Category: استراتژی فردی

توسعه قلمرو یا توسعه ظرفیت ها؟

در دوران قدیم، ظرفیت ها تقریباً ثابت بود.

به این معنا که معلوم بود از یک خانواده حدوداً چقدر می‌شود مالیات گرفت.

معلوم بود که هر هکتارزمین، چقدر محصول می‌دهد.

معلوم بود که یک لشکر صدهزار نفری، چند برابر یک لشکر ده هزار نفری قدرت دارد.

معلوم بود که هزار مرغ، دو برابر پانصد مرغ تخم می‌گذارند.

در این شرایط، پادشاهان برای افزایش ثروت و قدرت خود، قلمروشان را گسترش می‌دادند و سرزمین‌های دیگر را فتح می‌کردند.

خانواده ها بیشتر می‌شدند و مزرعه ها بیشتر. لشکرها بزرگتر می‌شدند و لشکرکشی‌ها عظیم‌تر.

مرغ ها هم بیشتر می‌شدند و تخم مرغ ها هم افزایش می‌یافت.

آن زمان، اوج غرور پادشاهان در این بود که در سرزمین‌شان خورشید هرگز غروب نکند.

سالها گذشت و مفهوم ظرفیت مطرح شد.

حالا دیگر مشخص نبود که یک خانواده، می‌تواند چقدر ارزش و اعتبار و ثروت ایجاد کند.

معلوم نبود که قدرت یک لشکر ده هزار نفری بیشتر است یا یک لشکر صد هزار نفری.

معلوم نبود که آیا واقعاً دو مرغ بیشتر از یک مرغ تخم می‌گذارند؟ چون صاحب مرغ هم در تعداد تخم مرغ تاثیر داشت!

حجم محصول هم تابع دانش و فن آوری شد.

در طی هزاران سال، به تدریج، مفهوم قلمرو رنگ باخت و مفهوم ظرفیت پررنگ شد.

حالا دیگر مترها و معیارهای قدرت، هر کدام واژه‌ی سرانه را هم یدک می‌کشند.

سرانه‌ی درآمد مردم چقدر است؟ سرانه‌ی تولید محصول چقدر است؟ سرانه تولید تخم مرغ چقدر است؟

در بعضی حوزه‌ها، جایگزینی قلمرو توسط ظرفیت، بسیار زود انجام شد. چنانکه خیلی زود فهمیدیم که “سیاهی لشکر به کار نیاید” و “یکی مرد جنگی، به از صد هزار” است.

اما در برخی حوزه ها، مانند اقتصاد و بهره برداری از منابع زیرزمینی، این مسئله دیرتر شفاف شد.

البته در هر زمینی، می‌توانید کسانی را بیابید که در یک زمان زندگی می‌کنند اما معاصر هم نیستند.

یکی هنوز در عصر کشورگشایی است و دیگری در عصر فن آوری. یکی در عصر حجر و دیگری در عصر قجر. یکی صندوق دار است و دیگری بانک دار.

مانند هم می‌پوشند و در میان هم می‌لولند. اما معاصر نیستند.

همچنانکه چه بسیار افرادی که قرن‌ها با هم فاصله زمانی دارند، اما معاصر یکدیگر هستند.

هنوز هم می‌توانید خویشاوندان چنگیزخان را ببینید که خود را نوادگان قوم آریایی می‌دانند و از وسعت قلمرویی که روزی بوده و امروز نیست، احساس غرور می‌کنند.

می‌گویم خویشاوندان چنگیز. چون هنوز هم قدرت را با وسعت، یکسان می‌گیرند و حسرت می‌خورند. نه به خاطر از دست دادن ظرفیت های بزرگ. به خاطر نداشتن ظرف های بزرگ.

اینها بدیهیات است. اندک عقل و کمی شعور را اگر در هم بیامیزیم و اگر تحلیل های خود را با نمک بیش از حد تعصب، شور نکنیم، درک اینها کار سختی نیست.

اما عجیب اینجاست که همین قلمروگشایی در مقابل بهبود ظرفیتها همچنان در حوزه کسب و کار، چندان درک نمی‌شود.

می‌گوید در بازرگانی هر چه می‌شد کرد، کرده‌ام. می‌خواهم در کنارش شرکت تولیدی هم داشته باشم.

در تولید هر چه می‌شد کرد کرده‌ام، می‌خواهم در خدمات کار کنم.

می‌گوید آنچه سود از صنعت غذایی در می‌آید، درآورده‌ایم. الان می‌خواهیم به صنعت ساختمان فکر کنیم.

حرف هم می‌زنی، مثل واژه نامه، برایت از پارتو تا پورتفولیو روضه می‌خوانند.

غافل از اینکه آنها هنوز ظرفیت‌های سرزمین خود را با حداکثر بهره وری به کار نگرفته‌اند.

درست مانند پادشاهان بی‌لیاقت قدیم، که چون نمی‌توانستند اقتصاد بهتری بسازند و مالیات بیشتری بگیرند، با حمله به سرزمین‌های مجاور، تعداد مالیات دهندگان را افزایش می‌دادند!

این مفهوم را بارها و بارها به شکل‌های مختلف و در مصادیق مختلف گفته‌ام. اما خواستم باز هم تکرار کنم.

ادامه تحصیل، تشکیل هولدینگ های بزرگ اما ضعیف اقتصادی، مهاجرت به سرزمین های دیگر، نداشتن مهارت گوسفندنگری، تنوع مهارنشدنی فعالیت‌های اقتصادی، توسعه بی حساب و کتاب کسب و کارها، مدیریت استارت آپ‌های متعدد، آموزش‌های همزمان فیزیکی و مجازی، یادگیری همزمان چند زبان، همه و همه تنها مصداقی از مدل ذهنی چنگیز مغول در دوران معاصر است. کسانی که در نهایت، ظرفیت‌ها را می‌سوزانند و خود هم در میان شعله‌ها می‌سوزند و هزینه‌ی کشورگشایی‌هایشان را قرن‌ها بعد، نسل‌های بعد پرداخت خواهند کرد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+239
  

آموزش هدف گذاری‌های غیرمعمولی! ست گادین

هنر ست گادین است که می‌تواند گاهی اوقات با حرف‌های خیلی معمولی خواننده را خوشحال کند.

گاهی هم با حرفهای خیلی غیرمعمولی، خواننده را متعجب کند.

گاهی هم، هیچ کاری نکند. اما باز هم با رضایت او را بخوانی و از خواندنش لذت ببری.

در کتاب Whatcha Gonna Do with That Duck مطلبی ساده و جالب دارد تحت عنوان: هدف گذاری‌های غیرمعمولی (نامتعارف).

کتاب ست گادین درباره آموزش هدف گذاری whatcha gonna do with that duck seth godin

گفتم بخش‌هایی از آن را برای شما تعریف کنم:

هدف گذاری در کنار دوستان و آشنایان، همیشه برای من انگیزاننده بوده.

همه جور هدف می‌شنوی.

از کسی که می‌خواهد “فقر را در یک روستا ریشه کن کند” تا کسی که می‌خواهد “سهم بازار خود را دو برابر کند” یا کسی که می‌خواهد “استقلال مالی داشته باشد”.

چیزی که خیلی بعید است بشنوی این است که کسی بگوید: هدف من این است که شکست نخورم.

یا اینکه دلم می‌خواهد احمق به نظر نرسم.

یا اینکه دلم می‌خواهد هیچ اشتباهی نکنم.

می‌دانید مشکل کجاست؟

با وجودی که این هدف‌ها را خیلی به ندرت می‌شنویم، اما خیلی زیاد اتفاق می‌افتد که واقعاً آنها را به عنوان اهداف خود انتخاب می‌کنیم و حتی خیلی وقت‌ها، گفته نشدن آنها باعث می‌شود که به هدف غالب (و اصلی)‌ ما تبدیل شوند.

فکر کنید چقدر پیش آمده که تنها هدف (یا مهم‌ترین هدف شما) در یک جلسه این بوده است که: مراقب باشم گند نزنم!

یا اینکه مراقب باشم چیزی نگویم که احمق به نظر برسم.

اینها هدف‌های ساده‌ای هستند. هدف‌هایی کوچک. هدف‌هایی قابل دسترسی.

اما مشکل این است که وقتی اینها را به عنوان هدف انتخاب می‌کنیم، معمولاً هدف‌های اصلی (همان چیزهایی که قرار است رشد و موفقیت ما را ایجاد کنند) یا فراموش می‌شوند و یا در سایه‌ی اینها قرار می‌گیرند.

شاید باید نگاه خود را در مورد هدف گذاری عوض کنیم.

شاید بتوانیم هدف های واقعی خود را با صدای بلند بگوییم (و شاید از این طریق باعث شویم که آنها تغییر کنند).

اصلاً اشتباه یا احمقانه نیست که هدف‌مان را این انتخاب کنیم که: چند سرمایه گذاری انجام دهم که منتهی به شکست شود، یا هفته‌ای سه سوال احمقانه بپرسم و یا اینکه یک مطلب بنویسم که همه‌ی دنیا با آن مخالف باشد!

اگر چنین هدف‌هایی ندارید، دقیقاً چطور می‌خواهید به فردی متمایز و دریادماندنی تبدیل شوید؟

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+260
  

هنر متوقف شدن

بیش از یک سال است که به بهانه‌های مختلف و با کلمات مختلف، در مورد هنر متوقف شدن و دست برداشتن از تلاشهای بیهوده صحبت کرده‌ام. شاید آنچه اکثر شما به یاد دارید، همان جملاتی باشد که در قالب فایل دیرآموخته هم منتشر شد:

هنر متوقف شدن - فایل دیرآموخته - محمدرضا شعبانعلی

اما هر چه می‌گذرد و بیشتر فکر می‌کنم و بیشتر با دوستانم صحبت می‌کنم، می‌بینم که کمتر بحثی وجود دارد که به این اندازه، نیازمند دقت و توجه باشد. به همین دلیل تصمیم گرفتم با وجودی که قبلاً به شکل‌های متفاوت و بهانه‌های مختلف، در این زمینه نوشته‌ام، بخشی از آن حرفها را در اینجا گردآورده و به بیانی دیگر، تکرار کنم.

معمولاً در فرهنگ عامه، برخی توصیه‌ها و اصول و ارزش‌ها، به عنوان اصولی مطلق و خطاناپذیر، توصیه و ترویج و تحسین می‌شوند و صحت آنها چنان قطعی فرض می‌شود که کمتر کسی فرصت یا جرات نقد کردن آنها را پیدا می‌کند.

از جمله‌ی این ارزش‌ها، پشتکار است. تلاش دائمی و پیگیری دائمی یک هدف تا لحظه‌ای که به آن دست پیدا کنیم.

آیا دقت کرده‌اید که در روایت عاشقی دو نفر، با لحنی تحسین برانگیز توضیح می‌دهند که: اینها ده سال یکدیگر را می‌خواستند و آن قدر صبر کردند تا به هم رسیدند؟

آیا شما هم در بستگان خود، کسی را دارید که چند سال پشت کنکور کارشناسی یا ارشد یا تخصص مانده باشد و سپس در همان رشته‌ای که می‌خواسته پذیرفته شده باشد؟

آیا شما هم این جمله‌ی منسوب به ادیسون خستگی ناپذیر را شنیده‌اید که پس از هزار بار شکست در اختراع لامپ می‌گوید: من شکست نخوردم. فقط هزار راه مختلف پیدا کردم که به اختراع لامپ منتهی نمی‌شود!

آیا شما هم از کارآفرینان، داستان شکست‌های متعددشان و سرسختی‌هایشان را شنیده‌اید؟ اینها بارها و بارها ورشکستگی و بدهکاری را تجربه کرده‌اند، اما دست از هدف خویش برنداشته‌اند؟

آیا شما هم کسانی را می‌شناسید که سالهاست در یک رابطه‌ی نامطلوب و آزاردهنده گرفتار هستند، اما هنوز برای بهتر شدن آن تلاش می‌کنند و با افتخار می‌گویند: من امیدم را از دست نمی‌دهم؟

از این دست مثالها کم نیستند. ذهن اکثر ما، نسبت به این نوع پشتکار، سوگیری مثبت دارد. به عبارتی، اگر به صورت دقیق و علمی و با بررسی‌های همه جانبه، به این نوع مسائل فکر نکنیم، بسیاری از ما در نخستین قضاوت، داستان‌های بالا را مثبت ارزیابی کرده و تحسین می‌کنیم.

اما آیا تعقیب دائمی یک هدف و متوقف نشدن تا آخرین لحظه، همیشه یک انتخاب مناسب است؟ اگر نیست، مرز بین پشتکار به عنوان پیش‌نیاز انکارناپذیر رشد و موفقیت و پشتکار به عنوان یک حماقت کجاست؟ چه باید بکنیم تا در تشخیص مرز این دو، دچار اشتباه نشویم؟

هر چه با خودم فکر می‌کنم، تشخیص این مرز چندان ساده نیست و در واقع، شاید بتوان گفت که کیمیای رضایت و موفقیت، از آن کسانی است که این مرز را به خوبی تشخیص می‌دهند. کسانی که پشتکار ندارند و به زودی دست از تلاش می‌کشند، عموماً افراد کاهل و تنبلی هستند که به سرباری برای دیگران تبدیل می‌شوند و کسانی که بیش از حد، برای دستیابی به یک هدف، پافشاری می‌کنند و پشتکار به خرج می‌دهند، گاه به انسانهایی از خود بیگانه تبدیل می‌شوند که هویت خویش را در تحقق یک هدف مشخص، تعریف و جستجو می‌کنند.

تصمیم گرفتم برخی از نکاتی را که به باور من می‌تواند به تشخیص دقیق این مرز کمک کند، در اینجا بنویسم و از شما هم خواهش کنم که اگر توضیحات و معیارها و راهکارهای دیگری در ذهن دارید، به آن بیفزایید تا شاید زیر این عنوان، مجموعه‌ای از حرف‌ها و ایده‌ها و راهکارها به وجود بیاید که بتواند به همه‌ی ما، در به کارگیری هوشمندانه‌ی پشتکار کمک کند.

نخستین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بپذیریم که بعضی از هدف‌ها، تاریخ انقضا دارند. گاهی اوقات، چنان غرق در پیگیری اهداف خود می‌شویم که منقضی شدن آنها از نگاهمان پنهان می‌ماند. کم نیستند کسانی که چنان در جستجوی نوش‌دارو غرق می‌شوند که مرگ سهراب را هم نمی‌بینند و حتی انگیزه و دلیل اصلی جستجوی نوش‌دارو را هم فراموش می‌کنند.

فکر می‌کنم تاریخ انقضای یک هدف، مسئله‌ای شخصی باشد و کسی نتواند به سادگی آن را برای فرد دیگری تعیین کند. مثلاً من فکر می‌کنم بازی دانشگاه و ادامه تحصیل و سرگرمی‌های مرتبط با آن، در هر قالب و به هر شکلی، باید قبل از ۲۵ سالگی تمام شود و پس از آن، درس و مدرسه، یک هدف منقضی شده‌ است. چون آنها به خودی خود هدف نیستند و صرفاً‌ ابزاری برای زندگی هستند. شاید از نگاه شما این هدف در سن کمتر یا بیشتر، منقضی شود. اما به هر حال، تاریخ انقضایی وجود دارد که باید در موردش فکر کنیم (طبیعی است که من هم معتقد و عامل به این مسئله هستم که باید از گهواره تا گور دانش را جستجو کرد. اما به خوبی می‌دانم و می‌دانیم که جستجوی دانش و جستجوی مدرک، اگر دو مقوله‌ی متضاد نباشند، لااقل هم معنا نیستند).

دومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که بهتر است تاریخ انقضای اهداف را، در همان نخستین گام‌هایی که به سوی هدف برمی‌داریم مشخص کنیم. چون هر چه جلوتر می‌رویم، وابستگی احساسی ما به هدفمان بیشتر می‌شود و ممکن است نتوانیم به سادگی در مورد آن تصمیم بگیریم.

سومین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که توان و پشتکار خود را صرف اهدافی کنیم که واقعاً اهداف خودمان هستند. اهداف پدر و مادر، اهداف همسایگان و اهداف جامعه، فقط وقتی می‌توانند ارزشمند باشند که با الگوی ارزشی و اولویت‌های شخصی ما همسو باشند. مطمئنم که سوء برداشت نمی‌شود اما باز دلم می‌خواهد تکرار کنم که احترام به والدین با اطاعت بی چون و چرا از والدین تفاوت دارد. بسیار می‌شناسم پزشکان و مهندسانی را که برای خشنودی والدین، درس خوانده‌اند و اکنون گرفتار بیهودگی و پوچی و افسردگی هستند و یا برای رضایت والدین خود تن به رابطه‌هایی داده‌اند که پس از مدتی میوه‌ی خیانت از نهال آنها روییده و همان والدینی که توصیه‌های خود را در لباس خیرخواهی بر تن فرزندان خویش می‌کردند، امروز در جستجوی راهکاری برای درمان ذهن و زندگی فرزندان خود، از این مطب به آن مطب و از این مشاور به آن مشاور و از این دادگاه به آن دادگاه، راه می‌روند و گریه می‌کنند و ضجه می‌زنند.

چهارمین نکته‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که در ادامه دادن و تلاش برای دستیابی به اهداف، به راهی که طی شده نگاه نکنیم. بلکه به راهی که در پیش است توجه داشته باشیم. روبرت گانتر در کتاب تصمیم گیری خود توضیح می‌دهد که بسیاری از سوانح کوهنوردی، در مواردی روی می‌دهد که فرد کوهنورد، در تصمیم گیری بین ماندن و رفتن، به جای آنکه به آذوقه و مسیری که پیش روی خود دارد توجه کند، به مسیری که طی کرده است توجه می‌کند.

شاید من برای رسیدن به این قله، سه هزار کیلومتر راه طی کرده باشم. شاید از کوهپایه تا نقطه‌ای که در آن قرار دارم، ده شبانه روز راه آمده باشم و شاید تا قله تنها چند ساعت راه مانده باشد.

اما اینها، نمی‌توانند توجیهی برای ادامه دادن مسیر باشند. اگر می‌خواهم در مورد ادامه دادن مسیر تصمیم بگیرم، باید ببینم که تا قله چقدر مانده است و وقتی به قله می‌رسم، چقدر راه را باید بازگردم و آیا برای این رفتن و بازگشتن، منابع کافی (اعم از زمان و غذا و وسایل مختلف) در اختیار دارم یا خیر؟

اگر چه تجربه نشان می‌دهد که بسیاری از کوهنوردان، به دلیل مسیر طولانی که طی کرده‌اند و انرژی زیادی که صرف کرده‌اند، احساس می‌کنند تنها گزینه‌ی موجود، ادامه دادن مسیر است و پیکر بیجان خود را در مسیر رفت یا برگشت، برای رهروان بعدی به یادگار می‌گذارند.

پنجمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که ادامه دادن و پیگیری یک هدف از ترس قضاوت دیگران، واضح‌ترین شکل حماقت است. چرا که اگر به هدف برسیم، کسی در آنجا برای تشویق ما منتظر نخواهد بود و اگر به هدف نرسیم، علاوه بر رنج تحمل قضاوت دیگران، وقت و عمر و انرژی خود را نیز باخته‌ایم. موفقیت من و شما، در مورد عموم انسانها، قبل از تحسین، حسادت را برمی‌انگیزد و شکست مان، قبل از همکاری و همیاری، ترحم را برخواهد انگیخت. پس چه بهتر که برای اهدافی بجنگیم که هدف خودمان هستند و در مسیر هدفهایی ببازیم که خود انتخاب کرده‌ایم که در این صورت، هر چه پیش آید، خوشگوار و لذتبخش – یا لااقل قابل تحمل – خواهد بود.

ششمین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که اکثر هدفها در زندگی، هدف نهایی نیستند. هدف نهایی در زندگی، چیزی از جنس احساس است. احساس رضایت. احساس شادی. احساس مفید بودن. احساس خدمتگزار بودن. احساس اثربخش بودن. احساس پیشرو بودن. احساس متمایز بودن. احساس انسان بودن. یا هر احساس دیگری که در جستجوی آن هستیم. بسیاری از هدف‌هایی که ما در زندگی دنبال می‌کنیم، صرفاً‌ ابزار هستند. شاید هر زمان که فکر می‌کنیم بیش از اندازه برای یک هدف تلاش کرده‌ایم و هنوز به نتیجه‌ی دلخواه دست پیدا نکرده‌ایم، زمان مناسبی باشد که به این سوال فکر کنیم: آیا هدف‌های دیگری وجود ندارند که بتوانند همان احساسی را که من در پی آن هستم، برای من ایجاد یا تامین کنند؟

هفتمین نکته‌ای که به ذهنم میرسد فراتر از آن است که در اینجا به آن بپردازم. فقط اشاره وار می‌نویسم تا در فرصت دیگری در موردش حرف بزنیم. گاهی اوقات ما چیزی را وجود دارد با چیزی که بوده مقایسه می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که آن را با چیزی که می‌توانست باشد مقایسه کنیم. هیچکس نمی‌داند و نمی‌تواند بداند که آیا هزار بار تلاش ادیسون برای اختراع لامپ، کاری درست بوده یا کاری احمقانه. تنها خود ادیسون است که می‌داند انتخاب او درست بوده یا نه. شاید اگر ادیسون اختراع لامپ را رها می‌کرد و این هزار تلاش ناموفق را صرف کار دیگری می‌کرد، دنیای او و دنیای امروز ما، جای بهتری برای زندگی بود.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+528
  

شطرنج بازی کردن با خود: سرگرم کننده یا مفید؟

درست یادم نیست که کجا خواندم، اما یادم هست که خواندم: «عمده‌ی چیزهایی که یاد می‌گیریم، نامی جدید برای یک آموخته‌ی قدیمی است»  و البته در ادامه توضیح داده بود که: «این اصلاً چیز بدی نیست. چون قوانین و چارچوبهایی که بر اساس آنها می‌توان کار و زندگی کرد، خیلی زیاد نیستند. فهم آنها هم چندان دشوار نیست. چالش جدی این است که لباسی زیبا و چشم‌نواز بر تن آنها کنیم تا وقتی پیش چشم ما راه می‌روند، بتوانند دل از ما بربایند».

وقتی که اینشتین از زندگی حرف می‌زد و آن را به رکاب زدن یک دوچرخه تشبیه می‌ کرد و میگفت: هر زمان از رکاب زدن دست برداریم، تعادل خود را از دست می‌دهیم و زمین خواهیم افتاد، حرف جدیدی  نزد. اما نام جدیدی بر روی قانون قدیمی زندگی گذاشت: تلاش و کوشش و مداومت.

مک لوهان، که دوست دوست داشتنی من است، می‌گفت: رسانه یک اسم است. همه‌ی اینها مصداقهای مشابهی از تکنولوژی هستند. اما گاهی برای جلب توجه بیشتر نامهای خاصی روی بعضی تکنولوژی‌ها می‌گذاریم. وگرنه تیر و کمان به همان اندازه رسانه است که رادیو!

خلاصه اینکه من هم چند وقت پیش، در جلسه‌ای با یکی از دوستانم نام جدیدی برای یک مفهوم قدیمی شنیدم که لباسی زیبا و دلنواز بر تن مفهومی قدیمی شد و باعث شد که برخی مفاهیم استراتژیک، در ذهنم جایگاه بهتری پیدا کنند.

او می‌گفت:

دوستی داشتم که همیشه با خودش شطرنج بازی می‌کرد. گوشه‌ی اتاق پذیرایی‌اش، میز شطرنجی گذاشته بود و می‌رفت و می‌آمد و متفکرانه به صفحه نگاه می‌کرد و بسته به اینکه نوبت کدام رنگ بود، مهره‌ای را تکان می‌داد. من همیشه از او می‌پرسیدم که: من یک چیز را نمی‌فهمم. تو چه زمانی احساس برد می‌کنی؟ چه زمانی از باخت خود ناراحت می‌شوی؟ دلت بیشتر پیش سیاه است یا سفید؟ چون اگر دل به رنگی باخته باشی که ناخودآگاه، زمین بازی را به او خواهی باخت و اگر هر دو رنگ را به یک اندازه دوست بداری که هیچ حرکتی، حال و روزت را بهتر نمی‌کند! همانقدر که در یک زمین می‌بری در زمین دیگر می‌بازی.

او برایم توضیح داد که: خیلی از تصمیم‌های کار و زندگی از جنس شطرنج بازی کردن با خود است. وقتی دو هدف متضاد را تعقیب می‌کنیم، در واقع به شطرنج بازی با خودمان مشغول شده‌ایم.

او مثال‌هایی از دنیای کسب و کار داشت. مثلاً وقتی که یک شرکت، عرضه‌ی دو برند مشابه را – که می‌توانند رقیب هم در بازار باشند – بر عهده می‌گیرد. ممکن است مدیری فکر کند: نه! اینها کسب و کارهای مختلف هستند، من برای هر دوی آنها وقت می‌گذارم و به هر دوی آنها به صورت مشابه تزریق مالی انجام می‌دهم و اجازه می‌دهم که فضایی ایجاد شود که مشتریان، احساس کنند حق انتخاب دارند و من خیالم راحت باشد که در هر صورت، در زمین من بازی می‌کنند.

اگر وقت و زمان ما نامحدود بود، ممکن بود این دیدگاه قابل توجیه باشد. اما وقتی زمان و عمر محدود است، هر بار که یک دقیقه برای یکی از پروژه‌ها وقت می‌گذارم – وقتی که می‌شد برای پروژه‌ی دیگر بگذارم – در واقع مهره‌های سفید را به ضرر مهره‌های سیاه حرکت داده‌ام یا برعکس.

اگر بودجه‌ی ما نامحدود بود، ممکن بود این دیدگاه قابل توجیه باشد. اما وقتی بودجه محدود است، هر بار که یک ریال برای یکی از پروژه‌ها وقت می‌گذارم، یک ریال را از پروژه‌ی دیگر می‌زنم و به آن اختصاص می‌دهم. پس باز به شطرنج بازی با خودم نشسته‌ام.

تازه! اگر بودجه و زمان هم نامحدود بود، بازار محدود است. معلوم نیست که من مشغول چه کاری هستم. شاید موارد استثناء وجود داشته باشند، اما در عمده‌ی موارد، من صرفاً دارم مشتریان موجود را از یک جیب به جیب دیگر جابجا می‌کنم!

پیدا کردن استثنا بر نگرش شطرنج بازی با خود، کار دشواری نیست. مثل پیدا کردن استثنا در مورد هر چیز دیگر. اما من که قانون ذهن مصداق یاب را همیشه سرلوحه زندگیم قرار داده‌ام، به مثالهای نقض فکر نمی‌کنم. به این فکر می‌کنم که در اطرافم چقدر دوستان مختلفی را می‌بینم که به شطرنج بازی با خود مشغولند!

امروز اگر به چند سال قبل برگردم، در جواب دوستانم که مرا تشویق به دکترا خواندن می‌کردند و می‌گفتند که می‌توانی هم درس بخوانی و هم در دنیای کسب و کار موفق شوی، می‌گفتم که: این دو هدف، به سادگی در کنار هم جمع نمی‌شوند. چون وقت زندگی محدود است. هر ساعت از وقتم که به یکی از این دو اختصاص می‌دهم، راضی شدن به یک گام باخت دیگری است.

حتی همیشه باور داشته‌ام که ادامه تحصیل و یادگیری علم هم، گاهی شطرنج بازی با خود هستند. آنچه دانشگاه یاد می‌دهد و آنچه درست و مفید و به روز است و یادگیری آن لازم است بسیاری از اوقات با هم جمع نمی‌شوند! درست مانند مهره‌های سیاه و سفید شطرنج.

وقتی دوستانم به من گفتند که چرا دیگر کلاس برگزار نمی‌کنی و موازی با فعالیت‌های آنلاین، فعالیت آفلاین نداری، شاید پاسخ خوب این بود که: موازی جلو بردن این دو فضا، نوعی شطرنج بازی با خود است و من اهل آن نیستم!

احترام گذاشتن به منتقدان و تلاش همزمان برای رشد و پیشرفت هم، مثال دیگری از شطرنج بازی کردن با خود است و ده‌ها مثال دیگر.

البته می‌فهمم که بسیاری از مردم، آنقدر ترسو و بزدل و محافظه کار هستند که می‌خواهند همزمان مالکیت همه مهره‌ها را داشته باشند تا هر که برد، آنها در سمت او بایستند، غافل از اینکه این بازی عموماً به شکلی فرساینده تبدیل می‌شود و در نهایت هم با یک تساوی بی خاصیت و دو شاهی که مات و مبهوت، روبروی هم ایستاده‌اند به پایان می‌رسد.

وقتی رنگ خودت را انتخاب کردی و مهره‌های رنگ دیگر را بیرون ریختی، محکوم به برنده شدن هستی. اما چه باید کرد که این تصمیم ساده، چنان جرات و شجاعتی می‌خواهد که کمتر کسی می‌تواند آن را اتخاذ کند. همان مثال قدیمی که می‌گویند: همه رفتن به بهشت را دوست دارند. اما عموماًٍ‌ دوست دارند بدون عبور از دروازه‌ی مرگ، به آنجا بروند!

دروازه‌های زیادی از جنس مرگ در زندگی هست که اگر جرات کنیم از آنها عبور کنیم، بهشت آرامش و رضایت و موفقیت را تجربه می‌کنیم. اما حفظ همزمان خدا و خرما، عموماً از ما مشرکانی گرسنه ساخته است!

پی نوشت: انتظار ندارم کسی که این مفهوم را تجربه نکرده باشد، با خواندن این متن کوتاه من، به آن متقاعد شود. حدسم این است که برخی دوستان، تجربه‌های مشابهی داشته باشند و این نوشته برایشان صرفاً تداعی خاطرات باشد و برخی دیگر، آن را تجربه نکرده باشند و با وجودی که کلمات این نوشته فارسی است، چیزی از آن نفهمند و نقشه‌ی من با هیچ یک از نشانه‌های جغرافیای ذهنشان، همخوان نباشد. همانهایی که هنوز هم «تعادل در زندگی» را به مفهوم سنتی آن می‌فهمند و همچنانکه همچون قحطی زدگان، بشقاب شام خود را در عروسی از همه‌ی خوراک‌ها سرریز می‌کنند حریصانه می‌کوشند در این سفره‌ی بزرگ خداوند، فرصتی را تجربه نشده باقی نگذارند.

اما به هر حال، نتوانستم در برابر نوشتن این ماجرا مقاومت کنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+331