فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: توسعه مهارتهای فردی

همدلی: بخش فراموش شده هوش هیجانی

پیش نوشت: نظرات رسمی و دقیق‌ من و همکارانم در مورد هوش هیجانی، قبلاً در متمم منتشر شده و آنچه اینجا می‌نویسم دیدگاه و نظر و قضاوت شخصی است. احیاناً اگر کسانی هستند که روی هوش هیجانی تعصب دارند یا نانی از این راه می‌خورند، امیدوارم نقد و نظرات و بحث‌های علمی خود را در متمم مطرح کنند و درک کنند که اینجا، فضای متفاوتی است و انگیزه‌ای که من از بیان این حرف‌ها دارم، چیز دیگری است.

اصل مطلب – قسمت اول – مفهوم همدلی آنقدر که باید مورد توجه قرار نگرفته:

هوش هیجانی از کلمه‌های رایج این سالهاست. معمولاً هر کسی چند سطری درباره‌ی ارتباطات یا مذاکره یا الگوهای رفتاری در زندگی یا مهارتهای عمومی مدیریتی می‌خواند و می‌شنود، چنان با آب و تاب از هوش هیجانی حرف می‌زند که احساس می‌کنی آن اکسیر خوشبختی و شادکامی که کیمیاگران دنبالش بودند و آن کیمیای سعادت که عارفان جستجو می‌کردند و آن راز بزرگ موفقیت که واعظان موفقیت از آن سخن می‌گفتند، همین هوش هیجانی بوده که ما آن را کشف – یا اختراع – کرده‌ایم!

به هر حال، باید بپذیریم که مطرح شدن بحث هوش هیجانی طی ده‌های اخیر، اتفاق مبارکی در حوزه‌ی مهارتهای فردی و مدیریت کسب و کار بوده است.

شاید از این جهت که ما، سالیان سال، هنر ضرب و تقسیم کردن و مشتق و انتگرال گرفتن را – که در بهترین حالت معادل هوش ریاضی است – با هوش و هوشمندی اشتباه گرفتیم و بر همین اساس، کتب درسی را تالیف و تدوین کردیم و بر همین اساس، نمره‌ی دانش آموزان را مشخص کردیم و بر همین اساس، آنها را به دانشگاه فرستادیم و عملاً بخش بزرگی از قسمت بالای هرم مدیریتی جامعه را به دست کسانی سپردیم که سریع‌تر ضرب و تقسیم می‌کردند.

این روند طنزآمیز مدیریت آموزش و هدایت مسیر آموزشی، بر اساس یک خطای شناختی بزرگ ذهنی (به اصطلاح اثر هاله‌ای) شکل گرفت که وقتی یک نفر می‌تواند به صورت ذهنی، ۲۵ را در ۴۵ ضرب کند، حتماً می‌تواند به همان سرعت، درد و غم یک انسان دیگر را هم بفهمد و احتمالاً‌ به همان سرعت، در بحران‌ها تصمیم بگیرد و احتمالاً به همان سرعت، خودش را با تغییر شرایط محیطی وفق دهد و احتمالاً به همان سرعت، در یک جلسه‌ی گفتگو دیگران را متقاعد کند و احتمالاً به همان سرعت خواسته‌ها و انتظارات اطرافیان را برآورده کند و ده‌ها “احتمال” و “احتمالاً” دیگر از همین دست!

و اینکه اگر یک نفر یک ساعت رو به تخته ایستاد و آخر با استفاده از گچ و کاغذ و خودکار و تقلب کردن و پیام دادن و پیامک گرفتن، حاصل‌ضرب مذکور را نادرست حساب کرد، او هرگز هیچ چیز دیگری را هم نخواهد فهمید. نه حرف دل این را و نه خواسته‌ی او را. نه شیوه‌ی خوشحالی این یکی را و نه دلیل درهم شکستن دیگری را. نه روش ایجاد انگیزه در همکاران را و نه ریشه‌های یأس و ناامیدی در دوستان را.

هوش هیجانی از این جهت، یک دستاورد مهم بوده است.

اما در این میان، اتفاق دیگری هم روی داده است. از یک سو، انبوهی از کتابهای بازاری در این زمینه منتشر شد. نه فقط در ایران – که علم عموماً حتی قبل از تولد هم، به بیماری سودجویی و منفعت طلبی و کوتاه نگری و سطحی اندیشی آلوده است – حتی در فرهنگ‌های توسعه یافته هم، به سختی می‌توان منابع علمی غیربازاری در این حوزه را در میان انبوه کتابهای پرفروش و پرزرق و برق ویترین کتابفروشی‌ها یا حتی طبقات کتابخانه‌ی دانشگاه‌ها، پیدا کرد.

از سوی دیگر، مدل‌های علمی و آکادمیک متعدد در زمینه‌ی هوش هیجانی، توسعه یافتند و معرفی شدند و بحث هوش هیجانی چنان زیر فشار سنگین مدلسازی و مفهوم پردازی قرار گرفت که صدای خرد شدن تک تک استخوان‌هایش را به خوبی می‌شود شنید.

مروری بر نوشته‌های جان میر و پیتر سالووی و بعدها دنیل گلمن، نشان می‌دهد که یکی از واژه‌های کلیدی که در تعریف و توسعه و شرح  وبسط مفهوم هوش هیجانی، همیشه و همه جا مد نظر آنها بوده، مفهوم همدلی  است.

البته مفهوم همدلی (به معنای Empathy و تفاوت‌های ظریف آن با Sympathy و …) معمولاً در آموزش هوش هیجانی مطرح می‌شود و مورد بحث قرار می‌گیرد. اما نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که همدلی، یکی از زیرمجموعه‌های هوش هیجانی نیست. بلکه محوری است که بخش اعظم هوش هیجانی و موضوعات مرتبط با آن، حول این محور شکل گرفته است.

اصل مطلب قسمت دوم – همدلی سه لایه‌ی اصلی دارد:

لایه‌ی اول همدلی، این است که من بتوانم خودم را جای شما بگذارم و تلاش کنم که یک شیء یا یک وضعیت یا یک مسئله یا یک مشکل را با نگاه شما ببینم. مثلاً اگر من در فروشگاهی کار می‌کنم که وسایلی را برای هدیه دادن می‌فروشد (کیف و عروسک و شکلات و وسایل تزیینی و …)، شاید به عنوان فروشنده، وظیفه‌ی اصلی من برخورد خوب، لبخند، توضیح در مورد هر یک از وسایل آنجا، اعلام قیمتها، حوصله به خرج دادن و زمان دادن به شما برای بررسی تمام گزینه‌ها و مواردی از این دست باشد.

اما به عنوان یک فروشنده‌ی همدل، وظیفه‌ی من این است که فروشگاه را از نگاه شما ببینم. با خودم فکر کنم که شما، یا می‌خواهید برای انتقال یک پیام هدیه بخرید (پیام عشق، دوستی، ادای احترام و …)‌ و یا به عنوان یک وظیفه (همه برای تولد هدیه گرفته‌اند و من اگر نگیرم بد است و خدا لعنت کند فلانی را که متولد شد یا تولد گرفت!). جدا از اینکه من باید در حرف‌ها و رفتار شما، به دنبال این پیام باشم، باید به خاطر داشته باشم که شما یک دغدغه‌ی مهم دارید: می‌خواهید به نسبت پولی که می‌دهید، این پیام یا وظیفه را با بیشترین تاثیرگذاری منتقل کنید و انجام دهید. احتمالاً شیوه‌ی مکالمه و نحوه‌ی معرفی محصولات و روش مقایسه‌ی گزینه‌ها، تفاوت خواهد کرد.

اگر ما به تنهایی برای خرید نمی‌رویم و ترجیح می‌دهیم دوستی همفکر هم همراهمان باشد، یکی از دلایلش این است که احتمال می‌دهیم فروشنده‌ی طرف مقابل، همدل نباشد و همدلی را نداند. وگرنه، در حضور یک فروشنده‌ی همدل، به قول برخی دوستان، هیچکس تنها نیست.

دوست همدل هم همین است. وقتی درد و دل دوستش را می‌شنود، سعی می‌کند از منظر او به مسئله نگاه کند. این شتابزدگی ما برای پیشنهاد راهکار (حتی قبل از شنیدن کامل حرف دوستانمان)‌ ناشی از این است که فراموش می‌کنیم از جایگاه آنها به مسئله نگاه کنیم و احساس می‌کنیم در مقام کارشناس مشاور نشسته‌ایم و او به خواهش و تضرع، برای کسب راهنمایی به سراغ ما آمده است.

لایه‌ی دوم همدلی، این است که احساسات طرف مقابل را بشناسیم و درک کنیم.

آیا کسی که الان با من حرف می‌زند، شاد است و از سر شادی به سراغ من آمده تا شادی‌هایش را با من قسمت کند و لذت آنها مضاعف شود؟

یا اینکه از سر غم و ناراحتی به سراغ من آمده و امیدوار است که حرف زدن با من، بتواند بخشی از بار غم‌هایش را سبک کند؟

آیا به من حس خوب دارد؟ یا از دست من دلگیر است؟ آیا حوصله‌ی من را دارد و دوست دارد بیشتر با هم حرف بزنیم؟ یا اینکه در پی فرصت و بهانه‌ای است که از دست و دسترس من فرار کند؟

او که امروز به سراغ من آمده، از سر ناچاری آمده یا از سر انتخاب؟

لایه‌ی سوم همدلی، این است که بتوانم مسیر گذشته‌ی او را هم ببینم. به قول آنهایی که درس مهندسی خوانده‌اند، شخصیت و رفتار ما انسانها، ویژگی‌های غیرخطی دارد. وابسته به مسیر است. ممکن است ده نفر الان در یک اتاق نشسته باشند و یک چیز را بشنوند و ببینند و حتی از لحاظ احساسی هم در این لحظه‌ی خاص در وضعیت مشابهی باشند. اما پاسخ آنها، عکس‌العملی که نسبت به دیده‌ها و شنیده‌ها دارند و نحوه‌ی تصمیم‌گیری و رفتار آنها، تابع این است که از لحظه‌ی تولد تا همین الان، چه مسیری را در زندگی طی کرده‌اند.

اصل مطلب – قسمت پایانی

آیا پاسخ به همه‌ی سوالات فوق را می‌توان دانست؟ قطعاً نه. اما اگر این سوال‌ها و این سه سطح همدلی را همیشه مد نظر قرار دهیم، احتمالاً تجربه‌های بهتر و شیرین‌تری خواهیم داشت.

ضمن اینکه وقتی رفتار کسی را درک نمی‌کنیم، ممکن است برای چند لحظه با خود فکر کنیم که شاید مسئله، این است که من بخشی از پاسخ سوال‌های بالا را نمی‌دانم یا نادرست حدس زده‌ام. در این حالت، تحمل اختلاف نظرها و دیدگاه‌ها، ساده‌تر خواهد بود.

گاهی اوقات فکر می‌کنم که نسبت به همدلی، در ادبیات ما هم اجحاف شده است. بله. البته همه می‌دانیم که همدلی از هم‌زبانی بهتر است و از سوی دیگر، حتماً به خاطر داریم که

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

اما حرف من این است که کافی است حجم حرف‌ها و اشعار و داستان‌های مربوط به همدلی را با حجم تولیدات مرتبط با عشق، مقایسه کنید که بزرگانمان گفته‌اند: از هر زبان که می‌شنویم، نامکرر است!

شاید آن شرح نامکرر واقعی، شرح همدلی باشد. هر کس داستان خود را دارد. سرشت خود را دارد. سرگذشت متفاوتی را از سر گذرانده و سرنوشت متفاوتی را انتظار می‌کشد. بر خلاف داستان عشق، که اتفاقاً داستان تکراری تستسترون و استروژن و سروتونین و دوپامین است و بین ما و سایر حیوانات هم مشترک است و در قسمت‌های ابتدایی و قدیمی مغز هم مدیریت می‌شود، داستان همدلی، حدیثی نامکرر است. به ندرت در سایر حیوانات مشاهده می‌شود (شاید در سگ‌ها و برخی حیوانات دیگر، شکل‌های ابتدایی آن را ببینیم) و اتفاقاً‌ به شدت نیازمند پردازش‌های شدید مغزی است و قسمت‌های جدیدتر کورتکس مغز انسان را درگیر می‌کند و کسی که بخواهد کمی همدلانه به دیگران نگاه کند، باید هر روز و هر لحظه، هر کسی را همچون معمایی ببیند که در انتظار حل شدن نشسته است و هر دهان بسته را قفلی ببیند که کلید مناسب را جستجو می‌کند و هر نگاهی را که به زمین خیره شده، مجسمه‌ای از تنهایی ببیند که نه به انتخاب، که به اجبار ناگزیر زندگی، چشم از همنوعان برگرفته و پاسخ سوالات و دغدغه‌های خود را به جای دست و زبان و نگاه آدمیان، بر روی خاک جستجو می‌کند.

گاهی فکر می‌کنم، بخش عمده‌ی آن چیزی که امروز به عنوان مهارت فروش آموزش داده می‌شود، از جنس مهارت همدلی است (یا باید باشد).

گاهی فکر می‌کنم آن چیزی که در حوزه‌ی نرم افزار، به نام UX و طراحی واسط کاربری و بحث‌های وابسته می‌شنویم، از جنس مهارت همدلی است (یا باید باشد).

گاهی احساس می‌کنم اگر در شبکه‌های اجتماعی به صورت گله‌ای، به صفحه‌ی این و آن یورش می‌بریم، نشانه‌ی بزرگی از فقدان همدلی است (یا لااقل یکی از نشانه‌های فقدان همدلی است).

گاهی احساس می‌کنم اگر کسی مثل من، در نوشتن ضعیف است و نمی‌تواند با مخاطب خود ارتباط برقرار کند، ضعف بزرگش همدلی است (یا یکی از ضعف‌های بزرگش می‌تواند همدلی باشد).

گاهی احساس می‌کنم مهارت مدیریت و رهبری که مدام در دانشگاه‌ها تدریس می‌کنند و در کتابها می‌نویسند و ما را به داستان‌های آن سرگرم می‌کنند، بیش از هر چیز در همدلی ریشه دارد (یا لااقل یکی از ریشه‌های بزرگ آن در همدلی است).

حتی گاهی احساس می‌کنم، توصیه‌های دینی و اخلاقی را هم تا حد زیادی می‌توان در ظرف همدلی جا داد (یا لااقل یکی از عصاره‌های اصلی دین و اخلاق، همدلی است).

پی نوشت نامربوط احمقانه‌ی یک: یه عده آدمی هستن که کلاً معتقدند سالهاست هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده و ما فقط در مسیر پیشرفت علم، در حال کشف مجدد گذشته هستیم. امیدوارم در بین اونها، کسی نیاد بگه که این شعر حافظ که استفاده کردی (از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است) قسمت اولی هم داشته و در آنجا گفته (یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب…) و احتمالاً حتی تاکید کنه که حافظ، اشاره به دوپامین و سروتونین داشته و اینکه ریشه‌ی همه‌ی رفتارهای عاشقانه و احساسات عاشقانه یکی است! من مصرع دوم رو فقط به اشاره به کار بردم. اگر چه کلاً در حوزه ی باستان شناسی هم، علاقه و استعداد ندارم و ترجیح می‌دهم آینده را در آینده جستجو کنم.

پی نوشت بسیار مربوط و مهم دو: اگر بعد از خواندن همه‌ی مطالب فوق، یاد یک یا چند نفر از دوستان یا همکارانتان افتاده‌اید که اصلاً احساس همدلی ندارند، نشان می‌دهد که وضع خودتان در حوزه‌ی همدلی، فاجعه است. اما اگر یاد خودتان افتادید که در برخورد با دوستان و همکاران، در چه مواردی همدلانه برخورد نکرده‌اید، احتمالاً بر خلاف تصوری که در ذهن دارید، مهارت همدلی در شما پررنگ‌‌ و قوی است!

+259
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

هنر توجه کردن – قسمت اول

پیش نوشت یک: امسال قسمت پایانی سمینار رفتارشناسی در کسب و کار را به بحث توجه کردن اختصاص دادم. از بحث‌ها و بازخوردها و گفتگوهایی که بعد از سمینار شکل گرفت، متوجه شدم که این مسئله، دغدغه‌ی بسیاری از دوستان عزیزم هم هست. به همین خاطر، تصمیم گرفتم به تدریج در لا به لای سایر بحث‌هایی که اینجا مطرح می‌شود، این بحث را هم باز کنم و در موردش با هم حرف بزنیم.

پیش نوشت دو: مثل همه‌ی چیزهای دیگری که در این وبلاگ می‌نویسم و می‌گویم، آنچه در مورد توجه هم می‌نویسم، کاملاً نظرات شخصی و آلوده به تجربیات و قضاوت‌های شخصی است. اما به هر حال اگر نظر من را جویا باشید، توجه و هنر توجه کردن را کیمیای کمیابی می‌بینم که در دنیای امروز، می‌تواند فراتر از بسیاری از منابع دیگر، در موفقیت و شکست و شادی و ناشادی و رضایت و نارضایتی ما از زندگی و کیفیت زندگی ما نقش داشته باشد.

درباره لغت توجه: لغت توجه، از ریشه «وجه» است و احتمالاً ساده‌ترین تعبیری که بتوانیم از آن داشته باشیم رو گرداندن به سمت یک شیء یا شخص و رو در روی آن قرار گرفتن است. وقتی من از تو می‌خواهم که به من توجه کنی، انتظار دارم که رو به سوی من داشته باشی تا بتوانم پیامی را که می‌خواهم، با کلمات یا علائم غیرکلامی، ساده‌تر و دقیق‌تر برای تو ارسال کنم.

طبیعتاً معنای توجه، صرفاً شکل فیزیکی چهره به سوی کسی گرداندن نیست. وقتی کتاب می‌خوانم، توجه یعنی روی برگرفتن از دیگرانی که در اطراف من هستند و حتی روی برگرفتن از دیگر نویسندگانی که در کتب دیگر، مشابه یا متضاد آن مطالب را گفته‌اند، نوعی تسلیم حواس و خود را در اختیار چیزی یا کسی قرار دادن و غرق در مخاطب شدن.

بنابراین می‌توان گفت توجه کردن، در نخستین گام روی برگرداندن از دیگران و حتی روی برگرفتن از خویشتن است و با تمام جان و روح، تسلیم یک موضوع شدن. این موضوع می‌تواند یک ایده یا اندیشه، یک فرد، یک شیء، یک مشکل یا هر چیز دیگری باشد.

متوجه چیزی بودن هم طبیعتاً به همین معناست. وقتی می‌گویم: آیا متوجه شرایط من هستی؟ منظورم این است که آیا، چهره و ذهن خود را به سمت من و شرایط من برگردانده‌ای و وضعیت من را نگاه می‌کنی و از آن مطلع هستی؟

جالب اینجاست که در زبان انگلیسی هم که Attention را به معنای توجه به کار می‌برند، ریشه‌ی کلمه به Attendere و Attend باز می‌گردد که معنای حضور می‌دهد. به عبارتی، توجه داشتن را شاید بتوان به حضور ذهنی هم تعبیر کرد.

با چنین تعریفی از توجه، آنجا که سعدی هم از حضور غایب صحبت می‌کند و می‌گوید: من در میان جمع و دلم جای دیگر است، عملاً چنین مفهومی را مطرح می‌کند.

شاید به این تعبیر، تنها اصطلاحی که کاربرد آن چندان مناسب نباشد، متوجه شدن به معنای فهمیدن باشد که ما گاهی اوقات آن را به کار می‌بریم.

به فرض اینکه این معنا از توجه را بپذیریم (که لااقل من در این نوشته و تمام نوشته‌های بعدی، چنین معنایی را مد نظر دارم) می‌توانم پیش فرض اصلی صحبت‌هایم را مطرح کنم:

پیش فرض بحث من: اگر چه توجه کردن و حضور ذهنی کامل در یک فضا، همیشه و همه جا یک دغدغه بوده است و داشتن توجه دیگری، سرمایه‌ای انکارناپذیر محسوب می‌شده و می‌شود، اما به نظر می‌رسد سبک زندگی امروزی، توجه را بیش از هر زمان دیگری به یک عنصر کمیاب (یا شاید نایاب)‌ در زندگی تبدیل کرده است.

به ندرت می‌توانید کسی را بیابید که یک ساعت تمام، حرف‌های شما را با دقت بشنود و به سخن گفتن و راهکار دادن و نصیحت کردن و داستان و نقل یک داستان و خاطره‌ی دیگر، برانگیخته نشود. کسی که پس از یک ساعت حرف زدن، هنوز هم نگاه به نگاه شما دوخته باشد و احساس کنید که اگر بخواهید، می‌توانید ساعتی دیگر هم به حرف‌هایتان ادامه دهید (و به نظرم اگر چنین کسی یا کسانی را دارید، آنها را بر هر چیزی و هر کسی معامله کنید، در نهایت باخته‌اید).

به ندرت می‌توانید دختر و پسری را ببینید که برای نخستین بار یکدیگر را در پارک یا کافی شاپ یا هر جای دیگری دیده باشند و برای یک یا دو ساعت، چنان غرق لذت دیدار شوند که چک کردن موبایل خود را فراموش کنند.

به ندرت می‌توانید دانشجویی را بیابید که بتواند یک ساعت و نیم، موبایلش را ساکت کند و در جیب یا کیف رها کند و دل به حرفهای معلم بسپارد.

به ندرت می‌توانید راننده‌ای را بیابید که از مبداء تا مقصد در یک سفر درون‌شهری، موبایل خود را چک نکند و از آن استفاده نکند.

این نمونه‌های تکنولوژیک را اضافه کنید به مشکلات دیگری که در گذشته هم داشته‌ایم و هنوز هم وجود دارد: من با تو حرف می‌زنم و تو در تمام مدتی که حرف من را گوش می‌دهی، آب گلویت را قورت می‌دهی و هوا را در سینه حبس می‌کنی تا به محض پایان کلمات من، با حداکثر سرعت، جملات و حرف‌های خود را آغاز کنی. مشخص می‌شود که سکوتت، نه برای توجه کردن به من بلکه به عنوان نوعی رفتار دیپلماتیک و حفظ ادب بوده است. شاید هم به من پنج دقیقه حق حرف زدن داده باشی که پس از آن، وادار شوم پنج دقیقه دهانم را ببندم و به حرفهای تو گوش دهم.

پیش فرض اصلی بحث من این است که توجه کردن و جلب توجه همیشه و در گذشته هم، مانند امروز کمیاب و ارزشمند بوده است. اما شاید تشدید وخامت اوضاع بعد از توسعه تکنولوژی‌های جدید، این چالش را بیش از گذشته پیش روی ما نمایان کرده است.

دنیای امروز را می‌توان Age of distraction نامید. عصر راهزنان توجه. عصر روی‌گرداندن از هر چیز به جای روی کردن به سوی آن. عصر نوتیفیکیشن‌ها و اخطارها و آلارم‌ها. عصر زندگی‌های موازی و انجام هزار کار همزمان. عصر افزایش کارایی و توهم اثربخشی! احساس شیرین اینکه رانندگی می‌کنم و حرفهایم را هم تلفنی می‌زنم. به مادرم پیام می‌دهم و تا زمانی که او جواب بدهد، حرف‌های همسرم را هم می‌خوانم. احساس لذتبخش اینکه در کلاس هستم و حاضر هم می‌زنم و در خانه هم هستم و همزمان در چند گروه مجازی هم در حال بحث و گفتگو هستم. احساس خوب و شیرین اینکه هیچ زمان تلف شده‌ای وجود ندارد و در فاصله‌ی انتظار بین هر دو کار، کار دیگری برای انجام دادن هست.

نمی‌دانم. شاید شما احساس کنید حساسیت من روی این موضوع بیش از اهمیت واقعی آن است. اما من در شرایط امروز، یکی از راهکارهای اثربخش رشد و موفقیت را هنر مدیریت توجه می‌دانم. مهارتی که به نظرم چنان کمیاب است که می‌تواند مهم‌ترین منشاء تمایز و برتری در رقابت‌های تنگاتنگ دنیای امروز باشد.

+374
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

به بهانه درگذشت وین دایر

وین دایر، دیروز در سن هفتاد و پنج سالگی درگذشت. بعید است کسی اهل کتاب و کتابخوانی باشد و نام او را نشنیده باشد. حتی در عبور گذری از کنار ویترین کتابفروشی‌ها و قفسه کتاب‌های آنها، نام او را خواسته یا ناخواسته، بارها و بارها می‌بینیم.

وین دایر جزو روان درمان‌گرهایی بود که شیوه سنتی آموزش و درمان را ترک کرد و کوشید به انسانها کمک کند که خود،  پاسخ دشواری‌های زندگی خود را بیابند. مکتبی که بعد از تلاشهای او و چند تن دیگر (از جمله دیل کارنگی)، به نام Self-Help یا «خودیاری» به صورت گسترده رواج پیدا کرد.

شاید دوست داشتنی‌ترین جمله‌ی وین دایر برای من، موضع بسیار عمیق و زیبایش در برابر بیماری بود. وقتی او در سال ۲۰۱۲ از بیماری سرطان خون خود مطلع شد، در وبلاگش پیامی با این مضمون نوشت:

شاید این بیماری، به نوعی پاسخ بدن من به زخم‌های روح و روانم باشد. روابط شکست خورده گذشته یا هر چیزی شبیه این. هر چه هست، بدن همیشه می‌داند که چه می‌کند و آن را در حد کمال انجام می‌دهد.

برای کسانی که حوزه خودیاری را می‌شناسند، منظومه‌ی فکری وین دایر مشخص و قابل حدس است. فضایی که در آن، نقش انسان در حال امروز و سرنوشت فردایش جدی گرفته می‌شود. فضایی که مسئولیت گریزی و توجیه سختی‌ها و شکست‌ها با اتکا به شرایط محیطی، قابل پذیرش نیست. فضایی که هر کس مسئول است به سهم خود، دنیا را به جای بهتری برای زیستن دیگران و خود تبدیل کند.

فکر می‌کنم عمده‌ی حرف‌های وین دایر و دیگر افراد فعال در حوزه خودیاری را می‌توان با توجه به این چارچوب فکری، بهتر و ساده‌تر درک کرد. مثلا وقتی که در کتاب قدرت نیت یا Power of Intention می‌گوید:

Wayne_Dyer

در مورد خودیاری، قبلاً هم به بهانه‌ی استیون کاوی در متمم صحبت شده. فکر می‌کنم اقبال گسترده مردم سراسر جهان به این حوزه و پرفروش بودن همیشگی کتابها و حرف‌هایی که زیر چتر خودیاری یا Self-Help قرار می‌گیرند، نشان می‌دهد که انسان امروز، جایی در میانه‌ی حرفها و آموزش های سنتی کهن (که عموماً بسیار کلی یا بسیار جزیی هستند و به روز نشده‌اند و غبار زمان بر آنها نشسته) و آموزش های نوین (که بیشتر می‌کوشند از ما کارمند‌ها و مدیرها و کارگران بهتری بسازند) در جستجوی «حس و حال بهتر» و «تجربه‌ی عمیق‌تر زندگی» است و در حالی که گروه اول و دوم، هر یک با تشویق و تنبیه‌های خاص خود، او را به سوی خود می‌خوانند، وقت و پول خود را برای راه سومی هزینه می کند که جایی در این میانه قرار گرفته است.

نمی‌دانیم که در آینده، کدامیک از این سه گروه، حاکمیت زندگی انسانها را بر عهده می‌گیرند. شاید هر سه دیدگاه، مانند اکنون به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر زندگی کنند. اما اگر قرار باشد یکی از آنها به صورت غالب در بیاید، قطعاً گروهی خواهد بود که «نیازها و خواسته های انسان امروز» را به رسمیت بشناسد و بکوشد خدمتگزار بهتری برای تامین آنها باشد.

+342
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چرا برای وبگردی از موبایل استفاده نمی‌کنم؟

پیش نوشت ۱: خواسته یا ناخواسته بسیاری از نوشته‌های این وبلاگ، طعمی از آموزش با خود دارند. لااقل در موارد زیادی می‌توانم از آنچه مطرح می‌کنم، با استفاده از تحقیقات و مطالعات، به شکلی دفاع کنم. اما آنچه این‌ بار می‌نویسم کمی از این لحاظ تفاوت دارد. به دلیل اینکه سهم سلیقه در آن بسیار زیاد است.به هیچ وجه باور ندارم که شیوه‌ای که من به کار می‌گیرم بهترین شیوه ممکن است و یا اینکه اساساً شیوه درستی است. اما دلم می‌خواست آن را برای شما هم گزارش بدهم.

بنابراین لطفاً آن را به عنوان یک بحث علمی جدی در نظر نگیرید و در پی تایید یا رد آن نباشید. چون خودم هم تاکیدی بر آن ندارم. بیشتر آن را شبیه گفتگوهای بی‌خاصیت داخل تاکسی بگیرید که مسیر سفرهای درون‌شهری را کوتاه می‌کند و در آن هر یک از مسافران، نقش یک تحلیل‌گر سیاسی اجتماعی اقتصادی را بر عهده می‌گیرند و در مورد همه چیز نظر می‌دهند و بعد هم که پیاده شدند، به همان زندگی معمولی روزمره ادامه می‌دهند…

پیش نوشت ۲: یادش بخیر. در دوران دبیرستان (سالهای هفتاد و چهار یا هفتاد و پنج) مردی را می‌شناختم به نام دکتر خسروی. دانشگاه فیزیک درس می‌داد. با یک فولکس قورباغه‌ای یا به قول امروزی‌ها بیتل رفت و آمد می‌کرد و جدا از هوش و دانشی که داشت، چیزی از جنس حکمت هم به خوبی در او حس می‌شد. خوب یادم هست که یک بار می‌گفت: در مورد عادت‌های کوچک زندگی‌ات فکر کن و آنها را آگاهانه انتخاب کن. چون اتفاق‌های بزرگ زندگی‌ات را عادت‌های کوچک زندگی‌ات می‌سازد.

وقت بگذار و فکر کن که ساعت پنج و نیم بیدار شدن بهتر است یا ساعت شش و نیم. وقت بگذار و فکر کن که از خیابان بالایی به مدرسه بروی بهتر است یا خیابان پایینی. وقت بگذار و فکر کن که بهتر است در مسیر پیاده روی، کیف‌ات را در دست چپ‌ات بگیری بهتر است یا دست راستت.

به او گفتم: آقای دکتر. فرق نمی‌کند. خیلی از اینها فرق نمی‌کند. او گفت: اگر کمی به مغزت فشار بیاوری فرق‌های زیادی را پیدا خواهی کرد.

خیلی قبولش داشتم. او تیزهوش بود و مستعد و خیلی چیزها را خوب می‌فهمید. آن زمان برای خودم قانونی داشتم و آن اینکه اگر در یک سری موضوعات، می‌دیدم که کسی خیلی بیشتر از من می‌فهمد، در سایر موضوعاتی که به نظرم نامربوط حرف می‌زد، با او جدل نمی‌کردم. با خودم می‌گفتم احتمال اینکه من نفهمم بیشتر است. بگذار مدتی به سنت او بمانم. دکتر خسروی چنین فردی بود.

خوب یادم هست که شب آمدم و این توصیه دکتر خسروی را در دفتر مخصوصی که در آن توصیه‌های دیگران را یادداشت می‌کردم نوشتم تا به مرور زمان آن را بخوانم و به کار بگیرم.

آن دفترچه ارزشمند توصیه‌ها چند سال بعد در یک سفر کاری به دلایل نامعلومی گم شد. اما آن توصیه‌ها  در ذهن من گم نشد و هنوز هم هرگاه فرصتی پیش می‌آید می‌نشینم و به ساده‌ترین عادت‌هایم فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم به قول دکتر خسروی به مغزم فشار بیاورم و برای آنها دلیل بسازم! البته این روزها دیگر این کار را کورکورانه انجام نمی‌دهم. نتایج شگفت انگیز این توصیه ساده را دیده‌ام و می‌دانم که چگونه می‌تواند معجزه آفرین باشد.

اصل مطلب: فکر کنم با این دو پیش نوشت، اکنون بتوان به سراغ عنوان اصلی این مطلب بازگشت: چرا برای وبگردی از موبایل استفاده نمی‌کنم؟

حتی آدمی مثل من هم که عاشق کتاب است و مهم‌ترین سرمایه زندگی‌اش چند هزار کتابی است که در خانه بر گرد او نشسته‌اند، باید بپذیرد که امروز وسیله‌های دیجیتال بخشی از سهم مطالعه ما را به خود اختصاص داده‌اند و نمی‌توان آنها را از زندگی حذف کرد. بسیاری از کتابها را در قالب فایل‌های دیجیتال می‌خوانیم و بخشی از مطالعات ما حاصل وبگردی در سایت‌های مختلف است و عملاً صفحه‌ نمایش – چه در ابعاد کوچک آن روی موبایل و ساعت‌های هوشمند و چه در ابعاد بزرگتر آن مانند تبلت و لپ تاپ و تلویزیون‌های هوشمند – سهم قابل توجهی را از کاغذ ربوده است.

بنابراین، سوال در مورد اینکه آیا همچنان می‌توان به کتابخوانی روی کاغذ ادامه داد یا باید حضور Screen یا صفحه نمایش را در زندگی به رسمیت شناخت، دیگر سوالی منطقی نیست. مستقل از اینکه پاسخ این سوال مطلوب نظر ما باشد یا نباشد.

اما سوال مهم دیگری هنوز روی میز قرار دارد و آن انتخاب صفحه نمایش مناسب برای مطالعه است. این سوال چیزی از جنس عادت است و مطمئن هستم که اگر امروز هم این فرصت را داشتم که دکتر خسروی سالهای هفتاد و چهار را پس از بیست سال ببینم، از من می‌پرسید که: محمدرضا. آیا در مورد عادت انتخاب صفحه نمایش برای مطالعه، فکر کرده‌ای یا این انتخاب را به صورت ناآگاهانه انجام می‌دهی؟

آنچه می‌نویسم پاسخ من به اوست. درست مثل انشایی که دانش آموزی در پاسخ به خواسته‌ی معلمش می‌نویسد:

من تصمیم گرفته‌ام که برای وبگردی، خودم را به استفاده از لپ تاپ یا کامپیوتر عادت بدهم و الان بیش از یک سال است که به تصمیم خودم وفادار هستم. در ابتدا که این تصمیم را به صورت جدی آغاز کردم، دو یا سه دلیل در ذهنم بود و بعدها دلایل دیگری هم به آن افزوده شد:

* در لپ تاپ میزان عوامل Distractive (مواردی که حواس ما را پرت می‌کنند یا تمرکز ما را به هم می‌زنند)‌ بسیار کمتر از وسایل موبایل است. موبایل وسیله‌ای است که کارکرد اصلی آن با نوتیفیکیشن و آلارم و علائم اخطاری تعریف می‌شود. صدای زنگ موبایل خبر می‌دهد که دیگران با ما کار دارند. صدای رسیدن پیامک‌های همراه اول و ایرانسل و وایبر و تلگرام و ده‌ها برنامه مشابه و نمایش انواع نوتیفیکیشن‌ها در اطراف صفحه، بخشی از تعریف هویت موبایل است. به سختی می‌توان از موبایل برای وبگردی با تمرکز ذهنی بالا استفاده کرد. قاعدتاً اگر موبایل را روی حالت پرواز یا Flight Mode هم قرار دهیم، کارکرد اصلی خودش و دسترسی به وب را از دست می‌دهد. اگر چه حتی در این حالت هم به فرض اینکه بخواهیم یک متن آفلاین ذخیره شده روی موبایل را بخوانیم، مشکلات متعدد دیگری وجود دارد.

* اینترنت را به درستی دنیای وب (تار عنکبوت) نامگذاری کرده‌اند. روی موبایل خیلی بیشتر احتمال دارد که مانند یک مگس در لابه‌لای تارهای این عنکبوت تکنولوژی گره بخوریم و گرفتار شویم. اگر صفحات وب را واقعاً یک تارعنکبوت در نظر بگیریم که هر صفحه با تعدادی لینک به صفحات دیگر وصل شده است و ما می‌خواهیم روی این تار عنکبوت راه برویم، لپ تاپ کمک می‌کند که ما واقعا‍‍ً حرکت عنکبوتی داشته باشیم اما احتمال زیادی وجود دارد که وسایل موبایل ما را به مگسی گرفتار تارعنکبوت تبدیل کنند!

یکی از مهم‌ترین کارکردهای مثبت مطالعه در فضای وب، امکان استفاده از هایپرلینک‌ها و مطالعه مطالب مرتبط است. در واقع کسی که روی هیچ لینکی کلیک نمی‌کند و یک مطلب را تا انتها می‌خواند و می‌رود،‌ از امکانات فضای مجازی استفاده نمی‌کند. او یک مطلب را از ابتدا تا انتها می‌خواند و سپس به سراغ مطلب دیگر می‌رود. درست مانند شاگرد یک مکتب‌خانه یا کسی که پای منبر موعظه یا کلاس دانشگاه نشسته‌ است. مزیت اصلی مطالعه در وب این است که بسته به شرایط و نیاز، من بتوانم از طریق هایپرلینک‌ها به سراغ مطالب و اخبار و نوشته‌ها و اطلاعات مرتبط بروم و به تعبیری که در متمم گفتم فرایند یادگیری کریستالی شکل بگیرد.

مطالعه روی دسکتاپ این کار را به مراتب ساده‌تر می‌کند. قبل از باز کردن یک لینک با حرکت روی آن، می‌توان آدرس لینک را در پایین صفحه مشاهده کرد و در مورد کلیک کردن یا نکردن روی آن تصمیم گرفت. همچنین می‌توان چندین صفحه را همزمان باز کرد و بین آنها رفت و آمد کرد و دوباره به صفحه اول بازگشت. بررسی‌های متعدد نشان داده است که کاربران روی صفحات موبایل وقتی برای مطالعه از یک صفحه بیرون می‌روند با احتمال کمتری به صفحه قبلی بازمی‌گردند. بلکه دنیای جدیدی برایشان باز می‌شود که سرگرم آن می‌شوند.

البته بدیهی است که امکان باز کردن Tab های موازی در وسایل موبایل وجود دارد و برنامه‌های متعددی هستند که این کار را به خوبی مدیریت کنند و تقریباً هر کاری که روی دستکاپ قابل انجام است روی موبایل هم قابل انجام است. اما به طور خاص دغدغه من سرعت و سهولت انجام این کارهاست. اگر فقط سرعت کار وبگردی کریستالی ما با لپ تاپ و دسکتاپ سی درصد بیشتر از موبایل باشد، چنین کاری توجیه دارد. فراموش نکنیم که سیگار که اینقدر همه از آن می‌ترسیم فقط چیزی در حدود ده سال یا ۱۵%‌ از عمر ما کم می‌کند! پس ۲۰ یا ۳۰ درصد افزایش سرعت در فعالیت‌هایی که وقت زیادی را از ما می‌گیرند، چیزی نیست که به سادگی از آن عبور کنیم.

* ارزیابی ناشران و سایت‌ها در فضای موبایل دشوارتر است. تم‌های موبایل معمولاً ساده‌تر هستند و به اصطلاح، برنامه نویسان آنها را لُخت کرده‌اند.همه لباس‌های اضافه از تن آنها به درآمده. ستون‌های کناری کم شده‌اند. بنرها کمتر هستند یا اساساً نیستند. صرفاً متن و تصاویر باقی مانده و به سادگی نمی‌توانیم در مورد اعتبار صفحاتی که به آنها سر می‌زنیم تصمیم بگیریم و در مورد آنها یک قضاوت اولیه داشته باشیم.

به عنوان مثال اگر بر روی موبایل از طریق جستجو یا از طریق لینک سایر سایت‌ها به دو مقاله‌ای در گاردین یا فوربس برسید، تقریباً با یک فضا مواجه خواهید شد و اگر من از شما بپرسم که به نظر شما تفاوت جنس مقالات گاردین و فوربس در چیست، به سادگی و سرعت نمی‌توانید تحلیلی داشته باشید. اما کافی است که این دو مقاله را روی دستکاپ باز کنید و به محیط کلی و فضای این دو سایت کمی توجه کنید. به سادگی می‌توانید متوجه تفاوت فضاهای گاردین و فوربس بشوید و تصمیم بگیرید که کدام جنس از مطالب را بهتر است در فوربس و کدام جنس را در گاردین بخوانید. مثال‌های فارسی هم خیلی زیاد است اما چون اکثراً دوست و آشنا هستند، نمی‌توانم از آنها مثال بزنم.

* جدا کردن اطلاعات مفید و طبقه بندی آنها در فضای دسکتاپ سریع‌تر و آسان‌تر است. هر وقت که دیدیم برای جستجوی دوباره‌ی یک مطلب، به اندازه نخستین بار وقت می‌گذاریم، معلوم است که یک جای کار می‌لنگد! یکی از اساتید من – به شوخی و البته به درستی – می‌گفت: اگر این مدتی را که در زندگی هر روز به دنبال جفت جوراب‌هایم گشتم روی هم جمع بزنیم خودش دو سه ماه می‌شد و اگر آنها را همیشه جفت می‌کردم انگار که سه ماه عمر اضافی برای خودم ایجاد کرده بودم!

در فضای دیجیتال این ماجرا خیلی جدی است. ما در هنر آرشیو کردن و طبقه‌بندی اطلاعات بسیار ضعیف هستیم. بارها دیده‌ام که یک نفر برای اینکه یک عکس را به من نشان بدهد (که قاعدتاً مشاهده آن چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ ثانیه زمان می‌برد) بیش از سه یا چهار دقیقه در حال چرخیدن در گالری موبایلش بوده است (از مسئله اتلاف وقت که بگذریم، حتماً دقت کرده‌اید که فرهنگ جالبی در بین ما رواج دارد که همه‌ی ما سرمان را داخل موبایل طرف می‌بریم و با هم داخل گالری عکس‌هایش را می‌گردیم!).

اگر من یک بار به یک صفحه سر می‌زنم و آن صفحه برایم مفید است یا اینکه چند لینک خاص در آن صفحه هست که ارزشمند است یا اینکه یک پاراگراف مطلب وجود دارد که ارزش خواندن دوباره دارد یا اینکه عکسی وجود دارد که می‌خواهم آن را داشته باشم، طبیعی است که باید به ابزارهای کافی برای ثبت و ضبط و طبقه بندی آنها مجهز باشم. من همیشه به دوستانم می‌گویم هر مطلبی را که حتی ماه‌ها قبل در دنیای وب خوانده باشم و مفید دانسته باشم، می‌توانم در کمتر از سی ثانیه دوباره آن را به شما نشان دهم.

ما به خوبی می‌توانیم فایل‌های مفید را در دایرکتوری‌های مناسب نگهداری کنیم. پاراگراف‌های خوب را در فایل‌های وورد یا وان نوت یا اورنوت یا هر جای دیگری ذخیره کنیم. عکس‌های خوب را در فولدرهای خاص طبقه‌بندی کنیم.

البته می‌دانم که همه این برنامه‌ها نسخه موبایل‌ هم دارند. اما به خاطر داشته باشیم که دغدغه ما کارآیی واقعی است. یادم هست که در سالهای کودکی می‌دیدم یکی قرآن را روی برنج نوشته! به مادرم می‌گفتم که: خواندن قرآن روی برنج سخت نیست؟ مادرم توضیح می‌داد که مادر جان، این را برای خواندن ننوشته‌اند. برای نوشتن نوشته‌اند!

موبایل برای این نوع طبقه بندی و نگه‌داری اطلاعات بسیار ضعیف و ناتوان است و با وجود انواع اپلیکیشن‌ها و پلاگین‌ها و ابزارهای متعدد، نمی‌توانید انتظار یک آرشیو‌کننده حرفه‌ای اطلاعات را از آن داشته باشید.

البته اگر کسی بگوید که من اصلاً لازم ندارم چیزی را آرشیو کنم و همینطوری می‌خوانم و رد می‌شوم واصلاً ماجرا اینقدر‌ها هم جدی نیست، حرف نادرستی نمی‌زند. اما مشخصاً او از وب برای مطالعه و یادگیری استفاده نمی‌کند. بلکه گردش تفریحی در فضای مجازی انجام می‌دهد (وب گردی می‌تواند چیزی شبیه ولگردی باشد و می‌تواند چیزی شبیه مطالعه و یادگیری باشد! بسته به انتخاب ما. البته می‌فهمم که خود واژه Web Surfing‌ از لحاظ مفهومی به ولگردی و Web Wandering نزدیک‌تر است. اما به هر حال انتخاب با ماست).

* موبایل برای مطالعه ارگونومیک نیست. مدتها پیش در هفته‌ نامه ایده متمم مطلبی در مورد اثرات نامطلوب زاویه گردن روی ستون فقرات منتشر کرده بودیم (منبع تصویر):

اثرات منفی استفاده از موبایل برای وبگردی روی گردن

مطالعه روی موبایل و تبلت در مقایسه با مطالعه بر روی مانیتور به وضوح چند برابر فشار بیشتر به ستون فقرات وارد می‌کند و خود این مسئله هم در بلندمدت می‌تواند آسیب‌های جدی به بدن ما وارد کند.

* امکان تعامل در موبایل خیلی کم و ساده و سطحی است: یادم هست که بچه که بودیم یک اصطلاحی در کشور خیلی رایج بود و دائماً به ما می‌گفتند که این غربی‌ها مصرف‌گرا هستند و دنیای غرب مصرف کننده است و ما مصرف کننده نیستیم و نمی‌خواهیم بشویم و خلاصه مصرف کننده یک فحشی بود تقریباً معادل …

موبایل و تبلت بیشتر برای مصرف اطلاعات هستند. کسی که روی موبایل مطلب می‌خواند عملاً Consumer است. تولیدکننده اطلاعات نمی‌تواند با موبایل کار ارزشمند جدی انجام بدهد. فریب این علاقمندان حوزه تکنولوژی (از جمله خود من که عاشق این دنیا هستم) را نخوریم که دنیا عوض شده است و الان هر کسی هم Producer است و هم Consumer و اصلاً الان تولیدکننده و مصرف کننده یکی شده است و ما Prosumer داریم! عکس گرفتن از سالاد ماکارونی و انتشار آن روی اینستاگرام، چیزی از جنس تولید نیست. فوروارد کردن یک مسیج روی وایبر و واتس آپ و تلگرام چیزی از جنس تولید نیست. حتی چیزی از جنس نشر هم نیست. صرفاً ایجاد ترافیک دیجیتال است. آن چیزی که در دنیای شبکه‌های اجتماعی و ابزارهای ارتباط مجازی به آن مشارکت می‌گویند واقعاً Contribution نیست. بلکه بیشتر درگیر کردن ذهن مصرف کننده یا Engagement است (در مورد اینها تحت عنوان بازی سازی یا گیمیفیکیشن در متمم آنقدر گفته‌ایم که نیازی به تکرار نباشد).

تولید واقعی به ابزار نیاز دارد. یک عکاس یا گرافیست واقعی، برای انتشار یک تصویر روی اینستاگرام یا شبکه‌های اجتماعی به کامپیوتر نیاز دارد. کسی مثل من برای نوشتن یک مطلب واقعی به صفحه کلید درست و حرفه‌ای نیاز دارد.

متوسط کیفیت کامنت‌های اینجا را با متوسط کیفیت کامنت‌ها در اینستاگرام من یا فیس بوک من مقایسه کنید. می‌توانید همین متوسط‌ها را در سایت متمم و اکانت اینستاگرام متمم هم مقایسه کنید. آن وقت به خوبی می‌شود درک کرد که کامنت‌هایی که اینجا می‌بینید (که بسیاری از آنها مشخصاً با لپ تاپ تایپ شده‌اند) با کامنت‌هایی که در آنجا می‌بینید که مشخصاً با موبایل تایپ می‌شوند چه فرقی دارند (البته تنها دلیل این تفاوت، تفاوت در ابزارها نیست. اما تفاوت در ابزارها هم یکی از دلایل اصلی این تفاوت است).

به فهرست بالا می‌توان موارد زیادی را افزود. اما برای من همین فهرست هم کافی است که موبایل را برای ولگردی در اینترنت و لپ تاپ را برای وبگردی هدفمند انتخاب کنم و طبیعتاً چون فرصت زندگی کم است و نمی‌توان آن را صرف ولگردی کرد، عملاً استفاده من از موبایل به یک ابزار ارتباطی محدود شده است.

این بود انشای من!

+228
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش