Category: فلسفه تکنولوژی دیجیتال

دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی – قسمت اول

پیش نوشت نامربوط: مدتی پیش با یکی از دوستان غیرایرانی، در یکی از خیابان‌های تهران قدم می‌زدیم. مغازه‌ای را دید که پشت آن کاغذهای زیادی چسبانده شده بود. او که گاه و بیگاه به ایران سر می‌زند گفت: اینجا را می‌شناسم! اینجا را می‌شناسم! فارسی بلد نیستم. اما اینجا را می‌شناسم!

پرسیدم کجا؟

گفت: این مغازه را می‌شناسم. بنگاه معاملات املاک است. در سفر قبلی خودم یاد گرفتم. پیشنهادهای جذابشان را روی شیشه می‌چسبانند.

لبخندی زدم و گفتم: آره. قبلاً این کار را می‌کردند. اما الان کمتر شده. خیلی کمتر. اطلاعاتشان را در کامپیوتر و یک شبکه مرکزی ذخیره می‌کنند. با جستجو در دیتابیس، پیشنهادهای مناسب را بر اساس نیاز و اولویت تو، پیدا می‌کنند.

گفت: اما این بنگاه املاک است. می‌دانم. من در سفر قبلم یاد گرفتم.

مجبور شدم برایش توضیح بدهم که مغازه‌ای که می‌بیند، فروشگاه سیمکارت موبایل است و آنچه بر شیشه چسبیده، شماره‌های موبایلِ فروشی است و آنها که گ رُندتر هستند، گران‌ترند و رُند دو پله با رُند سه پله چه تفاوت‌هایی دارد و یک طبقه بندی پیچیده از انواع شماره تلفن‌های رُند برایش توضیح دادم.

به او گفتم که شماره‌های Patternless (بدون الگوی مشخص) ارزان هستند و هر چه Pattern‌ها و الگوهای بیشتری در داخل شماره مشاهده شود، قیمت آن هم افزایش می‌یابد.

با هیجان و علاقه گوش می‌داد. در آخر گفت:

چقدر جالب! من فکر می‌کردم مردم در ایران هم مثل بقیه کشورها، از دفتر تلفن موبایل استفاده می‌کنند.

گفتم: بله! معلومه که استفاده می‌کنیم. همه استفاده می‌کنیم.

گفت: پس شماره تلفن رُند چه مزیتی دارد؟ من فکر می‌کردم لابد مردم استفاده کامل از موبایل را نمی‌دانند و هنوز مجبورند شماره‌ها را حفظ کنند. به همین دلیل شماره‌های رُند، مزیت دارند.

گفتگوی شوم ما ادامه پیدا کرد. حالا باید توضیح می‌دادم که این رُند بودن الان نوعی پرستیژ هم محسوب می‌شود.

بحث به جایی رسید که در آخر گفتم: اجازه بده یک اعتراف کنم. مغازه‌ای که دیدی بنگاه معاملات ملکی بود. خواستم با تو شوخی کنم!

پیش نوشت صفر: مطمئن هستم که تا کنون به این سوال کوچک و ساده اما مهم، فکر کرده‌اید: اگر الان گوشی موبایل خودتان را کنار بگذارید و کاغذی بر روی میز بگذارید، چند شماره تلفن را می‌توانید روی کاغذ بنویسید؟ تقلب نکنید. به خاطر داشتن شماره تلفن خانه‌ی پدری، هنر نیست. این شماره را زمانی به خاطر سپرده‌اید که هنوز دفترهای تلفن موبایل و امکانات قدرتمند سرویس‌های آنلاین و آفلاین برای مدیریت اطلاعات تماس شما به وجود نیامده بودند.

به کسانی فکر کنید که در همین دو یا سه سال اخیر با آنها آشنا شده‌اید و ارتباط نزدیک و منظم با آنها دارید. چند شماره تماس از آنها را می‌توانید روی کاغذ بنویسید؟

اصل موضوع: با مروری کوتاه به روند تغییرات تکنولوژی، به نظر می‌رسد مراحل کلاسیک مواجهه با تغییرات اجتماعی، همچنان وجود دارند و تکرار می‌شوند. از گروه کوچک نوخواهان که بگذریم، اکثر ما با به وجود آمدن محصولات و تکنولوژی‌های جدید، قبل از هر چیز، تهدیدهای آنها را می‌بینیم. بعد از مدتی، کاربردها و نکات مثبت آنها را هم می‌بینیم و در نهایت، زمانی که حضور آنها در زندگیمان جدی و انکارناپذیر شد، آنها را به عنوان بخشی از “تاریخ” مورد توجه قرار می‌دهیم و نقش آنها را در زندگی امروزی خود تحلیل می‌کنیم.

تکنولوژی دیجیتال هم از این مسیر،‌ مستثنی نبوده است. دفترچه تلفن موبایل و اساساً ابزارهای ذخیره سازی دیجیتال، در نخستین مرحله حضور خود در جهان، با کسانی مواجه شدند که آنها را تهدیدی برای حافظه‌ی انسان می‌دانستند.

من به افراد سطحی و کم سواد و کم مطالعه کاری ندارم. همانها که برایشان هر تکنولوژی جدیدی “سرطان‌زا” است. تا زمانی که خلافش ثابت شود. همانها که با رانندگی خود، باعث تحریک دائمی اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک خود و دیگران و ترشح کرونیک غدد فوق کلیوی می‌شوند و به شکلی از خطر “امواج موبایل” صحبت می‌کنند که احساس می‌کنی ساکن “جنات تجری من تحتها الانهار” هستند و تنها چیزی که تمیزی جوی شیر و عسل‌شان را آلوده می‌کند، ذرات سرب و دود سیگار و امواج موبایل و نور ماوراء بنفش آفتاب است!

اشاره من به افرادی است که واقعاً الگوهای فکری بزرگ هستند. کسانی که دنیای امروز را می‌فهمند و به دنیای فردا فکر می‌کنند. کسانی که حفظ وضع موجود برایشان یک ارزش نیست و تلاش برای حرکت به سمت دنیایی مطلوب‌تر، برایشان مقدس است.

کسانی مثل نیکلاس کار که کتاب زیبای او The Shallows اکنون تحت عنوان کم عمق‌ها، به فارسی هم ترجمه شده و چند بار خواندن آن برای هر کس که می‌خواهد دنیای تکنولوژی و رسانه و تاثیرات آن را بر محیط اطراف ما بفهمد، از واجبات است (علیرضا مجیدی عزیز، در سایت خودش یک پزشک، مروری بر این کتاب داشته که خواندن آن خالی از لطف نیست. کلاً نوشته‌های علیرضا مجیدی و فرانک مجیدی همیشه خوب هستند و من هرگز از وقتی که برای خواندنشان گذاشته‌ام پیشمان نشده‌ام).

حتی بزرگانی مثل نیکلاس کار هم، در مواجهه با اینترنت و ابزارهایی مانند گوگل، در کنار انواع نگرانی‌ها، به مواردی مانند ضعیف شدن حافظه انسان و توانایی‌های شناختی ذهن اشاره کرده‌اند. نیکلاس کار در سال ۲۰۰۸ در مقاله خود تحت عنوان آیا گوگل ما را احمق می‌کند؟ ضعیف شدن کارکرد حافظه در مغز را به عنوان یکی از دغدغه‌های خود مطرح کرد. بدیهی است که من در اینجا قصد دفاع از گوگل را ندارم و خودم هم نگرانی دیگری در مورد گوگل و سایر خدمات مشابه، تحت عنوان Google Blindness ابراز کردم. اما آنچه در اینجا به طور خاص مد نظر دارم، اثر تکنولوژی در شکل گیری حافظه بیرونی است.

فکر می‌کنم کمتر کسی را بتوان یافت که امروز از دفترچه تلفن موبایل خود یا از نرم افزارهای یادداشت برداری مانند وان نوت و اورنوت و ووندرلیست و تودوییست استفاده نکند. به عبارتی امروز، از آن مرحله نخستین که فقط تهدیدهای این ابزارها را بررسی می‌کردیم، عبور کرده‌ایم.

واقعیت این است که حتی مرحله دوم هم تقریباً‌ برای بسیاری از ما به پایان رسیده. فواید مثبت و مزایای این سیستم‌ها را دیده‌ایم و فرصت‌هایی که این ابزارها برایمان ایجاد کرده‌اند به مراتب بیشتر از تهدیدها بوده و عملاً باید پدیده‌ای به نام شکل گیری حافظه بیرونی را به عنوان بخشی از زندگی فردی و اجتماعی خود به رسمیت بشناسیم.

البته حافظه بیرونی، صرفاً‌ با به وجود آمدن موبایل و تبلت و لپ تاپ و دسکتاپ، به وجود نیامده است. در نگاهی کلی‌تر می‌توان هر نوع ثبت اطلاعات در بیرون مغز برای مراجعه بعدی را شکلی از حافظه بیرونی دانست.

ما از نخستین روزهایی که خاطرات و رویاها و داستان زندگی خود را بر دیواره‌ی غارها نقش کردیم، به سراغ حافظه بیرونی رفتیم. شکل گیری خط، نگارش، گسترش استفاده از کتاب و توسعه صنعت چاپ،‌ همه و همه به بزرگتر شدن حافظه بیرونی منجر شدند.

تکنولوژی دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی

همانطور که قبلاً هم در تحلیل شبکه های اجتماعی نوشتم، تاریخ به ندرت مسیرهای کاملاً جدید را طی می‌کند. بلکه عموماً روندهای قدیمی را در لباس رویدادهایی جدید، تکرار و بازسازی می‌کند. اگر امروز نگران هستیم که شکل‌گیری حافظه بیرونی موجب تضعیف مکانیزم‌های حافظه در مغز می‌شود، می‌توان تصور کرد که این نگرانی می‌توانسته در زمان چاپ کتاب هم وجود داشته باشد. شاید هم به شکلی مشابه، در زمان اختراع اهرم، کسانی بوده‌اند که نگرانی خود را از ضعیف‌تر شدن تدریجی ماهیچه‌های انسان ابراز کرده‌اند.

شاید بتوان گفت که قدرت بدنی و توانمندی ماهیچه‌های انسان امروزی به اندازه‌ی انسان قدیم نیست. شاید بتوان گفت که شکم ما از شکم نیاکانمان بزرگتر است:

در دنیای مجهز به تکنولوژی، ما به تدریج چاق تر می‌شویم!

اما یک سوال: آیا “انسان + ابزار” یا به قول مطلب قدیمی خودم “سن تور” امروزی، ماهیچه‌های قدرتمندتری از گذشته ندارد؟ آیا نمی‌تواند کوه‌ها را جابجا کند و برای خود خانه بسازد؟ آیا نمی‌تواند یک یا چند نفر از دوستانش را با دستانش به کره ماه پرتاب کند؟ غذای آنها را هم چند وقت به چند وقت برایشان بسته بندی کند و با دقت به سمت آسمان پرتاب کند تا هزاران کیلومتر بالاتر به دست آنها برسد؟ ما تعهد نداده‌ایم که ماهیچه‌های مان از دو سر به استخوان‌ها و مفاصلمان بچسبند و در زیر یک پوست نازک پنهان شوند.

من در نوشته قبل در مورد سن تور، برای حفظ زیبایی روایت، به یک نماد افسانه‌ای اشاره کردم. اما اگر صادقانه بگویم، تصویری که خودم از انسان ابزار امروزی دارم به چنین تصویری نزدیک‌تر است:

توسعه تکنولوژی - حافظه بیرونی و انسان ابزار جدید

از همان تصاویری که در فیلم‌ها و کارتون‌های علمی-تخیلی می‌دیدیم. یک روبوت بسیار بزرگ که در داخل سر او، یک انسان قرار گرفته بود و با انبوهی از دکمه‌ها و اهرم‌ها به جنگ دیگران می‌رفت.

طنز آمیزترین قسمت ماجرا این است که هنوز هم کسانی را می‌بینم که چنین تصویری را نماد فیلم‌های علمی-تخیلی می‌دانند و دقت نمی‌کنند که ما خود امروز،‌ به چنین غول‌هایی تبدیل شده‌ایم. پدیده Externalization یا برونی شدن، چیزی از این جنس است.

در گذشته، توسعه در درون پوست بدن ما روی می‌داد. ما از درون قوی‌تر می‌شدیم. ماهیچه‌ها رشد می‌کردند. مغزمان پرورش پیدا می‌کرد و بدنمان، مواجهه با تهدیدهای بیرونی را می‌آموخت.

اما امروز توسعه بیرونی بر توسعه درونی غالب شده است. بخشی از ماهیچه‌های ما در بیرون بدنمان است. بخشی از مغزمان در بیرون جمجمه‌مان قرار دارد (اگر با خودمان صادق باشیم باید بگوییم: بخش بزرگتر مغزمان در بیرون جمجمه است) و این اتفاق، هر روز بیشتر و عمیق‌تر و گسترده‌تر از قبل می‌شود.

نخستین انسانی که برای نخستین بار، نخستین چوب را بر روی نخستین سنگ قرار داد و اهرم را اختراع کرد، اگر چه خود نمی‌دانست، اما فرایند برونی شدن را آغاز کرد. ما هنوز در ادامه مسیر او هستیم. شاید شکل ظاهری برونی شدن تغییر کند، اما فرایند برونی شدن، متوقف نخواهد شد. انسان بر آن است تا زمین و آسمان‌ها را در تسخیر خود درآورد و برای این کار، چاره‌ای نیست جز اینکه خود نیز، تن به ابزارهای خود بسپارد و خود را مسخر آنها گرداند. انسانی که در تصویر بالا، در قسمت سر روبوت پنهان شده است، قدرتی عظیم دارد. اما برای کسب این قدرت، دنیایش را به قفسی کوچک و فلزی محدود کرده است.

البته اگر تعداد این روبوت‌ها کم باشد، او هنوز می‌تواند گاهی، ماشین بزرگ خود را در گوشه‌ای متوقف کند و برای تنفس از آن پیاده شود و پا بر زمین بگذارد و خیسی آب و بوی علف را تجربه کند و نوازش نسیم را بر چهره‌اش حس کند. اما وقتی که تک تک انسانها به چنین غولی مجهز شدند، پیاده شدن از این ابزار، به معنای له شدن در زیر دست و پای دیگران است و عملاً انسان، در درون اتاق زیبای قدرتمند خود، حبس خواهد شد.

آنجاست که می‌توان گفت گونه جدیدی از جانوران بر روی زمین پدید آمده اند. همان گونه‌ای که می‌توان آنها را سن‌تور یا انسان ابزار نامید.

پی نوشت: ظاهراً این بیماری طولانی نویسی در من قابل درمان نیست. باز هم به اصل موضوع نرسیدم. قسمت دوم را می‌توانید در اینجا بخوانید.

+233
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

کارخانه داران سرمست، کارگران خواب، کارخانه‌های بیدار

این مطلب را برای عصر ایران نوشتم. گفتم برای شما هم اینجا بگذارم:

می گویند یک کارخانه مواد غذایی بزرگ در دنیا است که می‌تواند بخش قابل توجهی از مردم دنیا را تغذیه کند. در ایران هم شعبه دارد. حتی قبل از توافق و با وجود تحریم‌ها. البته تعداد کارگرانش به حدی زیاد است که سهم کمی از محصولات به بیرون از کارخانه فرستاده می‌شود. جز عده‌ی بسیار محدودی، اکثر کارگران، بخشی از محصولات غذایی کارخانه را به عنوان مزد دریافت می‌کنند. 
 
کارخانه تمام ساعت‌های روز و تمام روزهای هفته فعال است. تعطیل و غیرتعطیل ندارد. کارگران هم اعتراض خاصی ندارند. اکثر آنها قراردادی هستند. اما زمانی که به استخدام کارخانه در می‌آمدند، قرارداد خود را نخواندند و صرفاً زیر آخرین جمله را امضا کردند. آخرین جمله قراردادشان این بود: همه جملات دیگر این قرارداد را خوانده‌ام و از امضای آن رضایت کامل دارم. 
 
در این صنعت، رسم بر این است که کارگران کارخانه، وسایل کار را خودشان بخرند و همراه بیاورند. کارخانه بودجه‌ای برای این کار در نظر نمی‌گیرد. اما تا به حال شنیده نشده که کارگری در این مورد اعتراض داشته باشد. نه تنها در این مورد، بلکه در مورد نداشتن بیمه و زیاد بودن ساعات اضافه کاری هم اعتراض خاصی وجود ندارد. 

کارخانه داران سرمست و کارگران خواب

شاید دلیلش این باشد که محیط کارخانه دوست داشتنی و لذت بخش است. اگر گلایه‌ای هست از طرف خانواده‌هاست. پدرها خیلی دوست ندارند فرزندانشان تمام عمر برای این کارخانه کار کنند. زنان دوست ندارند شوهرانشان کارگر تمام وقت این کارخانه‌ها باشند. بچه‌ها از اینکه پدر و مادرها، ساعات محدود آزادشان را هم به جای تفریح و گفتگو با آنها، به اضافه کاری در کارخانه اختصاص می‌دهند،‌ ناراحت هستند. 
 
جالب اینجاست که محصولات کارخانه، کیفیت چندان مرغوبی هم ندارند. از شما چه پنهان، بسیاری از کارگران ته مانده غذاهای خودشان را هم دوباره به خط تولید بازمی‌گردانند. شاید به خاطر همین است که راندمان کارخانه بالاست و هزینه‌های تولید آن چندان زیاد نیست. 
 
اخیراً شایع شده که بخش قابل توجهی از کارگران این کارخانه، در شرایط نزدیک به خواب کار می‌کنند. خیلی از آنها در زمان بیداری، حاضر نیستند بپذیرند که از کارگران آن کارخانه هستند. این شایعه از زمانی جدی‌تر شد که خیلی از آنها هم که به کار یدی و باربری در آن کارخانه مشغول هستند، حاضرند با تمام وجود توضیح دهند و دفاع کنند که در آنها به سمت‌های مدیریتی مشغولند! 
 
در این میان، کارخانه‌ها ثروت گسترده‌ای به دست آورده‌اند. کارخانه‌داران که البته از نوابغ صنعت و هوشمندان کسب و کار هستند، چنان در خوشی غرق هستند که هر روز در پی تاسیس یک شعبه‌ی جدیدند. قدرت آنها چنان زیاد شده که با رییس جمهورهای کشورهای مختلف جلسه می‌گذارند و به سادگی تابعیت هیچ دولتی را نمی‌پذیرند. آنها خودشان را فراتر از یک دولت می‌دانند. 
 
شما این کارخانه را خوب می‌شناسید. این کارخانه را می‌توان Content Factory نامید. جایی که مشغول تولید محتواست. حدود یکسال پیش در چنین روزهایی در عصر ایران، مطلبی نوشتم و تحت عنوان عصر محتوا منتشر کردم. نمی‌دانم حرف‌ها و پیش‌بینی‌های آن زمان چقدر جدی گرفته شد، اما حتی آنها که آن زمان هم، شتاب روزافزون آن روند را باور نداشتند، امروز می‌توانند محقق شدن سریع آن را مشاهده کنند. 
 
ما صرفاً مصرف کننده محصولات این کارخانه نیستیم. اکثر ما کارگران آن هم هستیم. هر وقت یک پیام جدید می‌نویسید و منتشر می‌کنید، هر وقت متن یا عکسی را که برایتان جذاب است برای دوستتان هم ارسال می‌کنید یا در یک گروه قرار می‌دهید، در حال تولید محتوا هستید. شاید تنها تفاوت در این است که بعضی از ما از مواد دست اول استفاده می‌کنیم و اکثر ما از مواد مستعمل. اما مهم نیست. تا زمانی که ترافیک عبوری روی موبایلمان وجود دارد و بیت‌ها و بایت‌ها می‌آیند و می‌روند، ما در حال تولید محتوا هستیم. یکی در سرچشمه نشسته و یکی در زیر آبشار و دیگری در مسیر فاضلاب. اما کارکرد یک چیز است: تولید محتوا. 
 
ما گوشت و قند و کالری و نخود و لوبیا را به عنوان غذا و خوراکی می‌شناسیم. مدام مراقب هستیم که چه می‌خوریم. دقت می‌کنیم که سلامت مان در معرض تهدید قرار نگیرد. میزان کالری یک لیوان شیر را می‌دانیم. همینطور یک شیشه نوشابه را. حتی می‌دانیم که برای سوزاندن آن کالری‌ها باید چقدر راه برویم یا شنا کنیم. 
 
اما فراموش می‌کنیم که آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم هم غذای فکر ماست. ما که به رژیم غذایی خود حساس هستیم و بسیاری از ما، هر روز آن را زیر نظر داریم، مغز و ذهنمان را به سمت بارش بی پایان محتوا باز کرده‌ایم. موبایل و واتس آپ و وایبر و تلگرام و اینستاگرام را با خودمان حتی به رختخواب هم می‌بریم. صفحه نمایش موبایل، یکی از آخرین چیزهایی است که قبل از خواب می‌بینیم و یکی از نخستین چیزهایی که بعد از بیدار شدن، به آن نگاه می‌کنیم. 
 
فقط یک چیز را فراموش کردیم. غذای فکر تفاوت‌های زیادی با غذای فیزیکی دارد. یکی از این تفاوت‌ها این است که اثرش به سادگی پاک نمی‌شود.
اجازه بدهید یک مثال بزنم. مثالی که آن را دوست دارم و زیاد تکرار می‌کنم: 
 
فرض کنید که در یکی از خیابان‌های تهران، چند رستوران خوب وجود دارد. اسم یکی از این رستوران‌ها هم غروب ایران است! چند دوست، به آنجا می‌روند و شام می‌خورند و وقتی بیرون می‌‌آیند، کنار درب رستوران یکی از آنها می‌افتد و می‌میرد. 
 
یکی از آن دوستان، چنین پیامی را در گروه تلگرام یا وایبر خود منتشر می‌کند: «دوستان عزیزم. امشب شام به رستوران غروب ایران رفته بودیم و بلافاصله بعد از تمام شدن غذا، یکی از دوستانم همان جا افتاد زمین و فوت کرد». 
 
آیا معنای این خبر آن است که غذای آن رستوران کشنده بوده است؟ الزاماً نه. به هر حال هر کدام از ما باید یک جایی بمیریم. همه آنقدر سعادتمند نیستیم که بعد از نماز صبح، در سجاده بمیریم. بعضی باید در دستشویی بمیرند. بعضی قبل از ناهار. بعضی بعد از شام در کنار یک رستوران. 
 
اما قبل از اینکه به این جملات فکر کنید، احتمالاً‌ پیام فوق به دست صدها نفر رسیده است. کافی است یکی از دریافت کنندگان، کمی هم علاقه افراطی به دوستانش داشته باشد و این پیام را با کمی نمک و ادویه و سایر افزودنی‌های در دسترس، ترکیب کند: 
 
«مهم. مهم. لطفاً اطلاع رسانی کنید. رستوران غروب ایران غذای مسموم به مهمان‌ها می‌دهد. یکی از دوستان ما  بلافاصله پس از خوردن غذای آنجا فوت کرد». 
 
من باور دارم که خواننده فهیم عصر ایران، هرگز قربانی چنین ساده‌اندیشی نیست و بعید است تا کنون از این پیام‌های «توجه، توجه» برای دیگران ارسال کرده باشد. اما بیایید کمی با خودمان صادق باشیم: اگر الان با هم به آن خیابان برویم و بخواهیم از میان رستوران‌های موجود یکی را انتخاب کنیم، آیا غروب ایران، انتخاب شما خواهد بود؟ یا اینکه می گویید: می‌دانم که هیچ ربطی ندارد. اما این همه رستوران. خوب یکی دیگر را می‌رویم. حالا چرا روزه‌ی شک دار؟ 
 
هدفم این نیست که گرفتار این مثال شویم و به دنبال مصداق‌ها و استثناء‌های آن بگردیم. هدف این است که به خاطر داشته باشیم که ما اکنون در یک کارخانه بزرگ غیرقابل کنترل، مشغول به کار هستیم. مهم‌ترین ویژگی این کارخانه، ظرفیت تولید بالا و همینطور جابجایی سریع قطعات نیم ساخته در خط تولید است. 
ویژگی دیگر آن این است که در این کارخانه، تقریباً محصول نهایی وجود ندارد. محصولات دست به دست می‌شوند و در میانه خط تولید می‌چرخند. 
 
آیا تا به حال به تسمه نقاله تخلیه چمدان در فرودگاه‌ها دقت کرده‌اید؟ گاهی یک چمدان آبی رنگ بر روی آن می‌ماند و بارها می‌چرخد  و ما متعجب می‌شویم که اخیراً چقدر چمدان آبی زیاد شده است! محتوایی که در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخد هم، سرشت و سرنوشت مشابهی دارد. یک پیام مشخص‌ را در طول چند روز، بارها و بارها می‌بینیم و به این نتیجه می‌رسیم که هم مهم است و هم معتبر، که به دغدغه همه تبدیل شده است. غافل از اینکه سرعت بالای گردش محتوا در شبکه‌های اجتماعی و نرم افزارهای پیام رسان، می‌تواند به آنی آشوبی به پا کند که در تصور هیچکس نیست. 
 
بعید است زمانی که ادوارد لورنز برای اولین بار لغت اثر پروانه‌ای را به کار برد، تصویری به شفافی آن چیزی که ما امروز پیش رو داریم، در برابر چشمانش دیده باشد. امروز خوب می‌دانیم که یک پروانه در گوشه‌ فضای مجازی، بال می‌زند و دیر یا زود، تمام فضای دیجیتال گرفتار طوفان می‌شود. از سوی دیگر گاهی فیلی در یک گوشه نعره می‌زند و صدایش به خانه مجاور هم نمی‌رسد. 
 
چنین می‌شود که حجم خبرهای غیرمعتبر در حدی بالا می‌رود که گاهی انکار آن و پاک کردن اثر آن توسط منبع و منشاء خبر هم امکان پذیر نیست. می‌بینیم که بعد از شایعاتی که در مورد خانواده استنفورد و لباس فقیرانه آنها و برخورد بد دانشگاه هاروارد با آنها مطرح می‌شود، دانشگاه استنفورد مظلومانه و آرام، در زیر صفحه ویکی پدیا لینک می‌گذارد که: البته خاندان استنفورد کاملاً ثروتمند بوده‌اند و به نظر نمی‌رسد دلیلی برای پوشیدن لباس فقیرانه و آن شکل از حضور در دانشگاه هاروارد موجود بوده باشد! 
 
انسانها، خبرها و پیام‌ها را نه بر اساس صحت آنها بلکه بر اساس جذابیت آنها نقل می‌کنند و این مهم‌ترین تهدید جدی برای اعتبار پیام‌هاست. بگذریم از اینکه آموزش قطعه قطعه درباره یک موضوع بزرگ، توهم یادگیری بدون یادگیری را به وجود می‌آورد و این توهم می‌تواند بسیار خطرناک باشد. 
 
خواندن تکه تکه پاراگراف‌های یک کتاب، هرگز با خواندن تمام آن کتاب هم ارزش نیست. 
 
امروز هر کسی چند جمله از مارک تواین می‌داند و چند جمله از کنفوسیوس و یکی دو جمله از شوپنهاور و سه چهار جمله از آناگاوالدا. اما حالا فرض کنید که از ما بپرسند که مارک تواین، اگر امروز این مطلب را می‌خواند، چه کامنتی زیرش می‌گذاشت؟ شوپنهاور اگر امروز این مسئله اجتماعی را می‌دید، نظری داشت یا خیر؟ کنفوسیوس در چه بستری رشد کرد که به آن تفکر رسید؟ 
 
اکثر ما ساکت خواهیم ماند. یادگیری کلام بزرگان، فراگیری مدل ذهنی آنهاست. دیدن نقاط قوت آنها و توجه کردن به نقاط ضعفشان و شناختن بستری که در آن رشد کرده‌اند. جز این هر چه هست، محفوظات است و محفوظات اگر قرار بود به کار آید، سالها حفظ کردن همه چیز در مدرسه، برای ما سرنوشت بهتری را رقم می‌زد. 
 
امروز به اندازه گذشته فرصت مطالعه نیست و مطالعات اکثر ما به همین محتوایی که در شبکه‌های مجازی می‌چرخد محدود شده است. کم نیستند کسانی که اگر آنها درباره اگزوپری بپرسی، فقط جمله گل و روباه و اهلی کردن را از او به خاطر دارند و احتمالاً فکر می‌کنند که بعد از قطع شدن رابطه عاطفی او با نامزدش،‌ این جمله را نوشته! چون اگزوپری امروز، صرفاً داروی روابط رها شده است. وقتی دیگر جواب من را ندادی، در اینستاگرام یک گل می‌گذارم و می‌نویسم: هر کس در برابر چیزی که اهلی کرده مسئول است! 
 
اگزوپری که در کنار شازده کوچولو، خلبان جنگ را نوشت، او که زمین انسانها را نوشت، او که از دغدغه‌هایش برای صلح گفت. او که بخش عمده یادداشت‌هایش را در کابین هواپیمای جنگی‌اش قبل از پروازهای شناسایی نوشت و گریست، در ازدحام خیابان‌های دیجیتال ما گم شده است و زیر دست و پای ما له می‌شود. 
 
در این میان، برنده‌ترین دسته، کارخانه‌ دارها هستند. آنهایی که مدیریت Content Factory را بر عهده دارند. اریک اشمیت از گوگل، خودش را در فهرست قدرتمندان جهان در کنار رییس‌ جمهورهای بزرگ می‌بیند و زاکربرگ در کنار سران کشورهای صنعتی،‌ سخنرانی می‌کند و به آنها وعده گسترش دموکراسی و توسعه اقتصادی می‌دهد. الون ماسک، خودروهای برقی‌اش را می‌سازد و سفینه‌ی فضایی‌اش را به هوا پرتاب می‌کند و کوین سیستروم، با هیجان در مورد اینکه سلیقه مردم از خواندن متن به دیدن تصویر تغییر کرده ابراز خوشحالی می‌کند. 
 
دسته دوم برندگان هم شرکت‌هایی هستند که بستر ارتباط را فراهم می‌کنند. درست مانند کسی که آب و برق یک کارخانه را تامین می‌کند. هر چیزی که باعث ایجاد ترافیک بشود خوب است. بایت‌ها باید مگابایت بشوند و مگابایت‌ها به گیگابایت تبدیل شوند. سرانه مصرف باید بالا برود:متن خوب نیست!حجم هر صد کلمه به زحمت به یک کیلوبایت می‌رسد. عکس خوب است! در کمترین حجم‌ها هم به سادگی به صد یا دویست کیلوبایت می‌رسد. فیلم که رویایی است! تحت هیچ شرایطی کمتر از چند مگابایت نخواهد شد. 
 
ابزارفروش‌ها هم لذت خودشان را می‌برند. هر سال محصولات جدید و به قول خودشان پرچمدارهای جدید را معرفی می‌کنند. گاهی چنان شتابزده در پی معرفی محصولات جدید هستند، که مصرف کنندگان می‌بینند محصول جدید تفاوت جدی با محصول قبلی ندارد! 
 
اما اگر فکر می‌کنید که در اینجا می‌خواهم بگویم بیایید شبکه‌های اجتماعی را تحریم کنیم، بیایید تلگرام را پاک کنیم، بیایید وایبر را ببندیم، بیایید اینستاگرام را ترک کنیم، در اشتباهید. طبیعتاً به عنوان کسی که به حوزه محتوا علاقمند است، از این روند جدید هیجان زده و خوشحالم. 
 
باور دارم که با کمی دقت و تلاش، ما هم می‌توانیم به عنوان استفاده کنندگان، سومین دسته‌ای باشیم که در این بازی برنده می‌شویم. 
 
یکسال پیش در چنین روزهایی بود که با ذوق و شوق در عصر ایران درباره عصر محتوا به عنوان یک فرصت تاریخی نوشتم و امروز می‌دانیم که بیش از ده میلیون ایرانی با گوشی‌های هوشمند خود به شغل تولید محتوا مشغول هستند و شغل فیزیکی بسیاری از آنها، اولویت دوم آنهاست. شاید بسیاری از ما چون برای این شغل حقوق نمی‌گیریم، آن را شغل حساب نکنیم. اما کافی است به آمارهایی که در مورد ساعات کار مفید ما ارائه می‌شود نگاه کنیم و آن را با ساعاتی که در اینستاگرام و تلگرام و سایر ابزارها و شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانیم مقایسه کنیم. 
 
قطعاً ابزارهای دیجیتال می‌توانند فرصتی بزرگ و تاریخی برای لذت بردن بیشتر، خوشحال تر بودن، توسعه عادلانه فرصت‌ها، یادگیری بهتر و کیفیت بالاتر زندگی باشند. کافی است کارگرانی که در این کارخانه، درخواب راه می‌روند و کار می‌کنند، بیدار شوند. ببینند که چه می‌خورند و چه می‌نوشند و چه تولید می‌کنند.  پس از آن، این کارخانه را ترک نکنند. بلکه بمانند و کیفیت کار خود و محصولاتشان را بالا ببرند.
اگر چنین نکنند، قاعدتاً ابزارهای جدید هم به انبوه ابزارهای قدیمی خواهد پیوست که بدون شناخت فرهنگ و مدل ذهنی، آنها را در اختیار گرفتیم و نه تنها مشکلی را حل نکردند، بلکه مشکلی به مشکلات قبلی افزودند. 

پی نوشت: شاید انتشار چنین مطلبی در عصر ایران، در میان انبوه مشکلات و دغدغه‌هایی که هر روز گرفتار آن هستیم، منطقی به نظر نرسد و کام شما را شیرین نکرده باشد. از این جهت عذر می‌خواهم. شاید هم دوستان عزیز و خوانندگان عصر ایران، ناله و نفرین زیاد نثار من نکردند و جرات کردم در ادامه، در مورد اعتبارسنجی محتوا، کسب درآمد از شبکه های اجتماعی، برندسازی در آنها، زباله گردی در فضای دیجیتال و مطالب مشابه، بیشتر نوشتم.

+352
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شبکه های اجتماعی: شکل جدید یک ساختار قدیمی

پیش نوشت ۱: اگر خواننده دائمی روزنوشته‌ها باشید احتمالاً می‌دانید که این مطلب، ادامه یک سلسله مطلب درباره تاریخچه شبکه های اجتماعی و همینطور حدسیاتی درباره آینده آنهاست (شبکه‌های اجتماعی و ابرواقعیت جدید، شبکه های اجتماعی و نظافت اجتماعی، تاریخچه شبکه های اجتماعی، مقایسه شبکه های اجتماعی با صنعت نشر مکتوب). البته در دستنوشته‌های خودم، بالای این سلسله موضوعات نوشته‌ام: مروری بر آینده شبکه های اجتماعی. اما احساس کردم شاید واژه مرور به خواننده حس خوبی را القا نکند. ما دوست داریم آینده، شگفت انگیز و بزرگ و پیش بینی ناپذیر باشد و هر چیزی که از عظمت و شکوه آینده بکاهد و به آن رنگ و روی قدیمی و خاک خورده‌ی گذشته را بدهد، ما را چندان به هیجان نخواهد آورد.

پیش نوشت ۲: با مروری بر کامنت‌های دوستان خوبم در آخرین مطلب از این سلسله مباحث، احساس کردم که خوب است توضیحی را – اگر چه واضح است – به حرف‌هایم اضافه کنم. من مشخصاً تا حد امکان در تلاش هستم که موضع خاصی در این نوشته‌ها نسبت به شبکه های اجتماعی وجود نداشته باشد. البته اساساً موضع نداشتن از لحاظ تئوریک غیرممکن است. همین که درباره شبکه های اجتماعی حرف می‌زنیم یعنی در برابرش موضع داریم. همین که از آن حرف نمی‌زنیم هم یعنی دربرابرش موضع اتخاذ کرده‌ایم. اما منظور مشخص من این است که دوستی یا دشمنی خاصی با این پدیده ندارم. اگر چه آنقدر برایم جذاب هست که همیشه به شکل گیری و توسعه و آینده آن فکر کنم.

اگر دقت کرده باشید در نوشته قبلی هم صرفاً سالهای نخست تولد شبکه های اجتماعی را با سالهای نخست تولد کتاب و صنعت چاپ مقایسه کردم. و تنها نتیجه‌ای که به ذهن من می‌رسد این است که آنها که امروز نقدهایی نسبت به شبکه های اجتماعی دارند، احتمالاً اگر چندصد سال پیش هم می‌آمدند همان نقدها را نسبت به کتاب داشتند و آنها که امروز از توسعه این ابزار نوین خوشحالند، احتمالاً اگر در زمان رشد و توسعه صنعت چاپ هم بودند، ابراز خوشحالی می‌کردند و همینطور در دلم می‌خواهم نتیجه بگیرم که همچنانکه امروز، کتاب از دالان تنگ و تاریک تاریخ گذشته است و با تغییراتی در ظاهر و محتوا به نسل ما رسیده، شاید بتوان – در تحلیلی سریع و البته سطحی – نتیجه گرفت که شبکه های اجتماعی هم از دالان پیچیده تاریخ عبور خواهند کرد و احتمالاً با تغییر و تکامل در ظاهر و محتوا، مهمان زندگی نسل‌های آینده ما خواهند بود.

ادامه نوشته

+118
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تاریخچه شبکه های اجتماعی

پیش نوشت ۱: همچنانکه می‌دانید مدتی است تصمیم گرفته‌ام در مورد تکنولوژی دیجیتال بیشتر بنویسم و یکی از موضوعاتی که به طور خاص تصمیم دارم در مورد آن بیشتر بنویسم شبکه های اجتماعی است. بحث را با موضوع شبکه های اجتماعی و ابرواقعیت جدید آغاز کردم و توضیح دادم که شاید برخی از رفتارهای ما در شبکه های اجتماعی مصداقی از نظافت اجتماعی باشد که در میان جانداران مشترک است. در ادامه بحثی تحت عنوان تاریخچه شبکه های اجتماعی را شروع کردم و توضیح دادم که شاید بتوان گفت رویدادها و روندهای جدید به ندرت در تاریخ شکل می‌گیرند و آنچه ما عموماً شاهد آن هستیم تکرار روندها و رویدادهای قدیمی است که لباس تازه‌ای بر تن کرده‌اند. در این نوشته و نوشته‌های بعدی می‌کوشم مصداق‌هایی از این شباهت را جستجو و معرفی کنم تا شاید کمک کند تا بتوانیم فراتر از افق زمانی یک یا دو یا چند دهه به مسئله شبکه‌های اجتماعی نگاه کنیم.

پیش نوشت ۲ (تقریباً نامربوط): بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم که معیار ما برای اندازه گیری عمر خیلی معیار خوبی نباشد. آنچه ما به عنوان عمر یک انسان اندازه گیری می‌کنیم و گزارش می‌دهیم بیشتر از آنکه در مورد انسان اطلاعات جدیدی به ما بدهد در مورد زمین اطلاعات جدید می‌دهد. اگر سن من در حال نوشتن این مطلب ۳۶ سال است، مهم‌ترین نتیجه‌ای که به صورت قطعی می‌توان گرفت این است که در مدتی که من زنده بوده‌ام، زمین ۳۶ بار دور خورشید گردیده است. همین! اینکه دانسته‌های من چقدر است. اینکه نادانسته‌های من چقدر است. اینکه زندگی را با چه گستره و عمقی تجربه کرده‌ام هیچکدام در این عدد ۳۶ مشخص نیست.

به عنوان یک دیدگاه شخصی بر این باور هستم که میزان اشرافی که ما بر دنیا داریم می‌تواند معیار مناسب‌تری برای سنجش عمر انسانها باشد. اگر کسی امروز سی سال دارد و تنها چیزی که از دنیای اطراف خود می‌داند خاطرات بیست و شش یا بیست و هفت سال اخیر است، عمر واقعی او چیزی بیش از این نیست.

اما فرد دیگری که در همین سن تاریخ صد سال اخیر کشورش را با دقت و جزییات می‌داند چیزی در حدود صد سال عمر کرده است. او دنیا را به شکل دیگری می‌بیند. رویدادهای اجتماعی کمتر هیجان زده‌اش می‌کنند. نه به سادگی امیدوار می‌شود و نه به سرعت امید خود را می‌بازد. انسانها و رفتارهای اجتماعی آنها را بهتر می‌شناسد و درک می‌کند. طبیعی است که وقتی با من و شما هم حرف می‌زند احساس می‌کنیم پخته‌تر است. صبر کردن برای اینکه با گذر زمان و پیر شدن به پختگی برسیم ساده اندیشانه‌ترین شکل صبر کردن است. این شکل پختگی را درختان هم تجربه می‌کند. گربه پیری که دیروز دیدمش و رد شدن از خیابان را به فرزندان خود آموزش می‌داد هم به این جنس از پختگی و جهان دیدگی دست یافته است.

طبیعی است که عمر با چنین تعریفی را می‌توان علاوه بر گستره تاریخ به گستره جغرافیا هم نسبت داد. ضمن اینکه علاوه بر گذشته می‌توان به آینده هم نسبت داد. قاعدتاً دانش و شهود اگر چنین باشد تصویری چنان شفاف از آینده می‌سازد که نیاز روحی و روانی انسان به تجربه‌ آن را کاهش می‌دهد یا حذف می‌کند.

اگر من مارشال مک لوهان و پیتر دراکر را دوست دارم و مدام به آنها ارجاع می‌دهم به خاطر این است که مک لوهان چندهزار سال و دراکر چندصد سال عمر کرده‌اند. اگر همین امروز دراکر را از قبر در بیاورند و با هم بازدیدی از آخرین شرکت‌های خودروسازی دنیا داشته باشیم، این ما نیستیم که باید برای او شرایط جدید را توضیح دهیم. اوست که می‌تواند بهتر از خود ما برایمان در مورد این شرکت‌ها توضیح دهد و هنوز هم با اطمینان در مورد سالهای آینده آنها بگوید.

اگر چه مارشال مک لوهان هرگز کامپیوترها و موبایل و لپ تاپ امروزی را ندید اما چنان روشن آنها را می‌شناخت که اگر او هم امروز زنده شود کوچکترین سوالی در مورد وسایلی که در دست ماست نخواهد پرسید و اتفاقاً او برای ما توضیحات زیادی خواهد داد. چنانکه شصت سال قبل از وابستگی انسانها به وسایل کوچکی که در آینده در دست می‌گیرند و برای ارتباط با یکدیگر از آن استفاده می‌کنند می‌گفت و توضیح می‌داد که تا چه حد ممکن است کیفیت زندگی در اثر این ابزارها تغییر کند و دغدغه داشت که چگونه می‌توان محتوای سفارشی برای آن وسایل تولید کرد.

آیا ما می‌توانیم مانند آنها فکر و تحلیل کنیم؟ این سوالی است که لااقل من هرگز به آن فکر نمی‌کنم. چیزی که من به آن فکر می‌کنم این است که ما باید تلاش کنیم مانند آنها فکر کنیم. اینکه نتیجه چه خواهد شد اصلاً مهم نیست.

اصل مطلب – فکر کنم بعد از مقدمه‌های نامربوط که بخش جدایی ناپذیر نوشته‌های من شده است وقت آن باشد که اصل ماجرا در مورد تاریخچه شبکه های اجتماعی برگردم. شبکه های اجتماعی ویژگی‌های زیادی دارند که در اینجا می‌خواهم دو مورد از اصلی‌ترین آنها را مرور کنم:

ویژگی نخست در شبکه های اجتماعی امکان تولید محتوا توسط کسانی است که به صورت سنتی به سادگی از این امکان برخوردار نبوده اند. کتاب نوشتن به هر حال ساده نیست. حتی اگر فرهنگ رایج کشور ما را در نظر بگیرید که برخی دوستان دانشگاهی، به دانشجویان نمره می‌دهند و دانشجویان هم در مقابل نوشته‌هایی را که نمی‌فهمند گردآوری می‌کنند و به شکلی غیر قابل فهم ترجمه می‌کنند و به شکلی غیرقابل استفاده چاپ می‌شود تا موقعیت برتر آن بزرگواران غیر قابل نفوذ و دانش ایشان غیرقابل انکار شود! اما باز هم کتاب نوشتن موانع زیادی دارد. در گذشته برای اینکه شعر بگویی و کتاب شعر چاپ کنی باید لااقل هزار نفر یا سه هزار نفر خریدار می‌داشتی یا پولی که به هزینه خودت آن کتاب را چاپ کنی که بخش قابل توجهی از شاعران با چنان احساسات رقیق شاعرانه‌ای از چنان مکنتی محروم بوده‌اند. اما امروز می‌توانی فیس بوک و اینستاگرام را باز کنی و سالاد زیبایی از کلمات را تولید و برای مخاطبان خود سرو کنی. آنها هم به هر حال می‌خورند و تعریف می‌کنند. درست مثل مهمانی‌‌های قدیمی که هر کس به خانه‌ دیگری می‌رفت و چون او از غذای بی نمک این تعریف کرده بود این هم به احترام، طعم خوب غذای شور دیگری را می‌ستود. برای کسانی که همت گفتن قصیده و غزل و اشعار سپید طولانی ندارند هم، چیزی به نام توییتر آفریده شده تا بتوانند هایکو بگویند! همین فضا برای عکاسی و فیلم سازی هم ایجاد شده است.

ویژگی دوم در شبکه های اجتماعی، دشواری اعتبارسنجی منابع است. فیلسوف مسلک‌هایی را می‌بینی که چنان حرف‌های حکیمانه می‌زنند که می‌گویی احتمالاً شب تا صبح را روی کتاب جمهور افلاطون خوابیده و صبح هم در آغوش نوام چامسکی بیدار شده است! اما کافی است او را ببینی. در احوال پرسی روزمره خود درمی‌ماند. در گذشته این مشکل در زمینه کتاب و شعر و عکس بود، اما کمتر بود. عکاس نگاتیو عکس خود را داشت. ناشر نویسنده را میشناخت و به سادگی روی او ریسک نمی‌کرد. شاعر اگر صاحب نام نبود کتاب‌هایش به سادگی روی پیشخوان کتابفروشی‌ها قرار نمی‌گرفت. بودن کتاب در کتابفروشی، خودش به این معنا بود که به شکلی اعتبارسنجی انجام شده است.

امروز مدیریت بزرگترین ناشران جهان با زاکربرگ و سیستروم و ریدهافمن است که نه تنها خودشان بلکه کارمندانشان هم تولیدکنندگان محتوایشان را نمی‌شناسند.

اگر حوصله کرده باشید و این نوشته را تا این نقطه خوانده باشید احتمالاً به نتیجه رسیده‌اید که محمدرضا به طور قاطع و مشخص دشمن شبکه های اجتماعی است و می‌خواهد انتقادهای قدیمی‌اش را در لباس جدیدی بر ما عرضه کند.

اما قصد من این نیست. اتفاقاً می‌خواهم پس از مطرح کردن دو نقد فوق یعنی تسهیل بیش از حد تولید محتوا در شبکه های اجتماعی و دشواری اعتبارسنجی در شبکه های اجتماعی، از شما دعوت کنم که مرور کوتاهی بر تاریخچه نوشتن و انتشار کتاب داشته باشید.

در اینجا توجه من به نگارش کتاب است و نه صرفاً تاریخ مکتوب. نگارش تا مدتها ابزاری برای ارتباط یک نفر با یک نفر بود. تا مدتها شاهان برای یکدیگر نامه می‌نوشتند و ارسال می‌کردند و آنها هم که وظیفه مرقوم کردن نامه‌ها را بر عهده داشتند موظف بودند که دقیقاً هر چه را می‌شنوند بنویسند. برخی از نامه‌های قدیمی تاریخی که در بین النهرین یا میان رودان خودمان یافته شده‌اند اینطور آغاز می‌شود: بنویس که…

منظور من از اشاره به کتاب، مشخصاً به زمانی بازمی‌گردد که به عنوان ابزار ارتباط یک نفر با چند نفر مورد استفاده قرار گرفت. دو گروه به صورت جدی با کتاب مخالف بودند: دولت‌ها و دانشمندان.

دولت‌ها با کتاب مشکل داشتند به خاطر اینکه می‌توانست به ترویج عقایدی منجر شود که مطلوب آنها نبود. تاریخ سانسور کتاب تقریباً قدمتی به اندازه تاریخ کتاب دارد. دولت‌ها دقیقاً به همان دو ویژگی فوق با کتاب مشکل داشتند.

نخست اینکه قبلاً سلسله مراتب دربار و اشرافیت و ده‌ها مانع دیگر وجود داشت تا کسی به جایی برسد که بتواند قلم در دست بگیرد و بنویسد. اما کتاب کمک می‌کرد که هر کسی دست به قلم شود. کسانی که در تمام عمرشان پایشان پله‌های کاخ‌های شاهان را لمس نکرده بود کتابهایی می‌نوشتند که وزیران باید آن را با نگرانی به دربار می‌بردند تا بررسی شود.

دلیل دوم هم عدم امکان اعتبارسنجی بود. قبلاً وقتی یک نفر به سخنرانی می‌پرداخت هویت‌اش مشخص بود و اساساً انسانها وقتی هویت مشخص دارند رفتارهای خود را بهتر مدیریت و کنترل می‌کنند و احترام خودشان و دیگران را بهتر حفظ می‌کنند و در یک کلام، محافظه کارتر می‌شوند. اما کتاب کمک می‌کرد که هویت‌ها فاش نشود. تاریخ کتابهایی که با نام مستعار منتشر شده اند هم چندان جدیدتر از تاریخ کتاب نیست. از زمانی که تعداد کاتبان آنقدر زیاد شد که خط آنها از یکدیگر قابل تشخیص نباشد ماجرای نامهای مستعار هم آغاز شد (در گذشته دو شغل در این حوزه وجود داشت. کسانی نویسنده بودند و نخستین نسخه را مینوشتند یا برای نسخه بردار می‌خواندند و او می‌نوشت و پس از آن نسخه بردار بود که بارها از روی کتاب بازنویسی می‌کرد. اعتبار از آن نویسندگان بود و ثروت متعلق به آنها که نسخه‌های بعدی را می‌نوشتند).

گروه دومی که مخالف کتاب بودند دانشمندان و فیلسوفان بودند. در تاریخ آمده است که سنکا در سال پنجاه پس از میلاد در روم گفته بود: نگران هستم که توسعه کتاب به جای اینکه تمرکز بیاورد پریشانی و Distraction بیاورد و با تنوع کتابها و موضوعات، جوانان روم نتوانند روی موضوعات مشخص تمرکز کنند.

اراسموس فیلسوف و ادیب شهیر هلندی در قرن پانزدهم صریحاً در کتاب خود Adages توضیح می‌دهد که ماشین آلاتی که بتوانند نسخ خطی را به کتاب تبدیل کنند دنیا را به انباری از کتاب تبدیل خواهند کرد. نه با چیزهای خوب (فکر می‌کنم نوشته‌های خودش را می‌گوید!) بلکه با حرف‌های احمقانه. بی خاصیت. بی شعوری و …

من نمی‌توانم همه صفاتی را که این ادیب مشهور به نویسندگان و ناشران می‌دهد در اینجا فهرست کنم. اما خواندنش بسیار جالب و آموزنده است.

کتاب Table Talk که مجموعه‌ای از حرف‌های مارتین لوتر است اگر چه در کل ارتباط مستقیم با کتاب و کتابخوانی ندارد اما جایی که به بحث کتاب می‌رسد بسیار عصبی است. از همان نگارش‌هایی که وقتی من می‌نویسم همه کامنت می‌گذارند که خشمگین هستی و والد درونت جوش و خروش می‌کند و مواظب باش و از این حرف‌ها. او می‌گوید:

دنیای پر از کتاب دنیای شیطانی است. نه نیت مشخصی از کتاب نوشتن متصور است و نه دستاورد خاصی. همه کتابنویس خواهند شد. یکی می‌خواهد مشهور شود. یکی می‌خواهد با خرید آن فخر بفروشد و منفعت‌طلبان با این ابزار جهان را خواهند گرفت. تنها اتفاقی که می‌افتد این است که کتاب مقدس در میان انبوهی از کتابهای نامقدس گم خواهد شد و به فراموشی سپرده خواهد شد.

لایبنیتس هم از انبوه وحشتناک کتابها می‌ترسد و آن را بلایی برای انسانها می‌شمارد. البته او حداقل تا حدی – از لحاظ شخصی!- درست می‌گفت. نام او به خاطر کتابهایی که نیوتون نوشت کمرنگتر از نیوتون است.

الان هر چه در کتابهایم گشتم پیدا نکردم و شاید باید به انباری سر بزنم. اما یادم هست که سقراط هم – به روایت  افلاطون – در جایی گله کرده است که مکتوب کردن باعث می‌شود که هر کسی جرات حرف زدن پیدا بکند. وقتی من شفاهی حرف می‌زنم خودم هستم و از میزان تسلط من بر گفتار می‌شود حدس زد که حرفهای خودم را می‌زنم. اما وقتی نوشتن رایج می‌شود هر کسی می‌تواند هر حرفی بزند و نمی‌دانی که حرف واقعی خودش و درک خودش هست یا نه.

به هر حال چه سقراط این را در گلایه از سوفیست‌ها گفته باشد و چه افلاطون آن را در دهان سقراط گذاشته باشد و چه من به خاطر ضعف حافظه کمی از این کلمات را جابجا کرده باشم – که بعید می‌دانم – خلاصه تاریخ نشر مشخص است.

کتاب به عنوان ابزاری برای نشر حرف‌های یک نفر و رساندن آن به چشم و گوش ده‌ها و صدها و هزاران نفر، هرگز با خوش‌آمدگویی صاحبان اندیشه و قدرت مواجه نشده و این از معدود مواردی است که اندیشمندان و دولتمردان در تاریخ در کنار هم و در یک جبهه ایستاده‌اند!

اگر هم از اختراع چاپ ابراز خرسندی شده صرفاً علاقمندان به چاپ کتاب مقدس بوده‌اند و همان کسانی که هرگز باور نمی‌کردند بتوانند کتابی داشته باشند. شاید هم سقراط و سنکا و لایبنیتس و لوتر و دیگران خیلی پرت نمی‌گفتند. امروز کتابهای آنها و کتاب دستور آشپزی کنار هم و شانه به شانه‌ هم در فروشگاه‌ها به فروش می‌رود و در نمایشگاه کتاب امسال خودم دیدم که هر کسی سه کتاب از ردیف فلسفه برمی‌داشت یک کتاب مجانی هم هدیه می‌گرفت!

این بحث را باز هم ادامه خواهم داد. اما امیدوارم کمی بیشتر با من همراه شده باشید که ظاهراً مسیر تاریخ آنقدر که ما انتظار داریم خطی نیست. بلکه برگرد دایره‌ می‌چرخد و فقط برای کسانی تازگی دارد که مانند ماهی قرمز حافظه‌ کمی دارند و حتی در گردش تکراری به گرد تنگ کوچک هفت سین، هر لحظه دنیا را در رشد و تحول و تازگی می‌بینند.

+169
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شبکه های اجتماعی در آیینه‌ تاریخ

پیش نوشت ۱: قبلاً در نوشته‌ای تحت عنوان شبکه های اجتماعی و ابرواقعیت جدید از علاقه‌ام به شبکه های اجتماعی گفتم و توضیح دادم که علاقمندم در فرصتهایی که پیش می‌آید، گهگاه در مورد آن بنویسم. اگر چه به خاطر جدید بودن مفهوم شبکه های اجتماعی – لااقل به شکل دیجیتال آن – نمی‌توان نظرهای قطعی و تحلیل‌های دقیق در این زمینه ارائه داد، اما اینها باعث نمی‌شود که از فکر کردن به این مفهوم که بخش قابل توجهی از زندگی امروزی ما را شکل داده است غافل شویم.

اولین نوشته جدی در این زمینه، بحث شبکه های اجتماعی و مفهوم نظافت اجتماعی بود و اکنون شاید فرصتی باشد تا کمی به آینده‌ شبکه های اجتماعی فکر کنیم.

پیش نوشت ۲: کمتر موضوعی را می‌توانید بیابید که نظرات و تحلیل‌ها در مورد آن به اندازه‌ی تحلیل‌های مرتبط با شبکه های اجتماعی دیجیتال دچار تضاد و تعارض باشد. برخی چنان از شبکه های اجتماعی صحبت می‌کنند که گویی آزادی و رفاه و دموکراسی و امنیت قرار قرار است سوار بر اسب فیس بوک و توییتر و اینستاگرام وارد کشورها شود. گروهی دیگر هم شبکه های اجتماعی نوین را اسب تروای دنیای توسعه یافته می‌دانند که قرار است با استفاده از آن، آخرین نسل باقیمانده از انسان و انسانیت در جوامع توسعه نیافته به اسارت و بردگی گرفته شود.

برخی شبکه‌های اجتماعی را شیوه‌ای برای توسعه دانش و یادگیری می‌دانند. درست مثل دوست من که می‌گوید من شبی نیم ساعت در گروه‌های وایبری می‌گردم تا به دانش و اطلاعاتم اضافه شود و در ادامه با افتخار توضیح می‌دهد که کسی که امروز و دیروزش مثل هم باشد زیان دیده و باخته است. کسی هم مثل من است که معتقد است این نوع یادگیری‌ها توهم شعور و دانستن ایجاد می‌کنند و تشنگی یادگیری عمیق را از انسان می‌گیرند. دیروز داشتم به دوستم می‌گفتم: راست می‌گویی. تو دیروز و امروزت مثل هم نیست. چون امروز خیلی کمتر از دیروز می‌فهمی و مغزت را با زباله‌های دیجیتال بیشتر پرکرده‌ای و عملاً به فاضلابی برای جریان دادن پسماند فکری دیگران تبدیل شده‌ای! البته الان که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد این تشبیه بیش از حد واقعی و توهین آمیز بود. نباید آن را به این شکل به کار می‌بردم!

اما واقعاً آیا اوضاع به همان اندازه که عده‌ای می‌گویند امیدبخش است؟ یا به همان اندازه که عده‌ای دیگر می‌گویند ناامیدکننده است؟

اگر بخواهیم منصف باشیم باید بپذیریم که هر یک از تحلیل‌های فوق به طرز محسوس و مشخصی جانبدارانه هستند. انسان در طی صدها هزار سال زندگی بر روی کره زمین، آموخته است که هر چیزی را یا دوست بداند و یا دشمن. یا فرصت یا تهدید. حیوانی که از دور نزدیک می‌شده یا ببری بوده که می‌خواسته او را بخورد و یا گاوی بوده که او می‌خواسته آن را بخورد! برای انسان کهن، تشخیص سریع فرصت‌ها و تهدیدها،‌ رمز بقا بوده است و این عادت هنوز تغییر چندانی نکرده است.

بهترین نمونه این وضعیت را می‌توانید زمانی ببینید که برای نخستین بار شکل سنتی گروه G8 (هشت کشور برتر صنعتی جهان) تغییر کرد. در سال ۲۰۱۱ برنامه‌ eG8 برگزار شد و دیدیم که در کنار بزرگان سیاست جهان، امثال زاکربرگ (از فیس بوک) و اریک اشمیت (از گوگل) هم دیده شدند.

برای زاکربرگ که عموماً لباس اسپورت می‌پوشید، احتمالا‍‍ً پوشیدن کت و شلوار و کراوات سخت و دشوار بوده است. برای سارکوزی هم که عادت داشت سیاستمداران کارکشته را ببیند و هدیه‌های ارزشمند تاریخی و فرهنگی دریافت کند، احتمالاً دریافت کردن تی شرت فیس بوک کمی نامتعارف و سخت بوده است.

نیکولا سارکوزی و مارک زاکربرگ در اجلاس سران کشورهای صنعتی جهان

eG8 در سال ۲۰۱۱ درست قبل از شروع رسمی سی و هفتمین اجلاس G8 برگزار شد و طبیعتاً یک سال طول کشید تا امثال زاکربرگ و اشمیت، به مهمان دائمی جلسات سیاستمداران جهان تبدیل شوند.

به هر حال داشتم می‌گفتم که همین رویدادها هم توسط گروه‌های مختلف، به شکل‌های کاملاً متفاوتی تفسیر شد. گروهی که عاشق تکنولوژی دیجیتال و شبکه های اجتماعی نوین بودند، هیجان زده می‌گفتند که سیاستمداران در مقابل تکنولوژی تسلیم شده‌اند و امروز دیگر قدرت در دست شبکه های اجتماعی است و شبکه های اجتماعی هم خود ما هستیم.

آیا شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک واقعاً یک تهدید هستند؟منتقدان هم هیجان زده فریاد می‌زدند: دیدید؟ دیدید؟ همه اینها دستشان با هم در یک کاسه است. فیس بوک و توییتر و گوگل، ابزارهای جاسوسی سیاستمداران هستند و گرگی که این بار با لباس گوسفند به خانه های ما آمده و خودش را در قالب گنجشک توییتر یا جوانی موفق و معصوم مثل زاکربرگ به ما معرفی می‌کند و نشان می‌دهد.

احتمالاً شما هم کاریکاتورهای مختلف با مضمون انتقاد از شبکه های اجتماعی و به طور خاص فیس بوک را به اندازه کافی دیده اید. البته فیس بوک بیشتر از سایر شبکه های اجتماعی در معرض حمله قرار می‌گیرد چون تقریباً نماد شبکه های اجتماعی دیجیتال نوین است. وگرنه معمولاً آنها که موضع موافق و مخالف اتخاذ می‌کنند، در مورد فیس بوک و توییتر و گوگل پلاس و اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی، مواضع مشابه و نسبتاً نزدیک دارند.

پیش نوشت ۳: برای تحلیل یک پدیده، روش‌های متعددی وجود دارد. یکی از رایج ترین شیوه‌ها سناریوپردازی است. اینکه بنشینیم و با خودمان فکر کنیم که در آینده چه رویدادهایی ممکن است به وقوع بپیوندد و بعد با استفاده از جمع آوری اطلاعات و تحلیل آنها، بکوشیم محتمل‌ترین سناریو‌ها را حدس بزنیم.

شیوه‌ی دومی هم وجود دارد که من به طور خاص، علاقه‌ زیادی به آن دارم. اینکه بپذیریم رویدادها و روندهای کاملاً جدید، به ندرت در جهان روی می‌دهند و همیشه با کمی دقت در مسیر تاریخ و گذشته، می‌توان روندها و رویدادهای مشابه را جستجو کرد و از آنها برای تحلیل آینده الهام گرفت.

احتمالاً می‌دانید که من علاقه‌ وافری به مارشال مک لوهان دارم و در متمم هم مطلبی در مورد او منتشر کرده‌ایم که اگر وقت و حوصله دارید و هنوز نخوانده‌اید، به نظرم ارزش خواندن دارد.

مارشال مک لوهان یکی از نمونه‌های معروف نگاه به گذشته و تحلیل آینده است و به همین دلیل پیامبر حوزه رسانه لقب گرفته است. البته طبیعی است که این نگرش می‌تواند خطاهای فاحش هم به همراه داشته باشد. اما به خاطر داشته باشید که همین نگرش بود که باعث شد او در کتاب خود در دهه ۶۰ میلادی که تلویزیون و رادیو به تازگی رایج شده بود از چالشی به نام Gadget Lovers بنویسد و بگوید به نظرم مهم‌ترین خطر در آینده، کوچکتر شدن اجتناب ناپذیر این وسیله هاست. در حدی که به صورت روزمره در جیب و کیف و دست مردم قرار بگیرند و مردم رابطه‌ای با این Gadget ها و وسیله‌ها برقرار کنند که بر روند عادی زندگی آنها سایه بیندازد.

مک لوهان همیشه به سادگی کسانی که اختراع چرخ را یک رویداد مهندسی می‌دانند می‌خندید و در کتاب جنگ و صلح در دهکده جهانی به زیبایی توضیح می‌داد که اختراع چرخ یک رویداد اجتماعی و اقتصادی است و جنبه‌ مهندسی آن، کمرنگ‌ترین جنبه است. او توضیح می‌داد که چرخ باعث شد که محصولات و تولیدات هر فرد یا هر روستایی بتواند تا فواصل دورتری هم حرکت کند و زمین بازی رقابت را گسترده‌تر کند.

اگر من قبلاً معماری بودم که تا ده کیلومتری کسی مانند من پیدا نمی‌شد و این باعث می‌شد که شغل و نان و درآمد داشته باشم، الان برای اینکه معمار موفقی باشم باید در صد کیلومتری من کسی وجود نداشته باشد. چون چرخ کمک کرده است که دنیا کوچکتر شود (این مثال،‌ مثال خوبی نیست و دقت کمی دارد. اما برای رساندن مفهوم به نظرم مفید است). به عبارتی اختراع چرخ که عملاً پای قوی‌تری به انسان برای حرکت و گشت و گذار هدیه کرد، باعث شد فضای رقابتی تنگ تر و همینطور فعالیت های تخصصی گسترده‌تر شکل بگیرد.

مک لوهان، همه اثرات اختراع چرخ بر زندگی اجتماعی و اقتصادی انسان‌ها را می‌دید و سپس می‌گفت: رادیو و تلویزیون چرخ‌های دنیای جدید هستند که پیام‌ها و حرف‌ها را تا نقطه‌هایی دورتر می‌برند و می‌رسانند و با نگاه به تاثیرات چرخ بر زندگی و تهدیدات چرخ در زندگی، می‌توان تا حد خوبی دستاوردهای حضور رسانه های الکتریکی (آن زمان الکترونیک لغت رایجی نبود) را تحلیل کرد.

برای مک لوهان کوچک‌تر شدن رادیو و تلویزیون ساده و قابل پیش بینی بود چون باور داشت که انسانها در همیشه‌ی تاریخ، هر وقت ابزاری را ساخته‌اند پس از مدتی دو شکل دیگر آن را هم تولید کرده‌اند: شکل بسیار کوچک برای حمل جیبی و شکل بسیار بزرگ‌تر برای استفاده‌ جمعی.

باز پیش نوشت‌ها طولانی شد و نتوانستم به اصل موضوع برسم. می‌خواستم بگویم که بازی جالبی خواهد بود اگر سعی کنیم ببینیم که شبکه های اجتماعی را با چه چیز دیگری در تاریخ گذشته انسان می‌توان مقایسه کرد. این بحث را در نوشته مستقلی تحت عنوان تاریخچه شبکه های اجتماعی ادامه داده‌ام.

+176
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تاریخچه شبکه های اجتماعی و نگاهی به نظافت اجتماعی

پیش نوشت ۴: قبل از این، بحثی رو تحت عنوان مرور تاریخچه و کارکرد شبکه های اجتماعی و نگاهی به آینده‌ شبکه های اجتماعی شروع کردم و در نخستین مطلب، اشاره بسیار کوتاهی به شکل گیری ابرواقعیت جدید به دلیل به وجود آمدن تکنولوژی دیجیتال داشتم که نهایتاً به سه پیش نوشت تبدیل شد و بحث اصلی آغاز نشد.

موضوع در حدی پیچیده و مبهم هست که نمیتوان به صورت ساده و مستقیم به آن نزدیک شد. شبیه ورود به یک غار تاریک که حتی اگر خودت به اندازه‌ی کافی برای ورود به آن دیوانه باشی، باید مسیری را پیدا کنی که همراهانت هم، حوصله یا جرات یا علاقه به طی کردنش داشته باشند.

من فعلاً در چند نوشته اول در مورد تاریخچه شبکه های اجتماعی و بررسی وضعیت فعلی آنها و همینطور نگاه به اینکه آیا در آینده شبکه های اجتماعی وجود خواهند داشت یا نه، از زوایای مختلف به موضوع نزدیک می‌شوم. نظرات دوستان، نشان خواهد داد که کدام مسیر برای وارد شدن به این غار مبهم اما مهم، هموارتر و مناسب‌تر است.

پیش نوشت ۵: بخش قابل توجهی از حضور من در اینستاگرام – به عنوان یکی از شبکه های اجتماعی که اگر چه در جهان چندان رایج نیست اما در ایران یکی از رایج ترین هاست – صرف به اشتراک گذاری تصاویر حیوانات شده است. این روند را چنان با دقت و پشتکار حفظ کرده ام که یکی از دوستانم، آمار تنوع گونه های زیستی در صفحه‌ی من را استخراج کرده و منتشر کرده بود و دوستی دیگر، دیروز زیر عکس یکی از حیوانات نوشته بود: انتظار داشتم صفحه اینستاگرام شما پرمحتواتر باشد (فکر می‌کنم در فرهنگ ما، هنوز صرفاً کلمات و جملات محتوا محسوب می‌شوند و هر چیزی غیر از آن، لَهو یا لَعب یا لَغو حساب خواهد شد).

یکی از دلایل علاقه من به حیوانات، فرصتی است که برای فکر کردن و تحلیل کردن ایجاد می‌کنند. آنها همسایگان زنده‌ی ما هستند که بر روی همین خاک زندگی می‌کنند و تقریباً با همه‌ی تهدیدهایی که ما مواجه بوده و هستیم، مواجه می‌شوند. در غولی به نام مردم، این فرض را مطرح کردم که شاید یکی از ریشه های انتخاب رفتارها و شکل‌گیری مسیر فعلی در توسعه مغز ما، تهدیدهای محیطی بوده باشد. با چنین فرضی، مشاهده‌ی رفتار حیوانات می‌تواند به درک بهتر برخی از رفتارهای انسانها کمک کند.

اصل مطلب: اگر حوصله داشتید، چند ثانیه‌ای وقت بگذارید و تصاویر زیر را نگاه کنید.

نظافت اجتماعی نخستین مصداق شکل گیری شبکه های اجتماعی

نظافت اجتماعی به عنوان یکی از مصداقهای های شبکه های اجتماعی

نظافت اجتماعی به عنوان یکی از نخستین مصداقهای شبکه های اجتماعینظافت اجتماعی به عنوان یک مصداق اولیه شبکه اجتماعی

این تصاویر که همه‌ی ما نمونه‌های زیادی از آنها را دیده‌ایم، در ادبیات علمی Social Grooming یا نظافت اجتماعی نامگذاری می‌شوند. اگر علاقمند به آشنایی با این حوزه باشید یکی از بهترین گزینه‌ها شاید نوشته‌های روبن دانبار باشد. دانبار به طور خاص این مفهوم را در کتاب نظافت، شایعه و توسعه‌ی زبان یا Grooming, Gossip and the evolution of language به صورت دقیق و علمی مورد بحث قرار داده است.

قبلاً فرض می‌شد که حیوانات از این‌کار برای نظافت یکدیگر استفاده می‌کنند. خصوصاً نظافت بخش‌هایی از بدن که خودشان به آن دسترسی ندارند. اما بعد از اینکه مشخص شد در بسیاری از گونه‌ها، بیش از ۲۰% زمان بیداری صرف این کار می‌شود و نظافت واقعی زمان خیلی کمتری نیاز دارد، رفتارشناسان حیوانات به این نتیجه رسیدند که این کار، علاوه بر کارکرد نظافت، نوعی توجه به یکدیگر و دوست‌یابی و ایجاد شبکه‌های دوستی و همینطور مشخص کردن سلسله مراتب در یک جامعه‌ی حیوانی است.

ضمن اینکه بسیاری از این رفتارها، عملاً از جنس نظافت نیستند. حیوانات زیادی در حال شانه کردن موی دوستان یا هم‌گروهی‌های خود با استفاده از انگشتان دست، مشاهده شده‌اند.

تعریف امروزی نظافت اجتماعی در ویکی پدیا، چنین است:

نظافت اجتماعی رفتاری است که در آن، اعضای یک گروه به تمیز کردن و مراقبت از بدن یکدیگر و یا حفظ زیبایی ظاهری آن کمک می‌کنند.

(به آخرین باری فکر کنید که داشتید از آسانسور شرکت یا یک مجتمع فروشگاهی خارج می‌شدید و دوستتان، آرام و بدون توضیح روسری یا شال یا یقه‌ی کت شما را درست کرد و هر دو لبخندی از رضایت زدید و از آسانسور خارج شدید).

کارکردهای نظافت اجتماعی بسیار زیاد است و اگر برای شما جذاب باشد با جستجوی اینترنتی یا مطالعه کتاب روبن دانبار که منبع اصلی و اولیه‌ی این مطالعات محسوب می‌شود می‌توانید با آن آشنا شوید. اما برخی از رایج ترین کارکردهای نظافت اجتماعی چنین است:

گروه‌های بزرگتر حیوانات، با این کار به جامعه‌های کوچکتر تقسیم می‌شوند. به عبارتی با نگاه کردن به یک مجموعه حیوان و توجه به اینکه کدامیک از آنها به نظافت دیگری کمک می‌کنند، می‌توانید زیرمجموعه‌های کوچکتر آنها را تشخیص دهید.

ضمن اینکه محبت و دوستی هم در بین اعضای یک گروه شکل می‌گیرد. وقتی در یک جامعه‌ی حیوانی، یک عضو وارد جریان نظافت اجتماعی می‌شود، بقیه او را دوست حساب می‌کنند.

حیوانات به حیواناتی که بیشتر از سایر حیوانات وارد بازی نظافت اجتماعی با آنها می‌شود، اعتماد بیشتری می‌کنند (تا به حال به عکس‌العمل یک گربه وقتی که دست زیر گردنش یا روی سرش کشیده می‌شود دقت کرده‌اید؟).

در بین میمون‌ها، اگر کسی غذای میمون دیگر را بردارد یا به هر حال دلگیری بین آنها به وجود بیاید، اولین کاری که میمون شاکی انجام می‌دهد این است که به عنوان نوعی اعتراض، دیگر به تمیز کردن و شانه کردن موی او کمک نمی‌کند. به عبارتی، محروم کردن دیگری از سرویس نظافت اجتماعی، نشاندهنده‌ی نوعی اعتراض است.

در گونه‌هایی از حیوانات که سلسله مراتب مهم است و ارشدیت در میان آنها یک ارزش است، معمولاً همیشه حیوانات ارشدتر بهره‌ی بیشتری از نظافت اجتماعی می‌برند.

به نظر می‌رسد زمانی که موجودات – به هر دلیل – در کنار هم قرار می‌گیرند و یک جامعه بزرگتر را شکل می‌دهند، به تدریج مغز آنها یاد می‌گیرد که به سراغ ابزارهای پیچیده‌تر برای تنظیم روابط درون گروهی می‌روند. نظافت اجتماعی یکی از این ابزارهاست.

در طول زمان، این ابزارها جدا از کارکرد اصلی خود، به یک عادت رفتاری و حتی کد ژنتیکی هم تبدیل می‌شوند. به طوری که ما امروز می‌بینیم در میان حیوانات و انسانها، نظافت اجتماعی حتی شادی آفرین هم محسوب می‌شود (کتاب دوستی و شادمانی یا Friendship and Happiness‌ ماه پیش منتشر شده و در این مورد توضیحات خیلی ارزشمندی ارائه کرده است. اگر حوصله داشتید نگاهی به آن بیندازید).

تقریباً با مکانیزم مشابهی، می‌بینیم که انسانها هم در ارتباط با یکدیگر، از هر ابزاری که نقش نظافت اجتماعی را ایفا کند، استقبال می‌کنند. اگر از شایعه پراکنی‌های نتیجه بخش (مانند شایعه در سازمان‌ها)‌ بگذریم،‌ شایعه پراکنی‌های بی خاصیت مانند ازدواج فلان هنرپیشه که ما هرگز او را ندیده‌اید با فلان مرد یا زنی که او را هم هرگز نخواهیم دید و دانستن مدل ماشین فلان فوتبالیست و موارد مشابه، عملاً نوع توسعه یافته‌ای از نظافت اجتماعی محسوب می‌شوند (اگر یادتان باشد یک بار درباره‌ی نقش ظرف شستن و حرف زدن از شایعات در افزایش طول عمر مطلبی نوشته بودم).

اساساً توسعه زبان و شکل گیری کلمات در تعاملات اجتماعی، ابزارهای نوین‌تری را برای نظافت اجتماعی در اختیار ما قرار داده است. تو عکس من را در اینستاگرام لایک می‌کنی و من به جبران محبت تو، سری به صفحه‌ات می‌زنم و یکی از عکس‌هایت را لایک می‌کنم.

بر بالای بسیاری از صفحات اینستاگرام و توییتر، جملاتی شبیه این می‌بینیم:

Follow = Follow

Unfollow = Unfollow

ترجمه‌ی این کلمات در زبان موجودات دیگر چنین خواهد بود: پشتم را بخاران تا من هم پشتت را بخارانم و اگر پشتم را نخاراندی انتظار نداشته باش که پشتت را بخارانم!

آیا همه‌ی اینها به معنای پوچ شمردن یا بی ارزش دانستن شبکه‌های اجتماعی است؟ قطعاً نه.

اتفاقاً منظور اصلی من این است که انسانها پس از هزاران سال که با هدف تامین امنیت بیشتر و تسلط بیشتر بر طبیعت گرد هم آمده‌اند، به تدریج از لحاظ سخت افزاری (مغز و ژنتیک یا به قول کتابهای بازاری‌تر Brain Wiring) نیازمند ابزارهایی برای نظافت اجتماعی هستند.

زمانی سبزی پاک کردن زنان و کباب باد زدن مردها چنین فضایی را ایجاد می‌کرد. زمانی سیگار کشیدن چند همکار با هم در بالکن شرکت این فضا را ایجاد می‌کند و زمانی پوک کردن‌ها در فیس بوک و لایک‌کردنها در اینستاگرام. تو جمله‌ی من را ریتوییت کن تا من هم در زمان مناسب تو را ریتوییت کنم!

Myspace و Orkut رفتند و فیس بوک و توییتر و لینکدین آمدند. اینها هم به هر حال خواهند رفت. اما هر شبکه اجتماعی که به انسانها کمک کند نظافت اجتماعی را به شکلی ساده تر و سریع‌تر و لذت بخش‌تر انجام دهند، برنده‌ی بعدی بازی خواهد بود.

موبایل‌ها در اینجا موفق‌تر از کامپیوترهای رومیزی و لپ تاپ‌ها عمل خواهند کرد. ابزارهای کوچکی که در دستان ما قرار می‌گیرند و ادامه‌ی ناخن انگشتان ما می‌شوند تا حتی دربستر هم بتوانیم پشت دوستمان که هزاران کیلومتر از ما دورتر در بستر دیگری آرمیده است را بخارانیم!

پی نوشت: روبن دانبار مطالعات دیگری هم انجام داده که می‌تواند جالب و الهام بخش باشد. محور اصلی این مطالعات بر روی یک سوال متمرکز بوده است: چرا در میان برخی موجودات، نئوکورتکس حجم بسیار زیادی از مغز را به خود اختصاص می‌دهد؟ (در انسان حدود ۸۰% مغز). این سوالی نیست که هنوز علم جواب قطعی برای آن داشته باشد و بحث‌های زیادی روی آن وجود دارد (البته نقش آن در حوزه‌های سنسوری و موتوری و همینطور کلامی و برخی موارد دیگر قطعی و شفاف است). اما دانبار، مستقل از این بحث‌ها یک سوال دیگر را مطرح کرده و آن را بررسی کرد:

آیا می‌توان گفت با افزایش حجم نئوکورتکس، موجودات می‌توانند یک گروه و جامعه‌ی بزرگتر را مدیریت کنند؟ تحقیقات او نشان داد که رابطه‌ی مستقیمی بین سهم نئوکورتکس در کل مغز و قدرت شکل دادن به یک شبکه اجتماعی بزرگتر وجود دارد:

کورتکس اجتماعی و شبکه های اجتماعی!

این رابطه چنان شفاف است که دانبار و کسانی مثل او، ترجیح می‌دهند نسبت حجم نئوکورتکس به بقیه‌ی مغز را کورتکس اجتماعی بنامند. ما عددی هم به نام عدد دانبار داریم (معادل ۱۵۰) که می‌گوید بزرگترین جامعه‌ای که هر انسان می‌تواند به صورت مناسب و اثربخش مدیریت کند، چیزی در حدود ۱۵۰ نفر عضو خواهد داشت. گروه‌های دوستی بزرگتر، عملاً صرفاً به آشنایی سطحی تبدیل خواهند شد و نه دوستی اثربخش.

بحث در مورد شبکه های اجتماعی را با نوشته دیگری تحت عنوان شبکه های اجتماعی در آیینه تاریخ ادامه داده ام. اگر حوصله داشتید، خوشحال می‌شوم آن را بخوانید.

+238
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تاریخچه شبکه های اجتماعی و ابرواقعیت جدید

پیش نوشت اول – چرا درباره تاریخچه شبکه های اجتماعی می‌نویسم؟ شبکه های اجتماعی دیجیتال (از فیس بوک و توییتر و اینستاگرام تا گروه های وایبری وگروه های ایمیلی نرم افزارهای چت و مسنجر) طی سالهای اخیر چنان به سرعت وارد زندگی ما در ایران شدند که فرصتی برای فکر کردن در مورد آنها و تحلیل دقیق آنها پیدا نکردیم.

از طرفی فرهنگ اجتماعی ما، نسبت به ورود و نفوذ شبکه های اجتماعی مقاومت جدی داشت و این باعث شد که حرف زدن و نوشتن از آنها هم تا مدت‌ها، مطلوب و مقبول نباشد. خوب یادم هست که همین چند سال قبل، دوستانم که مسئولیت‌هایی را بر عهده داشتند، فهرست تماس‌های وایبر گوشی خودشان را به من نشان می‌دادند و با هیجان می‌گفتند: محمدرضا ببین! فلانی هم وایبر داره! معلومه که دیگه اشکال نداره وایبر داشته باشیم! اگه کسی گفت چرا وایبر داری، می‌گیم فلانی هم داره!

وقتی در مورد یک پدیده صحبت نمی‌کنیم، آن پدیده از بین نمی‌رود. حتی جلوی ترویج آن هم گرفته نمی‌شود. اتفاقاً جذابیت آن پدیده بیشتر می‌شود و تنها خطری که به وجود می‌آید این است که مدیریت آن و همینطور امکان توسعه‌ی فرهنگ صحیح آن از ما گرفته می‌شود و حاصل این می‌شود که امروز، در عین اینکه ضرورت تکنولوژی‌های جدید و ابزارهایی که بر بستر آنها شکل گرفته‌اند، پذیرفته شده است و انکار اهمیت آنها، نوعی تحجر و تعصب محسوب می‌شود، حضورشان هم چندان اثربخش نبوده و مشکلات جدیدی را به مشکلات سابقمان افزوده است.

فرهنگی که تا همین چند سال پیش، اوج درک مدیریتی‌‌اش از شبکه سازی این بود که در جلسات کاری با خودتان کارت ویزیت داشته باشید و به هر کسی به هر بهانه‌ای کارت ویزیت خودتان را بدهید تا شبکه شکل بگیرد، ناگهان با شبکه‌ه های اجتماعی مجازی مواجه شد که فرصت – و تهدید – به اشتراک گذاشتن گسترده و نسبتاً رایگان اطلاعات را با حجم گسترده‌ای از مخاطبان فراهم می‌کرد.

بعد از اینکه در عصر سن تورها، از ازدواج انسان و ابزارش نوشتم و تولد گونه‌ی جدیدی از جانداران را بر روی این کره‌ی خاکی شرح دادم، به نظرم رسید که این موضوع آنقدر دغدغه‌ی ما شده است که بتوان وقت و فرصت بیشتری را به آن اختصاص داد. البته منظورم دغدغه‌ی عمومی جامعه نیست. بلکه دغدغه‌ی دوستانی است که به اینجا سر می‌زنند و وقت ارزشمندشان را برای خواندن حرفهای من و نظرات سایر دوستانشان صرف می‌کنند.

تاریخچه شبکه های اجتماعی

واقعیت این است که بحث‌هایی که له و علیه شبکه های اجتماعی درایران می‌شود عموماً سطحی و پوچ و شرم آور هستند. نه می‌توان مانند برخی از مردم‌مان، حضور در شبکه های اجتماعی را معیار قطعی مدرن بودن و بروز بودن دانست و نه می‌توان مانند برخی دیگر، بزرگترین چالش این ابزارها را، ارتباط پسر همسایه با دختر آن یکی همسایه قلمداد کرد. شبکه های اجتماعی – خواه آنها را مصداقی از بلایای غیرطبیعی بدانیم و خواه بزرگترین دستاورد بشر – به شکل اجتناب ناپذیر و انکارپذیری، هندسه‌ی تفکر و حتی جغرافیای فیزیکی دنیای ما را دگرگون کرده‌اند.

اگر نقاط قوت و ضعف این شبکه‌ها را بشناسیم، هویت آنها را درک کنیم و فرصت‌ها و تهدید‌های بالقوه و بالفعل آنها را بشناسیم، می‌توانیم از آنها به عنوان ابزاری مفید برای بهبود کیفیت زندگی خود و جامعه‌مان استفاده کنیم و اگر زمان کافی را صرف شناخت عمیق آنها نکنیم، ممکن است اثرات سوء حضور آنها در اکوسیستم اقتصادی و اجتماعی کشور، آسیب‌های جبران‌ناپذیری به نسل ما وارد کند.

طبیعی است که اینها صرفاً دغدغه‌ی من به عنوان یک ایرانی نیست. این بحث‌ها در همه‌ی کشورها دغدغه بوده و هست و هر کشوری هم به شکلی به آنها می‌پردازد. اما فکر کردن به آنها ضمن اینکه باید بر بستر اندیشه‌ی جهانی باشد، باید نگاهی به فرهنگ خودمان هم داشته باشد. مشخصه‌های فرهنگی ما، با نقاط دیگر جهان تفاوت دارد و طبیعی است که این تفاوت‌ها باعث می‌شود که کارکردهای مثبت و منفی تکنولوژی در کشور ما تغییر کرده یا حتی متضاد برخی فرهنگ‌های دیگر باشد.

انتظار ندارم که این بحث‌ها برای همه‌ی خوانندگان روزنوشته‌ها جذاب باشد. اما به هر حال، چون یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های من در این روزها است و به شدت نگران هستم که استفاده‌‌‌ی بدون اندیشیدن از این ابزارها می‌تواند زیان‌های جدی برای ما داشته باشد، تصمیم گرفتم که حتی اگر یک خواننده هم داشته باشد،‌ باز هم آنها را بنویسم.

پیش نوشت دوم – چرا بحث تاریخچه شبکه های اجتماعی در متمم نیست؟ منطقی است که بگویید این نوع بحث‌ها بیشتر به درد متمم می‌خورد و عجیب است که در روزنوشته‌ها مطرح شود. البته دوستان قدیمی‌تر من، پاسخ این سوال را می‌دانند و حدس می‌زنند. اما باز هم شاید بد نباشد تکرار کنم که در متمم، تلاش ما بر این است که نظرات و حرف‌ها علمی‌تر و قطعی‌تر بوده و تا حد امکان – تاکید می‌کنم: تا حد امکان و نه بیشتر! – از آلودگی به قضاوت شخصی دور باشد.

در حوزه شبکه های اجتماعی ، نه فقط در ایران، در جهان هم هنوز یک همگرایی جدی شکل نگرفته است و اختلاف نظرها جدی است. بنابراین عملاً حرف‌هایی که گفته می‌شود، عمدتاً به خاطرات و قضاوت‌ها و تجربیات و ارزش‌ها و دیدگاه‌های گوینده آلوده است. این مسئله در مورد نوشته‌های من هم صادق است.

به عبارتی، بدون هر گونه تعارف و با قطعیت تاکید دارم که آنچه در تحلیل شبکه های اجتماعی می‌نویسم، نظر قطعی من نیست و حتی اصراری بر صحت یا دقت آن ندارم. هدف من بیشتر، ایجاد خوراکی برای فکر کردن و حتی مطرح کردن نظرات متضاد و مخالف در کنار یکدیگر است. همین که فرصتی ایجاد شود تا به این مسئله فکر کنیم کافی است. بنابراین حتی اگر من گزاره‌ی X را مطرح کردم و شما با خواندنش قانع نشدید و دیدید که گزاره‌ی نقیض X صحیح است، باز هم چیزی از دست نداده‌ایم. همین که لحظاتی به صورت جدی‌تر به این موضوعات فکر کرده‌ایم کافی است.

پیش نوشت سوم – نقطه‌ی شروع ما کجا خواهد بود؟ اگر اصرار داشته باشیم که نقطه‌ی شروع شبکه های اجتماعی، از زمان خلق اورکات و فیس بوک و اینستاگرام و چت‌های گروهی یاهو است، احتمالاً در تحلیل خود به خطا خواهیم رفت. شبکه‌های اجتماعی عمری به قدمت انسان دارند. تنها اتفاقی که در سال‌های اخیر افتاده است، گسترش جدی و سریع آنها به پشتوانه‌ی تکنولوژی است. چیزی که البته چالش اصلی شبکه های اجتماعی دیجیتال هم هست.

ما در طول هزاران سال، زندگی در طبیعت را فراگرفته‌ایم و به تدریج و بسیار آهسته، کوشیده‌ایم آسمانها و زمین را به تسخیر خویش درآوریم. اما اکنون اتفاق جدیدی افتاده است. سرعت رشد تکنولوژی چنان بالاست که فرصت اندیشیدن و تحلیل را از ما گرفته است. ابزارهای ارتباطی سریع‌تر از مهارت‌های ارتباطی رشد کرده‌اند. زمانی در کلاس‌ گفتگوهای دشوار، برای دوستانم مثال می‌زدم که فرض کنید که انسان کهن، شب می‌خوابید و صبح بیدار می‌شد و می‌دید که چکش او بیست برابر بزرگتر شده است. آیا زندگی برای او ساده‌تر می‌شد؟ قطعاً نه. اما همان انسان، اگر گوساله‌ی کوچکی داشت و آن گوساله طی مدت طولانی به تدریج بزرگ می‌شد، ممکن بود با تمرین و تعامل پیوسته، با وجود افزایش وزن، آن را بر روی شانه‌هایش حمل کند.

ماجرای ما و تکنولوژی ارتباطی به طور عام – و شبکه‌های اجتماعی دیجیتال به طور خاص – ماجرای همان انسان و چکش است. ما به یک شب خوابیدن و بیدار شدن، ابزارهای ارتباطی جدیدی پیدا کردیم که ده‌ها برابر ابزارهای قبلی قدرت دارند. اما ذهن ما و دانش ما و نگرش ما و مهارت ارتباطی ما، هنوز به همان اندازه‌ی دیروز است. بدیهی است که حاصل این رشد ناهمگون، کیفیت زندگی بهتر نخواهد بود. مگر آنکه برای درک بهتر ابزارهای خودمان، بکوشیم و وقت بگذاریم.

در شرایط جدید، یکی از مهم‌ترین روندهایی که در حال شکل گیری است، به وجود آمدن Hyperreality یا ابرواقعیت است. جایی که مرز بین واقعی بودن و مجازی بودن، مبهم می‌شود و به سادگی نمی‌توان آنها را تفکیک کرد. این تنها یکی از ویژگی‌های دوران جدید است که به تدریج در محیط زندگی ما پررنگ و پررنگ‌تر می‌شود.

من حرف اریک اشمیت را در نخستین جمله‌ی کتاب The new digital age خیلی می‌پسندم که می‌گوید: اینترنت، جزو معدود چیزهایی است که انسان ساخته و خودش درک کاملی از آن ندارد. این جمله، فقط یک جمله‌ی زیبای ادبی نیست. خصوصاً وقتی به خاطر داشته باشیم که یکی از غول‌های تکنولوژی جهان، آن را می‌گوید.

اجازه بدهید اولین قسمت حرفهایم درباره تاریخچه شبکه های اجتماعی را – که صرفاً پیش نوشت و مقدمه بود – با نقل جمله‌ای از چارلز کترینگ به پایان ببرم: ما باید دغدغه‌ی آینده را داشته باشیم، چون باقی عمرمان را در آن صرف خواهیم کرد!

بحث شبکه های اجتماعی را در مطلب دیگری تحت عنوان تاریخچه شبکه های اجتماعی و نظافت اجتماعی ادامه داده ام. شاید هم حوصله داشته باشید و نوشته من را در مورد شبکه های اجتماعی در آیینه تاریخ بخوانید.

چند مطلب دیگر در این حوزه هم نوشته ام که اگر فرصت داشته باشید و نگاهی به آنها بیندازید، من را خوشحال می‌کنید:

دنیا تکنولوژی، حافظه‌ی بیرونی و درد جاودانگی

دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه‌ی بیرونی

کارخانه داران سرمست، کارگران خواب، کارخانه های بیدار

شبکه های اجتماعی، شکل جدید یک ساختار قدیمی

مقایسه شبکه های اجتماعی با صنعت نشر مکتوب

+207
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

عصر سن تورها

تفاوتهای انسان و ماشین، کم نیست. لااقل هنوز کم نیست. اما ظاهراً برای قرن‌ها، توانایی شطرنج بازی کردن یکی از تفاوت‌های جدی انسان و ماشین در نظر گرفته می‌شده است. شطرنج، قرنها تاریخ را در پس مربع‌های سیاه و سفید خود پنهان کرده است. همیشه عادت داشته‌ایم که در کنار صفحه شطرنج، انسانی را ببینیم که در سکوت، با چهره‌ای متفکر به صفحه نگاه می‌کند و گاه دقیقه‌ها و ساعت‌ها می‌گذرد و هیچ نمی گوید. به همین دلیل است که حتی در گذشته‌های دور هم، وقتی انسان به ماشین متفکر فکر می‌کرد، یکی از نخستین تصاویری که به ذهنش می‌رسید، ماشینی بود که با انسان شطرنج بازی می‌کند! بی دلیل نیست که وقتی دستگاهی به نام تورک را به عنوان یک شطرنج باز مکانیکی روبروی ناپلئون – که عاشق شطرنج بود – قرار دادند، نتوانست در مقابل وسوسه‌ی رقابت با او مقاومت کند و یکی از نخستین باخت‌های انسان در مقابل ماشین را رقم زد. البته بعدها، معلوم شد که یک شطرنج باز، به شکل هوشمندانه‌ای در داخل آن دستگاه پنهان بوده است!

عصر سن تورهاشاید بسیاری از مردم، دستگاه تورک را در ادامه‌ی فهرست طویل تقلب‌های تاریخ قرار دهند. اما دستگاه تورک را به شکل دیگری هم می‌توان نگاه کرد. یکی از نخستین نمادهای ثبت شده‌ی انسان از علاقه‌ی او به ساخت دستگاهی که مانند خودش فکر می‌کند.

شاید تصویر واقعی‌تر و جدی‌تر این رقابت را بتوان رقابت گری کاسپاروف، قهرمان شطرنج جهان،‌ با Deep Blue دانست. وقتی که انسان در برابر ماشینی که خود ساخته بود، نشست و از او باخت. شطرنج کاسپاروف، فقط مورد علاقه‌ی شطرنج بازان نبود.

برای بسیاری از انسانها، یکی از جدی‌ترین رویارویی‌های انسان با محصول ساخت خودش بود. البته انسان قبلاً هم با محصولات ساخت خودش روبرو شده بود. مثلاً وقتی که با تیری که خود ساخته بود کشته می‌شد یا با زنجیری که خود ساخته بود اسیر می‌شد و یا با بمبی که خود ساخته بود منفجر می‌شد. اما این بار، انسان با محصولی که خود ساخته بود، نبرد فکری می‌کرد.

عصر سن تورها - کاسپاروف در مقابل Deep Blue

 برای بعضی از انسانها، این رویداد آغاز یک دوره جدید بود. حرفهایی که همیشه در داستانهای علمی – تخیلی مطرح می‌شد، به نظر می‌رسید که چندان دور از دسترس نیست. برخی چنان به اندوه نشستند و روضه خواندند که گویی، آخرالزمان رسیده است. برخی دیگر هم چنان به وجد آمدند که گویی می‌توان در آینده‌ی نزدیک، مغز تعطیل بسیاری از ما را کنار گذاشت و مغزهایی هوشمندتر را جایگزین کرد تا دنیای بهتر و زیباتر بسازند.

اما آن زمان، جمله‌ای از کاسپاروف در گفتگو با یکی از خبرنگاران، در میانه‌ی هیاهوی خبری گم شد و کمتر مورد توجه قرار گرفت. به کاسپاروف گفتند: آقای کاسپاروف. دیپ بلو همزمان به چند میلیون حرکت آتی فکر می‌کند، شما معمولاً قبل از تصمیم گیری به چند حرکت فکر می کنید؟ و کاسپاروف گفت: به یک حرکت! صفحه را که نگاه می‌کنم،‌ یک حرکت خودش را به من نشان می‌دهد و می‌گوید که آن را انجام دهم!

این حرف در آن زمان می توانست پیام خوبی باشد مبنی بر اینکه ماشین به هر حال، با انسان فرق دارد و مغز انسان، صرفاً یک ماشین پیچیده تر نیست. اگر چه بعداً وقتی که بحث Adaptive Self Organized Artificial Neural Systems شکل گرفت و توسعه یافت، اختلاف نظر در این زمینه هم بیشتر شد.

به هر حال، الان موضوع بحث من چیز دیگری است. شطرنج، نماد انسان اندیشمند بود و انسان در برابر ماشینی که شطرنج بازی می‌کرد، می‌باخت. اما در کنار این رویدادهای زیبا و جذاب خبری،‌ به آرامی رویداد دیگری شکل گرفت که تا جایی که من می‌دانم کلیو تامپسون، قبل از هر کس دیگری اهمیت آن را دیده و در مورد آن نوشته است. عنوان این متن‌ هم، برگرفته از اصطلاحی است که او دوست دارد و به کار می‌برد.

رویداد، به ظاهر ساده بود. پیشنهاد کردند که به جای اینکه انسانها روبروی دستگاه‌های کامپیوتری بنشینند، بتوانند در کنار خود یک دستگاه کامپیوتر داشته باشند و از حرکتهای پیشنهادی کامپیوتر هم، استفاده کنند. به عبارتی، این بار امثال کاسپاروف، یک مشاور جدید هم در کنار خود داشتند که قبلاً اثبات کرده بود از آنها قوی‌تر است. شطرنج بازهای معمولی هم همان مشاور را در اختیار داشتند.

حاصل این شکل جدید بازی، دو نتیجه‌ی جالب بود. نتیجه اول – که قابل حدس است – اینکه شطرنج بازان حرفه‌ای هم وقتی یک ماشین را به عنوان مشاور داشتند، عملکرد بهتری داشتند و در موارد متعددی،‌ تعداد حرکاتی که تا پیروزی نیاز داشتندَ، کمتر می‌شد.

اما نتیجه دوم – و بسیار مهم‌تر اینکه – برخی فکر می‌کردند زیرک هستند و به جای اینکه خودشان فکر کنند، مستقیماً حرکتهای پیشنهادی ماشین را انجام می‌دادند. به هر حال، ماشین قبلاً ثابت کرده بود که از توانمندترین انسان هم، می‌تواند بهتر شطرنج بازی کند. اما اتفاق عجیبی افتاد. در بسیاری از موارد، کسانی که صرفاً مجری پیشنهاد ماشین بودند، از کسانی که در کنار پیشنهاد ماشین، خودشان هم فکر و تحلیل می کردند و حاصل آن را به صفحه‌ی بازی می‌آوردند، شکست خوردند.

عصر سن تورهاتعبیر سن تور، از اینجا شکل می‌گیرد. سن تور، یکی از موجوات افسانه‌ای است که سری شبیه انسان و بدنی شبیه اسب دارد. سن تور، انسان اسب سوار نیست. به عبارتی اسب و انسان در آن قابل تفکیک نیستند. نمی‌توانیم بگوییم که سن تور، اسبی است که سری مانند انسان دارد یا انسانی است که پایی مانند اسب دارد.

ماشین، در شطرنج از انسان برنده شد،‌ اما به سن تور باخت. سالیان سال، انسان ابزار ساخته است. ابزارهای او تا کنون، عموماً ادامه‌ی دست و پای او بوده اند. چکش، مشتی محکم‌تر بود و چرخ، پایی که سریع تر می‌رفت. اما تکنولوژی در دهه‌های اخیر، اجازه داد که انسان ادامه‌ی مغز خودش را بسازد.

امروز دفتر تلفن موبایل، ادامه‌ی حافظه‌ی بلندمدت ماست و وقتی آن را با اکانت گوگل خود سینک می‌کنیم، می‌توان گفت آن را در حافظه‌ی ابدی خود قرار داده‌ایم (اطلاعات در آنجا هم ابدی نیست، اما افق ارزیابی من، متوسط عمر یک انسان است).

دانبار، با بررسی کورتکس مغز انواع جانداران، اعلام کرد که انسان در بهترین حالت، می‌تواند ۱۵۰ رابطه را به صورت جدی و همزمان مدیریت و درک کند. اما امروز اگر چه می‌توان گفت که شبکه‌های اجتماعی، ابزارهای خوبی برای مدیریت رابطه‌ی جدی و عمیق نیستند، اما به هر حال قطعاً می‌توان گفت که ابزارهای جدید، می‌توانند (صرفاً می‌توانند و نه اینکه می‌کنند!) به هر یک از ما کمک کنند که شبکه دوستی بزرگتری را مدیریت کنیم.

امروز ویکی پدیا، یک دایره العارف نیست. بخشی از مغز بشر است که بیرون از جمجمه‌های او تکامل می‌یابد. خرد جمعی، که زمانی یک اصطلاح فلسفی و بیشتر شبیه یک استعاره ادبی بود،‌ امروز – لااقل بخشی از آن- IP دارد. Server دارد و حتی می‌توان میزان انرژی مصرفی آن را بر حسب ژول و کالری حساب کرد!

تا کنون، انسان همیشه سوار بر ابزار خود می‌شد. درست مانند سواری که بر اسب می‌پرد و به پیش می‌رود. اما در این مقطع زمانی، برای نخستین بار، انسان و اسب،‌ یکی شده‌اند و سن تور خلق شده.

امروز من با یک انسان ازدواج نمی‌کنم. با یک سن تور ازدواج می‌کنم: انسان + دفتر تلفن وایبری + اکانت فیس بوک + اکانت اینستاگرام + …

همچنانکه روزگاری، پس از ازدواج،‌ به دلیل مشکلات عقلی و فکری و جسمی، ممکن بود جدایی به وجود بیاید، دفتر تلفن و اکانتهای شبکه های اجتماعی و … هم می‌توانند به همان راحتی منجر به جدایی شوند (یکی از دوستان من که از همسرش جدا شده می‌گفت: احساساتش به توییتر نشت دارد و نتوانسته آن را کنترل کند!). در گذشته کدام زنی، از مردش به دلیل لنگ بودن اسب او جدا شده بود؟!

من به طور مشخص وقتی می‌گویم تکنولوژی به فضای سایبری فکر می‌کنم. با معنای دقیق کلمات آن. فضا معادل واژه‌ی Space و نه معادل واژه‌ی Room و سایبر به همان ریشه‌ی اصلی آن در Cybernetics و نه هم معنا با واژه‌ی مجازی یا Virtual.

زمانی، زاهد تارک دنیا می‌توانست همه‌ی دنیا را کنار بگذارد و با چشمان بسته،‌ به کشف و شهود مشغول شود. او هیچ چیز را از دست نمی‌داد. جهان و عالم هستی را می‌فهمید. آنچه نمی‌دید زوایدی بود که انسان بر روی این کره خاکی آفریده بود. خانه و آشپزخانه و کاخ‌ها و کوخ‌ها و زر و زور و هر آنچه که تجربه‌ی او را از بزرگی عالم هستی، نه تنها عمیق‌تر نمی‌کرد، بلکه مغشوش می‌کرد.

اما در روزگار جدید، انسان که قبلاً چیزی توانمندتر از دست خود و سریع‌تر از پای خود و بزرگتر از بدن خود ساخته بود، مشغول توسعه‌ی چیزی گسترده‌تر از مغز خویش است! در عصر سن تورها، تسلط نداشتن بر ابزارهای جدید، صرفاً ضعف فیزیکی و مادی نیست. بلکه چشم پوشی از ابزاری بزرگ برای درک بهتر عظمت عالم هستی است.

انسانها، اگر نیاموزند که به ابزارها مسلط شوند، در زیر دست و پای سن تورها، له خواهند شد. دنیای جدید دنیای آنهاست و لااقل، نگاهی به وضعیت امروز ما،‌ نشان می‌دهد که بسیاری از ما، نه تنها این ترکیب جدید انسان – ابزار را نفهمیده و ندیده‌ایم، بلکه در سوار شدن بر اسب تکنولوژی هم، چنان ناشیانه عمل کرده‌ و فرو افتاده‌ایم که عملاً صرفاً قربانی پایکوبی اسب‌ها و اسب سواران تکنولوژی هستیم.

پی نوشت: خیلی دلم می‌خواست در این زمینه‌ها بیشتر بنویسم، اما احساس می‌کنم حوصله‌ی خواننده سر می‌رود. روی کاغذ می‌نویسم.

به روز رسانی: بعداً مطلب دیگری تحت عنوان دنیای تکنولوژی و شکل گیری حافظه بیرونی نوشتم که می‌توان آن را ادامه این متن در نظر گرفت. امیدوارم فرصت کنید و آن را هم بخوانید.

+318
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش