Category: روزمرگی‌ها

هر گزینه‌ی خوبی، یک انتخاب درست نیست

هر انتخاب خوبی، یک انتخاب درست نیست

این حرف را تا به حال، به انواع شیوه‌های قابل تصور گفته‌ام و نوشته‌ام.

اما بعد از مطلبی که در مورد استراتژی های قیمت با هدف رونق‌بخشی منتشر کردم، احساس کردم همچنان می‌توان آن را تکرار کرد.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+190
  

در حال مقایسه چه چیزهایی هستیم؟

مدتی پیش، به واسطه‌ی توصیه (و در واقع دستور) یکی از آشنایان، در جلسه‌ای در یک شرکت خصوصی شرکت کردم.

جلسه قرار بود به بررسی متن یک تفاهم نامه بگذرد.

یکی از مدیران شرکت، پیشنهاد کرد که ابتدا ناهار بخوریم تا “مغزمان بهتر کار کند”.

تا آن روز فکر می‌کردم که مطالعه و درس خواندن و تجربه کردن و تمرین تحلیل‌گری، می‌توانند کمک کنند که مغزمان بهتر کار کند. اما به هر حال، اهمیت قند و اکسیژن و مواد غذایی را هم نمی‌شد انکار کرد.

مراسم غذا خوردن آغاز شد. به طرز شگفت انگیزی طولانی و کند و خسته کننده نظر می‌رسید.

آن هم برای من که از غذا خوردن لذت نمی‌برم و آن را جزو کارکردهای سطح پایین انسان می‌دانم. چیزی شبیه دستشویی رفتن.

منظورم از کارکرد سطح پایین، این نیست که چیز بدی است. به هر حال، همه‌ی ما در اثر یکی از همین کارکردهای سطح پایین متولد شده‌ایم و پا به جهان گذاشته‌ایم.

اما به هر حال – اگر چه جرات نمی‌کنم دائماً این نظر را ابراز کنم – جایی در درون ذهن خودم معتقدم که یا باید هر دو کار خوردن و دستشویی رفتن را با طیب خاطر و افتخار در فضای عمومی انجام دهیم یا هر دو کار را در فضای پنهان شخصی. چون دقیقاً از یک جنس هستند (یکی جذب و دیگری دفع).

بگذریم. باید نیمه‌ی پر لیوان را نگاه کنم. همین که فعلاً در شبکه های اجتماعی فقط تصاویر غذا خوردن منتشر می‌شود خودش جای شکر دارد.

خلاصه میز چیده شد و وسایل چیده شد و قاشق‌ها و چنگال‌ها را به دقت در دو طرف بشقاب‌ها چیدند و لیوان‌های سایزهای مختلف را آوردند و بعد هم یکی از حاضرین پرسید: آقای مهندس. چیدمان بر اساس پروتکل‌های بین‌المللی هست؟

من هم – از همه جا بی‌خبر – و در شرایطی که به زحمت می‌توانستم فرق قاشق سوپ خوری و غذاخوری را تشخیص دهم و کارد استیک خوری را هم با چاقوی میوه خوری، عموماً پس از کشیدن لبه‌ی آنها روی انگشت دستم، تشخیص می‌دهم و تفکیک می‌کنم گفتم: راستش. به قول خودتان من «مهندس» هستم. اگر خیلی بفهمم، باید بتوانم حساب کنم که غذا چند ژول انرژی به ماشین بدن ما منتقل می‌کند. راستش را بخواهید این محاسبات هم یادم رفته.

بگذریم. من که به خیال خودم رفته بودم تا یک تفاهم نامه را نیم ساعته بخوانم و برگردم، گرفتار مراسم بی‌انتهای ناهار شدم.

دوستی آنجا بود و توضیح داد که غذای این رستوران، نسبت به یکسال قبل بدتر شده. البته کباب ترش را هنوز به خوبی سابق درست می‌کنند. اما کباب‌های برگ‌شان اصلاً ترد نیست.

دوست دیگری توضیح داد که فقط بحث کباب نیست. تو همین سوپ ذرت را با سوپی که پارسال برای افتتاح سرو می‌کردند مقایسه کن.

نفر اول توضیح داد: وقتی قیمت‌ها را نمی‌توانند افزایش بدهند یا نمی‌خواهند افزایش بدهند، از مواد اولیه کم می‌گذارند.

یک نفر دیگر توضیح داد که اینها دلیل نمی‌شود. دوغ فلان برند، الان سه سال است فقط ۲۰ درصد تغییر قیمت داشته. اما کیفیتش بیش از ۵۰ درصد بهتر شده.

داشتم فکر می‌کردم که اگر این حرف را در متمم زده بود، می‌توانستم نیم ساعت داد و بیداد کنم که عزیز من، شما کیفیت را چگونه بر اساس درصد اندازه گرفتی؟ شاخصت چه بوده؟ زبان مبارک به ابزارهایِ سنجشِ کمّیِ کیفیتِ دوغ مجهز است؟

اما خوب. متاسفانه آنجا متمم نبود. من هم به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم. آن‌قدر جدی و مصمم که فکر می‌کنم زبان بدنم تا ۶۰ درصد بهبود را هم تایید می‌کرد (به هر حال، در درک طعم کباب که کاملاً ناشی هستم. منطقی بود در زمینه‌ی دوغ که ریسک کمتری دارد، مشارکت و همراهی کنم).

بحث ادامه پیدا کرد و به کیفیت کاهو رسید. کاهوی امسال با کاهوی چند سال قبل مقایسه شد.

متوجه شدم که ظاهراً ذرت‌ها هم طعم سابق را ندارند و مسئله به مواد نگهدارنده باز می‌گردد. اگر چه ظاهراً رستورانی در دو کوچه بالاتر بود که نسبت به رستورانی که سه کوچه پایین‌تر بود، ذرت بهتری را استفاده می‌کرد.

تفاوت شیرینی کوکاکولا و پپسی، بحث دیگر جلسه بود و خلاصه، سرتان را در نیاورم، نزدیک به دو ساعت طول کشید تا غذا بخوریم و سیر شویم.

در این میان، منشی شرکت وارد شد و برگه‌ای دست مدیرعامل داد و مدیرعامل متوجه شد که باید در یک جلسه‌ی اضطراری شرکت کند.

به من گفتند: شما که معتمد ما هستید. این تفاهم نامه را با خودتان ببرید. اصلاحاتی را که صلاح می‌دانید روی آن بنویسید و برای ما بفرستید.

می‌توانید حال من را تصور کنید که با محاسبه‌ی ترافیک رفت و برگشت، چهار ساعت و نیم درگیر تفاهم نامه‌ای ده صفحه‌ای بودم که در نهایت مطالعه و ویرایش آن، به برنامه‌ی شبانه‌ام تبدیل شد.

بگذریم.

در تمام مدت که در آنجا، به دهان نکته سنج دوستان خیره شده بودم، موضوع دیگری، بخشی از پردازش ذهنی‌ام را به خودش اختصاص داده بود:

اینکه مقایسه کردن چه مسئله‌ی مهمی است.

مقایسه کردن، به این معناست که موضوعی برای من مهم است.

مقایسه نکردن، معنای بی‌اعتنایی و بی‌تفاوت بودن را در خود پنهان دارد.

فرض کنید بر سر میز غذا، از کسی می‌پرسید که طعم غذا چطور است. او هم می‌گوید خوب است. یا بد است. یا شور است. یا شیرین است. یا هر چیز دیگر.

نمی‌توانید الزاماً نتیجه بگیرید که غذا او را هیجان زده می‌کند.

 اما فرض کنید وارد همین مقایسه‌هایی بشود که نقل کردم: غذایتان خوب است. ادویه‌ای دارد که فکر می‌کنم دفعه‌ی قبل در غذایتان نبود. درست است؟

اینجاست که می‌توان حدس زد غذا برای او مهم است و احتمالاً بخشی از ذهنش را به خود اختصاص داده و می‌دهد.

در نهایت، به این نتیجه رسیدم که اگر می‌خواهم انسان‌ها و دغدغه‌ها و اولویت‌هایشان را بشناسم، به جای موضع گیری‌های مثبت یا منفی آنها، نگاه کنم و ببینم در چه موضوعاتی وارد مقایسه می‌شوند.

از سوی دیگر، با توجه به اینکه مقایسه کردن یک فرایند نسبتاً سنگین شناختی (Cognitive) است و وقت و انرژی و توان ما برای این کار محدود است، دقت کنم که وقتم را در روز و در طول زندگی، به چه مقایسه‌هایی می‌گذرانم. چه در خلوت خودم و چه در زمانی که با دوستانم حرف می‌زنم.

امیدوارم به من نگویید که این نتیجه گیری ربطی به آن قصه ندارد. یا اینکه اصلاً این نتیجه گیری نادرست است. چون تنها دستاورد من از آن چند ساعت اتلاف وقت شرم آور همین چند جمله است و اگر این را هم تایید نکنید، افسردگی به سراغم خواهد آمد.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+358
  

درباره کتاب: به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی – قسمت اول

پیش نوشت یک: کلاً این مناسبت‌ها (از هر نوع) به نظرم یک پیام پنهان دارند. اونهم اینه که دارن به یک چیزی که فراموش شده یا داره فراموش میشه اشاره می‌کنند. عموم مناسبت‌ها، تلاش و تقلای مذبوحانه برای حفظ (یا وانمود به حفظ) چیزی هستند که حفظ کردنش تفاوت چندانی با مومیایی کردنش نداره.

چیزی که وجود داره و در زندگی جاریه، بعیده نیازمند بزرگداشت و نکوداشت و برگزاری روز و هفته و این چیزها باشه. چرا ما الان هفته‌ی «آدم بودن» نداریم؟

چون لابد هنوز فکر می‌کنیم که چنین چیزی باید هر روز و هر لحظه در زندگی جاری باشه و اعلام هفته به عنوان «آدم بودن» (اگر چه ضروری و قابل توجیه هست) اما نوعی نام‌گذاری توهین آمیز محسوب می‌شه.

به هر حال، حس من به هفته کتاب و کتابخوانی هم چنین چیزیه.

پیش نوشت دو: در طول این سالها به اندازه‌ی کافی به شکل‌های مختلف در زمینه‌ی کتاب و کتابخوانی حرف زده‌ام و زده‌ایم. موارد زیر فقط بخشی از این حرف‌هاست:

طبیعتاً علاوه بر اینها، ده‌ها مطلب کوتاه و طولانی هم در نقل و تفسیر و تحلیل و گزارش کتابهای مختلف هم نوشته‌ام که احتمالاً زحمت خواندن خیلی از آنها را کشیده‌اید.

بنابراین، در این نوشته فقط می‌خواهم به چند نکته‌ی واضح اما مهم اشاره کنم. نکاتی که دغدغه‌ی خودم بوده و هست و فهرستی که به تدریج، تکمیل می‌شود.

پیش نوشت سه (شخصی): فکر می‌کنم عشق عجیب من به مطالعه، نیاز به توضیح و تاکید نداشته باشد. علاقه به خواندن و بیشتر خواندن و اگر دقیق‌ و علمی بگوییم اعتیاد به خواندن بزرگترین نعمتی است که در زندگی دارم و اگر آن را در صدر فهرست داشته‌هایم بنویسم، موارد دوم و سوم و سایر داشته‌هایم چنان کوچک به نظر می‌رسند که بودن یا نبودنشان در فهرست، چندان تفاوتی ایجاد نمی‌کند.

کسانی که از نزدیک من را می‌شناسند حتماً تایید می‌کنند که اگر بدانم یک ساعت از عمرم باقی است، آن را صرف خواندن چند صفحه بیشتر می‌کنم.

نه به دوستی زنگ می‌زنم، نه از کسی حلالیتی می‌طلبم، نه با خانواده‌ام صحبت می‌کنم و نه هیچ کار و سنت دیگری. علتش هم واضح است. اگر در تمام عمر کاری را انجام داده باشی، حق داری یک ساعت آخر را برای خودت صرف کنی و اگر هم در تمام عمر کاری برای دیگران انجام نداده باشی، با یک ساعت حرف زدن و زنگ زدن و یا زمزمه کردن مناجات‌هایی که یک عمر عمل به آنها را فراموش کرده‌ای، چیزی جبران نمی‌شود.

پیش نوشت چهار (نامربوط – در شرح و تکمیل پیش نوشت ۳): چند سال پیش در کتاب ۴۸ قانون قدرت روبرت گرین، جمله‌ای خواندم که اگر چه کمی سخت یا تلخ به نظر می‌رسد، اما برای من الهامبخش بوده‌ است.

جمله مربوط به رامون ناروائز (Narvaez) دولتمرد اسپانیایی در قرن ۱۹ است. کشیش بر بستر مرگش حاضر شد و گفت: می‌خواهی در این لحظات آخر، دشمنانت را ببخشی؟ او پاسخ داد: لازم نیست. همه‌ی دشمنانم را قبلاً کشته‌ام.

کاهش مطالعه‌ی کاغذی

به نظر می‌رسد نالیدن از مطالعه‌ی کم در فرهنگ ما، سالهاست به بخشی از عادات روزمره‌مان تبدیل شده.

البته به خودم حق میدهم مغرور باشم که طی ماه‌های اخیر، هر ماه به طور متوسط ۱۸۵ هزار ساعت در متمم مطالعه‌ی مطالب غیرعمومی انجام شده و شاید با توجه به این مسئله، نق زدن من، آن هم برای کسانی که هر یک سهمی در این ۱۸۵۰۰۰ ساعت داشته‌اند ناشکری باشد.

به عبارتی، احتمالاً مجموعه‌ی کسانی که در اینجا گرد هم آمده‌ایم (و آن آمار را با کمک هم ساخته‌ایم) می‌توانیم مغرورانه بگوییم که این عناوین رسمی (مثل هفته‌ی کتاب و کتابخوانی) متعلق به ما نیست و برای بخش دیگری از جامعه هست.

با توجه به توسعه و تحول تکنولوژی و افزایش مدت زمان استفاده ما از صفحه نمایش (Screen Time)، به نظر می‌رسد که باید در مورد نقد و تحلیل‌هایی که در حوزه‌ی کتاب و کتابخوانی انجام می‌دهیم کمی دقیق‌تر باشیم.

باید مشخص کنیم که از زمان مطالعه (به هر شکل و با هر وسیله) سخن می‌گوییم یا از زمان کتاب خواندن روی کاغذ.

زمان کتاب خواندن روی کاغذ مشخصاً کاهش یافته است. داستان کاهش تیراژ کتابها را همه می‌دانیم و سبک فروش دو تا بخر سه تا ببر را در نمایشگاه‌های کتاب دیده‌ایم. بخش قابل توجهی از صنعت نشر کتاب کشور هم، یا کتاب با بودجه‌ی دولتی برای مقاصد دولتی است (که به نظر می‌رسد خواندن و خوانده شدن، یکی از آنها نیست) یا کتاب‌های درسی دانشگاهی است که البته فروش آنها هم اگر چه بالاست، اما نسبت به قبل کاهش یافته است.

در گفتگو با چند تن از دوستان ناشرم که سهم قابل توجهی از این بازار را در اختیار دارند به این نتیجه رسیدیم که تکثیر غیرقانونی کتابها و نیز قرض دادن و قرض گرفتن کتابها بین دانشجویان ترم‌های مختلف از جمله عوامل این کاهش است (از صمیم قلب امیدوارم، این کتاب دادن و گرفتن، اگر فروش صنعت نشر را کاهش می‌دهد، لااقل نقش همان جزوه دادن و گرفتن در نسل ما را ایفا کند. گاهی در رفت و آمد با دوستان دانشگاه، محصولات زنده‌ی آن تبادل جزوه‌ها را می‌بینم).

صفحه نمایش به جای کاغذ

در مورد صفحه نمایش به جای کاغذ، دو دسته نگرش کاملاً متفاوت وجود دارد.

برخی صفحه نمایش را دقیقاً جایگزین کاغذ می‌دانند. به عبارتی معتقدند که زمان مطالعه در کشور ما کاهش نیافته و شاید حتی در سالهای اخیر، افزایش هم یافته باشد.

برخی دیگر، معتقدند که صفحه نمایش، هرگز جای صفحه‌ی کاغذ را نمی‌گیرد. این را فقط از لحاظ احساسی نمی‌گویند. بلکه از لحاظ اثربخشی و یا کارایی مورد توجه قرار می‌دهند.

طبیعی است که می‌توان حدس زد هر یک از این دیدگاه‌ها، بخشی از پاسخ درست را در خود جای داده‌اند.

فکر می‌کنم با توجه به اینکه دوران گذر از صفحه کاغذ به صفحه نمایش چه بخواهیم و چه نخواهیم آغاز شده و به نظر هم نمی‌رسد که روند آن کند یا متوقف شود، بسیار مهم است که هر یک از ما، تکلیف خودمان را با صفحه نمایش مشخص کنیم.

همچنین تصمیم بگیریم که موضع ما نسبت به کاغذ و مطالعه‌ی کاغذی چیست.

احتمالاً حدود ده یا بیست سال دیگر، سهم کاغذ و کتاب کاغذی چنان کم خواهد شد که ما (یا نسل بعد از ما) دیگر با انتخاب بین صفحه کاغذ و صفحه نمایش مواجه نیست. بلکه تنها سوالش (اگر اصلاً حوصله‌ی فکر کردن به چنین سوالی داشته باشد) نحوه‌ی استفاده‌ی بهتر از صفحه نمایش خواهد بود.

اما برای ما در این سالها و چند سال پیش رو، هنوز پاسخ به این سوال می‌تواند کلیدی و تعیین کننده باشد.

خصوصاً‌ اینکه سوال در مورد کتاب و مطالعه، چیزی از جنس نحوه‌ی گذراندن اوقات فراغت نیست. بلکه پاسخ درست یا نادرست به آن می‌تواند بر روی آرامش، آسایش، ثروت، قدرت، رضایت و موفقیت ما، تاثیری مهم و ماندگار بگذارد.

طی روزهای آینده کمی بیشتر این بحث را ادامه خواهم داد.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+225
  

چرا ضعف استراتژی در کسب و کارها را نمی‌بینیم و نمی‌پذیریم؟

پیش نوشت: این مطلب را کوتاه و مختصر و بیشتر از این جهت می‌نویسم که یادم بماند در آینده در موردش بیشتر حرف بزنیم. شاید هم بحث‌هایی زیر آن شکل بگیرد که بتواند برایمان آموزنده باشد.

اصل مطلب:

در متمم درسی هست که مبانی تحلیل اکوسیستم‌ها را آموزش می‌دهد. من هم در آنجا تمرین حل کرده‌ام و کمی به اکوسیستم استارت آپی کشور – از نگاه خودم – پرداخته‌ام.

همه‌ی بحث‌هایی که دوستان متممی زیر بحث مبانی تحلیل اکوسیستم مطرح کرده‌اند، لااقل برای من خیلی آموزنده بوده. اما به طور خاص، مطلبی که دوست خوبم مجید دودهکی در آنجا مطرح کرد (خصوصاً اینکه بر تحقیق استوار بود و مانند حرف‌های من، بر داوری یا تجربه‌ی شخصی بنا نشده بود) داغ دلم را تازه کرد.

مجید، خلاصه‌ای از گزارش علت شکست پروژه‌های استارت آپی را بر اساس مصاحبه خودش با ۴۰ استارت آپ منتشر کرده است.

جالب اینجاست که تقریباً تمام علل مطرح شده، از جنس بیرونی هستند و می‌توان رد پای مرکز کنترل بیرونی را به خوبی در آنها مشاهده کرد.

یا مشکل درآمدزایی (و بازاریابی) بوده که معنای تلویحی آن این است که ما طراحی محصول را به درستی فهمیده‌ایم و انجام داده‌ایم فقط نتوانسته‌ایم تجاری سازی خوبی انجام دهیم و خودمان را به بازار بشناسانیم.

یا جذب سرمایه بوده که معنای تلویحی آن این است که ما خیلی می‌فهمیم و خیلی شعور داشته‌ایم، اما کسی شعور نداشته روی ما سرمایه گذاری کند و همین شده که شکست خورده‌ایم.

یا بحث تیم سازی و پیدا کردن افراد بااستعداد بوده که معنای تلویحی آن این است که ما خیلی ‌می‌فهمیم و ایده‌ی ما هم طلایی بوده و حیف مملکت که در‌ آن آدم حسابی پیدا نمی‌شود که ایده‌های ما را اجرا کند یا به ما در اجرای ایده‌هایمان کمک کند.

یا پیدا کردن پارتنر در کشورهای دیگر بوده که معنای تلویحی آن این است که ما همه چیزمان خوب بوده اما در کشورهای دیگر قدر ما را ندانسته‌اند و وارد همکاری نشده‌اند که احتمالاً ادامه‌ی قصه هم به ضعف بین المللی برند کشور می‌رسد.

برایم کمی عجیب بود که هیچکس معتقد نیست که در استراتژی و طراحی محصول و تعریف فرایندها و مراحل Pre-launch مشکل داشته؟ یک نفر نبوده که بگوید ایده‌ام احمقانه بوده؟ اصلاً نمی‌فهمیدم چه گفتم؟ پرت و پلا گفتم؟ 

یک نفر نگفته که احساس می‌کنم باید بروم مدت‌ها فکر کنم یا مطالعه کنم اصلاً بفهمم استارت آپ یعنی چه تا دوباره اشتباه نکنم؟

این مسئله به شخصه کمی من را نگران می‌کند.

احساس می‌کنم در بین کسانی که فعالیتی -لااقل در فضای دیجیتال – انجام داده‌اند، فقط من بودم که بعد از تراست زون، فهمیدم ایده‌ام احمقانه بوده و ناشی از ضعف در استراتژی و عدم درک فضای دیجیتال بوده (در داستان تراست زون توضیح داده‌ام).

در اینجا دو حالت وجود دارد:

یا واقعاً در بین اکثر پروژه‌های آنلاین، تنها کسی که استراتژی و طراحی محصول را نمی‌فهمد من بوده‌ام و بقیه این فاز را به سادگی گذرانده‌اند.

یا اینکه فضای حاکم بر کارآفرینی کشور (حداقل در فضای دیجیتال) این است که هر کس شکست می‌خورد، ایراد را از بیرون می‌بیند و یا بلافاصله قبل از بازنگری دانش و توانایی خویش، تلاش بعدی را شروع می‌کند و یا اینکه احتمالاً به مهاجرت به سرزمینی فکر می‌کند که در آن ریسک شکست کمتر باشد.

پی نوشت: ببخشید اگر لحنم کمی تند است. اما گاهی اوقات زیادی حرص می‌خورم. در مورد استارت آپ‌های دیجیتال، گاهی فکر می‌کنم پیش داوری نسبتاً منفی دارم. اما این بار به خاطر گزارش مجید (و وسواسی که می‌دانم در فکر کردن و بررسی دارد) احساس کردم شاید بتوانم آن را همسو با نگرش خودم ببینم.

پی نوشت دو: وقتی یکی از کارخانجات در آستانه‌ی ورشکستگی بود و کارگرانش داشتند بیکار می‌شدند،‌ یکی از دوستان رسانه‌ای تماس گرفت تا برایشان مطلبی بنویسم. گفتم راجع به ورشکستگی بنویسم؟ گفت بله. گفتم چه بنویسم؟ گفت اینکه چرا کارگران بیکار شده‌اند.

گفتم: یعنی بنویسم که چرا اینقدر دیر بیکار شده‌اند؟

گفت: نه. اینکه چرا وضع اقتصادی بد است.

گفتم: خوب ارتباطش با این شرکت چیست؟

گفت: خوب کارگرها بیکار شده‌اند.

به او گفتم: من فقط می‌توانم در یک مقاله، تعجب خود را از اینکه چرا برخی کارخانه‌ها، زودتر ورشکسته نشده‌اند اعلام کنم.

چرا روزی که یک مجموعه بر خلاف اصول علمی و مدیریتی، بدون استراتژی، بدون تخصیص مناسب منابع، بدون شناخت بازار، درآمد کسب می‌کند، نمی‌آیید علتش را بپرسید؟

وقتی کاملاً مطابق با مبانی مدیریتی (فقط با کمال تعجب کمی دیر) بسته می‌شود، تعجب می‌کنید؟



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+213