فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Category: روزمرگی‌ها

عشق تو مست و کف زنانم کرد

آلبوم مستور و مست همایون شجریان رو چند وقت، به صورت منظم گوش می‌دادم. شاید بیش از صد بار در ماشین، چرخیده بود و تکرار شده بود. اما ظاهراً بیماری عادت چنان فراگیر است و ریشه در ساختار جان ما دارد که به سادگی نمی‌توان از آن رهایی یافت.

این را امروز فهمیدم که آلبوم قطره‌های باران علیرضا قربانی را – که چند هفته است فقط آن را گوش می‌دهم – نداشتم و در بین سی دی ‌های قدیمی‌تر، مستور و مست را پیدا کردم و انقدر ترافیک و سر و صدای مربوط به آن زیاد بود که برای نشنیدن بوق بی دلیل ماشین‌ها، صدای موسیقی را تا آخرین حد بالا بردم.

آخرین (هشتمین) قطعه‌ی مستور و مست، غزل عشق تو مست و کف زنانم کرد بود. از غزلیات مولوی.

من موسیقی نمی‌فهمم. اما احساس کردم بخشی از حس شعر، در موسیقی گم شده است و آن شور در آغوش کشیدن هستی که در اصل شعر هست، در چارچوب دقیق و ساختار محکم موسیقی همایون شجریان، به فراموشی سپرده شده است. به مدد ترافیک، جستجویی کردم و نسخه‌ی کامل را خواندم. جدای از موسیقی، برخی از بیت‌های کلیدی هم حذف شده بود که به نظرم تمامیت شعر را از بین می‌برد.

چند بار آن را خواندم و گفتم اینجا برای شما هم بنویسم. جاهایی که خودم دوست داشتم رو Bold کردم. به قول این متن‌های آکادمیک باکلاس: تاکید از شاعر نیست! از نقل کننده است.

عشقِ تو، مست و کف‌زنانم کرد

مستم و بی‌خودم، چه دانم کرد؟

غوره بودم. کنون شدم انگور

خویشتن را تُرُش چه تانم کرد؟

شِکرین است یار حلوایی

مشتِ حلوا در این دهانم کرد

تا گُشاد او دکان حلوایی

خانه‌ام بُرد و بی‌دکانم کرد

خَلق گوید: چنان نمی‌باید

من نبودم چنین! چنانم کرد

اولاً خُم شکست و سرکه بریخت

نوحه کردم که: او زیانم کرد!

صد خُم می به جای آن یک خُم

در خورم داد و شادمانم کرد

در تنور بلا و فتنه‌ی خویش

پخته و سُرخ رو، چو نانم کرد

چون زلیخا ز غم شدم من پیر

کرد یوسف دعا، جوانم کرد

می پریدم ز دست او چون تیر

دست در من زد و کمانم کرد

پُر کنم شُکر، آسمان و زمین

چون زمین بودم آسمانم کرد

از ره کهکشان گذشت دلم

زان سوی کهکشان، کشانم کرد

نردبان‌ها و بام‌ها دیدم

فارغ از بام و نردبانم کرد

چون جهان پر شد از حکایت من

در جهان همچو جان نهانم کرد

چون مرا نرم یافت همچو زبان

چون زبان، زود، ترجمانم کرد

چون زبان متصل به دل بودم

راز دل، یک به یک بیانم کرد

چون زبانم گرفت خون ریزی

همچو شمشیر در میانم کرد

بس کُن ای دل که در بیان ناید

آنچه آن یار مهربانم کرد

———————————

گاهی اوقات، آدم به خود شاعرها غبطه می‌خوره. همیشه گفته‌ام که به خاطر یک جمله‌ی ببین که سایه‌ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می‌شود به فروغ غبطه می‌خورم. اینکه سایه رو که اوج تابع بودن و تقلید کردنه، به صفت سرکشی معرفی می‌کنه و کسی که سایه‌اش سرکش باشد، می‌توان حدس زد که خودش چیست!

اما گاهی، آدم به حال شاعر غبطه می‌خوره. اینکه چقدر حس خوبی داشته مولوی در اون زمان و چه تجربه‌ی خوبی از تحول نگاه و نگرش و چه معنای تازه‌ای تجربه کرده بوده از دنیا.

و چه حس خوبیه متصل بودن زبان به دل و چه اتفاق بزرگیه تبدیل شدن تیری که ذاتش راست قامت بودن و پریدن و رفتن است به کمانی که ویژگی‌اش خم شدن و ایستادن و ماندن است.

غبطه خوردن مودبانه است. گاهی حسادت هم، توجیه دارد. مثل اینجا.

+299
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

علم، منطق، حکمت، فلسفه، ادبیات (قسمت دوم)

پیش نوشت یک: در ادامه‌ی قسمت اول این نوشته – که فقط به بیان یک مقدمه گذشت – در اینجا می‌خواهم قسمت دوم بحث در مورد علم و منطق و حکمت و فلسفه و ادبیات را بنویسم. اگر چه باور ندارم که این بحث در این قسمت یا قسمت سوم یا حتی چهارم، به سرانجام و سرمنزلی برسد. چه آنکه اگر به منزلی در میان راه هم برسد، باید خداوند را شاکر بود.

پیش نوشت دو: کمتر وقتی بوده که بیان یک درد یا دغدغه یا مشکل یا مسئله یا معضل، برایم تا این حد ساده باشد و از سوی دیگر، کمتر موضوعی بوده که در نوشتن و گفتن در موردش چنین سطحی از تردید را تجربه کرده باشم. شاید در روزنوشته‌ها – در حال حاضر – تنها یک موضوع دیگر وجود داشته باشد که از این جهت، با این سلسله نوشتار، مشابه باشد و آن، خودخواهی هوشمندانه است که بارها نوشتن بخش دوم آن را آغاز کرده‌ام، اما در نهایت، به هزار و یک ترس و تردید آن را رها کرده‌ام.

دلیلش هم این است که عنوان این نوشته، عنوان سختی است. حاصل پنج کلمه که زیر هر کدام، بزرگانی از تاریخ ایران و جهان نشسته‌اند و همه‌ی اینها را کنار هم جا دادن و بسته‌بندی کردن، کمی ترس می‌خواهد. یا شاید این مسئله را در ذهن برانگیزد که اگر کسی این پنج عنوان را در کنار هم قرار داده و در موردشان می‌نویسد، لابد خودش را در همه‌ی اینها یا لااقل در برخی از اینها، آشنا و مسلط می‌داند و می‌یابد.

در حالی که واقعیت چیز دیگری است. من احساس می‌کنم علم و منطق و حکمت و فلسفه و ادبیات، در نهایت برای این هستند که خدمتگزار انسان باشند و اگر جز این باشد، ما را با آنها کاری نیست. درست مثل یک سرآشپز که اگر چه در دانش و مهارت پختن غذا، کارشناس و سرآمد است، اما در نهایت، این من و تو هستیم که باید طعم غذای او را بچشیم و متخصص بودن او، اگر به کار ما نیاید، به کار خودش هم نخواهد آمد. که اگر من و تو از سر سفره‌اش برخیزیم، بین آشپز و آش‌نپز هیچ تفاوتی نخواهد بود و ارزش آن آشپز از کاسه‌ی خالی آش هم کمتر خواهد بود.

بنابراین، ما نه به عنوان عالم و ناطق و حکیم و فیلسوف و ادیب، بلکه به عنوان مصرف کننده‌ی طعامی که آنها بر سر سفره‌ی عقل و جان ما می‌گذارند، حق داریم در مورد این حوزه‌ها اظهار نظر کنیم. این ما نیستیم که از آنها اعتبار می‌گیریم، آنها هستند که محتاج من و شما هستند و ما اگر از سر سفره‌ی آموختن و آموزاندن برخیزیم، هر پنج نفر عالم و ناطق و حکیم و فیلسوف و ادیب، به موجودات زائدی تبدیل خواهند شد که جز با مرگشان و تبدیل شدن به کودی برای رشد درختان، هیچ خدمتی به عالم هستی نمی‌توانند کرد.

اصل بحث و ادامه‌ی قسمت اول: یادم هست که زمانی در یک جمع، از تلاش عظیم بشر طی چند دهه، برای پا گذاشتن به بیرون این کره‌ی خاکی و گام نهادن بر گلوله‌های دیگر معلق در آسمان، حرف می‌زدیم که در میانه‌ی هیجان بحث، دوستی صحبت‌ها را قطع کرد و گفت: می‌دانید عجیب چیست؟ عجیب ژول ورن است که خیلی سال قبل از این ماجراها، این اتفاق را پیش بینی کرده است. باید دید که ژول ورن چه مغزی داشته.

از این جنس مثال‌ها کم نیست. فکر کنم مثال بین‌المللی و شناخته شده‌ی دیگرش، جورج اورول باشد. کسی که اصطلاح Big Brother توسط او وارد زبان انگلیسی شد. هر وقت حرف از نظارت و کنترل و سیستم‌های بسته‌ی امروزی می‌شود و اینکه تکنولوژی چگونه به ابزاری برای خودافشایی ما تبدیل شده و حریم شخصی ما را نه فقط کوچک نکرده، که کاملاً نابود کرده است، کسی را می‌بینید که می‌گوید: چقدر عجیب که جورج اورول، همه‌ی اینها را در کتاب ۱۹۸۴ پیش‌بینی کرده است. آن سالها اصلاً تکنولوژی این امکانات را نداشت و حتی به مخیله‌ی کسی هم نمی‌رسید که چنان فضایی در چنین سطحی، در سراسر جهان، توسعه بیابد و مستقر شود.

اینجاست که ادبیات – به واسطه‌ی نافهمی و کج فهمی ما – پا در گلیم علم می‌گذارد و از آنجا که زبان ادب دراز و دست علم کوتاه است و قبل از اینکه علم، مخاطب خود را بیابد و گچ به دست بگیرد و تخته‌ای پیدا کند و نوشتن آغاز نماید، ادبیات در پای منقل و کرسی و کوچه و خیابان، گوش‌های زیادی برای شنیدن پیدا کرده و حالا، این علم است که باید بکوشد و ادعای نقض مالکیت معنوی را مطرح کند که آن هم در دادگاه سقراطی روزگار – که اکثریت حاضرانش را عوام تشکیل می‌دهند – مشخص است که حکم به نفع چه کسی صادر خواهد شد.

شاید بد نباشد تاکید کنم که عالم و ناطق و حکیم و فیلسوف و ادیب، الزاماً پنج چهره‌ی مختلف و جداگانه نیستند، بلکه گاهی اوقات، به پنج روح در آمیزه‌ی جان ما تبدیل می‌شوند که هر یک به اشاره‌ای سر برمی‌آورند و حرف و اندیشه‌ای را مطرح می‌کنند و دوباره در ناخودآگاه ذهن ما، سر فرو می‌برند.

شاید برای ما در این زمینه، مثالی از مولوی ملموس‌تر وجود نداشته باشد. زمانی، مولوی فیلسوف برایمان از جبر و اختیار می‌گوید. از اینکه:

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله‌مان از باد باشد دم به دم

حمله‌مان پیدا و ناپیداست باد

جان فدای آنکه ناپیداست باد

بعد، برای ترکیب جبر و اختیار و تبیین دقیق‌تر مدل فلسفی و جهان‌بینی خویش، روایت اختیار را هم به آن می‌افزاید:

زاری ما شد دلیل اضطرار

خجلت ما شد دلیل اختیار

گر نبودی اختیار این شرم چیست

وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

همین مولوی، جای دیگری، جان عارفش در کار می‌آید و برایمان به شکل دیگری حرف می‌زند:

گفت: آن الله تو لبیک ماست

آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست

نی تو را در کار من آورده‌ام؟

نی منت مشغول ذکرم کرده‌ام؟

و جای دیگر، همین مولوی، با جان ادیب‌اش با ما سخن می‌گوید و از فضای جامعه، گله می‌کند:

رو تُرُش کن که همه رو تُرُشانند اینجا

کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا

لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند

لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

زعفران بر رُخ خود مال اگر مه رویی

روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا

آیینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی

ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا

بنابراین، وقتی علم یا منطق یا حکمت یا فلسفه یا ادبیات را کنار هم (یا روبروی هم) قرار می‌دهیم، کسی را در برابر کسی قرار نداده‌ایم یا نگرشی را در برابر نگرش دیگر قرار نداده‌ایم. بلکه از رنگ‌های مختلفی حرف می‌زنیم که در کنار یکدیگر، تصویر دنیای اطراف ما را خلق کرده‌اند و یا از موادی که در ترکیب با هم، غذایی را ساخته‌اند که اسمش را ذهن و ذهنیت می‌گذاریم.

فکر می‌کنم اگر صحبت را از ادبیات آغاز کنیم، بازی ساده‌تری پیش رویمان باشد.

ادبیات، بیان زیبای یک موضوع با استفاده از کلمات و به کارگیری ظرفیت‌های زبانی است. این زیبایی ممکن است شکل ساختاریافته به خود بگیرد و چیزی مانند مثنوی و غزل شود. ممکن است ساختار را بشکند و نیما شود. آن هنگام که در شب تیره، در پی یافتن جایی، برای آویختن قبای ژنده‌ی خویش است. ممکن است داستان شود. حکایت. طنز. ضرب المثل. نامه. نوشته یا هر چیز دیگر.

ادبیات به ذاته، از جنس منطق و استدلال نیست و چه بسا از منطق و استدلال تهی باشد. اساساً پایش به پای استدلال، بسته و بند نیست.

حافظ وقتی می‌گوید:

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است؟

ای نور دیده، صلح به از جنگ  و داوری [است]

بعید است یک فرد معقول و منطقی بیاید بگوید: البته همیشه هم اینطور نیست!

یا سعدی را ببینید که می‌گوید:

گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن

کاین گناهی است که در شهر شما نیز کنند

هیچ آدم عاقلی نمی‌آید بگوید: آقای سعدی! لطفاً قبل از ادامه‌ی بحث همین جا توقف کنید. لازم می‌دانم یک نکته را خاطرنشان کنم و آن اینکه: اگر در جای دیگری جرم و خطایی واقع می‌شود، شما نمی‌توانید آن را بهانه‌ای برای توجیه گناه‌های خود بکنید!

البته قبلاً هم گفته‌ام که امروز، بخش عمده‌ای از همان روان‌پریش‌ها، به فعالان شبکه‌های اجتماعی و کامنت گذاران آنجا تبدیل شده‌اند. قطعاً حافظ و سعدی و مولوی، اگر الان بودند زیر چنگ و دندان‌های ما در شبکه‌های اجتماعی، تکه تکه شده بودند و شاید هم تصویر مجالس شبانه‌شان، خوراک تبلیغ کانال‌های تلگرام می‌شد. شانس آوردند و چنان از نظر زمانی؛ دور از ما زیستند که تیغ‌مان به چهره‌ی پاک‌شان نمی‌رسد تا‌ آن را مخدوش کنیم.

همه‌ی اینها را گفتم که – همچنانکه قبلاً گفته‌ام – تکرار کنم که: ادبیات، به ما که زبان الکنی داریم و از بیان حال و هوا و تجربیات خود ناتوانیم، ابزاری می‌دهد که آن را شاهد مثال خویش بیاوریم.

اگر من در بازی عشق می‌بازم، می‌توانم برای بیان حال خودم، دست به دامان سایه بشوم و بگویم:

تو عجب تنگه‌ی عابرکشی ای معبر عشق

که به جز کشته‌ی عاشق نکند از تو عبور

در اینجا، ارج  و قرب سایه (هوشنگ ابتهاج) به این نیست که شکست عشقی من را پیش بینی کرده! بلکه به این است که می‌تواند حال من را به خوبی بیان کند.

همینجا، کافی است مولوی و حافظ و سعدی و نظامی و خیام و عطار را کنار هم بگذاریم تا ببینیم چه حجم بزرگی از آن چیزی که ما به نام حکمت و علم و فلسفه از داخل گفتار این بزرگان در می آوریم، تنها ادبیات است. به همین دلیل است که منتقدان شریعتی (که در این زمینه، من هم که از علاقمندان آن بزرگ، هستم، با آنها هم عقیده‌ام) می‌گویند: بخش عمده‌ای از حرف‌های شریعتی، ادبیات است.

این واقعیت را نمی‌شود انکار کرد. اگر صادقانه بخواهم نظر شخصی خودم را بگویم (که البته این حق را تازه امروز به خودم می‌دهم که سالهاست در رسانه‌ها از آن بزرگور دفاع کرده‌ام، از جمله زمانی که در عصر ایران برایش نوشتم)، باید بگویم که اگر چه شریعتی نوشته‌هایش را به کویریات و اجتماعیات و اسلامیات تقسیم می‌کرد و کویریات را از جنس رمانتیسیسم و ادبیات می‌دید، اما امروز می‌دانیم که بخشی از اسلامیت و اجتماعیات او هم، از جنس ادبیات است و باید صادقانه، بپذیریم که نقدی که بسیاری از اسلام شناسان یا جامعه شناسان به او دارند – از برخی غرض ورزی‌ها که بگذریم – چندان دور از واقعیت نیست.

البته ادبیات، تنها به بیان تجربه‌های گذشته‌‌ی ما کمک نمی‌کند. بلکه گاهی اوقات، برای ما فضایی ایجاد می‌کند که آنچه را تجربه نکرده‌ایم تجربه کنیم و یا حتی فضایی را برایمان ترسیم می‌کند که ذهن از تجسم آن ناتوان بوده است (به آن ترانه‌ی معروف “تصور کن…” فکر کنید). این کاری است که از دست عمده‌ی هنرها برمی‌آید.

حالا که اشاره‌ای به شریعتی کردم، شاید صلاح باشد که اینجا به خیر، از او یاد کنم که می‌گفت: هنر، در متعالی‌ترین شکل آن، ساختن تصویری از دنیاست، آنچنانکه باید باشد و نیست.

ادبیات، حتی اگر بکوشد حرف‌هایش را توجیه و توصیف کند، باز ادبیات است. هیچ حکایتی،‌ به هیچ استدلالی اعتبار نمی‌دهد. چنانکه بسیاری از استدلال‌ها هم – اگر به حوزه‌ی انسان و علوم انسانی نزدیک باشند – تا به بوته‌ی آزمایش در نیایند، اعتباری نخواهند داشت. به عبارتی، استدلال‌های داخل نوشته‌های ادبی را نمی‌توان درست یا نادرست نامید. همچنین نمی‌توان به آنها صفت علمی یا غیرعلمی اطلاق کرد. تعبیر منطقی و غیرمنطقی هم نادرست است.

استدلالهای ادبی (که در حکایات ما زیاد هستند) را می‌توان در بهترین حالت: مورد پسند عقل و یا ناپسند عقل دانست. و با توجه به خطاهای شناختی بزرگ عقل و مغز ما، مورد پسند بودن عقل، هرگز به معنای عقلانی بودن نیست! چنانکه ناپسند بودن موضوعی برای عقل، به قول اهل منطق، آن را از حیز انتفاع، ساقط نمی‌کند.

این بحث نیمه کاره است و در آینده آن را ادامه خواهم داد.

پی نوشت به شدت نامربوط: شاید دقت کرده باشید که اخیراً بدون سر و صدا، وبمایندست را به جای قدیمی خودش یعنی shabanali.com/en برگرداندم.

خواستم فقط دلیلش را توضیح بدهم که جدا بودن وب‌مایندست، باعث شده بود که در فضای مجازی به سه تکه تقسیم بشوم: متمم و روزنوشته و وبمایندست.

مسئولیت خودم را در متمم ببینم و دلم در روزنوشته‌ها باشد و مغزم در وبمایندست زندگی کند.

الان هم از لحاظ ظاهری فرق مهمی نکرده و سه محل مختلف هستند. اما آمدن وبمایندست روی shabanali.com از لحاظ ذهنی برای من معناهای زیادی دارد. یکی اینکه بیشتر آن را جدی بگیرم. همانطور که حواسم هست که روزنوشته‌ها به روز بماند و چندان غبار بر آن ننشیند، به وبمایندست هم فکر کنم. دیگر اینکه از لحاظ روانی احساس کنم که روی آن، می‌توانم بازتر بنویسم. به هر حال shabanali.com/en در نگاه خودم، معنای یک خانه‌ی شخصی را دارد تا یک سایت رسمی (مثل متمم).

کلاً محیط روی محتوا تاثیر می‌گذارد. میز و صندلی خود را ۹۰ درجه بچرخانید و چند روز در وضعیت جدید بمانید. احتمالاً نحوه‌ی حرف‌زدن شما و نحوه نوشتن‌شما و نحوه فکر کردنتان (هر چقدر هم کم و کوچک) تغییراتی خواهد کرد (روی این مسئله، به اندازه‌ی کافی تحقیقات علمی انجام شده). من هم گفتم بساط وبمایندست را در جای دیگری پهن کنم، شاید چنین اتفاقی بیفتد.

اولین اثرش هم، تلاش من برای بهبود ساختار و زیباتر کردن شکل ظاهری مطالب (در مقایسه با قبل) بوده. شاید آخرین مطلب که Definition of content strategy است، مثال خوبی باشد.

+127
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

سوال مصاحبه استخدامی

جلسه‌ای خدمت یکی از دوستان با تجربه‌ام بودم. چند نفر برای مصاحبه استخدامی آمده بودند. قرار بود که تعدادی از آنها به عنوان فروشنده انتخاب شوند.

به هر حال، لطف کردند و اجازه دادند من هم در اتاق بمانم.

منتظر بودم که سوالات استاندارد رایج را بشنوم. جنس سوالات مصاحبه استخدامی تقریباً مشخص است.

عده‌ای از مدرک تحصیلی و آموزش‌هایی که دیده‌ای می‌پرسند. عده‌ای دیگر در مورد سابقه کارت حرف می‌زنند. بعضی هم، آخرین آزمون روانشناسی را که در موردش شنیده‌اند روی داوطلب بدشانس پیاده و اجرا می‌کنند (چند وقت پیش، شنیدم در مصاحبه‌ای، شش خودکار به شرکت کنندگان می‌داده‌اند و می‌گفته‌اند: هر جور که می‌پسندی آنها را کنار هم بگذار! بعد هم بر همان اساس، فرد داوطلب را تایید یا رد می‌کرده‌اند! این روزها هر آزمونی را که سوال آن به نتیجه‌ی آن ارتباط قابل درکی نداشته باشد، یک آزمون روانشناسی می‌دانند!).

بگذریم.

در این مصاحبه استخدامی هم، بخشی از سوالات متعارف مطرح شد. اما چیزی که برای من آموزنده بود، نخستین سوال مصاحبه بود.

دوست بزرگواری که بیش از چهار دهه به کار فروش و کسب و کار مشغول بود، خیلی آرام و با حوصله پرسید:

مهم‌ترین چیزی که در زندگی‌ات ساخته‌ای چیست؟

شرکت،‌ شرکت صنعتی بود و تجهیزات تولیدی آن، ماشین آلات اتوماسیون صنعتی. به همین دلیل ذهن فرد مصاحبه شونده (و البته ذهن من که شنونده بودم) به سمت ماشین‌های صنعتی رفت.

مصاحبه شونده گفت: من تا به حال دستگاه صنعتی نساخته‌ام. زمینه‌ی کارم ماشین آلات صنعتی نبوده. واقعیت این است که سن من هم هنوز برای چنین کارهایی کم است. من هنوز دهه‌ی سوم زندگی را تمام نکرده‌ام.

مصاحبه کننده گفت:

منظورم ماشین آلات صنعتی نیست. فقط می‌خواهم بدانم مهم‌ترین چیزی که “ساخته‌ای” چیست. شاید یک جمع ده نفره ساخته‌ باشی که هفته‌ای یک بار با هم بیرون می‌روند. شاید روزنامه دیواری مدرسه. شاید یک کتاب. شاید یک نرم افزار ساده برای موبایل.

حالا دیگر صورت سوال واضح بود. اگر چه هنوز، هم برای من و هم برای آن دوستی که مراجعه کرده بود، ربط سوال مشخص نبود!

مصاحبه کننده، آرام توضیح داد:

کسی که چیزی ساخته است، لذت خلق را می‌داند. احساس مالکیت را تجربه کرده است. در کسب و کار فرد دیگری هم که برود، لذت آن فرد را نسبت به کسب و کارش و محصولش بهتر می‌داند.

کسی که چیزی ساخته است، احتمالاً برای فروش آن هم اقدام کرده. فروش نه به معنای پول گرفتن. به معنای عرضه کردنش به دیگران. به معنای معرفی کردنش. به معنای دفاع کردن از ارزش آنچه ساخته. به معنای توصیف اهمیت آن یا زیبایی آن یا قابلیت‌های آن یا انگیزه‌ی ساختن آن.

کسی که چیزی ساخته است، احتمالاً نقد هم شنیده. ایراد گرفتن را هم دیده. خوب می‌داند که زبان مردم، به اعتراض بازتر است تا تشکر. به تحقیر بازتر است تا تحسین. چنین فردی، برای فروش محصول یک مجموعه هم، مقاومت کردن را بهتر می‌داند و پاسخ‌های منفی را بهتر تحمل می‌کند.

برای کسی که چیزی ساخته، ارزش ذاتی آن چیز بیشتر از ارزش اقتصادی است. او همه چیز را ریال و تومان نمی‌بیند. محصول را یک واحد محصول می‌بیند. نه چیزی که با فروش‌اش، یک صد تومان یا یکصد هزار تومان یا یکصد میلیون تومان، به جیبش می‌رود.

آن جلسه، به هر حال تمام شد. اما سوالی که در آن جلسه مطرح شد، هنوز هم در ذهن من، بارها و بارها تکرار می‌شود. سوالی که شاید همه‌ی ما بتوانیم از خودمان بپرسیم: مهم‌ترین چیزی که در زندگی‌ام “ساخته‌ام” چیست؟

+330
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شبکه های اجتماعی ، الکسا و موتورهای جستجو

یکی از دوستان خوبم به نام حمید، در زیر قسمت دوم بحث ده سال وبلاگ نویسی، مطلب مهمی را مطرح کردند که چون پاسخی که نوشتم طولانی شد و احساس کردم برای خواننده‌ی کامنت‌ها، دیدن چنان متنی طولانی آزار دهنده است، آن را اینجا به عنوان یک مطلب مستقل می‌نویسم.

اجازه بدهید که ابتدا صحبت‌های حمید را بنویسم و سپس کامنت خودم را.

مدتی است که بر روی شبکه های اجتماعی تحقیق میکنم. شبکه های اجتماعی نه به عنوان ابزاری برای فعالیت اقتصادی یا سیاسی یا حتی اجتماعی، بلکه به عنوان یک محیط زیست. محیطی که در آن میشنویم، درد دل میکنیم، اعتبار میگیریم، دوست و دشمن می شویم و … . به همین دلیل نوشته ی شما را با دقت خواندم.
در بخشی از نوشته عنوان کردید که تعداد فالوئر ها را نباید یک دارایی دانست. تا جایی که من فهمیدم دلیلش را محافظه کار شدن نویسنده و اثرات مخرب جلب رضایت فالوئرها می دانید.
آیا به صرف این اثرات مخرب احتمالی میتوان گفت این یک دارایی نیست؟ در حالی که آمار بازدید و فالئور ها چنان پر اهمیت شده که به عنوان ملاکی برای موفقیت صفحات – اعم از سایت، وبلاگ، اکانت ها در شبکه های اجتماعی- شده است و حتی سایت هایی مانند الکسا برای سنجش چنین پارامترهایی شکل گرفته اند، می توانیم بگوییم دارایی نیست؟
آیا مفهوم فالوئر در شبکه های اجتماعی با مفهوم خریداران در دنیای کسب و کار متناظر نیست؟
آیا این دارایی هم مانند اغلب دارایی های دیگر که سود و فایده ی توامان دارند نیست؟ چونانکه ثروت و قدرت و شهرت؟
در نهایت آیا دارایی نداستن آن برداشت دقیقی است؟
این را هم بگویم که بررسی من در محیط گوگل پلاس در مورد پرفالوئر ها نتایج شوکه کننده ای داشت. تقریبا تمامی انها خانم بودند و تقریبا تمامی آنها تولید محتوای خاصی نداشتند. با این حال آمار فالوئرهایشان بعضا در حدود ۳۰۰ هزار نفر بود!

 

حمید عزیز.
طبیعتاً من مانند شما محقق نیستم و آنچه در اینجا هست، عموماً تراوشات ذهنی حاصل شب‌های خلوت و بیکاری است.
بخشی از این جنس دغدغه‌هایی را که داشته‌ام، زیر عنوان فسلفه تکنولوژی دیجیتال نوشته‌ام.
قاعدتاً من هم به فضای دیجیتال به عنوان یک دنیای جدید باور دارم و در خلوت نزدیک‌تر دوستانمان، قراری داریم که وقتی می‌گوییم فضای مجازی، منظورمان دنیای فیزیکی اطراف است و وقتی می‌گوییم فضای حقیقی، منظورمان دنیای دیجیتال باشد. به همین دلیل من هم عمدتاً در جایی که نقل معنا را دچار ابهام نکند، به جای دنیای مجازی از دنیای دیجیتال استفاده می‌کنم که تاکید کرده باشم تکنولوژی، امروز “سبک جدیدی از زندگی” نیست، بلکه خود “زندگی” است.
به همین دلیل انسان امروز را گونه‌های اولیه و تکامل نیافته‌ی Cyborg می‌بینم و لااقل در این لحظه باور دارم که انسان وارد Cyberspace شد، و شاید این Cyberspace را تکامل و توسعه دهد، اما به سادگی از آن خارج نخواهد شد و شاید هرگز نتواند بشود.
بنابراین، لااقل به عنوان کسی که دغدغه‌ی این حوزه را دارد (و مطالعات و تحقیق جدی در آن ندارد) هم عقیده‌ی شما هستم.
در مورد صفحات پرفالور تحقیق نکرده‌ام. اما با توجه به اینکه بین سالهای ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵، عموماً درصد خانم‌ها در کل فعالان گوگل پلاس بین ۲۰ تا ۲۵ درصد بوده و آقایان ۷۵ تا ۸۰ درصد باقیمانده را تشکیل داده‌اند، می‌توان “حدس زد” که این محیط، جهت گیری جنسیتی دارد و از لحاظ آماری، تراکم فالورها در صفحات یکسان نیست و صفحات یک گروه، طرفداران بیشتری را جذب خواهد کرد.
البته ننوشته بودید که جامعه‌ی کاربران گوگل پلاس را در کدام حوزه بررسی کرده‌اید. حدسم این است که باید ایران مد نظرتان بوده باشد که اگر چنین باشد، محدودیت‌های اجتماعی و فشارهای بیرونی فرهنگی بدون ایجاد یا توسعه‌ی زیرساختهای نگرشی و ارزشی، می‌تواند دلیل بروز چنین وضعیتی باشد.

در مورد اینکه چه چیزی معیار موفقیت فرض می‌شود، کاملاً قبول دارم که تعداد فالورها و …، در نگاه “عامه” معیاری از موفقیت است. عامه، منظورم افراد بیسواد نیست. افرادی است که نگرش غالب جامعه را دارند.
اما مطمئن نیستم که دستاورد تلاش برای کسب موفقیت با معیارهای عمومی جامعه، موفقیت باشد.
چه آنکه عموم انسانهای موفق در سراسر جهان، با پشت پا زدن به معیارهای متعارف جامعه، مسیر موفقیت را طی کرده‌اند و در نهایت به جایی رسیده‌اند که رفتار و زندگیشان، نه تنها با معیارهای جامعه، مصداقی از موفقیت بوده، بلکه معیارهای ذهنی مردم را نیز تصحیح و تعدیل کرده‌اند.

همانطور که شما لطف کردید و اشاره کردید، من یکی از تبعات زیاد شدن فالورها را، محافظه کار شدن می‌دانم و اساساً به همین دلیل متن فوق را با این عبارت آغاز کردم که Never follow your followers

اگر کسی گرفتار این بازی نشود و به جای پیشرو بودن، در پی جمعیت نیفتد، احتمالاً‌ خطرات فالور زیاد، کمتر می‌شود.
اما به خاطر داشته باشیم که حتی در دنیای کسب و کار هم، بیش از شلوغی و تراکم و تعداد مخاطب، “مربوط بودن” مخاطب یا Relevance است که معنا دارد.
این را کسبه‌ی قدیم ما می‌دانستند و می‌فهمیدند و به همین دلیل، بر سر در مغازه‌های خود یا روی پیشخوان خود، می‌نوشتند و می‌چسباندند که: توقف بیجا مانع کسب است!
آنها می‌دانستند که مغازه‌ی شلوغ به خودی خود، به معنای رونق کسب و کار نیست.
مغازه‌ی پرمشتری است که مهم است.
عملاً اگر بخواهیم به حضور در دنیای دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی هم فکر کنیم، به نظرم بد نیست مفهوم استراتژیک Relevance را جدی بگیریم.
زمانی که داشتم برای اولین بار اکانت خودم را در اینستاگرام می‌ساختم، در جمع همکارانم گفتم:
من احساس می‌کنم جنس حرف‌ها و حرف‌ زدن‌هایم مخاطب عمومی ندارد. چون حرف‌های بیخودی بی‌خاصیت می‌زنم یا اگر بخواهم بدون تعارف بگویم، حرف‌هایی که اگر چه در بلندمدت به اثر جدی آنها معتقدم، اما باور دارم که در کوتاه مدت، نباید دستاورد زیادی را از آنها انتظار داشت و عموم مردم، “شراب” را به “آب” ترجیح می‌دهند.
اگر چه شراب، تنها در کوتاه مدت، لذت می‌آفریند و  آب، در بلند مدت، سلامت.
به دوستانم گفتم چند نفر از همکاران یا دوستان را که حرف‌های عمومی‌تر می‌زنند، از عشق و دوستی و رابطه و زندگی و … به عنوان بنچمارک انتخاب می‌کنیم.
منطقی است که فالورهای من همیشه یک دوم یا یک سوم آنها باشد.
اگر دیدیم که فالورهای من به طرز معناداری بیشتر شد، صفحه را می‌بندیم. چون نشان می‌دهد که من تغییر کرده‌ام و دغدغه و فکر و حرف‌هایم، دیگر آن جنس سابق را ندارد و به دنباله روی از دنبال کنندگان دچار شده‌ام.
همین هم شد که وقتی صفحه به ۴۰K رسید، آن را رها کردم.

به نظرم، کمی باید بین الکسا و شبکه های اجتماعی، و نحوه‌ی اعتبارسنجی این دو، تمایز قائل شویم.
الکسا، بازدید کننده بدون Interaction با صفحه را، Bounce و امتیاز منفی در نظر می‌گیرد.
در حالی که بازدیدکننده‌ی منفعل در شبکه های اجتماعی، هنوز یک امتیاز محسوب می‌شود.
الکسا، Stay Time را جدی می‌گیرد و برایش مهم است که بازدیدکننده چقدر وقت برای شما گذاشته. اما شبکه های اجتماعی (در حال حاضر) این مسئله را نمی‌سنجند.
الکسا Page View را اندازه می‌گیرد. پس اگر شما به صفحه‌ی این سایت آمدید و صفحات دیگر را هم دیدید، من را معتبرتر از دیگری می‌بیند. اما در شبکه های اجتماعی، اینکه شما فقط یک پست از من را می‌بینید، یا اینکه هر بار به جستجوی سایر پست‌ها می‌پردازید، به صورت مستقیم سنجیده نمی‌شود (اگر چه اثرات غیرمستقیم آن وجود دارد).
به عبارتی Alexa‌ بازدید را به عنوان یکی از معیارها می‌بیند و engagement و درگیر شدن، برایش معیار مهمی است.
اگر به ادبیات روزمره بگوییم، الکسا به عمق رابطه هم توجه می‌کند و نه فقط به تعداد رابطه‌ها.

اما به خاطر داشته باشیم که الکسا هم، با همه‌ی اینها، نهایتاً موفقیت را با معیارهای عمومی جامعه می‌سنجد.
اگر شما قصد درآمد زایی داشته باشید، رتبه‌ی الکسای خوب بیشتر به یک درد می‌خورد: تبلیغ.

مانند سوپرمدل زیبایی که مورد توجه خاص و عام است و حالا از یک برند مطرح، پول می‌گیرد که لباس یا عینک یا خودکار آنها را استفاده کند و تبلیغ شود و Brand Endorsement اتفاق بیفتد.

اگر کسی به شکل دیگری از درآمد فکر کند، باید به SEO فکر کند. اگر چه هنوز موتورهای جستجو جوان هستند و خامی‌های زیادی دارند، اما در حال یادگیری و رشد هستند و دیر یا زود، به جای چاردست و پا روی زمین خزیدن، روی پای خود می‌ایستند و مطمئن هستم که قوی‌تر از امروز خواهند شد.
در SEO، ترافیک جزو اولویت‌های اول نیست و حتی حدس می‌زنم جزو آخرین اولویت‌ها باشد (در این حوزه خیلی پرت نیستم، چون متمم و شعبانعلی، واژه‌هایی را در اختیار دارند که داشتن آنها ساده نیست. از مذاکره و استراتژی و یادگیری زبان و ادامه تحصیل بگیرید تا …).
آنچه برای آنها مهم است، مفید بودن برای مخاطب از طریق سنجش میزان رضایت مخاطب است.

حتی اگر شما بخواهید به فضای آنلاین به شکل حرفه‌ای فکر کنید، جایی می‌رسد که بهتر شدن در الکسا و بهتر شدن در SEO شما را به یک معامله وادار می‌کند!
الکسای خوب، میشود مغازه‌ی شلوغ از مشتریانی که درگیری ذهنی دارند، اما نامربوط هستند. درست مثل Windowshopper ها که جنس داخل ویترین را دوست دارند، اما مشتری آن جنس نیستند.
این نوع مخاطب، خیلی وقت‌ها Bounce هم می‌آورد.
چنین می‌شود که حتی تبلیغ برای بهبود ترافیک، گاهی اوقات به رتبه‌ی SEO لطمه می‌زند!

کلاً استراتژی، همچنانکه همیشه گفته‌ام و فکر می‌کنم در بستر مرگ هم تکرار خواهم کرد، چیزی از جنس شجاعت انتخاب نکردن گزینه‌ی های دلفریب است.

ما اگر سیاست‌های کامنت گذاری متمم را به اندازه‌ی شعبانعلی باز بگذاریم، یا کامنت گذاری اینجا را به اندازه‌ی وبلاگ‌های عمومی راحت کنیم، رتبه‌ های بهتری را تجربه خواهیم کرد، اما از یک کافه‌ی خلوت در گوشه‌ی شهر، به یک چایخانه‌ی شلوغ در کنار ایستگاه راه آهن تبدیل می‌شویم.
آن روز، کسی مثل شما، اگر هم از اینجا عبور کند، ترجیح می‌دهد تشنه بماند، اما برای گلو تازه کردن، لحظه‌ای توقف نکند!

+204
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش