Category: روزمرگی‌ها

بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر به اینستاگرام سر نزنم

my-new-lifestyle-without-instagramپیش نوشت: این یک گزارش کاملاً شخصی است و برای دوستان و آشنایانم نوشته شده. ممکن است برای مهمان گذری این خانه، جذاب نباشد.

فکر می‌کنم که تقریباً تمام شبکه‌های اجتماعی متعارف را تجربه کرده‌ام. بعضی از آنها را با اسم خودم و بسیاری از آنها را با حساب‌های کاربری عمومی و ناشناس.

زمانی در فیس بوک فعال بودم و صفحه‌ی شخصی داشتم. بعد که تعداد دوستانم به سقف تعریف شده توسط فیس بوک رسید، یک Fanpage درست کردم و آنجا هم مطلب منتشر می‌کردم. مدت‌هاست به آن سر نزده‌ام. وقتی آن را رها کردم و برای آخرین بار به آن سرزدم چندان شلوغ نبود و حدود بیست هزار لایک داشت. مدت کوتاهی هم دوستان خوبم آن صفحه را جمع و جور کردند و نهایتاً تصمیم گرفتیم آن را به صورت متروکه رها کنیم.

توییتر برای من تجربه‌ی خوشایندی نبوده. علیرغم اینکه خاطره‌ی خاصی هم از آن ندارم. مدتی هم در آنجا فعالیت کردم احساس کردم آنجا را دوست ندارم. فضای توییتر ایرانی خیلی با فضای توییتر دنیا فاصله دارد و همیشه ناراحتم که چرا تقریباً هر کسی که در سطح دنیا می‌شناسیم، آدرس توییتر خود را قبل از آدرس ایمیل یا در کنار آدرس ایمیل به ما می‌دهد، ولی در ایران این فضا رایج نشده است.

شاید چهار دلیل اصلی باعث شد که توییتر را خیلی دوست نداشته باشم:

ادامه نوشته



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+569
  

داستان جدید کشتی رافائل

پیش نوشت: این روزها، به جای اتلاف وقت در شبکه‌های اجتماعی، این فرصت را به خودم داده‌ام که تمرین‌های متمم را حل می‌کنم و تمرین‌های دوستان دیگرم را می‌خوانم تا چیزهای جدیدی یاد بگیرم.

بامداد امروز، داشتم مطلب رها شده در آب را برای چندمین بار می‌خواندم و دیدم که در زیر توضیحی که مهشید محمدی عزیز در مورد کشتی رافائل نوشته، فاطمه هاشمی نسب عزیز که بوشهری است، دردنامه‌ای برای از بین رفتن رافائل نوشته که برای من به شدت، خواندنی و آموختنی بود.

آنقدر زیبا و آنقدر ساده و شفاف توضیح داده بود، که دلم می‌خواست حتماً در روزنوشته‌ها باشد تا بتوانم باز هم آن را ببینم و بخوانم. گفتم شاید خواندن آن برای شما هم مفید باشد. من متن فاطمه را بدون تغییر در اینجا نقل می‌کنم:

کشتی رافائل و داستان آنرافائل یادآور خاطرات بسیاری است. همیشه وقتی کنار ساحل می‌رفتیم پدرم دستش را دراز می کرد و می‌گفت رافائل اینجا پهلو گرفت و اینجا هم آرام گرفت. انگار ما میزبان خوبی برایش نبودیم. هنوز آن روزهای کنار ساحل با پدر رفتن و گفتن از خاطرات رافائل برایم تازه است.

همه ی بوشهری ها از رافائل خاطره دارند. حتی من هم که آن کشتی زیبا را ندیده ام، آن چنان با آن آشنا هستم، که گویی رافائل را با تمام وجود درک کرده ام و دیده ام. عروسی زیبای ایتالیایی که به بوشهر آمد و در خلیج فارس برای همیشه ماند.

حالا که سال ها از آمدن رافائل می گذرد، هنوز هم خاطرات حضور رافائل نسل به نسل نقل می شود. این روزها رافائل یک زیستگاه دریایی شده است. دریا خوب می دانست رافایئل برای چه آمده است. اما گویی طمع هیچ گاه نمیخواهد کوتاه بیاید و هر از گاهی خبر از بیرون کشیدن رافایل و فروختن بدنه آن به گوش می‌رسد. سال گذشته که خانم فرشچی (معاون دریایی خانم ابتکار، ریاست سازمان حفاظت محیط زیست) به بوشهر آمدند طوماری از اهالی بوشهر امضا شد و از ایشان خواسته شد که به این جان خسته ی رافایل رحم شود و بگذارند رافائل آرام در دل خلیج فارس بماند، یک ساعتی هم دمه فرودگاه با ایشان بحث کردیم، اما داستان همچنان ادامه دارد.

همه ی ما از آن لحظه میترسم که صبح برخیزیم و بشنویم رافائل نیست.

ما که همه ی زیستگاه ها را با پارس جنوبی خراب کرده ایم ، از عسلویه وکنگان و سواحل نایبند گرفته تا حالا که دارد پارس شمالی می آید، کاش حداقل رافائل را به عنوان یک زیستگاه مصنوعی، یک هدیه به آن آبزیان بینوا، در نیاورند و بگذارند ما هم خاطره ی رافائل را تا اینجا که می شود زیستگاه به نسل های بعد بگوییم و از روزی نترسیم که داستان رافایل به اینجا برسد که :

رافائل آمد، زیبا بود و جذاب، جنگ شد، سوخت، خشک شد و خود را غرق کرد، ماهی ها بوسه بارانش کردند، اما عده‌ای آمدند. استخوان‌هایش را درآورند. بردند و فروختند.

پی نوشت: شاید دوست داشته باشید در مورد رافائل، بیشتر بخوانید.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+158
  

سوگواران خاموش

پیش نوشت: این حرفها به نوعی به پیش نوشت سوم بحث تعارض و تضاد مربوط هستند. ممنون که این مسئله را لحاظ می‌کنید.

اصل مطلب: داشتم به آلبوم سوگواران خاموش علیرضا قربانی گوش می‌دادم. آنجا که شاهکار زیبای محمدرضا شفیعی کدکنی را می‌خواند (لینک بیپ تیونز این قطعه):

سوگواران تو امروز خموشند همه

که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر ببار

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

پی نوشت مربوط یک: ندارد.

پی نوشت نامربوط دو: چهار سال قبل، در سمینار تصمیم گیری و انتخاب (که در متمم ویدئوی آن را برای کاربران ویژه منتشر کردیم) در مورد جاشوا بل صحبت کردم و اینکه جاشوا بل که از نوازندگان مطرح ویولون است، در سال ۲۰۰۷ در مترو واشنگتن ایستاد و قطعاتی از باخ را نواخت و در مجموع کمی بیش از سی دلار به پایش پول ریختند (لینک داستان که سال قبل در واشنگتن پست منتشر شد). کمترین قیمت بلیط یک نفر شرکت کننده در کنسرت او در همان روزها صد دلار بود و ارزش اجرای آن قطعات توسط کارشناسان، بین ۵۰۰ هزار دلار تا یک میلیون دلار برآورد شده است. همان زمان بسیاری از سایت‌های فارسی هم همین ماجرا را نقل کردند و تحلیلی هم که در مورد آن گفته و نوشته بودم، نشر و بازنشر شد.

اما امروز به نتیجه رسیده‌ام که دانستن آن داستان و داستان‌های مشابه، نه روی من و نه روی هیچ فرد دیگری، تاثیر جدی ندارد و خطاهای شناختی مغز که حاصل فرایند تکامل چند ده‌هزارساله است، فراتر و عمیق‌تر از آن است که به این سادگی اصلاح شود. ما انسانها، در ارزیابی‌های خود، شرایط محیطی را لحاظ می‌کنیم و این باعث می‌شود که در ارزیابی‌هایمان،‌ دچار خطاهای سنگین شویم.

ضمن احترامی که برای بزرگانی مانند حافظ و سعدی و دیگر بزرگان تاریخمان قائل هستم، همیشه احساس می‌کنم که ما از بزرگان معاصر خود غافل هستیم. بعضی از شعر‌های استاد شفیعی کدکنی و یا هوشنگ ابتهاج یا بزرگان معاصر دیگر را که می‌خوانم، می‌بینم برای کسی که شاعر این اشعار را نداند، به سادگی می‌توان نام بزرگان تاریخ ادبیاتمان را در زیر آنها نوشت، اما متاسفانه‌ برای این بزرگان و ده‌ها بزرگ دیگری که افتخار هم‌-عصری با آنها را داریم، آنچنان که شأن و مقام آنهاست، ارزش قائل نیستیم.

خاک سنگ قبر بزرگانی چون حضرت حافظ و سعدی، سرمه‌ی چشم ماست، اما زندگان ما، چندان از محبت و توجه ما بهره نبرده‌اند و البته همیشه می‌ایستیم تا فوت کنند، تا بر سر مزارشان بایستیم و نگاهی غم آلود بر زمین بیندازیم و با آهی آلوده به رنگ و بوی حکمت، از «مرده‌ پرستی مردم» گله کنیم.

هیچکس منکر مقام بزرگان تاریخی ما نیست، اما تجلیل از مقام آنان، به آن معنا نیست که چنان در بزرگنمایی آنها بکوشیم که خودمان هم فراموش کنیم که سالها و قرن‌های بعد هم، از برخی معاصران ما – که امروز از نگاهمان مغفول مانده‌اند – به عنوان بزرگان این آب و خاک نام برده خواهد شد.

به قول مرحوم ایوبی خدابیامرز (که در داستان زنگ انشا از او حرف زدم) اینکه به حافظ می‌گوییم «حضرت حافظ» خوب است. اما به شرط آنکه فراموش نکنیم ما او را حضرت حافظ نامیده‌ایم و بالا بردن یکی، نباید به معنای ایجاد دیواری بلند بین او و دیگران و قرار دادن او بر پله‌های رفیع و دست نیافتنی برای دیگران باشد.

حافظ بزرگ هم، در روزگار خود، مورد بی‌توجهی و بی‌مهری ما بوده است. گلایه‌ای که در اشعارش رد پای آن را بارها و بارها می‌توان یافت:

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت!

خلاصه‌ی سخن اینکه دوران معاصر، برای همه‌ی ما چیزی شبیه ایستگاه مترو است و دوران کهن، چیزی شبیه ساختمان اصلی اجرای کنسرت در مرکز شهر. اگر چه علم می‌گوید که این خطا، حتی به تذکر و تکرار هم رفع نمی‌شود، اما باز هم نمی‌توان از درد آن نگفت.

پی نوشت نامربوط سوم: پی نوشت نامربوط دوم، فقط به بحث شعر و شاعری مربوط نیست. ما هنوز فکر می‌کنیم عمیق‌ترین درس‌ها را باید عجیب‌ترین انسانها به ما بدهند. فکر می‌کنیم بزرگترین ایده‌ها قرار است توسط بزرگترین شرکت‌های دنیا مطرح شود. فکر می‌کنیم عمیق‌ترین لذت‌های زندگی قرار است در بزرگترین کاخ‌ها و مهمانی‌های بزرگ مجلل تجربه شوند. ما از توانایی ارزیابی مجرد و مستقل، محرومیم و محروم خواهیم ماند. هزینه‌ای که برای این ضعف بزرگ ذهنمان پرداخت می‌کنیم، قابل شمارش نیست و معدود کسانی که در معدود مواردی، می‌توانند ظرف و مظروف را تفکیک و جداگانه ارزیابی کنند، احتمالاً به چنان موفقیت مادی و یا حکمت معنوی (بسته به آنچه می‌جویند) دست خواهند یافت که ما یک عمر در حسرت‌شان بمانیم.



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن

+299
  

تبلیغ برای تبلیغ (نقد استراتژی تبلیغات بانکها)

هنر برای هنر را شنیده‌ایم.

همینطور شعر برای شعر.

همینطور مطالعه صرفا برای مطالعه.

اما «تبلیغ برای تبلیغ» را نمی‌فهمم!

قبل از هر چیز باید یک تذکر کوتاه بدهم و آن اینکه، من با اکثر بانک‌های اصلی کشور و بزرگترین آژانس‌های تبلیغاتی ایران، رابطه‌ی بسیار نزدیک دارم. بنابراین لطفاً نوشته‌ی مرا نه به عنوان حمله‌ای به رقیبان، بلکه به عنوان درد و دلی با دوستان بخوانید…

من متخصص تبلیغات نیستم. اما نقش من در صنعت تبلیغات از هر متخصصی مهم‌تر است. چون من، «هدف» تبلیغات هستم. جز اینکه همه‌ی تبلیغ‌ها انجام می‌شود تا نهایتاً ما به عنوان مشتریان بالقوه تصمیم به اقدام بگیریم؟

ادامه نوشته



رادیو مـذاکـره کارگاه افزایش عزت نفس کارآفرینی
مـذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسـی دوره MBA
روانشناسی پول کارگاه مهارت کار تیمی مدل ذهنی
استراتژی محتوا افعال پرکاربرد انگلیسی زبان بدن
+114