Category: سرشت و سرنوشت

سرشت و سرنوشت: استفاده بهینه از اختیار حداقلی

پیش نوشت اول: این مطلب هفتمین مطلب از سلسله مطالب سرشت و سرنوشت محسوب می‌شه.

پیش نوشت دوم: این روزها مصادف با شهادت امام علی است. بعید است کسی اهل مطالعه باشد و نهج البلاغه را نخوانده باشد. اما در کنار این کتاب گرانقدر، دو کتاب دیگر هم هست که همیشه گفته‌ام و باز هم تکرار می‌کنم که به نظرم در مورد امام علی، باید خوانده شوند. یکی کار گرانقدر استاد مطهری در کتاب جاذبه و دافعه علی علیه السلام و دیگری کار دکتر علی شریعتی در کتاب علی.

البته بخش قابل توجه هر دو کتاب، حاصل پیاده سازی سخنان آن بزرگواران است و بعداً بخش‌های مکتوبی هم به آنها افزوده شد. اجازه بدهید قبل از شروع صحبت‌هایم، دو مطلب از دو کتاب نقل کنم:

استاد مطهری در اوایل کتاب جاذبه و دافعه، به جای اینکه فقط به محبوبیت امام علی اشاره کنند، به بغضی که نسبت به ایشان هست هم اشاره می‌کنند و توضیح می‌دهند که استقرار عدالت، بغض و عداوت هم می‌آفریند. ایشان می‌گویند:

افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه. نه کسی آنها را دوست دارد و نه کسی دشمن دارد، نه عشق و علاقه را برمی‌انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را. بی تفاوت در بین مردم راه می‌روند،‌ مثل اینکه یک سنگ در میان مردم راه برود.

این یک موجود ساقط و بی اثر است. آدمی که هیچ نقطه مثبتی در او وجود ندارد (مقصود از مثبت تنها فضیلت نیست، بلکه شقاوت‌ها هم در اینجا منظور است)  نه از نظر فضیلت و نه رذیلت، حیوانی است که غذا می‌خورد و خوابی می‌رود و در میان مردم می‌گردد. همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی و اگر هم به او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که به موقع از گوشت‌اش استفاده کنند.

او نه موج مخالف ایجاد می‌کند و نه موج موافق.  اینها یک دسته هستند: موجودات بی ارزش و پوچ و انسانهای پوچ و تهی. زیرا انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‌توانیم بگوییم که نیاز دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند.

حرف‌های استاد مطهری،‌ نه فقط در مورد این بزرگمرد تنهای تاریخ مصداق دارد، واقعاً که اگر امروز در میانمان بودند، درسی بزرگ در حوزه مدیریت و برندسازی بود و افسوس که از حضور این بزرگان در میانمان محروم گشته‌ایم. اجازه بدهید از دکتر علی شریعتی هم متن کوتاهی از سخنرانی علی تنهاست را بیاورم:

محبت به علی، اگر او را نشناسیم، برابر است با محبت همه ملت‌های دیگر به هر کس دیگر. علی اگر معلوم نباشد که کیست، چه می‌گوید و چه می‌خواهد و تشیعی که معلوم نیست اصولش چیست، هدفش چیست و راهش کدام است، از نظر تاثیرش روی بشر و جامعه و زندگی، مساوی است با هر شخصیت و هر مذهب دیگر. علی مجهول مساویست با هر انسان یا هر قهرمان ملی دیگر که مجهول است. زیرا محبت به خودی خود نجاتبخش نیست. این معرفت است که نجات می‌بخشد.

پیش نوشت سوم: اتفاق بسیار خیری که در طول این سالها – به نظر من – رواج بیشتری هم یافته است، توجه به شب‌های قدر و شب زنده‌داری در این شب‌هاست. جالب اینجاست که کسانی را می‌شناسم که باور دینی محکمی هم ندارند، اما این شب‌ها بیدار می‌مانند و به فکر کردن در مورد خودشان و زندگیشان می‌پردازند و می‌کوشند تقدیر بهتری را برای خود مقدر کنند. خیر بزرگی است که یک آیین فراتر از مرزهای پیروان خویش را هم تسخیر کند. آنهم برای ما که زندگانی به معنای واقعی از میانمان رخت بربسته و زنده مانی و مرده‌گانی شیوه رایج گذران عمر در میانمان است و این فرصت‌های کوتاه، بهانه‌ای برای بیشتر تفکر کردن و توقف در مسیری که اگر آن را آگاهانه نشناسیم، حرکت در آن – با هر سرعتی که باشد – ما را به هیچ منزل‌گاهی نمی‌رساند. اینها را از باب موعظه ننوشتم که من آیین موعظه را نمی‌دانم. اما گفتم شاید این یادآوری‌ها به خودم، مخاطب دیگری هم بیابد.

اصل مطلب: داستان تاریخی جبر و اختیار، ماجرایی نیست که به سادگی پایان داشته باشد. باور قلبی من این است که بحث‌های سطحی،‌ پایان قطعی دارند و بحث‌های عمیق‌ برای همیشه باز می‌مانند. در این میان جمله امام بزرگوارمان را هم به خاطر داریم که از «چیزی در میانه‌ی این طیف» (لا جبرو لا تفویض،‌ بل امر بین امرین) می‌گفتند.

هر بحثی را می‌توان در لایه‌های مختلف تحلیل کرد. از سطحی تا عمیق.

جبر و تفویض هم قاعدتاً مستثنا نیست.

به سطحی‌ترین لایه‌ها فکر کنید: به اینکه امروز شما نمی‌توانید سر کار نروید یا اگر بخواهید نروید مجبورید که برگه مرخصی ببرید و تایید بگیرید. از سوی دیگر به صورت مطلق هم مجبور نیستید و حتی ممکن است استعفا بدهید و امروز و هر روز در خانه بمانید. یا در شرایط خاص و اتفاق‌های ناگوار مثل فوت نزدیکان، مجبور به پر کردن فرم مرخصی و طی کردن نظام بروکراتیک نخواهید بود. اینجا هم جایی در میانه جبر و اختیاریم.

لایه‌های بعدی همین مسئله نگارش است: من در نوشتن آزادم و هر چه می‌خواهم می‌نویسم. اما به صورت مطلق آزاد نیستم. من به دامنه واژگان فارسی و به دامنه واژگانی که می‌دانم و به دامنه واژگانی که مخاطبم می‌داند محدودم. نه اسیرم و نه آزاد. بلکه به تعبیر زیبای احمد شاملو در باغ آیینه، این میان خوش دست و پایی می‌زنم!

در لایه بالاتر به تصمیم‌های فردی می‌رسیم و بعد تصمیم‌های اجتماعی. بعد به مسیر یک جامعه و در بالاترین لایه‌ها شاید به مسیر تاریخ و مسیر تکوین عالم هستی و بحث‌های دیگری که من نمیدانم و نمی‌فهمم.

اما من در این میانه می‌خواستم به نکته‌ای در سطحی ترین لایه جبر و اختیار، یعنی به جبر و اختیار در زندگی روزمره اشاره کنم.  از بس که تکرار کرده‌ام خسته شده‌ام. اما باز هم می‌گویم که آنچه در اینجا می‌گویم صرفاً تجربه شخصی است و چون در زندگی شخصی من مفید بوده گفتم شاید برای زندگی دیگران هم مفید باشد. بنابراین اگر خواندید و آن را اثربخش نیافتید، لطفاً ما را معذور دارید و بی‌آنکه شرمسارمان کنید عبور کنید. اگر هم مفید یافتید که من خوشحال می‌شوم که این حرف، جایی هر چند کوچک به کار آمده و بی‌تاثیر نمانده است.

بعضی وقت‌ها می‌بینم که دوستانم می‌گویند: محمدرضا. دلت خوش است. کتاب خواندن کجا. ما تا ساعت یازده شب سر کاریم. می‌آییم مثل جنازه می‌افتیم تا صبح هم دوباره سر کار برویم. جبر زمان است. زندگی خرج دارد. اجاره داریم. بدبختی داریم. خرج غذا و پوشاک را می‌دانی؟ هزینه ثبت نام مدرسه را می‌دانی؟

دوست دیگری که فرزندش از بی‌توجهی پدر و مادرش گله داشت به من می‌گفت: خودت انصاف بده. من با این خستگی کی می‌تونم وقت برای اینها بگذارم؟ از بیست و چهار ساعت شبانه روز، تقریباً بیست و دو ساعتش در اختیار من نیست. ساعت کار معلومه. ساعت کار دوم معلومه. حداقل ساعت مورد نیاز برای خواب معلومه. کی بشینم با این فیلم ببینم؟

دوست دیگری که دانشجوست به من می‌گفت: همیشه دوست داشتم مطالعه خارج از درس و حتی مطالعه تکمیلی در کنار درس داشته باشم. اما محمدرضا نمی‌شود. درس‌ها خیلی زیاد است. جزوه‌ها خیلی زیاد است. همینطوری هم همیشه و هر شب بیدارم و تازه بهترین نمره‌ها را ندارم. نمره‌های متوسط دارم.

دوست دیگری در رابطه عاطفی‌اش شبیه همین بحث‌ها را مطرح می‌کرد.

خلاصه ماجرا این است که: همه معتقد هستند که تا حدی گرفتار جبر هستند (نه به معنای فلسفی آن. به معنای لغوی آن). از یک سو احساس می‌کنند شاید در هزینه کردن ۹۰% درآمد خود اختیاری ندارند. نمی‌شود لباس نخرید. نمی‌شود قبض آب و برق نداد. نمی‌شود اجاره نداد.

از یک سو معتقدند که در تخصیص زمان خود دست باز ندارند و شاید هشتاد تا نود درصد از وقتشان عملاً خارج از اختیار آنهاست. از زمان خواب که اجبار فیزیولوژی است و از زمان کار که در اختیار قانون کار است و از زمان ترافیک که در اختیار هیجکس نیست بگیر و بیا تا برسی به زمان‌های دیگر. می‌ماند شاید شبی یکی دو ساعت.

این مثال‌ را در حوزه‌های دیگر هم می‌توان مطرح کرد و مطئنم که موارد مشابهی هم در ذهن شما وجود دارد.

خود من هم مدت‌ها گرفتار همین مسئله بوده‌ام و هنوز هم هستم. فلان دوست که مدیر یک سازمان بزرگ یا مسئول یک نهاد مهم است، تماس می‌گیرد که بیا با تو کار داریم. تمام شد! من که برای صرفه جویی در وقتم از تعداد دستشویی رفتن و غذا خوردن کم می‌کنم، هفت ساعت روزم به یک جلسه می‌گذرد که خبری هم در آن نیست و همه یکدیگر را نگاه می‌کنند و همین که وقت می‌گذرد خوشحالند!

مادرم همیشه به من می‌گوید محمدرضا کمتر رفت و آمد کن به خانه ما. همین تلفنی حرف می‌زنی خوب است. چهار تا کامنت جوان‌ترها را جواب بده مردم خوشحال شوند شاید به کار کسی بیاید (خودشان هم اخیراً اسمارت فون خریده‌اند و می‌خوانند!). من که از وقت خانواده‌ام زده‌ام و نشسته‌ام کامنت جواب می‌دهم می‌بینم یکی ایمیل زده آقا ما فلان جا وام گرفتیم. خوردیم تموم شده. الان نمی‌خوایم پس بدیم. میشه ما رو راهنمایی کنید؟ چون شنیدیم کارتون مذاکره است! بعد هم همه جا پیغام‌های جورواجور که زکات علم نشر آن است و تو خسیس شده‌ای! (ما هم جلوی مردم عذرخواهی می‌کنیم و خجالت می‌کشیم که صورت مسئله را بگوییم!).

بگذریم. همه از این ماجراها داریم. خلاصه‌اش می‌شود که قسمت عمده‌ای از وقت روزانه ما صرف سر و کله زدن با دیگرانی می‌شود که بخش قابل توجهی از آن اجتناب ناپذیر است (یا حداقل در کوتاه مدت قابل حذف نیست و در بلندمدت هم حتی اگر اینها را مدیریت کنی، چالش‌های جدیدی برایت وجود خواهد داشت).

چند ماهی است که برای زندگی خودم به یک نتیجه جالب رسیده‌آم و خیلی هم تاثیر خوبی داشته. من (در افق زمانی کوتاه مدت) به اینکه این چه وضعی است و چرا بخش عمده‌ای از زمان من در اختیار خودم نیست و به کارهایی که دوست ندارم صرف می‌شود فکر نمی‌کنم و اعتراض نمی‌کنم.

به آن ۵% یا ۱۰% یا ۱۵% از زمان که در اختیار خودم است و جبری روی آن وجود ندارد فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم آن زمان را بهتر مدیریت کنم. چون به نظرم همه بزرگانی هم که ما می‌شناسیم بخش عمده‌ای از زمانشان در اختیار خودشان نبوده و به شیوه‌های مختلف هرز رفته است. تفاوت آن بزرگان با ما کوچکان در این است که از آن حداقل اختیاری که داشته‌اند چه استفاده‌ای کرده‌اند.

باشه. بیست و دو ساعت وقت تو اسیر جبر اجتماعی است. دو ساعت برای خودت داشتی و ده دقیقه آن را سرگرم واتس آپ و تلگرام بودی.  نمی‌گویم چرا. فقط سوالم این است:

آیا می‌توانی بیست گزینه مختلف برای صرف آن ده دقیقه فهرست کنی؟ و آیا به نظرت این گردش مجازی بهترین گزینه بوده؟ باور من بر این است که در اکثر موارد ما بهترین گزینه را انتخاب نمی‌کنیم. به عبارتی ما در مدیریت این اختیار حداقلی هم ناشایسته و ناتوانیم و بعد می‌گوییم که اگر به من به جای دو ساعت آزاد چهار ساعت آزاد یا چهل ساعت آزاد می‌دادند چه‌ها که نمی‌کردم.

حسابداری داشتیم که همیشه می‌گفت: من می‌خواهم تمام سن بازنشستگی را مطالعه کنم. مدیرم به شوخی می‌گفت: آقای فلانی. شما شماره تلفن این تخلیه چاه و لوله بازکنی که روی در هست را هم تا حالا نخوانده‌ای. آخر ده کلمه بخوان که من باور کنم علاقه ذاتی به خواندن داری!

این مسئله در مورد پول هم وجود دارد. در مورد رابطه هم هست. در مورد مطالعه هم هست. در مورد قدرت هم هست. در مورد نعمت هم هست.

اینکه می‌گویم باور شخصی است. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما من به آن ایمان دارم: کسانی که اختیار حداقلی خود را به شیوه‌ای هوشمندانه و آگاهانه مدیریت می‌کنند، به تدریج حوزه اختیارشان گسترش می‌یابد و اثر جبر محیطی بر روی آنها کمتر و کمتر می‌شود.

پی نوشت: کمتر پیش آمده که من بخواهم به صورت رسمی دعا کنم. دعا هم شخصی است. هر کس دعا و دغدغه خودش را دارد. اما من را ببخشید که این بار، سنت همیشگی را می‌شکنم و در اینجا دعا می‌نویسم:

ای خدای بزرگ. صفات تو به اراده تو و توسط همه اجزای عالم هستی که خود آفریده‌ای و ما هم بخشی از آن هستیم در تمام عالم جاری می‌گردد. اجازه بده که قاهر بودن و جابر بودنت سهم ما نباشد. سخت است و دشوار و طاقت فرسا. اجازه بده که رحمان بودن و رحیم بودنت سهم ما باشد و اگر قرار است کسی خیر یا خوبی یا نعمت‌های تو را تجربه کند، عامل‌اش ما باشیم. و در این زمینه هم، ما را در موقعیتی بیشتر از ظرفیتمان قرار نده تا آبرویمان پیش تو حفظ شود.

آمین.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+531
  

درباره تصمیم گیری: تصمیمهای کوچک و تصمیمهای بزرگ

ظاهراً در زندگی کمتر با تصمیم های بزرگ مواجه میشویم

آنچه تصمیم های بزرگ می دانیم، عموماً تصمیمهایی کوچک با گزینه های بزرگ هستند

تصمیم های کار و زندگی عموماً انتخاب بین درست و نادرست نیستند

یا انتخاب بین خوب و بد

که اگر بودند، انتخاب درست و رها کردن نادرست چندان دشوار نبود

تصمیم های بزرگ زندگی شاید

انتخابهای کوچکی بین گزینه های ساده و کمی ساده تر باشند

یا انتخابهای کوچکی بین امروز یا فردا

یا انتخابهای کوچکی بین الان گفتن یا بعداً گفتن

یا انتخابهای کوچکی بین دو گزینه با اندکی طعم تلخ در هر دو

بعد از هزار تصمیم کوچک، به تصمیم کوچک دیگری میرسیم با گزینه های بزرگ

بین ساده و غیر ممکن

بین همیشه و هرگز

بین ماندن و رفتن

آن زمان اما دیگر، انتخابی در کار نیست. دو گزینه پیش رو هستند

یکی ممکن و دیگری ناممکن و ما میگوییم: این حتماً یک تصمیم بزرگ است

——————

پی نوشت: این متن ابتدایی ایمیل هفتگی مربوط به شنبه‌ی گذشته است. گفتم آن را اینجا بیاورم تا فرصتی برای بحث و گفتگو درباره‌اش باشد.

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+180
  

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۵)

در ادامه حرف‌های قبلی در مورد سرشت و سرنوشت (سه حالت مختلف شنیدن حرف‌ها،  دقت به کلمات، امنیت و شگفتی و ریسک و ابهام) شاید وقت آن باشد که کمی هم به جبر و اختیار فکر کنیم.

مقدمه

یکی از بزرگترین سرگرمیهای تاریخ بشر، بحث و جدال بر سر جبر و اختیار بوده است.

مطمئنم که برخی خواهند گفت که: «سرگرمی؟». این یکی از بزرگترین دغدغه‌های نوع بشر بوده و هست و خواهد بود!

اما حداقل در باور من، دغدغه‌ای که هر دو سوی آن، تغییری در رفتار من ایجاد نکند، دغدغه نیست، سرگرمی است.

به شکلی از جبر حرف می‌زند که انگار اگر الان بتواند اثبات کند که همه چیز جبری است، می‌تواند از فردا صبح با عذر موجه به قتل و تجاوز و تعدی بپردازد.

یا به شکلی از اختیار حرف می‌زند که انگار اگر الان بتواند اختیار مطلق را ثابت کند، حق دارد همین الان من را به خاطر تمام تصمیمات گذشته‌ام، توبیخ و اعدام کند!

باور نمی‌کنم کسانی که شب‌ها تا دیرهنگام، این بحث‌های عجیب را راه می‌اندازند، نتیجه‌ی بحث‌شان، بر روی رفتار صبح فردایشان تاثیر جدی داشته باشد. البته جز آنها که چنین بحث‌هایی ممکن است برایشان منبع درآمد باشد و روزها در مورد این دغدغه‌ها بحث می‌کنند تا از درآمدش، شبهای بهتری برای خود بسازند!

نهایتاً هر کس بحث را برای خودش به شکلی حل می‌کند و قطعاً این نوع از نگرش‌ها،‌ با توصیه و تجویز و به شکل دستوری، تغییر نمی‌کنند.

اگر کسی در این حوزه حرفی می‌زند، در بهترین حالت، توصیف است. آن هم با نگاه خودش و محدویت‌های خودش و تمام عقده‌ها و عقیده‌هایی که همچون کلافی در هم، به هم گره‌ خورده‌اند و جدا کردنشان، از حیطه‌ی توانمندی انسان، خارج است.

اما اصل بحث

در باور من، بازی زندگی بسیار شبیه ورق بازی است. ورق‌ها را توزیع می‌کنند و بازی انجام می‌شود. بخشی از زندگی خارج از اختیار من است. همه‌ی آن برگه‌ها که در بازی دنیا، به دستم داده‌اند. محل تولدم. سطح خانواده‌ام. هوش من. استعدادهای من. فقر و غنای من و همه‌ی آنچه که وقتی پا بر روی خاک گذاشتیم، روی میز بازی، روبروی ما نهاده شده بود.

و طبیعتاً باقی هر چه هست، بازی است.

می‌شود در بازی زندگی باخت. اما باختن با بازنده بودن فرق دارد. بازنده کسی است که وقتی به چهره و نگاه و تجربه و رفتارش نگاه می‌کنی، می‌دانی که هر ورقی در دست او بگذاری می‌بازد. یا بازی با برد مطلق را به بازی با برد لب مرزی تبدیل می‌کند. «بازنده بودن» یک ویژگی رفتاری و شخصیتی است. اما «باختن» یک اتفاق است.

تا اینجا هم حرف‌های کلی و تشبیه و استعاره بود که به درد خودم هم نمی‌خورد. چه برسد به خواننده‌ای که امروز این نوشته را می‌خواند.

اما آنچه که باعث می‌شود جبر و اختیار برای من «سرگرمی» نماند و به یک «دغدغه» تبدیل شود:

ما نمی‌دانیم که چه سهمی از بازی زندگی ما به جبر و چه سهمی به اختیار، واگذار شده. به عبارتی وضعیت فعلی را به طور مطلق نمی‌شناسیم. اما می‌دانیم که هر تصمیم و هر رفتاری، می‌تواند دامنه‌ی اختیار ما را کمتر یا بیشتر کند.

من به نوبه‌ی خودم، در تمام تصمیم‌هایم به این مسئله فکر می‌کنم که بعد از این تصمیم، دامنه‌ی اختیار و جبرم چه تغییری خواهد کرد؟

از میان علوم، علمی را دوست دارم که احساس کنم دامنه‌ی اختیارم را افزایش داده. فیزیک را دوست دارم. روانشناسی را. هنر را و تکنولوژی را. همه‌ی اینها، در هر لحظه، حوزه‌ی اختیار مرا گسترش می‌دهند و زمین جبر را کوچک می‌کنند.

اخلاق را دوست دارم. چون شاید در کوتاه مدت، مرا از حرکت به کناره‌های مسیر بازدارد،‌ اما در بلندمدت،‌ فضای بزرگتر و جاده‌ی مطمئن‌تری را در مسیر زندگی پیش روی من قرار می‌دهد. و اگر چیزی به نام اخلاق به من تحمیل کردند که دیدم در کوتاه مدت و بلندمدت، دامنه‌ی اختیارم را کوچک‌تر می‌کند،‌ با تردید به گفته‌های گوینده فکر می‌کنم. تا کنون هر زمان کسی چنین حکم‌هایی داده،‌ بعدها فهمیده‌ام که در تلاش برای گسترش دامنه‌ی اختیارات خود، محدود کردن اختیار را برای من موعظه کرده است.

خدا، برای کسی ممکن است حوزه‌ی اختیار را گسترش دهد. همان خدایی که آسمان‌ها و زمین را به تسخیر انسان درآورده و از او خواسته تا بر گونه‌ی او، بر کائنات خدایی کند.

خدا برای دیگری ممکن است حوزه‌ی اختیار را محدود کند. همان تصویر شرک آلود خداوندی که همچون پیرمردی عصا در دست، بر تخت کبریایی نشسته و خشم و غضبش را – به تقلید از خدایان المپ – در قالب سیل و زلزله بر سر بندگان فرود می‌آورد.

یادگرفتن زبان را دوست دارم. چون دامنه‌ی اختیارم را افزایش می‌دهد. همینطور کتاب خواندن را. مسافرت رفتن را دوست دارم چون دنیای اختیارم را بزرگ‌تر می‌کند و یادآوری می‌کند بسیاری از دشواریها و محدودیت‌ها، جبر کائنات نیست. بلکه جبر جغرافیایی و سیاسی است. چیزی که با خریدن یک بلیط هواپیما، مرتفع می‌شود!

حضور در جمع‌های بزرگ مردمی را که نمی‌شناسم،‌ دوست ندارم. چون دیدن آنها و باورهایشان و انتظارات و دیدگاه‌هایشان، زمین اختیار مرا کوچک می‌کند.

حضور در جمع‌های دوستانه‌ی کوچک را دوست دارم. چون به من این باور را می‌دهد که دوستانم می‌توانند مرزگشای سرزمین اختیار من باشند.

عنوان دکتر و مهندس را دوست ندارم. چون دامنه‌ی اختیارم را محدود می‌کند و دستم را برای تجربه‌ی عمیق کار و زندگی بسته.

و می‌فهمم کسانی که عاشق عنوانشان هستند. چون تمام زمین اختیارشان را با آجر عناوین رسمی مرزکشی کرده‌اند و اگر آن را از او بگیرند، چیزی برایش نمی‌ماند.

می‌فهمم چرا دختری ممکن است برای رهایی از فضای تنگ فرهنگ سنتی خانه ازدواج کند و می‌فهمم چرا دختری دیگر، ازدواج را تنگ شدن قلمرو اختیار خود می‌فهمد و از آن دوری می‌گزیند.

باورم این است که کوچک کردن زمین اختیار، یا باور بردگان است یا مردگان.

و می‌دانم که آنها که فراتر از عرف و سنت، می‌کوشند زمین اختیار خود و جامعه‌شان را گسترش دهند، مجنون نامیده خواهند شد.

برای انسان، آنطور که من میفهمم، گسترش حوزه‌ی اختیار، عادتی ترک نشدنی است. وعده‌ای که همه‌ی مذاهب هم از روز نخست دادند. رهایی از بردگی و بندگی.

اما به تعبیر زیبای شاملو. دریغا که انسان، به درد قرونش خو کرده‌ است. دریغا…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+205
  

حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۴)

در قسمت اول نوشته‌های سرشت و سرنوشت، گلایه داشتم از برنامه‌هایی که هدف آنها آگاهی‌بخشی است اما در نهایت مخاطب را به سمت تکرار منفعل روایات سطحی داستان‌هایی سوق می‌دهد به دلیل تکرر و تکرار، اگر نتوانیم روایتی متفاوت و عمیق‌تر از آنها را بازگویی کنیم، کارکردی جز سرگرمی جمعی شبانه، نخواهد داشت. در قسمت دوم نوشته‌های سرشت و سرنوشت، مجموعه‌ حرف‌هایی را آغاز کردم که اگر فرصتی بود و مجالی دست می‌داد و شنونده‌ای بود، دوست داشتم داستان‌های شبانه‌ام حول محور آنها بگردد. این ماجرا را از «توجه بیشتر به کلمات» آغاز کردم و در قسمت سوم بحث سرشت و سرنوشت،‌ از امنیت و شگفتی گفتم.

در این مرحله دلم می‌خواهد کمی از «ریسک» و «ابهام» بنویسم. در پی اثبات آنچه می‌گویم نیستم. چون اثباتی ندارد. خلاصه‌ای از درکی است که من نسبت به جهان اطراف خود داشته و دارم. خواننده حق دارد و باید آن را در حد یک نظر شخصی بخواند و بداند و امیدوارم به من هم حق بدهد که آن را در حد یک باور شخصی برای خودم ارزشمند و قطعی بدانم. باوری که اگر بخواهم عصاره‌ی تمام این سالها مطالعه و کار و درس و زندگی را خلاصه کنم، جز در قالب کلماتی که می‌آید نخواهم نوشت.

کسانی که با مفاهیم اولیه مدیریت آشنا می‌شوند، تفاوت دو واژه را می‌شنوند. حفظ می‌کنند و امتحان می‌دهند: ریسک و ابهام.

مهم‌ترین تفاوت این دو واژه، در قابل سنجش بودن آنهاست. وقتی می‌گویند در این تصمیم ریسک وجود دارد، یعنی می‌دانم سرنوشت این تصمیم گزینه‌های الف و ب و ج و … است و احتمال وقوع هر کدام را هم می‌دانم. اما طبیعی است که نمی‌دانم چه روی خواهد داد.

سرمایه‌گذاری در بورس در شرایطی که اقتصاد کلان کشور، خیلی آشفته نباشد، بیشتر چیزی از جنس ریسک است. می‌دانم که با چه احتمالی سود خواهم برد و با چه احتمالی ضرر خواهم داد. ازدواج تصمیمی از جنس ریسک است. همان لحظه که ازدواج می‌کنم می‌دانم که به احتمال مثلاًُ یک سوم (از نظر آماری) این زندگی به جدایی منجر خواهد شد و به احتمال مثلاً دو سوم ادامه خواهد یافت. وقتی در مورد ایمنی خودروها حرف می‌زنیم از ریسک حرف می‌زنیم. همینطور وقتی که در مورد قمار کردن!

اما ابهام، ماجرای متفاوتی دارد. من تعدادی از گزینه‌های محتمل را می‌دانم. تعداد دیگری را نمی‌دانم. ممکن است بعداً بتوانم حدس بزنم یا نتوانم حدس بزنم. احتمال آنها را هم نمی‌دانم. وقتی تصمیم می‌گیرم که وارد یک غار تاریک بشوم، ریسک نکرده‌ام. بلکه در فضای ابهام تصمیم گرفته‌ام. وقتی برای اولین بار یک فروشگاه یا مغازه جدید با تعریف جدیدی از کسب و کار راه‌اندازی می‌کنم، یک تصمیم ابهام آمیز گرفته‌ام. اما وقتی شعبه‌ی جدیدی از یک رستوران قدیمی را افتتاح می‌کنم، ریسک کرده‌ام.

بدیهی است که ماجرای ریسک و ابهام هم، صفر و یک نیست و یک طیف است. سهم ریسک در ازدواج بیشتر است و سهم ابهام در تربیت فرزند بیشتر (چون خیلی از عوامل خارج از اختیار ماست و تعداد عوامل تاثیرگذار بیرونی و قدرتشان بیشتر است). سهم ریسک در یک مدل اقتصادی مشخص است و سهم ابهام در یک جهان‌بینی اقتصادی بیشتر. سهم ریسک در مهاجرت از شهری به شهری بیشتر است و سهم ابهام در مهاجرت از کشوری به کشوری بیشتر.

دنیای اطراف ما دنیای ابهام است. مسائل کمی هستند که از جنس ریسک باشند. اساساً انسان در زندگی با ابهام مواجه است. در مورد سرنوشتش. در مورد اعضای خانواده‌اش. در مورد درک بسیاری از پدیده‌های طبیعی. در مورد بلایای طبیعی. در مورد خودش. در مورد محیطش و در هزاران مورد دیگر…

کارکرد مهم علم این بوده است که ابهام را از ما بگیرد. اما همیشه و همه جا موفق نبوده. علم به زمان نیاز دارد. شاید هزاران و صدها هزارسال زمان بخواهد تا پاسخ تمام سوالاتی را که ما داریم، دقیق و روشن برایمان شرح دهد.

اما ما انسانها دو ویژگی داریم. اول اینکه برای دانستن و قضاوت‌کردن شتاب‌زده هستیم و دیگر اینکه از ابهام می‌ترسیم.

تمام خرافات و باورهای شگفت‌انگیزی که بشر در طول تاریخ خود به سراغشان رفته است، در بستر «گریز از ابهام» شکل گرفته اند.

بزرگ‌ترین کسب و کارهای تاریخ انسان، پول و ثروت و قدرت را از ما گرفته‌اند و به جایش، بار سنگین ابهام را از دوش ما برداشته‌اند.

تمام تاریخ جادو همین بوده. تمام منجمان دربارهای بزرگ، کارشان این بوده که بار سنگین ابهام را از دوش پادشاهان بردارند.

و امروز هم شبه علم، همین است. علاقه‌ی ما به اینکه در مورد خودمان و دیگران، بر اساس ماه‌های تولد و شکل چهره و حالات بدن قضاوت کنیم. شاید کمی از بار ابهام کاهش یابد.

علاقه ما به اینکه با شرکت در کلاس‌ها و دوره‌های مختلف، احساس کنیم که خودمان و دیگران را بهتر و بیشتر شناخته‌ایم. غافل از اینکه دانستن نیمه کاره‌ی یک علم،‌ بسیار خطرناک‌تر از ندانستن آن است. اما برای ما مهم نیست. برای ما مهم است که ابهام برایمان کمتر شده. حالا فکر می‌کنیم دیگران را می‌فهمیم. حالا فکر می‌کنیم تحلیل‌گر شده‌ایم. حالا فکر می‌کنیم عالم هستی برایمان مشخص و شفاف است و کروکی وجب به وجب آن را می‌دانیم و می‌توانیم ترسیم کنیم.

پذیرش ابهام به عنوان واقعیت انکارناپذیر جهان هستی، دشوار است. اما پس از اینکه هم آغوشی با ابهام را فرا گرفتیم، دنیا برایمان شیرین‌تر و جالب‌تر خواهد بود. کاسبان ابهام، دیگر نمی‌توانند ترس ما را معامله کنند و از آن برای خود کاخ‌های قدرت و ثروت بسازند. در قسمت سوم این نوشته، از امنیت و شگفتی گفتم و اینکه ما هر دو را از دست داده‌ایم. لذت بردن از ابهام، ذهنی بزرگ می‌خواهد. ذهنی که اگر بتواند از ابهام لذت ببرد، امنیت و شگفتی را، هر دو در کنار هم در آغوش خواهد کشید. اما این بار با لذتی بیشتر.

بر این باورم که «مقام حیرت»، آنچنانکه در ادبیات ما گفته شده است، به معنای تعجب از سر ندانستن و نفهمیدن و نداشتن شعور نیست. بلکه لذت بردن فرد از ابهام موجود در عالم هستی است بی آنکه به جستجوی جواب‌های سطحی، برای گریز از ابهامهای گریزناپذیر، ترغیب شود…

——————————————————————————————————————————-

پی نوشت آموزشی:

اگر قبلاً با مفهوم ریسک وابهام آشنا نبوده‌اید اجازه دهید یک تمرین ساده انجام دهیم. چند سوال را با هم مرور می‌کنیم. شما می‌توانید سوالات دیگری به فهرست زیر اضافه کنید. تمام سوالاتی که برایتان مهم است. در مورد هر سوال تمام پاسخ‌های احتمالی را بنویسید. بعد ببینید آیا می‌توانید احتمال دقیقی برای هر کدام از گزینه‌ها بنویسید؟ همه‌ی این کار را که انجام دادید، به آن سوال نمره‌ای بین صفر تا صد بدهید. صفر یعنی اینکه سوال کاملاً ریسک دارد و صد یعنی اینکه سوال کاملاً ابهام دارد.

بگذارید من این تمرین را انجام بدهم:

می‌خواهم کنکور بدهم و به دانشگاه X بروم و مهندسی برق بخوانم. حتی حاضرم یک سال پشت کنکور بمانم. اگر این ورود به این دانشگاه و این رشته برایم امکان پذیرنباشد مهاجرت می کنم. آیا در ایران به دانشگاه خواهم رفت؟

گزینه ۱) بله. سال اول قبول می‌شوم.

گزینه ۲) بله. سال اول قبول نمی‌شوم و سال بعد قبول می‌شوم.

گزینه ۳) خیر. قبول نمی‌شوم و مهاجرت می‌کنم.

گزینه‌ها مشخص است و گزینه‌ی دیگری را نمی‌توان تصور کرد. احتمال هر کدام هم حدوداً – حداقل برای خودم – تا حدی مشخص است. من به سوال کنکور و دانشگاه، نمره ۱۰ می‌دهم. چون به نظرم به ریسک نزدیک‌تر است تا ابهام.

سوال بعدی: من در پایان زندگی در چه شرایطی دنیا را ترک خواهم کرد؟

گزینه ۱) در حالی که خانواده‌ای آرام و شاد دارم و در تهران زندگی می‌کنم

گزینه ۲) در حالی که تنها در آمریکای شمالی زندگی می‌کنم.

گزینه ۳) در حالی که ثروتمند هستم و یکی از موفق‌ترین مدیران کشور هستم؟

گزینه ۴) در حالی که معتاد هستم و در جوی آب کنار خیابان افتاده‌ام؟

گزینه ۵)…

صدها گزینه می‌شود نوشت و احتمال آنها هم چندان مشخص نیست. اگر نمونه‌های زیادی از چنین سوالاتی در زندگی خود دارید،‌ باید بگویم که به دنیای شگفت انگیز ابهام خوش آمدید!



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+173