Category: روزمرگی‌ها

برای اینکه دیده شوی، دورتر شو

پیش نوشت: از بین #زنگ تفریح‌های متمم (حداقل در هفته‌های اخیر)، زنگ تفریحی که به عکس‌های عنکبوت‌ها پرداخته بود برای من دوست داشتنی (و شاید تداعی کننده‌تر از بقیه) بوده است.

دلم می‌خواست مطلبی در موردش بنویسم. اما چون فعلاً در متمم چند تا از کامنت‌های من در قسمت کامنت‌های امتیاز بالا هست، برای اینکه اونجا رو شلوغ‌تر نکنم اینجا می‌نویسم.

اصل حرف:

ریچارد داوکینز، در سال ۱۹۹۱ در انجمن سلطنتی علوم در لندن یک سلسله سخنرانی چند روزه به نام Growing up in the universe (بزرگ شدن / رشد کردن در هستی) داشت.

این سخنرانی یکی از زیباترین سخنرانی‌های علمی هست که من تا امروز دیده‌ام. لحن ساده و در عین حال پایه‌ی علمی قوی این سخنرانی به عنوان یکی سخنرانی علمی-عمومی، مثال زدنی هست.

در بخشی از این سخنرانی، داوکینز به پدیده‌ی عادت کردن و انتظارات دوردست می‌پردازه.

به اینکه ما انسان‌ها، به شگفتی‌های محیط اطراف خودمون عادت می‌کنیم و برامون هیجان انگیزه که در نقاط بسیار دور، شگفتی‌هایی رو کشف کنیم.

داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر فقط یکی از این عنکبوت‌ها وجود داشت (نه میلیون‌ها و میلیاردها) و اگر به ما می‌گفتن که این عنکبوت، تنها موجود زنده‌ای هست که در یکی از سیاره‌های دور (مثلاً زحل)‌ وجود داشته و توسط یک کاوشگر (مثلاً کاسینی)   به زمین آورده شده، ما چگونه با اون مواجه می‌شدیم؟

موجودی هست که هشت چشم داره.

پاهاش با سیستم هیدرولیک کار می‌کنه.

(احتمالاً می‌دونین که ماهیچه عنکبوت فقط می‌تونه پاهاش رو جمع کنه. به عبارتی Extensor Muscle یا ماهیچه‌های بازشونده نداره. برای اینکه پاهاش رو باز کنه، مایعی رو تحت فشار داخل پاهاش پمپ می‌کنه. به همین علت وقتی میمیره، پاهاش جمع میشه چون فشار هیدرولیک این سیستم از بین می‌ره).

می‌تونه سی تا چهل برابر قدش بپره.

و خلاصه خیلی ویژگی‌های عجیب داره. تار درست می‌کنه و …

به نظرم اگر چنین چیزی گفته می‌شد، احتمالاً دولت‌ها بودجه‌های میلیارد دلاری برای حفظ این تک نمونه می‌گذاشتند و شاید هم سازمان‌های عریض و طویل (بزرگ‌تر از ناسا) تشکیل می‌شد تا روی این مطالعه کنند و افکارش رو بفهمن و مدل مغزش رو درک کنند و سیستم عصبیش رو تحلیل کنند و ژنومش رو تحلیل کنند و هر روز (خصوصاً روزهایی که خبرهای مهم‌تری وجود داره) صدا و سیمای ما یک ساعت از اخبار شامگاهی رو بهش اختصاص می‌داد.

اما الان این موجودات شگفت‌انگیز، دارن کنار ما زندگی می‌کنن و ما اون‌قدر که باید از دیدنشون هیجان زده نمی‌شیم. منظورم فقط عنکبوت‌ها نیستند. بسیاری از موجودات اطراف ما هستند.

داوکینز – یادم نیست در اون سخنرانی یا جای دیگه – جمله‌ی جالبی داره و می‌گه: انسان‌ها احتمالاً عمق فضا و کهکشان‌ها را سریع‌تر از اعماق اقیانوس‌های روی زمین، کشف خواهند کرد.

داوکینز بخشی از زندگینامه خودش رو هم که منتشر کرده، براش عنوانی انتخاب کرده که به نظرم به تنهایی به اندازه‌ی یک کتاب ارزش داره:

An appetite for wonder – ذائقه‌ای برای شگفت زده شدن (Wonder رو می‌شه به چیزهای دیگه هم ترجمه کرد. اما تم کتاب نشون می‌ده که احتمالاً بهترین ترجمه همینه).

فکر میکنم خیلی از ما (و شاید همه‌ی ما) این ذائقه‌ی شگفت زده شدن رو تا حد زیادی از دست دادیم. نمی‌تونیم به سادگی از دیدن دنیای اطرافمون شگفت زده بشیم.

حتی یک عنکبوت ریز، برای اینکه دیده بشه باید میلیون‌ها کیلومتر از ما دورتر بشه تا به چشم بیاد.

+302
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

یک پیشنهاد برای مدیریت بهتر زمان: حذف ساعت‌های رُند

ما به بهانه های مختلف در متمم در مورد مدیریت زمان و #نظم شخصی صحبت کرده‌ایم.

با این حال، دلم می‌خواست یک عادت کوچک را که از سال پیش شروع کردم و نتیجه های فراتر از انتظار برایم داشت با شما هم به اشتراک بگذارم.

عادتی که هم در خانه هم در محیط کار و جلسات شرکت‌ها، قابل اجراست و آن‌قدر ساده است که به سختی می‌توان آن را ترک کرد.

پیشنهادم این است که شما هم این کار را امتحان کنید و اگر آن را اثربخش دیدید به دیگران هم پیشنهاد بدهید:

با خودمان قرار بگذاریم که از ساعت‌های رُند برای زمان بندی و قرار گذاشتن و شروع جلسه و خلاصه در تمام جنبه های رفتار روزمره استفاده نکنیم.

به این معنا که مثلاً ساعت‌هایی مانند:

  • هشت
  • هشت و ربع
  • یازده و نیم
  • یک ربع به یک

را از دامنه واژگان فعال‌مان حذف کنیم.

اگر می‌خواهیم با دوستانمان در ساعت هشت و نیم قرار بگذاریم، قرار را به ۸:۲۹ یا ۸:۳۱ یا ۸:۲۸ یا ۸:۳۳ تغییر دهیم.

اگر قرار است جلسه‌ای رأس ساعت ۹ در شرکت شروع شود، ساعت جلسه را تغییر دهیم و در تمام نامه ها و ایمیل‌ها و پیام و پیامک‌ها ساعت ۸:۵۸ یا ۸:۵۸ یا ۹:۰۱ یا ۹:۰۳.

امیدوارم نتایج این تغییر، همون‌قدر که برای من و دوستانم اثرگذار بوده برای شما هم اثرگذار و محسوس باشه.

+262
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره مهاجرت و ادامه تحصیل

پیش نوشت: دیروز با یکی از دوستانم گفتگوی کوتاهی درباره مهاجرت و ادامه تحصیل داشتم که حس کردم بد نیست آن را در اینجا هم نقل و ثبت کنم. لازم به تکرار نیست که آنچه می‌نویسم، مثل همیشه یک دیدگاه شخصی است و بر تحقیق و مطالعه هم استوار نیست. بنابراین، می‌توان آن را صرفاً به عنوان یک «نظر» و نه یک «نظریه» محسوب کرد.

مفروضات:

دوستم می‌گفت که علاقمند به مهاجرت است و تصمیم گرفته است که ادامه‌ی زندگی خود را در نقطه‌ی دیگری از جهان بگذراند.

آنچه به عنوان «موضوعِ انتخاب» در ذهن داشت، شیوه و فرایند این مهاجرت بود.

برای او، ادامه‌ی تحصیل آکادمیک هم گزینه‌ی جذاب یا مطلوبی نبود به راه اندازی و توسعه‌ی کسب و کار در نقطه‌ی دیگری از جهان فکر می‌کرد.

اصل مطلب:

به عنوان یک دیدگاه شخصی، بر این باور هستم که ادامه تحصیل می‌تواند بهانه و بستر خوبی برای مهاجرت به سرزمینی دیگر باشد.

چون در بسیاری از کشورها، مهاجر در جستجوی کار و دانشجوی در حال تحصیل، دو تصویر ذهنی کاملاً متفاوت ایجاد می‌کنند. دانشجو، هویتی قابل درک‌تر و قابل اعتمادتر است و معمولاً امتیازات فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی را هم سریع‌تر و ساده‌تر می‌تواند کسب کند.

حتی در کشور خودمان هم با وجودی که واژه‌ی دانشجو و بیکار یک مفهوم یکسان دارند (چون هر دو، شغل و کار ندارند)، اما تصویر ذهنی متفاوتی را ایجاد می‌کنند.

فرض کنید از کسی بپرسید که اینجا چکار می‌کنی و سه پاسخ بشنوید:

  • در جستجوی کار هستم.
  • فعلاً در یک شرکت کار می‌کنم تا ببینم می‌توانم در شهر شما جا بیفتم و ثبات پیدا کنم؟
  • دانشجو هستم.

به نظرم می‌رسد که پاسخ سوم، پیام ثبات بیشتری را منتقل می‌کند.

به شخصه، اگر قصد مهاجرت داشتم، به رغم اینکه ادامه تحصیل آکادمیک را برای مسیر یادگیری و توسعه ی دانش و نگرش خودم خودم گزینه‌ی مطلوبی نمی‌دانسته و نمی‌دانم، اما احتمالاً ادامه‌ی تحصیل دانشگاهی را لااقل به عنوان یک گزینه، برای شروع برنامه مهاجرت مد نظر قرار می‌دادم.

اما بحث دیگری هم در گفتگو با دوستم مطرح شد:

اگر می‌خواهیم کسب و کاری در نقطه‌ای دیگر راه بیندازیم، نمی‌شود چند سال (مثلاً به اندازه‌ی همان دکترا یا ارشد و دکترا خواندن) در ایران بمانیم و کمی سرمایه اولیه جمع کنیم و بعد، بدون مشغول شدن به فضای دانشگاهی، به کسب و کار دیگری در نقطه‌ی دیگری از دنیا مشغول شویم؟

انتخاب قدیمیِ پول جمع کنم و بعداً بروم اینکه بروم و بعداً پول جمع کنم، فکر می‌کنم بیش از یکی دو دهه است که جدی‌تر از همیشه روی میز ما – معمولاً در سالهای آخر دانشگاه – قرار می‌گیرد.

به نظرم برای این سوال، نمی‌توان پاسخی کلی در نظر گرفت.

اینکه به کدام کشور می‌رویم، می‌تواند پاسخ سوال را کاملاً تغییر دهد.

همچنین اینکه تخصص‌مان چیست تاثیر بسیار مهمی بر انتخاب ما دارد (منظورم دقیقاً تخصص است و نه مدرک یا دانشگاه یا رشته‌ی تحصیلی). برخی تخصص‌ها سریع‌تر قابل تبدیل شدن به پول و درآمد هستند و برخی دیگر، زمان بیشتری را می‌طلبند.

اتتخاب گزینه‌ی مطلوب، احتمالاً به گزینه‌های شغلی در دسترس در کشور مبداء (ایران) هم ربط پیدا می‌کند.

اما به هر حال، من فقط می‌خواستم روی یکی از فاکتورهایی که بد نیست به سایر فاکتورها بیفزاییم و در کنار آنها مورد توجه قرار دهیم، تاکید کنم:

اگر می‌خواهیم در ایران بمانیم و کمی رشد کنیم و با دست پرتر برویم، فکر می‌کنم باید به حجم تلاش و انرژی و منابعی که صرف می‌کنیم هم توجه داشته باشیم.

در مورد اینکه چگونه مهاجرت، احتمال موفقیت را افزایش می‌دهد کتاب و حرف و گزارش بسیار است. شاید اگر کسی به مطالعات جامعه شناسانه در این زمینه علاقمند باشد، کتاب جنیفر لی به اسم The Asian American Achievement Paradox نقطه‌ی شروع خوبی باشد.

اما در میان ده‌ها عامل که محققان مورد بررسی قرار داده‌اند و اما و اگرها و نقد و تمجیدهایی که بر روی این گزارش‌ها و مطالعات وجود دارد، یک نکته‌ی مشخص وجود دارد که من به آن باور دارم.

برداشت شخصی و البته باور من بر این است که مهاجر در کشور دیگر سخت‌کوشانه‌تر از کشور خود زندگی می‌کند.

  • بسیاری از ما، اگر امروز به عنوان دانشجو به کشور دیگری مهاجرت کنیم، با اینکه در یک اتاق بسیار کوچک در زیرزمین یک خیابان پرتردد زندگی کنیم هم میتوانیم کنار بیاییم. اما اگر در شهر خودمان بخواهیم محلی برای اقامت انتخاب کنیم، احتمالاً کمی (یا خیلی) سخت‌گیرانه‌تر عمل خواهیم کرد.
  • در کشور دیگر، از اینکه هفته‌ها تنها باشیم و تعاملات اجتماعی نداشته باشیم، شاید چندان ناراحت نشویم. اما اینجا از اینکه موبایل خود را خاموش کنیم و فرض کنیم که به هیچکس دسترسی نداریم احساس خوبی را تجربه نخواهیم کرد. اینکه دوستان دیگر من در همین شهر هستند و من سه ماه است با هیچ‌یک از آنها حتی قدم نزده‌ام (یا کافی شاپ نرفته‌ام) ممکن است برایمان  دردناک‌تر باشد.
  • صبح خیلی زود بیدار شدن و درس خواندن یا مطالعه کردن تا نیمه‌های شب، وقتی یک دانشجوی مهاجر هستی، قابل درک، قابل پذیرش و اجتناب ناپذیر به نظر می‌رسد. اما وقتی در کشور خودت هستی، چنین کاری در بهترین حالت یک ریاضت نزدیک به حماقت به نظر می‌رسد.
  • وقت گذاشتن روزانه برای یادگیری بهتر زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری در کشور مقصد) بسیار طبیعی است. اما وقتی هنوز در کشور مبدا هستی این کار چندان ساده نیست و به انرژی و انگیزه‌ی بیشتری احتیاج دارد (آنهایی هم که می‌گویند یادگیری وقتی در محیط هستی بهتر است، معمولاً منظورشان جبر محیط است و نه فرصت‌های محیطی).

اگر بخواهم حرفم را به شکل دیگری بیان کنم، ما انسان‌ها همگی به نوعی طلبکار اجتماعی هستیم. شاید بتوانید در ذهن خودتان این میزان طلبکاری را به صورت کمّی و عددی هم تصور کنید.

فکر می‌کنم مهاجرت باعث می‌شود که میزان طلبکاری اجتماعی انسان نسبت به کشور مبداء، کاهش یابد. احساس می‌کنیم در جای جدید چندان حقی نداریم. اگر هم چیزی می‌خواهیم باید خودمان با تلاش و کوشش آن را ایجاد کنیم.

فکر می‌کنم اگر کسی بتواند کاهش طلبکاری اجتماعی را به شکل ذهنی شبیه‌سازی کند، می‌تواند در کوتاه مدت (قبل از مهاجرت) یا در بلندمدت(وقتی اصلاً مهاجرت نمی‌کند) موفقیت و رشد بیشتری را تجربه کند.

بگذریم.

نمی‌دانم دوست یا دوستانی که بین گزینه‌ی مدتی ماندن و بعداً رفتن و یا مستقیماً رفتن، می‌خواهند یکی را انتخاب کنند، چه ارزش‌ها و اصول و اولویت‌ها و ترجیحاتی دارند. اما این را می‌دانم که اگر کسی می‌خواهد در ایران برای همیشه یا به صورت موقت بماند، اما در حدی رشد کند که اگر بعداً به کشور دیگری رفت، بتواند سطح اولیه‌ی زندگی را تامین کند و یا اگر در ایران ماند،‌ با دیدن زندگی و موفقیت‌های آنها که رفته‌اند حسرت نخورد، باید برای چند سال مهاجرت ذهنی را تجربه و تحمل کند.

مهاجرت، همیشه با خوردن مهر خروج و ورود در پاسپورت کنترل فرودگاه‌ها انجام نمی‌شود. گاهی با حذف چند شماره از دفتر تلفن، با بستن یا باز کردن چند اکانت در شبکه های اجتماعی، با تغییر دادن کتابی که کنار تخت‌مان است، با تغییر دادن ساعت خواب و بیداری، با تغییر دادن انتظارات و چارچوب‌های ارزیابی گزینه‌ها اتفاق می‌افتد.

+406
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

باز هم نیویورک تایمز

قبلاً یک بار در مورد تبلیغ خلاقانه‌‌ی نیویورک تایمز نوشته بودم.

ترجیحم این بود که با فاصله‌ی زمانی کم، دوباره مطلب مشابهی منتشر نکنم. اما وقتی تبلیغ دیگری از نیویورک تایمز را دیدم، حیفم آمد آن را با شما به اشتراک نگذارم.

ترامپ، واژه‌ها و اصطلاحات متعددی را به ادبیات رسانه و سیاست آمریکا (و حتی جهان) افزوده است که از جمله‌ی آنها می‌توان به Alternative Facts اشاره کرد.

ترامپ، حتی وقتی نمی‌خواهد مستقیماً Fact‌ های مطرح شده در رسانه‌ها را کاذب بخواند، توضیح می‌دهد که فکت‌های دیگری هم وجود دارند که رسانه‌ها آنها را نمی‌بینند و برای توصیف این فکت‌ها از اصطلاح Alternative Facts استفاده می‌کند.

حالا با این پیش‌زمینه تصویر زیر را ببینید:

Just Facts No Alternatives - تبلیغ خلاقانه نیویورک تایمز

پی نوشت: بحث درباره‌ی دو سارق را فراموش نکرده‌ام. اتفاقاً آن بحث را می‌توانیم در چند قسمت ادامه بدهیم. فقط منتظرم کمی زمان بگذرد و همه‌ی ما (شامل خودم) بیشتر روی آن فکر کنیم.

+138
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

خودافشایی گاردین

پیش نوشت: چون الان مدتی است واژه‌ی #خودافشایی را به هر بهانه‌ی مربوط و نامربوطی به کار برده‌ام و چون بلد نبودم تیتر دیگری برای این مطلب انتخاب کنم، تیتر را این‌گونه انتخاب کردم.

اصل خبر:

امروز داشتم به عادت هر روز، خبرهای نشریات مطرح را مرور می‌کردم که مطلبی در پایین یکی از خبرهای گاردین، توجهم را جلب کرد:

guardian-request

گاردین به مشکلات مالی خود و کاهش شدید درآمد تبلیغاتی اشاره کرده و با توجه به افزایش روزافزون مخاطبان و کاهش روزافزون درآمدها، از خوانندگان درخواست کمک کرده است.

دو گزینه‌ی پیشنهادی هم جالب بود. خواسته بود که یا با دادن اطلاعات کارت، به صورت سالیانه حدود ۷۰ دلار از حساب خوانندگان کم شود.

یا اینکه اگر حاضر نیستند این کار را بکنند، یک بار مبلغ ۲۵ یا ۵۰ یا ۱۰۰ پوند کمک کنند. البته فضایی برای ارقام دیگر هم در نظر گرفته شده بود.

اینکه این نوع اعلام خبر چه تاثیری در آینده‌ی گاردین دارد، هنوز به سادگی قابل پیش‌بینی نیست.

و نیز اینکه نمی‌توان به سادگی  عکس‌العمل آگهی دهندگان را حدس زد.

آنها ممکن است از این فرصت برای آگهی دادن بیشتر (با نرخ کمی منصفانه‌تر و احتمالاً قدرت چانه‌زنی بیشتر) استفاده کنند که این خبر خوبی است.

ممکن هم هست که میزان آگهی‌های خود را کاهش دهند و معتقد باشند که این رسانه اثربخشی گذشته را ندارد.

البته گاردین هوشمندانه در متن خود به افزایش مخاطبان و کاهش درآمدها اشاره کرده تا آگهی‌دهنگان چنین چیزی را پیش‌بینی نکنند.

اما من با استفاده از الکسا نگاهی به وضعیت گاردین کردم و به نظر نمی‌رسد که ادعای گاردین در مورد افزایش مخاطب‌ها صادقانه باشد:

رتبه الکسای گاردین

ممکن است احساس کنیم که شاید مخاطبان وب‌سایت‌های خبری ریزش داشته‌اند.

اما بررسی سایت‌های دیگری مانند Independent نشان می‌دهد که چنین فرضی چندان درست نیست:

independent-audiences

اینها را نوشتم تا یادم بماند و در آینده دوباره تبعات این رفتار را بررسی کنم. از طرفی گفتم شاید برای شما هم جالب باشد.

+199
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تبلیغ زیبای نیویورک تایمز: حقیقت…

معمولاً تلاش می‌کنم مطالب متوالی در مورد مسائل کشورهای دیگر و چیزهایی که مستقیماً دغدغه‌ی ما نیست منتشر نکنم.

با توجه به اینکه اخیراً مطلب کوتاهی در مورد روز رییس جمهورها در آمریکا منتشر کرده بودم و بعد از آن هم به ائتلاف بیل گیتس و راننده‌های آژانس (تحت عنوان هم‌صدایی بیل گیتس و صنف اتومبیل کرایه) منتشر کردم، منطقی نبود که باز هم مطلبی در آن فضا منتشر کنم.

اما حیفم آمد که این مطلب را با شما به اشتراک نگذارم.

شاید یادتان باشد چند سال پیش که فضای محتوا چندان غنی نبود، یکی از انواع محتوا که خیلی جذابیت داشت تیزرهای تبلیغاتی شرکت‌ها و برندها بود.

شاید اگر هنوز هم نشر این نوع محتوا رایج بود، مثالی که اینجا مطرح می‌کنم، نمونه‌ی بسیار خوبی برای آن محسوب می‌شد.

می‌دانید که ترامپ از  روز اول با رسانه‌ها چندان دوست نبوده است. معمولاً هم وقتی از رسانه‌ها مثال می‌زند، سیخی یا نیشی به نیویورک‌تایمز هم می‌زند.

گاهی از آن با عنوان Failed Times یاد می‌کند. گاهی Fake News. یک بار هم توییت کرد که یکی بیاید اینها را بخرد ما خلاص شویم.

نیویورک تایمز در اقدامی که حداقل در یک دهه‌ی گذشته سابقه ندارد، تصمیم گرفته است برای خودش تبلیغ تلویزیونی منتشر کند.

این کار نه تنها برای نیوریورک‌تایمز، بلکه برای بسیاری از رسانه‌های مکتوب رایج نیست.

این تبلیغ به صورت رسمی هم‌زمان با اعطای جوایز اسکار از شبکه های تلویزیونی پخش خواهد شد و الان نسخه‌ی اولیه‌ی‌ آن در رسانه‌های وابسته به نیویورک‌تایمز، اطلاع رسانی (تبلیغ) می‌شود.

تصور کنید رسانه‌ای که ابزارش جملات و کلمات مکتوب هستند و خودش سالها برای کسب و کارها و برندها تبلیغ کرده، می‌خواهد برای خودش وارد بازی اطلاع رسانی و #تبلیغات شود.

هم باید این کار را حرفه‌ای انجام دهد و هم چندان از ظرفیت‌های تلویزیونی استفاده نکند (وقتی یک رسانه‌ی مکتوب دارید، سعی می‌کنید نشان دهید که ظرفیت‌های آن را مناسب می‌دانید).

حاصل این ملاحظات تیزر تبلیغاتی زیر است:

 


ابتدا چند جمله از رایج‌ترین جمله‌های فعلی در فضای رسانه‌ای آمریکا را می‌خوانیم.

نخستین جمله هم این است که کشور، بیش از هر زمان دیگری، اکنون دچار تفرقه و دودستگی شده است.

جمله‌ها به تدریج با سرعت زیادتری نمایش داده می‌شوند. در حدی که خواندن آنها ممکن نیست و کلمات آنها در همهمه‌ی صداها و تراکم تصویر گم می‌شد.

در پایان می‌خوانیم که دانستن و تشخیص حقیقت، سخت است. اما الان بیش از هر زمان دیگری ضروری است.

پی نوشت بی‌اهمیت: ببخشید که این را اینجا می‌نویسم. در واقع خیلی به شما ربطی ندارد. چند روز پیش دیدم نشریه‌ای، تایم را با تایمز اشتباه گرفته بود. فقط چون ‌آن نشریه، رویدادهای روزمره‌ی خودمان را هم خیلی اشتباه می‌گیرد، حس کردم لازم نیست جداگانه در موردش بنویسم.

به هر حال حتماً یادمان هست که Time و The Times و New York Times سه چیز کاملاً متفاوت هستند.

+228
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

روش درست باختن (عنوان زیبای یک کتاب)

the-right-way-1این مطلب را به قصد معرفی یک کتاب یا توضیح دادن در مورد یک کتاب ننوشتم.

صرفاً دوست داشتم لذتِ دیدنِ انتخابِ نامِ زیبا برای یک کتاب را با شما در میان بگذارم.

اسم این کتاب را می‌شود به این شکل ترجمه کرد:

شیوه‌ی درست باختن در یک جنگ

عنوان دوم کتاب هم هست:

آمریکا در عصر تعارض‌های پایدار

البته شاید بعضی ترجیح بدهند که Unwinnable را غیر قابلِ بُرد یا بدون برنده ترجمه کنند. اما با توجه به بحث‌های کتاب فکر می‌کنم ترجمه به تعارض‌های پایدار یا تعارض‌های ماندگار بهتر باشد.

 پی نوشت: گفته بودم که فقط قصد دارم یک عنوان زیبا را معرفی کنم. اما حیفم می‌آید چند جمله هم ننویسم (گاهی یاد کارتون زیبای معاون کلانتر می‌افتم که در دوران کودکیِ ما پخش می‌شد و معاون کلانتر در آن کارتون، همیشه اول می‌گفت حرفی ندارد و بعد می‌گفت بر اساس اصرار دوستان، می‌خواهد چند کلامی صحبت کند و بعد هم دیگر ساکت نمی‌شد).

کتابهای دومینیک تیرنی زیبا هستند. استاد علوم سیاسی است در آکسفورد درس خوانده‌ و در هاروارد می‌چرخد و درس می‌دهد.

تحلیل‌گر خوبی هم هست. از آن تحلیل‌گرهایی که حتی اگر در مواردی، برخی باورها یا برخی تحلیل‌هایشان را هم قبول نداشته باشید، همچنان می‌شود از نحوه‌ی فکر کردن‌شان، نکته‌های فراوان آموخت.

اصل ماجرای کتاب، به نگرش آمریکا به جنگ مربوط می‌شود. تیرنی، ابتدا مروری به جنگ‌های آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم دارد و توضیح می‌دهد که جز در یک مورد (عراق و کویت)، تقریباً هیچ‌جا دستاورد مشخص مثبتی وجود نداشته است. حتی جاهایی که منافعی هم برای آمریکا تامین شده، آن‌قدر هزینه‌ها و چالش‌ها و تبعات و دردسرها زیاد بوده که در نهایت، نمی‌توان جمع‌بندی قطعی انجام داد و صاحب‌نظران، در مورد اینکه بیلان کلی آن جنگ، مثبت است یا منفی، هم‌نظر نیستند (تیرنی جنگ افغانستان و جنگ دو کره را هم نمونه‌هایی از این نوع جنگ‌ها می‌بیند).

اینجاست که دومینیک تیرنی، ایده‌ی خود را مطرح می‌کند: جنگ‌ها و تعارض‌ها و بسیاری از اختلاف نظرهای گروه‌ها‌ی سیاسی و حزب‌ها و کشورها، قرار نیست حل شوند یا لازم نیست حل شوند. اما تفکر سنتی فکر می‌کند که بهتر است به نفع یکی از طرفین وارد میدان شود و جنگ را از بین ببرد. کاری که آمریکایی‌ها بعد از جنگ جهانی دوم بارها انجام داده‌اند.

تیرنی، معتقد است که نگرش سنتی آمریکایی که در هر دو حزب اصلی آمریکا به شکل‌های متفاوتی دیده می‌شود باعث شده که آمریکا هر جا جنگ یا اختلاف دیدگاهی را می‌بیند،‌ تصمیم بگیرد سریعاً موضع بگیرد و البته موضع گیری هم معمولاً با ارسال نیروی نظامی بوده و در نهایت هم، جنگ و تعارض حل نشده و باقی مانده است یا صرفاً به آتشی زیر خاکستر تبدیل شده.

تیرنی در این کتاب که در سال ۲۰۱۵ منتشر شده توضیح می‌دهد که این نوع نگرش (شصت سال دخالت ناموفق یا گران‌قیمت)، در نهایت باعث می‌شود که مردم آمریکا از هر نوع دخالت و جنگی ناامید شوند و نهایتاً‌ به سمت دولتمردان یا سیاستمدارانی بروند که نگاه (یا ادعای نگاه) درون‌گرایانه دارند و می‌خواهند دوباره آمریکا را از درون بازسازی کنند.

پی نوشت دوم: اگر روزی این کتاب را خواندید با این دید نخوانید که من هم همه‌ی بحث‌ها و ایده‌های آن را قبول دارم. بخش‌هایی هم هست که برای من جذاب یا قابل قبول یا لااقل قابل درک نیست.

پی نوشت سوم: ربط مستقیم به مطلب فوق ندارد. اما دوست داشتم اینجا به آن اشاره کنم. چند ماهی است که یکی از دغدغه‌های من در متمم (به عنوان یک دغدغه‌ی شخصی) بررسی شیوه‌ی مطالعه‌ی دوستانم بوده است.

احساس می‌کنم تعدادی از دوستانم، بیشتر به نقل تکیه می‌کنند تا عقل.

به این معنا که در هر موضوع، یا با جستجوی وب، یا جستجوی کتابهای فارسی یا جستجوی کتابهای انگلیسی، مطلب یا مثال یا ایده یا نکته‌ای را مطرح می‌کنند.

کتاب خواندن بد نیست. استفاده از ایده‌ها و نکته‌های دیگران هم بد نیست. اما احساس من و برداشت من این است که سهم حضور ما در حرف‌هایمان و گفتارمان باید بیشتر و جدی‌تر باشد.

اگر حرفی می‌زنیم که این احتمال وجود دارد که دیگری هم با جستجو در وب یا مطالعه همان حرف یا مشابه همان حرف را مطرح کند، احتمالاً‌ چندان ارزش آفرین نبوده‌ایم.

من گاهی برای نوشتن مطالب روزنوشته، تمرینی را انجام می‌‌دهم که خیلی دوستش دارم.

چهار یا پنج کلمه‌ی کلیدی را که در ذهن دارم می‌نویسم و در گوگل به زبان فارسی و انگلیسی جستجو می‌کنم. لینک‌های یکی دو صفحه‌ی اول را می‌بینم و می‌خوانم. بعد به خودم می‌گویم: حالا می‌توانی حرفی بزنی یا چیزی بنویسی که تکرار اینها نباشد؟ یا لااقل نکته یا جمله‌ی جدیدی در نوشته‌ات باشد؟

نمی‌گویم همیشه موفق بوده‌ام. اما فکر کنید که این همه تلاش کرده‌ام، حاصل این نوشته‌های ضعیف شده. اگر این کار را نمی‌کردم چه می‌شد.

گاهی اوقات فکر می‌کنم دوران وفور اطلاعات و گستردگی ابزارهای جستجو، فضا را برای فکر کردن به شدت تنگ کرده است.

دنیا پس از گسترش ابزارهای دسترسی به اطلاعات، یک دوراهی بسیار بزرگ برای انسان‌ها ایجاد کرده:

یک راه که شلوغ‌تر و هموارتر است و به فکر نکردن و خوردن و بازخوراندن فکر دیگران اختصاص یافته و در واقع، انسان را از سطح تفکر قبلی هم پایین‌تر برده است.

راه دیگر که خلوت‌تر و ناهموارتر اما زیباتر است و به فکر کردن پس از خوردن و خواندن و شنیدن افکار دیگران اختصاص یافته. این راه، اگر چه علاقمندان کمتری دارد اما به روندگان مسیرش کمک می‌کند که در نقطه‌ای از اندیشیدن و اندیشه بایستند که برای انسان‌های قبل از عصر تکنولوژی، دستیابی به آن در عمر بسیار کوتاه انسان، تقریباً و تحقیقاً غیرممکن بوده است.

+254
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تپسی یا اسنپ؟ مسئله این نیست! (بی‌وفایی در عصر دیجیتال)

دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ می‌کرد. هر جا و به هر بهانه‌ای می‌گفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید.

امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچه‌ها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید.

اسنپ - تپسی - اپلیکیشن حمل و نقل درونشهری

به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره.

فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه می‌زد و می‌دید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا می‌کرد و برای اون تیشه می‌زد.

شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه،  یه نفر دیگه رو پیدا می‌کرد که بهتر یا جذاب‌تر از فرهاد باشه و با همون مکانیزم تیشه عشقش رو ابراز کنه.

اساساً همه‌ی جوانب مفهوم وفاداری، چه در رابطه با انسان‌ها و چه محصولات و چه برندها، در یک تحلیل ساده‌ی اخلاقی خلاصه نمیشه. بلکه جایی در درون خودش به فرصت‌های بی‌وفایی و امکانات برای بی‌وفایی و چالش‌ها و هزینه‌های بی‌وفایی هم نظر داره.

دنیای امروز، نقطه‌ی تعادل جدیدی میان فرصت و امکان و چالش و هزینه پیدا کرده و به نظر نمی‌رسه که بازگشت به دنیای سابق امکان پذیر باشه.

در چنین شرایطی، شاید منطقی باشه که ما هم به بازتعریف مفاهیم کهن بپردازیم.

به عنوان برخی از ساده‌ترین مصداق‌ها، فکر می‌کنم باید طراحی باشگاه مشتریان، فرمول‌های محاسبه‌ی ارزش برند، شیوه‌ی طراحی کمپین‌ها و نحوه ارزیابی ایده‌های خلاقانه‌ برای جذب مشتری تغییر کنند. در غیر این صورت، بازاریابان و تبلیغات‌چی‌ها و سخنرانان و مشاوران امروز، بیشتر به چیزی شبیه اصحاب کهف تبدیل می‌شن که اگر چه سکه‌های زیبا و متعددی در جیب دارند، اما سکه‌شون در بازار خریدار نداره و اگر هم کسی مشتری اونها بشه، بیشتر علاقمندان عتیقه‌جات هستند و نه فعالان بازار.

+233
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

مقایسه‌های خوش‌دلانه

پیش نوشت: آنچه می‌گویم، خاطره‌ای از یک دوست و همکار سابق است که نام خانوادگی‌شان را تغییر داده‌ام (اگر چه ماهیت و معنای نام جدید هم بسیار نزدیک است). البته وقتی از خودشان اجازه گرفتم، گفتند که به نام خودم بگو. اما باز هم من، ملاحظه می‌کنم.

مقایسه خوش‌دلانه

آقای خوش‌دل حدود ده سال پیش، همکار ما بودند. ایشان در کارهای خدمات و نظافت و سایر کارهای مشابه، به ما کمک می‌کردند. با من یکی دو سال اختلاف سن داشتند.

همیشه رأس ساعت ۸ وارد شرکت می‌شدند. انتظار ذهنی من این بود که بهتر بود ایشان حداقل یک ربع زودتر می‌آمدند تا کمی فضا را سر و سامان دهند. اما هرگز دلم نمی‌آمد مستقیماً به ایشان چیزی بگویم (ضمن اینکه آن یک ربع دیر آمدن ظاهراً در رضایت او بسیار بیشتر اثر داشت تا اثر یک ربع زود آمدنشان در حال و هوای بچه‌ها).

من هم طبق عادتی که از نخستین ما‌ه‌های کار کردنم تا امروز حفظ کرده‌ام، کارم را زود شروع می‌کردم.

حدود ۶ صبح (قبل از اینکه ترافیک شهری و طرح ترافیک و هر چیز دیگری آغاز شود) میز کارم را دستمال می‌کشیدم و کار را شروع می‌کردم.

نخستین قوری چای را خودم دم می‌کردم و معمولاً با قوری دوم، آقای خوش‌دل سر می‌رسیدند.

بعد از سلام و احوال پرسی، جمله‌ی ثابتی از روی عادت رد و بدل می‌شد. به آقای خوش‌دل می‌گفتم: قوری رو خالی نکنین. تازه دمه. برای خودتون هم بریزید.

یک روز که به دعوت آقای خوش‌دل در آبدارخانه نشسته بودم تا با نان بربری تازه صبحانه بخورم، به شوخی گفتم:

خوش‌دل. چه حسی داری مدیر عامل صبح‌ها برات چایی دم می‌کنه؟

گفت: خیلی خوبه آقای مهندس. عالیه.

گفتم: منم دوست دارم. لذت می‌برم. اما واقعاً هیچ‌وقت معذب نمی‌شی؟ راحتی؟

گفت: بله آقای مهندس. خوب اگه من قرار بود ۶ صبح سر کار باشم و میز کار دستمال بکشم که الان جای شما نشسته بودم.

اما به نظرم می‌ارزه که کارم کمی پایین‌تر باشه اما کمی بیشتر بخوابم.

شاید اگر هوا کمی گرم‌تر بود و بیابانی دم دست بود، باید جامه می‌دریدم و به بیابان می‌رفتم.

آن زمان این صحبت آقای خوشدل به یکی از شوخی‌ها میان همکاران تبدیل شده بود. هر کس می‌خواست بگوید که تمایل به انجام یک کار سخت ندارد، از ادبیات مشابه او استفاده می‌کرد.

آن زمان برای این سبک فکر کردن، اصطلاح مقایسه‌ی خوش‌دلانه را به کار می‌بردیم.

به این معنا که یک نفر (یا یک سازمان یا یک کشور یا یک فرهنگ) با یک نفر دیگر (یا یک سازمان دیگر یا یک کشور دیگر یا یک فرهنگ دیگر) تفاوت‌های جدی دارد. اما آن تفاوت‌ها را جدی نمی‌گیرد یا اگر هم جدی می‌گیرد، ریشه‌ی آن تفاوت‌ها را به درستی تشخیص نمی‌دهد و آن‌ها را به مسائلی کوچک و بی‌اهمیت ربط می‌دهد.

به نظر شما با چند میلیون خوشدل، به هفتاد و پنج میلیون نفر رسیده‌ایم؟ 😉

+380
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

چقدر تغییر می‌کنیم

امروز صبح در حال مطالعه‌ی خیلی جدی بودم که یک نفر برایم پیامی فرستاد. متن آن این بود:

دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،

اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.

مثل چتر خوب.

که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،

آسوده زیر باران بایستیم.

***

نگاه کردم و گفتم: این چرت و پرت‌ها و متن‌های تینیجری از زمان اینستا مد شد.

خاک بر سر سیستروم که چنین زیرساختی درست کرد تا هر چه لوس و بی‌سواد و احمق هست، جمله‌سازی کند و حس نویسندگی هم به او دست بدهد و پلتفرمی هم برای مطرح کردن سالادهای کلمات داشته باشد.

اصلاً خاک بر سر زاکربرگ که اینستاگرام را خرید.

خلاصه کمی نق زدم و به عادت همیشه، جستجویی در گوگل کردم ببینم این جملات، انشای کدام دختر یا پسری است. حتماً بعدش هم در مورد روباه و اهلی کردن حرف زده.

با کمال تعجب به وبلاگ خودم رسیدم و فهمیدم که خودم این متن را نوشته‌ام.

با خودم فکر کردم که چقدر تغییر می‌کنیم. چقدر نگاهمان به دنیا عوض می‌شود.

بعد دوباره فکر کردم آیا محمدرضایی که امروز صبح نشسته و به نقل‌هایی که مولوی بدون ذکر منبع از اشعار متنبی کرده بود نگاه می‌کند و مثنوی و دیوان شمس را با نسخه‌ عربی دیوان متنبی تطبیق می‌دهد و برای خودش گزارش می‌نویسد (و احساس می‌کند که چقدر کار مهمی می‌کند و در عین حال نوشته‌های رمانتیک سال‌های قبلش را مسخره می‌کند) باز هم، سه سال دیگر با همین شدت و حدت، حرف‌ها و نوشته‌های امروزش را مسخره خواهد کرد؟

جزو معدود مواردی بود که از ته دل، خوشحال شدم که در وب زیر آن جملاتم نامی از خودم ندیدم.

بعد فکر کردم: آیا این شانس را خواهم داشت و آن‌قدر عمر خواهم کرد که روزی، از دیدن نامم زیر نوشته‌های این روزهایم هم شرم کنم؟

آرزو می‌کنم که چنین شود.

+357
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش