فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: فلسفه تکنولوژی دیجیتال

“خان” تا “خام”: تاملاتی در سبک زندگی دیجیتال

پیش‌نوشت: این مطلب را برای عصر ایران نوشتم.  گفتم در اینجا هم آن را بازنشر کنم.

 

در گذشته‌های نه چندان دور، شاید فقط حدود هفت هزار سال پیش، رایج بود که هر کس و هر خانواده‌ای، کارهایش را خودش انجام می‌داد:
خودش برای خودش، سرپناهی می‌یافت یا می‌ساخت.
خودش برای خودش، غذا می‌یافت یا می‌پخت.
خودش برای خودش کشاورزی یا دامداری می‌کرد.
خودش برای خودش لباس و پوشش می‌یافت یا می‌بافت یا می‌ساخت.

اگر چه نمی‌توان نقطه‌ای مشخص و قطعی را در تاریخ جستجو کرد، اما به نظر می‌رسد به تعبیر “مک لوهان” با اختراع چرخ، مسیر تاریخ و تکامل جامعه انسانی، به سمت دیگری چرخیده است: حالا می‌شد مواد اولیه و محصولات را از جایی به جای دیگر منتقل کرد.

شاید نطفه‌ی آغاز مفهوم تجارت و حتی بازار هم چندان از چرخ دور نباشد. گاری‌هایی که محصولات یک روستا را به روستایی دیگر می‌بردند و در عوض، محصولات دیگری را می‌خریدند و بازمی‌گشتند. شاید بشود گفت رواج استفاده از چرخ، آغاز تخصصی شدن فعالیت‌ها بود؛ دوران شکل گیری فرهنگ و حاکمیت “خان”‌ها.

من “خان” را از مخفف این عبارت اقتباس کرده‌ام: خودت انجام نده!
قرار نیست هر کاری را خودت انجام بدهی.بعضی کارها را خودت انجام بده و برخی را خودت انجام نده.دامداری را تو انجام بده اما کشاورزی را دیگری برای تو انجام خواهد داد.

همان مثال کلاسیک اقتصاددان‌ها: تو مشغول تولید گوشت باش، سیب زمینی را دیگری تولید می‌کند.

تاریخ انسان چند هزار سال به سمت تخصصی شدن حرکت کرد.شغل‌ها ایجاد شدند؛یکی کارگر شد و دیگری آهنگر، یکی چاپچی و دیگری پستچی، یکی رویگر شد و دیگری روایت‌گر.

هر کس شغلی پیدا کرد و به آن مشغول شد و هر کس می‌دانست که هر کاری را، کسی هست که بهتر از همه انجام می‌دهد و آن را به عنوان “شغل” انتخاب کرده است و اساساً لغت شغل، نشان می‌داد که او بیش از هر چیز، به آن کار “مشغول” است.

تخصصی شدن مشاغل و فعالیت‌ها، روندی عموماً فزاینده داشته و اوج روند تخصصی شدن را طی دهه‌های اخیر شاهد بوده‌ایم.

در قرن گذشته، “هنری فایول” که او را از بنیان‌گذاران مدیریت جدید می‌نامند، از تخصصی شدن فعالیت‌ها دفاع کرد و چارلی چاپلین در “عصر جدید”، به ما کارگری را نشان داد که بخش عمده‌ی زندگیش، به یک کار خاص، یعنی سفت کردن یک پیچ، می‌گذرد.

اما به نظر می‌رسد که روند دیگری در حال شکل گیری است؛ روندی که آرام و بی‌صدا،‌ در حال فتح زندگی انسان‌هاست.

فرهنگ خان‌ها یا “خودت انجام نده‌”ها، به تدریج جای خود را به فرهنگ خام‌ها یا “خودم انجام می‌دهم”ها، داده است.

مهمانی است.می‌خواهیم این لحظه‌ها را ثبت کنیم. عکاس لازم است؟ نه! خودم انجام می‌دهم. موبایل جدیدی خریده‌ام که اتفاقاً دوربین آن، عالی کار می‌کند.
جلسه است. دبیری بیاوریم که همه چیز را ثبت و ضبط کند؟ نه! خودمان انجام می‌دهیم. دستگاه ضبط هست و می‌شود همه چیز را ضبط کرد.

مردم در بین خطوط رانندگی نمی‌کنند. چه می‌توان کرد؟ کار عجیبی لازم نیست. خودم انجام می‌دهم. امشب در فلان شبکه اجتماعی، برایش هشتگ می‌سازم.

آن شرکت، محصولی بی کیفیت عرضه کرده؛مسئول پیگیری چه کسی است؟ واحد امور مشتریان یا نهادهای حقوقی؟ هیچکدام! خودم انجام می‌دهم. به دوستم که یک حساب کاربری پرطرفدار دارد،‌ می‌گویم آبرویشان را ببرد!

آن شرکت بزرگ نرم افزاری، کارمند می‌خواهد. به آنجا می‌روی؟ مگر دیوانه‌ام. همان کار را خودم انجام می‌دهم. کارآفرین می‌شوم. “استارت آپ” دار می‌شوم. هم عنوان قشنگی است و هم، رئیس بالای سرم نخواهد بود.

کتابت را می‌خواهی با همکاری کدام ناشر منتشر کنی؟ نمی‌دانم. ممکن است به راحتی با چاپ آن موافقت نشود. خودم این کار را انجام می‌دهم. از طریق شبکه های مجازی آن را پخش و توزیع می‌کنم.

اتفاقی در محله‌ی شما افتاده. فکر نمی‌کنی بهتر است به یکی از رسانه های خبری اطلاع دهی تا در موردش گزارشی منتشر کنند؟
گزارش؟ خودم انجام می‌دهم. الان در موردش یک چیزی می‌نویسم. با عکس. با هشتگ. روی کانال تلگرام هم پخش می‌کنم. قبل از اینکه رسانه‌های عمومی حتی به گوش‌شان برسد، صدها هزار بار دست به دست شده.

آیا فلان خبر که منتشر شده صحت دارد؟ نمی‌دانم. بگذار خودم تحقیقی انجام می‌دهم و می‌گویم (از کجا؟ معلوم نیست. به قول اخوان ثالث: هر جا که پیش آید!).

این‌ها، نشانه‌هایی از شروع یک دوران جدید است: دوران خام‌ها (خام = خودم انجام می‌دهم).

دوران کسانی که خیلی از کارها را “خودشان انجام می‌دهند”. اما الزاماً نه به بهترین کیفیت. نه به شکل درست. اما قطعاً‌ به شکلی ساده‌تر، سریع‌تر و ارزان‌تر.

تکنولوژی دیجیتال، تنها عامل شکل‌گیری این دوران جدید نیست. اما حتی اگر نگوییم مهم‌ترین عامل است، باید بپذیریم که یکی از مهم‌ترین عامل‌هاست.
ظهور چنین پدیده‌ای، عظیم‌تر و عمیق‌تر از آن است که بتوان به آن برچسب “خوب” یا “بد” چسباند اما نمی‌توان از آن غافل شد: اقتصاد خام‌ها، جامعه شناسی خام‌ها، روانشناسی خام‌ها، سیاست‌ ورزی برای خام‌ها، رسانه سازی برای خام‌ها، بازی‌های خام‌ها، خدمت‌ها و خیانت‌های خام‌ها و… پدیده‌ای جدید است که ظاهراً در میان اندیشه‌های کهنه‌ی اقتصاددان‌ها و جامعه شناسان و روانشناسان و سیاست‌ورزان و رسانه دارها و بازی‌ساز‌ها، هنوز آن‌قدر که باید جدی گرفته نشده است.

ظهور فرصت‌های ارزشمند فراتر از تصور در ظهور “خام”‌ها و بروز تهدیدهای فراوان آن، چیزی نیست که به سادگی از چشم‌هایمان دور بماند.

حاصل این روند جدید چه خواهد شد؟

قطعاً‌ چنان بحثی فراتر از چنین جایی است. اما دو نکته را نمی‌توان از نظر دور داشت:

نکته اول اینکه می‌توانیم مراقب باشیم که ظهور ابزارهای نوین، در عین اینکه فرصت‌های جدید می‌آفریند و به قدرت ما می‌افزاید، ما را سطحی نکند.
می‌توانیم هنوز هم، به جای اینکه با دوربین موبایل خود، هزار عکس در هفته بیندازیم و هیچ‌کدام را بعداً نبینیم، با خودمان قرار بگذاریم که هفته‌ای مثلاً سه عکس بیشتر نیندازیم.در این حالت معجزه‌‌ای بزرگ روی می‌دهد.

ما بر خلاف عکاس قدیمی که در عموم وقت‌ها، نمی‌توانست دوربین خود را به همراه داشته باشد، دوربین‌مان را در جیب‌مان داریم و از این جهت، تکنولوژی در خدمت ما بوده است.

از سوی دیگر، لذت جستجوی یک قاب ارزشمند را، ساعت‌ها انتظار برای پیدا کردن یک سوژه را، منتظر ماندن برای یک اتفاق ارزشمند قابل ثبت را، همچنان مانند همان عکاس قدیمی تجربه می‌کنیم.

می‌توانیم صحنه‌ای زیبا ببینیم و به خاطر تمام شدن سهمیه‌ی عکس هفتگی، آن را ثبت نکنیم تا درد شیرین عکاس حرفه‌ای را که دوربین و منظره را داشت، اما حلقه‌ی فیلم در دوربینش به آخر رسیده بود،‌ بچشیم.
لذتها و تجربه‌هایی عمیق و ارزشمند که بسیاری از ما، فرصت و امکان تجربه‌ی آن را خودمان از خودمان سلب کرده‌ایم.

نکته‌ی دوم اینکه بپذیریم در دوران خام‌ها، آنچه وجود دارد مجموعه‌ای پیچیده از افراد هستند که با هم در تعاملند و نه تعداد محدودی سازمان انسانی.

سازمان‌های مردم نهاد یا “سمن‌”ها، دولت‌ها، کشورها، قوم‌ها و قبیله‌ها، سازمان‌های سنتی انسانی‌ هستند که امروز متعلق به ماقبل “این تاریخ” هستند و در مدتی نه چندان دور، متعلق به “ما قبل تاریخ”!

رشد، موفقیت، آرامش، رفاه، امنیت، اخلاق و قانون، باید تعاریف و الگوهای خود را به روز کنند که اگر جز این باشد، جایگاه خود را در عصر جدید از دست خواهند داد.

حداقل چیزی که نویسنده‌ی این مطلب، به عنوان هویت عصر جدید می‌فهمد این است که: دوران جدید را با “فرهنگ سازی” می‌توان مدیریت کرد و نه “قانون بازی”. این واقعیتی است که برای درک آن، به دانش یا تخصص یا درک عمیق از فلسفه تکنولوژی دیجیتال، نیازی نیست.

+191
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

خودرو بدون راننده گوگل: راننده هایی که آدم نیستند!

یک ماه گذشته، یکی از زیباترین خبرهایی که شنیده‌ام و دوست داشته‌ام، مکاتبات گوگل و دولت فدرال آمریکا در مورد خودروهای Autodrive است.

خودروهایی که بدون هدایت انسان، مسیر خود را طی می‌کنند.

خودرو بدون راننده گوگل، تا کنون ۵۰۰ هزار کیلومتر در اتوبان‌ها و نواحی شهری آمریکا رانندگی کرده، بدون اینکه حتی یک مورد تصادف داشته باشد و این سابقه، برای اینکه صاحبان تکنولوژی ادعا کنند که سیستم های هوشمند آنها، در زمینه‌ی رانندگی، مستعدتر از انسان است، کافی و پذیرفتنی است.

اما مجوز رسمی قانونی برای اینکه این خودروها به صورت انبوه در خیابان‌ها در حال حرکت باشند، طبیعتاً‌ باید توسط مراجع قانونی صادر شود.

گوگل طی ماه‌های گذشته، مکاتبات متعدد خود را با مراجع قانونی انجام داد و یکی از سوالات کلیدی گوگل، این بود که آیا اساساً قانون گذار، در هنگام قانون گذاری، بر انسان بودن راننده تاکیدی داشته است؟

Google driverless cars خودرو بدون راننده گوگل

طبیعی است که می‌توان با طی کردن مجدد فرایند قانون گذاری، مجوز تردد انبوه خودرو بدون راننده گوگل (و سایر شرکتها مانند تسلا) را صادر کرد.

اما این فرایند، پیچیده و زمان‌بر است و شرکت‌ها و قانون‌گذار، هر دو ترجیح می‌دهند از تمام ظرفیت‌های موجود استفاده کنند تا با صرف کمترین زمان و منابع، این اتفاق بیفتد.

به همین دلیل، دولت فدرال هم تاکید کرد که Driver که در قانون آمده، به معنای Human Driver نیست و قانون گذار هر نوع “راننده” را مستقل از جنسیت آن (زن / مرد / سیستم هوش مصنوعی) راننده در نظر می‌گیرد.

گوگل هم به صورت هوشمندانه، اخیراً‌ به جای خودروی Driverless بیشتر از کلمه‌ی Autodrive استفاده می‌کند.

احتمالاً سالهای بعد، این نقطه از تاریخ و این جمله، به عنوان یکی از نقاط عطف بزرگ در تاریخ توسعه‌ی تکنولوژی ثبت خواهد شد.

اگر چه گوگل، هنوز راه درازی در پیش دارد.

حالا باید با نهادهای قانون گذار در حوزه‌ی استاندارد و ایمنی صحبت کند و ببیند منظور از “پدال پایی برای ترمز” چه بوده و آیا منظور از “پا”، همان عضو دراز دوگانه‌ای است که عموم انسانها به آن مجهز هستند، یا منظور دیگری وجود داشته است؟ 😉

پی نوشت: مواجهه‌ی قانون، اخلاق و تکنولوژی، مواجهه‌ای بسیار جالب و آموختنی است و نگاه کردن به آن، می‌تواند بسیار آموزنده و الهام بخش باشد.

قانون و اخلاق، در همیشه‌ی تاریخ، مانند آب، در هر حفره‌ی قابل نفوذی،‌ نفوذ کرده‌اند و حکم خود را در مورد جزئی‌ترین رفتارها صادر کرده‌اند.

اما تکنولوژی، زمین بلندی است که “افتادگی نیاموخته است” و از قدیم گفته‌اند که “هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!”.

قبلاً هم مثال زدم که اخلاق و قانون، در مورد ثبت چند پروفایل با مشخصات مختلف یا مشخصات غیرواقعی، هیچ نظری نداده‌اند و تنها اگر این کار به خسارات جدی منتهی شود، “ممکن است” در آن ورود کنند.

همچنین اخلاق و قانون، در مورد اینکه آیا یک شرکت مخابراتی می‌تواند به موبایل من پیامک تبلیغاتی بفرستد، نظری صریح و جدی نداده‌اند.

ممکن است بگویند: اختیار با شماست. می‌توانید با ورود یک کد، این تبلیغات را متوقف کنید.

اما سوال من این است که آیا اول باید تبلیغات بیاید و من بعداً آن را متوقف کنم؟ یا اول تبلیغات نیاید و بعداً من آن را فعال کنم؟ ما مشابه این بحث‌ها را در گذشته داشته‌ایم و امروز هم، حق داریم بپرسیم که با کدام پا باید وارد دنیای تبلیغات شد؟

البته پاسخ این سوال، میلیاردها تومان در ماه، هزینه دارد. چون تبلیغات فعال، با احتمال کمی غیرفعال می‌شود و تبلیغات غیرفعال، با احتمال کمی فعال خواهد شد. به همین دلیل، سکوت عجیبی در موردش وجود دارد.

سوال دیگر من این است که اگر کسی بدون اینکه شماره تلفن من را از خودم گرفته باشد، برایم پیامکی تبلیغاتی ارسال می‌کند، آیا مرتکب جرم تجاوز به فضای شخصی من شده است یا خیر؟

می‌توان در مورد این سوالات سکوت کرد.

می‌توان گفت: وارد شدن به فضای تکنولوژی، ملزومات خود را دارد و کسی که مثلاً تلگرام نصب کرده، دریافت آگهی ناخواسته را هم تلویحاً پذیرفته است.

اما فراموش نکنیم که این حکم را در خیلی از حوزه‌های دیگر هم می‌توان داد.

خلاصه‌ی حرفم این است که مواجهه با تکنولوژی، هوشمندی زیادی می‌خواهد.

اگر قانون، یا اخلاق، در این حوزه‌ها بیش از حد ورود کنند، از اعتبار خود خواهند کاست.

اگر هم ورود نکنند و کنار بنشینند یا ورود حداقلی داشته باشند، به تدریج در ذهن مردم رنگ خواهند باخت.

چون اگر زمانی از ۱۰۰ سوال روزمره‌ی من، به ۸۰ مورد پاسخ می‌دادند، امروز ۵۰۰ سوال جدید به آن ۱۰۰ سوال افزوده شده که شاید در ۴۰۰ مورد از آنها سکوت شده است.

و این یعنی Share of Mind یا سهم از ذهن در مورد قانون و اخلاق، کاهش می‌یابد.

به نظرم، بحث در این مورد فراتر از سواد امثال ماست.

ما به عنوان مردمی که دانش و تخصص حقوقی و اخلاقی نداریم و به بزرگان خود اقتدا می‌کنیم، سوال می‌کنیم و منتظر می‌مانیم تا متخصصان، پاسخ دهند.

البته نه به ما.بلکه به روند تاریخی توسعه تکنولوژی.

پاسخ آنها را قرن‌ها بعد، یا در زندگی روزمره خواهند دید و یا در کتابهای تاریخ، خواهند خواند.

منابع مطالعه‌ی تکمیلی:

متن خبر در گاردین

متن خبر در Business Insider

متن خبر در واشنگتن پست (+ فیلم یک دقیقه‌ای کوتاه)

+147
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تکنولوژی به کجا می‌رود؟

دوست خوبم رضا. در زیر نوشته‌ی قبلی، مطلبی نوشت که فکر می‌کنم ارزش دارد به شکل جداگانه مورد بحث قرار بگیرد:

محمدرضا.
در مورد اینده آموزش و دانش شکی در مورد حرف های شما نیست .اما در مورد مهارت و تجربه جای سوال هست.
مثلا در حوزه های کار فنی داشتن علم تنها کافی نیست بلکه تجربه حرف اول را می زند تا جایی که حتی سازمان های بزرگ فضایی هم بی نیاز از تکنیسین ها ی کارآزموده نیستند. و این مهارت و استادی در هیچ دوره ای منقرض نخواهد شد .تنها مسئله این است که چگونه این تجربه به نسل بعد منتقل بشود با توجه به سرعت تحولات و پیچیده شدن تکنولوژی ها که فرصت استادی و کسب تجربه را نمی دهند. آیا همین نقطه ضعفی برای تکنولوژی نخواهد شد؟

من هم پاسخی بسیار مختصر و کوتاه نوشتم تا شاید فرصتی باشد و بیشتر در این زمینه بنویسم:

رضا جان.

فرمایش شما کاملاً متین و درست است. تکنیسین‌ها نقش مهمی در دنیای امروز دارند.
البته نمی‌دانم که استفاده از لغت “هیچ” در جمله‌ی
“مهارت و استادی در هیچ دوره‌ای منقرض نخواهد شد” تا چه حد درست است.
خود نژاد انسان، تاریخ مصرف دارد و قرار نیست تا ابد مهمان این اکوسیستم باشد. چطور ممکن است بخشی از ما باشد که “در هیچ دوره‌ای” منقرض نشود و چنین، جاودانه باشد؟

به نظرم واژه‌های تکنیسین، مهارت و استادی، سه واژه‌ای هستند که نیاز به تعریف دقیق‌تر دارند و از سوی دیگر، چنین بحث‌هایی به مقدمات بیشتری نیاز دارند که فراتر از بحثی فرعی در زیر یک نوشته است.

اما توجه شما را به نکته‌ی کوچکی جلب می‌کنم.
آیا دقت کرده‌اید که تکنولوژی (به معنای نوین آن و نه معنای عمومی آن که شامل اختراع اهرم هم می‌شود) کمک کرده است که کدام بخش‌های بدن خود را برونسپاری کنیم؟
ما قسمتی از مغز را که کار حافظه را می‌کرد، برونسپاری کرده‌ایم.
قسمت‌هایی از مغز را که تحلیل صدا انجام می‌دادند برونسپاری کرده‌ایم (کافی ست IRIS و SIRI را ببینید و با Voice Search گوگل کار کنید).
قسمت‌های Semantic مغز را هم برونسپاری کرده‌ایم.
امروز، گوگل با تکنیک‌های Latent Semantic بهتر از من و شما متن‌ها را می‌خواند و طبقه بندی می‌کند
(دقت کنید که در مورد درک کردن صحبت نمی‌کنم. در مورد طبقه بندی صحبت می‌کنم که یکی از پله‌های ساده و اولیه‌ی درک کردن است)
به عبارتی، اگر من به شما ۱۰۰ سایت بدهم و بخواهم بر اساس ارزش محتوای آنها در حوزه‌ی مذاکره، آنها را مرتب کنید و گوگل هم این کار را انجام بدهد، با نهایت احترامی که برای “مغز شما” قائلم، معتقدم مغز گوگل طبقه‌بندی بهتری انجام می‌دهد.
در حوزه‌ی درک و NLP (نه به معنای Neurolinguistics بلکه به معنای Natural Language Processing) هم پیشرفتها بسیار عالی است و شاید در فرصتی دیگر در موردش حرف بزنیم.
Expert System ها و سیستم‌های خبره هم بسیار عالی کار می‌کنند. امروز قسمت عمده‌ای از قیمت‌گذاری و سفارش گذاری خرید و فروش در بازارهای ارز و بورس، توسط سیستم‌های خبره انجام می‌شود.
جالب اینجاست که این سیستمها، “نه با قواعدی که ما به آنها می‌آموزیم” بلکه با “قواعدی که خود کشف می‌کنند و ما قادر به درک آن نیستیم” معامله می‌کنند و سبدهای سهام را مدیریت می‌کنند. چون حافظه‌ی آنها بهتر از ماست و چون خطاهای احساسی ندارند و خطاهای Cognitive خود را هم به مرور زمان حذف می‌کنند، بهتر از مغز ما عمل می‌کنند.
طی همین سالها با پیشرفتهای حوزه‌ی Bigdata و همینطور Data Mining و Symptom Analysis تشخیص‌های دستگاه‌های پزشکی، در بسیاری از حوزه‌ها، Reliable تر و قابل اتکاتر از تشخیص‌های پزشکان است و این روند به سرعتی شگفت‌انگیز ادامه دارد.
به هر حال، می‌خواهم بگویم که “مهارت و استادی” را اگر به عنوان “هنر یک روبوت پیشرفته با درجات آزادی نسبتاً بالا و طراحی مقاوم و Robust با یک سیستم کنترل Adaptive و خودترمیم‌گر” که عامه‌ی مردم به آن “انسان” می‌گویند، در نظر بگیرید، به نظر می‌رسد که هنوز برای تولید چنین روبوتی تلاش چندانی نشده. ضمن اینکه بخش زیادی از این انجام نشدن هم، ناشی از ضعف تکنولوژی نیست. ناشی از بی نیازی به این روبوت است. چون سیستم زایش در رختخواب، ارزان‌تر از تولید آزمایشگاهی این روبوت است و ظرفیت تولید هم، بیشتر در تقاضا است در حدی که حجم زیادی،‌ وسایل پیش‌گیری فروخته می‌شود!
اتفاقاً قسمتی از ما انسانها که در حال برونسپاری است،‌بیشتر قسمت‌های تحلیلی و Cognitive است.
بنابراین “خبرگی” و Expert بودن، به تدریج از انسان بودن جدا شده و در حال جدا شدن بیشتر است.
اما مهارت فیزیکی،‌ همچنان در دست انسان است.
امروز وقتی ماشین شما خراب می‌شود، یک مغز بزرگ و عظیم به نام ECU خطای آن را پیدا می‌کند و از طریق یک دستگاه Diagnose که به آن دیاگ می‌گویند، ایراد را اطلاع رسانی می‌کند و به یک کارگر تعمیرکار (که ویژگی‌اش همان چیزهایی است که گفتم) اطلاع می‌دهد که کدام قطعه را عوض کند.
ما کارگر آن کامپیوتر هستیم و دستیار او. نه اینکه او دستیار ما باشد.
در اینجا بحث تخصصی‌تر می‌شود. معمولاً کسانی که تکنولوژی را نمی‌شناسند از این حرف های سنتی قرن نوزدهمی می‌زنند که به هر حال، آن را هم ما ساخته‌ایم و …
اما فکر می‌کنم کمی مطالعه در مورد تفاوت Calculated Intelligence و Distributed Intelligence نشان می‌دهد که نوعی از هوشمندی که امروز در دنیای تکنولوژی در حال استفاده و رو به توسعه است، با آن هوشمندی مکانیکی که قدیم Deep Blue روبروی کاسپاروف می‌ایستاد و فقط به دلیل قدرت محاسبه و تصور تعداد حرکات بیشتر از او می‌برد، تفاوت ماهوی دارد.
امیدوارم روزی روزگاری، فرصتی شود که بیشتر در مورد این بحث‌ها بنویسم.
اما ما انسانها در این حوزه، چنان به پیش قضاوت آلوده‌ایم که به سادگی نمی‌توانیم از مرز دیوارهای شیشه‌ای که قبلاً در دورمان بوده و امروز برداشته شده است، عبور کنیم.

پی نوشت: من دنیای امروزه‌ی تکنولوژی را بی ضعف نمی‌بینم. اما ضعف و محدودیت‌هایش به نظرم از جنس دیگری است. مثلاً اینکه به اندازه‌ی انسان Efficient نیست و گرمای بیشتری تولید می‌کند و این مسئله، اگر حل نشود، مسیر توسعه‌اش را برای مدتی، کند یا محدود یا حتی متوقف خواهد کرد.

+181
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره فراموش کردن و ویژگی‌های دیگر حافظه بیرونی

پیش نوشت صفر: این مطلب، هنوز ساختار کامل و درست ندارد. فقط اینجا آن را نوشتم تا با توجه به نظرات و بحث‌های دوستان، به تدریج آن را تکمیل کنم. لطفاً آن را چیزی بیشتر از یک چرکنویس در نظر نگیرید.

پیش نوشت یک: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی و بعداً آن بحث را در مطلبی تحت عنوان شکل گیری حافظه بیرونی و درد جاودانگی ادامه دادم. در اینجا می‌خواهم همان بحث را در قالب چند سوال ادامه بدهم.

پاسخ‌هایی که برای آنها می‌نویسم، صرفاً پاسخ‌های پیشنهادی است و طبیعتاً ممکن است تحلیل‌ها و قضاوت‌های دیگری هم وجود داشته باشند که در این مقطع زمانی، هنوز به درستی نمی‌توانیم هیچ یک از این تحلیلها را، اعتبارسنجی کنیم.

سوال اول: آیا فراموش کردن، یک ضعف است؟ یا آن را می‌توان یک توانمندی در نظر گرفت؟

درباره هنر فراموش کردن

در اینجا طبیعتاً باید بین دو نوع فراموشی کاملاً متفاوت، تمایز قائل شویم. یکی فراموشی غیرطبیعی و Dysfunctional به شکل بیماری که در بیماری‌هایی نظیر آلزایمر آن را مشاهده می‌کنیم و طبیعتاً به دلیل غیرطبیعی بودن، برایمان آزاردهنده نیز هستند.

دیگری فراموشی طبیعی که در طول زندگی روزمره در مغز ما روی میدهد. افراد مختلفی مدل‌های مختلفی برای این به خاطر سپردن‌ها و فراموش کردن‌ها ارائه کرده‌اند که شاید مدل اتکینسون و شیفرین، شناخته شده‌ترین آنها باشد. اما نباید فراموش کنیم که مغز دقیقاً‌ دو یا سه یا چهار نوع حافظه ندارد. بلکه قادر به مدیریت یک طیف پیوسته از توانمندی به خاطر سپردن و ایجاد ارتباط بین اطلاعات جدید و دانسته‌های قبلی و نیز فراموش کردن آنها است که ما برای ساده‌تر کردن صورت مسئله، انواع تقسیم‌بندی‌ها و طبقه‌بندی‌ها را به کار می‌بریم.

شکل اول فراموش کردن (که البته خیلی از ما آن را فراموش کردن نمی‌نامیم) فراموش کردن در لحظه است. به معنای حذف اطلاعاتی که همان لحظه از طریق سیستم‌های سنسوری بدن (بینایی، شنوایی و …) دریافت شده است. شاید بتوان آن را Ignore کردن و صرف نظر کردن هم نامید. اما به نظرم به خاطر جنس آن، طبقه بندی به عنوان یکی از شیوه‌های فراموش کردن می‌تواند مفید و اثربخش باشد.

فرض کنید من خودرویی را که وارد خیابان می‌شود می‌بینم. گاهی پلاک آن را هم می‌خوانم. شاید این کار صرفاً برای گذران وقت باشد و شاید به این دلیل که به دنبال یک پلاک مشخص می‌گردم. ذهن بلافاصله آن را کنار می‌گذارد و اجازه نمی‌دهد مغز درگیر ذخیره‌سازی و پردازش بیشتر این اطلاعات شود.

شکل دوم فراموش کردن، فراموش کردن در کوتاه مدت و میان مدت و پس از به پایان رسیدن کاربرد اطلاعات است (Post-Usage Forgetting). فرض کنید در حال مرتب کردن کتابخانه خود هستید و کتاب‌هایی را که در خانه پراکنده هستند، جمع و طبقه بندی می‌کنید. طبیعتاً با دیدن فضای خالی کتابخانه، ارتفاع و عرض و عمق آن را به خاطر می‌سپارید تا ببینید کدام‌ کتابها را می‌توان در آنجا جا داد. احتمالاً مدت کوتاهی بعد،این اطلاعات فراموش می‌شوند. چون دیگر برای شما مفید نخواهند بود و مغز، دلیلی نمی‌بیند که خودش را به آنها مشغول کند.

شکل سوم فراموش کردن، فراموش کردن در بلندمدت و به دلیل ضعف تدریجی حافظه است. در اینجا می‌توان بسیار بحث کرد که آیا این اطلاعات همچنان در مغز هستند و قابل بازیابی‌اند یا اینکه واقعاً‌ از بین می‌روند و بحث‌هایی از این دست که هر سمت آنها ذی‌نفعان خودش را دارد.

شکل‌های دیگری از فراموش کردن هم وجود دارد که Suppression و سرکوب خاطرات یکی از انواع آن است. اینکه مغز، برخی از خاطرات تلخ خود را چنان سرکوب می‌کند (و به قول برخی از مکاتب روانشناسی به ناخودآگاه می‌راند) که دیگر به سادگی و در شرایط متعارف آنها را به خاطر نمی‌آورد.

این نوع تقسیم‌بندی‌ها را می‌توان به انواع و اقسام شکل‌ها انجام داد. اما به نظرم، برای پاسخ به سوال فعلی، همین تقسیم‌بندی غیرعلمی و ساده و سطحی هم، می‌تواند کافی باشد.

به نظر می‌رسد که فراموش کردن، یک توانمندی است. قابلیتی ارزشمند که اگر از آن بهره‌مند نبودیم، با حجم بسیار زیاد اطلاعاتی که دائماً از محیط به سوی ما در جریان است، سردرگم و دیوانه می‌شدیم. اگر چه، به صورت سنتی، مردم، به خاطر آوردن را یک توانمندی و مهارت ارزشمند می‌دانند و حتی می‌کوشند تکنیک‌ها و شیوه‌های آن را بیاموزند و به ندرت، فراموش کردن را از لحاظ ارزش و اهمیت، هم سطح آن قرار می‌دهند.

البته:

فراموش کردن و حذف اطلاعات، به خودی خود یک توانمندی نیست. چنانکه اگر یک نفر به دفتر کار شما یا خانه‌‌ی شما بیاید و همه‌ی کاغذ‌های خانه را دور بریزد، به فراموش کردن مستندان بی‌خاصیت کمک نکرده و حتی احتمالاً به شما لطمه‌هایی خواهد زد که تا ابد، نتوانید آنها را فراموش کنید.

توانمندی اصلی، تشخیص این مسئله است که چه اطلاعاتی فراموش شوند و چه اطلاعاتی در حافظه باقی بمانند. هنر بزرگ مغز ما، این است که در طول مسیر چند صد هزار ساله‌ی زندگی انسان بر روی زمین، به تدریج آموخته‌ است که چه چیزهایی را فراموش کند و چه چیزهایی را به خاطر بسپارد.

سوال دوم: آیا می‌توانیم فرض کنیم که “فراموش کردن” یک مهارت است؟

اگر فراموش کردن را به معنای دقیق علمی آن در نظر نگیریم و آن را از جنس استعاره در نظر بگیریم، به نظرم فراموش کردن به معنای استعاری آن، می‌تواند یک مهارت باشد.

فرض کنید من در یک مهمانی هستم و می‌بینم که دیگران، در حال حرف زدن از اسرار زندگی خصوصی یکی از آشنایان هستند. اینجا می‌توانم چیزی از جنس فراموش کردن نوع اول را به کار بگیرم. مشغول کار خودم بشوم و از این اطلاعات جدیدی که به من تحویل داده می‌شود، صرف نظر کنم.

یا اینکه در یک شبکه اجتماعی، انبوهی از پیام‌ها و پیامک‌ها و اطلاعات را می‌بینم و به سرعت، تصمیم بگیرم که کدامیک از آنها، متعلق به من و مناسب من نیست.

چنین کارهایی ساده نیست. اما شدنی است. نیاز به تکرار و تمرین دارد و به همین علت، من آنها را مهارت می‌نامم.

هر بار که چیزی را تا آخر شنیدم و بعداً گفتم که ای کاش آن حرف‌ها را از اول نشنیده بودم و هر وقت که مطلبی را تا آخر خواندم و بعد گفتم که کاش، وقتم را برای خواندنش نگذاشته بودم، می‌فهمم که در به کار گیری این مهارت، شکست خورده ام و نیازمند تلاش و تمرین بیشتری هستم.

فراموش کردن نوع دوم، هم یک مهارت ارزشمند است.

شاید شما هم کسانی را دیده باشید که شغل خود را تغییر می‌دهند، اما در محل کار جدید تا ماه‌ها و سال‌ها، هنوز از خاطرات و تجربیات شغل قبل می‌گویند و دائماً اینجا را با آنجا مقایسه می‌کنند. شاید استفاده‌ی موردی از تجربیات گذشته مفید باشد، اما ماندن در گذشته، بیماری کسانی است که از هنر فراموش کردن، بهره‌مند نیستند.

دوستی دارم که هنوز در مسائل ساده، مانند خوردن سالاد، از تفاوت ما شریفی‌ها و بقیه‌ی آدمها می‌گوید. او هنوز، نتوانسته دانشگاه خود را فراموش کند. کافی است یک بار به دانشگاهش سر بزند تا ببیند که ساختمانی که در‌آن درس خوانده تخریب شده و بنای دیگری به جایش ساخته‌اند و دربی که از آن وارد می‌شده، امروز دیوار بلندی است و دیواری که از روی آن، به داخل دانشگاه می‌پرید، الان به در تبدیل شده است. اما او هنوز، نمی‌تواند بخشی از اطلاعات گذشته خود را که کارکرد خود را از دست داده اند، به دست فراموشی بسپارد.

مصداق‌های فراموش کردن نوع دوم، در محیط بیرونی ما هم قابل تصور است.

معلمی داشتیم که به ما متودولوژی ۵S یاد می‌داد و همیشه با خنده و البته کاملاً‌ جدی می‌گفت: اگر در جابه‌جایی از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر، جعبه‌ای را دیدید که از جابجایی قبلی باز نشده است، آن را بدون باز کردن دور بریزید. چیزی که تا امروز متوجه نبودنش نشده‌اید، احتمالاً بعد از این هم، متوجه نبودنش نخواهید شد!

اما تمرین این مهارت هم، مثل هر مهارت دیگری جرات و شجاعت می‌خواهد. چه بسیار کسانی که روی هارددیسک و فلش‌مموری‌ها و سی دی‌های خود، فایل‌هایی را جابجا می‌کنند که هیچ چیز از آنها به خاطر ندارند. اما باز هم جرات ندارند آنها را دور بریزند و همیشه به این بهانه که شاید روزی لازم شد آنها را حفظ و نگهداری می‌کنند.

درست است که این اطلاعات جایی نمی‌گیرند، اما آیا هر چیزی که جایی نمی‌گیرد را باید نگه داشت؟ ما انباردار زندگی‌مان نیستیم که همه چیز را بر اساس مقدار جایی که می‌گیرد، بسنجیم. ما مدیر زندگی‌مان هستیم و باید مراقب باشیم بخش‌هایی از زندگی را که ضرورتی ندارند – حتی اگر جای چندانی نمی‌گیرند – به دور بریزیم. در غیر این صورت بعد از مدتی به یک گورستان متحرک و در بهترین حالت، به یک موزه‌ی متحرک تبدیل خواهیم شد.

فراموش کردن نوع سوم هم، عملاً چیزی از جنس فرسایش است که خارج از اختیار ما و بر طبق قوانین طبیعت، اتفاق می‌افتد. هر چقدر هم که در حفظ یک لیوان مراقبت کنیم، روزی جایی از دستمان می‌افتد و می‌شکند. وسایل به تدریج فرسوده می‌شوند. یادگاری‌های ارزشمند، آسیب می‌بینند و گم می‌شوند و همچنان که مغز، خاطرات قدیمی خود را به تدریج، گم می‌کند و به فراموشی می‌سپارد، دنیای اطراف نیز به میل یا به اجبار، به ما می‌آموزد که باید بعضی چیزها را به فراموشی بسپاریم.

فراموش کردن نوع چهارم هم، مهارت دیگری است که باید با تلاش و ممارست و تمرین، آن را به دست آورد.

فرض کنید من در گذشته، در سازمان خود، به خاطر تصمیم‌ها و سیاست‌های یکی از مدیران، آسیب دیده‌ام. امروز در یک سازمان دیگر یا در همان سازمان، در موقعیتی قرار می‌گیرم که با او هم رده هستم یا حتی بالاتر از او قرار گرفته‌ام.

خاطرات تلخ قبلی، اگر سرکوب نشوند و به فراموشی سپرده نشوند، مُخِل زندگی عادی و روزمره‌ی من خواهند شد و حتی ممکن است خروجی و عملکرد سازمان فعلی، قربانی خاطرات تلخ من از سازمان قبلی شود.

یکی از دوستانم، می‌گفت که به خاطر یک فشار بیرونی، وادار شده تا فردی را در مجموعه‌اش استخدام کند.

پرسیدم کارش چطور است؟ گفت عالی. گفتم راضی هستی؟ گفت قطعاً. گفتم پس چرا در ته لحن تو، نارضایتی حس می‌شود؟

گفت: محمدرضا. همه چیز خوب است. اما این فرد تنها کسی است که قوانین من را دور زده. مسیر استخدامی استاندارد را نرفته. همیشه احساس می‌کنم در نخستین روز در برابرش شکست خورده‌ام.

گفتم: خوب چرا اخراجش نمی‌کنی؟ اگر اینقدر حس تو را بد کرده، اخراجش کن و کسی را به جایش بیاور.

گفت: نه. او را لازم دارم. خیلی خوب است. یکی از بهترین همکاران است.

اینجا دردسر آغاز می‌شود. اگر او از مهارت فراموش کردن نوع چهارم، بهره مند نباشد، ضمن اینکه آن حس منفی برایش آزاردهنده می‌شود، ممکن است روی تصمیم‌ها و رفتار و قضاوت‌هایش هم تاثیر بگذارد. چه بسیار رابطه‌های شخصی و شغلی، که به دلیل ضعف ما در فراموشی نوع چهارم، برای همیشه آسیب می‌بینند و ظرفیت‌های خود را از دست می‌دهند.

حالا که کمی با مفهوم فراموشی بازی کردیم، می‌توانیم به سراغ سوال بعدی برویم:

توسعه‌ی تکنولوژی دیجیتال و شکل گیری حافظه‌ی بیرونی، چه تبعاتی را برای مکانیزم مهم و ارزشمند فراموشی، به همراه داشته است؟

در اینجا مطالب مختلفی به ذهنم می‌رسد که به نظرم می‌توان آنها را در یک مطلب جداگانه شرح و بسط داد. اما فعلاً به عنوان مقدمه این را بگویم که:

قبلاً دو شکل مشخص از حافظه وجود داشت. حافظه‌‌ای که در جمجمه‌ی سر ما وجود داشت و حافظه‌ای که به شکل فیزیکی، در بیرون بود. خاطرات گذشته در مغز ذخیره می‌شد و آلبوم عکس خانوادگی در گاوصندوق یا کمد دیواری. الان با شکل گیری ابزارهای دیجیتال، شکل سومی از حافظه به وجود آمده که از لحاظ شکل به دومی شبیه است اما از لحاظ هویت به اولی.

موبایل، از یک سو به آلبوم خانوادگی یا یک دفترچه خاطرات شبیه است. چون شکل فیزیکی یافته است. از سوی دیگر به مغز شبیه است، چون وسائل قدیمی و یادگاری‌ها، تنها اسنادی از گذشته هستند و موبایل، حامل بخشی از حال و آینده‌ی ما نیز هست. ضمن اینکه در موبایل، فقط اطلاعات ذخیره نمی‌شود. بلکه رفتار هم ذخیره می‌شود.

اگر امروز برای شناخت من، دو گزینه پیش روی شما باشد که یکی، حاوی مجموعه‌ی گسترده و کاملی از تصاویر fMRI مربوط به مغز من (که ۳۶ سال است همراه من است) در شرایط مختلف باشد و دیگری مجموعه اطلاعات روی موبایل من (که فقط دو سال است آن را در دست دارم)، فکر می‌کنم در انتخاب موبایل من، تردید نخواهید کرد. بخشی از مغز من که در بیرون جمجمه قرار دارد و اطلاعات روی آن هم، بدون تجهیزات پیچیده، قابل بررسی و مطالعه است و از قابلیت تحلیل بالاتری هم برخوردار است.

انسان امروز، که مغزش را در دستش می‌گیرد و راه می‌رود، اگر چه مجهزتر از گذشته است، اما تا نتواند تمام مکانیزم‌های قدرتمند مغز قدیمی (از جمله فراموشی)‌ را در آن تعبیه کند، میتواند تهدیدی علیه خود و دیگران باشد.

+160
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش