Category: دل نوشته ها

درباره‌ی احترام پس از مرگ

پیش نوشت: شاید حبیب محبیان، در فهرست خوانندگان محبوب من در صدر نبود، اما اینها باعث نمی‌شود که تکرار داستان تکراری بی‌تفاوتی ما در دوران زندگی و غم‌زدگی ما پس از مرگ هنرمندان و نویسندگان و بزرگانمان و اشک ریختن بر حسرت‌هایی که با خود به دل خاک برده‌اند، برایم آزاردهنده نباشد. اصل متن: سوال ساده‌ است: چرا انسان‌ها پس از مرگ‌، عموماً بیش از زندگی از نعمت احترام مردم برخوردار می‌شوند؟ ساده‌اندیشانه‌ است اگر این مسئله را به باورهای مذهبی ربط بدهیم یا این عادت را – که گاه به بزرگنمایی، مرده پرستی می‌نامیم – مختص این طول و […]

پایان یک پرونده: گزارشی در مورد تراست زون

پیش نوشت یک: آنچه در اینجا می‌بینید گزارشی مربوط به سرنوشت ایده‌ی تراست زون است که حدود ۳ سال از تولد آن می‌گذرد و آنچه امروز می‌خوانید تقریباً بیانیه‌ی مرگ آن است. شاید برای دوستانی که این فرصت را نداشته‌ام که از سه سال پیش تا کنون کنار هم باشیم، چنین داستانی، طولانی، خسته‌کننده و نامربوط به نظر برسد. این یک تعارف نیست. مطمئن هستم برای خیلی از عزیزانم که این نوشته را می‌خوانند، چنین خواهد بود. پیش نوشت دو: دلایل زیادی وجود داشت که این گزارش را ننویسم. شاید یکی از آن دلایل این باشد که سعی می‌کنم تلخ […]

معلمی: یک شغل یا یک انتخاب؟

معلم‌ها قرار نیست همه در کلاس درس و پای تخته، به معلم تبدیل شوند. حتی قرار نیست همه‌ی معلم‌ها، نام و عنوان معلمی را بر دوش بکشند. خیلی از ما چنین تجربه‌ای داشته‌ایم که کسی، از نقطه‌ی دوری در تاریخ یا جغرافیا، با حرف‌ها یا نوشته‌هایش، احساس نشستن پای حرف یک معلم و احساس شیرین شاگرد بودن را  در درون‌مان زنده کرده باشد. احساسی که بسیاری از ما در بخش زیادی از دوران آموزش رسمی خود، از آن محروم بوده‌ایم. من هم مثل هر کس دیگر، چنین معلم و معلمانی را داشته‌ام و دارم. چند وقت پیش، یکی از همین […]

درباره یک دروغ: گذشته چراغ راه آینده است!

داشتم چای می‌خوردم. از سر بیکاری (و البته عادت همیشگی) جزئیات نوشته شده بر روی جعبه‌ی چای را بررسی می‌کردم. دیدم نوشته که ما سیصد سال است که تلاش کرده‌ایم طعم بهترین چای را برای شما به ارمغان بیاوریم. دوام یک کسب و کار، برای سیصد سال اتفاق ساده‌ای نیست. این را کسانی بهتر می‌فهمند که یک کار گروهی راه اندازی کرده‌اند و بسیار دیده‌اند که تیم، صبح تشکیل می‌شود و شب، در تنش و انزوا و انفراد، هر کس به خانه‌ی خود می‌رود. در کشور خودمان، هیچ کسب و کاری را نمی‌شناسم که ۳۰۰ سال پیوسته دوام داشته باشد. […]

اندیشمند بودن یا سلبریتی بودن؟ مسئله این است!

پیش نوشت صفر: طولانی بودن و بی سرو ته بودن این نوشته، آزاردهنده است. با نخواندنش، چیزی از دست نخواهید داد. پیش نوشت اول: قبلاً در جواب دوست عزیزم فواد انصاری، اشاره‌هایی به فرهنگ سلبریتی پروری داشتم که برای خواندن این نوشته، بهتر است چشمی رنجه کنید و ابتدا آن را بخوانید. پیش نوشت دوم: داشتم کامنت سامان را می‌خواندم. حرف‌ها و اشاره‌هایش درست و زیبا بود و باید در موردش جداگانه بنویسم. خلاصه‌ی حرفش این بود که تو، در آن زمان محدود قبل از نوروز، چگونه با خودت حساب نکردی که نمی‌توانی سی مطلب منتشر کنی و وعده‌اش را […]

برای مائده: درباره توانایی فکر کردن و عادت ما به چشمهایمان

مائده، دوست خوب قدیمی من، کامنتی گذاشته بود که دوست داشتم جوابش اینجا باشد تا بیشتر و بهتر خوانده شود. اجازه بدهید ابتدا کامنت مائده را بیاورم: یادمه یه روز رفته بودم خونه پدربزرگم ( که ۲۰ روز قبل به رحمت خدا رفت) و دیدم داره شبکه ۴ نگاه میکنه یه برنامه نشون میداد به اسم معرفت که دکتر ابراهیمی دینانی مهمون برنامه بود موضوع بحثشون فلسفه و عرفان بود. بابابزرگم که داشت این برنامه رو نگاه میکرد به شوخی بهش گفتم من که سر در نمیارم چی میگن شما متوجه میشی؟ بهم گفت راستش متوجه خیلی از حرفاشون نمیشم […]

درباره پیام نوروزی استاد شجریان: استاد اسطوره ای آواز و زندگی

توضیح: این مطلب را برای عصر ایران نوشتم و با اجازه‌ی جعفر محمدی عزیز، اینجا هم منتشر می‌کنم. امروز پیام نوروزی استاد شجریان را دیدم و شنیدم. پیامی که بسیار آرامش‌بخش و شادی آفرین بود. قطعاً نه به خاطر اینکه ایشان با سر تراشیده در برابر دوربین قرار گرفته بودند و یا اینکه تلویحاً از بیماری سرطان که آن را تجربه می‌کنند سخن گفتند. اینها نمی‌تواند خبر خوشحال کننده‌ای باشد. مستقل از اینکه موسیقی سنتی را دوست داشته باشیم یا نه، استاد محمدرضا شجریان سرمایه‌ای هستند که هر نوع بی احترامی به ایشان یا خوشحالی از هر نوع مشکل یا […]

برای سال جدید

لحظه ها ناپیوسته نیستند و هیچ مرز و دیواری این سال را از سال دیگر جدا نمیکند تمام آنچه هست یک زندگی پیوسته است و اگر مرزی هست همین لحظه است که آنچه بر ما گذشته است را از آنچه بر ما خواهد گذشت جدا میکند این مرزها میتوانند جاودانه شوند اگر در آنها تصمیمی مهم و متفاوت بگیریم نشانه ی چنین تصمیم هایی هم معمولاْ این است که همان مردمی که آن مرزهای ناموجود را در کنارمان جشن میگیرند تصمیم های بزرگ ما و ساختن این مرزهای جاودانه را  با دیده ی شک و تردید و شاید تحقیر نگاه میکنند لحظات تان ماندگار مرزهایتان استوار […]

آرزوهای آموخته شده

پیش نوشت: این مطلب را در ۱۳ آبان ۹۲ نوشتم. اما چون برای بحث این روزهای خودم (با متمم تا نوروز) لازمش داشتم، آن را اینجا می‌آورم تا با خواندن دوباره‌اش، مطرح کردن گام بعدی راحت‌تر باشد. معلم کلاس اول، سوال تکراری همه‌ی سالهای گذشته را دوباره پرسید: «وقتی بزرگ شدید، می خواهید چه کاره شوید؟» بچه‌ها هم پاسخ‌های تکراری سالهای گذشته را تکرار کردند: «دکتر. دکتر. مهندس. دکتر. مهندس. مهندس. فضانورد. دکتر. مهندس». همه می‌خواستند وقتی بزرگ شدند به «جامعه» خدمت کنند. هنوز نخستین حروف الفبا را نیاموخته بودند. هنوز دنیا را ندیده بودند. هنوز کشور را نمی‌شناختند. اما […]

درباره مفهوم جدید بخل

پیش نوشت: تا کنون، بارها و بارها یک بحث را مطرح کرده‌ام و آن اینکه، دنیای امروز و زیرساخت‌های ارتباطی آن، نیازمند تعریف مجدد بسیاری از واژگان و پیدا کردن مصداق‌های جدید برای کلمات قدیمی و الگوهای ارزشی قدیمی ماست. اشاره کرده‌ام که در فضای امروز، مفاهیمی مانند صداقت، اخلاق، حریم شخصی و …، همگی نیازمند تعریفی جدید هستند و دیگر نمی‌توان به تعاریف قدیمی در مورد آنها اتکا کرد (مثلاً قسمت پایانی نوشته‌ام در مورد ماشین بدون راننده‌ی گوگل) قاعدتاً باید دیگرانی که متخصص هستند، این کار را آغاز کنند. اما احساس کردم شاید بد نباشد به عنوان نمونه‌ای از […]

آنتروپی، بولتزمن و محتوای اطلاعاتی در کلاس یک معلم

پیش نوشت: یه ایمیلی برای یکی از دوستانم فرستادم در پاسخ به یک سوالی. گفتم یه قسمت‌هاییش رو اینجا منتشر کنم. قاعدتاً به دلیل ناپیوستگی، درک معنا در اون راحت نیست. اما راستش خیلی مهم نیست. فقط خواستم اینجا بمونه و باشه. بیشتر برای اینکه چند سال دیگه، اگر عمر و فرصتی بود، ببینم چقدر نگاهم با الان فرق می‌کرده. […]سپتامبر ۱۹۰۶ اتفاق ساده‌ای در تاریخ علم نیست. نه فقط به خاطر السا، وقتی که توی اتاق هتل، دید پدرش خودش رو با طنابی که از پنجره باز کرده، به سقف آویخته (و البته وادار شد شصت سال با این […]

یک دلنوشته‌ی کاملاً شخصی

پیش نوشت: مطلبی که می‌خوانید واقعاً شخصی است. خیلی شخصی. زیادی شخصی. حتی بیشتر. برای دوستم اکبر نوشته‌ام. برایم مطلبی را نوشت و من هم برایش – که درد بهبود دارد – درد و دلی نوشتم. شاید برای اکثر دوستان این وبلاگ، خواندنی یا مفید یا جذاب، نباشد. صحبت‌های اکبر: سلام محمدرضا جان پیش نوشت: این مطلب درد دلی با محمدرضا است که امیدوارم بخواند و مستقیم یا غیرمستقیم پاسخ دهد. راستش را بخواهی من، به عنوان کسی که در یک دانشگاه معتبر مدارک خود را اخذ کرده و اکنون در یک دانشگاه متوسط دولتی تدریس می کند، از کنایه […]

شاید یک کلاه آنقدر ارزش نداشته باشد

کار زیبای Trenton Stull +208   رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره تاریخ تمدن ویل دورانت

ماجرای نگارش تاریخ تمدن ویل دورانت، ماجرایی جالب و آموزنده است. ویل دورانت و آریل دورانت، با نگارش کتابهایی مانند داستان فلسفه و کتاب کاخ‌های فلسفه (که بعداً به دلایلی تصمیم گرفتند نام آن را به لذات فلسفه تغییر دهند) درآمد اولیه‌ای پیدا کردند که به عنوان نطفه‌ی اولیه‌ی تولد مجموعه تاریخ تمدن مورد استفاده قرار گرفت. بعد از آن، با انتشار هر کتاب، هزینه‌ی مطالعه و تحقیق و سفرهای مربوط به کتاب بعدی را تامین می‌کردند و به این شکل، پروژه‌ای بزرگ انجام شد. کاری که به نظر، فراتر از توانایی دو نفر (حتی با وجود صرف تمام عمر […]

برای چه و برای که می‌نویسم؟ (در جواب یک بچه محل!)

پیش نوشت صفر: خیلی از ما در روزنوشته‌ها، با پسوند و پیشوند و شیوه‌های مختلف، می‌کوشیم نام خودمان را از دیگران متمایز کنیم تا دیگران راحت‌تر بتوانند ما را تشخیص دهند و با بقیه‌ی دوستان اشتباه نگیرند. محمد‌ها و علی‌ها و سارا‌ها و الهام‌ها و مریم‌ها، بیشتر از بقیه این مشکل را دارند. محمد (بچه محل) هم، یکی از دوستان خوب من است که در یکی از نخستین بحث‌هایش، به هم محلی بودن مان اشاره کرد و بعد از آن، همیشه با محمد (بچه محل)، نوشت و خواندیم و صحبت کردیم. آنچه اینجا می‌نویسم، پاسخی به نکته‌ای است که محمد […]

آنتروپومورفیسم، زبان بدن و بی توجهی به شگفتی‌های طبیعت

پیش نویس: این مطلب، سر و ته مشخصی ندارد و صرفاً اینجا نوشتم تا شاید روزی روزگاری، فرصت بهتری دست دهد و در موردش بیشتر فکر و مطالعه کنم. اصل نوشته: امروز در حال تماشای عکس‌های پیتر اُر (Peter Orr) از طبیعت بودم. تصویر سمت چپ، در میان کارهای پیتر اُر بود. این عکس از حیوانی به نام لمور (Lemur) است که در ماداگاسکار زندگی می‌کند و البته مثل بسیاری از گونه‌های دیگر حیوانات، ما انسان‌ها جا را برای آنها بر روی این خاک (که پیش از ما و بیش از ما بر روی آن زندگی کرد‌ه‌اند) تنگ کرده‌ایم و […]

در ستایش تکاپو…

در کتاب فروشی قدم می زدم. به هدف های بزرگی که برای سالهای بعد دارم و امکانات اندکی که در دست دارم. عادت دارم در این مواقع، چشمهایم را می بندم، کتابی را بر می دارم و صفحه ای از آن را باز میکنم و چند سطری میخوانم. نخستین سطر صفحه ای که باز کردم این جمله بود: “What Counts, is not necessarily the size of the dog in the fight, it’s the size of the fight in the dog” در نبرد بین سگ ها، الزاماً سگ بزرگتر برنده نیست، بلکه سگی برنده است که نبرد بزرگتری در درونش برپا […]

هنر نه گفتن

می‌گویند: بزرگترین نبردهای دنیا، سر و صدا ندارند. آنها در گوشه‌ی خلوتی از دل انسان اتفاق می‌افتند. گاهی چنان در سکوت، که قلب از خونریزی این جنگ داخلی می‌میرد. اما چهره، هنوز سرد و مات، به دنیای بیرون می‌نگرد، گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. آنهایی که در زندگی “نه” گفتن را تجربه کرده‌اند، احتمالاً‌ این جتگ‌های داخلی را نیز، خوب به یاد دارند. “نه” گفتن، کار ساده‌ای نیست، خصوصاً نه گفتن به کورسوی چراغ منزلگاهی نزدیک، در جاده‌ای تاریک، برای آری گفتن به نور خورشید، در انتهای جاده‌، حتی وقتی که احتمال می‌دهی، عمر و فرصتی برای دیدن طلوع […]

در ستایش گوسفند

پیش نوشت: دوست خوبم رضا. در زیر قسمت دوم بحث گوسفندنگری (که امیدوارم فرصت شود و از همه‌ی جنبه‌ها مورد بحث قرار بگیرد) به نکته‌ی مهمی اشاره کردند و گفتگویی با هم در زیر آن بحث داشتیم. دوست داشتم قسمتی از آن متن را که به ستایش گوسفند اختصاص داده بودم اینجا بیاورم و دوباره از رضا تشکر کنم که این فضا را ایجاد کرد تا در این حوزه‌ها حرف بزنیم: رضا جان. قبول دارم. بخشی از این سوء برداشت‌ها از نوشته‌ی من، به دیدگاه من در مورد انسان و گوسفند بازمی‌گردد. من هرگز نتوانسته‌ام خودم را قانع کنم که […]

درباره احترام به عقاید دیگران

ممنون میشم اگر جملات کوتاه من رو، بعد از خوندن اون چند هزار جمله‌ی بلندی که در مورد هنر خواندن جملات کوتاه نوشته‌ام و با همان نگاه، بخوانید. +۲۴۳   رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

پروفسور حسابی و انیشتین و ما!

قرار بود برای دوستم اهورا هاشمی طبق دستوری که داده بود و قولی که داده بودم درباره پرفسور حسابی بنویسم. نام پروفسور حسابی در فرهنگ ما با انیشتین و فیزیک و نبوغ و نوآوری گره خورده است و معمولاً شنیدن نامشان احساس لذت و غرور در بسیاری از ما ایجاد می‌کند. قبل از نوشتن این متن، سری به کامنت‌ها زدم و حرف‌های میسا و بانو و محمدمعارفی رو خوندم و دیدم که با لحاظ کردن حرف و دغدغه‌ی دوستانم، نوشتن درباره پروفسور حسابی چقدر سخت‌تره. به هر حال، به نظرمی‌رسد که اگر بخواهیم در مورد پروفسور حسابی فکر کنیم یا […]

علم، منطق، حکمت، فلسفه، ادبیات (قسمت اول)

پیش نویس: من تا قبل از ده سالگی، منظم تلویزیون می‌دیدم. خیلی برام جذاب و آموزنده بود. اون موقع هر وقت توی برنامه‌ها می‌خواستن یک حرف خیلی حکیمانه بزنن، یا کنفوسیوس گفته بود یا در قالب نصیحت‌های سرخپوستی توی نمایش‌ها و کارتون‌ها گفته می‌شد. کنفوسیوس یه چیزی بود تو مایه‌ی همین پروفسور سمیعی خودمون. بنده خدا اون همه زحمت کشیده بود، اما بار حرف همه رو تحمل می‌کرد. دیگه جایی که به هیچ قیمتی نمی‌شد حرف‌ها رو در دهان کنفوسیوس جا داد، سرخ‌پوست‌ها به داد می‌رسیدند! یادم میاد توی یه برنامه، یک سرخپوست داشت به فرزندش یکی از حکمت‌های بزرگ […]

باختن یک رویداد است اما بازنده بودن یک مدل ذهنی است

این متن رو حدود یک سال قبل برای یکی از ایمیل‌های هفتگی شنبه‌ها نوشتم. اون روزها خیلی درگیر تدوین درس #مدل ذهنی بودیم و احساس می‌کردم که شاید این روایت ساده‌ای که تنظیم کردم بتونه به ایجاد یک تصویر اولیه از مفهوم مدل ذهنی کمک کنه. احساس کردم شاید بعد از یک سال (اگر چه فکر کنم بعداْ برای همه‌تون بارها و بارها در گروه‌های مجازی بازنشر و ارسال شده) فرصت خوبی باشه تا اینجا بگذارمش که به این بهانه، بتونیم با هم گفتگو کنیم و گپ بزنیم. البته دلیل دیگرش هم، انتشار متن داستان گرگها در سری پاراگراف فارسی […]