکر می‌کنم، بخش عمده‌ی آن چیزی که امروز به عنوان مهارت فروش آموزش داده می‌شود، از جنس مهارت همدلی است (یا باید باشد).

گاهی فکر می‌کنم آن چیزی که در حوزه‌ی نرم افزار، به نام UX و طراحی واسط کاربری و بحث‌های وابسته می‌شنویم، از جنس مهارت همدلی است (یا باید باشد).

گاهی احساس می‌کنم اگر در شبکه‌های اجتماعی به صورت گله‌ای، به صفحه‌ی این و آن یورش می‌بریم، نشانه‌ی بزرگی از فقدان همدلی است (یا لااقل یکی از نشانه‌های فقدان همدلی است).

گاهی احساس می‌کنم اگر کسی مثل من، در نوشتن ضعیف است و نمی‌تواند با مخاطب خود ارتباط برقرار کند، ضعف بزرگش همدلی است (یا یکی از ضعف‌های بزرگش می‌تواند همدلی باشد).

گاهی احساس می‌کنم مهارت مدیریت و رهبری که مدام در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند و در کتابها می‌نویسند و ما را به داستان‌های آن سرگرم می‌کنند، بیش از هر چیز در همدلی ریشه دارد (یا لااقل یکی از ریشه‌های بزرگ آن در همدلی است).

حتی گاهی احساس می‌کنم، توصیه‌های دینی و اخلاقی را هم تا حد زیادی می‌توان در ظرف همدلی جا داد (یا لااقل یکی از عصاره‌های اصلی دین و اخلاق، همدلی است).

پی نوشت نامربوط احمقانه‌ی یک: یه عده آدمی هستن که کلاً معتقدند سالهاست هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده و ما فقط در مسیر پیشرفت علم، در حال کشف مجدد گذشته هستیم. امیدوارم در بین اونها، کسی نیاد بگه که این شعر حافظ که استفاده کردی (از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است) قسمت اولی هم داشته و در آنجا گفته (یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب…) و احتمالاً حتی تاکید کنه که حافظ، اشاره به دوپامین و سروتونین داشته و اینکه ریشه‌ی همه‌ی رفتارهای عاشقانه و احساسات عاشقانه یکی است! من مصرع دوم رو فقط به اشاره به کار بردم. اگر چه کلاً در حوزه ی باستان شناسی هم، علاقه و استعداد ندارم و ترجیح می‌دهم آینده را در آینده جستجو کنم.

پی نوشت بسیار مربوط و مهم دو: اگر بعد از خواندن همه‌ی مطالب فوق، یاد یک یا چند نفر از دوستان یا همکارانتان افتاده‌اید که اصلاً احساس همدلی ندارند، نشان می‌دهد که وضع خودتان در حوزه‌ی همدلی، فاجعه است. اما اگر یاد خودتان افتادید که در برخورد با دوستان و همکاران، در چه مواردی همدلانه برخورد نکرده‌اید، احتمالاً بر خلاف تصوری که در ذهن دارید، مهارت همدلی در شما پررنگ‌‌ و قوی است!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+244
  

هنر توجه کردن – قسمت اول

پیش نوشت یک: امسال قسمت پایانی سمینار رفتارشناسی در کسب و کار را به بحث توجه کردن اختصاص دادم. از بحث‌ها و بازخوردها و گفتگوهایی که بعد از سمینار شکل گرفت، متوجه شدم که این مسئله، دغدغه‌ی بسیاری از دوستان عزیزم هم هست. به همین خاطر، تصمیم گرفتم به تدریج در لا به لای سایر بحث‌هایی که اینجا مطرح می‌شود، این بحث را هم باز کنم و در موردش با هم حرف بزنیم.

پیش نوشت دو: مثل همه‌ی چیزهای دیگری که در این وبلاگ می‌نویسم و می‌گویم، آنچه در مورد توجه هم می‌نویسم، کاملاً نظرات شخصی و آلوده به تجربیات و قضاوت‌های شخصی است. اما به هر حال اگر نظر من را جویا باشید، توجه و هنر توجه کردن را کیمیای کمیابی می‌بینم که در دنیای امروز، می‌تواند فراتر از بسیاری از منابع دیگر، در موفقیت و شکست و شادی و ناشادی و رضایت و نارضایتی ما از زندگی و کیفیت زندگی ما نقش داشته باشد.

درباره لغت توجه: لغت توجه، از ریشه «وجه» است و احتمالاً ساده‌ترین تعبیری که بتوانیم از آن داشته باشیم رو گرداندن به سمت یک شیء یا شخص و رو در روی آن قرار گرفتن است. وقتی من از تو می‌خواهم که به من توجه کنی، انتظار دارم که رو به سوی من داشته باشی تا بتوانم پیامی را که می‌خواهم، با کلمات یا علائم غیرکلامی، ساده‌تر و دقیق‌تر برای تو ارسال کنم.

طبیعتاً معنای توجه، صرفاً شکل فیزیکی چهره به سوی کسی گرداندن نیست. وقتی کتاب می‌خوانم، توجه یعنی روی برگرفتن از دیگرانی که در اطراف من هستند و حتی روی برگرفتن از دیگر نویسندگانی که در کتب دیگر، مشابه یا متضاد آن مطالب را گفته‌اند، نوعی تسلیم حواس و خود را در اختیار چیزی یا کسی قرار دادن و غرق در مخاطب شدن.

بنابراین می‌توان گفت توجه کردن، در نخستین گام روی برگرداندن از دیگران و حتی روی برگرفتن از خویشتن است و با تمام جان و روح، تسلیم یک موضوع شدن. این موضوع می‌تواند یک ایده یا اندیشه، یک فرد، یک شیء، یک مشکل یا هر چیز دیگری باشد.

متوجه چیزی بودن هم طبیعتاً به همین معناست. وقتی می‌گویم: آیا متوجه شرایط من هستی؟ منظورم این است که آیا، چهره و ذهن خود را به سمت من و شرایط من برگردانده‌ای و وضعیت من را نگاه می‌کنی و از آن مطلع هستی؟

جالب اینجاست که در زبان انگلیسی هم که Attention را به معنای توجه به کار می‌برند، ریشه‌ی کلمه به Attendere و Attend باز می‌گردد که معنای حضور می‌دهد. به عبارتی، توجه داشتن را شاید بتوان به حضور ذهنی هم تعبیر کرد.

با چنین تعریفی از توجه، آنجا که سعدی هم از حضور غایب صحبت می‌کند و می‌گوید: من در میان جمع و دلم جای دیگر است، عملاً چنین مفهومی را مطرح می‌کند.

شاید به این تعبیر، تنها اصطلاحی که کاربرد آن چندان مناسب نباشد، متوجه شدن به معنای فهمیدن باشد که ما گاهی اوقات آن را به کار می‌بریم.

به فرض اینکه این معنا از توجه را بپذیریم (که لااقل من در این نوشته و تمام نوشته‌های بعدی، چنین معنایی را مد نظر دارم) می‌توانم پیش فرض اصلی صحبت‌هایم را مطرح کنم:

پیش فرض بحث من: اگر چه توجه کردن و حضور ذهنی کامل در یک فضا، همیشه و همه جا یک دغدغه بوده است و داشتن توجه دیگری، سرمایه‌ای انکارناپذیر محسوب می‌شده و می‌شود، اما به نظر می‌رسد سبک زندگی امروزی، توجه را بیش از هر زمان دیگری به یک عنصر کمیاب (یا شاید نایاب)‌ در زندگی تبدیل کرده است.

به ندرت می‌توانید کسی را بیابید که یک ساعت تمام، حرف‌های شما را با دقت بشنود و به سخن گفتن و راهکار دادن و نصیحت کردن و داستان و نقل یک داستان و خاطره‌ی دیگر، برانگیخته نشود. کسی که پس از یک ساعت حرف زدن، هنوز هم نگاه به نگاه شما دوخته باشد و احساس کنید که اگر بخواهید، می‌توانید ساعتی دیگر هم به حرف‌هایتان ادامه دهید (و به نظرم اگر چنین کسی یا کسانی را دارید، آنها را بر هر چیزی و هر کسی معامله کنید، در نهایت باخته‌اید).

به ندرت می‌توانید دختر و پسری را ببینید که برای نخستین بار یکدیگر را در پارک یا کافی شاپ یا هر جای دیگری دیده باشند و برای یک یا دو ساعت، چنان غرق لذت دیدار شوند که چک کردن موبایل خود را فراموش کنند.

به ندرت می‌توانید دانشجویی را بیابید که بتواند یک ساعت و نیم، موبایلش را ساکت کند و در جیب یا کیف رها کند و دل به حرفهای معلم بسپارد.

به ندرت می‌توانید راننده‌ای را بیابید که از مبداء تا مقصد در یک سفر درون‌شهری، موبایل خود را چک نکند و از آن استفاده نکند.

این نمونه‌های تکنولوژیک را اضافه کنید به مشکلات دیگری که در گذشته هم داشته‌ایم و هنوز هم وجود دارد: من با تو حرف می‌زنم و تو در تمام مدتی که حرف من را گوش می‌دهی، آب گلویت را قورت می‌دهی و هوا را در سینه حبس می‌کنی تا به محض پایان کلمات من، با حداکثر سرعت، جملات و حرف‌های خود را آغاز کنی. مشخص می‌شود که سکوتت، نه برای توجه کردن به من بلکه به عنوان نوعی رفتار دیپلماتیک و حفظ ادب بوده است. شاید هم به من پنج دقیقه حق حرف زدن داده باشی که پس از آن، وادار شوم پنج دقیقه دهانم را ببندم و به حرفهای تو گوش دهم.

پیش فرض اصلی بحث من این است که توجه کردن و جلب توجه همیشه و در گذشته هم، مانند امروز کمیاب و ارزشمند بوده است. اما شاید تشدید وخامت اوضاع بعد از توسعه تکنولوژی‌های جدید، این چالش را بیش از گذشته پیش روی ما نمایان کرده است.

دنیای امروز را می‌توان Age of distraction نامید. عصر راهزنان توجه. عصر روی‌گرداندن از هر چیز به جای روی کردن به سوی آن. عصر نوتیفیکیشن‌ها و اخطارها و آلارم‌ها. عصر زندگی‌های موازی و انجام هزار کار همزمان. عصر افزایش کارایی و توهم اثربخشی! احساس شیرین اینکه رانندگی می‌کنم و حرفهایم را هم تلفنی می‌زنم. به مادرم پیام می‌دهم و تا زمانی که او جواب بدهد، حرف‌های همسرم را هم می‌خوانم. احساس لذتبخش اینکه در کلاس هستم و حاضر هم می‌زنم و در خانه هم هستم و همزمان در چند گروه مجازی هم در حال بحث و گفتگو هستم. احساس خوب و شیرین اینکه هیچ زمان تلف شده‌ای وجود ندارد و در فاصله‌ی انتظار بین هر دو کار، کار دیگری برای انجام دادن هست.

نمی‌دانم. شاید شما احساس کنید حساسیت من روی این موضوع بیش از اهمیت واقعی آن است. اما من در شرایط امروز، یکی از راهکارهای اثربخش رشد و موفقیت را هنر مدیریت توجه می‌دانم. مهارتی که به نظرم چنان کمیاب است که می‌تواند مهم‌ترین منشاء تمایز و برتری در رقابت‌های تنگاتنگ دنیای امروز باشد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+372